گنجور

 
قطران تبریزی
 

ز نزدیک این کهتر کهتران

بنزدیک آن مهتر مهتران

سپهدار دوران ابوالیسر کوست

جگر سوز دشمن دل افروز دوست

بجسم اندر از روح بایسته تر

بجان اندر از عقل شایسته تر

برادی چو ابرو بمردی چو ببر

ز تیغ و کفش رنج بر ببر و ابر

ز دریا گه جود بخشنده تر

ز آتش عدو را گدازنده تر

برزم اندرون مرگ بارد چو میغ

ببزم اندرون جان دهد بیدریغ

روان شاد گردد بدیدار او

خرد تازه گردد بگفتار او

اگر بنگرد دشمن از چهر او

دل و جان بیاراید از مهر او

ببخشیدن زر از آن شادتر

که درویش جوینده باشد بزر

نه بی نکته نغز گوید سخن

نه جز نکته هرگز بجوید سخن

ایا آفتاب مهان جهان

پناه بزرگان و پشت کهان

تو دانی که من نیکخواه توام

همه ساله اندر پناه توام

تو آنی که من با تو یاران بدم

بشادی و غم با تو هم زان بدم

بشهر اندرون از تو نامی شدم

بنزدیک خسرو گرامی شدم

یکی روز بی من نخوردی نبید

که بی من کسی نیز خوانت ندید

بنزدیک خسرو نشاندی مرا

بگردون هفتم رساندی مرا

بجاه توام هر کسی چیز داد

ز بهر تو میرم بسی چیز داد

بخدمت همی خواند شاهم فزون

همی کرد هر روز جاهم فزون

مرا بویه شهر تبریز خاست

بجان اندرم آتش تیز خاست

چو من عزم تبریز کردم همی

بدل باد تبریز خوردم همی

بسی نیکوئیها پذیروفتم

بشیرین زبانی همی گوفتم

که نزدیک من باش و زائر مرو

که نیکی کنم با تو هر روز نو

هم از میر خرم بوی هم ز من

نیاید ترا خواسته کم ز من

همت نام هست و همت کام هست

همت با چو ما مردم آرام هست

تو آنجا نه فرزند داری نه زن

هم اینجا بهر چیز با من بزن

چه خواهی که را جوئی اندر جهان

بخیره چرا پوئی اندر جهان

چو بشنیدم این دست برداشتم

ترا بر سر خویش بگماشتم

بسی خلعت و خواسته دادیم

بکام دل آنجا فرستادیم

چو من رخت بر بستم از تخت تو

رسیدم بکام اندر از بخت تو

شدند این بزرگان خریدار من

بود خرمی شان بدیدار من

بود خوش دل من بدیدارشان

روانم ز گیتی خریدارشان

چو آن نیکوئیهات یاد آورم

ز دود جگر خیره گردد سرم

چو یاد آیدم روی فرزند تو

نشاط دل خویش و پیوند تو

بکردار تندر بنالد دلم

بشادی و غم زو سکالد دلم

که گر بیکران بر دلم غم بدی

بدیدار او از دلم کم بدی

بماناد جان تو با آن من

فدای تو بادا تن و جان من

مرا گفته کان بخت آید بروی

ز اندوه و شادی مرا باز گوی

بدین پایه اندر کنون هر چه بود

ترا در بدر باز خواهم نمود

نخست از کرمهای میر اجل

که دستش ز رزقست و تیغ از اجل

همی آن کند با من از نیکوئی

که گر باز گویم ترا نگروی

ز هم پیشه گان پیش دارد مرا

ز گردون همی بر گذارد مرا

نه او هرگز این کرد با هیچ تن

نه از هیچ تن هستم این دیده من

دگر میر فرخ که فرزند اوست

که گیتی گشایست و دلبند اوست

ابونصر مملان که هر ساعتی

فرستد بنزدیک من خلعتی

نه یک ساعت از پیش بگذاردم

چنان چون بباید همی داردم

بر آنم کز این پس عقارم دهد

بجام سعادت عقارم دهد

دگر میر عبداله از بهر من

زبان بر گشاید بهر انجمن

از او هرچه خواهی ندارد گران

همان خلعتم خواهد از دیگران

کز او بگذری بر خدای بزرگ

که دادش بزرگی خدای سترک

جوان مرد شیر اوژن پیرمرد

ز نیکی ندانی که با من چه کرد

گهی استر را هوارم دهد

گهی نیفه شاهوارم دهد

بخروار هامی فرستد مرا

وز ایندر پیاپی فرستد مرا

ز حسان مساوی بشادی درم

بشادی ز حسان مساوی درم

مرا دارد از جان و تن دوستر

کسی را ندارد ز من دوستر

بتن جانم از دولت خسرو است

که هنگام رادی چو کیخسرو است

دو سو دستم از وی که باید بتن

زمانی سخا و زمانی سخن

مرا مطیعانند ازین بیشتر

من این قوم را داشتم پیشتر

که میرند و ز میر نامی ترند

ز جان بر تن من گرامی ترند

اگر چه من آنجا بگنج اندرم

ز نادیدن تو برنج اندرم

مرا دیدن روی تو بایدی

و گر نان نبودی مرا شایدی

بدیدار تو شاد بودی دلم

وز اندیشه آزاد بودی دلم

من از بهر شاه جهان لشگری

فروزنده شهر و هم لشگری

یکی شعر گفتم برنج روان

بمعنی نغز و بلفظ روان

اگر نیک رائی بجای آوری

بدین چاکر خویش رای آوری

بفرمان این شعر خواندن بدو

همان رسم چاکر بماندن بدو

اگر خلعت او بیابد رهی

چو ماه دو هفته بتابد رهی

بر مهتران جاهش افزون شود

دل حاسدانش پر از خون شود

چو استاد بوالمعمر آید بشهر

در خرمی برگشاید بشهر

دعا کن ز بهر من او را بسی

که چون او نباشد بگیتی کسی

دگر حاجب راد و فرزانه را

چراغ دل خویش و بیگانه را

بسی آفرینش ستایش نمای

بسی در ثنایش نیایش نمای

همان آسمان سخا بوالفرج

که هرگز مبادش ز شادی هرج

فراوان ز چاکر درودش رسان

که بادش فدا جان و چیز کسان

هم استاد ما بوعلی را که هست

برادی گشاده همه ساله دست

بسی آفرین کن ز بهر رهی

که هرگز مباد این جهان زو تهی

رسان سوی مملان دعاهای من

که گوئی مکن آن تقاضای من

هم اندر سرای تو دادم ردی

سزد گر من او را کنم جان فدی

علی را همی بوس هر روز بیش

هم از بهر چاکر هم از بهر خویش

هزار آفرین کن تن خویش را

بنفرین بزن دشمن خویش را

به خطی مرا هر زمان یاد کن

بدان خط جان مرا شاد کن

که گر نیست راهم بدیدار تو

شوم شاد باری بگفتار تو

ز خط تو من دیده روشن کنم

دل از گفته های تو گلشن کنم

کنم شاد از آن خاطر خویش را

نهم مرهمی این دل ریش را