ما دل و دین در قمار عشق جانان باختیم
خلوت جانرا ز رخت غیر وا پرداختیم
تا نباشد قلب نقد جان و دل در عشق او
سالها در بوته درد و غمش بگداختیم
چون وصال او نشد حاصل من مشتاق را
سوختیم از آتش شوق و بهجران ساختیم
ما بچوگان رضا بودیم گوی عاشقی
تا سمند عشق در میدان محنت تاختیم
تا عیان شد مهر روی تو ز ذرات جهان
آفتاب و ذره را از یکدگر نشناختیم
در خرابات فنا تا از می وصلیم مست
شور و غوغای اناالحق در جهان انداختیم
زاهد از بهر بهشت و حور دنیا را بباخت
بهر دیدارش اسیری ما دو عالم باختیم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر تجربههای عاشقانه و دردهای ناشی از عشق را بیان میکند. او میگوید که برای عشق جانان خود دل و ایمان را باخته و سالها در غم و درد عشق او سپری کردهاند. با اینکه آرزوی وصال عشق را داشتهاند، اما ناکام مانده و از شوق و جدایی میسوزند. عشق را به عنوان سمی در میدان محنت توصیف کرده و به این نکته اشاره میکند که در این مسیر از دنیا و زهد فاصله گرفتهاند و تنها به خاطر عشق، به همه چیز پشت پا زدهاند. در نهایت، او عشق را برتر از بهشت و نعمتهای دنیوی میداند و شکست در این عشق را گویای عمق احساسش میداند.
هوش مصنوعی: ما در بازی عشق محبوب خود دل و دینمان را باختیم و از وجود تو، دیگران را از خود دور کردیم.
هوش مصنوعی: اگر قلب و جان ما در عشق او سنگین نباشد، سالهاست که در دریای درد و غم او میسوزیم و رنج میکشیم.
هوش مصنوعی: وقتی به وصال معشوق دست نیافتیم، من و دل مشتاق در آتش شوق دلم سوختیم و به خاطر جدایی، به درد و رنج دچار شدیم.
هوش مصنوعی: ما فرزندان رضا بودیم و در عشق گوی سبقت را گرفتیم، تا وقتی که اسب عشق در میدان سختیها و مشکلات به تاخت درآمد.
هوش مصنوعی: زمانی که زیبایی و روشنایی چهره تو در عالم نمایان شد، ما نه تنها نور خورشید را از ذرات دیگر تشخیص ندادیم، بلکه همه چیز را تحت تأثیر زیبایی تو دیدیم.
هوش مصنوعی: در جایی که دل مشغول خراباتیان است، ما با نوشیدن شراب به وصال و پیوندی رسیدیم که موجب شور و هیجان "من الحق" در دنیا شدیم.
هوش مصنوعی: زاهد به خاطر بهشت و نعمتهای آن، برای دیدن او دنیا را از دست داد. ما نیز در این دو دنیا به خاطر او همه چیز را باختیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ما چو قدر وصلت، ای جان و جهان، نشناختیم
لاجرم در بوتهٔ هجران تو بگداختیم
ما که از سوز دل و درد جدایی سوختیم
سوز دل را مرهم از مژگان دیده ساختیم
بسکه ما خون جگر خوردیم از دست غمت
[...]
ما به رنجوری و مهجوری و دوری ساختیم
بزم وصل دوست را با دیگران پرداختیم
نقد قلب ما نشد رایج به بازار وفا
تا چو زر در بوته غم صد رهش نگداختیم
قامت ما چنگ شد و اندر سماع اهل درد
[...]
تا بنای عاشقی در کاینات انداختیم
چتر رفعت را بملک لامکان افراختیم
چون ظهور کل او اول بنقش ما نمود
بار دیگر ما جهان را مظهر خود ساختیم
شد نهان در پرده کثرت جمال وحدتم
[...]
ما به عهدت خانهٔ دل از طرب پرداختیم
در به روی خوش دلی بستیم و با غم ساختیم
سایهپرور ساخت صد مجنون صحراگرد را
رایتی کاندر بیابان جنون افراختیم
خشک بر جا ماند رخش فارس گردون چو ما
[...]
ما ز شغل آب و گل آیینه را پرداختیم
خانه سازی را به خودسازی مبدل ساختیم
می کند خون در جگر باد خزان را همچو سرو
رایت سبزی که از آزادگی افراختیم
تا نسوزد آرزو در دل، نگردد سینه صاف
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.