تا بنای عاشقی در کاینات انداختیم
چتر رفعت را بملک لامکان افراختیم
چون ظهور کل او اول بنقش ما نمود
بار دیگر ما جهان را مظهر خود ساختیم
شد نهان در پرده کثرت جمال وحدتم
تا نقاب عزت از غیرت برو انداختیم
مابسودای وصال دوست در بازار عشق
نقد هستی در قمار نیستی در باختیم
هرکه خالی کرد خود را از خودی مانند نی
از دم جانبخش او را در نفس بنواختیم
چون شعاع نور وحدت گشت تابان بر دلم
نقش کثرت را ز لوح سینه وا پرداختیم
تا تجلی کرد واجب نقش ممکن شد فنا
بی اسیری مایکی بودیم و دو نشناختیم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر در مورد عشق و وحدت است. شاعر بیان میکند که با آغاز عشق، ماهیت کائنات را تغییر داده و جایگاه خود را در جهان تعیین کردهاند. آنها با غلبه بر کثرت و جدایی، به جمال واحد دست یافته و از تعلقات خود رهایی یافتهاند. عشق آنها به دوست باعث شده که وجود خود را در قمار نیستی فدای وصال کند. شاعر اشاره دارد که هر کس خود را از خود خالی کند، میتواند از محبت الهی بهرهمند شود. در نهایت، اشاره به ظهور حقیقت و فنا میکند، که در آن انسانها در حقیقت واحد قرار گرفته و از دوگانگی رهایی پیدا میکنند.
هوش مصنوعی: ما زمانی که عشق را در دنیا پایهگذاری کردیم، مقام عالی و بلندی را در جهانی فراتر از این عالم برپا کردیم.
هوش مصنوعی: زمانی که وجود اصلی خود را در ابتدا به شکل ما نشان داد، بار دیگر ما دنیا را به عنوان تجلی خود ایجاد کردیم.
هوش مصنوعی: در پردهای از زیباییهای گوناگون، حقیقت یکتاییام را پنهان کردم و هنگامی که پردهی حرمت را از روی غیرتم برداشتم، جلوهی عزت و بزرگیام نمایان شد.
هوش مصنوعی: در جستجوی رسیدن به محبوب، تمامی وجود خود را در عشق گذاشتهایم و در این راه، از دارایی و هستی خود نیز چشمپوشی کردهایم. ما در این قمار به چیزی جز بینتیجه ماندن نرسیدیم.
هوش مصنوعی: هرکس که از خودخواهی و ego خالی شود، مانند نی که از دم جانبخش پر میشود، در نفس و روح خود را نوازش خواهیم کرد.
هوش مصنوعی: وقتی نور یکتایی در دل من تابید، توانستم تصویر تنوع را از ذهن خود پاک کنم.
هوش مصنوعی: تا وقتی که وجود خداوند به ظهور رسید، هستی ممکن شکل گرفت و از بین رفتن به ما تحمیل نشد. ما یک وجود واحد بودیم اما آن را نشناختیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ما چو قدر وصلت، ای جان و جهان، نشناختیم
لاجرم در بوتهٔ هجران تو بگداختیم
ما که از سوز دل و درد جدایی سوختیم
سوز دل را مرهم از مژگان دیده ساختیم
بسکه ما خون جگر خوردیم از دست غمت
[...]
ما به رنجوری و مهجوری و دوری ساختیم
بزم وصل دوست را با دیگران پرداختیم
نقد قلب ما نشد رایج به بازار وفا
تا چو زر در بوته غم صد رهش نگداختیم
قامت ما چنگ شد و اندر سماع اهل درد
[...]
ما دل و دین در قمار عشق جانان باختیم
خلوت جانرا ز رخت غیر وا پرداختیم
تا نباشد قلب نقد جان و دل در عشق او
سالها در بوته درد و غمش بگداختیم
چون وصال او نشد حاصل من مشتاق را
[...]
ما به عهدت خانهٔ دل از طرب پرداختیم
در به روی خوش دلی بستیم و با غم ساختیم
سایهپرور ساخت صد مجنون صحراگرد را
رایتی کاندر بیابان جنون افراختیم
خشک بر جا ماند رخش فارس گردون چو ما
[...]
ما ز شغل آب و گل آیینه را پرداختیم
خانه سازی را به خودسازی مبدل ساختیم
می کند خون در جگر باد خزان را همچو سرو
رایت سبزی که از آزادگی افراختیم
تا نسوزد آرزو در دل، نگردد سینه صاف
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.