گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

از که نالم که چنین یا که چنان با ما کرد

نفس خودکام هوس پیشه مرا رسوا کرد

موج شهوت زازل کشتی عشقت بشکست

جست طوفان و مرا غرقه این دریا کرد

عشق پنداشتم و رفتمش از پی با سر

خود هوس بود مرا شیفته سودا کرد

گاه برگردنم افکند خم زلف بتی

کش کشان برد سوی دیر و مرا ترسا کرد

گه نمودم خم ابروی که اینست محراب

پیش آن قبله کج عابد پابرجا کرد

گاهیم کشور دل داد بترک نگهی

کز درونم بفسون صبر و خرد یغما کرد

خواستم آب حیاتی بلبی داد نشان

جستمش خضر اشارت بخط خضرا کرد

آتش افروخت زرخسار و مرا هندو ساخت

گاه خورشید عیان کرد و مرا حربا کرد

گاه پیمود شرابم که بخور از کوثر

گاه پیمانه صفت سجده گهم مینا کرد

ساده جلوه گر آورد که این غلمانست

لولی شنگ بجست و بدل حورا کرد

الغرض عمر گرانمایه بخیره بگذشت

کارش این بوده بعالم نه بمن تنها کرد

مگر آشفته تولای علی گیرد دست

ورنه وای از صف محشر که خدا برپا کرد

 
sunny dark_mode