نتوانست ز بس ضعف بدندان جا کرد
گره لقمه ام از شیشه روزی وا کرد
فیض گمنامیم این بس که ز خلوتگه فقر
شغل دنیا نتوانست مرا پیدا کرد
سایه بال هما بود بلای سیهی
کز سرم پرتو خورشید سعادت واکرد
نیست شرمندگی دست تهی کم، چه عجب
بید مجنون نتواند سر اگر بالا کرد؟
مگر از دست دل زار من آید با او
آنچه در عالم یاری غم او با ما کرد
واعظ این فیض سخن نیست جز از همت عشق
دم ما را نمک شور جنون گیرا کرد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری از شاعری بزرگ است و در آن به موضوعاتی مانند فقر، عشق و درد و رنجهای روحی پرداخته میشود. شاعر به تصویر ضعف و ناتوانی خود اشاره میکند و میگوید که فقر او مانع از پیشرفت و شغل مناسبش شده است. او از سایه ی مصیبتها سخن میگوید و بر این نکته تأکید دارد که حتی با دست تهی نیز نباید شرمسار بود. در نهایت، شاعر به عشق و تأثیر آن بر زندگیاش اشاره میکند و میگوید که عشق به او نیرویی میبخشد که با وجود مشکلها و غمها، همچنان مبارزه میکند.
هوش مصنوعی: به خاطر ضعف و ناتوانیام، نتوانستم لقمهام را بهراحتی بخورم و مجبور شدم که از روزی برای حل این مشکل کمک بگیرم.
هوش مصنوعی: من از نظر معنوی به قدری غنی هستم که حتی دنیا و مشغلههای آن نتوانستهاند مرا از دنیای خودم که پر از سادگی و فقر است، بیابند.
هوش مصنوعی: سایه بال هما نشانهای از مشکلات و خطراتی است که بر سر من فرود آمده، در حالی که نور خورشید سعادت و خوشبختی بر زندگیام تابیده است.
هوش مصنوعی: نبودن شرمندگی از خالی بودن دست، چه عجیب است که بید مجنون نتواند سرش را بالا کند.
هوش مصنوعی: آیا ممکن است که من از دل شکست خورده و غمگینم، همان چیزی را بگویم که او در عالم یاریاش با ما کرده است؟
هوش مصنوعی: واعظ در اینجا میگوید که این خوشی و لذت از سخنان عشق به ما رسیده و تنها با تلاش و اراده عشق است که ما به این حال و احوال دچار شدهایم. جنون و دیوانگی ما هم بر اثر شوری و حرارت عشق ایجاد شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دود دل آتش پنهان مرا پیدا کرد
راز سر بستهٔ گل باد صبا رسوا کرد
سبزهٔ خط تو تا بر لب شیرین بدمید
همچو فرهاد دلم را هوس صحرا کرد
همت من همه بر قامت و بالای شماست
[...]
بلبل قدس وداع چمن دنیا کرد
بال پرواز سفر بیشتر از گل وا کرد
خار گلزار وطن دامن انسش بکشید
هر که درگلشن پرخار جهان مأوا کرد
شیشه زندگی قدسی اگر خورد بسنگ
[...]
غنچه راز مرا آه به ناخن وا کرد
خنده چاک، گریبان مرا رسوا کرد
زخم از پهلوی من طرف نمایان بربست
داغ در سینه من چشم تماشا وا کرد
گریه تلخ مرا خنده او شیرین ساخت
[...]
داغ بودمکه چه خواهم به غمت انشا کرد
نقطهٔ اشک، روانگشت و خطی پیداکرد
نقش نیرنگ جهان در نظرم رنگ نیست
در تمثال زدم آینه استغنا کرد
سعی مغرور ز عجزم در آگاهی زد
[...]
از که نالم که چنین یا که چنان با ما کرد
نَفسِ خودکامِ هوسپیشه مرا رسوا کرد
موج شهوت ز ازل کشتی عشقت بشکست
جست طوفان و مرا غرقهٔ این دریا کرد
عشق پنداشتم و رفتمش از پی با سر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.