گنجور

 
ناصر بخارایی

دود دل آتش پنهان مرا پیدا کرد

راز سر بستهٔ گل باد صبا رسوا کرد

سبزهٔ خط تو تا بر لب شیرین بدمید

همچو فرهاد دلم را هوس صحرا کرد

همت من همه بر قامت و بالای شماست

مرغ پرواز ز پستی به سوی بالا کرد

با غمت در دل تنگم دو جهان یک ذره‌ست

چه گهر بود که از قطرهٔ خون دریا کرد

جان پاکست تن تو به دل من ره یافت

نور چشم است رخت در نظر من جا کرد

نالهٔ ابر سوی قطره سلام بحر است

که تو از مائی و باید گذری بر ما کرد

لذتی در سخن از لعل تو دارد ناصر

طوطی ناطقه را شکر تو گویا کرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

پیر ما خرقهٔ خود در گرو صهبا کرد

خویش را باز به پیرانه سری رسوا کرد

در همه دیر کسی نیست به قلاشی ما

تا کدام اهل دل از لطف نظر در ما کرد

بندهٔ قامت سروم که اگر برگ نداشت

[...]

کلیم

بلبل قدس وداع چمن دنیا کرد

بال پرواز سفر بیشتر از گل وا کرد

خار گلزار وطن دامن انسش بکشید

هر که درگلشن پرخار جهان مأوا کرد

شیشه زندگی قدسی اگر خورد بسنگ

[...]

صائب تبریزی

غنچه راز مرا آه به ناخن وا کرد

خنده چاک، گریبان مرا رسوا کرد

زخم از پهلوی من طرف نمایان بربست

داغ در سینه من چشم تماشا وا کرد

گریه تلخ مرا خنده او شیرین ساخت

[...]

واعظ قزوینی

نتوانست ز بس ضعف بدندان جا کرد

گره لقمه ام از شیشه روزی وا کرد

فیض گمنامیم این بس که ز خلوتگه فقر

شغل دنیا نتوانست مرا پیدا کرد

سایه بال هما بود بلای سیهی

[...]

بیدل دهلوی

داغ بودم‌که چه خواهم به غمت انشا کرد

نقطهٔ اشک‌، روان‌گشت و خطی پیداکرد

نقش نیرنگ جهان در نظرم رنگ نیست

در تمثال زدم آینه استغنا کرد

سعی مغرور ز عجزم در آگاهی زد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه