گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

چو اوست طالب بخشش چرا طلب نکنی

چو دوست عیش پسندد چرا طرب نکنی

تو ماه و ماه بود آفت کتان و قصب

تو پیرهن زکتان جامه از قصب نکنی

تو پادشاهی و از مهر و کینه ناچاری

بدوست لطف و بدشمن چرا غضب نکنی

کدام شب که زوصل تو صبح عید نشد

کدام روز که از هجر خویش شب نکنی

تو نخل باغ بهشتی سخن بگو زآن لب

که از حلاوت او میل بر رطب نکنی

تو بت که آینه بنهاده ای برابر خویش

اگر صنم بپرستی بسی عجب نکنی

مسلم است که تقسیم نقطه ممکن نیست

اگر تو باطلش از حرف زیر لب نکنی

بسنگدل بت آئینه رو اگر بینی

دگر تو آینه اسکندر از حلب نکنی

شفای درد جهان گرچه پیش تست مسیح

بدرد عشق عجب باشدم که تب نکنی

تو طوطی عجم آشفته و شکر گفتار

ستم بود که مدیح از شه عرب نکنی

علی که از دو جهان بود او بود مطلب

زهر دو کون بجز بر درش طلب نکنی