گنجور

 
اثیر اخسیکتی
 

مدامم ده، که ایامم مدام است

شکار عیش را، ایام دام است

بیاور باده ئی، کز وی دو قطره

خرابی دو عالم را تمام است

چه در بند حریفی، باده را باش

حریفی باده ات آسوده جام است

ز هشیاری به مستی، راه دور است

ز مستی تا بهشیاری، دو گام است

اگر عقل است بر جانت عقال است

واگر شرع است بر طبعت زمام است

کسی کاین بندها بگشاید از تو

نه پیوندی در او، گوئی حرام است

ندانم، تا ورای سازگاری

گناه باده ی مسکین کدام است

تو گر تندی ز نخوت، باده تند است

تو گر رامی ز الفت، باده رام است

وگر جنسی همی جوئی موافق

قدم در نه تو خامی، باده خام است

به می مطلق شود هر گاو اسیر است

بمی بالغ شود هر گاو غلام است