گنجور

 
اثیر اخسیکتی
 

می بین که تا چه غایت از تو به درد و تابم

هم رخنه می نجویم هم روی می نتابم

از تو وفا نخواهم زیرا که خود نداری

بر تو بدل نجویم، زیرا که خود نیابم

چون خاک برندارم چهره ز آستانت

ور فی المثل بریزم هر روز صدره آبم

گر، داریم زخواری چون خاک کوی باشم

خاک تو کحل چشمم کوی تو جای خوابم

بی تو جهان روشن دیدن کجا توانم

چون در جهان نباشد بی رویت آفتابم

بهر سهیل دلها یعنی خیالت آرد

هر شب برسم تحفه دیده عقیق نابم

کوه است بار هجرم کاهی تن ضعیفم

دانی که من بر این تن آن بار بر نتابم

وین قصه ی تظلم بر هجر عرضه کردم

تا بر چه موجب آید از لفظ تو جوابم

گفتا، که نوبت من وانکه اثیر زنده

غم گفت بس مانده آنرا همی شتابم