گنجور

 
عبدالقادر گیلانی
 

بخواب مرگ خواهم شد مکن ای بخت بیدارم

که من دور از درش امشب زعمر خویش بیزارم

خلافست اینکه می گویند باشد آرزو در دل

مرا در دل بود بد خوی و چندین آرزو دارم

نه آخر عاشقان باری زخوبان رحمتی بینند

توهم رحمی بکن با من که درعشقت گرفتارم

به روز وعده از هرجا که آوازی ز در آید

زشادی برجهم از جا که باز آمد ز در یارم

به یاد مجلس عیش تو برگ عشرتم این بس

که افتدلخت لختی خونِ دل از چشم خونبارم

چه حالست این که هرگه وعده وصلش رسدمحیی

هماندم مانعی پیش آید از بخت نگونسارم