گنجور

 
اهلی شیرازی

جور آن بت همه بر جان پریشان من است

سخت تر زان دل چونسنگ مگر جان من است

که گزیدست بدندان لب لعلش که بر او

زخم دندان نه باندازه دندان من است

در غم او همه کس مست و گریبان چاکند

از میان همه دستش بگریبان من است

عاقبت کار حریفان همه سامان بگرفت

آنچه سامان نپذیرد سر و سامان من است

دین عاشق برضای دل معشوق بود

کفر اگر یار قبولش بود ایمان من است

غافل از حال من امشب مشو ای همسایه

کامشبم می کشد آن شمع که مهمان من است

امشب از گرمی مجلس جگر شمع بسوخت

وین نه از شورمی، از آتش پنهان من است

ابر رحمت بگنه شویی اهلی نرسد

چشم امید بدین دیده گریان من است

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode