جور آن بت همه بر جان پریشان من است
سخت تر زان دل چون سنگ مگر جان من است
که گزیدهست بدندان لب لعلش که بر او
زخم دندان نه به اندازه دندان من است
در غم او همه کس مست و گریبان چاکند
از میان همه دستش به گریبان من است
عاقبت کار حریفان همه سامان بگرفت
آنچه سامان نپذیرد سر و سامان من است
دین عاشق به رضای دل معشوق بود
کفر اگر یار قبولش بود ایمان من است
غافل از حال من امشب مشو ای همسایه
کهامشبم میکُشد آن شمع که مهمان من است
امشب از گرمی مجلس جگر شمع بسوخت
وین نه از شور میْ، از آتش پنهان من است
ابر رحمت به گنه شویی اهلی نرسد
چشم امید بدین دیدهٔ گریان من است