گنجور

 
اهلی شیرازی

هر کرا حسنی بود آیینه دار روی اوست

هرکه دارد بوی عشقی از سگان کوی اوست

فتنه پیران نه تنها شد که طفل مکتبی

چون الف گوید مرادش قامت دلجوی اوست

عشق خود یاری دهد یعنی که کار کوهکن

قوت بازوی عشق است این نه از بازوی اوست

دیدنش جان بخشد اما زهر چشمش میکشد

زهر و تریاکی عجب با نرگش جادوی اوست

گاه گاه از شرم مردم روی ازو پوشم ولی

تا نظر در خود کنم بینم که چشمم سوی اوست

مست آن چشمند اهلی، نوغر الان جهان

وه که هر جا هست صیادی سگ آهوی اوست

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه
نسیمی

مطلع نور تجلی آفتاب روی اوست

لیلة القدری که می گویند هست آن موی اوست

قاب قوسینی که در معراج دید آن شب رسول

گر به چشم دل ببینی هیئت ابروی اوست

عروة الوثقی که خواند عارفش حبل المتین

[...]

اسیری لاهیجی

ای که کوی یارمیجویی دو عالم کوی اوست

در حقیقت روی جمله خلق عالم سوی اوست

ای که می پرسی نشان از زلف جانان بیگمان

پیش ارباب یقین هر ذره یک موی اوست

نیست کس را جز بسوی قبله رویش سجود

[...]

شیخ بهایی

هر که را حسنی بود آیینه دار روی اوست

هر که دارد داغ عشقی از سگان کوی اوست

فتنه ی پیران نه تنها شد که طفل مکتبی

چون الف گوید مرادش قامت دلجوی اوست

گاه گاه از شرم مردم چشم می پوشم ولی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از شیخ بهایی
صائب

زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی اوست

عطسه بی اختیار صبحدم از بوی اوست

می شمارد آسمان را سبزه خوابیده ای

دیده هر کس که محو قامت دلجوی اوست

آن که می سوزد فروغش خواب را در چشم من

[...]

نورس دماوندی

آنکه محراب دو عالم گوشه‌ی ابروی اوست

در دل هر ذره پنهان آفتاب روی اوست

مهر و مه یک پرتو از شمع تجلی سایه‌اش

نُه فلک یک پیچ و تاب از حلقه گیسوی اوست

طرفه صحرایی است صحرای سواد معرفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه