چه سود ای باغبان از رخصت سیر گلستانم
که گل ناچیده همچون گل زدستم رفت دامانم
نه از بیم رقیبان امروز وصلش دیده می بندم
که نتواند زبار سخت دل برخواست مژگانم
گرفتم آن که از چنگ غمش گیرم گریبان را
ز چنگ خویش آخر چون برون آید گریبانم
ز لاف عشق خوبان دگر در روز رخسارت
پشیمانی اگر سودی کند من خود پشیمانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس ناامیدی و پشیمانی شاعر نسبت به عشق و رابطهای ناتمام است. شاعر از باغبانی میگوید که از دیدن زیباییهای گلستان لذت نمیبرد، زیرا گلهایی که نتوانسته بچیند، او را از آنچه دوست میدارد دور نگه داشتهاند. او همچنین اشاره میکند که نه از رقیبان، بلکه از درد و دل شکسته خودش میهراسد. در نهایت، شاعر حسرت میخورد که اگر عشق و زیبایی به او سودی برسانند، خود او از این پشیمانی رنج میبرد. به طور کلی، شعر بیانگر حسرت و ناکامی در عشق است.
هوش مصنوعی: باغبان عزیز، چه فایدهای برای تو دارد که به من اجازه دادهای در گلستان قدم بزنم، در حالی که من گلی را که باید بچینم، در دامنم ندارم و تنها حسرت آن را با خود میبرم.
هوش مصنوعی: من امروز به خاطر ترس از رقبایم بر چشمانم میبندم تا او نتواند از سختی دل من برود و مرا ترک کند.
هوش مصنوعی: من کسی را به چنگ آوردهام که از درد و غمش فرار کنم، اما با وجود این، زمانی که از چنگ خودم آزاد شوم، دوباره گریبانم در دست خودم خواهد بود.
هوش مصنوعی: از سخنان پرشور عشق خوبان، در روزی که چهرهات را میبینم، اگر هم دردی به من برسد، خودم از این احساس پشیمان هستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
[...]
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
[...]
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها
[...]
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
[...]
مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم
اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم
نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم
چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.