گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

هر پاره ای فتاده به جایی ز جور یار

چو لشگر شکسته دل پاره پاره ام

دل دامنم گرفت و ز غم شکوه می نمود

کو جای من گرفته و من برکناره ام

کاری نساخت زاری من پیش دشمنان

بیچاره من اگر نکند دوست چاره ام

ای عشق گاه جان طلبی گاه دین و دل

اینها زدیگری یست بگو من چکاره ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

کردی ز راندگان در خود شماره ام

در کوی تو نه سگ نه گدایم چه کاره ام

روزی نشد ز سیر سرشکم لقای تو

خالیست از فروغ سعادت ستاره ام

گر در میان بزم خودم جا نمی دهی

[...]

اهلی شیرازی

کاش آنزمان که سوخته میشد ستاره ام

میسوخت اول این جگر پاره پاره ام

گاهی که تیغ خشم کشی، در میانه ام

وانگه که بزم عیش کنی بر کناره ام

چندانکه بیش بنگرمت تشنه تر شوم

[...]

صائب تبریزی

از آفتاب رنگ نبازد ستاره ام

دل زنده از محیط برآید شراره ام

خورشید محشرست دل آتشین من

صبح قیامت است گریبان پاره ام

نور نگاه چشم غزالان وحشیم

[...]

اسیر شهرستانی

مشغول یاد اوست دل پاره پاره ام

رقصد ز شوق بر سر مژگان نظاره ام

روزی که فال منصب دیوانگی زدم

زنجیر سبحه گشت پی استخاره ام

تا شد زگریه ام شفقی رنگ آسمان

[...]

سیدای نسفی

خون می چکد چو مرغ کباب از نظاره ام

شرمنده است پرتو مه از ستاره ام

گردیده آب زهره برق از شراره ام

چون لعل اگر چه در جگر سنگ خاره ام

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه