مخواه از دوستان ای دوست عذر کمنگاهی را
که هم چشم تو خواهد کرد آخر عذرخواهی را
نه خورشید است دارد داغ های او فلک بر دل
ز شب هر صبحدم میافکند داغ سیاهی را
شهادت بر جراحتهای دل داد اشک و نشنیدی
بلی چرخ ست ناپرسیده میداد این گواهی را
ز اشک و چهره بردم سیم و زر وصلش نشد ممکن
به سیم و زر خریدن نیست ممکن پادشاهی را
ندانی حال دل تا ساعتی بر دیده ننشینی
نه طوفان دیده نه دریا چه میدانی تباهی را


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دوستش میخواهد که از کمنگاهیاش عذرخواهی نکند، زیرا او نیز در نهایت به عذرخواهی میپردازد. به تصویر کشیدن عواطفش، شاعر احساس درد و سیاهی ناشی از جدایی را با زبان اشک و عذاب دل بیان میکند. او به این نکته اشاره میکند که هیچ ثروت و قدرتی نمیتواند جای عشق واقعی را پر کند، و تا زمانی که دوستش به حال دل او پی نبرد، او نمیتواند درک کند که چه رنجی را تجربه میکند. شاعر از عمق اندوهش میگوید و از بیماری روحی ناشی از فاصله و جدایی شکایت دارد.
هوش مصنوعی: ای دوست، از دوستانت درخواست نکن که به خاطر کمتوجهیات عذرخواهی کنند، زیرا در نهایت خود چشمان تو نیز عذرخواهی خواهند کرد.
هوش مصنوعی: در آسمان خورشید نیست و جایگرین آن، دردها و غمهای زندگی بر دلها سایه میاندازند. هر صبح، غمها و تیرگیهای شب گذشته را بر دوش ما میگذارند.
هوش مصنوعی: اشکها به عنوان نشانهای از درد دل شکایت کردند، اما تو متوجه نشدی. البته که زندگی همیشه بیخبر از این دردها گواهی میدهد.
هوش مصنوعی: از اشک و چهرهام جواهرات و نقره به دست آوردم، اما نتوانستم آنچه را که میخواستم به دست بیاورم. خریدن عشق او با پول و ثروت امکانپذیر نیست، حتی برای یک پادشاه.
هوش مصنوعی: اگر مدتی به دل دیگران توجه نکنی، نمیدانی که چه حالتی دارند. نه طوفانهای داخلیشان را درک میکنی و نه عمق مشکلاتشان را میشناسی. پس چه چیزهایی را میتوانی از ویرانیها و رنجهایشان بفهمی؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی را
رسد خورشید بر دیوار و بیند روی کاهی را
بسوزد بر سر آتش چو عنبر زلف مشکینش
اگر در کار مهرویان کنم یک روز آهی را
به بالایت نخواهم کرد هرگز سرو را نسبت
[...]
بحمدالله که صحت داد ایزد پادشاهی را
برآورد از سر نو بر سپهر حسن ماهی را
معاذالله! اگر می کاست یک جو خرمن حسنش
بباد نیستی می داد هر برگ گیاهی را
چو پا برداشتی، ای نرگس رعنا، بغمازی
[...]
زر و سیم جهان در پرده دارد عمر کاهی را
به قدر فلس باشد خار زیر پوست ماهی را
گر از روشندلانی، صبر کن بر داغ ناکامی
که آب زندگی هرگز نیندازد سیاهی را
مدان از بی گناهی گردهان عذر نگشایم
[...]
محبت از دل ما شُسته نقش کینهخواهی را
زیارت میکند چون کعبه برق ما سیاهی را
ز فیض پرتو دل شکرها دارم درین گلشن
که گلچین چراغم کرده باد صبحگاهی را
شهان را چشم بر عالم گشودن عیب میباشد
[...]
دلم در نازکی باج از پر پروانه می گیرد
بشوی از نرگس خود، سرمه آتش نگاهی را
رخ آن گلعذار از بس که شاداب است، می ترسم
که موج تازگی شوید ز ابرویش سیاهی را!
چو آن سرو چمان را برکنار جو گذار افتد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.