برگ بی برگی در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲:
به جانِ او که گَرَم دسترس به جان بودی
کمینه، پیشکش به بندگان آن بودی
"جانِ او" یعنی جانِ زندگی یا خداوند که جانِ جانان و جانِ جهان است، پس حافظ به چنین جانی قسم می خورد که اگر او را دسترسی به "جان" یا عالمِ حضور و معنا باشد، این کمینه(حافظ) آنرا به بندگانِ خداوند پیشکش خواهد نمود. خوانشِ کمینه پیشکش بدونِ مکث و کاما خطا بنظر میرسد زیرا که جان یا عالمِ غیب و شهود و "جان" مبرا از ارزشگذاری ست و حافظ با شکسته نفسی و فروتنی خود را کمینه ای توصیف می کند که از راهیابی به عالمِ جان ناتوان است و می فرماید که اگر چنین توفیقی می یافت با سخاوتِ تمام هر آنچه را از اسرارِ "جان" کشف می کرد بصورتِ شعر و غزل پیشکشِ بندگانِ خدا می نمود.
بگفتمی که بها چیست خاکِ پایش را
اگر حیاتِ گرانمایه جاودان بودی
پسحافظ در ادامه می فرماید در صورتِ راهیابی به عالمِ جان بدونِ تردید او به بندگانِ خدا می گفت که بهایِ خاکِ پایش چیست و سالکانِ عاشق باید چه بهایی را بپردازند تا بتوانند خاکِ پایش را سرمهٔ چشمانِ خود کنند و به بینشِ خداوندی یا همان جان دست یابند و اگر حیات و عمرِ گرانمایهٔ حافظ جاودان می بود و تا ابدیت هم ادامه می داشت او از این کار دست نمی کشید و از چگونگیِ راهیابی به جان و خاکِ پایش سخن می گفت و برای بندگانش غزل می سرود.
به بندگیِّ قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسنِ آزاده ده زبان بودی
سوسن بواسطۀ اینکه آزاده است در معنایِ مثبتِ خود آمده، و بعبارتی اگر آزاد و رها از خود نباشد که مجاز به سخنوری نیست و حتی یک زبان هم برای او زیادی ست چرا که همهٔ وجودش باید که گوش باشد و بفرمودهٔ مولانا؛
" چون تو گوشی او زبان، نی جنسِ تو☆ گوشها را حق بفرمود انصتوا"
پس حافظ ادامه می دهد اگر او چون سرو تعالی یافته، از جنسِ جان می شد و مُجاز می بود به اینکه چون سوسن با ده زبان سخن بگوید آنگاه ضمنِ اینکه تا ابدیت هم از بهایِ خاکِ پایِ معشوق سخن می گفت، به بندگیِ این سرو( خود) در برابرِ آن جان اعتراف می کرد، یعنی وحدت و یکی شدنِ عاشق با معشوقِ الست لازمهی سخن گفتن است و سخنورانی چون حافظ و مولانا باید که چون سرو باشند تا بتوانند به "جان" دسترسی داشته و آنگاه از جانبِ او جوازِ سخن گفتنِ بسیار ( با ده زبان) به آنان داده شود، چنین سروی به این امر اعتراف می کند که بندهٔ اوست و قدِ سروِ بلند قامتی چون حافظ کجا و آن جان کجا؟ بعبارتی اولین سخنِ سروِ آزاده ای که به آستانش راه یافته است و با خداوند یا زندگی به وحدت و یگانگی رسیده این است که به بندگیش معترف باشد. بیت را به هر دو صورتِ شرطی یا خبری می توان خواند که هر دو خوانش یک معنا را تداعی می کنند.
به خواب نیز نمی بینمش، چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم، باری آن بودی؟
حافظ میفرماید که او به خواب هم آن "جان" را نمی بیند چه جای آن دارد که به وصالش برسد و با او یکی شود، پس چون حتی خوابی در کار نبوده و به خواب هم اورا ندیده است آیا وصالی بوده است؟ درواقع حافظ شکسته نفسی کرده و قصدِ آن دارد که بگوید سخنانِ ذکر شده قاعده ای کلی ست و سخن یا شرابی از عالمِ جان و معنا بر کسی جاری نمی گردد مگر اینکه به جان متصل شده باشد، چنانچه مولانا میفرماید؛
پیشِ من آوازت آوازِ خداست عاشق از معشوق حاشا که جداست
اتصالی بی تَکَیُّف بی قیاس هست ربُّ الناس را با جانِ ناس
اگر دلم نشدی پایبندِ طُرِّهٔ او
کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی؟
اما پرسشی به ذهن می آید ک اگر حافظ متصل به "جان" نیست پسچگونه است که چنین سخنانِ عارفانه و حکیمانه ای بر زبانش جاری می گردد؟ طره یا زلف بخشی از موی معشوق است که رخسارِ او را پوشانیده و از دیدِ مشتاقان و عاشقان پنهان می دارد و حافظ میفرماید او فقط پایبند و متعهد به طُرِّهٔ اوست تا آنرا از دست ندهد، باشد که سرانجام روزی آن زیبا روی رخسار بنماید و حافظ نیز همچون عارفان و راه یافتگان به وصالش برسد، پس به این امید در این جهان که در نظرِ او تیره خاکدانی بیش نیست قرار و آرامش یافته است.
به رخ چو مِهرِ فلک بی نظیرِ آفاق است
به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی
فلک یا روزگار به رخ یا صورتِ ظاهر در همهٔ آفاق و جهانِ هستی بسیار مهربان است و با نشان دادنِ جاذبه های این جهانی به انسان وعدهٔ سعادتمندی به او می دهد اما در باطن دریغ و افسوس که یک ذره هم مهر و عشق ندارد و بی رحمانه پس از عمری کوشش به انسان می گوید که چیزهای این جهانی تا امروز حتی یک بار هم آن خوشبختیِ حقیقیِ موعود را محقق ننموده است، حافظ میفرماید معشوقِ الست نیز آن شاهدِ زیبا رویی ست که رخساره به کسی نمی نماید، یا چنانچه در ابیاتی دیگر میفرماید؛ "گرچه مویِ میانت به چون منی نرسد☆خوش است خاطرم از فکرِ این خیالِ دقیق"، "بجز خیالِ دهانِ تو نیست در دلِ تنگ☆ که کس مباد چو من در پیِ خیالِ محال"، "مردم در این فِراق و در آن پرده راه نیست☆ یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد".
و بسیار ابیاتِ دیگری که از عدمِ امکانِ وصلِ مُدام یا دسترسی به جان سخن می گوید و این چنین مضمون پردازی های مَجازی صرفاََ بمنظورِ القایِ مفاهیمِ عارفانه است و البته همین وصل های کوتاه مدت است که شرابِ عشق را بر سوسن های آزاده و ده زبان جاری می کند تا پیشکشِ بندگانش کنند.
درآمدی ز درم کاشکی چو لمعهٔ نور
که بر دو دیدهٔ ما حکمِ او روان بودی
روان بودنِ حکم و فرمان در اینجا یعنی پذیرفتنِ آن به دیدهٔ منت، پسحافظ آرزو می کند که ای کاش آن معشوقِ جان نیز همچون لمعه یا پرتوی نوری که از در به درونِ خانه و اتاقِ تاریک می تابد، بر درونِ خانهٔ تاریکِ دل می تابید که در اینصورت حافظ حکم یا جوازِ او برای سوسنی و سخنوری را بوسیده و به دو دیدهٔ منت میگذاشت. یعنی حال که وصالش میسر نیست اگر پرتوی از نورِ جان و عالمِ معنا بر دلِ عاشقی چون حافظ بتابد او به شمه ای از اسرارِ هستی واقف خواهد شد و به کفایت شرابی بر او جاری می گردد تا او نیز در فرمِ و قالبِ شعر و غزل به عاشقان و بندگانش بچشاند.
ز پرده نالهٔ حافظ برون کِی افتادی
اگر نه همدمِ مرغانِ صبح خوان رودی
ناله در اینجا همین سخنان و اشعار و غزلهای زیبا هستند و مرغانِ صبح عندلیبانِ نغمه سرایی چون عطار و فردوسی و نظامی و سعدی هستند که بدونِ تردید با همدمی و همنشینی با آنان بوده است که چنین ناله های زیبایی از پردهٔ غیب بیرون فتاده و بر زبانِ حافظ جاری شده است، پساگر وصالش برای لحظه ای هم ممکن نیست عاشقانش می توانند با حافظ و بزرگانِی که ذکر شد و مفاخرِ فارسی زبانان و جهانیان هستند همدم شوند تا لمعهٔ نوری بر درگاهِ خانهٔ دلِ آنان نیز تابیده و درونشان را روشن و منور کند.
رضا س در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۰:
حسام الدین سراج در یکی از کنسرتهای اوایل دهه هشتاد این غزل رو به زیبایی و به صورت تصنیف اجرا کرد که متاسفانه هنوز منتشر نشده
رضا شاهی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۹ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۰:
چه چیزی در این شعر دیدی که چنین نظری دادی؟ کجای این غزل سبک و کم ارزش است؟؟؟؟
رضا شاهی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۰:
پولادپارههاییم آهنرباست عشقت..
مگه میشه با این کلمات زمخت، چنین شیرین سخن گفت؟ عجب عجب عجب وای
شهریار شریفی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۳۷ در پاسخ به آرش طوفانی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی:
سلام خدمت دوستان فرهیخته ، ربوه دو بار در قرآن کریم بکار برده شده و در قرآن به معنی سرچشمه و ابتدای نهر که آب بیشتری از بقیه جاها دارد می باشد و انفاق در راه رضایت خدا را به گیاهان سر ربوه تشبیه نموده که اگر باران ببارد ثمرش دوبرابر میشود واگر هم باران نبارد چون ریشه اش در ربوه است خشک نخواهد شد.
سُلگی قاسم در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵:
در بیت سوم ضبط صحیح بیت اینگونه است.
سَرُ دَهانند که تا سَر ندهی سِرّ ندهند
ساقیانند که انگور نمیافشارند
امیر "گمنام" در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸:
درود بر دوستان، شرح صوتی این غزل را می توانید در کانال تلگرامی زیر گوش کنید : پیوند به وبگاه بیرونی t.me / sharheghazal
سُلگی قاسم در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵:
سلام این غزل مولانا در یک جمله اراده عارفان در اراده خالق و خدای عاشق گم گشته و چنان در برابر خدا هستی تسلیم محض هستند که هیچ چیز جز اراده او نمیخواهند و این جماعت چنان مست الهی هستند که احتیاج به مستی انگور ندارند قاسم سلگی
am در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۴۳ - تیرهبخت:
اینکه خاک سیهش بالین است
احتر چرخ ادب پروین است
حتما پیشنهاد میکنم زندگی نامه ای این بانوی بزرگ را مطالعه کنید
اونوقت متوجه میشید چرا شعراش همیشه بر دل مینشیند
علیرضا تیره در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ خالد نقشبندی » اشعار کردی » شماره ۵:
با سلام توی این موسیقی از این شعر استفاده شده، اهنگِ "فیراق/فراق" برای گروه کامکار هست ولی با صدای بیژن کامکار
عرفان شیرین بیان در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » در نعت رسول » در نعت رسول ص:
این بیت پس از بیت زیر ذکر شده
داعی ذرات بود آن پاکزاد/ در کفش تسبیح زان کردی حصات
محمدرضا جراح زاده در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۲ در پاسخ به عاطفه دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دلآزار:
متشکرم از لطف شما
bolhasani در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۱۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده:
سلام و عرض ادب
بر ابلق صبح و ادهم شام
حکم تو زد این طویله بام
از این بیت هم تلفظ درست و هم معنی درخوری ندارم و اگر دوستی به من کمک کنه بسیار از ایشان ممنونم
محسن مرتضوی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
توضیح صوتی این غزل
محسن مرتضوی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۷ در پاسخ به مسعود دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:
دوست گرامی در آثار نظامی نیز لیلی نیز به زیبا رویی توصیف شدهاست به کتاب لیلی و مجنون مراجعه شود.
محسن مرتضوی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:
لیلیصفتان در اینجا به معنای معشوق و یار است که از حال دل عاشق بیخبر است.
محسن مرتضوی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۲ در پاسخ به Aboteen دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۰:
توضیح مختصر:
من آن زیرکی هستم که جوشن بر تن میکنم و از پادشاهان باج میگیرم؛ حتی اگر مانند منصور حلاج مرا به دار کِشند در برابر نامردان سر خم نمیکنم.
حمید محمدی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۶:
کنایه به کسانی است که برای پروردگار یکتا شریک میدانند و دو قدرت میبینند ، لذا شمس کنایه زده و میگوید ، برعکس تو من دو را یکی میبینم
امیررضا نیک خو در ۲ سال قبل، سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۷ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنویها » عارف نامه » بخش ۳:
بسیار زیبا
عباس جنت در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹: