گنجور

حاشیه‌ها

داراب لایقی در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت سجده نکردن ابلیس بر آدم:

سلام

مولوی در دفتر دوم مثنوی در خواب بودن معاویه و بیدار کردن وی برای نماز توسط شیطان را بسیار زیبا و دلنشین توضیح داده.

  عشقبازی ابلیس با حضرت حق تعالی

عرفای بنام ما به ابلیس  از دریچه ای متفاوت می نگریستند.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۴۸ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۸:

کِسوتِ فقر ، اگر زیبِ بَر و دوش کنی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۲ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹:

ما به بهشتی شدیم ،  مسلم و ترسا،

عطراسادات در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۴۵ - نالیدن شیرین در جدایی خسرو:

متاسفانه ابیات زیبایی هست که از این قسمت حذف شده.

قبل از بیت شماره ۳۸

محمدعلی قاسمی فلاورجانی در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:

چقدر تلخه... خواجه و داستان سوز و گداز لهیب شوم دورویی و تزویر: 

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم...

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۳:

ای سنبلِ دُو گیسو ، از یاد کِی رَوی تو،

ابوتراب. عبودی در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

باسلام و عرض ادب و احترام محضر استادان فرهیخته و ارجمند و همراهان گرامی گنجور.

 

خواست بنمایـد جمال ِ خویش را

آفــــــریــــد انسان ِ دور اندیش را

رو تفکــّــر کــن در آیاتِ خـــــدا

حکمتِ اضداد: نــوش و نیش را

 

با احترام ،دیوان ابوتراب عبودی،چاپ دوم

 

 

ر.غ در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۴۱ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸:

 جان‌فزا

جهن یزداد در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۰۸ در پاسخ به افسانه چراغی دربارهٔ ظهیر فاریابی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰:

بسرای  یعنی بخوان روایت کن
هیچ وزن را به هم نریخته
 بسرای
از سرودن

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:

در گلستان سعدی در سیرت پادشاهان حکایت ۱۳ در فراز کردن به معنی بستن آمده و در لغت نامه های معتبر نیز ابتدا به  بستن اشاره شده است حال هوای شعر  نیز موید محکم کاری است تاکید بر  خلوت انس نیز  جلو گیری از ورود اغیار و پریشان نشدن جمع را تداعی می‌سازد ولی با این همه حافظ بعلت منشوری بودن اشعارش و رندی خاص وی شاید هر دو را ملحوظ داشته و این بیت هم جز ابیات مناقشه بر انگیز است.

به روی خود در طماع باز نتوان کرد 

چو باز شد به درشتی فراز نتوان کرد.    سعدی گلستان

سامان سپهر در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۷ - حکایة فی‌التّمثّل الصوفی:

ناسزا گفتن به بدکارانی چون‌ آخوندها بسیار هم خوب است اما به همسرشان نه. چه بسا که همسرشان پاک سرشت و نیک کردار باشند و ناچار به ماندن‌ با آخوند.

Shurideh در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۵ دربارهٔ ملا احمد نراقی » معراج السعادة » باب چهارم » عجایب دستگاه گوارش:

حدوبه کبد یعنی چه؟

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:

در بیت اول مصرع دوم وصله مناسب نمی‌نماید زیرا خواجه همواره به حسن خداد معشوق معتقد و معترف است وصله که وسیله ای آرایشی برای درازتر و بیشتر جلوه دادن موی می باشد بعید می‌نماید که منظور نظر شاعر باشد زیرا ایشان جمال یار را مستغنی از آب و رنگ و خال وخط می دانستند و کاستی ها و نقایص را به خود منتسب دانسته و جمال یار  بری از هر عیب و ایراد بوده

زعشق ناتمام ما جمال یار مستغنیست.  به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

وصله به ضمه واو اضافه نمودن مو یا همان اکستن شن امروزی می باشد

mehdi Hoseyini در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:

عجیبه که کلمه جست به ضم میم چرا در نطر دوستان غیرمعمول و یا عامیانه جلوه کرده مگر در بیت گفتند یافت می نشود جسته ایم ما... و یا در کلمه ی جستار ، جستجو نشانه ای از عامیانه بودن مشاهده میشه و دیگر اینکه چرا دوست داریم اشعار شخصیتی چون سعدی که به فصاحت و بلاغت شهره است را با تعابیر ومعانی عجیب وغریب تاویل وتفسیر کنیم . مگر دیده ی عاشق هرزمان و مکان بدنبال معشوق نیست؟ و مگر نه اینکه اگر نیابد و نبیند با اشتیاق و با دیدگانش هر جایی را جستجو نمیکند ؟ و از سوی دیگر مگر دیده ی عاشق همواره پر از اشک سیماب گون نیست ؟ همین معانی را سعدی بزرگ به شیوایی در یک بیت اورده : دیده ی من عاشق بدنبال معشوق مدام در جستجو بود اما روی یار را نمیدیدم چراکه از اشک دیدگانم  مانع از دیدار یار میشد . این مضمون نیز بسیار در ادبیات تکرار شده : بگذار تا ببینمش اکنون که می رود ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای ؟ 

مهسا .م در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل.

ظالم که هرگز راه به منزل نمی‌بره؛ البته بستگی داره که معیار از ظلم و ظالمیت و راه به منزل نبردن چی باشه.

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱:

حاشا که من به موسِمِ گُل تَرکِ مِی کُنَم

من لافِ عشق می زنم، این کار کِی کنم

حاشا یعنی چنین مباد و موسمِ گُل یعنی وقتِ شکوفا شدنِ گُل که در فرهنگِ عرفانی در سحرگاهان است و هنگامی که نسیمِ صبحگاهی بر آن می وزد، این بیت نیز بگونه ای همان معنایِ بیتِ مَطلَعِ غزلِ پیشین را در خود داشته و می فرماید در طلیعهٔ صبح و درست در هنگامهٔ شکوفایی و باز شدنِ گُل که بر اثرِ بهرمندی از شرابِ عشق دست داده است، حاشا و کَلّا که حافظ بخواهد تَرکِ مِی کرده و از میانهٔ مجلس برخیزد و نخواهد که گُلِ وجودش شکفته شود، در غزلِ پیشین چنین امری را منوط به نداشتنِ عقلِ زندگی نمود و در اینجا  می فرماید او که لافِ عشق می زند و هر عاشقِ دیگری نیز که حقیقتن ادعایِ عاشقی میکند هرگز به چنین کارِ قبیحی مبادرت نمی ورزد.

مطرب کجاست تا همه محصولِ زُهد و علم

در کارِ چنگ و بربط و آوازِ نِی کُنم

مُطرب در لغت یعنی کسی که طرب انگیزی می کند و در اینجا منظور راهنمایِ معنوی و بزرگانی همچون مولانا هستند که خود یکپارچه طَرَبند، حافظ به فراست دریافته است راهِ عاشقی از راهِ زُهد و عِلم جداست و به تجربه در پیرامونِ خود می بیند چه بسیار زاهدان و عالمانی را که با عشق بیگانه اند و بلکه سرشار از خشم و نفرت نسبت به دیگران هستند و نه تنها طَرَب و نشاطی در آنان دیده نمی شود، بلکه درد سراسرِ وجودشان را در بر گرفته است تا حدی که حکم به تکفیرِ مخالفانِ خود می دهند، پس حافظ بشرطِ یافتنِ مُطرب آماده است تا هرآنچه از دروس و علومی از قبیلِ عِلمِ اخبار، عِلمِ کلام، عِلمِ احکام، علمِ فلسفه و زُهدی را که از آن علوم بدست آورده است به یکباره در راهِ چنگ و بربط و آوازِ نِی هزینه کند تا به عشقِ حقیقی دست یابد.

از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کُنم

قیل و قال همان گفت و شنودِ عربی ست، حالی یعنی اکنون و این معنا حالی شدن و آگاه شدن را نیز به ذهن متبادر می کند، قیل و قال هایِ مدرسه که عموماََ ذهنی هستند غالباََ به مجادله کشیده می شوند، یعنی هر طرف سعی در انکارِ نظرِ دیگری دارد و با استناد به مکتوباتِ گذشتگان سعی در به کرسی نشاندنِ نظرِ خود دارد، حافظ که در می یابد زُهدِ حاصل از اینچنین قیل و قال هایی برایِ منظورِ اصلیِ انسان که رسیدن به خداوند در این جهان است کارآیی ندارد، در حال  دل و حالش گرفته شده و مصمم می شود یک چند مدتی نیز فارغ از گفت و شنود هایِ ذهنی و بی حاصل خدمتِ مِی و معشوق کند، خدمت یعنی خود را به تمامیت در اختیارِ شرابِ عشق و حضرتِ معشوق قرار دادن. در غزلی دیگر می فرماید" سخنِ عشق نه آنست که آید به زبان     ساقیا مِی ده و کوتاه کن این گفت و شنفت" .

کِی بود در زمانه وفا؟ جامِ مِی بیار

تا من حکایتِ جَم و کاووسِ کِی کنم

حافظ در بابِ بی وفاییِ زمانه بسیار سخن گفته است،‌ و این بی وفایی یعنی قرار دادنِ تصویرِ ذهنیِ چیزها در دل و طلبِ سعادتمندی از آنها، در این کار زمانه برابرِ قانونِ علیت به انسان متعهد می گردد که چنانچه به آن چیزِ مادی دست یابد خوشبختیِ او تضمین می شود، اما حتی با دست یافتن به خواسته هایِ خود می بینیم که زمانه یا روزگار به عهدِ خود وفا نمی کند و تاثیرِ شادیِ ناشی از آن مطلوبِ مادی پس‌از مدتی کوتاه از میان می رود، درست به همین دلیل است که حافظ پیش از این غزل سروده است " عهد و پیمانِ فلک را نیست چندان اعتبار    عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم" پس حافظ قیل و قال هایِ مدرسه و زُهدی که نتیجهٔ آن قیل و قال هاست را نیز همسنگِ چیزهایِ آفلِ این جهانی قلمداد می کند بنحوی که طالبانِ آن علم و زُهد نیز قصدِ اخذِ تایید و اعتبار و فروشِ نظرهایِ خود را دارند و در صددِ یافتنِ مُرید یا کسبِ منفعت هستند. و او که چرخ بر هم می زند اگر غیرِ مُرادش گردد  می فرماید جامِ مِی و شرابِ عشق را بیاور تا پس از رهایی از عقلِ جزوی که سرمنشأ این قیل و قال است او حکایتِ جمشید و کیکاووس را بیان کند تا بدانی که چنین اعتبار هایِ دنیوی نیز پایدار نیستند، و در مقابل "هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق    ثبت است در جریده عالم دوام ما".

از نامهٔ سیاه نترسم که روزِ حَشر

با فیضِ لطفِ او صد از این نامه طِی کنم

اما زاهد نیز بیکار ننشسته و پیوسته بمنظورِ حفظِ موقعیتِ خود می کوشد حافظ یا عاشقی را که از قیل و قال به تنگ آمده و قصدِ آن دارد تا محصولِ زُهد و عِلمِ خود را در کارِ چنگ و آوازِ نِی بکار بندد از نامهٔ سیاهِ اعمال و هولِ روزِ قیامت بترساند، پس‌حافظ که بیدی نیست به این بادها بلرزد و پیش از این نیز گفته بود" هست امیدم که علیرغمِ عدو روزِ جزا    فیضِ عفوش ننهد بارِ گنه بر دوشم" اکنون نیز پاسخ می دهد با زنده شدنش به عشق است که در روزِ حشر با فیضِ لطف و رحمتش صدها از این نامهٔ سیاه را نیز طی کرده و پشتِ سر خواهد گذاشت.

کو پیکِ صبح تا گله هایِ شبِ فِراق

با آن خجسته طالعِ فرخنده پِی کنم

پیکِ صبح همان بادِصبای معروف است که به تبادلِ پیغام بینِ عاشق و معشوق می پردازد، شبِ فِراق و جداییِ از معشوق از آن لحظه ای اتفاق می افتد که انسان از اصلِ خداییِ خود دور و واردِ شبِ ذهن می شود، پس حافظ که ابتدا طِی شدنِ صدها از آن نامهٔ سیاه را از فیضِ لطفِ بینهایتِ حضرتش توصیف نموده است در اینجا خود یا عاشقی را که به او زنده شده است به لحاظِ این سختی و رنج هایی که از فِراقِ معشوق  کشیده مستحقِ آن لطف و عنایتِ روزِ حَشر می داند، و حافظ که همواره در طریقِ ادب است این سخن را در لفافه بیان می کند تا خاطرِ آن خجسته طالعِ فرخنده پِی یعنی خداوند آزرده نگردد، و پیکِ صبا را می جوید تا این پیغام را به حضرتش واگوید. البته که خداوند از همهٔ احوالِ عاشقان و غمِ فِراقی که می کشند با خبر است چنانچه حافظ در غزلی دیگر می‌فرماید" حالِ ما در فُرقَتِ جانان و ابرامِ رقیب   جمله می داند خدایِ حال گردان غم مخور" .

این جانِ عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رُخَش ببینم و تسلیمِ وی کنم

جانِ عاریتی همین جانِ جسمانیِ ماست که خداوند برایِ مدتی محدود منت گذاشته و به ما بخشیده است چنانچه جانِ اصلیِ ما که امتدادِ جانِ اوست دائمی و نامیرا ست، اما از نظرِ حافظ هر کسی نمی تواند استحقاقِ این فیضِ لطف را داشته باشد و تنها عاشقانی که با تحملِ دردِ فِراق به دیدارِ رُخَش نائل شده و به وصالش رسیده باشند با لطفِ او صدها نامهٔ سیاهِ خود را در حَشر طِی می کنند، انسان باید شاکرِ حضرتِ دوست باشد که این جانِ عاریتی را به او عطا کرده است و فرصتِ طلاییِ دیدارِ رُخش در این جهان را به او بخشیده است، پس باید پیش از آنکه جانِ عاریتی را به جان آفرین تسلیم کند رُخش را ببیند و به عشق زنده و جاودانه شود.

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید   ناخوانده نقشِ مقصود در کارگاهِ هستی

 

 

 

کیهان در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۲۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۳۴ - مقالت هشتم در بیان آفرینش:

تانشوی تشنه، به تدبیر باش

سوخته خرمن چو تباشیر باش

یعنی برای آنکه تشنه آب فلک نشوی و حاجت به آسمان نبری، بر هستی پشت پا بزن و خرمن علایق خود را تباشیروار بسوز تا چون تباشیر دافع عطش خود شوی.تباشیر از نی مخصوصی گرفته میشود  و طریق گرفتن آن است که نی ها را خرمن کرده آتش میزنند، پس تباشیر را میان خاکستر پیدا میکنند.تباشیر در طب قدیم برای دفع عطش به کار میرفته.

فرهود در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۰۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۱۲ - در مقام و مرتبت این نامه:

نیم نگاهی به مخزن‌الاسرار نظامی - دکتر الهی قمشه‌ای

پیوند به وبگاه رسمی دکتر الهی قمشه‌ای

 

N Borhani در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۰:

نسخه طبع بنگاه مطبوعاتی صفیعلیشاه ابیات ۳ و ۶ رو نداره و در آخر غزل ۲بیت زیر تقریر شده است:

۹_ هر سحری درآید او روزن دل گشاید او 

خامش چون بیاید او وقت سحر بگیرمش 

۱۰_ گر برسم بشمس دین‌ بار دگر بشوق دل

دست ز هم گشایمش باز ببر بگیرمش 

 

ali asadi kian در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌ام:

کسی که حتی به درجه کمی از وحدت رسیده میتونه اینو درک کنه اون چیزی که مد نظر شاعره،شخصیت یه نفر نیست. بلکه جان و ذاته ک در همه کس یکسانه. فقط افراد شناخت های یکسانی ازش ندارن. کسی مثل حضرت علی ع ک اراده خود را ب شدت تسلیم اون ذات ناب کرده، در واقع ذره ای از اون ذاته ک در این دنیا متجلی شده.پس منظور جناب مولانا ب نظر من عمیق تر از صورت ظاهره

۱
۶۵۶
۶۵۷
۶۵۸
۶۵۹
۶۶۰
۵۶۸۹