برگ بی برگی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:
خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم
راحتِ جان طلبم وز پِیِ جانان بروم
غزل گرچه اشاره می کند به واقعهای تاریخی که تبعیدِ حافظ از شیراز به شهرِ یزد می باشد، اما دیگر ابیات نشانگرِ این است که با غزلی عارفانه روبرو هستیم و حافظ از این اتفاقِ نیز بهره برده، با مضمون سازیِ بی نظیرش زندانِ تاریکِ ذهن را به شهرِ یزد که شهری ست خشک و کویری مانند کرده و شهرِ شیراز که شهرِی آباد و سرسبزِ است را به جانِ اصلیِ یا موطنِ انسان، و آن روزی که توفیقِ رخت بربستن از این زندانِ تاریکِ اسکندر و بازگشت به موطنِ اصلیِ او یا هر انسانی دست دهد روزی خُرَّم و موجبِ سرسبزی و شادمانی خواهد بود، منزل که دارای ایهام است بیانگرِ این مطلب است که انسان که از جنسی ورایِ ماده است پس از پای گذاشتن در این جهان ناگزیر از ورودِ تبعید گونه به ذهن است تا شرایطِ زیستِ خود را با جهانِ ماده تطبیق دهد و چاره ای جز این ندارد اما این نیز منزلی از منازلِ کمالِ انسان است که باید پشتِ سر گذاشته و از پِیِ جانان برود، یعنی در منازلِ دیگر به راهِ خود ادامه دهد تا به جانان یا اصلِ خداییِ خود برسد. حافظ این بازگشت از ذهن به موطنِ اصلی را علاوه بر اینکه حرکت از منزلِ زندانِ ذهن بسویِ منزلِ بعدی ست که ناگزیر از انجامِ آن می باشد، آنرا موجبِ راحتی و آرام و قرارِ جان می داند، یعنی مادامی که انسان پس از ده سالی که از حضورش در این جهان می گذرد اگر از منزلِ ویران و کویریِ ذهن برنخاسته و آهنگِ حرکت بسویِ جانان یا جانِ اصلیِ خود نکند در رنج و بیقراری خواهد بود.
گرچه دانم که به جایی نبرَد راه غریب
من به بویِ سرِ آن زلفِ پریشان بروم
عارفان هجران و جدا افتادنِ انسان از جانان را غربتی می دانند که پایانی ندارد، یعنی وصال و رسیدنِ انسان به جانان یا اصلِ خود راهی ست بینهایت و حافظ می فرماید اگر چه او می داند وصلی به آن معنایِ ذهنی درکار نیست و این غریبِ سرگشته راه به جایی نمی بَرَد و پایانی بر آن راه متصور نیست، اما به بوی سرِ آن زلفِ پریشان به راهِ خود ادامه می دهد، بویِ دارای ایهام است که علاوه بر معنیِ به امیدِ اینکه، معنایِ بو و شمیم را نیز می رساند، زلف در اینجا همین جهانِ ماده است و کَثَرات و زیبایی هایِ آن را نیز شامل می شود و این زلف پریشان است، یعنی انسان ناچار است بوسیلهٔ همین دیدی که پریشان است و جهان را می بیند راهِ خود را در پِیِ جانان بازشناخته و به بوی و بسوی او حرکت کند دشواری هایِ راه نیز اینجاست، یعنی با اینکه انسان قرار است از منزلِ ویرانِ ذهن بسویِ موطنِ اصلیِ خود حرکت کند تا به جانان برسد اما باز هم با کمکِ همین ذهن و بکارگیریِ حسِ بوییدنِ سرِ زلف و از طریقِ این جهانِ مادی ست که باید راهِ خود را باز شناسد و ابزارِ دیگری برای این کار در اختیار ندارد.
دلم از وحشتِ زندانِ سکندر بگرفت
رخت بر بندم و تا مُلکِ سلیمان بروم
زندانِ اسکندر یا همان مدرسهٔ ضیاییه، بنایی تاریخی که امروزه می شناسیم و در شهرِ یزد واقع شده است هیچ شباهتی به زندان ندارد و ممکن است در روزگارِ حافظ به عنوانِ مدرسه ای دینی مورد استفاده قرار می گرفته که حافظِ تبعیدی نیز ملزم به حضور در آن بوده است، می توان تصور کرد سخت گیری های مذهبی در این مدرسه آن را به این نام مشهور کرده باشد، به هر حال حافظ این مکانِ وحشت آفرین و دل گیر را به همان منزلِ ویرانِ ذهن و نمادِ شهرِ خُشک و کویر گونهٔ ذهن تشبیه کرده است که اگر کسی راحتِ جان می طلبد و در پِیِ دیدارِ جانان است باید رخت بربندد، از آن بیرون بیاید و به شیراز که شهری سرسبز و نمادِ مُلکِ سلیمان یا فضای بینهایتِ عالمِ معنا و موطنِ اصلیِ انسان است بازگردد. رخت یعنی اسباب و اثاثیه و رخت بربندد یعنی به یکباره از زندانِ وحشتناکِ ذهن که با سبب های ذهنی کار می کند نقلِ مکان کند.
چون صبا با تنِ بیمار و دلِ بی طاقت
به هوا داریِ آن سروِ خرامان بروم
در ادامه حافظ که تشخیص می دهد آنچه موجبِ دلگیری و غمِ او یا به عبارتی بیماریِ روانِ او شده و بدونِ تردید می تواند منجر به بیماریِ جسمِ او هم بشود همین زندانِ ذهنِ سکندری ست، پس اکنون با این آگاهی دلش بی طاقت شده و هر لحظه در آرزوی بازگشت به مُلکِ سلیمان در تب و تاب است تا همزمان از بیماریِ روان و جسم رهایی یابد، در مصراع دوم سروِ خرامان همان جانِ اصلیِ انسان است که با خرامیدنش دلِِ انسان را برده و عاشقِ خود می کند، یعنی با دلربایی انسانِ دردمند را بسویِ خود جذب می کند، پس با جوانه زدنِ عشق است که عاشق با اشتیاقی که دارد همچون بادِ صبا به هوا داریِ آن سروِ خرامان می رود تا با پیوستنِ به اصلِ خود از درد و غمهایِ دل و همچنین از بیماریِ تن و جسم رها و آزاد گردد.
در رهِ او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دلِ زخم کَش و دیدهٔ گریان بروم
قلم تا سر نگون نشود قابلیتِ نوشتن نمی یابد، پس حافظ ضمنِ اینکه تأکید می کند باید به سَر و با اشتیاق در پِیِ جانان یا هواداریِ سروِ خرامانِ خود برود، بلکه باید سرِ ذهنیِ خود را نیز زیرِ پا بگذارد تا موفق به دیدار و وصالش گردد، در مصرع دوم زخم کشیدن کنایه از تحملِ دردهایی هستند که عاشق برای رها شدن از سرِ ذهنیِ خود باید متحمل شود چنانچه مولانا نیز سروده است" زخم پذیر و پیش رو، چون سپرِ شجاعتی / گوش به غیرِ زِه مده تا چو کمان خَمانمت" پسحافظ با پذیرفتنِ مشتاقانهٔ درد و زخمِ ناشی از درد های رهایی و با دیدهٔ گریان که نشان از خلوصِ او در عاشقی دارد در پِیِ آن سروِ خرامان می رود.
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا درِ میکده شادان و غزلخوان بروم
اما آیا زخم کشیدن و تحملِ دردها کاری سهل و آسان است؟ بدونِ تردید چنین نیست، برای مثال پدر و مادری که عُمرِ خود را در راهِ خوشبختیِ فرزندِ خود صرف نموده اند اکنون که او مستقل شده و تصمیماتِ مهمِ زندگی بر عهدهٔ خودِ اوست میبینند که بر خلافِ میل و سلیقهی آنان زندگی می کند و ارزشی برای ارزش هایِ آنان قائل نیست، پذیرفتنِ چنین امری نیازمندِ تحمل و پذیرشِ غم و دردِ ناشی از آن است که حافظ نذر می کند که اگر روزی از اینگونه غم ها با سربلندی آزاد شود، تا درِ میکده عشق شادمان و غزلخوان برود، یعنی در خواهد یافت که با دریافتِ مِیِ عشق می تواند از باقیماندۀ دلبستگی های خود رها شود و غمِ آنها را نیز از سر بگذراند.
به هوا داریِ او ذَرِّه صفت رقص کنان
تا لبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان بروم
هوا داری یعنی هوا و آرزویِ چیری و یا کسی را داشتن که نباید با هواداری به معنیِ جانبداری اشتباه شود، پس حافظ مثالِ ذره ای را می زند که در شعاعِ نور دیده می شود و چرخ زنان بالا می رود، و می فرماید بدونِ شک او یا انسان که از ذره کمتر نیست هم باید صفتِ او را داشته باشد و رقص کنان بالا رفته و تعالی یابد تا جایی که لبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان یا در سرِ کویِ جانان رفته و از آبِ زندگی بخشش نوشیده و به عشق زنده شود.
تازیان را غمِ احوالِ گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
تازیان نمادِ انسانهایِ بیگانه با عشق است که درکی از سنگینیِ بارِ امانتی که آسمان در الست بر دوشِ انسان گذاشته است ندارند، لاجرم غمی که عاشقان دارند و احوالِِ آنان نیز برایشان اهمیتی ندارد، پس حافظ به پارسایانِ پارسی یعنی عاشقانی چون فردوسی و سنایی و عطار و مولانا و سعدی می اندیشد و از آنان مدد می طلبد تا با راهنمایی هایِ آن بزرگان خوش و آسانتر راهِ عاشقی را ادامه دهد.
ور چو حافظ ز بیابان نبرم رَه بیرون
همرهِ کوکبهٔ آصفِ دوران بروم
پسحافظ که در بیتِ قبل از عاشقان می خواهد تا از پارسیانِ پارسا و بزرگانِ عرفانِ ایرانی مدد و یاری بجویند تا خوش و آسان طیِ طریق کنند در اینجا با فروتنی خود را عاشقی می داند که در بیابان راه را گُم کرده است، پس اگر قصدِ یافتنِ راه را دارد باید با نظر بر کواکبی که آصفِ دوران برای او ترسیم کرده است راهِ برون رفت از این بیابان را بیابد، این بیت می تواند مدحِ وزیری باشد که حافظ با ابتکارِ خود هر دو منظور را به مخاطب می رساند، آصف وزیرِ دانشمندِ سلیمان بود بگونه ای که پس از او نیز هر وزیرِ دانشمند و کاردانی که بر سرِ کار می آمد او را آصفِ دوران می نامیدند، ضمنِ اینکه این مدح موجبِ دور ماندن از اصلِ مطلب که بهرمندیِ سالکِ گم کرده راه از راهنماییِ پیری معنوی ست نمیگردد.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۲:
جان به قربان شَودَت ، در گذر از تقصیرم
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۳ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۲:
که به قربان شَومَت ، در گذر از تقصیرم
الف رسته در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۸ در پاسخ به ر.غ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
دلهایِ سَوی = دلهای راست و درست و پاک.
در نسخهٔ کاغذی در پای صفحه چنین است. در نسخهٔ نیکلسون همچنین است. در برخی نسخههای خطی آمده است : چون امیر جمله دلها میشوی. که خود نشان میدهد تحریف شده است چون معنی آن با بیتهای دیگر همخوانی ندارد.
صادق سالک در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۷:
با توجه به اینکه در نهایت پدر خودش یعنی نزدیک ترین فرد به سهراب، اون رو می کشه.
صادق سالک در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۷:
نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویشبا سلام و عرض ادب
معناش کاملاً مشخصه
منظورش اینه که آقا سهراب به زور بازو هات مغرور نشو چون میخوای با این بازو هات دشمن رو زمین بزنی اما آخرش از اطرافیانت ضربه میخوری.
همانطور که گاو خبر نداره که آخرش کسی سرش رو می بره که پهلوی او بوده و بزرگش کرده.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۹۹:
دوش چون جان اش ، کشیدم تنگ خُوشخُوش در کنار،
ر.غ در ۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۵ - حکایت:
عارفی می رفت یک روزی براه
بود صحرا و نبود آنجا پناه
ابر پیدا گشت و باریدن گرفت
جامه اش تر گشت و چاییدن گرفت
می دوید از دست باران آنچنان
که تو گویی کرد دشمن قصد جان
چون در آن صحرا از سرما گذشت
یک ده ویران بدید آن سوی دشت
او زهول جان بسوی ده شتافت
تا تواند او زسرما چاره یافت
چون رسید آنجا ، بگرد ده دوید
عاقبت یک خانه معمور دید
بر در خانه رسید آواز داد
صاحب خانه جوابش باز داد
در زمان آمد برون کردش سلام
عارفش گفتا : علیکم السلام
پس تواضع کرد او با میهمان
اندرون خانه بردش در زمان
باز پرسید : از کجاها میرسی
کرد از احوال او پرسش بسی
گفت سرما خورده ام آتش بیار
نیست پروای سخن معذور دار
گویا در خانه اش آتش نبود
رفت تا بستاند از همسایه زود
بستد آتش را ، سوی خانه شتافت
خرقه دید آنجا و مهمان را نیافت
در تعجب ماند از آن حال غریب
پیش او آمد خیالات عجیب
آتشی افروخت تا بیند که چیست
آن مگر « جن » بود یا نی خود ، پریست
لحظه ای شد خرقه جنبیدن گرفت
میهمان در خرقه لرزیدن گرفت
آمد و در پیش آتش خوش نشست
صاحب خانه ز حیرت لب ببست
هر زمان نوعی خیالش آمدی
دمبدم زین حال حیران تر شدی
عاقبت پرسید او از میهمان
گو کجا بودی ؟ مدار از من نهان
زانکه حیرانم درین کار عجب
واقفم گردان ز اسرار عجب
گفت مهمانش که ما را سرد بود
از غم سرما دلم پر درد بود
چونکه تو دیر آمدی گفتم روم
تا که گرم از آتش دوزخ شوم
بهر آتش زود در دوزخ شدم
هر طرف جوینده آتش بدم
هفت دوزخ گشتم و آتش نبود
من نه آتش دیدم و نه نیز دود
در عجب ماندم که آن آتش کجاست
دوزخ سوزان ز آتش چون جداست ؟
عاقبت با مالک دوزخ عیان
گفتم از آتش بده ما را نشان
سوی آتش بهر حق ، شو رهبرم
تا مگر از دست سرما جان برم
گفت مالک: نیست اینجا آتشی
تو مگر دیوانه یا سرخوشی
گفتمش : دیوانه و سرخوش نیم
گو خبر ز آتش که جویای ویم
بر نشان آتش ، اینجا آمدم
من ندیدم آتش و حیران شدم
انبیا دادند از دوزخ نشان
ز آتش سوزان به خلقان جهان
آن نشان انبیا چون کذب نیست
مشکلم حل کن بگو احوال چیست ؟
گفت : آری آن نشانها راستست
تو یقین میدان که شک برخاستست
نیست اینجا آتشی بشنو زمن
هر کسی آرد خود آن با خویشتن
آن یکی از آتش شهوت بسوخت
وان یکی از کینه ، آتش بر فروخت
آتش هر یک بود نوعی دگر
فهم گرد آور که تا یابی خبر
آتش دوزخ بدانکه خشم تست
با تو گفتم من سخنهای درست
هفت دوزخ چیست ؟ اخلاق بدت !
هشت جنت هست اعمال خودت
زینهار ای جان من صد زینهار
نیک کن پیوسته ، دست از بد بدار
زانکه هر چه اینجا کنی از نیک و بد
مؤنست خواهد شدن اندر لحد
آن مشقتهای جمله انبیاء
وان ریاضتهای جمله اولیاء
کی عبث باشد بگو ای بی خبر !
دیده گر داری در آن حکمت نگر
آنچه گفتم هست از عین الیقین
نی باستدلال و تقلیدست این
Farzaneh Sabzehali در ۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲ - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست:
بعد از بیت
که ای نیکبخت این نه شکل من است
ولیکن قلم در کف دشمن است
یه بیت دیگه هست:
برانداختم بیخشان از بهشت
کنونم به کین می نگارند زشت
یاسر در ۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۰ دربارهٔ صابر همدانی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴:
مصراع غزل غمام
عجیب نیست اگر دعوی اعجاز کند
به نظر از لحاظ وزن صحیح نیست و شاید اینگونه بوده باشد
عجبش نیست اگر دعوی اعجاز کند
حسین رضایی.م در ۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳۲:
واقعا زیباست!
عبدالرضا فارسی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۳۲:
یعنی اسفندیار اسب را شتاب داد
رضا از کرمان در ۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۰۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله:
سلام
زین بدان صحیح تر نیست
ر.غ در ۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
چون امیر جمله دلها شوی
اندرین دور ای خلیفهٔ حق تویبا سلام لطفا مصراع اول را درست کنید که در متن اینطور آمده: چون امیر جمله دلهای سوی!
جاوید مدرس اول رافض در ۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۰:
سر چشمه جناب تو دولت سرای عشق
آخر درین سرا، چه گزینم بجای عشقتا حسن خط یار کند مشق دلبری
حَک، میکند صحیفه دل را هجای عشقبا مرحمت بود چو صفا در پی صفا
صافی شدست شیشه دل از صفای عشقهرچند دل محقر و کسر و شکسته است
پا در شکسته نه که بود مبتلای عشقما عاشقان حضرت حشریم و بندگان
در حشر عشق ،طالب درد و بلای عشقجوئیم حشر را که بود وصل روی تو
ما غم کشیده ایم، امیدش سزای عشقگر جوهر و عَرَض شده در خلق اصل، لیک
حق آفریده جوهر ما را برای عشقما عاشقان عشق و مریدان در گهیم
در کشتی شکسته دلان ناخدای عشقجاوید شد زآب بقا خضر اگر ولی
فانی شود اساس جهان در بقای عشقروز ازل ز پرتو حسنت تجلی ئی
دم زد ،وجود و هستی ما شد عطای عشقدر راه عشق جمله گدایائیم و ،سائلان
مستغنی است در همه عالم گدای عشقفرهاد کوه کن شد و،مجنون بدشت و راغ
عیسی که جان دمد بُود از اقتضای عشقحقست ترس از من ،ترسند از خدای
منصور گفت بر سر دار از صفای عشقدر عشق عقل جزء عدو ومنافق است
رافض به عاقلان تو مگو ماجرای عشق
،،،،،،،،،،،،،،
جاوید مدرس رافض
امیر جیم در ۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنویها » عارف نامه » بخش ۲:
فقط اونجا که گفت
اگر کون زیرِ دست و پا بریزد
به جانِ تو که کیرم برنخیزد
سنگین بود دمش گرم عجب دیسی بود
Soroosh Rf در ۱ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:
اصلا به دنبال تبرد خیام از بی دینی نباشید، اون بی دین و ملحد بوده، شراب خوار بوده و دائم الخمر،او ملحد به حکمت الهی بوده و حتی شاید مسلمان شش امامی، اما منجم و ریاضی دان و فیلسوفی بزرگ بوده پشته سنگینی علم داشته و تنها چیزی که نداشته دین بوده و یکی از چون خیامی به از هزاران دین دار بی هنر
همیرضا در ۱ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۲ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ عطار » خسرونامه » بخش ۴ - در فضیلت امیرالمؤمنین عمر فاروق:
چرا خودتان ویرایش نمیکنید؟ این پیام آبی رنگی را که زمان حاشیه گذاشتن نمایش داده میشود هیچ وقت خواندهاید؟
الف رسته در ۱ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۲۸ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۴ - بیان آنک رفتن انبیا و اولیا به کوهها و غارها جهت پنهان کردن خویش نیست و جهت خوف تشویش خلق نیست بلک جهت ارشاد خلق است و تحریض بر انقطاع از دنیا به قدر ممکن:
آنک گویند اولیا در کُه بُوَند /// تا ز چشم مردمان پنهان شوند
پیش خلق ایشان فراز صد کُهاند /// گام خود بر چرخ هفتم مینهند
پس چرا پنهان شود،کُُهجو بوَد؟ /// کو ز صد دریا و کُه زان سو بوَد
حاجتش نبوَد به سوی کُه گریخت/// کز پیاش کُرّهی فلک صد نعل ریخت
چرخ گردید و ندید او گَردِ جان /// تعزیتجامه بپوشید آسمان
گر به ظاهر آن پری پنهان بوَد /// آدمی پنهانتر از پریان بود
نزد عاقل زان پری که مُضمرست /// آدمی صد بار خود پنهانترست
آدمی نزدیک عاقل چون خفیست /// چون بوَد آدم که در غیب او صفیست
واژههای شعر
کُه = کوه
کُهجو = جویندهٔ کوه، استعاره از عزلت نشینی در کوه و دور از مردمان
تعزیت جامه = لباس سوکواری. در گذشته برای سوکواری لباس کبود میپوشیدند
پری = جِن ( در قرآن: جان)
خفی = پنهان
مُضمر = نهان و پوشیده
صفی = پاک، پاکدل، در اینجا به معنی برگزیده.
گزارش شعر
در مکتب تصوف بسیاری از صوفیان گوشهنشینی و عزلت را پیشه کرده بودند، مولانا جلالالدین با روش آنان همسو نیست.
اینکه میگویند اولیاء خدا به کوه میگریزند که از چشم مردم پنهان باشند، چنین نیست. جایگاه آنان صدباره بالاتر از هر کوه است و پای خود را بر چرخ هفتم مینهند. برای چه کوه نشین و دور از مردمان باشند، آنان صد دریا و کوه آن سوتر هستند.
نیازی ندارند که به سوی کوه بگریزند، ( آنان در سیر و سلوک حق چنان سرعت و شتاب دارند) که کُرّهٔ فلک در پی آنان میدود و صد باره نعل ریخته ( در اینجا صنعت ایهام زیبایی به کار برده است: کُرهٔ آسمان به یک کرّهٔ اسب تشبه شده است) و به گَردِ جان هم نرسیده، پس از آن لباس کبود( رنگ آسمان) سوکواری پوشید. اگر پری از نظرها پنهان است، آدمی نزد عاقلان آدمی صد باره پنهانتراست. جائی که آدمی در نزد عاقلان چنین پنهان است، پس آن آدم که برگزیدهٔ عالم غیب است از آن هم پنهانتر است.
برداشت من از این شعر
در شعر دو بیت کلیدی هست که در تفسیرهای مثنوی چندان به آن توجه نشده است.
یکی «چرخ گردید و ندید اوگرد جان». مفسران جان را به ولی تفسیر کردهاند.
باید دید که منظور مولانا از جان چیست، آیا مولانا برای تنگی قافیه به این واژه روی آورده است یا خیر.
دوم واژهٔ آدم و آدمی و سخت پنهان بودن آدم و آدمی است. مفسران این را هم به اولیاء خدا تفسیر کردهاند. چرا چنین تفسیری کردهاند؟ چون آسان گیر هستند و تفسیر آماده را از دکان صوفیان مرید پرورگرفته و به خورد خود و دیگران دادهاند. و همین سبب بسته شدن راه اندیشه گردیده است. ادیبان ما هم زحمتی به خود ندادهاند که ببینند که در این هشت بیت چقدر پیچیدگی وجود دارد. اینجا گرچه مثنوی است ولی اگر آن را مانند غزل چند لایهٔ حافظ بخوانیم و روی آن اندیشه بکنیم، راه اندیشه گشوده خواهد شد تا به ژرفایی آن نگاهی بیاندازیم. ظاهر موضوع بحث بر سر ولی است که باب طبع صوفیان پخته خور است. اما اگر دقت بکنید خواهید دید که ولی مساله درجهٔ سوم بحث است. مساله نخست جان است، دوم آدم است و سوم ولی است. ولی هر سه به هم تبدیل میشوند مانند هفت مرد و هفت شمع و درخت داستان دقوقی.
نکته این است که آنچه مولوی، سنائی، عطار و دیگر بزرگان ما از آدمی گفتهاند بسیار ژرف است و قرنهای بیشتری طول خواهد کشید تا در بارهٔ عظمت آن اندیشه بکنیم. هزاران در هزار کتاب و مقاله در جامعه شناسی، انتروپولوژی و امثال آن نوشتهاند و مینویسند چه چیزی از آدم به دست دادهاند؟ دست آورد انان رفتار شناسی آدم سترون بی روح بی اندیشه کالابرگی است.
کوروش در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۵۵ در پاسخ به رضا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۶ - تفسیر یا جبال اوبی معه والطیر: