گنجور

حاشیه‌ها

آراسته در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۵۸ دربارهٔ سعدالدین وراوینی » مرزبان‌نامه » باب چهارم » داستانِ موش و مار:

دستور گفت: تقریرِ این فصول همه دلپذیرست، اما بدان که چون کسی در ممارستِ کاری روزگار گذاشت و به غوامضِ اسرار آن رسید و موسومِ آن شد، هرچند دیگری آن کار داند و کمال و نقصانِ آن شناسد، لیکن چون پیشه ندارد، هنگام مجادله و مقابله چیرگی و غالب‌دستی خداوندِ پیشه را باشد؛

 

این قست از متن به مقایسهٔ میان دانش نظری و تجربهٔ عملی می‌پردازد. به طور کلی، معنای آن چنین است:

دستور (یا شخص صاحب‌نظر) می‌گوید که نوشتن و بیان این مطالب بسیار دلپذیر است، اما باید بدانی که وقتی کسی مدت طولانی به کاری مشغول بوده و به رازها و پیچیدگی‌های آن کار پی برده و به آن کار آشنا شده است، حتی اگر شخص دیگری هم آن کار را از نظر نظری بداند و با تمام جنبه‌های خوب و بد آن آشنا باشد، باز هم چون آن کار را به عنوان پیشه و حرفه انجام نداده است، در هنگام مجادله یا مقابله، آن کسی که به صورت حرفه‌ای و عملی با آن کار سروکار دارد، چیره‌تر و مسلط‌تر خواهد بود.

به عبارت دیگر، این قست از متن  تأکید می‌کند که تجربه عملی و حرفه‌ای، به ویژه در هنگام چالش‌ها و بحث‌ها، بر دانش صرف نظری برتری دارد.

رسول لطف الهی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۶ - حکایت:

درود بر خداوندگار سخن سعدی بزرگوار که می‌فرماید.چو گاوی که عصار چشمش ببست.دوان تا به شب شب همانجا که هست 

بابک چندم در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۴۰ در پاسخ به سینا دربارهٔ شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰:

باید لغات را پس و پیش کنی:

من حقیقت خود را کتاب می بینم-> من حقیقت را خود کتاب می بینم

یعنی حقیقت خودش کتابی است که نیاز به کتابهای دیگر ندارد، زمانی که حقیقت را فهمیدی خود بازگو‌کننده خود است...

سفید در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:

 

تشنه دیدار دوست راه نپرسد که چند...

 

 

حورا مظاهری در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۲ - حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را:

میفرمایند که شکر نعمت، اصل هست و خود نعمت گذرا. مانند پوست که از بین میره و چیزی که از بین نمیره همان جان و روح نعمت هست که نعمت نام میگیره. حسی که از داشتن و قدردانی بابت یک نعمت در انسان ایجاد میشه از بین نمیره. با شکر نعمت میتونیم هر نعمتی رو بدست بیاریم و اگر شکر نعمت نباشه همه چیز تکراری و صرفا مادی میشه.

بابک چندم در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۶ در پاسخ به فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۳۳ - پایمال آز:

حاصلی کَش آبیارِ اهریمنَست

کَش: که او/که آن

احمد رحمت‌بر در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ فرخی یزدی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷:

مرحوم تاج اصفهانی در مصاحبه‌ای در دهه پنجاه می‌گوید که این غزل را در تیرماه ۱۳۰۶ در جشن هفتمین سال چاپ نشریه ناهید (در باغ سهم‌الدوله واقع در کوچه برلن تهران) خوانده است. همان شبی که برای اولین بار تصنیف مرغ سحر نیز اجرا شد.

سینا در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۵۰ دربارهٔ شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰:

من حقیقت خود را کتاب می‌بینم واقعا معنیش چیه؟ با جستجو در گوگل چیز زیادی که به دلم بشینه پیدا نکردم. ولی خوشحال میشم اگر کسی میدونه کمک کمه. 

رضا مهرگان در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۸:

جالبه که از زبان آفریدون گفته میشه:

برادر  کز او بود دلتان به درد

                                       وگر چند هرگز نزد باد سرد

دوان آمد از بهر آزارتان

                                      که بود آرزو مند دیدارتان

 

چرا باید آفریدون بگه آمد از بهر آزارتان؟

ممنون میشم کسی بتونه یه جواب بده

 

فاطمه زمانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۱۶ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

سپاسگزاریم آقا رضا

محمدمتین عبدالهی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۱۲ دربارهٔ رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۱۳ - سخن‌پرداز:

سپاس رهی .

ناصر اکبری در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۹:

با سلام و ارادت

به نظر می رسد این رباعی بر گرفته از ابیات 

منسوب به حضرت علی(ع) است: دَوَاؤُکَ فِیکَ وَ مَا تَشْعُرُ
وَ دَاؤُکَ مِنْکَ وَ مَا تَنْظُرُ
وَ تَحْسَبُ [تزعم] أَنَّکَ‏ جِرْمٌ‏ صَغِیرٌ
وَ فِیکَ انْطَوَی الْعَالَمُ الْأَکْبَرُ
وَ أَنْتَ الْکِتَابُ الْمُبِینُ الَّذِی
بِأَحْرُفِهِ یَظْهَرُ الْمُضْمَر ای انسان، داروی تو در درونت وجود دارد در حالی‌که تو نمی‌دانی و دردت هم از خودت می‌باشد اما نمی‌بینی.
آیا گمان می‏کنی که تو موجود کوچکی هستی در حالی‌که دنیای بزرگی در تو نهفته است؟!
ای انسان، تو کتاب روشنی هستی که با حروفش هر پنهانی آشکار می‌شود.

ر.غ در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶:

یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست
که سروهای چمن پیش قامتش پستند

سعدی بطور غیر مستقیم به همسرش اشاره کرده است. حافظ شیرازی نیز گفته است:

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

محسن مرتضوی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۱۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۰:

شرح مختصر این دو بیتی👇👇

پیوند به وبگاه بیرونی

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

ساقیا برخیز و در ده جام را

خاک بر سر کن غمِ ایّام را

برخیز به معنیِ برخاستن و قیام کردن است اما نه بصورتِ فیزیکی، بلکه اگر ساقی را شاعر و عارف یا حکیمی بدانیم که با ابیات و غزلهای نابِ خود آنها را چون شرابی ناب بر جانِ مشتاقانش جاری می کند تا مست شوند پس بی درنگ ظنِ بر آن می بریم که منظور شخصِ حافظ است که شرابِ خود را از آن جامِ ویژهٔ الست بر غمگینانِ عالم می‌فشاند تا از خمودی و غم رهاشان کند، غمِ ایامی که هر چیزِ دنیوی را شامل می شود، از ناکامی هایی که انسان راغمگین می کند گرفته تا کامیابی هایی که آنها نیز چون به ما شادیِ ماندگار نمی دهند به غم و درد منتهی می شوند، پس‌حافظ پیغامهای معنویِ ساقیان و بزرگان و البته که غزلهای خود را که شرابی گیرا تر و خالص تر از آن یافت نمی شوند علاجِ دلِ غمدیده انسان می داند که می تواند خاک بر سرِ غمِ روزگار کرده و انسان را به شادیِ پایدار برساند.

ساغرِ مِی بر کفم نه تا ز بر

بر کِشم این دلقِ ازرق فام را

پس حافظ که بارها تأکید نموده شعر و شرابش از آن سوی می آید در اینجا از ساقیِ الست می خواهد تا ساغر مِی را بر کَف و دستش نهد، شرابی که قادر خواهد بود دلقِ ازرق فامِ ریاکاری را از تنِ انسان بیرون آورد، دلقِ ازرق فام را غالبن صوفیان بر تن می کردند و چون ریا می ورزیدند پس از آن زَرق را نیز به معنایِ ریا بکار می برند، پس حافظ تنها راهِ چاره‌ای که برای پرهیز از ریاکاری می شناسد در دست گرفتنِ ساغرهایی از آن جامِ الست است.

گرچه بدنامی ست نزدِ عاقلان

ما نمی خواهیم ننگ و نام را

عاقلان با عقلِ حسابگر و مصلحت اندیشِ خود از ورود به طریقتِ عشق پرهیز می کنند و آنچه را اصل می دانند و بر مبنای آن قضاوت می کنند ننگ و نام است، پس‌ این که کسی در پِیِ ننگ و نام نباشد را بد نامی می دانند یعنی از نظرِ عاقلان آبروهایِ مصنوعی که انسان باید از ننگ آنها پرهیز کند اولویت است،‌ برای مثال زوجی که هیچگونه تفاهمی با یکدیگر ندارند و امکانِ هم زیستی نیست باید آبروی خود را نزدِ اطرافیان حفظ کرده و اصطلاحن سوختن و ساختن و زندگیِ توأم باد درد را ادامه دهند چرا که عقل می‌گوید جدایی موجبِ ننگ است، یا اگر کسی مطلبی را نمی داند و یا از بیت و شعرِ حافظ سر در نمی آورد ننگِ خود بداند که بگوید نمی دانم، و مثالهای بسیاری که در این باره می توان بیان کرد و عاقلان بیانِ چنین واقعیت هایی را که موجبِ ننگ و برباد رفتنِ آبروی مصنوعی می شوند را بدنامیِ انسان می دانند،‌ یا بعبارتی انسانِ عاقل باید آبروداری کند. همچنین کسی که در پیِ نام و آوازه نباشد و تأییدِ دیگران را ارزش نداند یا بطورِ کلی نام برایش مهم نباشد، عاقلان این را هم موجبِ بدنامی دانسته و چنین کسی را بی عقل خطاب می کنند چرا که از نظرِ عقل برتری جویی و برتری طلبی و تاییدِ دیگران مهم است و نخواستنِ نام را موجبِ بد نامیِ انسان می دانند. پس‌حافظ می فرماید اگرچه نخواستنِ چنین ننگ و نامهایی نزدِ عاقلان موجبِ بدنامی ست اما او که عاقل نیست و بلکه عاشق است ننگ و نام را نمی خواهد.

باده در دِه، چند از این بادِ غرور

خاک بر سر نفسِ نا فرجام را

حافظ در ادامه بادِ نخوت و غرورِ انسان را موجبِ ارزش دانستنِ ننگ و نامِ ذکر شده در بیتِ پیشین ذکر کرده و می فرماید علاجِ عاقلان که بی ارزش دانستنِ نام و ننگ را بدنامی و بی عقلی می دانند باده و شرابِ خرد ایزدی ست تا آنان نیز عاشق و دیوانه شوند و ببینند که هرچه بر سرِ نَفس و شخصِ انسان می آید از همین ننگ و نام است و این ننگ و نام هم نتیجهٔ بادِ غرورِ اوست. پس‌نافرجامی و ناکامی های انسان از همین ارزش دانستنِ ننگ و نام است، برای مثال استادی که غرورش اجازه نمی دهد راجع به پرسشِ دانشجوی خود بگوید نمی دانم و پاسخی نامربوط می دهد، سرانجام آن دانشجو به پاسخِ واقعی دست می یابد و آن استاد که بدلیلِ غرور و آبروی مصنوعی حتی از پذیرشِ واقعیت طفره می رود بی اعتبار شده و در نتیجه این بی اعتمادی موجبِ نافرجامیِ او در کارش خواهد شد. پس‌حافظ می فرماید چند و تا به کی باید از این بادِ غرور خاک بر سرِ این نفسِ نافرجام رود تا دریابیم به بادهٔ خردِ بزرگانی چون حافظ نیازمندیم. پس ای ساقیِ الست باده را برسان که سخت به آن نیازمندیم تا بادِ غرورمان را علاج کنیم پیش از اینکه خاک بر سر شده و با نافرجامی زیرِ خاک رویم.

دودِ آهِ سینهٔ نالانِ من

سوخت این افسردگانِ خام را

دودِ آهِ سینهٔ نالانِ حافظ همین شعر و غزلهای اوست که از آتشِ عشقی که در سینه دارد بر می خیزد، افسردگانِ خام همان عاقلان هستند که سخت افسرده و یخ زده اند، پس تنها راهِ چاره ای که برای افسردگان در هر دو معنای دلمردگانِ خام و کسانی که دلی سرد دارند و از آتشِ عشق محرومند می توان اندیشید ابیاتی ست که از درونِ سینهٔ نالان حافظ و دیگر بزرگان ساتع می شود که با بکار بستنِ آنها آن دلِ عاقلان از سردی و فسردگی رها شده و بلکه  می توانند دل و سینه سوخته و عاشق گردیده و از غرور و ننگ و نام رهایی یابند و فرجامی خوش داشته باشند.

محرمِ رازِ دلِ شیدای خود

کس نمی بینم ز خاص و عام را

پس‌حافظ که پیش از این هم از نبودِ محرمِ راز گلایه داشت و فرموه؛ " نکته ها هست بسی محرمِ اسرار کجاست" یا " کجاست هم نفسی تا به شرح عرضه‌ کنم☆که دل چه می کشد از روزگارِ هجرانش" در اینجا نیز می‌فرماید از عام که انتظاری نیست چرا که در غزلهای حافظ در جستجوی ننگ و نامند، حتی از خواص و آنانی که دستی بر آتش دارند و ادب شناسند نیز کسی یافت نمی شود تا محرمِ رازِ دلِ عاشق و شیدای حافظ باشد واین مفاهیمِ عالی معرفتی را به گوشِ جان بشنود.

با دلارامی مرا خاطر خوش است

کز دلم یک باره بُرد آرام را

در آیه ای از قرآن کریم آمده است که تنها با یادِ خداست که دلها آرام می گیرند، پس بنظر می رسد حال که محرمِ رازی یافت نمی شود حافظ با در نظر داشتنِ این آیه خاطرِ خود را با ذکر و یادِ او خوش می دارد، هم او که به یکباره آرام و قرار را از دلِ حافظ برده و او را عاشق کرد. درواقع حافظ سرودنِ این ابیاتِ عارفانه را ذکر و یادآوری نامِ آن دلبرِ دلارام می داند و به این صورت خاطرِ خود را خوش می دارد.

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

هرکه دید آن سروِ سیم اندام را

چمن کنایه از این جهان است و سروِ این چمن همهٔ زیبایی و جذابیت های آن است، پس کسی که سرو و دلارامی سیم اندام را دیده باشد مگر می تواند بجز او در کس و چیزِ دگری بنگرد؟ بفرمودهٔ مولانا؛ "ننگرم کس را و گر هم بنگرم   او بهانه باشد و تو منظرم" پس حافظِ عاشق هم که یک بار آن معشوقِ الست را دیده است اگر به دلبرِ سرو قامتِ شیرازی و یا هر زیبایی و جذابیتی که در این چمن موجود است  بنگرد آن دلارامِ سیمین بر را می بیند.

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

روز یعنی هنگامِ کار و برآوردنِ نیازهای روزمره بوسیلهٔ ذهن، و شب که سکوت است و خلوتِ شبانه مناسبِ کار و سعی و کوشش در راهِ خودشناسی و کسبِ معرفت، پس‌حافظ ضمنِ در نظر داشتنِ این دو کار می فرماید باید با صبوری سختیِ روزگارِ هجران را به جان خرید تا عاقبت روزی کامیاب شده و به وصالش نایل شوی که آنگاه خاک بر سرِ همهٔ غمها شده و در خاک می شوند.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۴۴ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۹:

دوست گرامی آقا رضا، سپاس فراوان از توضیحات شما

Luminous در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۴۳ در پاسخ به حمید فاتح نیا دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶:

برای طنز !!؟؟؟ 

عجبا ، دیدگاه تو برای من متمسک به طنز است

اینکه با عشق حقیقی و ابراز کردنش توسط شاعر مخالفید دال بر این نیست که بخوای شعر را با دید یا تفکر خودت معنا کنی

اینطور که معلوم است به دیدی انحرافی دچار  و از معنا و مفهوم عیان شعر گریزان !

اون موقع بر چه حسبی یا با چه دلیل واضحی میگی مقبول نیست ؟

ابراز عشق به خالق جهان چه مشکلی دارد که ازش گریزان هستی؟

ببین قسمت کثیری از شاعران یا اشعاری که امروزه در جهان معروف هستند از عشق به حضرت عشق و ابراز آن لبریز هستند و این حقیقت بر کسی پوشیده نیست

و کسی که توان دیدن این حقیقت را ندارد بهتر است بجای تحمیل تفکرات سوخته اش ، چشمانش را باز کند و با قلبش شعر را بخواند و با تحقیق راجب زندگینامه و سرگذشت و طبع شاعر سعی در فهم موضوع شعر کند

شاعران برای تو و امثال تو معمولی هستند و بخاطر همین تفکر همینطور هم با زاویه بسته به اشعار و شعرا نگاه میکنید

اما در واقع همه ی ما میدانیم که اکثر شعرا  انسان های راه رفته و اهل طریقت بودند و سلوک داشتند و همگی عشق حقیقی و باقی را که هو الباقی و هو الحبیب هست جویا و خواهان بودند

برای همین گفته اند : عاشقان را ملت و مذهب خداست

پس منکر این مصرع هم هستی!!!

تعداد کثیری از کسانی که امروزه ما آنها را شاعر خطاب میکنیم سالکان حق و جویای عشق بودند و با تحقیق راجب سرگذشت و زندگی آنها میتوان راحت به این موضوع پی برد 

 

مولانا : همه جورها وفا شد همه تیرگی صفا شد، صفت بشر فنا شد صفت خدا درآمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات »غزل شمارهٔ ۷۷۴

این بیت کاملا به فنا فی الله اشاره دارد اشاره به وصال به معشوق حقیقی و پایان دادن به هجران و فراق دارد

و تعداد این دست بیت ها بسیار هست و در همین جا هم میتوان یافت 

بهتر هست راجب مفاهیم عرفانی زلف ، چشم ، گیسو ، رند ، قلندر ، باده ، میدان و .... تحقیق کنید

دوستان متوجه منظور هستند البته شما باید تحقیق کنید و از تفکرات سوخته دست بکشید 

با این تفاسیر با چه دیدگاهی انکار میکنی ! 

ختم کلام این شعر زیبا را مجدد بخون همانطور که اشاره شد....

 

هو خیر حبیب و محبوب 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

جناب همایون وصال 

این غزل حافظ تمام ابیات آن یک حالت خاص مانند الهام ویا چیزی شبیه آن را بیان می کنند که بر حضرت حافظ مرتبط است .متاسفانه هد سخنی را به عالم بالا وپیامبر و... وصل کنیم .

ره به ترکستان بردن است 

پیامبر ما در اوج کمال است و بی نیاز از مدح است وغزل حافظ چه حال دل خود را گفته باشد و غیره در اوج.

در آخر یاد آور شوم  به دوستی که گفته بود فرشته ژن است یا مرد باید گفت خاموشی بر دانا شکوه است وبر نادان پرده پوش

محمد اسکندری کتکی hobbyhorseup۳@gmail.com در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵:

که گر به‌ پای در ایم‌ برند بر سر دوشم .این صحین تر هست

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲:

تفاسیر بالا در مورد این غزل یادآور این کلام مولاناست که می فرماید

هر کسی از ظن خود شد یار من 

وز درون من نجست اسرار من

یکی آن را با حدیث حضرت علی منتسب کرد 

ودیگری چون بسیاری غزل را عرفانی خواند 

اما توجه باید کرد حافظ استاد ایهام است 

استفاده از کلمه تو در مصرع

عشق تونهال حیرت آمد

بسیار زیباست زیرا مخاطب تو هم می تواند معشوق زمینی باشد وهم اسمانی .

وزن ورویف وموسیقی شعر نیز آنچنان است  که حافظ مزمون را کوتاه کند واصلا شعر ضعیفی نیست هرچند که شاید سروده ای آشنا نباشد

۱
۴۹۶
۴۹۷
۴۹۸
۴۹۹
۵۰۰
۵۶۶۰