گنجور

حاشیه‌گذاری‌های احمد اسدی

احمد اسدی

تاریخ پیوستن: ۲۰م اردیبهشت ۱۴۰۱

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۸۳


احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

حُسن سرکش، کافر از جوش هواداران شود

دارد از هر طوقِ قُمری، سرو زناری جدا

 

این بیت در نگارش فعلی سایت گنجور به اشتباه با ویرگول بعد از واژه "طوق" و کسره برای "سرو" نوشته شده است.

 

زیبایی تصویری این بیت در تخیلی است که صائب در آن "طوقِ قمری" را به "زنار" برای سرو تشبیه میکند. از سوی دیگر تعبیر کردن قمری به هوادارِ سرو و اشاره به "حُسنِ سرکش" داشتن سرو، همگی ظرایفی خیال انگیز است.

 

قُمری پرنده ای است از راسته کبوترسانان که از فاخته کوچکتر است و آوازی خوش دارد. گونه هایی از قمری خط هایی حلقه ای شکل به دور گردن دارند که صائب آنرا به طوق تشبیه کرده است. آواز خواندن طوقی نیز در بیت صائب به "جوش هوادار" تعبیر شده است.

 

زنار نیز کمربند یا گردن بندی است که مسیحیان برای شناخته شدن می‌بسته اند و صائب طوق قمری را به آن تشبیه کرده است.

 

صائب در ابیات بسیار زیادی قمری را در کنار سرو به کار برده است و در آنها قمری را در جایگاه عاشقِ نغمه خوان و سرو را بر مسند زیبای جلوه گر نشانده است. از آن میان بسته به مضامین ابیات، طوقِ قمری را به فتراک، زنار، حلقه زنجیر و ... تشبیه کرده است. به عنوان مثال صائب ابیات زیر را با تصویری از قمری بر فراز سرو و با تشبیهی برای طوق قمری سروده است؛

 

طوقِ قمری سروِ بستان را کمندِ وحدت است

نیست از زنجیر پروا مردمِ آزاد را

 

دار و گیر حسن از عشق است در هر جا که هست

طوق قمری حلقه فتراک باشد سرو را

 

مرا بیگانه کرد از دین و ایمان سر و بالایی

که طوق قمریان را بر کمر زنار می سازد

 

اما آنچه از همه با مضمون بیت مورد نظر ما تناسب دارد این بیت است:

 

شود خونریزتر حسنی که عاشق بیشتر دارد

که از هر طوقِ قمری سرو فتراک دگر دارد

 

صائب شور و خروشِ عاشق را سبب فتنه گر تر شدن معشوق می داند. معشوقی که زیبایی غوغا کننده دارد و صائب آنرا "حُسنِ سرکش" می داند. واژه "سرکش" نیز با توجه به برافراشته بودن سرو با "سرو" مراعات نظیر دارد.

 

صائب واژه کافر را در مفهوم ستمگر و ناسپاس به کار برده است. او میگوید که خروش عاشق باعث ناسپاس تر شدن معشوق میشود. لذا چون زنار نشانه مسیحیت و خروج از اسلام است آنرا به نشانه کافری تشبیه کرده و در بیان مثالی برای مصراع اول، میگوید که سرو نیز در جایگاه معشوق، طوق قمری های عاشق را چون زنار به خود آویخته است.

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:

دل به دشواری توان برداشت از جان عزیز

می‌شود یا رب سخن چون از لب جانان جدا

 

مصراع دوم این بیت سوالی است و تشبیه بسیار زیبایی در آن گنجانده شده است.  

 

صائب در مصراع اول میگوید دل بریدن و جدا شدن از جان کار بسیار مشکلی است. در واقع جان، عزیزترین داشته هر انسانی است و رها کردن و گذشتن از آن سخت ترین کار است. و در مصراع دوم می‌پرسد که پس خدایا چگونه سخن و کلام از لب یار جدا می‌شود؟ صائب سخن گفتن را به جدا شدن کلمات از لب یار و دل کندن از او تشبیه کرده است. در این تشبیه " جدا شدن سخن از لب یار" تشبیهی است برای " دل کندن" و " لب جانان" تشبیهی است برای "جان عزیز".

 

گویا صائب هویتی برای کلام قائل شده و خروج آن از دهان را معادل ترک کردن لب یار و دل کندن از آن می داند.

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:

می‌شوند از سردمهری دوستان از هم جدا
برگ‌ها را می‌کند باد خزان از هم جدا

 

معنای بیت این است که دوستان از بی محبتی از یکدیگر دور می‌شوند همانگونه که باد پاییزی برگها را از هم جدا می‌کند. نکته شاعرانه اما این است که صائب واژه " سردمهری" را برای "بی محبتی و بی توجهی" به کار برده است. هر دو جزء "سرد" و "مهر" در این کلمه با "خزان" مراعات نظیر دارد چرا که خزان با ماه مهر آغاز می‌شود و با سرد شدن هوا هم تناسب دارد. در نگاه دقیق تر، واژگان برگ و خزان نیز در تناسب با هم در ادبیات فارسی دوگانه ای متداول هستند.

 

قطره شد سیلاب و واصل شد به دریای محیط
تا به کی باشید ای بی غیرتان از هم جدا

 

دوگانه قطره و دریا هم در مفاهیم اجتماعی برای گذار از فردیت به جامعه کاربرد دارد و هم در تعابیر عرفانی برای بیان مفهوم جزو در مقابل کل. واصل شدن قطره (به عنوان جزو) به دریا (در مفهوم کل) در صدها و شاید هزاران بیت در ادبیات عرفانی ایران ذکر شده است که در آن حرکت قطره برای وصول به دریا به مفهوم سلوک شناخته میشود. شاید رسیدن سی مرغ در داستان منطق الطیر عطار به کوه قاف برای ملاقات سیمرغ یکی از بهترین مثال‌های دیگر برای فنای منیت و خودی به عنوان جزو در یک کلِ واحد باشد. عطار همچنین میگوید:

بود و نابود تو یک قطرهٔ آب است همی
که ز دریا به کنار آمد و با دریا شد

لذا صائب هم در بیت فوق به انسان در مفهوم قطره نهیب برای به هم پیوستن و سیلاب شدن برای حرکت به سمت دریا می زند. 

 

گر دو بی نسبت به هم صد سال باشند آشنا
می کند بی نسبتی در یک زمان از هم جدا

 

صائب در این بیت به این مضمون اشاره میکند که دوام دوستی به تناسب و تشابه بین دو دوست بستگی دارد. به تعبیر او اگر دو نفر که با هم تناسبی ندارند برای صد سال هم آشنا باشند، در نهایت این عدم تناسب (بی نسبتی) باعث جدا شدن آن دو از هم میشود.

 

در نگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگر
تا به هم پیوست، شد تیر و کمان از هم جدا

 

در ادامه توضیح مضمون بیت قبل صائب به موضوع تفاوت بین دنیای پیر با جوان اشاره میکند. واژه "صحبت" در ادبیات کهن ایران بیشتر در معنای همنشینی و مصاحبت به کار می‌رفته اما امروزه از آن مفهوم " همکلامی و حرف زدن" برداشت میشود. صائب در این بیت میگوید که مصاحبت پیر با جوان نمی‌تواند شکل بگیرد. برای تشبیه این مضمون او از تیر و کمان استفاده کرده است. کمان در ادبیات ما با توجه به شکل خمیده آن تشبیهی است از قامت خمیده پیران. لذا صائب جوان را به تیر و پیر را به کمان تشبیه میکند. هم‌آوایی "پیر و جوان"  با  "تیر و کمان" هم از زیبایی های دیگر این بیت است.
مصاحبت و همنشینی پیر با جوان به قرار گرفتن تیر در کمان تشبیه شده است، گویی که تیر نیز با کمان همنشین شده است. اما این همنشینی دوامی ندارد، چرا که وقتی تیر در کمان قرار بگیرد به سمتی پرتاب میشود و بلافاصله از کمان جدا می‌گردد. لذا تفاوت پیر و جوان سبب می‌شود که همنشینی آنها شکل نگیرد همانطور که همنشینی تیر با کمان دوام پیدا نمی‌کند.

 

می‌پذیرد چون گلاب از کوره رنگ اتحاد
گرچه باشد برگ برگ گلستان از هم جدا

 

این بیت را میتوان به نوعی در ادامه مضمون به هم پیوستن قطره ها و فنا شدن مفهوم قطره ها در یک مفهوم کلی دریا دانست. صائب میگوید که گلبرگهای گلهای گلستان هر کدام برای خود هویتی جدا دارند. شکل‌ها و رنگها و اندازه های جدا میتواند یک گلبرگ جداگانه را هویت بدهد. اما همین گلبرگها وقتی برای گلاب گیری در کوره و یا دیگ عطاری قرار میگیرند هویت جدید واحدی به عنوان گلاب پیدا می‌کنند که در آن گلبرگهای جدا جدا موجودیتی ندارد.

 

تا تو را از دور دیدم رفت عقل و هوش من
می شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا

 

در گذشته مردم برای سفر بین شهرها و آبادی های مختلف به صورت گروهی و در قالب کاروان حرکت می‌کردند تا از گزند راهزنان و خطر حیوانات و سایر مخاطرات تنها بودن در بیابان‌ها و راهها در امان باشند. با رسیدن با مقصد و یا اقامتگاه‌های بین راه (که به آنها منزل گفته میشود) کاروان متفرق و پراکنده میشد و هر کس به مسائل خود مشغول می‌گردید. صائب این پراکنده شدن کاروان در نزدیکی منازل را مضمونی شاعرانه کرده است تا دیدن معشوق را به آن تشبیه کند. او میگوید همانطور که کاروان در نزدیکی منزل پراکنده میشود، من نیز وقتی از دور ترا دیدم عقل و هوشم از من جدا شدند. در واقع صائب میگوید عقل و هوشم تا پیش از دیدار تو با من همراه بودند اما پس از دیدن تو آنها را از دست دادم همانطور که کاروانیان از همراهان خود در نزدیکی منزل جدا میشوند.

 

تا چو زنبور عسل در چشم هم شیرین شوند
به که باشد خانه‌های دوستان از هم جدا

 

بیتی است حکیمانه در مورد ارتباط بین دوستان. مضمون بیت بیشتر در خصوص نابجا دانستن افراط در نزدیک شدن بین دوستان است  و توصیه به حفظ حریم در دوستی ها. شاید تناسبی بین این پند با بیتی از عطار باشد که میگوید:

اگر گرد کسی بسیار گردی 
اگر چه بس عزیزی، خار گردی

صائب میگوید برای اینکه شیرینی روابط دوستانه پابرجا بماند بهتر است که دوستان خانه هایشان از هم جدا باشد. برای توضیح این مضمون، شاعر کندوی زنبور عسل را مثال می‌زند که مانند خانه های جدا از هم است و دو زنبور با هم در یک خانه (شش ضلعی) نمی‌روند. خانه در این بیت نمادی از حریم خصوصی هر دوست است.  تناسب زیبایی نیز بین دو واژه " زنبور عسل" و "شیرین" وجود دارد.

 

در خموشی حرف‌های مختلف یک نقطه‌اند
می‌کند این جمع را تیغ زبان از هم جدا

 

صائب سکوت و خاموشی را عامل انسجام جمع ها و زبان آوری و پرحرفی را دلیل از هم پاشیدن آنها می داند. در مصراع اول صنعت تضاد بین " حرف های مختلف" و "یک نقطه" به کار رفته است. نقطه کوچکترین واحد قابل نوشتن است و محلی برای تمرکز و انسجام. از سوی دیگر یکی از معانی دیگر آن در فارسی "نکته" است.از واژه "حرف" هم دو معنا در این بیت برداشت میشود، یکی حرف به معنای گفتار و دیگری به معنای اجزای مختلف و هر یک از حروف یک کلمه. هر دو معنی با ایهام برای این کلمه قابل برداشت است، اولی برای گفتگو و دومی برای خوشنویسی که در هر دو برداشت حرف های مختلف، منسجم و خلاصه شده در یک نقطه تلقی می‌شوند. 
اما صائب مصراع دوم را در حالت خلاف مصراع اول گفته است و جایی که سکوت در آن نیست. صائب زبان را به تیغی تشبیه کرده است که پیوند بین جمع را پاره می کند و افراد را از هم جدا می‌کند. واضح است که حرف ها عامل اصلی بروز اختلاف در جمع های دوستان و آشنایان است و سکوت عامل ثبات آنها.

 

پیش ارباب بصیرت گفتگوی عشق و عقل
هست چون بیداری و خواب گران از هم جدا

 

صائب معتقد است که در نگاه اهل بینش و عارفان، فاصله دنیای عشق با عقل به اندازه فاصله بیداری با خواب سنگین است. تعبیر عارفانه و عاشقانه در بیت بیشتر تلمیحی است بر این مضمون که عقل نمی‌تواند حرف عشق را بفهمد چرا که در مقیاس درک و وسعت هوشیاری عشق، عقل در خواب سنگین است و نمی‌تواند آنرا درک کند.

 

گرچه در صحبت قسم‌ها بر سر هم می‌خورند
خون خود را می‌خورند این دوستان از هم جدا

 

این بیت در توصیف دوستی های ظاهری است و ارتباطی با دوستی های حقیقی ندارد. صائب در بیت بعد تفاوت دوستی های حقیقی با دوستی های ظاهری را بیان کرده است. دوستی های ظاهری همان نوع دوستی است که پیشتر در این غزل دوستی " بی نسبت" نامیده شد. به تعبیر صائب دوستان بی نسبت یا غیر حقیقی اگر چه در کلام و ظاهر بر سر اسم یکدیگر قسم می‌خورند، اما در باطن و پشت سر به خون یکدیگر تشنه اند.


 
نیست ممکن آشنایان را جدا کردن ز هم
می‌کند بیگانگان را آسمان از هم جدا

 

در ادامه بیت قبل، صائب روابط انسانها را به دو گروه آشنایان و بیگانگان تقسیم می‌کند. آشنایان برای دوستی های حقیقی و به تعبیر صائب "با نسبت" و بیگانگان برای ارتباط انسانهای " بی نسبت" به کار رفته است. صائب میگوید دوستان حقیقی را هرگز نمی‌توان از هم جدا کرد. از سوی دیگر اما، آسمان ( قانون حاکم بر جهان) بیگانه ها را از هم دور می کند.

 

لفظ و معنی را به تیغ از یکدگر نتوان برید
کیست صائب تا کند جانان و جان از هم جدا؟

 

صائب میگوید که معانی در کلمات چنان تنیده شده اند که نمی‌توان معنا را از کلمات جدا کرد. او با تعبیری عاشقانه میگوید همانگونه که نمی‌توان لفظ و معنا را از هم جدا کرد، کسی هم نمی‌تواند جان را از جانان جدا کند. "جانان" به معنای معشوق و یار است و کسی که عاشق جان خود را در راه او می نهد. صائب میگوید جدا شدن پیوند جان از جانان غیرممکن است. این تعبیر بیشتر برای تداوم در عشق یار است و ارتباط دل و جان با عشق او. 
نکته شاعرانه در تشبیه صائب این است که او میگوید معنی در لفظ وجود دارد و از آن جداشدنی نیست. او در تمثیل خود از جان و جانان استفاده کرده است که در آن "جان" بخشی از کلمه "جانان" است و جدا شدن جان از جانان غیرممکن است.

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۳۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

سر به یک جا می گذارد این دو راه مختلف
می‌نماید گر به صورت زلف یار از هم جدا

 

صائب در مصراع اول این بیت اشاره تلمیحی به یکسان بودن مقصد نهایی راههای جستجوی یار دارد. صائب عدد دو را برای راهها به کار برده است که اشاره ای است به دو راه که به ظاهر کاملا در خلاف جهت یکدیگرند. مضمونی آشنا در ادبیات عرفانی ایران که صائب هم بارها به آن اشاره کرده است:

 

خواهی به کعبه رو کن و خواهی به سومنات
از اختلاف راه چه غم، رهنما یکی است

 

زیبایی شاعرانه بیت در این است که برای تشبیه یکسان بودن مقصد این دو راه، آن را به زلف تشبیه کرده است. علیرغم آنکه در ادبیات امروز از طره و گیسو و زلف، یک معنا برداشت میشود توجه به این نکته ضروری است که در گذشته این واژگان برای بخش های مختلف مو به کار می‌رفته است. طره بخش های ریخته شده ی مو بر پیشانی بوده است و گیسو، بخش‌های موی بلند در پشت سر. اما زلف به موهای دو طرف چهره اطلاق میشده است.

 

دهخدا در لغت‌نامه خود زلف را اینچنین تعریف میکند: "موی دو قسمت بوده و هر قسمتی را یک زلف میخوانده اند. هر یک از دو دسته ٔ موی که بر دو طرف روی افتد."

 

به عبارتی به هر بخش از موی سر که از فرق به یک سو ریخته میشود، زلف گفته میشده است و بدیهی است که تعداد مجموعه زلف دو عدد خواهد بود. از همین رو تعابیری نظیر "زلفین" و "دو زلف" در اشعار شاعران ایرانی دیده می‌شود.

 

لذا صائب میگوید که راههای جستجوی یار  حتی اگر دو راه به ظاهر خلاف هم باشند نهایتا به یک مقصد منتهی می‌شوند همانطور که دو زلف که در دو جهت مخالف چهره یار هستند در نهایت به یک رُستنگاه متصل می‌گردند.

 

ایهام واژه "صورت" از زیبایی های ادبی این بیت است. ترکیب " به صورت" در برداشت اول معنای "به ظاهر" می‌دهد اما در برداشت دوم "صورت" به معنای "چهره و رخساره" است و در این معنا زلف که در دو طرف آن ریخته شده و به وسیله رخسار از هم جدا شده است.

 

از دیگر صنایع ادبی بیت هم مراعات نظیر واژگان " سر، صورت و زلف" است.

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۴۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

یک دل صد پاره آید عارفان را در نظر

گرچه باشد برگ برگ لاله‌زار از هم جدا

 

این بیت بی شک نگاه عارفانه صائب است به مقوله وحدت در کثرت. اینکه همه اجزاء هستی را بخشی از یک کل می‌بیند. عرفای ایرانی بسیار به این موضوع پرداخته اند و در ادبیات عرفانی ایران این موضوع با بیانهای مختلف شرح داده شده است. صائب خود در جای دیگری میگوید:

 

هر موج ازین محیط اناالبحر می زند

گر صد هزار دست برآید دعا یکی است

 

در غزل فوق اما صائب گلبرگهای لاله زار را نمادی از اجزای یک کل می‌ داند که عارفان همه برگها را در قالب یک کل می‌بینند. عبارت " یک دلِ صد پاره" نیز برای تشبیه گل برگهای لاله زار، به این کل روح و جان و احساس بخشیده است. اینکه صائب گلهای لاله زار را پاره هایی از یک دل میداند، بیانگر آن است که عارف در ورای هر جزئی از عالم، یک کل میبیند که در آن عشق، فهم و جان جاری و ساری است.

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

تا تو را چون گل در این گلزار باشد خرده‌ای
دیده‌ٔ شوری بود هر قطرهٔ شبنم جدا

 

واژه گل در ادبیات فارسی قدیم مشخصا به معنای گل سرخ به کار می رفته است و سایر گلها با اسم خاص آنها نظیر نرگس، سوسن، ارغوان، شقایق و ... نام برده می شده اند. 
درون گل سرخ لکه های کوچک زرد رنگی است که در زیبایی شناسی شاعرانه به خرده های طلا تشبیه شده است. در این نگاه، گل سرخ صاحب زر تلقی میشده است. حافظ در ابیاتی داستان زراندوزی قارون را به گل گوشزد میکند تا زر را پنهان نسازد.  مثلا در ابیات زیر:

 

احوالِ گنجِ قارون کَایّام داد بر باد
در گوشِ گل فروخوان تا زر نهان ندارد

 

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را ضررها داد سودای زراندوزی

 

لذا در بیت فوق صائب اشاره به این دارد که تا وقتی گل با خود خرده های زر دارد، چشم شور دنبال اوست. حتی هر دانه شبنم هم جداگانه مانند چشمی شور است که به گل نگاه می‌کند. در واقع واژه گلزار در این بیت کنایه از دنیاست و هر کسی که مال می اندوزد به گل با خرده های طلا تشبیه شده است که چشم هایی به دنبال اوست.

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

مهر زر هم از دل دنیاپرستان می‌رود
سکه می‌گردد به زور دست اگر از زر جدا

 

در مصراع دوم واژه "سکه" به اشتباه "سکته" تایپ شده است. در دیوان صائب به کوشش محمد قهرمان هم واژه "سکه" نوشته شده است.

 

این مضمون و دوگانه سکه و زر، دقیقا مشابه مضمونی است که در غزل قبل به این شکل آورده شده است:

 

از دل نشد به آب شدن محو، نقش یار
این سکه از گداز نگردد ز زر جدا

 

صائب در ابیات بسیار زیادی از دوگانه سکه و زر استفاده کرده است و مضامین مختلفی از این دوگانه خلق کرده است.

 

یکی از این مضامین آمیخته شدن طلا در سکه به نحوی است که برای جدا کردن آن فقط باید سکه را در کوره قرار داد و گداخت تا طلا را از آن جدا کرد و روش دیگری برای آن وجود ندارد. همان‌طور که در غزل قبل به نیاز به گداختن سکه برای جدا کردن طلا از آن اشاره کرده است. لذا در این غزل و در بیت زیر:

 

مهر زر هم از دل دنیاپرستان می‌رود
سکه می‌گردد به زور دست اگر از زر جدا

 

صائب میگوید که اگر طلا را می‌شد با زور دست از سکه جدا کرد، آنوقت علاقه به طلا هم از دل دنیاپرستان می رفت. به عبارت دیگر علاقه به طلا و مال دنیا همانطور در دل دنیاپرستان آمیخته است که طلا در سکه آمیخته شده است.

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

بی سرشک تلخ، افتاد از نظر مژگان مرا

رشته می‌گردد سبک چون گردد از گوهر جدا

 

صائب در این بیت اشک را به گوهر و مژگان را به رشته ای که گوهر با آن آویزان است تشبیه کرده است. 

 

واژه "سبک" در این بیت به معنای بی قدر و بی ارزش است. به تعبیر صائب، همانگونه که رشته وقتی گوهر از آن جدا شود بی ارزش می شود، مژگان نیز بدون اشک در نظر او بی ارزش است و از چشمش می افتد. 

 

"از نظر افتادن" برای مژگان تعبیر بسیار زیبا و جالبی است که در آن بین " نظر" به معنای چشم و "مژگان" مراعات نظیر وجود دارد. اگر چه " از نظر افتادن یا از چشم افتادن" به معنای بی ارزش شدن است، اما "از چشم افتادن" برای مژگان می تواند تعبیر شاعرانه ای در تضاد با متصل بودن مژگان به چشم هم باشد.

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

درگذر از قرب شاهان، عمر اگر خواهی، که خضر

یافت عمر جاودان تا شد ز اسکندر جدا

 

این بیت اشاره به داستان خضر و اسکندر و جستجوی آنها برای آب حیات دارد. در شاهنامه فردوسی آمده است که اسکندر در جستجوی چشمه آب زندگانی بود که با آن عمر جاودان بیابد و برای این کار از خضر خواست تا او را به سمت چشمه راهنمایی کند. بعد از دو روز سفر، آن دو در یک دو راهی هم را گم می‌کنند. خضر از مسیری می رود که در دل تاریکی آب زندگانی را میابد و از آن می‌نوشد و عمر جاودان می یابد اما اسکندر در رسیدن به آب زندگانی ناکام می ماند.

 

صائب در این بیت می گوید که قرب و نزدیک بودن به پادشاهان را رها کن اگر دنبال عمر طولانی هستی. تلویحا اشاره ای است به مخاطرات نزدیک بودن به پادشاهان. صائب برای تایید این گفته خود، خضر را مثال می‌زند که وقتی اسکندر را (که پادشاه وقت بود) رها کرد به آب زندگانی رسید. 

 

حافظ در این مورد میگوید:

 

گَرَت هواست که با خِضْر هم‌نشین باشی

نهان ز چشمِ سِکَندَر چو آبِ حیوان باش

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۳۳ در پاسخ به محمدامین دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

گرامی محمد امین،

 

بی تکلف، مصحفِ بر طاق نسیان مانده‌ایست

حسن نوخطی که از صاحب‌نظر باشد جدا

 

معنی مصراع اول این بیت با مصراع دوم آن کامل میشود. واژه "بی تکلف" صفتی است در توصیف مصحف، و کل مصراع اول تشبیهی است برای مصراع دوم.

 

"بی تکلف" به معنای بی پیرایه و بی آلایش و هر چیز به دور از جلوه گری است. مصحف به معنای کتاب، مجلد و در معنای خاص آن قرآن است. "طاق نسیان" هم به معنای طاقچه فراموشی است. 

 

اما زیبایی بیت بیشتر در ایهام واژه "نوخط" است. "خط" هم معنای دستنوشته و خوشنویسی می‌دهد و هم در ادبیات عاشقانه کهن ایران معنای موهای نورسته بر گرد چهره زیبارویان می‌دهد که به آن خط عذار هم می‌گویند.

 

خط دورِ صورت در ادبیات فارسی معمولاً به نشانه‌ای از جوانی، زیبایی و طراوت اشاره دارد. این تعبیر ریشه در سنت‌های ادبی و فرهنگی ایران دارد، جایی که خط سبز نمادی از رویش اولین موی چهره (سبزه‌رویی) در دوران جوانی است. این اصطلاح غالباً در اشعار عاشقانه و توصیف‌های زیبایی‌شناسانه برای بیان لطافت و جذابیت اوایل جوانی به کار می‌رود.

 

"خط" در کنار "خال" از جذابیت‌های دلبرانه معشوق است. حافظ و سعدی هم بسیار به خط و خال در چهره معشوق اشاره کرده اند و ترکیباتی نظیر "خط مشکین" یا " خط سبز" را در ابیات بسیاری به کار برده اند. 

 

با همین برداشت، دهخدا در لغتنامه خود واژه "نوخط" را به معنای معشوقِ نوجوان نیز می داند.

 

لذا با دو برداشت ایهام گونه از واژه "نوخط"، اول به معنای "خوشنویسی نو" و دوم به معنای "خط دور چهره معشوق" میتوان دو برداشت از این بیت نمود که هر دو نیز درست است:

 

زیبایی خوشنویسی تازه ای که از چشم صاحبنظر دور مانده است مانند کتابی است که بدون جلوه گری در طاقچه فراموش شده است.

 

و معنای عاشقانه تر: زیبایی چهره معشوق نوجوانی که کسی دلداده آن نشده باشد مانند کتابی (یا قرآن برای عشق معنوی) است که در طاقچه فراموش شده است.

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۲۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای

چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا

 

واژه "کردار" در این بیت باید با سکون بر حرف "ر" خوانده شود. همان‌طور که صائب در بیت هفتم همین غزل هم عنوان کرد، در این بیت نیز میگوید که کار و کرداری از او به جای نمانده و آنچه که دارد گفتار است که ( در قالب شعر) از او به جا می ماند.

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۵۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

اگر نه مدِّ بسم‌الله بودی تاجِ عنوان‌ها

نگشتی تا قیامت نوْ خطِ شیرازه دیوان‌ها

 

مد: علامتی که بر بالای حروف نویسند که نشان دهنده کشش حرف است، مثل علامت بالای "آ" که گویی تاجی برای الف است. صائب کشیدگی حرف سین در عبارت بسم الله را به مد تعبیر کرده است.

 

عنوان: سرنامه . نشان و دیباچه ٔ نامه

 

شیرازه: ته‌بندی کتاب و دفتر؛ حاشیۀ باریکی که صحّاف با ابریشم رنگین پس از ته‌دوزی کتاب در بالا و پایین آن می‌دوزد.

 

صائب در این بیت میگوید اگه عبارت "بسم الله الرحمن الرحیم" بالای دیباچه کتاب ها نبود، هیچوقت خط شیرازه کتاب‌ها نو نمیشد. نو شدن خط شیرازه دو معنا میتواند داشته باشد. اول خطی که در اثر باز کردن کتاب بر شیرازه کتاب می افتد و تفاوت کتاب خوانده شده با کتاب باز نشده است. دوم اشاره به معنای نو شدن خطوط ابریشمی که در صحافی کتاب‌ها برای اتصال برگه های کتاب هایی که صفحات آن از هم گسسته استفاده می‌شود. در واقع نو نشدن خط شیرازه اشاره به خوانده نشدن کتاب دارد.

 

لذا صائب میگوید که اگر عبارت بسم الله شروع کننده کتاب نباشد، کسی سراغ خواندن آن نمی رود. 

 

شروع شدن کتاب با بسم الله تلمیحی است بر ساری و جاری بودن مفاهیم معنوی در سراسر کتاب. به عبارتی صائب کتابِ تهی از معنویت را بی مخاطب می داند.

 

نکته قابل توجه آن است که با توجه به قافیه ه و الف ("ها")، این غزل از نظر ترتیب الفبا نباید شروع کننده غزلیات باشد اما چون غزل با بسم الله شروع شده است، در تالیف غزلیات، مصححین این غزل را در شروع دیوان اشعار صائب قرار داده اند.

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

همه دانند که من سبزهٔ خط دارم دوست

نه چو دیگر حَیَوان سبزهٔ صحرایی را

 

رنگ سبز در ترکیبِ "خط سبز" برای توصیف یکی از زیبایی چهره در ادبیات ایران مورد استفاده قرار می گرفته است. خط سبزِ دورِ صورت در ادبیات فارسی معمولاً به نشانه‌ای از جوانی، زیبایی و طراوت اشاره دارد. این تعبیر ریشه در سنت‌های ادبی و فرهنگی ایران دارد، جایی که خط سبز نمادی از رویش اولین موی چهره (سبزه‌رویی) در دوران جوانی است. این اصطلاح غالباً در اشعار عاشقانه و توصیف‌های زیبایی‌شناسانه برای بیان لطافت و جذابیت اوایل جوانی به کار می‌رود.

 

لذا " خط سبز" که در واقع همان "خط عارض" است، در اشعار کلاسیک، اشاره به موهای نورسته بر دور چهره دارد که می‌تواند به آغاز بلوغ جسمی و عاطفی اشاره داشته باشد. گاهی نیز این تعبیر با سبزه‌رویی معشوق یا جلوه‌های طبیعی و طراوت چهره مرتبط می‌شود. 

 

حافظ هم بسیار به خط و خال در چهره معشوق اشاره کرده و ترکیباتی نظیر "خط مشکین" یا " خط سبز" را در ابیاتی دقیقا با همین مفهوم به کار برده است:

 

هر که را با خطِ سبزت سرِ سودا باشد

پای از این دایره بیرون نَنِهَد تا باشد

 

با توجه به سبز بودن رنگِ زنگار، گاهی نیز به جای "خط سبز" از "خط زنگار" استفاده می شده است. مثلا در بیت زیر از حافظ که بیشتر به یک نقاشی رنگارنگ شبیه است، رنگهای سبز (زنگار)، زرد و قرمز (خونابه) را بر چهره یار و روی خودش منقش میکند.

 

 گر چُنین چهره گشاید خطِ زنگاری دوست

من رخِ زرد به خونابه مُنَقَّش دارم

 

از زیبایی های بیت سعدی اما این است که " سبزه خط" را در تقابل با "سبزه صحرا" قرار می‌دهد و اولی را به طور تلمیحی مطلوبِ عاشق میداند و دومی را مطلوب حَیَوان.

 

همه دانند که من سبزهٔ خط دارم دوست

نه چو دیگر حَیَوان سبزهٔ صحرایی را

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح
یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را

 

در لغتنامه دهخدا "تیر امان" چنین تعریف شده است:

 سلاطین چون کسی را امان دهند و خواهند که مزاحمتی از لشکریان به او نرسد تیری که نام پادشاه بر آن نقش کرده باشد از جعبه ٔ خاص به او دهند و این نشان امان باشد.

 

این ترکیب با واژگان دیگری نیز در ادبیات فارسی به کار رفته است. به عنوان مثال " انگشتر زنهار" نیز انگشتری بوده است که پادشاهان برای امان دادن به کسی می داده اند. انگشتر زنهار  بر اساس تعریف لغت‌نامه دهخدا عبارت از آن است که پادشاهان جبار چون خواهند که کسی را امان بخشند و مردم مزاحم احوال او نگردند برای تصدیق وی انگشتری یا تیری به وی می دهند. (از آنندراج ). انگشتر که شاهان فرستادندی کسی را بنشانه ٔ امان 

حافظ نیز این ترکیب را در بیتی زیبا به کار برده است:

 

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

احمد اسدی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۲۰ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

دوست گرامی آقا رضای عزیز،

 

من البته با شما کاملا موافقم که کوه با صدا مراعات نظیر دارد و در مورد برداشت شخصی خودم هم قطعیت کامل ندارم.

 

برداشت من از اینکه مولانا در بیت آخر خود را کاه خوانده است بیشتر برمی‌گردد به سابقه بعضی اشعاری که از او دیده ام و در آن خود را کاه و محبوب و معشوق را کوه خطاب می کند:

 

عهد ما کاه و به هر بادی زبون
عهد تو کوه و ز صد که هم فزون

 

عبرتی گیر اندر آن کُه کن نگاه
برگ خود عرضه مکن ای کم ز کاه

 

کاه هم با بی اختیاری تناسب دارد و هم با کوه دوگانه شاعرانه ای می‌سازد. به هر حال

 

چون نیست خواجه حافظ، معذور دار ما را

 

برقرار باشید.

احمد اسدی در ‫۱ سال قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۵ در پاسخ به رهایی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

دوست گرامی خانم یا آقای رهایی،

 

اگر چه پنج سالی از نوشتن پیام شما گذشته، اما من برداشت خودم را در مورد سوال شما مینویسم. 

 

اول اینکه سه بیت آخر این غزل از نظر معنا و مفهوم در هم تنیده و به هم وابسته هستند و برای درک بهتر دو بیت آخر بهتر هست که سه بیت را در کنار هم ببینیم با وابستگی مفهومی آنها.

 

دوم اینکه در بیت ماقبل آخر واژه " توست" باید " تو است" خوانده شود تا وزن شعر رعایت گردد.

 

سوم و از همه مهمتر اینکه در بیت آخر واژه های " کهیم" و دومین واژه "که" باید با فتحه کاف خوانده شوند به معنای "کاه". هر چهار خوانشی که تا امروز در ذیل غزل اضافه شده در بیت آخر "کُه" با ضمه و به معنای کوه خوانده شده که مفهوم بی اختیاری و ناچیزی عاشق را در خود ندارد.

 

لذا در سه بیت زیر:

 

 

من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما

سر درمکش، منکر مشو، تو بُرده‌ای دستار ما

 

واپس جوابم داد او، نی از تو است این کار ما

چون هرچه گویی وا دهد، هم‌چون صدا کُهسار ما

 

من گفتمش خود ما کَهیم و این صدا گفتار ما

زیرا که کَه را اختیاری نبود ای مختار ما

 

در بیت اول مولانا عشق را مخاطب قرار داده و او را پادشاهی یغماگر خطاب میکند که دستار که نماد شخصیت اجتماعی و دارایی اوست را غارت کرده است. در واقع مولانا عشق را دلیل به یغما رفتن نمادها و جلوه گریهای برونی و حتی دار و ندار خود میداند.

 

در بیت بعدی اما عشق پاسخ می‌دهد و می‌گوید که این اتفاق بازتابی از کارهای عاشق است. عشق در اینجا خود را به کوهی تشبیه میکند که انعکاس و بازتاب دهنده ( وا دهنده) نداهای مولانا است. تعبیر انعکاس ندا در کوه را مولانا در مثنوی چنین بیان کرده است:

 

این جهان کوه است و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

 

در واقع عشق در پاسخ خود، کارها و به تعبیر عمیق تری قابلیت مولانا را دلیل اقبال عشق به مولانا میداند و خود را فقط انعکاس دهنده کارهای مولانا می داند.

 

مولانا اما در بیت آخر در مقابل اینکه عشق، خود را به کوه تشبیه کرده است، با تعبیری شاعرانه خود را به کاه تشبیه میکند. دوگانه کوه و کاه از دوگانه های زیبای ادبیات فارسی است که همواره کوه نماد بزرگی و شکوه است و کاه مظهر کوچکی و بی قدری. تعبیر بی اختیاری در مصراع آخر برای کاه هم در مثنوی توسط مولانا چنین نقل شده است:

 

ذره ای کاهم میان تندباد

خود نمی دانم کجا خواهم فتاد

 

لذا شاعرانگی بیت آن است که مولانا در مقابل شنیدن "کُه" از عشق، خود را "کَه" می‌خواند و اظهار کاه بودن را گفتار خود می داند  که به کوچکی و بی اختیاری خود در مقابل عشق اشاره میکند. خطاب مختار در انتهای غزل به معنای صاحب اختیار نیز به عشق است و بازگشت مولانا به مضمونی که در بیت آغازین این گفتگو بیان کرده بود.

احمد اسدی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵:

بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
که حکم بر سر آزادگان روان داری

 

واژه "روان" در مصراع اول ایهام دارد. در برداشت اول به معنای "جان" است و حافظ میگوید جان و دل را از من بخواه و جانم را بستان. 

در معنای دوم که حافظانه تر می‌نماید،  واژه "روان" به معنای "بی درنگ و سهل و آسان" آمده است.
این معنا برای واژه روان که در لغتنامه های دهخدا و معین هم آمده است، توسط حافظ نیز در غزل دیگری به کار رفته است.

 

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان دربازم

 

لذا حافظ در بیت مورد بحث میگوید که اگر جان و دلم را طلب کنی بی درنگ و به آسانی آنها را می ستانی. در این برداشت حافظ به آسانی هم جان را می‌بخشد و هم دل را که حافظانه تر به نظر میرسد. 

 

زیبایی دیگر بیت اضافه بر ایهام واژه "روان" در مصراع اول، کاربرد آن به معنای "جاری و ساری بودن" در مصراع دوم است. جایی که حافظ میگوید که حکم تو بر آزادگان جاری و ساری است و حکم تو در مورد آنها اجرا خواهد شد.

احمد اسدی در ‫۱ سال قبل، دوشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱:

زبانت درکِش ای حافظ زمانی
حدیث بی‌زبانان بشنو از نی

 

به نظر میرسد حافظ با عبارت " بشنو از نی" به مثنوی مولانا و بیت آغازین آن اشاره میکند.

 

بشنو از نی چون حکایت می کند
وز جداییها شکایت می کند

 

و واژه "حدیث" نیز تناسبی با این بیت دیباچه مثنوی دارد:

 

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند.

 

اگر این برداشت صحیح باشد، اشاره و ارجاع حافظ در جایی که سخنش را در غزل تمام می کند به بیت سرآغاز مثنوی تلمیح بسیار پرمعنایی است، به خصوص که حافظ در مصراع اول این بیت خود را دعوت به سکوت و شنیدن حدیث از زبان نی می کند.

احمد اسدی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹:

مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان
استاده است سرو و کمر بسته است نی

 

واج آرایی حرف "ب" با پنج بار تکرار در مصراع اول و حرف "س" با پنج بار تکرار در مصراع دوم موسیقی کلام را دل انگیز کرده است.

 

واژه "کمر" در ترکیب " کمر بستن" اشاره به کمربند دارد که حافظ در موارد زیادی از آن استفاده کرده است:

 

تکیه بر اخترِ شب‌دزد مکن کاین عیار
تاجِ کاووس ببرد و کمرِ کیخسرو

 

لذا واژه "کمر" در ترکیب " کمر بسته است نی" اشاره به حلقه های نی دارد که در محل اتصال بندهای نی قرار گرفته و حافظ آنها را به کمربند تشبیه کرده است‌. 

 

در واقع حافظ میگوید که به باغ برو که در آنجا سرو برای خدمتت ایستاده است و نی برای خدمتت کمر بسته است.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان، ابرو

 

واژگان " چشم، جبین، گونه و ابرو" همگی مراعات نظیر دارند با اعضای صورت. اما در نگاهی دقیق تر در می یابیم که واژه "حاجب" نیز باید به این چهار کلمه اضافه شود چرا که یکی از معانی واژه حاجب، ابرو است.

در لغتنامه های دهخدا، عمید و معین، اضافه بر پرده دار، دربان و حائل، کلمه " ابرو" نیز به عنوان یکی از معانی قدیمی برای "حاجب" ذکر شده است. در اشعار شعرای پارسی زبان هم در موارد زیادی کلمه حاجب به معنای ابرو  به کار رفته است. به عنوان مثال:


نه خار در کف گلچین ز جرم گلچینی
نه چین به حاجبِ حاجب ز خُلق دربانی
(حاجب اول به معنای ابرو و حاجب دوم به معنای دربان)
آذر بیگدلی


دو حاجب تو کمینگاه لشگر فتنه
سپرده اند به آن گوشه های چشم سیاه
محتشم کاشانی

 

با بازگشت به بیت حافظ

 

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو

 

 اضافه بر زیبایی کاربرد کلمه حاجب در کنار واژه ابرو، میتوان دو ایهام دیگر نیز در بیت متصور شد.

"رقیب" در ادبیات پارسی در چند معنا به کار رفته است، اما حافظ عمدتا این واژه را در دو معنا به کار برده است: اول به معنای مراقب و نگهبان و دیگر به عنوان حریف و هماورد در عشق.

 

رقیب به معنای نگهبان و مراقب:

 

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نِه
که من با لَعلِ خاموشش نهانی صد سخن دارم

 

رقیب به معنای حریف در عشق:

 

روا مدار خدایا که در حریمِ وصال
رقیب محرم و حِرمان نصیبِ من باشد

 

در بیت مورد بررسی اما رقیب در هر دو معنا میتواند به کار رفته باشد. به عبارت دیگر، حافظ از غفلت مراقبان معشوق و/یا حریفانش در عشق به معشوق استفاده کرده و از چشم و جبین یار هزاران پیغام دریافت کرده است.

 

واژه "حاجب" جدا از اشاره تلمیحی به کلمه "ابرو"، در این ارتباط پیغامی نقشی را برای حافظ ایفا کرده است چرا که هر اشاره چشم و حرکت پیشانی منجر به حرکت ابرو خواهد بود. واژه "حاجب" در یکی از معانی خود مترادف با دربان و پرده دار است و با "رقیب" مراعات نظیر دارد، اما با توجه به معنای بیت و دریافت پیامهای معشوق توسط حافظ، این کلمه نمیتواند در معنای مانعی برای ارتباط پیامی حافظ با معشوق بوده باشد.

 سودی بسنوی در کتاب خود در شرح این غزل "حاجب" را به عنوان واسطه بین عاشق و معشوق تعریف کرده است. حاجب در معنای  نگهبان یا دربانی که واسطه پیام با شاهان و یا معشوقان است در ادبیات فارسی بارها استفاده شده است.

 

چون میان من و تو هیچ نمی گنجد موی
خود چه حاجت که به حاجب دهی البته پیام
سلمان ساوجی

 

لذا میتوان بیت را چنین معنا کرد که حافظ در غفلت رقیبان، هزاران پیام از چشم و پیشانی یار دریافت کرده و ابرو واسطه ی این پیامها بوده است.

 

نکته ی ظریف دیگر اما در این مورد آن است که ابرو در چهره انسان بین و یا به تعبیر حافظ "در میان" چشم و پیشانی قرار گرفته و از این منظر او پرده دار بین چشم و جبین است. لذا عبارت " حاجب در میان، ابرو" به تعبیر دیگر اشاره به  پرده دار بودن ابرو بین چشم و پیشانی است.

۱
۲
۳
۵