ضیا احمدی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۹:
با پوزش و کسب اجازه از اهالیِ ادب، برای درک یکی از مفاهیمی که از این رباعی میتوان دریافت کرد میتوان اینطور بیان کرد:
آتش در مصرع اول همان آتشی است که اموال و داراییها یا دلبستگیهای دنیایی را میسوزاند.
آتش در مصرع سوم به آتش عشقی اشاره میکند که عیاران از آن بهعنوان مفرش و مایهی آرامش استفاده میکنند.
در مصرع پایانی مولوی اضافه میکند: در زمرهی عیاران نیستی وقتی به تمایلات خود به داراییهای دنیایی آتش نزدهای و همچنان به آن وابستهای.
علاوه بر اینکه عیاری و جوانمردی، بخشش و کمک به ضعیفان با دلبستگی به دنیا سازگار نیست؛ عشق به خالق یکتا اجازهی عشق به مفهومی دیگر را نمیدهد.
چرا که
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن
«قاآنی قصیدهی شماره ۲۸۴»نتیجهی این شعر در مصرع دوم بیت اول است که خوشی و آرامش واقعی انسان به رهایی از دلبستگی به دنیا و متعلقات آن، وابسته است.
کوروش در ۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بیخبرست چنانک هر پیشهور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشهورست و بیخبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگرچه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بیخبری نمیخواهیم درین مقام:
مدتی حس را بشو ز آب عیان
این چنین دان جامهشوی صوفیان
منظور از آب عیان چیست
کوروش در ۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۹ در پاسخ به یزدانپناه عسکری دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بیخبرست چنانک هر پیشهور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشهورست و بیخبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگرچه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بیخبری نمیخواهیم درین مقام:
لطفا بیشتر توضیح بدید من درست متوجه این بیت نشدم
کوروش در ۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۸ در پاسخ به آینهٔ صفا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بیخبرست چنانک هر پیشهور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشهورست و بیخبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگرچه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بیخبری نمیخواهیم درین مقام:
سپاسگزارم
مهسا صوفی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۷ در پاسخ به حمید سجادی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
منظور خودشه، که از تنهایی گله میکنه ... ولی بازم تهش راضی به رضای اوست و در انتهای غزل مجدد به آرامش و شادی میرسه...
کوروش در ۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بیمرادیست و وجود در عدم است و عَلی هَذا بَقیَّةُ الأَضْدادِ وَ الأَزْواجِ:
معنای سه بیت پایانی چیست
امیر علیزاده در ۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۳۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۶۱:
داده چشمان تو در کشتن ما دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست به هم
هر یک ابروی تو کافیست پیِ کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم
شیخِ پیمانهشکن توبه بهما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم
دو بناگوش تو شد سبز و مرا روز سیاه
تیره آنروز که این هر دو دهد دست به هم
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم
مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست به هم
هر دوضد را بهفسون رام توان کرد وصال
غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم.
#وصال_شیرازی
📚 کلیات دیوان وصال شیرازی
بهسعی و اهتمام: محمد عباسی
ناشر: کتابفروشی فخر رازی ۱۳۶۱
ص ۸۴۴
⬅️ بیت زیبای:
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم
جزو ابیات غزل وصال نیست و یحتمل با تحریف بیت حکیم رکنا به غزل وصال الحاق شده؛
دست بردم به دل خسته که تیرش بکشم
تیر دیگر زد و خوش دوخت دل و دست به هم.
امیر علیزاده در ۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۲۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۶۱:
صحبتِ گرم من و آن بت سرمست به هم
خوش بهشتیست اگر زود دهد دست به هم
استخوانهای زهمریخته را در ته خاک
یاد آن رستۀ دندان شد و پیوست به هم
سایۀ زلف تو افتاده به بحرِ مژهام
ماهیان تحفه فرستند کنون شَست به هم
یک تن از فتنۀ چشمت نرهیدهست و هنوز
تا چه تقدیر کنند این دو سیهمست به هم
با فلک دست و بغل میروم ای خواجه بیا
که تماشاست تلاش دو زبردست به هم
بر همین زبدهربایان سخنان هست ولی
چون سگان بر سر لقمه نتوان جَست به هم
دست بردم به دل خسته که تیرش بکشم
تیر دیگر زد و خوش دوخت دل و دست به هم
مژدۀ آمدنش قاصد اگر داد چه سود
بهر تسکین دل من سخنی بست به هم
بوی عشق از نفس گرم مسیحا بشنو کاین طلسمیست که از خون جگر بست به هم.
#مسیح_کاشانی
📚 شرح احوال، بررسی آثار و گزیده اشعار مسیح کاشانی
بهکوشش: امیرعلی آذرطلعت
ناشر: سروش ۱۳۷۸
غزل ۱۰۹
میثم رمضانی عنبران در ۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۱۵ دربارهٔ مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴:
احساس می کنم مصرع اول بیت ۶ ایراد وزنی داره!
تو از ما فارغی کآسوده در ساحل چه می داند
چه حال از شورش دریا بود کشتی تباهی را
nabavar در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱:
گاه پریدناز چوب خشک نرمش اندام دیده ای ؟
داری چه انتظار ز پیر خمیده ای ؟
آزادگی مجوی ز زنجیر بسته ای
عمری به پای حسرت دنیا خزیده ای
گفتی که ترک خویش و هوسهای دل کنم
بوی خوشی ز طرف گلستان شنیده ای؟
شاید درین سرای پر ازعطر و بوی مشک
خوش منظری ست آهوی ریحان چریده ای
آنگه که کوس عشق سر دار می زدند
ما را چه بود جز لب دندان گزیده ای
آنگه که جام نعمت دنیا تهی نبود
ساقی نبرد بر لب حسرت کشیده ای
گاه شکفتن است و بهاری دگر رسید
بلبل کجاست تا که بخواند قصیده ای
وقت پریدن است و چه خوش ساز می زنند
این پیله بر گشا که به دورت تنیده ای
از شکوه ها چه سود” نیا “آنچه شد گذشت
کو جامه ای که از تن غم ها دریده ای؟
نوید خانلو در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » سام نامه - سراینده نامعلوم منسوب به خواجو » بخش ۱۲ - در پادشاهی ضحاک و مآل و احوال وی گوید:
اون دوست عزیزی که گفته بود کرد تا همین صد سال پیشم معنی کوچرو پارسی رو داشته جملش خنده داره چون از همون اول ایران تماماً متعلق به فارس ها نبوده که تمام ساکنانش فارس باشنددوما اینکه در تمامی متون تاریخی چرا باید برای کوچرو ها سرزمینی مشخص تعریف بشه مثل کاشغری حتی ما در متون تاریخی بعد فروپاشی مادها بارهای بار شاهد نام بردن منطقه جغرافیایی وقومی بنام کردوئنه یاکاردوچی هستیم
سید حسین اخوان بهابادی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:
به نام نامی نامان
به قَدّ و چهره هر آنکس که شاهِ خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
آن فردی که از لحاظ قد و چهره به عنوان شاه خوبان و ملکه زیبایی معروف است یا جزو خوبان و زیبارویان محسوب میشود اگر دادگستری و عدالت را پیشه راه خود کند قادر است جهان را تسخیر کند جهان در این جا احتمالا جهان دلهاست اما اگر خوبرو متکبر باشد با آن که در روابط اولیه و قبل از شناخت لازم بسیار دلربا و جذاب به نظر می رسد اما به تدریج این زیبایی از چشم می افتد و به جای آن تنفر قرار می گیرد فرض کنید مردی با زنی بسیار زیبا ازدواج کرده است و خود را خوشبخت ترین مرد جهان می داند اما این دلکش و دلفریب دارای اخلاق زشت و ناپسندی است که مثلاً نمی شود با او حرف زد و همیشه حق با اوست و سخن او باید به کرسی نشانده شود چنین زنی مرد خود را قطعا آزار می دهد یا مردی که بسیار جذاب و زیباست اگر دادگستری، عدل و انصاف نداشته باشد زندگی در کنار او بسیار ناگوار است زیبایی او می تواند بهانه ارتباط با هر زنی که هوس باز است و در پی خودخواهی های خود گام بر میدارد باشد زنان و مردان زیبایی که دادگستری ندانند و دیگران را به صرف خودخواهی نادیده بگیرند توانایی تسخیر دلها را ندارند ثمره ی صرف زیبایی، عدم ازدواج ویا ازدواج ناموفق و یا طلاق، هوسرانی و بولهوسی است آری چه زیبا گفته است لسان الغیب:
به قد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
زن زیبا و مرد زیبا اگر به علت این که زیبا هستند در حق دیگران خودآگاه و یا ناخودآگاه ظلم کنند دیگر جهان گیر نیستند در واقع، حال به همزن هستند پدر و مادر هم می توانند به علت زیبایی فرزند خود از تربیت مناسب او غافل شوند و زمانی متوجه عمل خود شوند که فرزند نوجوان شده و تربیت هم سخت گردیده است ممکن است اطرافیان کودک هم به علت زیبایی بچه، او را به سمت تکبر و خودخواهی سوق دهند لذا زیبایی سختی ها و مشکلات خود را دارد ازدواج صحیح عموما بین انسان هایی که از زیبایی معمول برخوردار هستند بیشتر است آنها راحت تر ازدواج می کنند و سازگاری بیشتری دارند البته اگر خوشرو حد و مرز زیبایی خود را در کنار صفات و ویژگی های دیگر بداند واقعا جهان گیر خواهد بود دل همسر و خانواده و اطرافیان را تسخیر می کند ،راستی حافظ در این بیت از ظلم خوبرو سخن نگفته و چون صحبت از زیبایی و شاه خوبان است پیام خود را هم زیبا به مخاطبان خود ارسال می کند دادگستری زیباست اما باید خواننده شعر دریابد که اگر ملکه زیبایی یا هر کس که خود را زیبا می پندارد دادگستری نداند چه اتفاقی می افتد، اگر دانستن دادگستری جهان بگیرد قطعا ندانستن آن دیگر جهانگیر نیست و می تواند مشمئز کننده هم باشد این پند حافظ، می تواند درسی باشد برای جوانان مجرد که قصد ازدواج دارند البته می گویند عاشق کر و کور می شود و جز خوبی چیز دیگری در معشوق نمی بیند و درسی هم برای ماه رویان که اگر می خواهند از زندگی خوبی برخوردار باشند باید دادگستری را در تمام ویژگی های خود و در ارتباط با دیگران در نظر داشته باشند و به قول حافظ بدانند و دانستن دادگری و دادگستری واقعی زمانی اتفاق میافتد که در رفتار و کردار فرد خودش را نشان دهد امروزه کارشناسان یادگیری به این مسئله اشاره می کنند که وقتی یادگیری اتفاق می افتد که به تغییر در رفتار منجر شود یکی از تعاریف یادگیری این گونه است که یادگیری یعنی کسب دانش و در عین حال ایجاد تغییر در رفتار و زندگی با استفاده از آن دانش کسب شده.دقت کنید که بر تغییر رفتار با استفاده از یادگیری، تاکید شده است.
فاطمه زمانی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان:
خیلی خوب بود جناب سعدی 😂
حبیب شاکر در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۱۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴:
سلام بر همراهان همدل
می گفت کلاه نو به کفشی پاره
من برج نشینم و تویی آواره
کفش گفت ؛که نورسی اوضاع اینست
کهنه که شوی چون منی بیچاره
سپاس بیکران
بابک بامداد مهر در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۷:
جهان گو به سامان هستی بنازد
کمالم همین بس که من نیستم من
به تمام دنیا بگو به شکل دادن هستی ببالد اما کمال من همین مقداراست که وجود من همین "من" نیست.به عبارت بهتر اگرتمام جهان به هستی دلخوش باشدکمال من در این است که به "نیستی" خود آگاهم و من را هیچ می دانم.
رسول لطف الهی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۵ - گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث:
حجاب دختران ماه غبغب
پسرها را کند همخوابه شب .
ایرج
آراسته در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ سعدالدین وراوینی » مرزباننامه » باب چهارم » داستانِ موش و مار:
"..از آن بیخبر که شش جهتِ کعبتینِ تقدیر از جهتِ موش موافق خواهد آمد و چهار گوشهٔ تختنردِ عناصر بر رویِ بقای او خواهد افشاند تا زیادکارانِ غالبدست بدانند که با فرودستانِ مظلوم بخانهگیر بازی کردن نامبارکست .."
این عبارت به زیبایی به نقش تقدیر و سرنوشت در بازی زندگی اشاره دارد و مضمون عدالت و هشدار به ظالمان را بیان میکند. ترجمه و توضیح مفهومی آن چنین است:
"بیخبر از این که شش جهت (کنایه از ابعاد یا جنبههای مختلف) تاسهای تقدیر (که شبیه تاسهای بازی نرد هستند) به نفع موش (کنایه از افراد ضعیف) خواهند آمد و چهار گوشه تختنرد عناصر (عناصر چهارگانه: آب، آتش، خاک، هوا) به سود بقای او خواهند ریخت. این باعث میشود که ستمگران و کسانی که در زورگویی مهارت دارند، بدانند که بازی کردن با فرودستان و مظلومان در خانه (کنایه از عرصهی زندگی) نامبارک و ناپسند است."
به طور خلاصه، این عبارت بیانگر این است که حتی اگر ظالمان در زندگی برتری داشته باشند، در نهایت تقدیر و سرنوشت ممکن است به نفع ضعیفان و مظلومان تغییر کند. همچنین هشدار میدهد که ظلم و بازی کردن با سرنوشت دیگران، به ویژه فرودستان، نتیجهای جز بداقبالی و شکست برای ستمگران نخواهد داشت.
آراسته در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۱۲ در پاسخ به علیاکبر مصورفر دربارهٔ سعدالدین وراوینی » مرزباننامه » باب چهارم » داستانِ موش و مار:
این بیت به سبک تغزلی و عاشقانه سروده شده است و معنای آن چنین است:
"روزی نگاه کن (تصور کن) که طوطی جان من به سوی لبهای تو آمد، به قصد چشیدن بوی پسته (کنایه از لب یا دندانهای زیبا)، اما ناگهان به شکر (کنایه از شیرینی و لطافت لب تو) رسید."
در اینجا، شاعر جان خود را به طوطی تشبیه کرده است که به سمت لب محبوب (که به پسته یا لبهای زیبا و شیرین تشبیه شده است) میرود. طوطی در این مسیر قصد داشت بوی پسته (یعنی زیبایی ظاهری لب) را درک کند، اما وقتی به آنجا رسید، به چیزی بسیار شیرینتر و دلپذیرتر از آنچه انتظار داشت (شکر، کنایه از شیرینی لب) برخورد کرد.
این بیت نشاندهنده تجربهای فراتر از انتظار شاعر در مواجهه با زیبایی و دلربایی معشوق است.
آراسته در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۱۰ دربارهٔ سعدالدین وراوینی » مرزباننامه » باب چهارم » داستانِ موش و مار:
این فسانه از بهر آن گفتم تا بدانی که چون استبدادِ ضعفا از پیشبردِ کارها قاصر آید، استمداد از قوّت عقل و رزانتِ رای و معونتِ بخت و مساعدتِ توفیق کنند تا غرض به حصول پیوندد.
این عبارت به این معناست که وقتی افراد ضعیف (از لحاظ قدرت یا توانایی) به تنهایی قادر به پیشبردن کارها نیستند، باید از چهار عامل کمک بگیرند:
قوّت عقل: یعنی از هوش و خرد خود استفاده کنند. رزانتِ رای: یعنی تصمیمات معقول و محکم بگیرند. معونتِ بخت: یعنی از شانس و بخت نیز بهرهمند باشند. مساعدتِ توفیق: یعنی از یاری و موفقیتهایی که از شرایط یا لطف الهی حاصل میشود، استفاده کنند.هدف نهایی این است که با کمک این عوامل، به نتیجه مطلوب و مقصود خود دست یابند.
به طور خلاصه، وقتی کسی به تنهایی توانایی لازم برای انجام کاری را ندارد، میتواند با استفاده از عقل، تصمیمگیری درست، شانس و توفیق، به هدف خود برسد.
راهنما_ اریس در ۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹: