استاد.میراحمدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۴:
تنگی فشردهست صحرای امکان
راهی نداریم دل میگشاییمنظیر این بیت کدام است در غزلیات حافظ ؟!
این بیت
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۰ در پاسخ به محمد طهماسبی دهنو دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
استاد.میراحمدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۰:
از بر هستم
استاد.میراحمدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:
از بر هستم
استاد.میراحمدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵:
از بر هستم
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۶ در پاسخ به هدیه دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۶ در پاسخ به پری دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
صدرا رحمتی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟»
این سرزمین روزگاری جایگاه دوستان و مردمان مهربان بود. چه زمانی مهربانی از میان رفت؟ آن پادشاهان و فرمانروایان بزرگوار چه شدند و کجا رفتند؟
نکته ادبی مهم
حافظ در این بیت از آرایه جناس استفاده کرده است:
شهرِ یاران: شهر دوستان و مردمان صمیمی.
شهریاران: پادشاهان و فرمانروایان.
بنابراین، بیت فقط گلایه از کاهش محبت میان مردم نیست؛ بلکه میتواند حسرتِ نبود فرمانروایان دادگر و بزرگوار گذشته را نیز بیان کند.
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰
نباشد گر کمندِ موجِ تَردستی، حجابَش را
که میگیرد، عنانِ شعلهٔ رنگِ عتابَش را؟ز برقِ جلوهاش آگه نیام، لیک اینقدَر دانم
که عالم چشمِ خُفّاشیست، نورِ آفتابَش رابه تدبیرِ دگر، زان جلوه نتوان کامِ دل بردن
غبارِ من، مگر از پیش بردارد نقابَش رابه جایِ آبله، یک غنچه دل دارم در این وادی
ندانم برکدامین خار افشانَم، گلابَش را؟در این گلشن، مَپرسید از بهارِ اعتبارِ من؟
چو گل آیینهای دارم، که خون کردند آبَش رامحیطِ شرم اگر آید، به موجِ ناز شوخیها
نگه، خواباندنِ مژگان بوَد چشمِ حبابَش راگلِ باغِ محبّت، نازِ شبنم برنمیدارد
نمک از شورِ اشکِ خویش، بس باشد کبابَش راشکارِ تیغ ناز ام، اوجِ عزّت فرشِ اقبالَم
سَرِ افتادهای دارم، که میبوسد رکابَش راخَرامَش، مصرعِ شوخِ رمیدن در میان دارد
نخواهم رفت اگر از خود، که میگوید جوابَشرا؟بهذوقِ امتحان، آتش زدم درصفحهٔ هستی
نُقَط ریزِ شَراری چند دیدم، انتخابَش رابههر مژگان زدن، چَشمَش تغافل ساغری دارد
چهمخموری چهمستی، پرده بسیار است خوابَشراچنانخشکیست بیدل، بحرِ امکان را که میبینم
غبار افشاندنی چون دامنِ صحرا، سحابَش را
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:
بیدل دهلوی » غزلیات »غزل شمارهٔ ۹۱
مکِش ای آفتاب از فکرِ زر، بر پُشت آتش را
ز غفلت میپرستی چند چون زردُشت، آتش رابه تَرکِ ظلم، ظالم برنگردد از مِزاجِ خود
همان اخگر بوَد، گر جمع گردد مشت آتش رامشُو با تندخویی از عدویِ سادهدل ایمن
که آخِر رویِ نرمِ آب، خواهد کُشت آتش رابه اهلِ سوز، کاوُش داغِ جانکاهی به بار آرد
چو شمع از رویِ نادانی، مزَن انگشت آتش راشرارِ خردهٔ زر، خرمنِ گل را ست برق آخر
چرا ای غنچه بیرون نفکنی، از مشت آتش راخیالِ التفاتَش، از عتابَم بیش میسوزد
به گرمی فرق نتوان یافت، رو از پشت آتش رانهتنها ناله زنهاریست از برقِ عتابِ او
به قدرِ شعله اینجا میدمَد انگشت، آتش رازر از دستِ خَسان، نتوان به جز سختی جدا کردن
که بیآهن نخواهد ریخت سنگ از مشت، آتش رابه سعیِ ظلم، کِی رفعِ مظالم میشود بیدل
به آبِ خنجر و شمشیر، نتوان کُشت آتش را
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳:
بیدل دهلوی » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۹۳
چه امکان است فردا عَرضِ شوخی، ناتوانش را
مگر حیرت شفیعِ جرأت اندیشد، بیانَش رابهارِ عافیت، عمریست کز ما دور میتازد
به گردِش آورم رنگی، که گردانم عنانَش رامشُو ایمن ز تزویرِ قدِ خَمگشتهٔ زاهد
که پیش از تیر، در پرواز میبینم کمانَش رامدارایِ حسود، از کینهجوییها بتَر باشد
خطر در آبِ تیغ، از قعر کم نبوَد کَرانَش راز مهمانخانهٔ گردون، چه جویی نعمتِ سیری؟
که نقشِ کاسهای جز تنگچشمی نیست، خوانَش راجهان بر دستگاهِ خویش مینازد، از این غافل
که چشمِ بسته زیرِ بال دارد، آسمانَش رادرشتی آنقدَر در باغِ امکان، آبرو دارد
که جایِ مغز، پروردهست خرما استخوانَش رازند گر شمع با حسنِ تو، لافِ گرم بازاری
به آهی میتوانم قفل بر دَر زد، دکانَش راکجا یابد سرِ ما ناکسان، بارِ سجودِ او
مگر بر جِبهه بنویسیم، نامِ آستانَش رانهان از دیدهها، تصویرِ عاشق گریهای دارد
مبادا رنگ گیرد، دامنِ اشکِ روانَش رابهاین فطرت، که در فکرِ سراغِ خود گم ام، بیدل
چهخواهم گفت، اگر حیرت ز من پرسد نشانَش را
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴
جوشِ زخمَم داد سَر، در صبحِ محشر تیغ را
کرد خونِ گرمِ من بالِ سمندر تیغ رااز گزیدنهایِ رشکِ ابرویِ چینپرورَت
بر زبان پیدا ست دندانهایِ جوهر، تیغ رابسمِلِ ناز تو، چون مشقِ تپیدن میکند
میکَشد چون مدِّ بسمالله بر سَر، تیغ راجمع با زینت نگردد جوهرِ مردانگی
از بُرِش عاری بوَد گر سازی از زر، تیغ رازینتِ هر کَس، به قدرِ اقتضایِ وضعِ او ست
قبضه داند بر سرِ خود بِه ز افسر، تیغ راسرخوشِ تسلیم، از تهدیدِ دوران ایمن است
کَس نراند بر سرِ بسمِل، مکرّر تیغ رادر هجومِ عاجزی، آفت گوارا میشود
میشمارد مرغِ بیپرواز، شهپر تیغ راکوهِ اندوه ایم، از سنگینیِ پایِ طلب
نالهٔ خوابیده میدانیم، بر سَر تیغ راطبعِ سرکِش، تا کجا تقلیدِ همواری کند؟
سخت دشوار است دادن آبِ گوهر، تیغ رااز هنر، آیینهٔ مقدارِ هر کَس روشن است
رشتهٔ شمع است بیدل، موجِ جوهر، تیغ را
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵
گر، دمی، بوسِ کَفَت گردد میسَّر تیغ را
تا ابد رگهایِ گل بالد ز جوهر، تیغ رااز کدورت برنمیآید مِزاجِ کینهجو
بیشتر دارد همین زنگار در بَر، تیغ راایکه داری، سیرِ گلزارِ شهادت در خیال
بایدَت از شوق زد چون سبزه بر سَر، تیغ راعیش خواهی صیدِ آفت شُو، که مانندِ هلال
چرخ ابرو میکند بر چشمِ ساغر، تیغ راپردهٔ نیرنگِ توفان بود شوقِ بسمِلَم
خونم آخِر کرد بازویِ شناور، تیغ راتا مگر یکباره گردد قطع، راهِ هستیام
چون دمِ مقراض میخواهم دُو پیکر، تیغ راموجِ توفان میزند، جویِ به دریا متَّصِل
جوهرِ دیگر بوَد در دستِ حیدر، تیغ راهرکه را دل از غبارِ کینهجوییها تهیست
میکَشد همچون نِیام آسوده در بَر، تیغ رادل به امّیدِ تلافی میتپد، امّا کجا ست؟
آنقدَر زخمی که خوابانَد به بستر، تیغ رابیدل، از هر مصرعَم موجِ نزاکت میچکد
کردهام رنگین به خونِ صیدِ لاغر، تیغ را
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶
سادگی، باغیست طبعِ عافیتآهنگ را
وقفِ طاووسانِ رَعنا کن، گُلِ نیرنگ رادل چو خون گردد، بهارِ تازه رویی صیدِ تو ست
موجِ صهبا، دامِ پرواز است مرغِ رنگ راطبعِ ظالم را، قوی سرمایه سازد دستگاه
سختی افزونتر کند الماس گشتن، سنگ رااز کواکب، چشم نتوان داشت فیضِ تربیت
ناتوانبینیست لازم، دیدههایِ تنگ رامانعِ جولانِ شوقَم، پایِ خوابآلود نیست
تار نتواند دهد افسردگی، آهنگ راخارِ شوق، از پایِ مجنونِ غمَت نتوان کشید
شیر کِی خواهد جدا بیند ز ناخن، چنگ رابا نسیمِ خندهٔ گل، غنچه از خود میرود
دل، صدا باشد شکستِ شیشههایِ رنگ رامیکند دل را غبارِ درد، تعلیمِ خروش
طوطیِ مینایِ ما، آیینه داند سنگ راگر نداری طاقت، از اظهارِ دعوی شرم دار
شوخیِ رفتار، رسواییست پایِ لنگ رازندگی در بند و قیدِ رسمِ عادت، مُردن است
دست، دستِ تو ست، بشکن این طلسمِ ننگ رازآمد و رفتِ نفَس، آیینهٔ دل تیره شد
موجِ صیقل آبیاری کرد بیدل، زنگ را
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷
عشق هر جا شویَد از دلها، غبارِ رنگ را
ریگِ زیرِ آب، خندانَد شرارِ سنگ راگر دلِ ما، یک جرَس آهنگِ بیتابی کند
گَردِ چندین کاروان سازَد، شکستِ رنگ راشوخیِ مضراب مطرب، گر به این کیفیّت است
کاسهٔ تنبور، مستی میدهد آهنگ رامیشود دندانِ ظلم، از کُند گشتن تیزتر
ارّه بیدندانه چون گردد، ببُرَّد سنگ رادر حباب و موجِ این دریا، تفاوت بیش نیست
اندکی باد است در سَر، صاحبِ اورنگ رایک شرر رنگِ وفا، از هیچ دل روشن نشد
شمع، خاموشیست این غمخانههایِ تنگ راوهم میبالد در اینجا، عقلکو؟، فطرتکدام؟
مزرعِ ما، بیشتر سرسبز دارد بنگ رابرقِ وحشت کاروانِ بینشانی منزل ام
در نخستین گام، میسوزَم ره و فرسنگ راعاقبت از ضعفِ پیری، نالهٔ ما اشک شد
سرنگونی، بر زمین زد نغمهٔ این چنگ راسِیرِ باغ خودنماییها، اگر منظور نیست
سبزهٔ بام و دَرِ آیینه میدان، زنگ راگوهرَم نشناخت بیدل، قدرِ دریا مشرَبی
کارها با خود فُتاد آخِر، منِ دلتنگ را
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸
گر کنم با این سَرِ پُرشور بالین، سنگ را
از شَرر پرواز خواهد گشت تمکین، سنگ رامن به دردِ نارساییها، چهسان دزدَم نفَس؟
میکند بیدست و پایی ناله تلقین، سنگ رااز جسد، رنگِ گدازِ دل توان دید آشکار
گر شود دامن به خونِ لعل رنگین، سنگ راچون صدا هر کَس به رنگی میروَد زین کوهسار
آتشَم فهمید آخِر خانهٔ زین، سنگ رااز شکستِ ما، صدایِ شِکوه نتوان یافتن
شیشه اینجا میگشاید لب به تحسین، سنگ رادیدهٔ بیدار را، خوابِ گِران زیبنده نیست
ای شرر تا چند خواهی کرد بالین؟، سنگ راسازِ این کُهسار، غیر از ناله آهنگی نداشت
آرمیدن اینقدَرها کرد سنگین، سنگ راصافیِ دل مفتِ عیش است، از حسد پرهیز کن
هوش اگر جامَت دهد، بر شیشه مگزین سنگ رافیضِ سُودامشرَبان، از بس که عام افتاده است
خونِ مجنون میکند دامانِ گلچین، سنگ راظالم از سازِ حسد، بی دستگاهِ عیش نیست
از شرر دایم چراغان در دل است، این سنگ راتا نفَس دارد تردّد، جسم را سرگشتگیست
تا نیاساید فلاخَن، نیست تسکین سنگ راگر همه بر خاک پیچد عشق، حسن آرد برون
کوششِ فرهاد، آخِر کرد شیرین سنگ راعافیتها نیست، غیر از پردهٔ سازِ شکَست
شیشه میبیند نگاهِ عاقبتبین، سنگ راخوابِ غفلت میشود پا در رکاب، از موجِ اشک
در میانِ آب، بیدل نیست تمکین سنگ را
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹
اگر حیرت به این رنگ است، دست و تیغِ قاتل را
رگِ یاقوت میگردد روانی، خونِ بسمِل رابه این توفان، ندانم در تمنّایِ که میگریم؟
که سیلِ اشکِ من در قعرِ دریا راند، ساحل رامپُرس از شوخیِ نشو و نمایِ تخمِ حرمانَم
شراری داشتم، پیش از دمیدن سوخت حاصل راخیالِ جذبهٔ افتادگانِ دستِ سودایَت
به رنگِ جاده دارد در کمندِ عَجز، منزل راز کُلفَت گر دلَت شد غنچه، گلزارَش تصوّرکن
که خرسندی، به آسانی رسانَد کارِ مشکل رالبِ اهلِ زبان، نتوان به مُهرِ خامُشی بستن
قلم از سُرمه خوردن، کم نسازد نالهٔ دل راعبارت محرَمی، بیحاصل از معنی نمیباشد
به لیلی چشم واکن، گر توانی دید محمل رادرآن محفل، کهحاجت میشود مضرابِ بیتابی
نواها در شکستِ رنگِ استغنا ست، سائل راکفِ خونیکه دارم، تا چکیدن خاک میگردد
چهسان گیرم به این بیمایگی، دامانِ قاتل رابساطِ نیستی گرم است، کو شمع و چه پروانه؟
کفِ خاکستری در خود فرو بردهست، محفل رابه بیآرامی است آسایشِ ذوقّ طلب، بیدل
خوشآن رهرُو، که خارِ پایِ خود فهمید منزل را
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰
به تَردستی بزن ساقی، غنیمتدار قُلقُل را
مبادا خشکی افشارد، گلویِ شیشهٔ مُل راز دلها تا جنون جوشد، نگاهی را پَرافشانکن
جهان تا گَردِ دل گیرد، پریشان ساز کاکُل راچه سان رازَت نگه دارم؟ کهاین سررشتهٔ غیرت
چو بالیدن به رویِ عقده میآرد، تأمّل راسرشک از دیده بیرون ریختم، مینا بهجوش آمد
چکیدنهایِ این خُم، آبیاریکرد قُلقُل رادر این محفل، که جوشد گَردِ تشویش از تماشایَش
به خوابِ امن میباشد نگه، چشمِ تغافُل راز بحثِ شورشِ دریا، نبازد رنگ تمکینَت
چو گوهر، گر بفهمی معنیِ درسِ تأمّل رادچارِ هر که شد آیینه، رنگِ جلوهاش گیرد
صفایِ دل، برون از خویش نپسندد تقابُل راجنونِ ناتوانان را، خموشی میدهد شهرت
به غیر از بو، صدایی نیست زنجیرِ رگِ گُل رانیاز و ناز باهم بس که یک رنگ اند در گلشن
ز بویِ غنچه، نتوان فرقکرد آوازِ بلبل رابه مِی، رفعِ کَجی مشکل بوَد از طبعِ کج طینت
به زورِ سیل، نتوان راست کردن قامتِ پُل راشکنجِ جسم و عَرضِ دستگاه، ای بیخبر شرمی!
غبار انگیز از این خاک و تماشا کن تجمّل رافسُردن گر همه گوهر بوَد، بیآبرو باشد
بکن جهد آن قدَر، کز خاک برداری توکُّل رابه پستی نیز معراجی ست، گر آزادهای بیدل
صدایِ آب شُو، سازِ ترّقی کن تنزُّل را
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵
خیالِ قُرب غِفلت، دوری از اُنس است محرَم را
تبسّمهایگندم، چینِ دامن گشت آدَم راحوادث، کج سرشتان را نبخشد وضعِ همواری
بوَد مشکل کشاکش از کمان بیرون بَرد، خَم راز جرأت قطع کن، گر مردِ میدانگاهِ تسلیمی
که تیغ اینجا برشها میشمارد، ریزِش دَم راسراغ از هر چه گیری، بینشانی جلوهها دارد
غبارِ وحشتی، از بالِ عنقا گیر عالم راز تحریکِ مژه، بر پردههایِ دیده میلرزم
کهنوکِ خامه، از هم میشکافد صفحهٔ نَم رااگر از گَردِ راهَت، چشمِ آهو سُرمه بردارد
تحیّر، همچو تارِ شمع سوزد جوهرِ رَم رادر این محفل ندارد عافیت، وضعِ ملایم هم
اگر بستر و گر بالین، همان زخم است مرهم رابه چشمِ شوخ، تا کِی عیبجویِ یکدگر بودن؟
مژه برهم زنید و بشکنید آیینهٔ هم رادر این گلشن، نقابی نیست غیر از شرمِ پیدایی
به عریانی، همان جوشِ عرَق پوشید شبنم راکجاندیشان ندارند آگهی از راستان، بیدل
ز انگشت است یکسر میلِ کوری، چشمِ خاتم را
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۲ در پاسخ به فرهام دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹: