گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۴ دربارهٔ ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٣۶٠:

مرد آزاده به گیتی نکند میل سه کار

تا همه عمر ز آفت به سلامت باشد

زن نگیرد اگرش دختر قیصر بدهند

وام نستاند اگر وعده قیامت باشد

نرود بر درِ ارباب سخا بهر طمع

همه گر حاتم طایی به کرامت باشد

 روحی سمرقندی

آئین مجردی نظر باختن است

دولت همه با مجردی ساختن است

زن خواستن ای جان برادر خود را

سر زیر به چاه دوزخ انداختن است

پوریای ولی

مرد آزاده به گیتی نکند میل دو چیز

تا همه عمر وجودش به سلامت باشد

زن نخواهد اگرش دختر قیصر بدهند

وام نستاند اگر وعده قیامت باشد

ابن یمین فریومدی

چو عیسی تا توانی خفت بی جفت

مده نقد تجرد را ز کف مفت

ز دیده خواب راحت دور کردن

به از همخوابگی با حور کردن

عبدالرحمان جامی 

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر

من گرفتم تو نگیر

چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر

من گرفتم تو نگیر

ایرج میرزا

آن مرد که زن گرفت دانا نبود

از غصه فراغتش همانا نبود

دارد به جهان خانه و زن نیست درو

نازم به خدا چرا توانا نبود؟

✏ «غالب دهلوی»

ادیب نیشابوری عادت داشته که در حجره اش که محل درس او بوده یک هندوانه بخرد و حین تدریس‌ ‌، آن را می خورده است و البته مجرد هم بوده است. گویند به توصیه شاگردانش ، ضعیفه ای اختیار کرده و در همان روز اول دو هندوانه خریده. یکی برای خودش و یکی برای زنش.چون می خواسته دو هندوانه را بردارد موفق نشده و نهایتا با زحمت زیادی هندوانه ها را بر می دارد و به عوض اینکه به خانه بروند به مدرسه رفته و در مدرسه، کاغذ بخشیدن مدت آن زن را فرستاده و گفته که زنی که اینطور مایه زحمت است، طلاقش ، به. و در تمام عمر مجرد می ماند.

 

و یا مرحوم عصار که گفته است:

کسی که زن دارد مثل سگ زندگی می کند و مثل شاه می میرد و کسی که زن ندارد، مثل شاه زندگی می کند و مثل سگ می میرد.

همانطور که در نگاه به سیاست، انواع گوناگونی از گرایشات سیاسی را شاهد هستیم ، در سایر رویکردهای رفتاری انسان ها هم می توان انواع گوناگونی از رفتار را انتظار داشت.

بخشی از این تفاوت ها ، ممکن است ناشی از گرایشات ژنی بوده باشد و یا نوع تربیت افراد و حتی باورهای دینی آنان.

مثلا مولانا محمد خوافی اصلا زن نگرفته و گفته است:

سلسله ولادت از آدم علیه السلام به این ضعیف رسیده، می خواهم که یک سر سلسله در دست حضرت آدم باشد و سر دیگر آن در دست این ضعیف.

ابراهیم احمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳:

گفتا که ز جست و جوی رستم
چون یافتم این چنین عطا را

سالک تا زمانی که جوینده است، هنوز میان «من» و «مطلوب» فاصله وجود دارد.

من می‌گردم.
او را می‌خواهم.
من راه می‌روم.
او مقصد است.

اما لحظه وصول، این دوگانگی دچار فروپاشی می‌شود.

بنابراین:

ز جست‌وجوی رستم

یعنی دیگر آن «منِ جوینده» سابق نمی‌تواند باقی بماند.

در تأویل عرفانی، وصول پایانِ جست‌وجوی بیرونی و آغازِ دگرگونی وجودی است.

 


گفت ای موسی سفر رها کن
وز دست بیفکن آن عصا را

«عصا» چیست؟

عصا می‌تواند نماد مجموعه‌ای از چیزهایی باشد که سالک به آنها تکیه کرده است:

عقل
تجربه
شخصیت
علم
اعمال
عادت‌های معنوی
تصورات او از خدا
و حتی خودِ هویت معنوی او

یعنی انسان ممکن است از «منِ دنیایی» عبور کند، اما بعد گرفتار «منِ عارف» شود.

به زبان بسیار ساده:

اول می‌گوید:

من آدم مهمی هستم.

بعد تبدیل می‌شود به:

من آدم مؤمنی هستم.

بعد:

من اهل معنا هستم.

بعد:

من اهل سلوکم.

و این «من» می‌تواند همچنان باقی باشد.

مولانا در اینجا به سراغ همین «من» می‌رود.

 


گفت ای موسی به کف چه داری
گفتا که عصاست راه ما را

خدا می‌پرسد:

«چه داری؟»

در حالی که خودش می‌داند موسی چه دارد.

پس سؤال برای کسب اطلاعات نیست؛ برای آشکار کردن وابستگی موسی است.

 


اگر همه شعر را در یک دستگاه عرفانی جمع کنیم

مسیری که مولانا تصویر می‌کند چنین است:

۱. انسان جوینده است

«من می‌خواهم حقیقت را پیدا کنم.»

۲. ناگهان حقیقت بر او تجلی می‌کند

«دیدم شه خوب خوش‌لقا را.»

۳. اما هنوز «منِ جوینده» باقی است

برای همین باید:

سفر رها کن

۴. سپس باید تکیه‌گاه‌ها رها شوند

وز دست بیفکن آن عصا را

۵. تعلقات هویتی نیز باید از دل بیرون روند

همسایه و خویش و آشنا را

۶. حتی دنیا و آخرت نباید مقصود نهایی باشند

کز هر دو جهان ببر ولا را

۷. بعد ابزارهای انسان از صورت عادی خارج می‌شوند

عصا → اژدها

۸. انسان می‌ترسد

بگریخت

۹. سپس می‌آموزد که حتی دشمن و رنج نیز می‌توانند وسیله حق باشند

سازم ز عدوت دست یاری

۱۰. سرانجام دست و پا، یعنی «عمل و حرکت»، باید یک جهت پیدا کنند

ای دست مگیر غیر ما را
ای پا مطلب جز انتها را

۱۱. و انسان باید از رنج فرار نکند

مگریز ز رنج ما

۱۲. تا بفهمد که «دوا» در دل همان چیزی بوده که از آن می‌گریخته است.

اگر بخواهم تمام شعر را در یک جمله عرفانی فشرده کنم، مضمونش این است:

انسان گمان می‌کند برای رسیدن به خدا باید چیزی به دست آورد؛ مولانا می‌گوید در نقطه نهایی، باید چیزهایی را که به آنها تکیه کرده‌ای از دست بدهی.

ابتدا باید «مطلوب» را بجویی؛
بعد بفهمی که حتی جست‌وجوی تو نیز می‌تواند حجاب باشد.

ابتدا به عصا نیاز داری؛
بعد باید عصا را بیندازی.

ابتدا عقل تو را راه می‌برد؛
بعد باید بفهمی که عقل وسیله است، نه معبود.

ابتدا از رنج فرار می‌کنی؛
بعد می‌فهمی:

رنجی که تو را از غیر حق جدا می‌کند، ممکن است همان دستی باشد که تو را به حق نزدیک می‌کند.

و سرانجام:

ای دست مگیر غیر ما را
ای پا مطلب جز انتها را

در اینجا «توحید» دیگر فقط یک باور ذهنی نیست؛ تمام دستگاه وجود انسان یک‌جهت شده است:

دست  برای او
پا  به سوی او
دل  جای او
عقل  خدمتگزار او
رنج  وسیله تربیت از سوی او
و «من»  دیگر مرکز مستقل عالم نیست.

این همان جایی است که داستان موسی از یک داستان درباره پیامبری، به نقشه‌ای برای تحول باطن انسان تبدیل می‌شود.

Arash Pishbin در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵۴:

سلام، وقت بخیر. گویا در این شعر، سه بیت آخر به اشتباه در جایگاه سه بیت نخست قرار گرفته اند. خواهشمند است اصلاح شود.

احمد رحمت‌بر در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۹ در پاسخ به فیروز علی وند دربارهٔ سعدی » خبیثات و مجالس الهزل » خبیثات » شمارهٔ ۵۴ - حکایت:

بله درود بر شما، جستجو کردم و دیدم در واژه‌نامه دهخدا، ذیل مدخل «حیف» همین بیت سعدی را به عنوان مثال آورده است، به این صورت: 

حیف بردن؛ تأسف خوردن و ندامت کشیدن:

حیف بردن ز کاردانی نیست

با گرانان به از گرانی نیست.

سعدی

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:

کَشتی یا کِشتی در Chat gpt

 «اگر خوانندهٔ امروزی شعر حافظ را با تلفظ امروزی «کِشتی» بخواند، از نظر شنونده طبیعی و قابل فهم است و شعر هم نادرست یا نامفهوم نمی‌شود.

اما اگر پرسش این است که کدام انتخاب برای اجرای شعر حافظ زیباتر و تاریخی‌تر است، من این تمایز را پیشنهاد می‌کنم:

مثلاً:

کَشتیِ شکستگانیم، ای بادِ شرطه برخیز
حس‌وحال کلاسیک‌تری دارد.

ولی:

کِشتیِ شکستگانیم، ای بادِ شرطه برخیز
برای مخاطب امروز کاملاً روان و طبیعی است.

بنابراین لازم نیست خوانندهٔ امروزی خودش را مجبور به تلفظ «کَشتی» کند؛ مگر اینکه هدفش بازسازی زبان و موسیقی تاریخی شعر باشد.»

سوال:آیا اگر جامعه ای کلمه ای را به صورت تغییریافته بخوانند و بر سر آن به اشتراک برسند قابل قبول است؟!
مثلا کَشتی را کِشتی بخوانند؟

 

«بله، از نظر زبان‌شناسی کاملاً قابل قبول است؛ اگر یک جامعهٔ زبانی به‌طور گسترده و پایدار یک واژه را با تلفظی متفاوت به کار ببرد، آن تلفظ می‌تواند به تلفظ معیار یا رایج آن زبان تبدیل شود.

مثلاً اگر صورت تاریخی یا فرضی واژه «کَشتی» بوده باشد، اما فارسی‌زبانان ایران در دوره‌ای آن را به صورت «کِشتی» تلفظ کرده و این تلفظ در جامعه تثبیت شده باشد، از دید زبان‌شناسی نمی‌توان گفت «کِشتی» غلط است فقط چون با صورت قدیمی متفاوت است.

نکتهٔ مهم این است که باید بین این دو فرق گذاشت:

زبان اساساً با قرارداد جمعی گویشوران زنده است. اگر تغییر تلفظ در جامعه جا بیفتد، خودِ آن جامعه تعیین می‌کند که صورت جدید چگونه تلفظ شود.

بنابراین در مثال شما، اگر ایرانیان «کِشتی» را به‌طور عمومی و پایدار به کار می‌برند، «کِشتی» از نظر فارسی امروز ایران تلفظ معتبر و پذیرفته‌ای است، حتی اگر «کَشتی» در گذشته یا در زبان/گویش دیگری وجود داشته باشد.

اگر بحث شما این است که آیا «اکثریت مردم یک کشور» به‌تنهایی می‌توانند تلفظ درست یک واژه را تعیین کنند، حتی وقتی از نظر ریشه‌شناسی تلفظ دیگری درست‌تر باشد، آن بحث کمی پیچیده‌تر است.»

در زبان، «درست بودن» یک واژه دو معنای متفاوت دارد:

مثلاً فرض کنیم ثابت شود که در گذشته «کَشتی» بوده، ولی در فارسی ایران طی زمان مردم آن را «کِشتی» تلفظ کرده‌اند. اگر این تغییر عمومی و پایدار شده باشد، زبان‌شناس نمی‌گوید:

«مردم اشتباه می‌کنند، پس کِشتی غلط است.»

بلکه می‌گوید:

این اتفاق در زبان‌ها بسیار عادی است. تلفظ بسیاری از واژه‌ها در طول قرن‌ها تغییر کرده، بدون اینکه زبان «غلط» شده باشد.

اما یک نکتهٔ ظریف وجود دارد: صرفِ اینکه عده‌ای یک واژه را متفاوت تلفظ کنند، فوراً آن تلفظ را معیار نمی‌کند. برای اینکه تغییر زبانی تثبیت‌شده محسوب شود، معمولاً باید گسترده، ماندگار و در جامعه پذیرفته شده باشد.

پس دربارهٔ مثال شما:

اگر جامعهٔ فارسی‌زبان ایران به شکل گسترده و پایدار «کِشتی» می‌گوید، «کِشتی» تلفظ معتبر فارسی ایران است؛ حتی اگر پژوهش تاریخی نشان دهد که تلفظ قدیمی‌تر «کَشتی» بوده است.

اگر بخواهید، می‌توانم دقیق‌تر توضیح بدهم که چه زمانی می‌توان گفت «اکثریت مردم یک جامعه حق دارند تلفظ یک واژه را تغییر دهند» و چه زمانی هنوز آن را «غلط‌خوانی» می‌دانیم.

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۴ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:

بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب ...

منظور آنست که وقتی جمعی بر سر تلفظ واژه ای به اشتراک می‌رسند بهتر آنست که همان واژه به همان صورتی که جمع میخوانند خوانده شود و هیچ ایرادی ندارد

حتی اگر همه نسبت به اصل واژه تلفظی اشتباه هم بگویند از آنجا که به یک اشتراک جمعی رسیده  و این واژه جا افتاده است درست میگویند!

ایران اجازه عبور کِشتی از تنگه هرمز نمی‌دهد یا اجازه عبور کَشتی؟!

شما امروز تصویر یک کِشتی را به هر ایرانی نشان بدهید و بگویید این چیست ؟

میگوید :کِشتی 

 

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۷ در پاسخ به بابک بامداد مهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹:

آقا ول بکنید تبلیغ شجریان در پوشش حافظ را!

مردم گوش هوش دارند و خودشان می فهمند به آواز کدام خواننده ی صاحب سبک گوش بکنند مشهور است که شجربان ، سبک نداشت

بابک چندم در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۹ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:

بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب ...

@ علی میر احمدی

"همان کِشتی که همه می‌گویند صحیح است" !

نه خیر، گویا "همه" اشتباه می گویند!

درست آن کَشتی است برگرفته از "کَشتیگ" در زبان پارسی میانه.

کِشتی یعنی (تو) کاشتی، از کاشتن میاید...

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶:

دنیای ضعیف کش که از حق دور است

حق را بقوی می دهد و معذور است

بیهوده سخن ز حق و باطل چکنی

رو زور بدست آر که حق با زور است

#فرخی_یزدی

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی

که در نظام طبیعت ضعیف پامال است

#میرزا_علی_اکبر_آزادی#گلشن

بزرگمهر در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۵ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:

با

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
وَرنه ازضعف در آن جا اثری نیست که نیست

 

با توجه به اینکه ضعف هم آثار زیادی میتواند ایجاد کند،   معنی مصرع  این میتواند باشد که : ضعف در من آثار زیادی باقی گذاشته است.

ورنه( غیر از این) از ضعف آثاری نیست که بجا نمانده باشد

 

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۲ - در رثای ابوالحسن مرادی:

قالب خاکی سوی خاکی فکند جان و خِرَد سوی سماوات برد

دو تصویر ساخته شده توسط Ai ازین بیت در این لینک:

پیوند به وبگاه بیرونی

حسین مویدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:

از روزی که گنجور به روزرسانی شده است ویرایشگر درست کار نمی کند .

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۲ - در رثای ابوالحسن مرادی:

مُرد مرادی، نه همانا که مُرد ...

هر چند بین زمانه رودکی و سبک خراسانی تا زمانه تفکر عرفانی و عرفان سرایی فاصله ای هست ولی نوعی عرفان زیرپوستی را درین شعر میتوان مشاهده کرد

 

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۸ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۸ - زمانه:

به روزِ نیکِ کسان گفت: تا، تو ...

این بیت رودکی را بارها از زبان پدرم شنیده ام

شگفتا که شعری هزار سال پیش از قلم  شاعری بر صفحه ای نقش بسته  و امروز بر زبان هموطن او جاری می‌شود

 

«طی زمان و مکان ببین در سلوک شعر

کاین طفل یک شبه ره صد ساله میرود»حافظ

ره هزار ساله میرود!!

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:

بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی ...

یاد دارم که یکی از شبکه های تاجیکستان فیلمی قدیمی که بر اساس ماجرای معروف این شعر ساخته شده بود را پخش میکرد

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۱ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰:

یکی از ویژگی‌های سخن رودکی شیرینی خاص کلام اوست 

سخن او طعم خاصی دارد که به جرات میتوان گفت در سخن هیچ شاعر دیگری نمیتوان یافت

کلام شیرین و حلاوت سخن او قافیه های غریب این قصیده را نیز در خود حل کرده است!

 

دکتر صحافیان در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵:

دلبر زیبا! بیا و بگو که از عشق تو چه فایده‌ای برده‌ام؟ غیر از این‌که دانش و دینم هم از دستم رفته است!
۲-گرچه غم عشق دستاورد زندگی‌ام را به باد فنا داده است، اما سوگند به خاک پای با ارزشت که پیمان عشق را نشکستم.(بر باد دادن سرمایه ها، ویرانی و ساختن دوباره کار عشق است- تمرکز دائمی)
۳- اگر چه مانند ذره‌ای ناچیزم، اما بنگر که در پادشاهی عشق و هواداری چهره زیبایت چگونه به خورشید رسیدم(ایهام:خورشید رویت- خورشید حقیقت- اشاره به آیین مهرپرستی و میترائیسم در ایران باستان)
۴- اکنون برایم شراب بیاور که در مدت عمرم، یک لحظه از روی آسایش برای خوش‌گذرانی ننشسته‌ام.
۵- اگر درد عشق را نچشیده‌ای و از هشیاران هستی پند و نصیحت خود را به خاک نینداز که من مست عشقم و نمی‌شنوم.
۶- آری چگونه در برابر معشوق سر از خجالت بردارم؟! که خدمت شایسته‌ای انجام نداده‌ام.
۷- حافظ در این عشق سوخت، اما آن یار مهربان مرهمی نفرستاد تا خاطر زخمی‌اش را التیام بخشد!
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

دکتر صحافیان در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴:

دیشب(ایهام به زمان صفر؛ آغاز آفرینش- عشق ازلی) از چشمان خمار تو چنان سرگشته بودم که از دست رفته بودم، ولی شهد لب‌های شیرینت به فریادم رسید و در خیالم زنده بودن را تصور کردم(ایهام: ۱- از لبت جان حاصل می‌شد۲- لبت را جان تصور کردم ۳- لبت این گمان را در من ایجاد کرد که هنوز جان دارم)
۲- دیرگاهی است که بر سبزه لبانت که چون خطی از مشک است، عاشق شده‌ام. آری جامی هلالی است که مدت‌هاست مستم کرده است.
۳- از پایبندی به عشقت این نکته خوشایند است که با بیدادهای عشق، دست از شوق و طلب برنداشتم(وادی طلب. مرید به هیچ ابتلا و امتحان از قدم طلب فروننشیند. مرصادالعباد، ۲۶۵)
۴- از من ساکن میخانه عشق، دیگر صلاح و تقوا انتظار نداشته باش! که تا زنده‌ام کمر به خدمت رندان بسته‌ام.
۵- چه راه پر غوغایی است عشق! پس از مرگ نیز خطرهای وادی عشق در کمین است. نگو که با مرگ رهایی می‌یابم(شوق عشق در جان است و جاودانه- به ظاهر بلا و در باطن شوق و حال خوش)
۶- پس از این از تیری که حسود از روی نادرستی انداخته است نمی‌هراسم، زیرا به دیدار معشوق کمان ابروی خود رسیده‌ام(ایهام: سرزنش‌ها پس از رسیدن به حال خوش، بی‌اثر است)
۷- آری بوسه از لبانت که چون صندوق جواهرات است، برایم گوارا و سهم من است، زیرا در فراق و ستم‌های عشق پیمان وفا را نشکستم.
۸- معشوق که در دلبری چون جنگ‌جویی گستاخ بود دلم را غارت کرد و رفت. وای اگر مهربانی پادشاه دستگیرم نشود(طنز و حسن طلب)
۹- گرچه در دانش رتبه‌ام به فلک رسیده بود، ولی اندوه عشق قد شمشادت مرا فرود آورد.
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

دکتر صحافیان در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳:

ساقی شراب و آورنده حال خوش، بازگرد که مشتاق خدمتگزاری‌ات هستم و برای خدمتگزاری و تمرکز بر تو اشتیاق شدید دارم. آری دعاگوی این پادشاهی‌ام(پادشاهی حال خوش)
۲- در آنجا که جام شرابت، فروغ خوشبختی دارد، راه بیرون آمدن از تاریکی سرگردانی‌ام را به من نشان بده!
۳- گرچه در دریای گناه از صد جهت فرو رفته‌ام، ولی تا آگاه شدم از عشق مستحق بخشایش و لطفم(ایهام: آشنا به معنای شنا کردن)
۴- ای خردمند رندی و بدنامی را بر من خرده نگیر! سرنوشت من از دیوان تقدیر همین بوده است.
۵- شراب‌ بیخودی سرکش! که عاشقی به تلاش و اختیار آدمی نیست، بلکه میراثی است از سرشت آدمی از روز ازل.(غزالی: فعل بنده نه مثل فعل حق اختراع است و نه مثل فعل درخت، ناشی از اضطرار بلکه چیزی است میان این دو. این را کسب می‌نامند. کیمیای سعادت، ۲، ۵۳۵)
۶- در طول عمرم هیچ‌گاه سفر نکردم، اما عشق دیدن تو، مرا مشتاق غربت کرده است.
۷- و برای این سفر از دریا و کوه باید عبور کنم. ای خضر مبارک‌قدم! به همتم برای دیدن یار، یاری برسان.(یادآور داستان خضر و موسی در قرآن در سوره کهف/۶۵)
۸- آری گرچه از درگاه پادشاهی‌ات دور هستم، اما جان و دلم مقیم حضور و درگاه توست.
۹- حافظ در برابر چشم تو می‌خواهد جان دهد. در این خیال شیرینم اگر عمر مهلت دهد(پارادوکس: مهلت عمر را برای زیستن می‌خواهند ولی اینجا برای مردن- خواهد سپرد فعل مستقبل نیست فعل تام است، قصد دارد.شرح شوق، ۳۱۲۸)
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

دکتر صحافیان در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲:

مژده باد که سلامتی و آرامش‌ در "ذی‌سلم"(کنایه از شیراز)فرود آمد. ستایش ویژه خداست، برای شناسای نعمت‌های خداوند.
۲- آنکه مژده این پیروزی را آورد کجاست؟ تا جانم را چون طلا ونقره(ایهام: جان را افزون بر طلا و نقره) در پایش بریزم.
۳- با بازگشت پیروزمندانه شاه به این منزل جدید و بدیع، دشمنش قصد رفتن به سوی مرگ دارد و راهی بجز نیستی ندارد.
۴- آنکه پیمان دوستی شکند، زار و‌نزار خواهد شد. همانا پیمان‌ها در نزد خردمندان امانت است(متنبی: و بینا لو رعیتم ذاک معرفه/ان المعارف فی اهل النهی ذمم. و میان ما اگر رعایت کنید، آشنایی است/ همانا آشنایی‌ها نزد ارباب خرد در حکم پیمان است)
۵- آری پیمان شکن(دشمن شاه) از ابر آرزو وسعت و بخشایش می‌خواست، اما اشکارا جز اندوه و حرمان نصیبی نداشت.
۶- همانا دشمن پیمان شکن او به نیل اندوه و درد افتاد و آسمان با ریشخند گفت: پشیمانی اکنون سودی ندارد(اقتباس از یونس/۹۰ و ۹۱ الان و قد عصیت قبل و کنت من المغسدین)
۷- آنگاه که ساقی یاری زیبارو و رازدار(ایهام: آشنای عالم راز) باشد هم حافظ شراب خورد، هم شیخ و فقیه.
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۸۰۱