سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:
ای دل به عشق بَرِ تو ، که عشقت چه درخور است
همیرضا در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵:
طبق شرح صوتی استاد ضیا در نسخ قدیمی پیش از بیت تخلص این بیت هم هست:
ز کار افتاده ای ای دل که صد من بار غم داری
برو یک یک منی کش که در حالت به کار آید
س عبداللهی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳:
تو را نادیدن ما غم نباشد (حضرت حجت !)
که در خیلی به از ما کم نباشد (حضرت حجت)
.........
.........
........
نسیم سرخوش در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۹ - گفتن مهمان یوسف علیهالسلام کی آینهای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری روی خوب خویش را بینی مرا یاد کنی:
آینهٔ صافی نان خود گرسنهست
سوخته هم آینهٔ آتشزنهست
نیستی و نقص هر جایی که خاست
آینهٔ خوبی جمله پیشههاست
آینهای که صاف و صیقلی است، از این جهت که خود دارای «نان» (غذا و صفتِ دنیوی) نیست، گرسنه است (یعنی خالی بودن از خود، لازمهٔ آینهگی است). همچنین کسی که در آتشِ عشق سوخته و فانی شده است، آینهای برای جلوهگریِ «آتشزننده» (خداوند) است؛ یعنی حقیقتِ معشوق در وجودِ عاشقِ فانی منعکس میشود. نیستی، فقر و نقص، هر کجا که پدید آید، در واقع آینهای است که کمال و خوبیِ «جمله پیشهها» (تمامِ کارهایِ الهی) را نشان میدهد؛ چرا که اگر نقص و نیستی نبود، کمال و هستیِ خداوند بر انسان آشکار نمیشد. (به عبارت دیگر، نقصِ مخلوق، آیینهٔ کمالِ خالق است).چونک جامه چست و دوزیده بود
مظهرِ فرهنگِ درزی چون شود
ناتراشیده همی باید جذوع
تا دروگر اصل سازد یا فروع
وقتی که جامه (لباس) کاملاً مناسب و کاملاً دوخته و آماده باشد، چگونه میتواند «مظهرِ هنر و مهارتِ خیاط» باشد؟ (یعنی چون کار تمام شده و نقص ندارد، دیگر جایی برای هنرنمایی و اصلاحِ خیاط باقی نمانده است). چوب (جذوع: تنههای درخت) باید در حالتِ اولیه و «ناتراشیده» (خام) باشد تا نجار (دروگر: استعاره از خداوند یا پیرِ راه) بتواند بر روی آن کار کند و آن را به «اصل» (حقیقتِ کمال) یا «فروع» (اجزایِ فرعی و تزیینی) تبدیل سازد.مولانا میگوید که «خامی و نقص» برای انسان نه تنها بد نیست، بلکه بستری است تا «هنرِ الهی» بتواند در او تجلی یابد. اگر انسان از پیش کامل و «چست و دوزیده» بود، جایی برای پذیرشِ فیض و تربیتِ الهی باقی نمیماند. پس همانطور که خیاط به جامهٔ خام نیاز دارد، خداوند نیز برای پروراندنِ بندگان، به «خامی و نقصِ» آنها نیاز دارد تا بتواند آنها را به کمال برساند.
هست پیرِ راهدان پُر فِطَن
باغهایِ نَفْسِ کُل را جُوی کَن
جویِ خود را کِی تواند پاک کرد
نافع از علمِ خدا شد علمِ مَرد
پیرِ راه، انسانی دانا و بسیار باهوش و زیرک است که برای باغهایِ «نفسِ کُل» (حقیقتِ هستی یا باطنِ اولیا)، همچون «جویکَن» عمل میکند (یعنی مجاریِ فیض الهی را در جانِ انسانهای مستعد، پاکسازی و آماده میسازد). (مولانا در اینجا میپرسد:) کسی که خود در بندِ خویشتن است، چگونه میتواند جویِ جانِ خود را از آلودگیهایِ نفسانی پاک کند؟ (پاسخ این است که نمیتواند؛ بنابراین نیاز به پیر دارد)؛ چرا که علمی که برای انسان «نافع» (سودمند) واقع میشود، آن علمی است که از «علمِ خدا» (لدنّی و الهی) سرچشمه گرفته باشد، نه علمِ اکتسابی و بشریِ خودِ فرد.مولانا در این ابیات بر ضرورتِ داشتنِ «پیر و مرشد» تأکید دارد. از نظر او، آدمی چون درگیرِ خودخواهیها و نقصهایِ خویش است، نمیتواند به تنهایی مجاریِ حقیقت را در جانش پاک کند. تنها کسی که به «نفسِ کُل» متصل است (پیرِ راهدان)، میتواند این انسدادها را برطرف کند، زیرا علمِ او برخاسته از علمِ لدنّیِ حق است که برای سالک، نجاتبخش و نافع است.
بر سرِ هر ریش جمع آمد مگس
تا نبیند قبحِ ریشِ خویش کس
آن مگس اندیشهها وان مالِ تو
ریش تو آن ظلمتِ احوالِ تو
بر روی هر «ریش یا زخم» (استعاره از عیب و نقصِ ظاهری یا باطنی) مگسها (استعاره از افکارِ مزاحم و نفسانی) جمع میشوند؛ تا هیچکس متوجهِ زشتی و نقصِ ریشِ (عیبِ) خود نشود. آن مگسها در واقع همان اندیشههایِ پست و وسوسههایِ دنیوی و مال و منالِ تو هستند؛ و آن «ریش» (یا عیبِ بزرگ)، همان تیرگیها و ظلمتِ حال و باطنِ توست که باعث شده است به جای دیدنِ عیوبِ خود، سرگرمِ مشغلههایِ پوچ شوی.بر اساس انچه که استاد کریم زمانی گفته اند مولانا در اینجا به «حجابِ پندار» اشاره دارد. انسان به دلیلِ دلبستگی به دنیا (مال) و افکارِ نفسانی (مگسها)، چنان مشغولِ هیاهوهایِ ذهنی میشود که از دیدنِ «عیبِ اصلی» (ظلمتِ احوال یا همان دوری از حق) غافل میماند. مگسها بر روی زخم و ریش مینشینند تا انسان دردِ اصلی را حس نکند و در نتیجه به فکرِ درمان و پاکسازیِ باطنِ خود نیفتد.
سروش در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴ - ساز حبیب:
منظور از حبیب آقای حبیب سماعی که سنتور نواز بودند و استاد، ماجرای اولین دیدارش با او را تعریف می کنند 《 حبیب بعد از سنتور نوازی در جمع می گوید که اگر شهریار شاعر است جواب این شعر را بگوید که از قضا شعر از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران استاد را میخواند و می گویند که این شعر از خود شهریار است ...》
نسیم سرخوش در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۸ - آمدن مهمان پیش یوسف علیهالسلام و تقاضا کردن یوسف علیهالسلام ازو تحفه و ارمغان:
یاد دادش جور اخوان و حسد
گفت کان زنجیر بود و ما اسد
عار نبود شیر را از سلسله
نیست ما را از قضای حق گله
آن کس که در مقامِ بلندِ عرفانی است، وقتی به یادِ ستمِ برادران (مانند ماجرای حضرت یوسف که به چاه افکنده شد) و حسادتِ آنان میافتد، آن سختیها و رنجها را همچون «زنجیری» میبیند که بر پایِ شیرِ ارادهی او بسته شده است. او خود را «اسد» (شیر) میداند؛ شیری که حقیقت و جوهرِ وجودش والاست، اما به حکمِ تقدیر، در بندِ حسادتِ دیگران گرفتار او در ادامه میگوید که «عار» (ننگ و زشتی) برای شیر نیست که بر پایش زنجیر بسته باشند. یعنی، بزرگواری و حقیقتِ وجودیِ انسانِ عارف، با رنجهای ظاهری و حسادتِ مردمِ پست، خدشهدار نمیشود. آن زنجیر (سختیهای دنیوی) ابزاری است که تقدیرِ الهی برای آزمون یا شکوفایی او پیش آورده است. بنابراین، او از «قضای حق» (تقدیر الهی) هیچ گله و شکایتی ندارد، زیرا میداند که این رنجها در برابرِ عظمتِ الهی، ناچیز است و او همچنان در مقامِ «شیرِ بیشهی حقیقت» باقی میماند.
در محاق ار ماه نو گردد دوتا / نی در آخر بدر گردد بر سما؟»
اگر ماه نو در «محاق» (تنگنا و دورانِ گرفتاری) به شکلِ خمیده و کوچک درمیآید، آیا این به معنایِ فنایِ ماه است؟ خیر! بلکه او دوباره در پایانِ چرخشِ خود، به «بدرِ» کامل و درخشان در آسمان تبدیل میشود. یعنی شخصِ مؤمن یا عارف نیز همینگونه است. اگر امروز در «محاقِ» حسادتِ دیگران قرار گرفته و رنج میکشد (مثلِ ماهِ نو، خمیده و ناتوان شده)، این وضعیت موقتی است. تقدیرِ الهی چنین است که حقیقتِ او سرانجام «بدر» شود و در کمالِ درخشش در آسمانِ حقیقت نمایان گردد.
دل نگردد تنگ زان عرصهٔ فراخ / نخلِ تر آنجا نگردد خشک شاخ
در آن ساحتِ پهناورِ الهی، دل هرگز دچارِ تنگی و گرفتاری نمیشود. انسانی که جانش «نخلِ تَر» (تازه و سرزنده) است، در آن فضایِ روحانی هرگز خشک نمیشود و دچارِ پژمردگی و یأس نمیگردد.
حاملی تو مر حواست را کنون / کند و مانده میشوی و سرنگون
تو در حالِ حاضر، باربرِ حواسِ خویش هستی. یعنی با ارادهٔ خودت مدام به دنبالِ دنیای بیرون و حواسِ پنجگانه میدوی تا آنها را مدیریت کنی. چون بارِ سنگینِ تدبیر و تلاشی که از سرِ خودخواهی است بر دوش داری، خسته (مانده)، کُند و در نهایت سرنگون میشوی. (حسادت و خشم هم از همین تلاشهایِ بیهودهٔ ذهنی ناشی میشود).
چونک محمولی نه حامل وقت خواب / ماندگی رفت و شدی بی رنج و تاب
وقتی به خواب میروی (یا در اصطلاح عرفانی: به مقامِ تسلیم و فنا میرسی)، دیگر «حامل» (باربر) نیستی، بلکه «محمول» (بارِ خدا) هستی. در هنگام خواب، خداوند روحِ تو را حمل میکند و تو دیگر برای زنده ماندن یا مدیریتِ دنیا تلاشی نمیکنی؛ پس تمامِ خستگیها، رنجها و بیتابیها از بین میرود و جانِ تو سبکبال میشود.
اولیا اصحاب کهفند ای عنود / در قیام و در تقلب هم رقود
عنود به معنایِ ستیزهگر و کسی که حق را میپوشاند (مخاطبِ مولانا در اینجا منکرانِ مقامِ اولیا هستند). اولیاءِ حق، دقیقاً مانندِ اصحابِ کهف هستند. همانطور که آنان در غار بودند و در عینِ اینکه «خواب» (رقود) بودند، گویی در حالِ «حرکت و برخاستن» (قیام و تقلب) بودند، اولیاء نیز این ظاهرِ زندگیِ اولیاست که مانندِ مردمِ دیگر در حالِ کار و حرکت و قیاماند، اما در حقیقتِ باطنی، آنها در «خوابِ الهی» (فنایِ از خویشتن) به سر میبرند. آنها با ارادهیِ خود نمیجنبند، بلکه ارادهیِ خدا آنان را میگرداند.
میکشدشان بی تکلف در فعال / بیخبر ذاتَ الیَمین ذاتَ الشِّمال
بی تکلف یعنی بدونِ زحمت، بدونِ فشارِ منیت و خودخواهی. ارادهیِ الهی آنها را در کارهایشان (فعال) پیش میبرد، بدون آنکه خودِ آنها دغدغه یا تکلفی داشته باشند. آنها حتی آگاه نیستند که به سمتِ راست میروند یا چپ؛ یعنی در هیچ کاری «من» ندارند که بگوید «این را من انجام دادم».
چیست آن ذاتَ الیَمین؟ فعلِ حَسَن / چیست آن ذاتِ الشِّمال؟ اَشغالِ تَن
در ادبیاتِ قرآن و عرفان، سمتِ راست نمادِ خیر، کارهای شایسته و توجه به حق است. ذات الشمال یا سمت چپ نمادِ دنیا، امورِ مادی، و کارهایِ مربوط به نیازهایِ تن است. اولیاء در هر دو ساحت (هم در امورِ معنوی و هم در امورِ دنیوی) به گونهای هستند که گویی خودشان نیستند. وقتی کارِ نیکی (فعلِ حسن) انجام میدهند، نمیگویند «من خوبم»؛ و وقتی به امورِ مادی و جسمانی (اشغالِ تن) مشغولاند، روحشان درگیرِ آن نمیشود. آنها در هر دو حال «محمول» (بار) هستند و ارادهیِ خدا آنان را جابهجا میکند.
بر اساس تفسیر استاد کریم زمانی
علی احمدی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:
باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش
وین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش
وقتی می فرماید باز آی یعنی دوباره بیا و همدم این دل تنگ من باش و برای این دل سوخته محرم اسرار شو .به نظر ابنجانب روی سخن حضرت حافظ در اینجا با ساقی است و ساقی می تواند هریک از رهروان راه عاشقی باشند .
زان باده که در میکدهٔ عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
او از همه رهروان راه عاشقی می خواهد که از شرابی خاص که فقط در میخانه عشق یافت می شود دو یه یا سه ساغر به وی بدهند تا بار دیگر چرخه مستی و عاشقی را تجربه کند و مهم نیست که رمضان باشد یا نباشد این تجربه چرخه عاشقی گناه نیست بلکه عین صواب است.
در خرقه چو آتش زدی ای عارفِ سالِک
جهدی کن و سرحلقهٔ رندانِ جهان باش
به رهروان عاشقی که معرفت به عشق یافته اند و راهی جدید را شروع کرده اند می گوید ناامید نشوند و تلاش کنند تا با آتش زدن خرقه و ظواهر ریایی خویش به جمع رندان پاک نهاد بپیوندند و حتی الگوی رندان شوند .چون عشق و رندی باید باهم باشد.
دلدار که گفتا به تواَم دل نگران است
گو میرسم اینک به سلامت، نگران باش
و یادآور می شود که این معشوق است که نگران و مشتاق عاشقان است و می گوید بیایید پس باید به او بگویید به سویت خواهیم رسید و علیرغم همه سختی های راه عاشقی به سلامت می رسیم تو نیز تماشا کن رسیدنمان را.
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روان بخش
ای دُرجِ محبت به همان مُهر و نشان باش
آری عاشق طعم لب لعل وش و شیرین و امید بخش یار را چشبده است که اینچنین در حسرت آن است و دوباره می خواهد با مست شدن خود را به آن صندوقچه مهر و موم شده محبت برساند.
تا بر دلش از غصه غباری نَنِشیند
ای سیلِ سرشک از عقبِ نامه روان باش
حتی از اشکهای روانش می خواهد در پی نامه ای که برای یار می نویسد روان گردد تا غبار غصه و نگرانی را از دل یار بزداید .دلش نمی خواهد معشوق به خاطرش نگران باشد
حافظ که هوس میکندش جامِ جهان بین
گو در نظرِ آصفِ جمشید مکان باش
و در آخر اینکه حافظ آرزوی جام جهان بین را دارد که همه حقیقت را در آن ببیند پس باید همردیف کسانی چون آصف وزیر حضرت سلیمان باشد که مثل جمشید شاه به چنین توانمندی دست یابد .پس هنوز لازم است این مسیر را ادامه دهد تا به آن جام دست یابد یعنی انتهای این راه رسیدن به کل حقیقت است.
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۷:
یکی از زیباترین بخشهای شاهنامه همین بخش یعنی نبرد شیده پسر افراسیاب با کیخسرو شاه ایران است .
شیده با آنکه پسر افراسیاب و جزئی از سپاه اوست و در برابر کیخسرو قد علم میکند ولی شخصیتی دوست داشتنی دارد و در طول حضور کوتاهش در شاهنامه همدلی خواننده را برمی انگیزد.
فرهود در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۴ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:
بهنظر من ایرادی نداره ضمیر «ش» بر میگرده به اژدها؛
وقتی من اینطور متوجه میشوم و این را از این ابیات میفهمم چرا ایراد بگیرم؟
همانطور که عرض کردم بخاطر بیان هیجان صحنه نبرد، توضیحات اضافه حذف شده است.
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۰:
فردوسی جنگ رستم با ارژنگ و دیگر دیوان را درین صحنه به صورت کلی و در چند بیت بیان میکند و به هیچ وجه وارد جزییات جنگ نمیشود و جزییات نبرد تن به تن را برای نبرد رستم با دیو سپید میگذارد
اینها هنر داستان گویی است ؛اوج داستان در نبرد تهمتن با دیو سپید است و جزییات و جنگ تن به تن باید آنجا بیان شود که میشود و این صحنه در واقع پیش درآمدی است بر آن اوج که البته همین صحنه هم به هنرمندانه ترین شکل ممکن سروده شده و استاد در چند بیت یک صحنه جنگ شگفت را ترسیم کرده است!
به ارژنگ سالار بنهاد روی
چو آمد بر لشکر نامجوی
یکی نعره زد در میان گروه
تو گفتی بدرید دریا و کوه
برون آمد از خیمه ارژنگ دیو
چو آمد به گوش اندرش آن غریو
چو رستم بدیدش برانگیخت اسپ
بیامد بر وی چو آذر گشسپ
سر و گوش بگرفت و یالش دلیر
سر از تن بکندش به کردار شیر
پر از خون سر دیو کنده ز تن
بینداخت ز آنسو که بود انجمن
چو دیوان بدیدند گوپال اوی
بدریدشان دل ز چنگال اوی
نکردند یاد بر و بوم و رست
پدر بر پسر بر همی راه جست
برآهیخت شمشیر کین پیلتن
بپردخت یکباره زان انجمن
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۴ در پاسخ به فرهود دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:
بدرید کتفش بدندان چو شیر
برو خیره شد پهلوان دلیر
بزد تیغ و بنداخت از بر سرش
فرو ریخت چون رود خون از برش
مصراع دوم را بنگرید
میگوید برو خیره شد پهلوان
پهلوان بر که خیره شد؟!
بر رخش خیره شد یا بر اژدها؟!
بدون شک بر رخش خیره شد و از دلاوری او در شگفت شد
پس ضمیر او در «برو یا بر او» برمیگردد به رخش
سپس
بزد تیغ و بنداخت از بر سرش
ببینید اینجا مسئله است !!فردوسی بلافاصله این مصراع را می آورد و «سرش»یا «سر او»برمیگردد به رخش!
البته اگر برو خیره شد را اشاره به اژدها بگیریم کار حل میشود ولی ...ولی در منطق داستانی خلل وارد میشود ؛زیرا رستم از حرکت رخش دچار شگفتی شده و بر او خیره شده است که چه میکند این رخش!!
همینطور پیش ازین رستم اژدها را دیده و حتی با او رجزخوانی نیز کرده بود و اینجا جای خیره شدن به اژدها نیست!
حال شاید عده ای این را مته به خشخاش گذاشتن بدانند ولی به هر حال اشکال است و اشکالی است که در حین خوانش متن رخ مینمایاند!
برمک در ۷ روز قبل، شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۱ در پاسخ به مهناز عابدی دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثلثات:
از اینجا
پیوند به وبگاه بیرونی
فرهود در ۷ روز قبل، شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۲ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:
رخش رستم هم جنگجوست و اژدها را گاز گرفته
و رستم سپس با یک ضربه شمشیر سر از تن اژدها جدا کردهاست.
بهنظر نمیرسه چیزی حذف شده باشه؛ فردوسی برای بیان هیجان و سرعت بخشیدن به ریتم صحنه جنگ توضیحات اضافه را حذف کردهاست. بهنظر میرسه اینطور باشه.
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:
به نظر میرسد درین ابیات مرجع ضمیر بیت میرسد به رخش و گویا رستم سر رخش را از تن جدا کرده است!!
البته ما میدانیم که این اژدهاست که سرش توسط رستم جدا شده است ولی ظاهر ابیات اینگونه است که رستم سر رخش را جدا میکند.
چو زور تن اژدها دید رخش
کزان سان برآویخت با تاجبخش
بمالید گوش اندر آمد شگفت
بلند اژدها را به دندان گرفت
بدرید کتفش بدندان چو شیر
برو خیره شد پهلوان دلیر
بزد تیغ و بنداخت از بر سرش
فرو ریخت چون رود خون از برش
در سه بیت اول فاعل رخش است و ناگهان در بیت چهارم مرجع ضمیر برمیگردد به اژدها در حالی که فاعل بیتهای اخیر رخش بوده است و طبق قانون مرجع ضمیر باید به رخش برگردد!
برداشت من این است که این میان ضعف تالیف و اشتباه رخ داده است که از شاعر بزرگی چون فردوسی بعید است ؛اگر دوستان نظری دارند بفرمایند...
همیرضا در ۷ روز قبل، شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۰ در پاسخ به شهریار سیار دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۳۵:
اینجا در جایگاه قافیه آمده و نمیتواند جور دیگری خوانده شود. از روی مضمون و اشاره به بهار هم مشخص است که همان دی به معنای ماه دی است.
شهریار سیار در ۸ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۳۵:
دی دو نوع خوانش با دو معنی متفاوت دارد نمیدانم اینجا باید معنی را ارجح بدانیم یا وزن و قافیه را
مصطفی آهنگرها در ۸ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷:
این شعر در یک اجرای خصوصی در سال ۱۳۳۶ با آواز حسین قوامی و کمانچهٔ علیاصغر بهاری در آواز بیات ترک اجرا شده است.
امیر رحیمی در ۸ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۳۵ - حکایت باخه و دو بط:
از لحاظ قواعد نگارشی ویرایش شد
امیر رحیمی در ۸ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۳ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۳۱:
درود بر گنجور گرامی و همچنین خوانندگان عزیز
ویرایش این بخش انجام شد
و قواعد نوشتاری تا حد امکان تصحیح گردید
اگر فایل صوتی خواستید بشنوید با توضیح لغات
در کانال«کلیله» در نرم افزار «بله» فراهم هست
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸: