گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

ز من ، چون شمع ، تا یک ذرّه باقی است

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:

عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو

نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند

 

چرا ذهن عوام حکمت را بر نمی‌تابد؟!
چون حکمت کلامی است چند لایه ولی ذهن مبتذل و عوام پسند در حد همان لایه اول میفهمید و درک می‌کند
ذهن عوام در همان سطح دست و پا می‌زند
اما ای کاش موضوع در همین جا ختم به خیر میشد
 ذهن عوام حتی به حکمتها هم رحم نمی‌کند و چنگ می اندازد تا آن را تا سطح نازل فهم خویش پایین بیاورد و به چیزی سطحی و بی مایه تبدیل کنند.
حالا بروید و ببینید همین عوام چه بلایی بر سر حافظ و مولانا و دیگران در فضای مجازی آورده اند!

برای ذهن عوام زده شراب حافظ یعنی همین «زهرماری»و شاهد یعنی«بچه خوشگل»و دلبر یعنی «دختر همسایه»و شارح عوام زده البته یک شاه شجاع هم همیشه زیر بغل خود دارد!

بدون شک ذهن‌های مبتذل و عوامزده برای زنده ماندن یکدیگر را نیز تایید و تشویق میکنند!!

عوام به معنا راهی ندارد و کاری هم.

 

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:

نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند

چرا چنین می‌گوید؟!

چون عوام به دنبال حکمت نیستند و ذهن‌شان به مسائل مبتذل و پیش پا افتاده عادت کرده و حکمت آنست که فهم و درکش نیاز به تفکر یا آمادگی روحی بالا دارد

حافظ میگوید: «حرفت را بزن ...حکمت را بگو ... و از  فهم و نافهمی عوام میندیش!

و در تاریخ جستجو کنید تا دریابید که همین فهم و نافهمی عوام چه بلایی بر سر جریان‌های فکری فرهنگی یا اجتماعی که نیاورده است !

ابتذال خوراک عوام است و عوام مستعد فریب خوردن هستند!

علی احمدی در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱:

یا رب این نوگُلِ خندان که سپردی به مَنَش

می‌سپارم به تو از چشمِ حسودِ چَمَنَش

رب یا خداوند در غزل های حضرت حافظ اشاره به قدرتی مافوق بشری است که توانایی انجام هرگونه تاثیر بر آفرینش را دارد به گونه ای که نوگل خندان خود را به او می سپارد تا از شر حسودان چمن ( گلها یا خارها یا علف های دیگر که در چمن و گلستان حضور دارند ) در امان باشد . اما نوگل خندان کیست ؟

نوگل خندان می تواند معشوق دلفریب حافظ باشد که بی مهر و وفاست و از وی دور شده است . 

نوگل خندان می تواند دل خود عاشق باشد که در پایان عمر می خواهد حافظ را ترک کند و به نوعی بی وفایی کند  و او را تنها گذارد و او از خداوند می خواهد او را سلامت نگهدارد .

و نوگل خندان می تواند خود عشق و مرام عشق ورزی باشد  . حال  که قرار است حافظ این دنیا را ترک کند نگران آینده اوست  گویا قرار است عشق او را ترک نماید . لذا از خداوند می خواهد این ودیعه ازلی را که به وی سپرده بازپس گیرد . 

گرچه از کویِ وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفتِ دورِ فلک از جان و تَنَش

این نوگل خندان با هر معنایی بی وفاست و قصد ترک حافظ را دارد اما به هر شکل حافظ خاطر او را می خواهد و نمی تواند گزندی را بر علیه او ببیند. و می گوید آفت روزگار از او دور باشد.

گر به سرمنزل سلمی رَسی ای بادِ صبا

چشم دارم که سلامی برسانی ز مَنَش

سلمی نماد معشوق است و معشوق برخلاف تصوری که حافظ از خداوند دارد یک هدف متعالی است که بر وی جلوه کرده که این قالب را تحت نام سلمی بیان می نماید (هرچند می تواند درقالب یک معشوق زمینی هم جلوه نماید ) . حافظ که در پایان عمر خویش است از باد صبا انتظار دارد که سلامش را به وی برساند.

به ادب نافه گشایی کن از آن زلفِ سیاه

جای دل‌های عزیز است به هم بر مَزَنَش

از آنجا که باد صبا تمایل به پریشان کردن زلف یار دارد مورد خطاب حافظ قرار می گیرد که: اگر خواستی زلف خوشبوی یار را باز کنی ( گره از زلف راه عاشقی باز کنی ) مراقب باش که با ادب و احترام چنین کنی چون این زلف یا این راه جای دلهای عزیز و محترمی است و نباید آن را برهم زد . و البته قصد دیگری هم از بیان این نکته دارد که در بیت بعد می گوید.

گو دلم حقِّ وفا با خط و خالت دارد

محترم دار در آن طُرِّهٔ عَنبرشِکَنَش

حافظ قرار است دلش را در آن راه عاشقی ( زلف یار) ثابت قدم نگاه دارد حتی اگر خودش حضور نداشته باشد لذا از باد صبا می خواهد تا به معشوق بگوید که  دل من به خط و خال تو وفادار است . خط و خال جلوه های به یاد ماندنی روی یار است که در چشم و دل عاشق تاثیر خود را گذاشته است . می فرماید دل من وفادار است و در زلف خوشبوی تو جا دارد  تو نیز در حق او بی وفایی نکن و او را محترم بدار.

در بیت اول انتظاری غیرممکن از بادصبا داشت  و در این بیت انتظاری غیرممکن از معشوق دارد و هر دو به این خاطر است که از دل او مراقبت بیشتری صورت گیرد.

حافظ آنقدر هوشمند است که با جمع بندی همه ابیات بالا می توان تا حدودی به این نتیجه رسید که او قرار است که چه چیزی را به چه کسی بسپرد و ناگهان یک چرخش عارفانه را شاهد هستیم و سه هشدار به مدعیانی که در راه عشق گام می نهند: 

در مقامی که به یادِ لبِ او مِی نوشند

سِفله آن مست، که باشد خبر از خویشتنش

کسی که در جایگاه عاشقی به یاد لب یار باده می نوشد اگر مست شد و از حال خودش خبر داشت پست فطرت است چون مستی اش واقعی نیست و هنوز در مرحله هشیاری است .او جایش در میخانه نیست.( ترس از مستی)

عِرض و مال از درِ میخانه نشاید اندوخت

هر که این آب خورَد رَخْت به دریا فِکَنَش

کسی که بخواهد از راه عاشقی و حضور در میخانه و مستی آبرویی کسب کند یا کیسه اش را پر از مال کند و طلب چنین شرابی دارد باید رخت و بساط او را از میخانه جمع کرد  و به دریا افکند . میخانه جای نام و ننگ نیست .( ترس از بی آبرویی و فقر)

هر که ترسد ز ملال اندُهِ عشقش نه حلال

سَرِ ما و قدمش یا لبِ ما و دهنش

و هر کس که از درد و غم عاشقی می ترسد عشق او پاک و حلال نیست چون راه عاشقی فقط مستی و ذوق عاشقی نیست بلکه باید درد و غم حسرت عاشقی را هم تحمل کرد . عاشق می گوید یا سرم در راه قدم یار می رود یا لب ما به دهان یار می رسد . یا مرگ در راه عاشقی یا رسیدن به وصال یار .( ترس از غم )

شعرِ حافظ همه بیتُ الْغَزَلِ معرفت است

آفرین بر نَفَسِ دلکَش و لطفِ سخنش

و در نهایت به خود آفرین می گوید که با گفتار دلفریب و سخنان لطیف خود ،تک تک  ابیات خود را برای رساندن شیوه شناخت رازهای آفرینش به عاشقان سروده است .

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۲۷۶:

«یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فیهِما إِثْمٌ 

کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما 

وَ یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ...»

قرآن کریم بقره ۲۱۹

«در شراب و قمار منافع و زیان‌هایی 

هست،اما زیان آن بیشتر از منفعت».

عیبِ مِی جمله چو گفتی ، هنرش نیز بگو

نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند

حضرت حافظ

گر مِی‌ فروش حاجتِ رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند

حضرت حافظ

در مذهبِ ما ، باده ، حلال است ولیکن

بی‌ رویِ تو ای سَروِ گُل‌ اندام ، حرام است

حضرت حافظ

می گرچه حرامست ؛ ولی تا که خورد ؟  

وآنگاه چه مقدار و کی و با که خورد ؟

هرگاه که این چهار شرط آید جمع

گر می نخورد مردم دانا که خورد ؟

خیام

می خوردن و شاد بودن آیین من است

فارغ بودن ز کفر و دین ، دین من است

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟

گفتا دل خرم تو ایین من است

خیام

تا بتوانی طعنه مزن مستانرا

ازدست بهل تو حیله و دستانرا

گرزانک زعمر خویش خواهی آسود

یک لحظه مده ز دست مر پستانرا

خیام به نوشتهٔ شیخ محمود پوربوداقی

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

گر توبه دهد توبه کنم یزدان را

تو فخر بدین کنی که من می نخورم

صد کار کنی که می غلام است آن را

خیام به نقل از صادق هدایت

گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکَن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که مِی می‌نخوری

صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را

خیام

من مِی خورم و هر که چو من اهل بود

می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل می‌دانست

گر می نخورم علم خدا جهل بود

سراج قمری

آن کس که ز روی علم و دین اهل بُوَد

داند که جواب شبهه بس سهل بود

علم ازلی علت عصیان بودن

پیش حکما ز غایت جهل بود

ابوسعید ابوالخیر گویند این شعر پاسخی است

به رباعی بالا که منسوب به خیام هم هست

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۶ دربارهٔ صابر همدانی » گزیدهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۱:

بی علم کسی بود که نا اهل بود

دانستن علم و معرفت سهل بود

این نکته مبرهن است نزد همه کس

دانستن هر چیز به از جهل بود

دانستن هر چیز به از جهل بود

دانستن هر چیز به از جهل بود

صابر همدانی

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۴ دربارهٔ سراج قمری » گزیدهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۲:

«یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فیهِما إِثْمٌ 

کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما 

وَ یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ...»

قرآن کریم بقره ۲۱۹

«در شراب و قمار منافع و زیان‌هایی 

هست،اما زیان آن بیشتر از منفعت».

عیبِ مِی جمله چو گفتی ، هنرش نیز بگو

نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند

حضرت حافظ

گر مِی‌ فروش حاجتِ رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند

حضرت حافظ

در مذهبِ ما ، باده ، حلال است ولیکن

بی‌ رویِ تو ای سَروِ گُل‌ اندام ، حرام است

حضرت حافظ

می گرچه حرامست ؛ ولی تا که خورد ؟  

وآنگاه چه مقدار و کی و با که خورد ؟

هرگاه که این چهار شرط آید جمع

گر می نخورد مردم دانا که خورد ؟

خیام

می خوردن و شاد بودن آیین من است

فارغ بودن ز کفر و دین ، دین من است

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟

گفتا دل خرم تو ایین من است

خیام

تا بتوانی طعنه مزن مستانرا

ازدست بهل تو حیله و دستانرا

گرزانک زعمر خویش خواهی آسود

یک لحظه مده ز دست مر پستانرا

خیام به نوشتهٔ شیخ محمود پوربوداقی

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

گر توبه دهد توبه کنم یزدان را

تو فخر بدین کنی که من می نخورم

صد کار کنی که می غلام است آن را

خیام به نقل از صادق هدایت

گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکَن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که مِی می‌نخوری

صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را

خیام

من مِی خورم و هر که چو من اهل بود

می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل می‌دانست

گر می نخورم علم خدا جهل بود

سراج قمری

فرهود در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۷ در پاسخ به ابوالقاسم افشاری دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۷ - گفتار اندر کسانی که غیبت ایشان روا باشد:

نه گرامی، در آن بخش که نوشته‌اید کج‌ترازو یعنی کسی که فقط منفعت خود را می‌طلبد؛ خب اینطوری شامل خیلی افراد در جامعه می‌شود.

کج‌ترازو در اینجا ایهام و چند معنایی نیست بلکه یعنی گران‌فروش و کسی که در فروختن کالا فریب می‌دهد.

علی احمدی در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰:

چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش

وقتی باد صبا زلف عطر آگین یار را پریشان نمود به هر دل شکسته ای که رسید آن دل جانی تازه پیدا کرد . زلف همانطور که پیش از این گفته شد نماد راه پر پیچ و خم عاشقی است که عاشق در آن اسیر است و وقتی باد صبا با پریشان کردن زلف گره های خوشبوی آن را می گشاید دل عاشق جانی تازه می گیرد اما کماکان محروم از رخ یار است و هجران را تحمل می کند.

کجاست همنفسی؟ تا به شرح عرضه دَهَم

که دل چه می‌کشد از روزگارِ هجرانش

اما نمی تواند شرح این دوری و هجران را به هرکسی بگوید چون کسی این راه را درک نکرده و هم صحبت او نمی تواند باشد و خبر از این ندارد که عاشق چه می کشد.

بَریدِصبح، وفانامه ای که برد به دوست

زخونِ دیده یِ مابود مُهرِعنوانش

قاصد صبحگاهی یعنی همان باد صبا از سوی من عاشق نامه ای به جانب دوست برد که اظهار وفاداری در آن بیان شده بود و آن نامه را با خون چشمان خونبارم مهر کرده بودم.

زمانه از ورقِ گُل، مثالِ رویِ تو بست

ولی ز شرمِ تو در غنچه کرد پنهانش

ای یار،  روزگار می خواست گلبرگ گل را به عنوان نمونه ای از روی تو به ما ارائه کند اما از خجالت  تو آن گلبرگ ها را در غنچه پنهان کرد .

تو خسته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید

تبارک الله از این رَه که نیست پایانش

در اینجا رو به باد صبا می کند چون همنفسی نمی یابد چون او و باد صبا دو سرگردان بی حاصل اند  و می گوید تو هم ای باد صبا مثل من خسته راه عاشقی هستی و ندیدیم که این دریای عشق ساحلی داشته باشد . و این بی انتهایی راه عاشقی را تحسین می کند و از آن به شگفت می آید. شاید مهمترین تجربه عاشقی لذت در مسیر بودن است . مسیری پر از چرخه های متوالی مستی، حیرت ، حسرت و درد عاشقی که بارها و بارها تکرار می شود و بر معرفت او می افزاید.

جمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهد؟

که جانِ زنده‌دلان سوخت در بیابانش

در بیابان عشق جان همه زنده دلان عاشق می سوزد و اگر در این بیابان قصد کعبه ای کرده باشند، حقا  روی زیبای معشوق باید عذر خواه آنها باشد (معشوق به کعبه تشبیه شده استچون همه عاشقان رو به سوی او دارند.)

بدین شکستهٔ بیت الحزن که می‌آرد

نشان یوسفِ دل از چَهِ زَنَخدانَش؟

چه کسی برای این  دلشکسته  که در خانه ماتم سکونت دارد نشانی از دلی را می آورد که مانند یوسف گمشده در چاه زنخدان یار گیر افتاده است . گویا دل عاشق نتوانسته روی زیبای یار را درک کند و در زنخدان یار ( فرورفتگی زیبای چانه ) که به چاه تشبیه شده گیر افتاده است . 

بگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهم

که سوخت حافظِ بی‌دل ز مکر و دستانش

عاشق بیقرار از راه عاشقی پر چالش یعنی همان سر زلف شاکی است و این بارها تکرار شده است وحیله ها و فتنه های این راه گاهی  او را خسته می کند .می فرماید جا دارد که از این مکرها و فتنه های راه عاشقی ( سر زلف) به خواجه ( یکی از صاحب منصبان ) شکایت کنم و او را به خواجه بسپارم 

علی احمدی در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹:

از آنجاییکه دغدغه همیشگی حضرت حافظ عشق ورزی و گسترش آن در جامعه است در این غزل به شرایط ایجاد این امر توجه می کند و در یک دوره خاص شهر شیراز را واجد همه شرایط لازم برای گسترش عشق ورزی می داند و به تعریف از این شهر و مردم آن می پردازد .

خوشا شیراز و وضعِ بی‌مثالش

خداوندا نگه دار از زَوالش

شیراز با این وضعیت بی نظیرش خوش است خداوندا این شهر را از نابودی حفظ کن

ز رکن آباد ما صد لوحش الله

که عمرِ خضر می‌بخشد زلالش

از رکن آباد یاد کن که خدایش در امان بدارد گویا آب زلالش عمری جاودان مانند عمر حضرت خضر به انسان می بخشد و به نوعی پیام آور جاودانگی عشق است.

میانِ جعفرآباد و مُصَلّا

عبیرآمیز می‌آید شِمالش

از میان جعفر آباد و منطقه مصلا هم نسیمی می وزد که عطر آگین است گویا باد صبا از سمت یار به مردم این شهر می وزد.

به شیراز آی و فیضِ روحِ قدسی

بجوی از مردمِ صاحب کمالش

شیراز مردمی با ظرفیت کامل دارد و آنقدر صاحب کمال اند که لطف روح پاک الهی را می توانی از مردم آن جویا شوی .

تا اینجا هم طبیعت شیراز و هم مردم آن شرایط را برای گسترش عشق ورزی مهیا می کنند و حافظ شکوفایی مرام خود را در این شهر برقرار می بیند .

که نامِ قند مصری برد آنجا؟

که شیرینان ندادند اِنفِعالش

آیا کسی هست که نام قند شیرین مصری را در شیراز ببرد و شیرین صفتان شیراز شرمنده اش نکرده باشند؟ 

صبا زان لولیِ شنگولِ سرمست

چه داری آگهی؟ چون است حالش؟

آنقدر لولی وش شیرین دهان در شیراز هست که از باد صبا می پرسد از فلان کولی خوش و سرمست چه خبری داری و حالش چطور است.یادمان نرود که در فضای عشق ورزانه مطلوب حافظ همه مردم هم به نوعی عاشق و هم به نوعی معشوق اند و راز های آن را می دانند.حتی کولیان که ظاهرا در طبقه پایین جامعه قرار دارند این عشق ورزی را درک می کنند 

گر آن شیرین پسر خونم بریزد

دلا چون شیرِ مادر کن حلالش

در چنین فضایی حتی اگر آن پادشاه محبوب که از نظر من یک شیرین پسر ( مثل سایر شیرین لبان شیراز) است ، هم اگر خون مرا بخواهد بریزد به دلم می گویم که خون مرا مثل شیر مادر حلالش کن.یعنی در فضایی که عشق حاکم می شود اگر کسی بخواهد خونم را بریزد از روی پلیدی نیست و حتما حق دارد .

مکن از خواب بیدارم خدا را

که دارم خلوتی خوش با خیالش

به خاطر خدا مرا از خواب بیدار نکنید چون در عالم خواب با او خلوت کرده ام .ضمیر «او » هم می تواند به شیراز( شیرازی که مطلوب و ایده آل حافظ است)  برگردد و هم می تواند به شیرین پسر برگردد که پادشاهیست که حافظ می ترسد از خیالش محروم شود.

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر

نکردی شُکرِ ایامِ وصالش؟

 ای حافظ تو که از این دوری ( از پادشاه ) می ترسیدی چرا در زمان دیدار او از خداوند شاکر نبودی . اشاره به آیه « لئن شکرتم لازیدنکم » است یعنی اگر سپاسگزار باشید نعمت شما را زیاد می کنم،  دارد. چراکه خود را شاکر نمی داند و این را باعث حذف این نعمت ( دیدار پادشاه ) می داند. 

Amir Mansoori در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۴ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲:

درود بر شما اقا رضا لذت بردم از قلم شما احسنت

پایدار باشی

رهی رهگذر در ‫۴ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۴۱ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۷۳:

آقای سعادت، "چان" چیست و دراین بیت چه معنی را افاده می کند؟ به قافیه این غزل توجه فرمایید!

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۵ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۳:

او عاشق دیگری و من عاشق او

پروانه صفت سوخته ای سوخته ای

ابوسعیدابوالخیر

عمریست که با او دل مسکین نگران است

ما در غم و او شادیِ جان دگران است

کمال خجندی

این قلب ترک خوردهٔ من بند به مو بود 

من عاشق او بودم و او عاشق او بود

سید تقی سیدی

من در غم تو ، تو در هوای دگری

دلتنگ تو من تو دلگشای دگری

در مذهب عاشقان روا کی باشد

من دست تو بوسم و تو پای دگری

استاد نصرالله معین

من تو را دوست دارم ، تو دیگری را و دیگری

دیگری را و این گونه است که همه تنهاییم !

دکتر علی شریعتی

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۲۵:

او عاشق دیگری و من عاشق او

پروانه صفت سوخته ای سوخته ای

ابوسعیدابوالخیر

عمریست که با او دل مسکین نگران است

ما در غم و او شادیِ جان دگران است

کمال خجندی

این قلب ترک خوردهٔ من بند به مو بود 

من عاشق او بودم و او عاشق او بود

سید تقی سیدی

من در غم تو ، تو در هوای دگری

دلتنگ تو من تو دلگشای دگری

در مذهب عاشقان روا کی باشد

من دست تو بوسم و تو پای دگری

استاد نصرالله معین

من تو را دوست دارم ، تو دیگری را و دیگری

دیگری را و این گونه است که همه تنهاییم !

دکتر علی شریعتی

محمدجواد چیزفهم دانشمندیان در ‫۴ روز قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۰ - امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را:

یکی از منسجم ترین قصه های مثنوی و یکی از بهترین بخشهای مثنوی معنوی.حیرت انگیز است

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹۴:

گوی سبقت هر که برد از دیگران مردست مرد

ورنه هر زالی است رستم ، چون شود میدان تهی

صائب تبریزی 

گوی سبقت هر که از میدان برد مردست مرد

سهل باشد در بیابان اسب تنها تاختن

صائب تبریزی

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۳۶:

گوی سبقت هر که برد از دیگران مردست مرد

ورنه هر زالی است رستم ، چون شود میدان تهی

صائب تبریزی 

گوی سبقت هر که از میدان برد مردست مرد

سهل باشد در بیابان اسب تنها تاختن

صائب تبریزی

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۷:

نه هر که تاخت بمیدان دلاوری داند

نه هر که سوخت در آتش سمندری داند

نه هر ستاره درخشید صاحب نظری

مهش شمارد و خورشید خاوری داند

صغیر اصفهانی

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷۷:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سِکندری داند

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست

کلاه‌داری و آیینِ سروری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

حضرت حافظ

قدر مجموعهٔ گل ، مرغِ سَحَر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند ، معانی دانست

حضرت حافظ

نه هر که دل برد آئین دلبری داند

نه هر که سر دهد اسرار سروری داند

نه هرکه دم ز وفا زد کند وفاداری

نه هرکه کرد جفائی ستمگری داند

نه هر مهی که ز برج جمال طالع شد

چو آفتاب خطت ذره پروری داند

بغیر نور علی همچو حافظ شیراز

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

نورعلیشاه

عجب! که رسم وفا هرگز آن پری داند

پری کجا روش آدمی گری داند؟

هلالی جغتایی

بر آن تتبع حافظ رواست ، چون عرفی

که دل بکاود و درد سخنوری داند

عرفی شیرازی

نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند

نه هرکه گردنی افراخت سروری داند

کجا به مرکز حق راه می تواند برد

کسی که گردش افلاک سرسری داند

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۷ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سِکندری داند

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست

کلاه‌داری و آیینِ سروری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

حضرت حافظ

قدر مجموعهٔ گل ، مرغِ سَحَر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند ، معانی دانست

حضرت حافظ

نه هر که دل برد آئین دلبری داند

نه هر که سر دهد اسرار سروری داند

نه هرکه دم ز وفا زد کند وفاداری

نه هرکه کرد جفائی ستمگری داند

نه هر مهی که ز برج جمال طالع شد

چو آفتاب خطت ذره پروری داند

بغیر نور علی همچو حافظ شیراز

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

نورعلیشاه

عجب! که رسم وفا هرگز آن پری داند

پری کجا روش آدمی گری داند؟

هلالی جغتایی

بر آن تتبع حافظ رواست ، چون عرفی

که دل بکاود و درد سخنوری داند

عرفی شیرازی

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۷۵۷