گنجور

حاشیه‌ها

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۲ در پاسخ به فرهام دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

زیبابودبهرمندشدم ممنون ازاین توضیحات عالی. 

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۴:

تنگی فشرده‌ست صحرای امکان
راهی نداریم دل می‌گشاییم

نظیر این بیت کدام است در غزلیات حافظ ؟!

این بیت

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۰ در پاسخ به محمد طهماسبی دهنو دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۰:

داد عشق از بی‌نیازی درس ...

از بر هستم

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

زندگانی در جگرخار است و در پا ...

از بر هستم

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵:

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت ...

از بر هستم

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۶ در پاسخ به هدیه دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:

ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۶ در پاسخ به پری دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:

ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏

صدرا رحمتی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟»

این سرزمین روزگاری جایگاه دوستان و مردمان مهربان بود. چه زمانی مهربانی از میان رفت؟ آن پادشاهان و فرمانروایان بزرگوار چه شدند و کجا رفتند؟

نکته ادبی مهم

حافظ در این بیت از آرایه جناس استفاده کرده است:

شهرِ یاران: شهر دوستان و مردمان صمیمی.

شهریاران: پادشاهان و فرمانروایان.

بنابراین، بیت فقط گلایه از کاهش محبت میان مردم نیست؛ بلکه می‌تواند حسرتِ نبود فرمانروایان دادگر و بزرگوار گذشته را نیز بیان کند.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰
        
نباشد گر کمندِ موجِ تَردستی، حجابَش را
که می‌گیرد، عنانِ شعلهٔ رنگِ عتابَش را؟

ز برقِ جلوه‌اش آگه نی‌ام، لیک اینقدَر دانم
که عالم چشمِ خُفّاشی‌ست، نورِ آفتابَش را

به تدبیرِ دگر، زان جلوه نتوان‌ کامِ دل بردن
غبارِ من، مگر از پیش بردارد نقابَش را

به جایِ آبله، یک غنچه دل دارم در این وادی
ندانم برکدامین خار افشانَم، گلابَش را؟

در این‌ گلشن، مَپرسید از بهارِ اعتبارِ من؟
چو گل آیینه‌ای دارم‌، که خون‌ کردند آبَش را

محیطِ شرم اگر آید، به موجِ ناز شوخیها
نگه، خواباندنِ مژگان بوَد چشمِ حبابَش را

گلِ باغِ محبّت، نازِ شبنم برنمی‌دارد
نمک‌ از شورِ اشکِ خویش، بس باشد کبابَش را

شکارِ تیغ ناز ام، اوجِ عزّت فرشِ اقبالَم
سَرِ افتاده‌ای دارم‌، که می‌بوسد رکابَش را

خَرامَش، مصرعِ شوخِ رمیدن در میان دارد
نخواهم‌ رفت اگر از خود، که‌ می‌گوید جوابَش‌را؟

به‌ذوقِ امتحان‌، آتش زدم درصفحهٔ هستی
نُقَط ریزِ شَراری چند دیدم، انتخابَش را

به‌هر مژگان زدن، چَشمَش تغافل ساغری دارد
چه‌مخموری چه‌مستی، پرده‌ بسیار است خوابَش‌را

چنان‌خشکی‌ست بیدل، بحرِ امکان‌ را که‌ می‌بینم
غبار افشاندنی چون دامنِ صحرا، سحابَش را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:

بیدل دهلوی » غزلیات »غزل شمارهٔ ۹۱
  
مکِش ای آفتاب از فکرِ زر، بر پُشت آتش را
ز غفلت می‌پرستی چند چون زردُشت‌، آتش را

به تَرکِ ظلم‌، ظالم برنگردد از مِزاجِ خود
همان اخگر بوَد، گر جمع‌ گردد مشت آتش را

مشُو با تندخویی از عدویِ ساده‌دل ایمن
که‌ آخِر رویِ نرمِ آب، خواهد کُشت آتش را

به اهلِ سوز، کاوُش داغِ جانکاهی به بار آرد
چو شمع از رویِ نادانی، مزَن انگشت آتش را

شرارِ خردهٔ زر، خرمن‌ِ گل را ست برق آخر
چرا ای غنچه بیرون نفکنی، از مشت آتش را

خیالِ التفاتَش، از عتابَم بیش می‌سوزد
به‌ گرمی فرق نتوان یافت، رو از پشت آتش را

نه‌تنها ناله زنهاری‌ست از برقِ عتابِ او
به قدرِ شعله اینجا می‌دمَد انگشت، آتش را

زر از دستِ خَسان، نتوان به جز سختی جدا کردن
که بی‌آهن نخواهد ریخت سنگ از مشت، آتش را

به سعیِ ظلم‌، کِی رفعِ مظالم می‌شود بیدل
به آبِ خنجر و شمشیر، نتوان‌ کُشت آتش را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳:

بیدل دهلوی » غزلیات » 
غزل شمارهٔ ۹۳
 
 چه‌ امکان است فردا عَرضِ شوخی، ناتوانش را
مگر حیرت شفیعِ جرأت اندیشد، بیانَش را

بهارِ عافیت، عمری‌ست‌ کز ما دور می‌تازد
به‌ گردِش آورم رنگی، که گردانم عنانَش را

مشُو ایمن ز تزویرِ قدِ خَم‌گشتهٔ زاهد
که پیش از تیر، در پرواز می‌بینم‌ کمانَش را

مدارایِ حسود، از کینه‌جوییها بتَر باشد
خطر در آبِ تیغ، از قعر کم نبوَد کَرانَش را

ز مهمانخانهٔ گردون، چه‌ جویی نعمتِ سیری؟
که‌ نقش‌ِ کاسه‌ای جز تنگ‌چشمی نیست‌، خوانَش‌ را

جهان بر دستگاهِ خویش می‌نازد، از این غافل
که چشمِ بسته زیرِ بال دارد، آسمانَش را

درشتی آنقدَر در باغِ امکان، آبرو دارد
که‌ جایِ مغز، پرورده‌ست خرما استخوانَش را

زند گر شمع با حسنِ تو، لاف‌ِ گرم بازاری
به آهی می‌توانم قفل بر دَر زد، دکانَش را

کجا یابد سرِ ما ناکسان، بارِ سجودِ او
مگر بر جِبهه بنویسیم، نامِ آستانَش را

نهان از دیده‌ها، تصویرِ عاشق گریه‌ای دارد
مبادا رنگ گیرد، دامنِ اشکِ روانَش را

به‌این فطرت‌، که در فکرِ سراغِ خود گم ام، بیدل
چه‌خواهم‌ گفت، اگر ‌حیرت ز من پرسد نشانَش را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴
        
جوشِ زخمَم داد سَر، در صبحِ محشر تیغ را
کرد خونِ ‌گرمِ من بالِ سمندر تیغ را

از گزیدنهایِ رشکِ ابرویِ چین‌پرورَت
بر زبان پیدا ست دندانهایِ جوهر، تیغ را

بسمِلِ ناز تو، چون مشقِ تپیدن می‌کند
می‌کَشد چون مدِّ بسم‌الله بر سَر، تیغ را

جمع با زینت نگردد جوهرِ مردانگی
از بُرِش عاری بوَد گر سازی از زر، تیغ را

زینتِ هر کَس، به قدرِ اقتضایِ وضعِ او ست
قبضه داند بر سرِ خود بِه ز افسر،  تیغ را

سرخوشِ ‌تسلیم، از تهدیدِ دوران‌ ایمن‌ است
کَس نراند بر سرِ بسمِل، مکرّر تیغ را

در هجومِ عاجزی، آفت گوارا می‌شود
می‌شمارد مرغِ بی‌پرواز، شهپر تیغ را

کوهِ اندوه ایم، از سنگینیِ پایِ طلب
نالهٔ خوابیده می‌دانیم، بر سَر تیغ را

طبعِ  سرکِش، تا کجا تقلیدِ همواری ‌کند؟
سخت‌‌ دشوار است دادن آب‌ِ گوهر، تیغ را

از هنر، آیینهٔ مقدارِ هر کَس روشن‌ است
رشتهٔ شمع‌ است بیدل، موجِ جوهر، تیغ را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵
  
گر، دمی‌، بوسِ کَفَت‌ گردد میسَّر تیغ را
تا ابد رگهای‌ِ گل بالد ز جوهر، تیغ را

از کدورت برنمی‌آید مِزاجِ کینه‌جو
بیشتر دارد همین زنگار در بَر، تیغ را

ای‌که داری، سیرِ گلزارِ شهادت در خیال
بایدَت‌ از شوق زد چون سبزه بر سَر، تیغ‌ را

عیش خواهی صیدِ آفت شُو، که مانندِ هلال
چرخ ابرو می‌کند بر چشمِ ساغر، تیغ را

پردهٔ نیرنگِ توفان بود شوقِ بسمِلَم
خونم آخِر کرد بازویِ شناور، تیغ را

تا مگر یکباره‌ گردد قطع، راهِ هستی‌ام
چون دمِ مقراض می‌خواهم دُو پیکر، تیغ را

موجِ توفان می‌زند، جویِ به‌ دریا متَّصِل
جوهرِ دیگر بوَد در دستِ حیدر، تیغ را

هرکه را دل از غبارِ کینه‌جوییها تهی‌ست
می‌کَشد همچون نِیام آسوده در بَر، تیغ را

دل به امّیدِ تلافی می‌تپد، امّا کجا ست؟
آنقدَر زخمی‌ که خوابانَد به بستر، تیغ را

بیدل، از هر مصرعَم موجِ نزاکت می‌چکد
کرده‌ام رنگین به خونِ صیدِ لاغر، تیغ را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶
        
سادگی، باغی‌ست طبعِ عافیت‌آهنگ را
وقفِ طاووسانِ رَعنا کن، گُلِ نیرنگ را

دل چو خون‌ گردد، بهارِ تازه‌ رویی صیدِ تو ست
موجِ صهبا، دامِ پرواز است مرغِ رنگ را

طبعِ ظالم را، قوی‌ سرمایه سازد دستگاه
سختی افزونتر کند الماس‌ گشتن، سنگ را

از کواکب، چشم نتوان داشت‌ فیضِ تربیت
ناتوان‌بینی‌ست لازم، دیده‌هایِ تنگ را

مانعِ جولانِ شوقَم، پایِ خواب‌آلود نیست
تار نتواند دهد افسردگی، آهنگ را

خارِ شوق، از پایِ مجنونِ غمَت نتوان کشید
شیر کِی خواهد جدا بیند ز ناخن، چنگ را

با نسیمِ خندهٔ گل، غنچه از خود می‌رود
دل، صدا باشد شکست‌ِ شیشه‌هایِ رنگ‌ را

می‌کند دل را غبارِ درد، تعلیمِ خروش
طوطیِ مینایِ ما، آیینه داند سنگ را

گر نداری طاقت، از اظهارِ دعوی شرم دار
شوخیِ رفتار، رسوایی‌ست پایِ لنگ را

زندگی در بند و قیدِ رسمِ عادت، مُردن است
دست‌، دستِ تو ست‌، بشکن این طلسمِ ننگ را

زآمد و رفتِ نفَس، آیینهٔ دل تیره شد
موجِ صیقل آبیاری کرد بیدل، زنگ را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷
  
عشق هر جا شویَد از دل‌ها، غبارِ رنگ را
ریگِ زیرِ آب، خندانَد شرارِ سنگ را

گر دلِ ما، یک جرَس آهنگِ بی‌تابی‌ کند
گَردِ چندین کاروان سازَد،  شکستِ رنگ را

شوخیِ مضراب مطرب، گر به این کیفیّت‌ است
کاسهٔ تنبور، مستی می‌دهد آهنگ را

می‌شود دندانِ ظلم، از کُند گشتن تیزتر
ارّه بی‌دندانه چون گردد، ببُرَّد سنگ را

در حباب و موجِ این دریا، تفاوت بیش نیست
اندکی باد است در سَر، صاحبِ اورنگ را

یک شرر رنگِ وفا، از هیچ دل روشن نشد
شمع، خاموشی‌ست این غمخانه‌هایِ تنگ را

وهم می‌بالد در اینجا، عقل‌کو؟، فطرت‌کدام؟ 
مزرعِ ما، بیشتر سرسبز دارد بنگ را

برقِ وحشت‌ کاروانِ بی‌نشانی منزل ام
در نخستین گام، می‌سوزَم ره و فرسنگ را

عاقبت از ضعفِ پیری، نالهٔ ما اشک شد
سرنگونی، بر زمین زد نغمهٔ این چنگ را

سِیرِ باغ خودنمایی‌ها، اگر منظور نیست
سبزهٔ بام و دَرِ آیینه می‌دان، زنگ را

گوهرَم نشناخت بیدل، قدرِ دریا مشرَبی
کارها با خود فُتاد آخِر، منِ دلتنگ را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸
        
گر کنم با این سَرِ پُرشور بالین، سنگ را
از شَرر پرواز خواهد گشت تمکین، سنگ را

من به دردِ نارسایی‌ها، چه‌سان دزدَم نفَس؟ 
می‌کند بی‌دست و پایی ناله تلقین، سنگ را

از جسد، رنگِ گدازِ دل توان دید آشکار
گر شود دامن به خونِ لعل رنگین، سنگ را

چون صدا هر کَس به رنگی می‌روَد زین کوهسار
آتشَم فهمید آخِر خانهٔ زین، سنگ را

از شکستِ ما، صدایِ شِکوه نتوان یافتن
شیشه اینجا می‌گشاید لب به تحسین، سنگ را

دیدهٔ بیدار را، خوابِ گِران زیبنده نیست
ای شرر تا چند خواهی کرد بالین؟، سنگ را

سازِ این کُهسار، غیر از ناله آهنگی نداشت
آرمیدن این‌قدَرها کرد سنگین، سنگ را

صافیِ دل مفتِ عیش است، از حسد پرهیز کن
هوش اگر جامَت دهد، بر شیشه مگزین سنگ را

فیضِ سُودامشرَبان، از بس که عام افتاده است
خونِ مجنون می‌کند دامانِ گلچین، سنگ را

ظالم از سازِ حسد، بی دستگاهِ عیش نیست
از شرر دایم چراغان در دل است، این سنگ را

تا نفَس دارد تردّد، جسم را سرگشتگی‌ست
تا نیاساید فلاخَن، نیست تسکین سنگ را

گر همه بر خاک پیچد عشق، حسن آرد برون
کوششِ فرهاد، آخِر کرد شیرین سنگ را

عافیتها نیست، غیر از پردهٔ سازِ شکَست
شیشه می‌بیند نگاهِ عاقبت‌بین، سنگ را

خوابِ غفلت می‌شود پا در رکاب، از موجِ اشک
در میانِ آب، بیدل نیست تمکین سنگ را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹
 
اگر حیرت به‌ این رنگ است، دست و تیغِ قاتل را
رگِ  یاقوت می‌گردد روانی، خونِ بسمِل را

به این توفان، ندانم در تمنّای‌ِ که می‌گریم؟
که سیلِ اشکِ من در قعرِ دریا راند،  ساحل را

مپُرس از شوخیِ نشو و نمایِ تخمِ حرمانَم
شراری داشتم، پیش از دمیدن سوخت حاصل را

خیالِ جذبهٔ افتادگانِ دستِ سودایَت
به رنگِ جاده دارد در کمندِ عَجز، منزل را

ز کُلفَت‌ گر دلَت‌ شد غنچه‌، گلزارَش تصوّرکن
که خرسندی، به آسانی رسانَد کارِ مشکل را

لبِ اهلِ زبان، نتوان به مُهرِ خامُشی بستن
قلم از سُرمه خوردن‌، کم نسازد نالهٔ دل را

عبارت محرَمی، بی‌حاصل از معنی نمی‌باشد
به لیلی چشم واکن‌، گر توانی دید محمل را

درآن محفل، که‌حاجت می‌شود مضرابِ بیتابی
نواها در شکستِ رنگِ استغنا ست، سائل را

کفِ خونی‌که دارم، تا چکیدن خاک می‌گردد
چه‌سان گیرم به این بی‌مایگی، دامانِ قاتل را

بساطِ نیستی‌ گرم است‌، کو شمع و چه پروانه؟
کفِ خاکستری در خود فرو برده‌ست، محفل را

به بی‌آرامی است آسایشِ ذوقّ طلب، بیدل
خوش‌آن رهرُو، که‌ خارِ پایِ خود فهمید منزل را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰
        
به تَردستی بزن ساقی، غنیمت‌دار قُلقُل را
مبادا خشکی افشارد، گلویِ شیشهٔ مُل را

ز دلها تا جنون جوشد، نگاهی را پَرافشان‌کن
جهان تا گَردِ دل‌ گیرد، پریشان ساز کاکُل را

چه سان رازَت‌ نگه دارم؟ که‌این سررشتهٔ غیرت
چو بالیدن به رویِ عقده می‌آرد، تأمّل را

سرشک‌ از دیده بیرون ریختم‌، مینا به‌جوش آمد
چکیدنهایِ این خُم، آبیاری‌کرد قُلقُل را

در این محفل‌، که جوشد گَردِ تشویش از تماشایَش
به خوابِ امن می‌باشد نگه، چشمِ تغافُل را

ز بحثِ شورشِ دریا، نبازد رنگ تمکینَت
چو گوهر، گر بفهمی معنیِ درسِ تأمّل را

دچارِ هر که شد آیینه‌، رنگِ جلوه‌اش‌ گیرد
صفایِ د‌ل، برون از خویش نپسندد تقابُل را

جنونِ ناتوانان را، خموشی می‌دهد شهرت
به غیر‌ از بو، صدایی نیست زنجیرِ رگ‌ِ گُل را

نیاز و ناز باهم بس که یک رنگ اند در گلشن
ز بویِ غنچه، نتوان فرق‌کرد آوازِ بلبل را

به مِی، رفع‌ِ کَجی مشکل بوَد از طبع‌ِ کج طینت
به زورِ سیل، نتوان راست‌ کردن قامتِ پُل را

شکنجِ جسم و عَرضِ دستگاه، ای بیخبر شرمی!
غبار  انگیز از این خاک و تماشا کن تجمّل را

فسُردن‌ گر همه‌ گوهر بوَد، بی‌آبرو باشد
بکن جهد آن قدَر، کز خاک برداری توکُّل را

به پستی نیز معراجی ست‌، گر آزاده‌ای بیدل
صدایِ آب شُو، سازِ ترّقی‌ کن تنزُّل را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵
        
خیالِ قُرب غِفلت، دوری از اُنس است محرَم را
تبسّم‌های‌گندم، چینِ دامن گشت آدَم را

حوادث‌، کج سرشتان را نبخشد وضعِ همواری
بوَد مشکل‌ کشاکش از کمان بیرون بَرد، خَم را

ز جرأت قطع‌ کن‌، گر مردِ میدانگاهِ تسلیمی
که تیغ اینجا برشها می‌شمارد، ریزِش دَم را

سراغ از هر چه‌ گیری، بی‌نشانی جلوه‌ها دارد
غبارِ وحشتی، از بالِ عنقا گیر عالم را

ز تحریکِ مژه، بر پرده‌هایِ دیده می‌لرزم
که‌نوکِ خامه، از هم می‌شکافد صفحهٔ نَم را

اگر از گَردِ راهَت، چشمِ آهو سُرمه بردارد
تحیّر، همچو تارِ شمع سوزد جوهرِ رَم را

در این محفل ندارد عافیت، وضعِ ملایم هم
اگر بستر و گر بالین، همان زخم است مرهم را

به چشمِ شوخ، تا کِی عیب‌جویِ یکدگر بودن؟
مژه برهم زنید و بشکنید آیینهٔ هم را

در این‌ گلشن، نقابی نیست غیر از شرمِ پیدایی
به عریانی، همان جوشِ عرَق پوشید شبنم را

کج‌اندیشان ندارند آگهی از راستان، بیدل
ز انگشت است یک‌سر میلِ کوری، چشمِ خاتم را

۱
…
۲
۳
۴
۵
۶
…
۵۸۴۳