گنجور

حاشیه‌ها

امیر عطا در ‫۴ روز قبل، جمعه ۱۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۱ دربارهٔ رهی معیری » ترانه‌ها و نغمه‌ها » شمارهٔ ۲۰ - کاروان دشتی:

شعری زیبا و دلربا

رهی چه سرودی

محجوبی چه ساختی

بنان چه خواندی

به به دلپذیر و زیبا

نیما در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - تنبیه و موعظت:

آفرین بر جان و رحمت بر تنت؛ خدا رحمت کنه حضرت سعدی رو

سید مصطفی سامع در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:

حدیث ثقلین 

 

از پیامبر یک حدیثی را حکایت می کنم

وز کتاب معتبر خود این روایت می کنم

 

 

گفت پیغمبر گذارم دو گران مایه گهر  

آن کتاب الله و عترت را اشارت می کنم

 

گر به دامان کتاب و عترتم چنگی زنید

می نگردید گمره این را من ضمانت می کنم

 

می نگردد این کتاب و عترتم از هم جدا 

توأمند قرآن و عترت این رسالت می کنم

 

در کنار حوض کوثر نزد من روز جزا 

این دو برگردند با هم این وضاحت می کنم

 

افتخارم این بود در هر زمان و هر مکان 

سامعا قول رسولم را اطاعت می کنم 

 

۶-۶-۱۴۰۵

مرجان یادگار در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۳ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۲:

بیت آخر

چو تو در بحر عمیق عشق افتادی کمال...

سید مصطفی سامع در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

ای یوسف زهرا بیا یابن الحسن مولا بیا

چشمان ما در انتظارت ای گل طاها بیا

 

از کثرت ظلم و جفا گشته جهان چون شام تار

روشن نما با جلوه ات ای ناجی دنیا بیا 

 

از خون پاک مومنان رنگین شده شهر و دیار

از بهر خون خواهی جد خود تو ای آقا بیا 

 

 

باطل فنا گردد اگر آیی تو ای میر زمان 

آقا به حق فاطمه انسیه حورا بیا 

 

 با آمدنت ای شها عالم گلستان می شود 

وز دوریت دلهای ما باشد حزین شاها بیا

 

 

هر جا صدای العجل آید ز خیل شیعیان 

سامع بود ذکر همه ، ای یوسف زهرا بیا

سید مصطفی سامع در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۷:

دو بحر گوهر 

 

سحر ز خاور طلوع نموده، دو شمس انور، دو ماه تابان

دو محفل‌آرا، دو ماه‌سیما، دو میر دلها ، دو شاه خوبان

 

 

دو بحر دُر و دو بحر گوهر، دو بحر علم و دو بحر تقوا

ز این دو دریا، جهان سراسر گرفته بر خود بها فراوان

 

یکی‌ست احمد، رسول خاتم، حبیب داور، شهِ فلک‌فر

یکی‌ست جعفر، وصی سرور، امام ششم، شهِ سخندان

 

محمد است آن شفیع محشر، نبی اطهر ، امین برتر

رئیس مذهب امام جعفر ، وصی خاتم، چراغ ایمان

 

جهان چه زیبا ز این دو سرور، به لطف داور شده سراسر   

ز یمن میلاد این دو رهبر، تمام هستی شده گلستان

 

 

به آسمان‌ها رسیده شادی، زمین پر از نور و عطر شان شد

که آمدند این دو نور رحمت، برای جن و تمام انسان

 

 

بگو تو سامع درود وافر، بر احمد و هم امام صادق 

که از فروغ دو شمس تابان ، منور آمد زمین و کیهان

 

 

13-6-1405

 

مفاعلاتن مفاعلاتن مفاعلاتن مفاعلاتن

سید مصطفی سامع در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:

ترجیع بند 

از وصف علی خدا  زده دم 
در مصحفش هر کجا زده دم

در سورهِ مائده بخوان تو 
از شاه،  به اِنَّما  زده دم

بر خوان مباهله  به قرآن
با اَنْفُسَنٰا صفا زده دم

بر خوان تو آیهِ ز احزاب
بنگر  که خدا رسا زده دم

بر خوان تو آیهِ مؤدت
از مهرِ امیر ما زده دم 

هر رگ رگ من دهد شهادت 
بر خلق خدا علیست حجت

از قولِ نبی کنم سخن سر
باشد وصیم علیّ حیدر  

حق با علی و علیست با حق 
من شهرِ علوم و حیدر است در

دیدن به علی عبادتی است
دائم بنگر به وجهِ  صفدر 

 هم ذکر علی بود عبادت 
هر گاه تو بخوان  ثنای اژدر

او قاسمِ جنت است و دوزخ 
او ساقی  کوثر است به محشر


هر رگ رگ من دهد شهادت 
بر خلق خدا علیست حجت  

گویند  که ز مرتضی مزن دم 
از خسروِ اتقیا مزن دم 

هر رگ رگِ من  علی بگوید
گفتند ز ایلیا مزن دم 

ذکر دهنم علی علی است
گویند به هر کجا مزن دم 

میمیرم اگر علی نگویم 
گویند به هر نوا مزن دم

هر رگ رگ من دهد شهادت 
بر خلق خدا علیست حجت


یارب به نبی و آل اطهر 
یارب به پیمبران، یکسر 


یارب به همه فرشتگانت 
مارا منما جدا  ز حیدر

خواهم که روم ز دار دنیا 
با مهر  نبی و آل سرور

در روز جزا نما تو مارا
همسایه ی عترتِ پیمبر

سامع تو طلب شفاعت شان
در روز جزا به نزد داور

۲۲-۶-۱۴۰۵

بزرگمهر در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۸ در پاسخ به پندار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

به نظر شما در رندی حافظ عاشقی و نظر بازی هم هست؟

عاشق و رند و نظر بازم...

اگر جواب مثبت است، پس حافظ بزرگ چرا آن را در بیت مورد نظر شما تکراری آورده؟!

اگر جواب منفی است پس چه چیز دیگری درون رندی باید دید؟

اگر قرار باشد معنی رندی فقط از ابیات حافظ استخراج کنید بزودی به بن‌بست های دیگری هم برخورد میکنید.

لطفا شما آنچه از رندی حافظ بزرگ میفهمید را بنویسید اگر دوست داشتید مرجع آن را هم مشخص کنید.

بزرگمهر در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۹ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

چه لزومی به پنهان کردن قران داشته تا مردم آن را دفتر بیندیشند!؟

فکر نمی‌کنید صغری و کبری این معنی میلنگد؟

ahmad aramnejad در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۳ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۵ - جشن مهرگان:

درود و عرض ادب به نظر می رسد در ثبت این شعر بویژه در مصراعهای سوم و پنجم مشکلی وجود دارد که علاوه بر وزن شعر در خواندن آن هم ایجاد مشکل می کند

بصیرت‌جو در ‫۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:

ای مستِ خوابِ پندار، بر عقل اقتدا کن
پندارْ چون صنم شد، این بُت دگر رها کن

زنجیرِ ممکناتیم، در بندِ بی‌قراری
با قطعِ این تسلسل، رو سویِ کبریا کن

طوفانِ شک چو برخاست، سقفِ گمان فروریخت
تنها خرد به‌جا ماند، بر این ستون بنا کن

چوبین مدان خرد را، او بالِ جبرئیل است
با بالِ این فرشته، پرواز تا خدا کن

برهان چراغِ راه است، در کوره‌راه‌ِ حیرت
با سوزِ عشقِ نابش، مس‌های خود طلا کن

هر مدّعی سخن گفت، با صد شکاف و رخنه
آن متنِ یک‌نَفَس را، میزانِ مدّعا کن

برهان به قله‌ات بُرد، اکنون زمانِ تسلیم
این عقلِ تشنه‌ات را، شاگردِ مرتضی کن

بصیرت‌جو در ‫۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:

ای مستِ جامِ وحدت، بر عقل اعتنا کن
از دامِ وهم و کثرت، اندیشه را رها کن

تاریخِ بوعلی نی، برهانِ سینوی بین
با طردِ شک و شبهه، تنبیهِ بوالعَلا کن

قانونِ بی‌تناقض، برهانِ واجب آمد
این شرطِ پُربها را، در عشق مقتدا کن

عقلِ نخست باشد، نورِ امیرِ عالم
این عقلِ متصل را، تقدیمِ مرتضی کن

دکتر حافظ رهنورد در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:

کار عاشق تاختن نیست؛ ساختن است.

به‌هم سازیم. همین ساختن بنیاد غم را می‌کند. نیاز به تاختن نیست.

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ:

به نام حضرت دوست 

 

شرح ابیات 

 

استاد ارجمند جناب 

آقای کریم زمانی 

 

بیت 3526

پس فقیر آن شیخ را احوال گفت / عذر را با آن غَرامت کرد جُفت

آن درویش ، احوال خود را برای شیخ خانقاه بیان کرد و برای نقطه ضعف هایی که از او گفته بودند عذر آورد . [ اکبرآبادی مراد از غرامت را در اینجا «بازخواست» می داند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 235 )

 

بیت 3527

مر سؤالِ شیخ را داد او جواب / چون جواباتِ خَضِر ، خوب و صواب

او به سرالِ شیخ جواب داد . جواب های او مانند جواب های حضرت خضر (ع) همه خوب و درست بود .

 

بیت 3528

آن جواباتِ سؤالاتِ کلیم / کِش خَضِر بنمود از ربِّ علیم

جواب هایی که خضر (ع) به موسی (ع) داد . همه از جانب الهامات خداوند دانا بود . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 351 ) [ رجوع کنید آیات 65 تا 82 سورۀ کهف ]

 

بیت 3529

گشت مُشکل هاش حل و افزون ز یاد / از پیِ هر مُشکلش ، مفتاح داد

مشکلات موسی (ع) حل شد و افزون بر آن کلیدی به او داد تا همۀ مشکلاتِ خود را حل کند .

 

بیت 3530

از خَضِر درویش هم میراث داشت / در جوابِ شیخ ، همّت بر گماشت

آن درویش نیز از حضرت خضر (ع) حلِ مشکل را به ارث برده بود . از اینرو در پاسخ به شیخ کمرِ همّت بست .

 

بیت 3531

گفت ، راهِ اَوسط ار چه حکمت است / لیک اَوسَط نیز هم با نسبت است

درویش چنین گفت : درست است که رعایتِ حدِ وسط امری خردمندانه است . ولی حدِ وسط نیز امری نسبی است .

 

بیت 3532

آبِ جُو نسبت به اُشتر هست کم / لیک باشد موش را آن همچو یَم

برای مثال ، آبِ جُو اگر چه نسبت به قامت شتر چیزی نیست ولی همین مقدار آب برای موش ، دریایی پهناور و ژرف است . [ یَم = دریا ]

 

بیت 3533

هر که را بود اشتهای چار نان / دو خورَد ، یا سه خورَد ، هست اَوسط آن

مثال دیگر ، کسی که اشتهای خوردن چهار نان داشته باشد ولی دو یا سه نان بخورد او حدّ اعتدال را رعایت کرده است .

 

بیت 3534

ور خورَد هر چار ، دُور از اَوسَط است / او اسیرِ حرص مانندِ بَط است

ولی اگر همو چهار نان را بخورد از حدِ اعتدال دور شده است و همچون مرغابی گرفتار حرص و آز است . [ بَط = مرغابی ]

 

بیت 3535

هر که او را اشتها دَه نان بَوَد / شش خورَد می دان که اَوسَط ، آن بُوَد

مثال دیگر ، اگر کسی اشتهای خوردن ده نان داشته باشد ولی فقط شش نان بخورد . بدان که او حدّ اعتدال را رعایت کرده است .

 

بیت 3536

چون مرا پنجاه نان هست اشتهی / مر تو را شش گِرده هم دستیم ؟ نی

مثال دیگر ، اگر من اشتهای خوردن پنجاه نان داشته باشم و تو اشتهای خوردن شش نان را داشته باشی . آیا ما دو نفر از نظر ظرفیت یکسانیم ؟ مسلماََ نه . [ طبق قاعده اماله «اشتها» با «نی» قافیه شده است ، پس باید آن را «اشتهی» خواند . توضیح اماله در شرح بیت 669 دفتر اوّل ]

 

بیت 3537

تو به دَه رکعت نماز آیی ملول / من به پانصد در نیایم در نُحول

مثال دیگر ، تو با خواندن دَه رکعت نماز ، خسته و رنجور شوی در حالی که من با پانصد رکعت نماز نیز خسته و ناتوان نمی شوم . [ نُحول = لاغری ، در اینجا به معنی ضعف و خستگی آمده است ]

 

بیت 3538

آن یکی تا کعبه حافی می رود / و آن یکی تا مسجد از خود می شود

مثال دیگر یک نفر ممکن است تا کعبه با پایِ برهنه برود و خسته نشود ولی دیگری ممکن است تا دَمِ مسجد محل که می رود از پا درآید .

 

بیت 3539

آن یکی در پاک بازی جان بداد / و آن یکی جان کند تا یک نان بداد

مثال دیگر ، ممکن است یک نفر در راهِ مطلوبِ خود ، از جانِ خودش نیز بگذرد . ولی دیگری جان می کند تا یک قرص نان به کسی ببخشد .

 

بیت 3540

این وَسَط در با نهایت می رود / که مر آن را اوّل و آخر بُوَد

حدِ وسط در موردِ چیزهایی مصداق دارد که اوّل و آخری داشته باشند . [ بنابراین اینکه مرا به پُر گویی متهم کرده اند . در اینجا مصداق ندارد . زیرا من از اسرار و حقایق الهی حرف می زنم که برای آن ، اوّل و آخری نیست ( شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 236 ) عارفان واصل ، از اسرارِ ربّانی و معارفِ الهی آکنده اند ولی به اقتضای حال و مناسبت مقام حصه هایی از آن ذخایر ارزانی مستمعان می کنند . ]

 

بیت 3541

اوّل و آخر بباید تا در آن / در تصوّر گنجد اَوسَط یا میان

یک چیز باید اوّل و آخری داشته باشد تا بتوان حدِ وسط و میانِ آن را تصوّر کرد .

 

بیت 3542

بی نهایت چون ندارد دو طرف / کی بُوَد او را میانه مُنصَرَف ؟

امّا بی نهایت که اوّل و آخری ندارد چگونه می توان برای آن حدِ وسط تعیین کرد ؟

 

بیت 3543

اوّل و آخر نشانش کس نداد / گفت : لَو کانَ لَهُ البَحرُ مَداد

هیچکس نتوانسته اوّل و آخری برای بی نهایت تعیین کند . حق تعالی فرموده است . اگر چه آبِ دریا به مرکب تبدیل شود . [ اشاره به آیه 109 سورۀ کهف « بگو اگر دریا جملگی مرکب شود تا کلمات مرا نویسد . تمام شود پیش از آنکه کلماتِ من تمام شود . گر چه مانند آن دریای دیگری نیز به کمکِ آید » ]

 

بیت 3544

هفت دریا گر شود کُلّی مَداد / نیست مر پایان شدن را هیچ امید

اگر هفت دریا جملگی به مرکب تبدیل شود . هیچ امیدی به پایان یافتن کلماتِ الهی نیست . [ اشاره به آیه 27 سورۀ لقمان « و اگر همۀ درختانِ روی زمین قلم می گردید و دریا مرکب می شد و هفت دریای دیگر بدان افزوده می گشت تا کلماتِ خداوند را نویسند . کلمات خدا به پایان نمی رسید . همانا خداوند ارجمندِ فرزانه است » “مداد” را باید طبق قاعدۀ اماله “مدید” خواند تا با “امید” قافیه گردد . هفت دریا = شرح بیت 1612 دفتر دوم ]

 

بیت 3545

باغ و بیشه چون شود یکسر قلم / زین سخن هرگز نگردد هیچ کم

اگر باغ ها و جنگل ها همه به قلم تبدیل شوند تا بیان اسرارِ الهی کنند . باز از این سخت کاسته نگردد . [ ملا هادی سبزواری منظور از «این سخن» را کلامِ تکوینی حضرت حق دانسته و می گوید : کلام بر دو قسم است : یکی لفظی تدوینی و دیگری فعلی تکوینی ، همان سان که الفاظ تدوینی ، ضمایر باطنی و مکنونات قلبی شخص را ظاهر می کند . الفاظِ تکوینی نیز اسماء و صفاتِ الهی را سرح و بیان می کنند ( شرح اسرار ، ص 177 ) ]

 

بیت 3546

آن همه حِبر و قلم ، فانی شود / وین حدیثِ بی عدد ، باقی بُوَد

آن همه مرکب و قلم نابود می شود . در حالی که سخن از اسرار و حقایقِ زبّانی را پایانی نیست .

 

بیت 3547

حالتِ من خواب را مانَد گَهی / خواب پندارد مر آن را گُمرهی

گاهی حالتِ من ، مانندِ حالتِ خواب است . از اینرو نادانان و گمراهان گمان می کنند که من واقعاََ به خواب فرو رفته ام . [ این بیت باز می گردد به بیت 3510 بخش قبل ]

 

بیت 3548

چشمِ من خفته ، دلم بیدار دان / شکلِ بیکارِ مرا بر کار دان

چشم مرا خوابیده ، و قلبِ مرا بیدار بدان و این کالبدِ بیکار و ساکن مرا پُرکار و تلاش به شمار آر .

 

بیت 3549

گفت پیغمبر که عَینایَ تَنام / لایَنامُ قَلب عَن رَبِّ الاَنام

پیامبر (ص) فرمود : چشمانم به خواب رود ولی قلبم از توجه به پروردگار آفریدگان به خواب نرود . [ اشاره است به حدیثی که در شرح بیت 39 دفتر دوم بیان شده است ]

 

بیت 3550

چشمِ تو بیدار و ، دل خفته به خواب / چشمِ من خفته ، دلم در فتحِ باب

چشمِ تو بیدار است ولی قلبِ تو به خواب رفته است در حالی که چشمِ من خفته است و قلبم در حالِ گشودن درهای معارف . [ فتح باب = گشودن در ، در اینجا گشودن درهای معرفت ، شرح بیت 165 دفتر دوم / توضیح بیشتر در شرح ابیات 35 تا 39 دفتر دوم ]

 

بیت 3551

مر دلم را پنج حِسِ دیگر است / حِسِ دل را هر دو عالَم منظرست

قلبِ من پنج حِسِ دیگر دارد . و هر دو جهان ، موردِ شهودِ حواسِ قلب است . [ برخی از شارحانِ مثنوی مراد از این پنج حِس را پنج حِسِ باطنی مصطلح در علم النفسِ قدیم می دانند که عبارت است از حسِ مشترک و خیال و وهم و حافظه و متصرّفه ، ولی منظور اینها نیست . زیرا همانگونه که در شرح بیت 67 دفتر دوم و شرح بیت 3328 دفتر دوم گذشت . معمولاََ مولانا اصطلاحاتِ متداول در میانِ اهلِ کلام و حکمت و تصوّف را در مفهومی دیگر بکار گرفته و همین امر ، مثنوی را برای مثنوی خوانان و حتّی مثنوی دانان ، زمینی لغزان کرده است زیرا به محضِ کمترین بی دقّتی ، ذهن از معنای اصلی منصرف می شود . بیت فوق یکی از آن موارد است . ]

 

بیت 3552

تو ز ضعفِ خود مکن در من نگاه / بر تو شب ، بر من همآن شب ، چاشتگاه

تو با دیدگانِ ناتوانِ خود در من منگر ، زیرا آن چیز که مثلاََ نسبت به تو شب است . نسبت به من روز است . [ ظاهر من تو را به اشتباه انداخته ، از اینرو حکم به ظاهر می کنی و در نتیجه از شناخت حقیقتِ حالِ من غافلی . ]

 

بیت 3553

بر تو زندان ، بر من آن زندان چو باغ / عینِ مشغولی مرا گشته فراغ

آن جایی که برای تو زندان محسوب می شود . برای من همان زندان ، مانند باغ و گلستان است . [ مصراع دوم تا حدی پیچیدگی دارد . از ابنرو می توان حداقل دو وجه برای آن در نظر گرفت : وجه اول : عینِ همان چیزی که برای تو مایه گرفتگی و مشغول شدن است ، برای من آسودگی و فراغت بشمار می رود ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 353 ) و امّا وجه دوم : عین گرفتاری و مشغول شدن به امور دنیوی برای من آسودگی و فراغت است . یعنی در ظاهر به امور دنیوی وابستگی دارم . ولی در باطن ، تنها به حق متوجه ام . اکبرآبادی مصراع دوم بیت فوق را اشاره به آیه 37 سورۀ نور می داند « پاک مردانی که هیچ داد و ستدی آنان را از یادِ خدا مشغول نمی دارد » وقتی که داد و ستد با همۀ جاذبه ها و کشش های نفسانی نمی تواند این عارفان راستین را از یادِ خدا غافل کند . پس هیچ نوع مشغولی نمی تواند آنان را از یادِ خدا باز دارد . از بس که در ذاتِ الهی مستغرق شده اند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 236 ) ]

 

بیت 3554

پای تو در گِل مرا گِل گشته گُل / مر تو را ماتم ، مرا سُور و دُهُل

پای تو در گِل فرو رفته ، ولی همان گِل برای من به منزلۀ گُل است . و چیزی که تو را سوگوار کرده ، برای من مجلسِ جشن و دُهُل است . یعنی همان چیز برای من عینِ شادی و شادمانی است .

 

بیت 3555

در زمینم با تو ساکن در محل / می دَوَم بر چرخِ هفتم چون زُحَل

جسم من در روی زمین با تو در کویی سکونت دارد ولی روحِ من مانندِ ستارۀ کیوان بر اوجِ آسمانِ هفتم چرخ می زند . [ زُحَل = شرح بیت 174 دفتر دوم ]

 

بیت 3556

همنشینت من نیَم سایۀ من است / برتر از اندیشه ها پایۀ من است

آن کسی که با تو همنشین شده ، من نیستم . بلکه سایۀ من است . مقام و منزلت من از حیطۀ اندیشه ها خارج است . [ اینکه جسم ، سایه ای ضعیف از روحِ آدمی است موردِ قبولِ بسیاری از عرفا و حکمای الهی است ]

 

بیت 3557

ز آنکه من ز اندیشه ها بگذشته ام / خارجِ اندیشه ، پویان گشته ام

زیرا حقیقتِ من از حدود و حیطۀ افکار آدمیان خارج است و در بیرون از حدودِ اندیشه ها راهِ عشق و معرفت را درمی نوردم .

 

بیت 3558

حاکمِ اندیشه ام محکوم نی / ز آنکه بَنّا حاکم آمد بر بِنا

من بر اندیشۀ آدمیان غالب هستم و نه مغلوبِ آنها . چنانکه مثلاََ بنّا بر ساختمانی که می سازد غالب و مسلط است . [ «بِنا» را باید طبق قاعدۀ اماله «بِنی» خواند تا قافیه مناسب آید . ]

 

بیت 3559

جمله خَلقان ، سُخرۀ اندیشه اند / ز آن سبب خسته دل و ، غم پیشه اند

همه مردمان ، مغلوب و مُسَخّرِ اندیشۀ خود هستند . و به همین دلیل نیز افسرده و اندوهگین هستند . [ «اندیشه» در چند بیت اخیر معادلِ خیال های یاوه است . آنان که افکارِ متشتت و پراکنده دارند هر روز حجمِ بسیاری از انرژی های روحی و جسمی خود را از دست می دهند . ]

 

بیت 3560

قاصداََ خود را به اندیشه دهم / چون بخواهم از میانشان بَرجَهم

من خود را گاهی عمداََ در اختیارِ اندیشه قرار می دهم . ولی هرگاه نیز بخواهم می توانم از کمندِ اندیشه ، خود را رها کنم . [ قاصداََ = به اختیار ( شرح اسرار ، ص 178 ]

 

بیت 3561

من چو مرغِ اوجم ، اندیشه مگس / کی بُوَد بر من مگس را دسترس

من مانند پرندۀ بلند پرواز هستم و اندیشه ، مانند مگسِ حقیر . مگس کی می تواند به منِ حقیقی ام دسترسی پیدا کند . [ مولانا در مثنوی شریف خود در بارۀ اندیشه و فکر ، مطالبِ گوناگون و بظاهر متعارضی تقریر فرموده : گاهی از آن به مذّمت و حقارت یاد می کند و گاه به عظمت . هر یک از معانی اندیشه ، ناظر به معنی خاصی است و در واقع بیان او از اندیشه تعارضی ندارد . بطور کلّی در مثنوی ، اندیشه به دو قسمِ محمود و مذموم تقسیم می شود و اینک انواع آن از کتاب مولوی نامه ، ج 2 ، ص 686 تا 693 ) :

 

* اندیشه از صفاتِ ازلی واجب الوجود و از شؤونِ عقلِ کُلّی که صادر اوّل است .

 

اول فکر آخر آمد در عمل / خاصه فکری کو بُوَد وصفِ ازل

 

* اندیشه به معنی الهاماتِ غیبی .

 

هر دمی فکری چو مهمانِ عزیز / آید اندر سینه ات هر روز تیز

 

* اندیشه به معنی نَفسِ ناطقه انسانی .

 

ای برادر تو همان اندیشه ای / مابقی تو استخوان و ریشه ای

 

* اندیشه به معنی استدلال فلسفی و منطقی .

 

آنکه در ذاتش تفکر کردنی است / در حقیقت آن نظر بر ذات نیست

 

* اندیشه به معنی خیالاتِ بی اساس .

 

جمله خلقان سُخرۀ انیشه اند / ز آن سبب خسته دل و غم پیشه اند

 

بنابراین در شش بیت اخیر ، اندیشه ، در قسمِ مذمومِ آن موردِ بحث قرار گرفته است .

 

بیت 3562

قاصداََ زیر آیم از اوجِ بلند / تا شکسته پایگان بر من تَنند

من عمداََ و به اختیار از اوجِ تعالی روحی به نشیب فرود می آیم تا ناتوانان پیرامونِ من گرد آیند . [ با آنان همنشین می شوم تا ارشادشان کنم ]

 

بیت 3563

چون ملالم گیرد از سُفلی صفات / بر پَرَم همچو طُیورالصّافّات

ولی همینکه از دارندگانِ صفاتِ پست مادّی دلخسته می شوم . همانند پرندگان صف کشیده پرواز می کنم . [ مصراع دوم اشاره به آیه 19 سورۀ مُلک « آیا به پرندگان نمی نگرند که بالای سرشان پَر گشوده و گاه بی حرکت و گاه با حرکت بال پرواز می کنند کسی جز خدای مهربان آنان را در فضا نگه نمی دارد که او به هر چیز بیناست » ]

 

بیت 3564

پَّر من رُسته ست هم از ذاتِ خویش / بر نچسفانم دو پَر من با سِریش

بال و پری که در من روییده ، ذاتی است و نه عاریتی . زیرا این بال و پرها را با سریش به خود نچسبانده ام .

 

بیت 3565

جعفر طیّار را پَر جاریه ست / جعفرِ عیّار را پَر ، عاریه ست

بال و پَرِ جعفر طیّار از خودِ او روییده بود یعنی به واسطۀ خصلتِ ذاتی و روحی متعالی اش صاحبِ بال شده بود . در حالیکه جعفر عیّار بال و پری عاریتی داشت .

 

جعفر طیّار = ( جعفر بن ابی طالب ) پسر عموی پیامبر (ص) و برادر حضرت علی (ع) بوده و ده سال بزرگتر از او . اندکی پس از گرویدنِ حضرت علی (ع) ، اسلام آورد . در دوران فشار و شکنجۀ قریشیان با جمعی از مسلمانان به حبشه هجرت کرد و تا فتح خیبر ( سال هفتم هجری ) در آن سرزمین ماند و در این سال به مدینه وارد شد . حضرت محمد (ص) از آمدن او بسی خوشحال شد و گفت : « نمی دانم از فتح خیبر شادمان ترم یا از آمدن جعفر » یک سال بعد یعنی سال هشتم هجری ، جنگِ مؤته رُخ داد و در آن جنگ بود که جعفر به شهادت رسید . ابتدا پرچم به دستِ زید بن حارثه بود و چون شهید شد ، پرچم را جعفر به دست گرفت و پیش رفت . دستِ راستش را قطع کردند . فوراََ پرچم را با دست چپ گرفت . آن دست نیز قطع شد و بیدرنگ پرچم را با بازوانِ خود به سینه حایل کرد . بارانِ تیر و تیغ بود که بر او می بارید و او همچنان پیش می رفت . تا اینکه بیش از هفتاد زخمِ کاری بر پیکرش نشست و از پا درآمد . او در اخلاق و قیافه و شکلِ ظاهر شبیه ترین فرد به پیامبر (ص) بود ( اسدالغابة ، ج 1 ، ص 286 و 287 ) وقتی خبرِ شهادت جعفر را به پیامبر (ص) رساندند سخت اندوهگین شد و گفت : « جا دارد که گریه کنندگان بر این مصیبت بگریند » و آنگاه گفت : « خداوند برای جعفر دو بالِ زبرجد در بهشت رویانید که می تواند با آن دو بال پرواز کند » ( تاریخ یعقوبی ، ج 1 ، ص 426 ) از اینرو به جعفر طیّار معروف شد .

 

جعفر عیّار = ظاهراََ کسی بوده که بال های مصنوعی بر دوشِ خود می چسبانده و نمایش می داده است ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 236 ) استاد زرین کوب ، جعفر عیّار را نمونه بارزی از طرّاری دانسته که حکایت او در میان عامۀ مردم رایج بوده است ( سرِ نی ، ج 1 ، ص 129 )

 

در این بیت « جعفر طیّار » تمثیلی از عارفِ حقیقی و « جعفر عیّار » تمثیلی از مدعیان دروغین عرفان و سلوک است . توضیح در باره درویش مأبان و مدعیان دروغین درویش در شرح ابیات 2752 تا 2772 دفتر اوّل و شرح ابیات 2264 تا 2282 دفتر اوّل آمده است .

 

بیت 3566

نزدِ آنکه لَم یَذُق دعوی است این / نزدِ سُکّانِ اُفُق ، معنی است این

این کلام در نظر کسی که این طعمِ روحانی را نچشیده ، تنها یک ادعای بی اساس است . ولی همین کلام در نزدِ آسمانیان که طعمِ روحانی را چشیده اند . دارای معنی بشمار می رود . [ مصراع اول اشاره است به مثل « هر که نچشد ، نداند » ( سرِ نی ، ج 1 ، ص 180 ) ملا هادی سبزواری گوید : مراد از «افق» همان افقِ مبین است که نهایت مقام قلب است و افقِ اعلی که مقام واحدیّت اسمائیّه است ( شرح اسرار ، ص 178 ) ]

 

بیت 3567

لاف و دعوی باشد این پیشِ غُراب / دیگِ تی و پُر ، یکی پیشِ ذُباب

این کلام در نظرِ زاغ ، یاوه و ادعای محض است . چنانکه برای مگس ، دیگِ پُر و خالی فرقی نمی کند . [ غُراب = کلاغ ، زاغ / تی = تهی ، خالی / ذُباب = مگس ]

 

زاغ دو صفت دارد یکی دراز عُمری و دیگری نجاست خواری ( افاضات شفاهی استاد عبدالکریم سروش ) . و این تمثیلی است از آدمیان دنیا پرست و شهوت طلب که همواره خواهانِ زندگانی دراز و غرق شدن در شهوات و ناروایی ها هستند . زاغ در شمارِ پست ترین پرندگان بشمار می رود . چنانکه جاحظ در حیاة الحیوان ، ج 2 ، ص 173 ، می گوید : زاغ از پست ترین پرندگان است و صفت بزرگواری و آزادگی ندارد . او مُردار خوار و نجاست خوار است ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 577 ) و امّا مگس ، تمثیلی است از انسان های کوته بین که نمی توانند مسائلِ روحی را بشناسند . ]

 

بیت 3568

چونکه در تو می شود لقمه گُهَر / تن مَزن چندان که بتوانی به خَور

از آنرو که غذا در وجودِ تو به گوهر مبدّل می شود . از خوردن طعام خودداری مکن . پس تا می توانی بخور . [ تن مزن = شانه خالی مکن ، خودداری مکن ]

 

بیت 3569

شیخ روزی بهرِ دفعِ سوءِ ظن / در لگن قی کرد پُر دُر شد لگن

روزی یکی از مشایخ بزرگ برای زدودنِ بَد گمانی در لگنی استفراغ کرد و آن لگن پُر از مروارید شد .

 

بیت 3570

گوهرِ معقول را محسوس کرد / پیرِ بینا بهرِ کم عقلیِّ مرد

آن شیخ بینا ، گوهر معقول را که درکش برای هر کسی مقدور نبود . به صورتِ محسوس و عینی درآورد تا افرادِ ضعیف الذهن نیز قانع شوند .

 

بیت 3571

چونکه در معده شود پاکت پلید / قفل نِه بر حلق و ، پنهان کُن کلید

اگر تو معده ای داری که هر طعام پاک را پلید و ناپاک می کند . قفلی بر گلویت بزن و کلیدِ آن را نیز پنهان کن . [ قفل نهادن برحلق = کنایه از امساک در طعام و خودداری از پرخوری است ]

 

بیت 3572

هر که در وَی لقمه شد نورِ جلال / هر چه خواهد تا خورد ، او را حلال

ولی کسی که لقمۀ طعام در معدۀ او به نورِ جلالِ حق مبدّل می شود . هر قدر که دوست دارد باید بخورد که این خوردن ها بر او حلال و رواست .

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

خاک پای حافظ در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۲ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱:

بانو روفیا سالهاست بدنبال شما دربه در هستم...لطفا یک پیام در تلگرام بمن بدهیدalief1359@

لطفاااااااا

غلامحسین مرادی قرقانی در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۸۳:

جالب است هوش مصنوعی گویش لری را متوجه نمی شود قبل از ترجمه حقیر، هوش مصنوعی ضمیر لری مو یعنی من را به موی سر ترجمه کرده بود 🤣

shakaib Salik در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۸:

سلام

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:

معانی لغات غزل 

گلبن: نهال گل، بوته گل.
عیش: شادی، خوشدلی.
گلبن عیش: (اضافه تشبیهی) عیش به گلبن تشبیه شده است.
گل عذار: گل چهره.
خوشگوار: خوش طعم، خوش هضم.
اعتبار: عبرت، پند گرفتن، به عبرت در چیزی نظر کردن و قیاس نمودن.
غالیه: بوی خوش مرکب از مشک و عنبر.
غالیه مراد: بوی خوش آرزو.
دم صبح: نفس صبح.
خوش نفس: عطرآگین، بویا.
نافه زلف: (اضافه تشبیهی) زلف به نافه یعنی کیسه مشک آهوی نر ختن تشبیه شده.
حُسن فروشی: به زیبایی تفاخر کردن و بالیدن.
دست زدم به خون دل: کاردم به استخوان رسید، جانم به لب رسید، دستم به خون دل رنگین و آغشته شد.
شمع سحر: شمع سحرگاهی، شمعی که در حال خاموشی و کم نوری است.
خیرگی: خودسری، خودرایی، خیره سری، لجاج، ستیزگی.
لاف زدن: گزافه گفتن.
لاف ز عارض تو زد: لاف برابری با چهره تو زد، ادعای برابری با چهره تو کرد.
زبان دراز: گستاخ.
خازن: خزینه دار.
گنج حکمت: (اضافه تشبیهی) حکمت به گنج تشبیه شده.
حکمت: سخنان پندآمیز، دانش و معرفت.
دون: فرومایه.
طبع سخن گزار: ذوق سخن گویی، قریحه پرورش سخن.

معانی ابیات غزل (۳۹۸)

(۱) گل خوشدلی می روید ساقی گلچهره کجاست؟ باد بهاری می وزد شراب خوشگوار کجاست؟
(۲) هر گل تازه روییده‌یی یادآور گلچهره‌یی است که در خاک خفته است اما گوش شنوا و دیده عبرت گیرنده کو؟
(۳) در مجلس عیش و شادی بوی خوش آرزو و مقصود به مشام نمی‌رسد ای نفسِ خوشبوی سحری بوی معطر زلف یار کجاست؟
(۴) ای باد صبا تاب و تحمل حسن فروشی گل را ندارم و دست به خون دل یازیده و دراز کرده ام برای خاطر خدا! معشوق کجاست؟
(۵) شمع سحری از روی خیره سری لاف برابری با چهره تو زد. دشمن زبان دراز شد. خنجر آبدار کجاست؟
(۶) گفت مگر آرزوی بوسه از لبهای سرخ من نداری؟ گفتم از شوق این آرزو جانم از دست رفت اما کو آن توان و رخصت و اختیار؟
(۷) هر چند حافظ در سخن سرایی خزینه دار گنج دانش و معرفت است اما از غم روزگار فرومایه ذوق سخن‌پردازی ندارد.

شرح ابیات غزل (۳۹۸)

وزن غزل: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن
بحر غزل: رجز مثمّن مطوی مخبون
٭
نزاری قهستانی:

باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو

بوی بنفشه می‌دهد ساقی گلعذار کو
٭
حافظ در بسیاری از موارد تحت تأثیر مضامین لطیف و سخنان سلیس و بلیغ نزاری به آفرینش غزلهای ناب دست زده است و این غزل یکی از آنهاست که مصراع اول بیت مطلع غزل نزاری را تضمین و در مطلع غزل خود گنجانیده و غزل خود را در سالهای آخر عمر خود و تقریباً هم زمان با غزل ۳۹۷، در زمانی که شاه یحیی با موافقت امیر تیمور حاکم شیراز بود سروده و روی سخنش با شاه زین العابدین است.
شاعر در یک فصل بهاری که باد بهار وزیدن گرفته و نهال عیش و شادی در حال شکفتن است از نبودن ساقی و باده گله مند و از دست رفتن همدلان خاطری آزرده دارد و به یاد مجلس بزم و عیش و نوش گذشته در حالت نومیدی زبان به شکایت گشوده و از اینکه به جای نگار محبوب او دیگری مشغول حسن فروشی و جلوه‌گری و بالیدن است رنج می‌برد. این همه گفتگو برای این است که شاه یحیی بخیل و حیله گر، مهار امور را در دست گرفته و پادشاهی که مطابق میل حافظ باشد بر اوضاع مسلط نیست. از این رو حافظ در بیت پنجم خطاب به شاه زین العابدین می‌گوید: یک شمع نیم سوخته لاف برابری با نور جمال تو را می‌زند. کجاست خنجر آبدار و مقراض غیرت که زبان این زبان دراز را ببرد؟
بیت ششم واجد مطلب قابل توجهی است که حافظ با سؤال و جواب آن را بازگو می‌کند. چنین به نظر می‌رسد که حافظ برای تسلط کامل زین العابدین با او تماس داشته و در امر تشجیع او اقداماتی را صورت داده و شاه متقابلاً از او تقاضای مساعدتها و گره گشایی های بیش از حدّ توان او را داشته و به ناچار حافظِ دل افسرده دست به سرودن این غزل زده و از این پیشامد به کنایه در بیت ششم یادآوری می‌کند.
بیت مقطع غزل بوی خستگی از اوضاع و سخن پردازی را به مشام خواننده می رساند. چنین مستفاد می‌شود که در اواخر عمر، حافظ شاعر و مسلط به سخن و سخن پردازی، دیگر چندان دل و دماغی که غزلهای ناب بسراید در خود نمی بیند
شرح جلالی بر حافظ
دکتر عبدالحسین جلالیان

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۳ در پاسخ به حامد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:

کاملا صحیح می فرمایید

یار در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۹ در پاسخ به رضا ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۸:

ممنون خیلی عالی بود. سپاس از شما

۱
…
۲
۳
۴
۵
۶
…
۵۸۱۶