علی احمدی در ۴ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:
معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
ای هم نشینان راه عاشقی بیایید گرهی را از زلف یار باز کنید . گره زلف یار چالش های راه عاشقی است که خود مسئله ها دارد و بحث ها می طلبد . حالا که دور هم در این شب خوش جمع شده ایم با داستان این گره ها این شب را طولانی کنید.
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
دوستان جمع شده اند و خلوت انس ایجاد شده یعنی دوستان اینجا برای موانست خلوت کرده اند و غیر و نامحرم در میان ما نیست برای پیشگیری از حسادت حسودان آیه ان یکاد بخوانید و درها را ببندید تا نامحرمی وارد نشود.
رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
سازهای رباب و چنگ با صدای بلند می گویند که آگاهانه گوش به پیغام کسانی دهید که اهل راز عاشقی هستند و از راز ها خبر دارند.راز، در واقع راز های خلقت و حقیقت جهان است که عاشقان واقعی به دنبال آنند و آن را می یابند.
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
قسم به جان دوست ( معشوق ) که اگر بر لطف کمکی او اعتماد کنید هیچ غمی به شما آسیب نمی زند.
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
عاشق و معشوق با هم تفاوت بسیار دارند. اگر معشوق ناز می کند شما باز هم اظهار نیاز کنید و به خاطر ناز از او دوری نکنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
اولین نصیحت بزرگ جمع این سخن است که از همنشین نامحرم و بدجنس دوری کنید.
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
هر کسی که در این حلقه با عشق زنده نیست و با عشق ورزی زندگی نمی کند حتی اگر نمرده باشد با فتوای من بر او نماز میت بخوانید.از نظر حضرت حافظ معنای زندگی در عشق ورزی خلاصه می شود.« هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش به لب یار دلنواز کنید
اگر حافظ از شما انعامی طلب کرد او را به یار دلنواز حواله کنید . من به لطف آن یار اعتماد فراوان دارم.
علی احمدی در ۴ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳:
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید از یار آشنا سخن آشنا شنید
باد صبا معمولا پیغام یار را به عاشق می رساند لذا با یار آشناست . از طرفی خود یار هم با عاشق آشناست . مخاطب حافظ می تواند یک یار صمیمی باشد که با رویکرد عاشقانه حافظ مورد خطاب قرار گرفته است.
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
می فرماید ای کسی که در زیبایی شاهی هستی نظری به من گدا کن چون گوش من داستانهای بسیاری از لطف های شاهان به گدایان شنیده است.
خوش می کنم به باده مشکین مشام جان کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
مشام جانم را با بوی شراب معطر به مشک خوش می کنم چون جان من از ریاکاران دلق پوش عبادتگاه بوی ریا و دورویی احساس کرده است . نکته جالب این است که بوی شراب را در برابر بوی ریا قرار داده است. حضرت حافظ مرام رندی را به جای تظاهر به عبادت و زهد ریایی قرار می دهد . رند پاک نهاد به جای دورویی و تظاهر به درک معشوق امیدوار است و این درک را با مستی ( هشیاری فراتر ) می طلبد.باده یا شراب بوی معطر حضور یار را برای عاشق رند یادآوری می کند .
سرّ خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
به همین دلیل می گوید عارف واقعی راه خدا که از اسرار الهی آگاه است راز را به کسی نمی گوید ولی باده فروش این راز را می داند . به عبارت دیگر برای کشف راز خداوند باید از باده و مستی ناشی از آن مدد جست.
یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید
و حافظ که خود به گوشه ای از این راز ها دست یافته است به دنبال محرم راز می گردد و می گوید ای خدا کجا محرم رازی پیدا می شود که دلم آنچه گفته و آنچه شنیده را برایش شرح دهد.
اینش سزا نبود دل حق گزار من کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید
سزای دل من این نبود که با وجود حق شناسی نسبت به معشوق غمخوار خود از او سخن ناروایی بشنوم و مورد غضب قرار گیرم.گویا یکی از رازهای راه عاشقی همین عتاب ها و کنایه های معشوق است.از طرفی این عتاب می تواند از کسی مثل شاه باشد که از باده نوشی آشکار حافظ متعجب شده و او را مورد غضب قرار داده است
محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد از گلشن زمانه که بوی وفا شنید
اینکه از درک حضور معشوق محروم می شوم عجیب نیست گل و گلشن وفا ندارد و همیشگی نیست معشوق هم مثل گلزار است که گاهی هست و گاهی نیست و درک حضورش همیشه امکان ندارد.
ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید
ای ساقی بیا چرا که عشق خودش بلند ندا می کند که هرکس از عشق سخن می گوید خودش این قصه را از عشق شنیده است . یعنی کسی می تواند از عشق سخن بگوید که خود راه عاشقی را طی کرده باشد و سختی های این راه را به جان خریده باشد.
ما باده زیر خرقه نه امروز می خوریم صد بار پیر میکده این ماجرا شنید
فقط امروز نیست که در زیر این خرقه پنهانی باده می خوریم آن پیر میکده بارها این ماجرا را شنیده است.به نظر می رسد این غزل در زمانی سروده شده که حافظ در حالت گذار از مرحله صوفی گری و زهد به عاشقی است و هنوز حالتی مردد دارد که گهگاه پنهانی باده می نوشد.
ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
درست است که پنهانی باده می نوشیم ولی بارها می را به همراه صدای سازچنگ نوشیده ایم طوری که آنقدر این صدا بلند بوده که گنبد آسمان هم آن را شنیده است.
پند حکیم محض صواب است و عین خیر فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید
به آن یار صمیمی می گوید پندی که من حکیم به تو می گویم نیک است و در آن خیری نهفته است. کسی که با رضایت و خرسندی آن پند را بشنود خوشبخت خواهد بود.
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس دربند آن مباش که نشنید یا شنید
ای حافظ وظیفه تو این است که دعا کنی . دعا در زبان عربی به معنای فرا خواندن است و اینکه کسی دعا می کند به معنای این است که کسی را فرا می خواند ( مشابه دعوت که هم خانواده همین کلمه است) می گوید تو با پند خود او( آن یار صمیمی که می تواند پادشاه باشد) را فرا بخوان به دنبال آن نباش که شنیده یا نشنیده است.
علی احمدی در ۴ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲:
بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
رایت به معنای عَلَم یا پرچم سیاه است . می گوید بیا که پرچم لشگر شاه منصور رسید. و این مژده پیروزی را ماه و خورشید هم دریافت کرده اند.حضرت حافظ رسیدن دوره سیاسی جدیدی را خبر می دهد که همزمان با روی کار آمدن شاه منصور است.از نظر او این دوره می تواند دوره ای برای خوب زیستن ، خوشدلی گسترش عشق ورزی باشد.دوران زندگی این شاعر بزرگ آنقدر با التهابات سیاسی همراه بود که آرزوی درک چنین دوره ای را داشته است. دوره ایکه امید به خوشدلی و عشق ورزی داشته باشد.حافظ به شاه منصور هم مثل شاه شجاع به چشم یک دلبر قدرتمند که می تواند گسترش راه عاشقی را میسر کند می نگرد.
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
چهره نیکبختی از روی پیروزی نقاب را برداشت یعنی فرصتی برای پیروزی فراهم شد.و این پادشاه که آخر عدل و داد است به فریاد مردم ستمدیده جویای عدالت رسیده است.حافظ برخلاف دینداران عصر خویش در هر زمانی جویای منجی عدالت است و این نقش را در فرد خاصی که در زمان و مکان خاصی در آینده خواهد آمد منحصر نمی داند.
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
در حال حاضر که ماهی چون شاه منصور آمده آسمان هم خوب گردش خواهد کرد یعنی فرصت های خوبی فراهم خواهد شد.حافظ ایجاد بخت نیک یا فرصت های خوب را حاصل سیاست درست زمامداران می داند.در چنین حالتی جهان هم به آرزوهای دل انسانها توجه خواهد کرد و انسانها به رسیدن به آرزوهایشان امیدوارترند.
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
در این بیت دل ودانش به قافله تشبیه شده اند . قافله دل مسیر معرفت را می پیماید و قافله دانش هم به نوعی جویای حقیقت است و هردوی این قافله ها مدعیان دروغین هم دارند که راهزنان این راه هستند.حافظ شاه منصور را مردی می داند که در زمان حکومت وی این مدعیان دروغین ماستهایشان را کیسه می کنند.
به نوعی در این ابیات حافظ آرمانشهر خود را به تصویر می کشد . برقراری عدالت همگانی ، گسترش رفاه و آسایش و مهرورزی و جلوگیری از دخالت افراد غیر متخصص و ناکارآمد.
عزیز مصر به رغم برادران غیور ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید
در این بیت شاه منصور به یوسف پیامبر تشبیه می شود که با وجود حسادت برادران غیرتی اش از چاه بیرون می آید و به اوج ماه رفعت مقام می یابد. نوعی از تقدیر را تصویر می کند . به عبارتی کاری که باید انجام شود ولو غیرممکن به نظر آید به انجام خواهد رسید حتی اگر برخی افراد مانع آن شوند.
کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
دجال کسی است که در برابر منجی آخرالزمان می ایستد.و ملحد به معنای بی دین است صوفی ادعای دینداری دارد ولی از نظر حافظ این فقط یک ادعاست و صوفی بی دین است.در اینجا می گوید آن صوفی مدعی دینداری کجاست که ببیند آن منجی آخر الزمان که دین را در پناه خود می گیرد رسیده است .و به او بگویید تا در آتش حسد و کینه بسوزد.در واقع شاه منصور را منجی می داند که سرزمین را در پناه خود می گیرد مثل منجی آخر الزمان که دین را در پناه خود می گیرد.
صبا بگو که چه ها بر سرم در این غم عشق ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
در این بیت از غم عشق می گوید دو نوع غم در راه عاشقی متصور است یکی غم ناشی از عدم درک حضور یار است دوم غم عدم گسترش عشق ورزی در جامعه . حافظ به درک حضور مجدد یار امیدوار است و آن را در سایه می و مطرب محقق می داند. اما گسترش عشق ورزی در جامعه نیازمند دلبر قدرتمند است . دلبری که هم خودش عاشق باشد و هم دیگران را به این راه دعوت کمند و هم پشتیبان عاشقان باشد و این مسیر را مدیریت کند.به بادصبا می گوید که چه قدر دلم به خاطر غم عاشقی سوزان گشته و آه می کشد.
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
اما اشتیاق به حضور دلبری قدرتمند چون تو مثل آتشی بود که به برگ کاه می رسد و آن را شعله ور می کند. شدت شوق خود را به آمدن شاه با این مبالغه نشان می دهد..
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید
بارگاه قبول یعنی جایی که یار حاضر است عاشق را بپذیرد و خود را به وی نشان دهد. یعنی تجلیگاه معشوق بر عاشق که عاشق در آن قادر به درک حضور معشوق می شود.شاید همان دل دارای قابلیت و شایستگی است که جایگاه حضور معشوق شده است. رسیدن دل به چنین جایگاهی با خوابیدن و تن پروری حاصل نمی شود. حافظ می گوید به جای تن پروری دعا کن و در صبحگاه درسی بخوان تا بتوانی به مقامی برسی که معشوق بر تو تجلی یابد.و او را درک کنی . معشوق نیاز به اثبات ندارد بلکه باید او را درک کرد و حضورش را دید.به عبارت دیگر شرط دعای نیم شبی و درس صبحگاهی دست کشیدن از خواب اضافه در این دو وقت است.
رضا تبار در ۴ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۸ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت بط » حکایت بط:
منظور از بط افراط زاهد و باتقوایی است که ببیشتر به پوسته و ظاهری دین دلبسته اند تا معنا باطنی آن و بیشتر در گیر آداب و رسوم مذهب آنهم در حد افراط هستند. در هر دین و مذهبی مراسمی است که باید بجا آورد و خیلی هم درست است و باید بجا آورد ولی اینها ظاهر کار است و همراه با بجا اوردن این مراسم، باید نیاز درونی و انگیزه و اشتیاق نزدیکی به خداوند هم باشد وگرنه صرف بجا آوردن مراسم بدون انگیزه و اثر مثبت درونی ارزشی ندارد.اثرعبادات و نیایش و تقوا و... باید در عمل انسان نیز اثر و نمود داشته باشد. بعضی از عبادت کنندگان نیز انتظار مادی از خداوند دارند در حالیکه عبادت برای تقویت و رشد معنویت در انسان است
علی احمدی در ۴ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱:
در این غزل روی سخن حضرت حافظ با کسانی است که از جاه ومنزلتی برخوردارند و گویا همیشه در رفاه خواهند بود.حافظ ضمن بیان این نکته که باید به یاد درویشان و عاشقان باشید ، به ناپایداری خوشی های ظاهری دنیا نیز اشاره می کند.
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
حریف یعنی همراه و همکار و هم پیمان و حریف شبانه یعنی کسی که شبها با دیگری برای هدفی خاص همراهی می کند.حافظ به مخاطبان می گوید از من عاشق هم که روزی همراه و هم پیمان شما بودم یاد کنید.چرا که با بندگی خالصانه خود بر گردن شما حقی دارم.
به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید
وقتی با صدای آواز و آهنگ سازهای چنگ و چغانه شادمان و خوش هستید یادی هم از آه و ناله عاشقان درگیر در غم عاشقی کنید.خوشی و شادمانی از خواسته های حافظ است که در چرخه عاشقی ، معمولا با مستی حاصل می شود ولی وقتی عاشق، درد و حسرت عاشقی را احساس می کند آه و ناله می کند و از آنانکه اوضاع خوبی دارند طلب می کند که از او هم یادی کنند.
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
وقتی شراب در رخ ساقی اثر می کند و جلوه او را بیشتر می کند و شما آن را درک می کنید از عاشقان دیگر هم با سرود و ترانه خود یادآوری کنید.
دو نکته مهم در درسهای عاشقانه حافظ در این بیت روشن است. یکی اینکه معشوق هم برای جلوه گری مست می شود به عبارتی مستی، فضایی است که در آن هم عاشق و هم معشوق مست می شوند و به هم می رسند.
نکته دوم این است که مطربی وقتی رخ می دهد که عاشق در حال مستی جلوه آن معشوق مست را درک می کند و به آوازدر می آید.به عبارت کامل تر ابتدا با « می » وارد فضای مستی می شود و پس از درک جلوه ای از معشوق آواز سر می دهد و ترانه می خواند گویا می خواهد حال دلش را شرح دهد .حدیث می و مطرب در اینجا معنا می یابد گویا طی مسیر عاشقی یافتن معنای همین حدیث می و مطرب است و همین است که به زندگی معنا می بخشد.
چو در میان مراد آورید دست امید ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید
منظور از مراد هدف است . نکته بسیار زیبای این بیت اتصال دست امید به هدف است. انسان هرچه قدر هم تلاش کند و همه اسباب لازم برای رسیدن به هدف را فراهم نماید ، اگر امیدوار نباشد به آن هدف نمی رسد.البته ممکن است با امید تنها به هدفش نرسد ولی اگر هم شکست بخورد باز هم با امید است که راه حل دیگری می یابد.حافظ می فرماید وقتی با امید خود به هدف می رسید از زمانی یاد کنید که در میانه راه باهم بودیم و از هم بهره می بردیم.
سمند دولت اگر چند سرکشیده رود ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید
حتی اگر اسب نیکبختی شما سرش بالا باشد و با غرور راه برود با سر تازیانه خودتان از همراهانی چون من یاد کنید.حافظ برای خود نگران نیست . او نیازی به همراهی متمکنان ندارد .او برای آینده نامعلوم و نامطمئن آنها نگران است و لذا می گوید:
نمی خورید زمانی غم وفاداران ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید
شما در این زمان نگران حال ما وفاداران نیستید من نگران هستم که زمانه با شما بی وفایی کند . شما آن زمان را همیشه تصور کنید تا دچارش نشوید.
به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید
پس ای کسانی که در قله شکوه هستید ، از روی لطف و بخشش از حافظ و این خانه اش یادی کنید.
این پیام حافظ فقط برای دولتمندان عصر خود نیست. این یک پیام جاودانه برای همه زمانهاست.او در واقع به همه کسانی که مجذوب هدفی شده اند و به رسیدن به آن امید دارند پیام می دهد که از او یاد کنند.
علی احمدی در ۴ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰:
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید وجه می می خواهم و مطرب که می گوید رسید
ابر ماه اول بهر آمد و باد نوروزی وزید . من مبلغی می خواهم بابت پرداختن برای خرید شراب و و هزینه مطرب . کیست که بگوید این مبلغ خواهد رسید؟
حضرت حافظ برای رسیدن به مستی و درک جلوه یار خواهان شراب است . این موضوع بارها در اشعار او تکرار شده و لازم به توضیح نیست. حدیث می و مطرب در نظر حافظ به گونه ای ارزشمند است که باید بابت آن بهایی بپردازد.
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید
حتی اگر زیبارویان جلوه گری کنند و من از بی چیزی شرمسار بمانم چاره ای نیست. این بار عشق به همراه بی چیزی سخت است و باید تحمل کرد
حافظ همواره به دنبال جاذبه جلوه هاست او حضور شاهدان زیبارو را خریدار است . درک حضور یار نیز قابلیت و استعداد می خواهد و عاشق باید بضاعت این کار را دارا باشد.
قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت باده و گل از بهای خرقه می باید خرید
کسی این قابلیت را به عاشق نمی بخشد در این کار جود و بخشش معنا ندارد پس بهتر است آبروی خود را حفظ کند و برای رسیدن به شراب و مستی درک حضور گل ، از خرقه مایه بگذارد. خرقه نماد همه داشته های عاشق است که آن را فدا می کند تا به مستی حضور یار برسد. از سویی دیگر خرقه نماد همه تعلقات به داشته هاست.. آنچه دارد نباید سبب دلبستگی وی گردد بلکه باید تعلقات را رها کند و از داشته هایش برای رسیدن به خوشدلی در سایه می و مطرب بهره گیرد.
گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید
حتی اگر به امید صبح صادق دعا کند باید امیدوار به فرصت نیک و گشایش در کارهایش باشد .
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ از کریمی گوییا در گوشه ای بویی شنید
چرا که گل این امیدواری را به وی می آموزد چون با لبی پر از هزاران لبخند به باغ می آید گویا احساس کرده که بزرگواری وجود دارد که بتواند استعدادهای عاشق را شکوفا نماید. و او را آماده بهره گیری از می و مطرب کند.
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک جامه ای در نیک نامی نیز می باید درید
وقتی در دنیای عشق و رندی دامنت چاک شد و رسوا شدی و همه از راز تو باخبر شدند نترس .رند باطنش از ظاهر بهتر است پس قید نیکنامی را هم بزن و این جامه نیکنامی برازنده یک رند نیست.
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
وقتی قید نیکنامی را زدی هرچه از حضور یار در حال مستی درک کردی را می گویی . هرچیز لطیفی از لب لعل فام یار شنیدی بدون ترس بازگو می کنی. هرچند که در راه عاشقی از زلف دراز یار ستم ببینی ودچار رنج شوی . بازهم از عشق سخن خواهی گفت.
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
عاشق آنقدر ستم دیده است که اگر سلطان عادلی پیدا نشود و حال او را نپرسد همچنان گوشه گیر می ماند و نباید به آسایش امیدوار باشد . عاشق خیالش راحت نیست و به شرایط نامطمئن عادت دارد.
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد این قدر دانم که از شعر ترش خون می چکید
حافظ می گوید نمی دانم این تیر عاشق کش را چه کسی بر دل حافظ زده است فقط این را می دانم که حتی از شعرهای تر و تازه اش هم خون می چکید و آثار عشق را در آن می توان دید.
علی احمدی در ۴ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹:
در این غزل زیبا و شور انگیز حضرت حافظ بر سختی های راه عاشقی تاکید می کند ولی این غزل مناسب هر انسانی است که به دنبال هدفی بزرگ گام برمی دارد و همه تلاش خود را برای رسیدن به آن هدف به کار می گیرد . حافظ از ما می خواهد که به اهداف خود عاشقانه بنگریم چون خود نیز چنین کرده و از این کار راضی است.
منم که دیده به دیدارِ دوست کردم باز
چه شُکر گویَمَت ای کارسازِ بنده نواز؟
من را ببینید که دوباره دیدار دوست برایم مهیا شده ای خداوند چاره ساز که حواست به بنده هاست تو را چگونه سپاس گویم؟
نیازمندِ بلا گو رخ از غبار مَشوی
که کیمیایِ مراد است، خاکِ کویِ نیاز
نیازمند بلا کسی است که در راهی دشوار راه می پوید بلا و سختی مثل غبار چشمانش را می آزارد ولی او باید بداند که به همین غبار بلا هم نیاز مند است. اگر این سختی ها نباشد او قدر خوشی ها را نخواهد دانست.پس هدف اصلی او باید همین خاک کوی نیاز باشد . او باید در همه حال حتی وقتی به هدف خود می رسد خود را نیازمند حس کند و مسیرش را ادامه دهد و اگر احساس بی نیازی کند سالک واقعی راه نیست .احساس نیاز خودش کیمیاست و هدف اصلی می باشد.
ز مشکلاتِ طریقت عِنان مَتاب ای دل!
که مردِ راه نَیَندیشد از نَشیب و فراز
پس ای دل ، از مشکلات این راه ( راه عاشقی یا هر راه دیگری که به هدفی متعالی ختم می شود) فرار نکن چون اگر مرد راه باشی باید بدانی که این راه هم پستی دارد و هم بلندی .
طهارت ار نه به خونِ جگر کُنَد عاشق
به قولِ مُفتیِ عشقش درست نیست نماز
خون جگر حاکی از رنج شدید در برابر گرفتاری هاست. وقتی در راهی که قدم گذاشته ای عاشقانه به هدف خود بنگری گرفتاری های شدید را هم باید بتوانی تحمل کنی . مفتی عشق یعنی کسی که به عاشق فتوا می دهد چنین می گوید که اصلا برای نماز در این راه باید با خون جگر وضو بگیری و طهارت کنی . در مکتب عشق اوضاع فرق می کند همان خونی که در شرع آلوده کننده محسوب می شود در اینجا پاک کننده است .حضرت حافظ از مفاهیم دینی موجود در جامعه استفاده می کند تا مفاهیم ارزنده خود را بیان نماید . او عشق ورزی را یک آیین و مرام می داند و آن را با قدرت تبلیغ می کند.
در این مقامِ مجازی به جز پیاله مگیر
در این سراچهٔ بازیچه، غیرِ عشق مَباز
و چنین بیتی را می آفریند که در این جایگاه یعنی در این مسیر که برای رسیدن به هدف خود راه می پیمایی که مجازی است یعنی واقعی و همیشگی نیست و خواهد گذشت ، جام می به دست داشته باش. در اینجا جام می چه ارزشی دارد ؟ در مصرع دوم پاسخ را می دهد و می گوید در این دنیا قرار است بازی کنی اینجا بازیچه است و بازی همانگونه که از نامش بر می آید از باختن می آید قرار است تن و جان و همه سرمایه ات را ببازی پس بهتر است چیزی هم در ازای آن به دست آوری و چه چیزی بهتر از عشق ورزی . و برای رسیدن به عشق ورزی باید فراتر از هشیاری مست شوی و این مستی با جام میِ امید فراهم می شود .
تا اینجا ملزومات یک سفر را بیان نموده اول احساس نیازمندی دوم ظرفیت تحمل دشواری ها سوم امید و عشق ورزی .
به نیمبوسه دعایی بخر ز اهلِ دلی
که کِیدِ دشمنت از جان و جسم دارد باز
و چهارمین لازمه طی این راه دشوار این است که از دعای اهل دل غافل نشوی کسانی که رند و پاکدل هستند دعایشان هم مقبول است و مکر دشمنان این راه را از جسم و جان باز می دارند.
فِکَنْد زمزمهٔ عشق در حجاز و عراق
نوایِ بانگِ غزلهایِ حافظ از شیراز
حافظ با فریاد غزلهایش در شیراز در همه دنیا از جمله سرزمین حجاز و عراق زمزمه عشق را پراکنده کرده است.
علی احمدی در ۴ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
در پنج بیت اول مغازله با معشوق است و به یمن موافقت او شکر و سپاس می گوید و در چهار بیت پایانی با خود صحبت می کند.
هزار شُکر که دیدم به کامِ خویشت باز
ز رویِ صدق و صفا گشته با دلم دَمساز
هزاران سپاس که تو را دوباره همانگونه که آرزو داشتم می بینم. طوری که از روی روراستی و بدون غل و غش با دلم همراه و همدم می شوی .در اینجا حضرت حافظ از زمانی سخن می گوید که یار همیشگی اش روی خوش نشان داده و اوضاع مساعد گردیده استاما او دوره سختی عاشقی را از یاد نمی برد و این خود درسی برای عاشقان راستین است که حتی در دوره خوشی نیز سختی را از یاد نبرند.چرا که
رَوَندگانِ طریقت رَهِ بلا سِپَرَند
رفیقِ عشق چه غم دارد از نَشیب و فراز
آنان که در راه عشق گام بر می دارند در واقع به بلا و گرفتاری تن می دهندو اگر رفیق عشق باشند از بالا رفتن ها و پایین آمدن ها غمی ندارند.
غمِ حبیب نهان بِه ز گفت و گوی رقیب
که نیست سینهٔ اربابِ کینه، محرمِ راز
و اگرچه در دوره سختی و هجران غم معشوق را دارند ولی آن را در سینه نگه می دارند و به رقیبان همیشه مراقب نمی گویند چون رقیبان در دل کینه دارند و کسی که کینه دارد محرم اسرار نیست.
اگر چه حُسنِ تو از عشقِ غیر مُستَغنیست
من آن نیَم که از این عشقبازی آیم باز
می فرماید من با روی خوش یا ناخوش تو نیست که در این راه هستم زیبایی تو اگرچه نیازی به عشق ورزی کسی ندارد ولی جلوه این زیبایی به گونه ایست که مرا وادار به عشقبازی می کند و من از این راه برنمی گردم . تاکید بر تاثیر جلوه معشوق در عشق عاشق . کسی به اختیار خود وارد راه عاشقی نمی شود اما آن را با اختیار ادامه می دهد.
چه گویَمَت که ز سوزِ درون چه میبینم
ز اشک پُرس حکایت که من نیَم غَمّاز
به تو از سوز درونم چه بگویم که چه می بینم گفتن کار من نیست اشک من خودش همه چیز را آشکار خواهد کرد تو هم از اشک بپرس.
چه فتنه بود که مَشّاطِهٔ قضا انگیخت
که کرد نرگسِ مستش سیَه به سرمهٔ ناز
از این بیت با خود سخن می گوید وبا هر کسی که در راه عاشقی گام برداشته . این چه بلایی بود که آرایشگر روزگار به پا کرده است. او چشمان مست معشوق را با سرمه ای از ناز سیاه کرده چنین چشمانی دل را می رباید و با ناز می راند.
بدین سپاس که مجلس مُنَوَّر است به دوست
گَرَت چو شمع جفایی رِسَد بسوز و بساز
اما حالا که اوضاع مساعد شده و مجلس با حضور دوست نورانی شده درست است که مثل شمع شده ای و در برابر یار نوری نداری و ستم دیده ای اما بسوز و تحمل کن و به قدر خودت نورافشانی نما.
غَرَض کِرشمهٔ حُسن است ور نه حاجت نیست
جمالِ دولتِ محمود را به زلفِ ایاز
مهم این است که زیبایی ها با کرشمه نمود داشته باشند و جلوه کنند و این جلوه عشق است که کسی چون سلطان محمود را به زلف ایاز راغب می کند وگرنه حکومت او شوکت و زیبایی خود را دارد .باز هم تاکیدی بر جلوه گری معشوق و آغاز راه عاشقی است .
یک نکته ظریف در این غزل این است که به نظر می رسد با نوعی عشق دوجانبه زمینی مواجهیم . گویا عاشق خود جلوه گری هم می کند و این در عشق زمینی دوجانبه مثل دوستی های صمیمی یا حتی روابط عشقی زن و مرد دیده می شود . در این روابط هرچند عاشق ویژگیهای خود را دارد ولی خود نیز برای معشوق جلوه گری می کند و حضرت حافظ از این موضوع غافل نبوده لذا عبارت کرشمه حسن را به کار می برد و از آن به عنوان غرض یا هدف تعبیر می کند به این معنا که این غرض باید تحقق یابد .
غزل سُرایی ناهید صرفهای نَبَرَد
در آن مَقام که حافظ برآورد آواز
و در پایان هم کنایه ای به سیاره ناهید می زند که او را آوازه خوان و نوازنده فلک می دانند و می فرماید وقتی حافظ ترانه می خواند و آواز سر می دهد جایی و نفعی برای ناهید نیست.
فارغ از شرحهایی که دوستان ارائه نمودند حال و هوای این غزل مناسب همه کسانی است که عشقی زمینی و دوجانبه را تجربه می کنند و به سرانجام می رسانند عشقی که با همه دردسرهایش به نتیجه می رسد و عاشق و معشوق در مجلس بزم می نشینند و نتیجه تلاشهایشان را می بینند.و مهم نیست که کدام برترند مهم این است که چه جلوه ای برای هم دارند .
رضا تبار در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت طاووس » قصه رانده شدن آدم از بهشت:
هر که در هر دو جهان بیرون ما
سر فرو آرد به چیزی دون ما
ما زوال آریم بر وی هر چه هست
زانک نتوان زد به غیر دوست دست
هر کس در دنیا و آخرت به چیزی غیر از خداوند تسلیم گردد ما آنرا از او خواهیم گرفت.
********
کل شی هالک الا وجه له الحکم و الیه ترجعون (قصص/ ٨٨)
جز ذات او همه چیز نابود شونده است. فرمان از آن اوست و بسوی او با گردانیده میشوید.
رضا تبار در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت طاووس » حکایت طاووس:
طاووس نماد انسان جاه طلب و مقام طلب است.کسی که برای جاه طلبی و شهرت خودنمایی میکند و منافق است و زبانش با دلش یکی نیست و این زشتی او را نمایان میکند
آمدیم اکنون به طاووس دو رنگ
کو کند جلوه برای نام و ننگ
مولانا
رضا تبار در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت طوطی » گفتگوی خضر(ع) با دیوانهای:
خضر نماد کسی است که زندگی جاویدان را در این جهان یافت و مرد دیوانه عالی مقام نماد بزرگان عرفان است.
رضا تبار در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت طوطی » حکایت طوطی:
طوطی نماد انسانهای متفکر و فلاسفه خوش گفتاری هستند که حرفهای زیبایی از دهانشان بیرون میآید ولی در واقع اینها در زندان تن و مادیات مانده و بدنبال آب حیات(زندگی جاوید) دنیوی هستند.
امیر گیاهچی در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۲:
پرش ضمیر در شعر به اقتضای وزن و از سر ناچاری است مثل پرش ضمیر در این مصراع از حافظ
عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ
یعنی عشق به فریاد تو می رسد
اما در جایی که می توان معنی را بدون پرش ضمیر رساند چه نیازی به این کار هست
من ز دست تو خویشتن بکشم
تا تو دستی به خون نیالایی
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:
غزل عالی عرفانی
نمونه تمام عیار سبک حافظ
من چه گویم؟ که تو را نازکیِ طبعِ لطیف
تا به حَدّیست که آهسته دعا نتوان کرد
رضا تبار در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت بلبل » حکایت بلبل:
بلبل کنایه از انسان و منظور از گل دنیا می باشد.کسانی که به این دنیای دنیای فانی و زود گذر دلبسته هستند. دنیایی که به هر کس چند صباحی روی خوش نشان خواهد داد.
رضا تبار در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت بلبل » حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد:
شهریار نماد خداوند دختر ماهرو نماد این دنیا با چیزهای زیبای درون آن و لذات زود گذر آن است که همه انسانها را شیفته خود کرده و در انتها او را رها میکند.حافظ میفرماید:
مجو درستی عهد از جهان سست بنیاد
این عجوز عروس هزار داماد است
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
یعنی به ظواهر و آرزو های دنیا دل نبند. این توهمات دنیایی هر روز به یکی رو میکند و پس از برباد دادن عمر او سراغ دیگری میرود.
رضا تبار در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۶ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت سیمرغ » حکایت سیمرغ:
در شرح گلشن راز میخوانیم:
همه عالم چو یک خمخانه اوست
دل هر ذره ای پیمانه اوست
*******
هر آن چیزی که در عالم عیان است
چو عکسی از آفتاب آن جهان است
*******
همه عالم ظهور نور حق دان
حق اندر وی ز پیدایی است پنهان
چو آیات است روشن گشته از ذات
نگردد ذات او روشن ز آیات
همه عالم ز نور اوست پیدا
کجا گردد از عالم هویدا
نگنجد نور ذات اندر مظاهر
که سبحات جلالش هست قاهر
احد بصیری در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۶:
کسی که نماز میخونه اگه ذوالفقار سرش بیاد متوجه نمیشه، مثل علی وگرنه نماز مفهومی نداره
شهریار در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:
من یک شعرخوان عام هستم بنابراین درشعر تخصص ندارم و نظراتم هم تخصصی نیستند و چندان موضوعیت ندارند
علی احمدی در ۴ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵: