حمزه حکمی ثابت در ۴ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:
آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید از وی رو متاب
این بیت یادآور سخن شمس تبریزی است که به جناب مستطاب شیخ شهاب الدین عمر سهروردی گفت: «کیف حالُک؟» یعنی احوالات عارفانه ات چگونه است و در کدام مقام عرفانی سیر میکنی؟ شیخ پاسخ داد: «ماه را در تشت میبینم». یعنی مظاهر قدرت و عظمت الهی را در مخلوقات و مصنوعات آن صانع بی چون مشاهده میکنم.شمس به او طعنه زد و گفت: «اگر دُمَل در پس گردن نداری سر بر آسمان کن و ماه را در آسمان بنگر». یعنی با توجهی عمیق و خالصانه به ذات احدیت، معرفت قلبی خود به خداوند را افزایش بده و فقط متوجه ذات و صفات او باش و از ماسوی الله درگذر.
همین اندیشهی شمس را مولانا این گونه بازخوانی میکند:
آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید از وی رو متاب
تفاوت عرفان مولانا با عرفان سعدی در همین جاست. سعدی به تبعیت از استاد خود شیخ شهاب الدین عمر سهروردی از طریق مشاهدهی مظاهر طبیعی و زیبایی های عالم وجود پی به قدرت و عظمت آن صانع بی چون می برد. آنجا که میسراید:
۱. آفرینش همه تنبیه خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
۲. چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان
خط همی بیند و عارف قلم صنع خدا را
۳. تو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم
۴. گویند نظر به روی خوبان
نهیست؛ نه این نظر که ما راست
در روی تو سِرِّ صُنعِ بیچون
چون آب در آبگینه پیداست
اما عرفان مولانا گذر کردن از همه چیز است و رسیدن به ملاقات حضرت حق. او هر دم از فراق محبوب ناله میکند (همچون نی) و هر لحظه آرزوی وصال را در سر میپروراند و روز مرگ را روز وصال و یوم عُرُس نام مینهد، گوش کن:
۱. بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
از نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
۲. به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
مرا به گریه میاور، مگو «دریغ دریغ»
به دام دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»
که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد
۳. از تبتل تا مقامات فنا
پله پله تا ملاقات خدا
۴. ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
خواندهای انا الیه راجعون
تا بدانی که کجاها میرویم
همت عالی است در سرهای ما
از علی تا رب اعلا میرویم
ای کُه هستی ره ما را مبند
ما به کوه قاف و عنقا میرویم
مبنای سلوک مولانا «عشق» است. عشق به مبدأ کل. او هرگز عشق مجازی را مقدمه ورود به عشق حقیقی قلمداد نمیکند و همچون سعدی و سهروردی عشق مجازی را نمیآزماید تا از آن رهگذر به عشق حقیقی دست پیدا کند. او به یکبارگی خودش را در دام بلاها و مصیبتهای عشق ماورایی میاندازد.
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
او عشق را اسطرلاب اسرار الهی میداند. جالب آنکه در فیه ما فیه نیز فرموده است: «آدمی اسطرلاب حق است». پیوند این دو کلام این است که عشق کاری با دل آدمی میکند که همچون اسطرلاب و به تعبیری دیگر همچون جام جهان نما همه اسرار الهی را کشف کند و به عینه همه حقایق هستی را مشاهده نماید. البته مولانا از کشف و شهود عرفانی نیز درگذشته است، آنچه برای او اهمیت دارد انسانیت است و داشتن خلق و خوی پیامبر گونه. معاصران مولانا همین اخلاق پیامبر وارانه را در منش و رفتار او دیدهاند و این معجزه عشق است:
در کف ندارم سنگ من، با کس ندارم جنگ من
بر کس نگیرم تنگ من، زیرا خوشم چون گلستان
پس خشم من زان سر بود، از عالم دیگر بود
این سو جهان آن سو جهان، بنشسته من بر آستان
احمد خرمآبادیزاد در ۴ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۶ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۸ - در مدح سعدالملک وزیر:
واژۀ «ناروان»، مصراع دوم بیت 12
واژۀ «ناروان» (با تلفظ nârvân) در لغتنامه دهخدا (ستون سوم صفحه 22123، مؤسسۀ چاپ و انتشارات دانشگاه تهران، 1377، تهران، ایران)، با علامت پرسش، به معنی انار نیز آمده است. وجود بیتهای زیر، تاییدی است بر چنین معنایی:
1- سوزنی سمرقندی، قصیدۀ 91: وَر اشک من ز جور تو چون ناروان شود/در عشق آن دو لعل چو یکدانه نار باش
3- سوزنی سمرقندی، قصیدۀ 156:
نارون بالا بتی بر نارون خورشید و ماه/ناروان لب لعبتی در ناروان شهد و لبن
در کنار من بُوَد تا در کنار من بُوَد/شهد و شیر و ناروان و ماه و مهر و نارون
4- خواجوی کرمانی، سام نامه، بخش 149: نهاده به رخسار خود ناودان/از آن ناودان ریخته ناروان
5- خواجوی کرمانی، سام نامه، بخش 207: رخ و ابرویش مشتری در کمان/قدح بر لبش، نار بر ناروان
با توجه به پنج مورد بالا–و نیز بیتی که در لغتنامه دهخدا آمده–واژۀ «نارْوان» یعنی «انار» و «دانۀ انار» (مجازاً «لعل»).
به این ترتیب، معنی مصرع یاد شده، کاملا روشن میشود.
همایون در ۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۳:
غزل خردمندانه دل،
دل از آن کسی نیست هرچند هرکسی هم صاحبدل است، دل چون کوه سر به آسمان کشیده است که در گودی و بلندی های آن دل های فراوان در تکاپو هستند
در خرد ایرانی نماد سیمرغ بسیار کلیدی و گرانبهاست ما با رمزگشایی و آشنایی با این نماد است که میتوانیم آماده رسیدن به بالای کوه دل شویم وگرنه با دیگر نمادها تنها پر جان ما به جنبش در میآید که توان کشاندن دل به بالا را ندارد، برای آشنایی با نماد سیمرغ، شهابدین سهروردی و فریددین نیشابوری بسیار کوشیدهاند اما همچنان گشودن معنی این رمز به زندآگاهی شاهنامه وابسته است
همایون در ۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۲:
دل هستی ماست ما در دل هستیم
هستی در آب و گل و یا جای و گاه برای همه چیز است
آدمی بخش فزاینده و سپنتا دارد که جایگاه ویژهای نیاز است برای آن که آنرا دل می نامیم. در آب و گل هرچیزی اندازه خود را دارد، آدمی بی اندازه است
مجتبی عیوض صحرا در ۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷:
شاهنامه آخرش خوشه(دستاورد چیزی پایان آن نمایان میشود! یا خواهیم دید چه میشود!):
چون، فردوسی بزرگ و خردمند با این شاهکار، دوباره فرهنگ ایران زمین را زنده کرده و سرگذشت ایران را یادآوری کرده است و با خواندن آن، هر ایرانی به فرهنگ والای خود میرسد و بخشی از هویت و فرهنگِ دیرپای خویش را بازمیشناسد و همچنین از کارهای او یاد میشود!
پایانِ شاهنامه، پایانِ فردوسی نیست؛ آغازِ جاودانگیِ اوست و در پایان شاهنامه، فردوسی خردمند اینگونه روشنگری می کند:
چو این ناموَرنامه آمد به بُن
ز من روی کشور شود پُر سَخُن
.
از آن پس نمیرم که من زندهام
که تخم سخن من پراکندهام
.
هر آنکس که دارد هُش و رای و دین
پس از مرگ، بر من کند آفرین
.
(( گوشزد زبان شناختی:
همون سُخَن درست هست در چَکامههای دیگر فردوسی بزرگ(قرن۴) ولی در این بیت چون میخواهیم قافیه دار باشد، باید همان "سَخُن" بخوانیم تا با "بُن" هم قافیه شود! و این دیدگاه در پهلوی و اوستا و در زمان ساسانیان بیان شده است:
دگرگونیِ آواییِ "سَخو: saxᵛ" به "سُخ:sux-مانند: پاسُخ" در واژهیِ "سَخوُن >>> سُخن"
بمانندِ: "نَخو:naxᵛ" به " نُخ :nux" در واژهیِ "نَخوُست >>> نُخست" است ))
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۴ - قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمیگشایم هیچ کس را از یاران نمیشناسم کی او من باشد برو:
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
شرح و تفسیر قصه آنکه در یاری بکوفت ، از درون گفت کیست ؟ گفت : منم
خلاصه داستان
شخصی آمد و درِ خانه معشوق خود را زد . معشوق از درون خانه پرسید : کیستی ؟ گفت منم . معشوق گفت : بازگرد . زیرا هنوز تو خامی و هنوز دَم از «من» می زنی و مدّعی عاشقی هم هستی . آن شخص بازگشت و یکسال در فراق یار ، شهر و دیار خود را رها کرد و رفت . پس از یکسال به درِ خانه معشوق آمد و در زد . معشوق از درون خانه پرسید : کیستی ؟ گفت : آن کسی که اکنون پشتِ در ایستاده نیز تو هستی . معشوق گفت : اکنون که تو ، «من» هستی درون خانه آ . آیا می دانی چرا سال قبل تو را به درون خانه راه ندادم ؟ برای اینکه دو «من» در یک خانه نگنجد .
مأخذ این داستان ، حکایتی است که جاحظ در کتاب الحیوان ، ج 1 ، ص 165 آورده است و بخشی از آن در ربیع الاسرار نیز آمده است . شیخ عطار هم این قصه را در مصیبت نامه آورده است .
( قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 30 )
ترجمه حکایتی که جاحظ در کتاب الحیوان آورده است : « عمروبن عبیده در سرایش نشسته بود و درِ خانه را هیچگاه باز نمی گذاشت . در این هنگام کسی درِ خانه او را کوفت . عمرو برخاست و در را به روی او گشود . روزی من نیز به درِ خانه اش آمدم و در را کوفتم . عمرو از درون خانه گفت کیستی ؟ گفتم منم . گفت : من کسی را به نامِ «منم» نمی شناسم . چیزی نگفتم و پشتِ در ایستادم تا اینکه مردی از خراسان آمد و در را به صدا درآورد . عمرو گفت : کیستی ؟ مردی غریب هستم . نزدِ تو آمده ام تا دانش بیاموزم .
عمرو برخاست و در را به روی او گشود . وقتی من در را گشوده یافتم . خواستم از این فرصت استفاده کنم و خود را به درون خانه رسانم که او در را با شدّت به رویم بست . چند روزی را پیرامون آن خانه به انتظار ماندم . سپس با خود گفتم که آن روز بی جهت بر عمرو خشم آوردم . دوباره به درِ خانه رسیدم و در را زدم . عمرو گفت کیستی ؟ گفتم عیسی بن حاضر ، برخاست و در را به رویم گشود .
مولانا در این حکایت نیز می خواهد به سالکین الی الله بگوید که تا آنگاه که وجود موهوم و مجازی باقی است و هنوز کمندِ انانیّت از دست و پای سالک ، گسسته نشده است . نمی توان به حقیقت مطلق ، واصل گردد . باید تعیّنات «من» و «ما» را کنار گذاشت و بر همه عالَم «چار تکبیر» زد تا به کوی حضرت معشوق راه یافت .
شرح و تفسیر بیت 3056
آن یکی آمد درِ یاری بِزَد
/ گفت یارش : کیستی ای مُتَمَد ؟
شخصی آمد و درِ خانه دوستش را به صدا درآورد . دوستش از اندرون خانه پرسید : ای موردِ اعتماد ، تو کیستی ؟ ( مُعتَمَد = کسی که مورد اعتماد باشد )
شرح و تفسیر بیت 3057
گفت : من ، گفتمش : برو ، هنگام نیست
/ بر چنین خوانی مقامِ خام نیست
آن کس که درِ خانه را به صدا درآورده بود گفت : منم . صاحب خانه جواب داد : برو اینک وقتش نیست و شخصِ خامی همچون تو سزاوار این خوان نیست .
شرح و تفسیر بیت 3058
خام را جز آتشِ هَجر و فِراق
/ کی پَزَد ؟ کی وارهاند از نِفاق ؟
آیا شخصِ خام را به جز آتش فراق و هجران ، چیز دیگری می پَزَد ؟ و آیا چیزی جز آتشِ فِراق و هجران می تواند او را از بندِ نِفاق رها سازد ؟ مسلماََ خیر .
شرح و تفسیر بیت 3059
رفت آن مِسکین و ، سالی در سَفَر
/ در فِراقِ دوست سوزید از شَرَر
آن بیچاره رفت و یکسال تمام در آتشِ فِراق یار سوخت . [ شَرَر = اخگر ، آتش که به هوا می جَهد ]
شرح و تفسیر بیت 3060
پخته شد آن سوخته ، پس بازگشت
/ باز گِردِ خانۀ انباز گشت
آن خام ، پس از این مدّت پختگی حاصل کرد و دوباره دور و بر خانه بازگشت .
شرح و تفسیر بیت 3061
حلقه زد بر دَر به صد ترس و ادب
/ تا بنجهد بی ادب لفظی دگر
این بار با بیمِ فراوان و در کمالِ ادب ، درِ خانه را به صدا درآورد . مبادا که حرفی نامعقول و دور از ادب از دهانش خارج شود .
شرح و تفسیر بیت 3062
بانگ زد یارش که : بر در کیست آن ؟
/ گفت : بر در هم تویی ای دلستان
یار از درون خانه فریاد زد : کیستی ؟ کیست که در را می زند ؟ گفت : ای دلبر آنکه پشتِ در ایستاده و حلقۀ در را به صدا درآورده نیز خودِ تویی .
شرح و تفسیر بیت 3063
گفت : اکنون چون منی ، ای من درآ
/ نیست گنجایی دو من را در سرا
یار گفت : اکنون چون «من» هستی . داخل شو . یعنی از آن جهت که دست از خویشتنِ خویش شسته ای و وجودِ خود را در وجودِ من ، فانی ساخته ای بیا درون سرای ، زیرا در یک خانه ، «دو من» نمی گنجد . [ در خانۀ وجود و سرای هستی نیز دوگانگی نیست . بلکه یک وجود واحد ، ساری و جاری است و کثرات ، وجود حقیقی ندارند . بلکه باید ساقط شوند که توحید به معنی اسقاطِ اضافات است . در این ابیات نیز مولانا مبحثِ فنایِ بنده در هستی حق را ادامه می دهد و در ابیات بعدی مثالهایی می آورد حتا اذهان ، این نکته های ظریف را دریابند ]
شرح و تفسیر بیت 3064
نیست سوزن را سَرِ رشتۀ دو تا
/ چون که یکتایی در این سوزن درآ
به عنوان مثال ، سوزن ، یک سوراخ دارد و اگر سرِنخ ، دو تا باشد از سرِ سوزن رد نمی شود . اگر یکتا بودی و عاری از اضافات ، پس درون سوراخِ سوزن شو . یعنی هرگاه از مرحلۀ انانیّت درآمدی و همه چیز را «او» دانستی می توانی به خانۀ وحدت و حقیقت داخل شوی .
شرح و تفسیر بیت 3065
رشته را باشد به سوزن ارتباط
/ نیست در خور با جَمَل سَمّ الخِیاط
رشتۀ نخ وقتی باریک و یکتا باشد با سوزن ارتباط پیدا می کند و در حالی به سوراخ سوزن درمی آید که یکتا باشد . ولی سوراخِ سوزن در خورِ وجودِ شتر نیست . یعنی شتر نمی تواند از آن عبور کند . [ تکبّر شتر معروف است . بنابراین تا وقتی که انسان دچار تکبّر شترگونه است و برای خود وجودی قائل است و خود بینی دارد . شایسته آن نیست که به راهِ باریک و ظریف وحدت گام نهد . مصراع دوم اشارتی است به آیه 40 سوره اعراف « و به بهشت اندر نشوند تا شتر به سوراخ سوزن در شود » و در انجیلِ متّی ، باب 16 ، شماره 24 ، آمده است « عیسی به شاگردان خود گفت : هر آینه به شما می گویم که شخصِ دولتمند به ملکوت آسمان به دشواری داخل می شود . و گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از ورود شخصِ دولتمند در ملکوتِ خدا » ]
شرح و تفسیر بیت 3066
کی شود باریک هستیِ جَمَل ؟
/ جز به مِقراضِ ریاضات و عمل
وجود شتر ، یعنی طبیعت نفسانی آدمی ، کی باریک و ظریف می شود ؟ فقط با قیچی ریاضت و عمل و طاعت . [ قیچی ریاضت و عمل ، رشته ها و اضافات علایق دنیویِ را می بُرد و آدمی را آماده سلوک می گرداند . مراد از هستی جَمَل ، طبیعت نفسانی است که خارِ دنیا می خورد ]
اُشتر آمد ، این وجودِ خارخوار / مصطفی زادی ، برین اُشتر سوار
شرح و تفسیر بیت 3067
دستِ حق باید مر آن را ای فلان
/ کو بُوَد بر هر مُحالی کُن فکان
ای فلانی ، برای آنکه طبیعت نفسانی لاغر و ناچیز شود . باید دستِ مدد حق همراهی کند زیرا قدرت حق تعالی بر هر امرِ محالی تعلّق گیرد . آن را جامۀ هستی می پوشاند . [ امری که از نظرِ محمدود و سطحی ما ، محال می نماید . قدرت و مدد حق ، آن را میسور و ممکن می سازد ]
شرح و تفسیر بیت 3068
هر مُحال از دستِ او ممکن شود
/ هر حَرون از بیمِ او ساکن شود
هر امرِ محالی به دست او جامۀ امکان می پوشد و ممکن می گردد و هر نَفسِ سرکش و طاغی از دستِ قدرت و سطوتِ او رام و رهوار می شود . [ حَرون = ترس و سرکش و چموش ]
شرح و تفسیر بیت 3069
اَکمَه و اَبرَص چه باشد ؟ مُرده نیز
/ زنده گردد از فسونِ آن عزیز
درمانِ کورِ مادرزاد و آنکه دچار بیماری پیسی شده ، برای او بس آسان است . اینکه چیزی نیست حتی مُرده نیز با افسون آن شاهِ وجود و به اقتضای اسمِ مبارک «مُحی» زنده می شود . [ اَکمَه = کور مادرزاد و کسی که عقلش تباه باشد . اَبرَص = کسی که پوستِ بدنش دارای لکه های سفید باشد ، آنکه دچار بیماری پیسی باشد ]
شرح و تفسیر بیت 3070
و آن عدم کز مُرده مُرده تر بُوَد
/ وقتِ ایجادش ، عدم مُضطَر بُوَد
و آن عدم و نیستی که از مُرده هم مُرده تر است . به هنگام پدید آمدنش ، مُسخّر و رام حق است . [ مُضطَر = بیچاره ]
شرح و تفسیر بیت 3071
کُلُ یَومِِ هُوَ فی شأنِِ بخوان
/ مر وَرا بی کار و بی فعلی مدان
آیه 29 سوره الرحمن را همواره بخوان که فرماید : « خدا هر آن به کاری است » و هرگز او را بی کار مدان . [ حق تعالی دائماََ و نو به نو در تجلّی است و در تجلّیات او تکرار و کهنگی نیست . مصراع دوم نقدِ مذهبِ مُعَطّله است که گویند خدا جهان را بیافرید و دیگر با آن کاری ندارد ]
شرح و تفسیر بیت 3072
کمترین کاریش هر روز آن بُوَد
/ کو سه لشکر را روانه می کند
کمترین کارِ خدا در هر روز این است که او سه لشکر را روانه می سازد .
شرح و تفسیر بیت 3073
لشکری ز اَصلاب ، سویِ اُمّهات
/ بهرِ آن تا در رَحِم روید نبات
لشکری از تیره پشتِ مردان به سوی زهدان مادران روانه می سازد تا آنکه در زهدان مادران ، نبات روید . یعنی فرزندانی حاصل شود . [ مولانا لشکر را معادل «جنود» آورده که چند بار در قرآن کریم ذکر شده است و مراد از آن اصناف مخلوقات الهی است . ( اَصلاب = جمع صُلب به معنی تیره پشتِ مردان . اُمّهات = جمع اُم به معنی مادر ) ]
شرح و تفسیر بیت 3074
لشکری ز ارحام ، سوی خاکدان
/ تا ز نرّ و مادّه پُر گردد جهان
و لشکر دیگری از زهدانها به سوی خاک روانه می کند تا دنیا از نر و ماده پُر شود .
شرح و تفسیر بیت 3075
لشکری از خاک زآن سوی اَجل
/ تا ببیند هر کسی حُسن عمل
و لشکری نیز از خاک به سوی مرگ و اجل گسیل می دارد که هر کسی پاداش نیکی کردار خود را ببیند . [ چند بیت بالا مقتبس است به فرمایش حضرت علی (ع) . ( احادیث مثنوی ، ص 32 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3076
این سخن پایان ندارد هین بتاز
/ سوی آن دو یارِ پاک پاکباز
اینگونه سخنان را پایانی نیست . پس هلا به سوی آن دو یار پاکِ پاکباز بشتاب . یعنی برای بیان حالِ آن دو دوستِ خالص عجله کنید .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۱ - در مدح عضد الدوله امیر یوسف برادر سلطان محمود:
ای به کوپال گران کوفته پیلان را پشت
چون گرنجی که فروکوفته باشد بجواز
گرنج= برنج
جواز=هاون
در درخت اشوریک میخوانیم
جواز از من کرند
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:
حکمِ مستوری و مستی همه بر خاتِمَت است
کس ندانست که آخِر به چه حالت برود
حضرت حافظ
چون حُسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی ست
آن بِه که کارِ خود به عنایت رها کنند
حضرت حافظ
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری ست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
حضرت حافظ
تفسیر بیت اول
این بیت ، تلنگری میان بیم و امید است ؛
نه پاکیِ امروز تضمینِ پایانِ خوش است ،
نه لغزشِ امروز نشانهٔ پایانِ ناخوش ! مهم
آن است که در پایان ، دل به کدام سو می رود
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:
در مصراع اول دو کلمه «دولت و ارزانی»کنار هم نشسته است که به نظرم اشتباه است
تجربه به ما میگوید دولت و ارزانی هیچ نسبتی با هم ندارند و «دولت و گرانی»صحیح تر به نظر میرسد!!
دکتر صحافیان در ۵ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷:
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم:
بنده عشقم و از هر دوجهان آزادم(۳۱۷)
آشکارا و بیپرده میگویم و از سخن خویش خرسندم؛ بندگی عشق میکنم و از دو جهان رها و آزاد هستم.
۲- پرنده بوستان بهشتم چگونه شرح جدایی دهم از آن وطن امن؟ و اینکه چگونه در این جهان پر از دام و بلا افتادهام؟!(همان ناله نی بریده شده که ادبیات عرفانی از آن مشحون است: پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی/کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری. دیوان شمس)
۳-فرشتهای ساکن کوی قدس بودم، آدم با گناه نخستین مرا به این ویرانسرا آورد(خرابآباد: متناقضنما- ایهام: کل بیت زبان حال ابلیس ر.ک.مقاله زبان حال ابلیس در بیتی از حافظ.سجاد آیدانلو. نشریه پژوهشهای ادبعرفانی پاییز ۱۳۹۷-۳۸)
۴- سایه درخت بهشت، دلبری حوریان و کنار حوض کوثر را به شوق کوی تو فراموش کردم.
۵- بر صحیفه دلم جز الف که یادآور قامت زیبای توست نوشته نیست. آری حرف دیگری استادم به من نیاموخت(الف کنایه از آستان احدیت، رمز رهایی از تعلقات و منشا همه حروف-چند نسخه: یار)
۶- ستاره اقبالم را هیچ منجمی نشناخت. خدایا از مادر دهر با کدام طالع به جهان آمدهام؟(خاص بودن روح خداجوی)
۷- از آن زمان که بنده درگاه میکده عشق شدم هر لحظه غمی جدید به من تبریک میگوید(غم عشق، زاینده و شیرین است و عاشق درمانش را نمیخواهد)
۸- مردمک چشمم پیوسته خون دل میخورد و این اندوه بیپایان سزاوار من است که دل به فرزند دلبند آدمیان دادهام(خانلری:میخورد خون دلم مردمک چشم و سزاست)
۹- معشوق من چهره حافظ را با زلفهای زیبایت از اشک پاک کن وگرنه این سیل پیاپی اساس هستیام را خواهد برد.
آرامش و پرواز روح
Fateme Zandi در ۵ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۷ - تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون:
به نام او
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانیبیت 4120
نعرۀ لاضَیر بشنید آسمان
چرخ ، گویی شد پیِ آن صُولَجانحتی آسمان نیز فریاد « زیانی نیست » را شنید و فلک در برابر آن چوگان به صورتِ گویی غلطان درآمد . [ صَولَحان = چوگان / لاضیر = اشاره است به قسمتی از آیه 50 سورۀ شعرا « ساحران گفتند: (از این دار و قتل به ما) هیچ زیانی نخواهد رسید چون (بعد از مرگ) به سوی خدای خود باز میگردیم » ]
بیت 4121
ضربتِ فرعون ما را نیست ضَیر
لطفِ حق غالب بُوَد بر قهرِ غیرساحران گفتند : ضربۀ فرعون هیچ زیانی به ما نمی رساند . زیرا لطفِ حضرت حق بر قهرِ غیرِ حق چیره است . [ ضیر = ضرر ، ضرر رساندن ]
بیت 4122
گر بدانی سِرِّ ما را ای مُضِلّ
می رهانیمان ز رنج ای کوردلای گمراه کننده و ای کوردل ، اگر رازِ درونِ ما را بدانی . ما را از رنج رها خواهی کرد . یعنی کشته شدن ما به دستِ تو نه تنها زیانی به ما وارد نمی سازد بلکه تو ما را از زندانِ دنیا و ماتمکدۀ این جهان نجات می دهی . [ عارفان نیز چون حلاوت عالمِ مجرّدات را چشیده اند . فنای جسم را راهی به سویِ سعادتِ ابدی و نجات سرمدی می بینند . ]
بیت 4123
هین بیا زین سو ببین کین اَرغَنون
می زند با لَیتَ قَومی یَعلَمُونبهوش باش و بیا به این طرف ببین که اَرغنون این نغمه را می نوازد . « کاش قوم من می دانستند » [ در مصراع دوم قسمتی از آیه 26 سوۀ یس تضمین شده است . « آنگاه که به او (حبیب نجار) گفته شد : به بهشت اندر آی ، گفت : ای کاش قوم من ( سبب آمرزش و نجات مرا ) می دانستند » ]
اَرغنون = آلتی بوده است در موسیقی که مردم یونان و روم بکار می بردند . و آن را در قدیم با سه مَشکِ بزرگ از پوستِ گاو میش می ساختند و روی این مَشک ها نی هایی مسین و یا رویین و یا زرین که در فواصل معین دارای سوراخ هایی بود سوار می کردند ( مفاتیح العلوم ، ص 225 ) .
بیت 4124
داد ما را فضلِ حق فرعونیی
نه چو فرعونیت و مُلکت فانییدهشِ حضرت حق به ما نیز سلطنتی عطا فرموده است . اما نه از نوعِ آن سلطنت و حکومت تو که زوال پذیرد . [ ساحران می گویند : حق تعالی به ما مُلکِ ابدی و سلطنت سرمدی عطا کرده است که آن را زوالی نیست . ]
بیت 4125
سر بر آر و مُلک بین زنده و جلیل
ای شده غِرّه به مصر و رودِ نیلای مفتون مصر و رودِ نیل ، یعنی ای فرعونی که به سلطنت مصر و سیطره بر رودِ نیل مغرور شده ای . سَرت را بلند کن تا سلطنتِ زنده و پُر شکوهِ الهی و معنوی را ببینی . یعنی از مُلکِ حقیرِ دنیا که همچون زندان است دل برکن تا جهان لایتناهی را ببینی و آن وقت متوجه شوی که ما به چه سلطنتی دست یازیده ایم .
بیت 4126
گر تو تَرکِ این نَجِس خرقه کُنی
نیل را در نیلِ جان غرقه کُنیاگر تو از خرقۀ آلودۀ جسم و جسمانیّات دست برداری . رودِ نیل را در نیلِ جان غرق خواهی کرد . [ «نیلِ جان» کنایه از سلطنت الهی است . پس اگر آدمی به جلوه های دنیوی توجه نکند به شرافتی مُشَرّف شود که عظمت صدها سلطنت دنیوی در مقابل آن هیچ محسوب گردد . ]
بیت 4127
هین بدار از مصر ای فرعون دست
در میانِ مصرِ جان صد مصر هستای فرعون ، دست از مُلک و سلطنت مصر بردار که در میانِ مصر جان ، صد مصر وجود دارد .
بیت 4128
تو اَنَا رَبُّ همی گویی به عام
غافل از ماهیّتِ این هر دو نامتو به عوام النّاس می گویی من پروردگارم . اما از حقیقتِ این دو نام ( من و پروردگار ) بی خبری . [ طبق مفاد آیه 24 سورۀ نازعات ، فرعون گفت که من برترین پروردگار شما مردم هستم . در حالیکه نه حقیقت «من» را فهمید و نه حقیقت «رَب» را . زیرا اگر حقیقت «رَب» را درک می کرد هیچگاه از خلق نمی ترسید و اگر حقیقتِ «من» را می فهمید مقیّد به جسم و جانِ حیوانی نمی شد . ]
بیت 4129
رَبّ بر مربوب کی لرزان بُوَد ؟
کی اَنَادان بندِ جسم و جان بّوَد ؟رَب ( = پروردگار ) چگونه ممکن است که از مربوب ( = پروریده ، آفریده ) بترسد ؟ یعنی تو پروردگار نیستی چرا که از موسی می ترسی . آن کسی که حقیقتِ «من» را می داند چگونه ممکن است که اسیرِ جسم و جانِ حیوانی شود .
بیت 4130
نَک اَنَا ماییم رَسته از اَنا
از اَنایِ پُر بلایِ پُر عَنااکنون بدان که ما (ساحرانِ مؤمن به خدای موسی) مظهرِ حقیقتِ منِ الهی هستیم . چرا که از قید و بندِ انانیّت مخلوق رهیده ایم . همان انانیّتی که آکنده از بلاهای پُر رنج و تَعَب است . [ مراد از اولین «اَنا» ، منِ الهی و انانیّت حقانی است . ساحران می گویند چون ما از قید و بندِ انانیّت مخلوق رَسته ایم به منِ الهی پیوسته ایم و مظهر حق شده ایم .
مولانا دعوی خدایی فرعون و فرعون صفتان را از «اناالحق گفتن» منصور حلّاج و شطحیات بایزید مستثنی می کند چنانکه در مثنوی به کرّات این تمییز صورت گرفته است . دعوی فرعونی بواسطۀ تقیّد به روح حیوانی است و شطحیات عارفانه بواسطۀ رَستن از مرتبۀ نازل بشری . ]بیت 4131
آن اَنایی بر تو ای سگ شُوم بود
در حقِ ما دولتِ محتوم بودای سگ سیرت ، آن اِنانیّت برای تو ناخجسته بود . در حالی که همان برای ما دولتی مسلّم بود . یعنی ای فرعون دعوی اناالحقِ تو ناشی از نَفسِ امّاره بود . لیکن در مورد ما سعادتی معنوی بود . زیرا ما کلاََ محوِ ذاتِ الهی شده ایم . این اوست که منِ بشری ما را ربوده و یکسره در خود مستهلک کرده است .
بیت 4132
گر نبودت آن آنایی کینه کش
کی زدی بر ما چنین اِقبالِ خَوش ؟اگر این اِنانیّتِ کینه توز تو نبود . کی ممکن بود که چنین سعادت خوبی به ما روی آورد ؟ یعنی با انتقام گیری تو ، ما از محبسِ دنیا خلاص می شویم و به مُلکِ سرمدی می پیوندیم . پس خودخواهی انتقام گیرانۀ تو ما را به اقبال جاودان می رساند .
بیت 4133
شکرِ آن کز دارِ فانی می رهیم
بر سرِ این دار پندت می دهیمسپاس خدا را که از سرای فانیِ دنیا نجات پیدا می کنیم . و بالایِ چوبۀ دار به تو نصیحت می کنیم .
بیت 4134
دارِ قتلِ ما ، بُراقِ رَحلَت است
دارِ مُلکِ تو غرور و غَفلَت استچوبۀ داری که ابزار قتل ماست در واقع بُراقِ سفر ماست . مرکز استقرار تو ( ای فرعون ) غرور و بی خبری است . یعنی ما با خرقه تهی کردن به سعادت اُخروی می رسیم ولی تو همچنان بندیِ غرور و غفلتی . [ رَحلَت = کوچیدن ، سفر کردن / دارِ مُلک = پایتخت ، در اینجا مرکز استقرار / بُراق = مرکوب خاص حضرت رسول اکرم (ص) در شب معراج بود . طریحی آن را از مادۀ «برق» دانسته و می گوید به خاطر سرعتِ برق آسای آن ، بدین نام موسوم گشته است ( مجمع البحرین ، ج 5 ، ص 138 ) ]
بیت 4135
این حیاتی ، خُفیه در نقشِ مَمات
و آن مَماتی خُفیه در قشرِ حیاتاین حیات ، یعنی حیاتِ معنوی در قالبِ مرگ پوشیده شده است و آن مرگ ، یعنی زندگانی حیوانی در پوششی از حیات پنهان شده است . [ ظاهربینان حیاتِ ظاهری را حیاتِ حقیقی می پندارند و با تمام قوا به سویِ آن می شتابند . غافل از اینکه به مَهلَک می تازند . ]
بیت 4136
می نماید نور ، نار و نار ، نور
ورنه دنیا کی بُدی دارالغروردر این جهان ، نور به صورت آتش ، و آتش به صورت نور جلوه می کند . و اِلّا دنیا کی به سرای غرور وصف می شد ؟ [ دارالغرور = دنیا ]
بیت 4137
هین مکن تعجیل ، اوّل نیست شو
چون غروب آری ، بر آ از شرقِ ضَوبهوش باش مبادا شتاب کنی . نخست به مقام فناء برس و چون غروب کردی از مشرقِ نورانی طلوع کن .
منظور بیت : در گفتن اناالحق شتاب مکن . زیرا اول لازم است که جنبۀ بشری و فرعونی خود را در حقیقتِ «الله» ذوب کنی و به مقام فناء برسی و چون از همۀ جهات ، نفی خودبینی کردی . آنگاه شمسِ حقیقت از مشرقِ وجودِ تو طالع گردد . پس ظهورِ منِ الهی مستلزم فنای منِ بشری توست .
بیت 4138
از اَنایی اَزل دل تنگ شد
این اَنایی سرد گشت و نَنگ شددل از انانیّت ازلی حیران شد . یعنی دلِ عارفِ بِالله از حقیقتِ منِ الهی متحیّر شد و انانیّت بشری سرد و رسوا گردید . یعنی موجودیتِ کاذب در برابر وجودِ حقیقی رنگ باخت و به مغاکِ فناء رفت . [ دَنگ = احمق ، ابله ، گیج ]
بیت 4139
زآن اَنایِ بی اَنَا خوش گشت جان
شد جَهان او از اَناییِّ جهانجانِ آدمی از انانیّتِ عاری از خودبینی های بشری زیبا می گردد و جانِ او به حدّی به صفا و لطافت رسید که از انانیّتِ دنیایی جهید .
بیت 4140
از اَنَا چون رَست ، اکنون شد اَنا
آفرین ها بر اَنایِ بی عَناآدمی چون از من های کاذب رها شود به منِ حقیقی می رسد . آفرین ها بر این منِ عاری از رنج و تعبی که ناشی از گرفتار شدن به منِ کاذب است .
بیت 4141
کو گُریزان و ، اَنایی در پی اش
می دود چون دید وی را بی وی اشاو می گریزد و انانیّت به دنبالش و چون انانیّت ، او را بی خویش بیند به دنبالش می رود . یعنی هرگاه انسان از منِ کاذب خود پاک و مبرّا شود . منِ الهی بدو روی بنماید .
بیت 4142
طالبِ اویی ، نگردد طالبت
چون بمُردی طالبت شد مَطلبتتا وقتی که طالبِ اویی . او طالبِ تو نمی شود . اما همینکه مُردی . مطلوبِ تو طالبت می شود . یعنی شرطِ طلب هویّت الهی ، فانی کردن وجود مجازی است . [ تا وقتی که منِ کاذبِ خود را محو نکرده باشی نمی توانی خود را طالبِ خقیقتِ الهی بدانی هر چند که در لفظ ، دعوی آن را داشته باشی . ]
بیت 4143
زنده یی ، کی مُرده شُو شُوید تو را ؟ طالبی کی مَطلبت جُوید تو رابرای مثال ، تا وقتی که زنده باشی کی ممکن است که مُرده شور تو را بشوید ؟ همینطور تا وقتی که (فقط به زبان) طالبِ وجودِ حق باشی . چگونه ممکن است که حق تو را طلب کند ؟ [ عبدالله تُستَری (عارف قرن سوم) در بیان مقام تَوَکّل گفت : چنان باش که میّت در دست غسّال . یعنی باید در برابر حضرت حق از وجودِ کاذبِ خود کاملاََ فانی شوی . ]
بیت 4144
اندرین بحث ار خِرَد رَه بین بُدی
فخرِ رازی رازدانِ دین بُدیدر این بحث اگر عقلِ جزیی می توانست راهِ حق را ببیند . امام فخر رازی بر اسرار دین وقوف پیدا می کرد . [ مولانا در این بیت امام فخر رازی را هم مدح می کند و هم قدح . از یک طرف او را اعقلِ عقلا می داند و از طرف دیگر وی را در فهمِ فنای عارفانه قاصر می شمرد . ]
بیت 4145
لیک چون مَن لَم یَذُق لَم یَدرِه بود
عقل و تخییلات او حیرت فزوداما چون در مَثَل گفته اند که : « حلوای تنتنانی تا نخوری ندانی » عقل و خیالات او ، حیرت و سرگشتگی او را بیشتر کرد . [ لَم یَذُق لَم یَدرِه = ضرب المثلی است در عربی یعنی « هر که نچشد نداند » در فارسی ضرب المثلی با این مضمون است که معنی آن را در شرح مصراع اوّل آوردیم . ]
منظور بیت : درکِ مقامِ فناء و احوالِ عارفانه یافتنی است نه آموختنی . چنانکه مثلاََ طعمِ نمک را کسی درمی یابد که آن را بچشد و اِلّا از طریق توصیف کسی به شوری نمک یا شیرینی عسل پی نمی برد . اگر درکِ احوال عارفانه آموختنی بود امام فخر رازی که در عقلیّات یگانۀ دوران بود آنرا درک می کرد . ولی دیدیم که در مرتبۀ آراء عقلی و اوهام و خیالات نظری توقف کرد . ]
بیت 4146
کی شود کشف از تفکّر این اَنا ؟
آن اَنا مکشوف شد بعد از فناکی ممکن است که این «من» با تفکّر درک شود . یعنی ممکن نیست که منِ حقیقی و هویّتِ الهی را با مطالعه و خِردورزهای بوالفضولانه فهم کرد . بلکه باید شخص به سلوک عملی پردازد . آن «من» یعنی منِ حقیقی و هویّت الهی فقط بعد از رسیدن به مقامِ فنای فی الله حاصل می شود .
بیت 4147
می فتد این عقل ها در اِفتقاد
در مَغاکیِّ حُلول و اتّحادزیرا این عقولی که فقط امور جزیی را می بیند در طول بررسی و جُستارِ خود به گودالِ حلول و اتّحاد می افتد . [ اِفتقاد = جُستن چیز گم شده / حلول و اتّحاد = شرح بیت 1737 دفتر دوم ]
بیت 4148
ای اَیازِ گشته فانی ز اقتراب
همچو اختر در شعاعِ آفتابای ایازی که از شدّتِ قرب به حضرت حق به مقام فناء رسیده ای . درست مانند ستاره ای که در پرتوِ آفتاب محو می شود . [ اِقتراب = نزدیکی جُستن ]
بیت 4149
بلکه چون نطفه مُبَدَّل تو به تن
نه از حُلول و اتّحادی مُفتَتَنبلکه توان گفت که فنای تو در حق در این تمثیل بیان می شود . تو همچون نطفه به بدن مبدّل شده ای نه آنکه مفتونِ حلول و اتحاد شوی . ( مُفتَتَن = شیفته ، فریفته ، مفتون ) [ مولانا می گوید فنای فِی الله علّتی خارجی و بروت ذات ندارد . یعنی اینطور نیست که ناگهان امری حادث شود و جسم شخص منعدم گردد . بلکه فناء سیری استکمالی و درون ذات است . چنانکه مثلاََ نطفه با حرکت جوهری و اِنشراحِ قوا و استعدادهای نهفتۀ خود به انسانی کامل مبدّل می گردد . ]
بیت 4150
عفو کن ، ای عفو در صندوقِ تو
سابقِ لطفی ، همه مسبوقِ توببخش ای کسی که بخشش در خزانۀ کرَمِ توست . تو در لطف بر همه کس پیشی داری . و همۀ اهلِ لطف در اظهار لطف دنباله رو تو هستند . یعنی صفت لطف را از تو گرفته اند .
بیت 4151
من که باشم که بگویم : عفو کن ؟
ای تو سلطان و خلاصۀ اَمرِ کُنای پادشاه و زبدۀ مشیّتِ تکوینی ، من کیستم که به تو بگویم بندگانِ عاصی را عفو کُن . ( اَمرِ کُن = اشاره است به آیه 117 سوره بقره . « و چون آفریدن چیزی را اراده فرماید . به محضِ اینگه گوید : موجود باش ، پس موجود شود . » [ ولیِّ خدا در خصوص شفاعت مُجرمان به حضرت حق عرضه می دارد : در جایی که تو خود مخزنِ لطف و سرچشمۀ صفایی من کیستم که بیایم و به تو بگویم عاصیان را عفو کن . پس مقام شفاعت نیز لطف دیگری است که تو به این بندۀ ناچیز عطا فرموده ای . ]
بیت 4152
من که باشم که بُوَم مَن با مَنَت ؟
ای گرفته جمله من ها دامنتای کسی که همۀ «من» ها دست به دامان لطف و عنایت تو شده اند . من کیستم که با منِ تو هستی یابم ؟ یعنی ای خدایی که همۀ هستی از تو پیدا شده و هر موجودی از وجودِ تو کسوتِ هستی یافته است . من کیستم که مدعی شوم که به وجودِ بیکران تو پیوسته ام و به بقای تو باقی شده ام ؟
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ وفات تورانشاه (میل بهشت = ۷۸۷):
چنین فرمود چت جی پی تی:
این بیت یک معمای تاریخی (مادهٔ تاریخ) است؛ یعنی با حساب حروف و ابجد، سال وفات یک شخص را به دست میآورند.
معنی سادهٔ مصراع اول: آن کسی که گرایش و میلش به دیدن و گفتنِ حق بود.
در مصراع دوم، شاعر میگوید برای پیدا کردن سال وفات آن شخص، عبارت «میل بهشت» را به حساب ابجد بگیر.
حساب ابجد کبیر:
م = ۴۰
ی = ۱۰
ل = ۳۰
ب = ۲
ه = ۵
ش = ۳۰۰
ت = ۴۰۰جمع: ۴۰ + ۱۰ + ۳۰ + ۲ + ۵ + ۳۰۰ + ۴۰۰ = ۷۸۷
پس «میل بهشت» = ۷۸۷ و احتمالاً سال وفات شخص موردنظر ۷۸۷ هجری قمری است.
یعنی بیت به شیوهٔ مادهتاریخ میگوید: سال وفات او را از عبارت «میل بهشت» استخراج کن.
علی شیرزادی در ۵ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص):
خاتم الانبیا بودن و به قول خود سعدی تتمه ی دور زمان بودن را در این بیت
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد
شیخ اجل، راستین فرموده است و این همان خاتم سلیمانی و مقام انسان الکامل است
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۳:
چو طاووسی به او هر نقشی آوردم نیاوردم
احمد خرمآبادیزاد در ۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۸ - در مدح سعدالملک وزیر:
به استناد فرهنگ فارسیِ تاجیکی (محمدجان شکوری و همکاران، فرهنگ معاصر، سال 1385، تهران، ایران)، واژۀ «زَجّاج» دارای معنیهای زیر است:
1-آیینهگر، شیشهگر و 2-آیینه فروش، شیشه فروش
بنابراین، «زَجّ» در مصرع دوم بیت شماره 12 باید به معنی «شیشه» باشد.
HRezaa در ۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷:
درود بر همزبانان گرامی
در مسیر عرفان به شخصی که تازه پای در مسیر نهاده و شوق و ذوق زیادی از خود نشان میدهد «پسر» میگویند، دقیقا نقطه مقابل «پیر»
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷۴:
دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را
شد جهان پیر همان روز که ما پیر شدیم
صائب تبریزی
گر چه بی قدرم ، ولی از دیده چون غایب شوم
همچو ماه عید مردم جستجویم می کنند
صائب تبریزی
ناتمامان ، چون مه نو ، یاد من خواهند کرد
از نظر روزی که چون خورشید ناپیدا شوم
صائب تبریزی
ابراهیم احمدی در ۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷:
این غزل را میشود در چند لایه خواند. در سطح نخست، حافظ از زیبایی و بینیازی معشوق سخن میگوید؛ اما در خوانش عرفانی، «تو» دیگر صرفاً یک معشوق انسانی نیست، بلکه میتواند حقیقت مطلق، جمال الهی، حقیقت وجود، یا محبوبی باشد که تمام هستی در برابر او رنگ میبازد. در این خوانش، «جان»، «آینه»، «نرگس»، «زلف»، «خرابات»، «خانقاه»، «خون جگر» و حتی «کفر» همه زبان نمادین دارند.
۱. «روشنیِ طلعتِ تو ماه ندارد / پیشِ تو گُل، رونقِ گیاه ندارد»
ظاهر بیت این است که چهرهٔ تو آنقدر روشن است که ماه در برابرش چیزی نیست و گل در حضور تو زیبایی خود را از دست میدهد.
اما معنای عمیقتر این است که وقتی حقیقتِ اصیل آشکار شود، زیباییهای فرعی دیگر استقلالی ندارند. ماه خودش نور ندارد و نورش را از خورشید میگیرد؛ در خوانش رمزی، هر زیباییِ آفریدهشده در برابر جمال سرچشمه، تنها انعکاس است. گل هم اگرچه زیباست، اما در حضور «اصل زیبایی» دیگر به چشم نمیآید.
یعنی سالک وقتی برای لحظهای با حقیقت روبهرو میشود، چیزهایی که پیش از آن برایش نهایت زیبایی بودند، ناگهان کوچک میشوند. نه اینکه ماه و گل زشت شده باشند؛ بلکه معیار زیبایی عوض شده است. پردهای کنار رفته و انسان اصل را دیده است.
۲. «گوشهٔ ابرویِ توست منزلِ جانم / خوشتر از این گوشه، پادشاه ندارد»
«گوشهٔ ابرو» در زبان عرفانی فقط یک عضو صورت نیست. «گوشه» میتواند نشانهٔ کنج خلوت، پناه، تجلی و مقام قرب باشد. حافظ میگوید جان من در همین گوشه سکونت کرده است.
نکتهٔ بسیار لطیف اینجاست که میگوید پادشاه هم جای بهتری از این ندارد. یعنی تمام قدرت، سلطنت و جهان در برابر یک لحظهٔ قرب به محبوب بیارزش میشود. آنچه انسان معمولاً «بلندترین مقام» میداند، در برابر «قرب» پایینتر است.
از این منظر، حافظ جایگاه عرفانی را با قدرت تعریف نمیکند، با نزدیکی تعریف میکند. ممکن است کسی بر جهانی حکومت کند، اما از حقیقت دور باشد؛ و ممکن است عاشقی در «گوشهٔ ابرو»ی محبوب پنهان باشد و از همهٔ پادشاهان غنیتر باشد.
۳. «تا چه کُنَد با رخِ تو دودِ دلِ من / آینه دانی که تابِ آه ندارد»
«دود دل» همان اندوه، اشتیاق و سوز درونی عاشق است. «آینه» نیز نماد دل است؛ دلی که باید حقیقت را منعکس کند.
اما آینه تحمل این آه را ندارد. یعنی دلِ انسان برای تحمل شدت تجلی حقیقت ساخته نشده است. وقتی حقیقت در برابر دل قرار میگیرد، همان دل کوچکی که میخواست آن را ببیند، زیر شدت آن میشکند.
یک معنای بسیار عمیقتر هم وجود دارد: آینه زمانی صاف است که چیزی از خودش ندارد؛ اما «دود آه» آن را تیره میکند. پس عاشق میان دو چیز گرفتار است: از یک طرف میخواهد محبوب را ببیند، و از طرف دیگر سوز عشق خودِ او را از دیدن بازمیدارد.
انگار حافظ میگوید: برای دیدن حقیقت باید آینهٔ دل صاف شود، اما خودِ عشق گاهی آنقدر شدید است که همین آینه را میسوزاند.
۴. «شوخیِ نرگس نگر که پیشِ تو بشکفت / چشمْ دریده، ادب نگاه ندارد»
نرگس نماد چشم است. نرگس وقتی در برابر محبوب میشکفد، چنان به او خیره میشود که ادب را کنار میگذارد.
در خوانش عرفانی، این میتواند نماد عقل و ادراک انسانی باشد. وقتی حقیقتی فراتر از اندازهٔ انسان ظاهر میشود، دستگاه فهم انسان میخواهد همهچیز را درک و تصرف کند؛ به آن خیره میشود، میخواهد محصورش کند و بشناسد.
اما حقیقت الهی با نگاه عادی قابل تصرف نیست. بنابراین «چشمدریدگی» میتواند اشاره به جرئتِ بیش از حدِ ادراک انسانی در برابر راز باشد.
انسانِ عارف در نهایت میفهمد که در برابر حقیقت، همیشه جایی برای «سکوت» و «حیرت» باقی میماند.
۵. «دیدم و آن چشمِ دلْسیه که تو داری / جانبِ هیچ آشنا نگاه ندارد»
اینجا محبوب دارای چشمی «دلسیه» است؛ چشمی که حتی به آشنایان نگاه نمیکند.
در معنای عرفانی، حقیقت به کسی امتیاز شخصی نمیدهد. حقیقت با تعلقات من و تو معامله نمیکند. اینکه من خودم را «آشنا» بدانم، هیچ ضمانتی برای قرب نیست.
آدمی گاهی تصور میکند چون سالها عبادت کرده، مطالعه کرده، تجربهٔ عرفانی داشته یا خود را «اهل معنا» میداند، پس باید مورد توجه قرار گیرد. حافظ این تصور را میشکند.
محبوب برای «خودپندارهٔ معنوی» انسان هم امتیاز قائل نیست. حتی ممکن است کسی ظاهراً بسیار نزدیک باشد، اما از حقیقت دور؛ و دیگری که خود را هیچ نمیداند، به حقیقت نزدیکتر باشد.
۶. «رَطلِ گرانم ده ای مریدِ خرابات / شادیِ شیخی که خانقاه ندارد»
این یکی از رادیکالترین ابیات غزل است.
«خانقاه» میتواند نماد نهاد رسمی عرفان، ظاهر دینداری، مقام، عنوان و نظم اجتماعیِ معنویت باشد؛ در مقابل، «خرابات» جای بیخودی، رهایی از خودنمایی و شکستن غرور معنوی است.
حافظ میگوید جامی سنگین به من بده؛ شادیِ آن «شیخی» را میخواهم که دیگر خانقاه ندارد.
یعنی چه؟
یعنی معنویت واقعی جایی آغاز میشود که انسان حتی از هویت معنوی خودش هم دست بکشد. تا وقتی کسی میگوید «من عارفم»، «من شیخم»، «من اهل سلوکم»، هنوز «من» در میان است.
خرابات، در این معنا، محل خراب شدن همین «منِ معنوی» است.
۷. «خون خور و خامُش نشین که آن دلِ نازک / طاقتِ فریاد دادخواه ندارد»
«خون خوردن» یعنی رنج را در خود نگه داشتن و شکایت نکردن.
اما چرا؟
چون حقیقت و عشق، با منطق دادخواهی انسانی سازگار نیست. عاشق نمیتواند بگوید: «من این همه رنج کشیدم، پس باید به من پاداش بدهی.»
اینجا حافظ به یک اصل عرفانی نزدیک میشود: عشقِ واقعی معامله نیست.
اگر عاشق بگوید «من چنین کردم، پس تو نیز باید چنین کنی»، عشق تبدیل به قرارداد میشود. بنابراین باید «خون خورد» و خاموش نشست؛ نه از سر بیعدالتی، بلکه از این فهم که در ساحت عشق، منطق طلبکار و بدهکار فرو میریزد.
۸. «گو برو و آستین به خونِ جگر شوی / هر که در این آستانه راه ندارد»
هرکس در این آستان راه ندارد، باید با «خون جگر» برود.
«آستانه» در زبان عرفانی، مرز میان منِ انسانی و حقیقت است.
اما چرا خون جگر؟
چون عبور از آستانهٔ حقیقت با آسودگی ممکن نیست. انسان باید بسیاری از دلبستگیهایش، غرورش، خودبینیاش و تصویری را که از خودش ساخته است، از دست بدهد.
بنابراین «خون جگر» تنها رنج کشیدن نیست؛ هزینهٔ دگرگون شدن است.
کسی که حاضر نیست چیزی از «خود» را از دست بدهد، به آستانه نزدیک میشود اما وارد نمیشود.
۹. «نی منِ تنها کشم تَطاولِ زلفت / کیست که او داغِ آن سیاه ندارد؟»
حافظ میگوید فقط من نیستم که از زلف تو رنج میبرم؛ چه کسی است که از این زلف سیاه زخمی نخورده باشد؟
«زلف» یکی از پیچیدهترین نمادهای عرفانی است. میتواند نماد کثرت، حجاب، پیچیدگی جهان و چیزی باشد که حقیقت را هم میپوشاند و هم عاشق را گرفتار میکند.
عاشق حقیقت میخواهد محبوب را ببیند، اما درست همان چیزی که او را مجذوب میکند، گاهی حجابی میان او و محبوب میشود.
دنیا هم همینطور است: از یک طرف تجلی محبوب است و از طرف دیگر حجاب محبوب.
بنابراین همه گرفتار «زلف» هستند؛ یعنی همه در شبکهٔ این جهان، خواستنها، تعلقات، زیباییها و رنجها اسیرند.
۱۰. «حافظ اگر سجدهٔ تو کرد مکن عیب / کافرِ عشق ای صنم گناه ندارد»
این بیت کلید بسیاری از ابیات قبلی است.
«کافر عشق» از نظر ظاهری پارادوکس است؛ اما حافظ عمداً آن را میآورد. یعنی عشقِ حقیقی از مرزهای معمول و قراردادهای ظاهری عبور میکند.
«صنم» نیز در سطح عرفانی میتواند تصویر زیبایی باشد که انسان را از خودش بیرون میآورد.
سجدهٔ حافظ در اینجا سجدهٔ یک فرد به یک بتِ سنگی نیست؛ بلکه میتواند نماد تسلیم کامل در برابر حقیقتی باشد که عاشق تمام وجودش را در برابر آن از دست داده است.
و عبارت «گناه ندارد» یعنی در قلمرو عشق، معیارهای معمول دگرگون میشوند. عاشق دیگر با معیار «من چه کردم؟» زندگی نمیکند؛ پرسش اصلی این است که آیا هنوز منی باقی مانده که ادعای مالکیت و اختیار کند؟
اما اگر بخواهیم کل غزل را در یک معنا جمع کنیم
این غزل در عمق خود دربارهٔ ویران شدن «من» در برابر حقیقت محبوب است.
ابتدا محبوب چنان عظیم است که ماه و گل در برابرش بیاهمیت میشوند. سپس جان عاشق در گوشهای از وجود او پناه میگیرد. بعد آینهٔ دل از شدت آه میشکند. چشم عقل میخواهد حقیقت را ببیند اما در برابر آن بیادب و ناتوان میشود. سپس حافظ حتی خانقاه و مقام معنوی را کنار میگذارد. میگوید در عشق، نه ادعای آشنایی فایده دارد، نه طلبکاری، نه عنوان شیخی، نه حتی آبروی ظاهری.
و سرانجام میرسد به اینجا:
اگر برای رسیدن به حقیقت لازم باشد «منِ عاقل»، «منِ مؤمن»، «منِ عارف»، «منِ محترم» و حتی «منِ پاک» را کنار بگذارم، باید کنار بگذارم.
در این نگاه، «خرابات» جایی بیرون از انسان نیست؛ خرابات، ویران شدن خانهای است که انسان از «من» برای خودش ساخته است.
و به نظرم زیباترین حرکت غزل همین است:
از ماه و گل شروع میکند،
به ابرو و چشم میرسد،
به آه و خون جگر میرسد،
خانقاه را خراب میکند،
و در پایان حتی مفهوم «گناه» را در برابر عشق زیر سؤال میبرد.یعنی غزل آرامآرام همهٔ تکیهگاههای شخصیت را از انسان میگیرد تا فقط عشق باقی بماند.
و شاید بتوان تمام غزل را در یک جمله خلاصه کرد:
تا وقتی چیزی از «من» باقی مانده، عاشقی ناقص است؛ عشقِ کامل آنجاست که عاشق حاضر شود خودش را ببازد و محبوب را بیابد.
اگر بخواهیم یک قدم عمیقتر برویم، حتی میشود نشان داد که هر یک از «ماه، گل، ابرو، آینه، نرگس، چشم سیاه، خرابات، خانقاه، خون جگر، زلف و سجده» در این غزل دقیقاً نماد کدام مرحله از سلوک عرفانی است؛ آن خوانش، غزل را تقریباً به یک نقشهٔ کامل سیر و سلوک تبدیل میکند.
حسین آدینه برندق در ۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
در تأملی بر غزل «زان یار دلنوازم»:
حافظ در این غزل، هنرمندانه «شکایت» را در لفافهٔ «شُکر» میپیچد و از همین تناقضنماییِ اولیه، نگاه رندانهاش را نسبت به عشق و یار آشکار میکند. «بیمُزد و مِنَّت» بودنِ خدمت، اشارهای است به نااهلیِ طرف مقابل که نه قدرِ وصلت میداند و نه ارزشِ حضور را. اما حافظ در ادامه، خود را هم از این بازی کنار نمیگیرد؛ او میداند که «دستِ طلب» بردن به درگاه یار، خود نوعی خودفریبی است، چراکه «هر کس که رو به تو آرد، محتاجتر شود». در واقع، شاعر با زبانی طنزآلود و تلخ، به این نتیجه میرسد که گله از یار، نه راهی به وصال دارد و نه گرهی از دل میگشاید؛ بلکه جز «افسوس» و «حسرت» حاصلی ندارد. این فضای تأسفبار از بیوفایی و سنگدلیِ یار، مرا به یاد روزگار خودم و نااهلیِ کسانی انداخت که از نظر من «یولداش» (همراه و رفیق) بودند، اما در عمل، چیزی جز خستگی و ناکامی برایم به ارمغان نیاوردند. گویی حافظ در این غزل، پیشدرآمدی بر تمام گلایههایی است که من در شعر زیر از دل برآوردهام:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Sənə yoldaş dedim amma çıxarın olmadı yoldaş
Etmədin əhdə vəfa, etibarın olmadı yoldaş
سنه یولداش دئدیم آما چیخارین اولمادی یولداش
ائتمدین عهده وفا، اعتبارین اولمادی یولداش
به تو گفتم رفیق، اما در عمل هیچ سودی نداشتی؛ به عهد خود وفا نکردی و هیچ اعتباری نداشتی رفیق!Başıma hər nə gəlib bir-bə-birindən xəbərun var
Zahirən coşə də gəldun, buxarun olmadı yoldaş
باشیما هرنه گلیب بیر به بیریندن خبرون وار
ظاهراً جوشه ده گلدون، بخارون اولمادی یولداش
از تکتکِ آنچه به سرم آمده خبر داری؛ ظاهراً به جوش هم آمدی، ولی بخاری ازت بلند نشد رفیق!Neçə yol çöpləmişəm daşları yoldaş qabuğundan
İndi bağlı yoluma bir açarun olmadı yoldaş
نچه یول چوبلهمیشم داشلاری یولداش قابوغوندان
ایندی باغلی یولوما بیر آچارون اولمادی یولداش
چند بار سنگها را از پیشِ پایِ تو جمع کردم؛ حالا برای راهِ بستهام یک کلید هم نداشتی رفیق!Xərcledim hər nə gələndə əlimə minnəti yoxdu
Vəli növbət sənə gəldi, azarun olmadı yoldaş
خَرجلدیم هرنه گلنده الیمه منتی یوخدو
ولی نوبت سنه گلدی، آزارون اولمادی یولداش
هر چه به دستم رسید بدون منت خرج کردم؛ وقتی نوبت به تو رسید خودت را به ناداری زدی رفیق!Heyf olsun səni bağban kimi mən gündə becərdim
Meyvəni xalqa verib burda barun olmadı yoldaş
حِیِف اولسون سنی باغبان کیمی من گونده بِجَردیم
میوهنی خالقا وِریب بوردا بارون اولمادی یولداش
حیف که مثل باغبان هر روز تو را پروردم؛ میوهات را به خلق دادی و اینجا ثمری نداشتی رفیق!Ildırım tək səsini göylərə saldun hara çatdı
Bir ovuc sən yağışa infacarun olmadı yoldaş
ائلدیریم تک سسیوی گویلره سالدون هارا چاتّی؟
بیر اووج سن یاغیشا انفجارون اولمادی یولداش
صدایت را مثل صاعقه به آسمانها انداختی، به کجا رسید؟ حتی برای یک مشت باران هم انفجار نداشتی رفیق!Nanəcibdir deyəcəksən bu şeirdən sonra şair
Bu qədər qeyməyə abdux xiyarun olmadı yoldaş
نانجیبدیر دیهجکسن بو شعیردن سورا شاعر
بو قدر قیمهیه آبدوغ خیارون اولمادی یولداش
بعد از این شعر خواهی گفت که شاعر نانجیب است؛ برای این همه قیمه، آبدوغخیاری هم نداشتی رفیق!Yazda gül, yayda biraz kölgə, payız bir təzə yel
Olmadun heç biri sən qışda qarun olmadı yoldaş
یازدا گول، یایدا بیراز کولگه، پاییز بیر تزه یِل
اولمادون هیچ بیری سن قیشدا قارون اولمادی یولداش
در بهار گل، در تابستان اندکی سایه و در پاییز کمی باد خنک؛ تو هیچکدام از اینها نشدی و در زمستان هم برفی نداشتی رفیق!Düşdüm əllərdən ələ, qudula dağdan yuxarı
Görüb inkar eldun, heç damarun olmadı yoldaş
دوشدوم اَللردن اَله، قودولا داغدان یوخاری
گوروب انکار اِلدون، هیچ دامارون اولمادی یولداش
از این دست به آن دست افتادم، تا بالای کوه دنبالم کردند؛ تو این قضیه را دیدی ولی انکار کردی، هیچ رگ غیرتی نداشتی رفیق!Dostları boşla yapış şeirdən Adine amandı
Şeirdən ayrı güman ruzgarun olmadı yoldaş
دوسلاری بوشلا یاپیش شعریدن آدینه آماندی
شعریدن آیری گمان روزگارون اولمادی یولداش
آدینه دوستان را رها کن و به شعر سرودن مشغول باش و دیگر تمام؛ به گمان من، تو به جز شعر، هیچ روزگار دیگری نداشتی رفیق!«پیش از این، در حاشیهای بر قطعهٔ شماره ۲۳ حافظ، غزل «مرگ هم خسته است » را در همین فضا سرودم. اینک «یولداش» روایتی دیگر از همان دلگرفتگی است.
«غزل یولداش» را در اینستاگرام مشاهده فرمایید؛
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۷: