گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲:

رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست

ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی

صائب تبریزی 

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی 

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲:

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

▫️غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی. ص ۸۷۵

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰۸:

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی، ره دور نیست

یک‌قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی. ص ۸۷۵

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰۸:

رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست

ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی

صائب تبریزی 

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی 

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰:

از سفر کردن ظاهر، نشود کار تمام

هر که در خویش سفر کرد تمام است اینجا

تا در آتشکده دل نگدازی صائب

دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۰:

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی 

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

«تحمیق»

واژه بسیار غریبی است 

به هیچ وجه شاعرانه نیست و در بدنه بیت خوش نمی‌نشیند و بیرون میزند

حتی بیرون از شعر هم زمخت است

او مرا تحمیق می‌کند!

چه می‌کند تو را؟

تحمیق!

بسیار ناخوش است

 

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

جهان و کارِ جهان جمله هیچ بَر ...

تنها کسانی می‌توانند به چنین نگاهی برسند که گاهی از خویش و از جهان پیرامون خویش بیرون بیایند و نگاهی از بیرون به کار جهان بیندازند

واقعیت این است که بسیاری از انسانها از داشتن چنین نگاهی محروم هستند یا توانایی چنین نگاهی به عالم را در خود تقویت نکرده اند

البته این هیچ بودن به معنای بی اعتباری یا زودگذر بودن است نه به معنای پوچ بودن به آن معنای بی معنا که برخی مکتبهای پوچ‌گرا و نهیلیسم قائل هستند

 

بزرگمهر در ‫۲ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۶ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:

برگ بی‌برگی گرامی، 

تفسیر های زیبایی از شما در این حاشیه‌ها دیدم، که به سبک استاد عزیز پرویز شهبازی صورت گرفته، اما بردن همه غزلهای حافظ در این قالب هم کم لطفی به حافظ و بیشتر از آن به سبک ابدایی استاد است.این کار لطف غزل و لطف روش گنج حضور را ضایع میکند.

لطفا دقت بفرمایید.

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱:

سرگذشت عجیب بابافغانی شیرازی

تاریخ ولادت بابافغانی شیرازی معلوم نیست، ولی وفات او را در ۹۲۵ هجری نوشته اند. زادگاه او شیراز بوده و در آغاز عمر به کارگری اشتغال داشته و گفته اند که به همین مناسبت در آغاز شاعری تخلص او «سکّاکی» بوده است[۱] ولی هیچ شعری با این تخلص از او دیده نشده و در دیوان اشعارش همه جا تخلص او «فغانی» است.

 

بابافغانی در اواسط عمر از شیراز به هرات رفت. هرات در آن روزگار بزرگترین مرکز شعر و ادب فارسی بود و کسانی چون عبدالرحمن جامی، اهلی تُرشیزی، هاتفی، بنائی، هلالی و بسیاری دیگر از ادبا و شعرای آن زمان در دربار سلطان حسین میرزا بایقرا و در اطراف وزیر علم دوست و هنر پرورش، امیرعلی شیر نوائی گرد آمده بودند. ولی فغانی در هرات اقبالی نیافت و شاعران خراسان شعر او را نپسندیدند، و چنان شد که در آن اوقات هر که شعری می گفت که به نظر ایشان معیوب یا نامطبوع یا خالی از صنایع بدیعی بود، می گفتند که «فغانیه» گفته است.[۲]

 

فغانی از هرات به آذربایجان سفر کرد و در تبریز به خدمت سلطان یعقوب آق قوینلو (حک: ۸۸۳ـ۸۹۶) پسر اوزون حسن که مردی ادب پرور بود، درآمد و مورد محبت و التفات او قرار گرفت و به «بابای شعرا» ملقب شد.[۳]

 

در دوران حیاتِ سلطان یعقوب، فغانی همواره با او بود و در سفرها و لشکرکشی ها همراهیش می کرد. گفته اند که در یکی از جنگها دیوان اشعار بابافغانی به غارت رفت و ناچار به برادر خود که در شیراز بود نامه نوشت و از او خواست که هر چه از اشعارش که در آنجا بدست می آید گردآورد و به تبریز بفرستد. ولی به گفته تقی الدین اوحدی در عرفات العاشقین، دیوانی که امروز در دست است بعد از مرگ او فراهم آمده و معلوم نیست که اشعاری که او خود گردآورده بوده چه شده است.

 

پس از مرگ سلطان یعقوب در ۸۹۶ ق، اوضاع آذربایجان آشفته شد و شاعران و هنرورانی که در دربار او گردآمده بودند، پراکنده شدند. بابافغانی مسلماً تا دوران حکومت رستم بیگ (پسر مقصودبیگ و نواده اوزون حسن) در تبریز بوده، زیرا جلوس او را (۸۹۷ ق) تهنیت گفته، ولی ظاهراً پس از این دوران به زادگاه خود بازگشته است. اگر آمدن او به تبریز بعد از جلوس سلطان یعقوب در ۸۸۳ ق. و بازگشتش از تبریز بعد از مرگ رستم بیگ در ۹۰۲ ق. بوده باشد، مدت اقامتش در آذربایجان بیش از هفده سال بوده است.

 

بابافغانی در آغاز دوران شاه اسماعیل صفوی از شیراز به خراسان سفر کرد و در ابیورد ساکن شد، ولی در اواخر عمر به مشهد رضوی رفت و در آنجا ظاهراً مفلوج شد و در ۹۲۵ ق. درگذشت.[۴]

 

بابافغانی مال و مکنتی نداشته و از قید تعلقات آزاد بوده و زندگی را به عشرت و شادخواری می گذرانده است. تذکره نویسان عموماً از میخوارگی او سخن گفته اند، ولی چنین به نظر می رسد که در سالهای آخر عمر توبه کرده و از این عادت رهایی یافته است.[۵]

ادامه دارد

https://wiki.ahlolbait.com/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۷:

برآرم در لحد آهی که آتش در ملک گیرد

اگر باشد به جز اسرار عشق از من سؤال او

عرفی شیرازی

ای نکویان که در این دنیایید

یا از این بعد به دنیا آیید

این که خفته است در این خاک منم

ایرجم ، ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهانست اینجا

یک جهان عشق نهانست اینجا

عاشقی بوده به دنیا فن من

مدفن عشق بُوَد مدفن من

ایرج میرزا

به سراغ من اگر می آیید نرم

و آهسته بیایید مبادا که ترک

بردارد چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن‌ همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی‌ دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان‌ فرسا‌ست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد‌ مسکین است

پروین اعتصامی

همه را سوی عدم خواهد برد

تا که بر توسن گیتی زین است

بس برفتند چو ما پیش از ما

تا که بر توسن گیتی زین است

دو بیت منسوب به پروین اعتصامی 

که در کتابهای شعر پروین اعتصامی موجود

نیست و تنها روی سنگ قبر ایشون حک شده

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

استاد شهریار

پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد

الحذر از دود آه اژدها آسای من

گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان

دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری

وحشی بافقی 

نگذارید که بی باده بمانم گاهی

نگذارید که از سینه برآرم آهی

تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم

نگذارید که بی باده سرآید نفسم

همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

عاقبت مست و خرابم ز می ناب کنید

راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید

بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از خوب رز یاقوتی

هر که پرسید که مرده است جوابش بکنید

از می خالص انگور خرابش بکنید

مزد غسال مرا سیر شرابی بدهید

مست مست از همه جا حال خرابی بدهید

بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید

اندرون دل من یک قلم تاک کنید

به نمازم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالین سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت

علی اصغر وفادار استهبانی

روز مرگم همه را مست کنید از می ناب

باده نوشید فراوان همگی مست و خراب

بهر آمرزش من ، میکده خیرات کنید

بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب

شب ختمم نه کسان جامه خود را بدرند

نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند

واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع

مرده شور ِهمه مرده خوران را ببرند

جمله سیمین بدنان رقص کنان ناز کنند

حیف زیبایی‌ شان است لچک باز کنند

همه اموال مرا میکده‌ای باز کنند

آنقدر مست نمایند که پرواز کنند

باورم نیست به رکعت که سراسر عدد است

سر ِ خود را و خدا ،جنس ِکلاه از نمد است

پارسی نزد خداوند نمازم خوانید

که خداوندِ جهان، جمله زبانها بلد است

این بهشتی که بگویند مرا مفت گران

که زموسیقی و از می خبری نیست در آن

شاهکارا تو به میخانه بمان زانکه بهشت

هم کشیده ست به گند از ِقبَل آقایان

شاهکار بینش پژوه

شعری که به حافظ نسبت میدهند ولی مطمئن نیستم و از طرفی منبع اصلی و شاعر شعر را نیز نیافتم(آلبوم آیین مستان خلیل عالی نژاد):

من از آنکه گردم به مستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۱ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۶ - این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام:

برآرم در لحد آهی که آتش در ملک گیرد

اگر باشد به جز اسرار عشق از من سؤال او

عرفی شیرازی

ای نکویان که در این دنیایید

یا از این بعد به دنیا آیید

این که خفته است در این خاک منم

ایرجم ، ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهانست اینجا

یک جهان عشق نهانست اینجا

عاشقی بوده به دنیا فن من

مدفن عشق بُوَد مدفن من

ایرج میرزا

به سراغ من اگر می آیید نرم

و آهسته بیایید مبادا که ترک

بردارد چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن‌ همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی‌ دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان‌ فرسا‌ست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد‌ مسکین است

پروین اعتصامی

همه را سوی عدم خواهد برد

تا که بر توسن گیتی زین است

بس برفتند چو ما پیش از ما

تا که بر توسن گیتی زین است

دو بیت منسوب به پروین اعتصامی 

که در کتابهای شعر پروین اعتصامی موجود

نیست و تنها روی سنگ قبر ایشون حک شده

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

استاد شهریار

پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد

الحذر از دود آه اژدها آسای من

گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان

دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری

وحشی بافقی 

نگذارید که بی باده بمانم گاهی

نگذارید که از سینه برآرم آهی

تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم

نگذارید که بی باده سرآید نفسم

همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

عاقبت مست و خرابم ز می ناب کنید

راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید

بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از خوب رز یاقوتی

هر که پرسید که مرده است جوابش بکنید

از می خالص انگور خرابش بکنید

مزد غسال مرا سیر شرابی بدهید

مست مست از همه جا حال خرابی بدهید

بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید

اندرون دل من یک قلم تاک کنید

به نمازم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالین سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت

علی اصغر وفادار استهبانی

روز مرگم همه را مست کنید از می ناب

باده نوشید فراوان همگی مست و خراب

بهر آمرزش من ، میکده خیرات کنید

بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب

شب ختمم نه کسان جامه خود را بدرند

نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند

واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع

مرده شور ِهمه مرده خوران را ببرند

جمله سیمین بدنان رقص کنان ناز کنند

حیف زیبایی‌ شان است لچک باز کنند

همه اموال مرا میکده‌ای باز کنند

آنقدر مست نمایند که پرواز کنند

باورم نیست به رکعت که سراسر عدد است

سر ِ خود را و خدا ،جنس ِکلاه از نمد است

پارسی نزد خداوند نمازم خوانید

که خداوندِ جهان، جمله زبانها بلد است

این بهشتی که بگویند مرا مفت گران

که زموسیقی و از می خبری نیست در آن

شاهکارا تو به میخانه بمان زانکه بهشت

هم کشیده ست به گند از ِقبَل آقایان

شاهکار بینش پژوه

شعری که به حافظ نسبت میدهند ولی مطمئن نیستم و از طرفی منبع اصلی و شاعر شعر را نیز نیافتم(آلبوم آیین مستان خلیل عالی نژاد):

من از آنکه گردم به مستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » شمارهٔ ۱۶ - بر سنگ مزار:

برآرم در لحد آهی که آتش در ملک گیرد

اگر باشد به جز اسرار عشق از من سؤال او

عرفی شیرازی

ای نکویان که در این دنیایید

یا از این بعد به دنیا آیید

این که خفته است در این خاک منم

ایرجم ، ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهانست اینجا

یک جهان عشق نهانست اینجا

عاشقی بوده به دنیا فن من

مدفن عشق بُوَد مدفن من

ایرج میرزا

به سراغ من اگر می آیید نرم

و آهسته بیایید مبادا که ترک

بردارد چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن‌ همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی‌ دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان‌ فرسا‌ست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد‌ مسکین است

پروین اعتصامی

همه را سوی عدم خواهد برد

تا که بر توسن گیتی زین است

بس برفتند چو ما پیش از ما

تا که بر توسن گیتی زین است

دو بیت منسوب به پروین اعتصامی 

که در کتابهای شعر پروین اعتصامی موجود

نیست و تنها روی سنگ قبر ایشون حک شده

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

استاد شهریار

پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد

الحذر از دود آه اژدها آسای من

گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان

دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری

وحشی بافقی 

نگذارید که بی باده بمانم گاهی

نگذارید که از سینه برآرم آهی

تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم

نگذارید که بی باده سرآید نفسم

همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

عاقبت مست و خرابم ز می ناب کنید

راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید

بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از خوب رز یاقوتی

هر که پرسید که مرده است جوابش بکنید

از می خالص انگور خرابش بکنید

مزد غسال مرا سیر شرابی بدهید

مست مست از همه جا حال خرابی بدهید

بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید

اندرون دل من یک قلم تاک کنید

به نمازم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالین سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت

علی اصغر وفادار استهبانی

روز مرگم همه را مست کنید از می ناب

باده نوشید فراوان همگی مست و خراب

بهر آمرزش من ، میکده خیرات کنید

بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب

شب ختمم نه کسان جامه خود را بدرند

نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند

واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع

مرده شور ِهمه مرده خوران را ببرند

جمله سیمین بدنان رقص کنان ناز کنند

حیف زیبایی‌ شان است لچک باز کنند

همه اموال مرا میکده‌ای باز کنند

آنقدر مست نمایند که پرواز کنند

باورم نیست به رکعت که سراسر عدد است

سر ِ خود را و خدا ،جنس ِکلاه از نمد است

پارسی نزد خداوند نمازم خوانید

که خداوندِ جهان، جمله زبانها بلد است

این بهشتی که بگویند مرا مفت گران

که زموسیقی و از می خبری نیست در آن

شاهکارا تو به میخانه بمان زانکه بهشت

هم کشیده ست به گند از ِقبَل آقایان

شاهکار بینش پژوه

شعری که به حافظ نسبت میدهند ولی مطمئن نیستم و از طرفی منبع اصلی و شاعر شعر را نیز نیافتم(آلبوم آیین مستان خلیل عالی نژاد):

من از آنکه گردم به مستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۷۹:

برآرم در لحد آهی که آتش در ملک گیرد

اگر باشد به جز اسرار عشق از من سؤال او

عرفی شیرازی

ای نکویان که در این دنیایید

یا از این بعد به دنیا آیید

این که خفته است در این خاک منم

ایرجم ، ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهانست اینجا

یک جهان عشق نهانست اینجا

عاشقی بوده به دنیا فن من

مدفن عشق بُوَد مدفن من

ایرج میرزا

به سراغ من اگر می آیید نرم

و آهسته بیایید مبادا که ترک

بردارد چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن‌ همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی‌ دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان‌ فرسا‌ست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد‌ مسکین است

پروین اعتصامی

همه را سوی عدم خواهد برد

تا که بر توسن گیتی زین است

بس برفتند چو ما پیش از ما

تا که بر توسن گیتی زین است

دو بیت منسوب به پروین اعتصامی 

که در کتابهای شعر پروین اعتصامی موجود

نیست و تنها روی سنگ قبر ایشون حک شده

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

استاد شهریار

پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد

الحذر از دود آه اژدها آسای من

گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان

دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری

وحشی بافقی 

نگذارید که بی باده بمانم گاهی

نگذارید که از سینه برآرم آهی

تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم

نگذارید که بی باده سرآید نفسم

همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

عاقبت مست و خرابم ز می ناب کنید

راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید

بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از خوب رز یاقوتی

هر که پرسید که مرده است جوابش بکنید

از می خالص انگور خرابش بکنید

مزد غسال مرا سیر شرابی بدهید

مست مست از همه جا حال خرابی بدهید

بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید

اندرون دل من یک قلم تاک کنید

به نمازم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالین سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت

علی اصغر وفادار استهبانی

روز مرگم همه را مست کنید از می ناب

باده نوشید فراوان همگی مست و خراب

بهر آمرزش من ، میکده خیرات کنید

بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب

شب ختمم نه کسان جامه خود را بدرند

نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند

واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع

مرده شور ِهمه مرده خوران را ببرند

جمله سیمین بدنان رقص کنان ناز کنند

حیف زیبایی‌ شان است لچک باز کنند

همه اموال مرا میکده‌ای باز کنند

آنقدر مست نمایند که پرواز کنند

باورم نیست به رکعت که سراسر عدد است

سر ِ خود را و خدا ،جنس ِکلاه از نمد است

پارسی نزد خداوند نمازم خوانید

که خداوندِ جهان، جمله زبانها بلد است

این بهشتی که بگویند مرا مفت گران

که زموسیقی و از می خبری نیست در آن

شاهکارا تو به میخانه بمان زانکه بهشت

هم کشیده ست به گند از ِقبَل آقایان

شاهکار بینش پژوه

شعری که به حافظ نسبت میدهند ولی مطمئن نیستم و از طرفی منبع اصلی و شاعر شعر را نیز نیافتم(آلبوم آیین مستان خلیل عالی نژاد):

من از آنکه گردم به مستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۹ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » در سوگواری قاسم‌بیگ قسمی:

برآرم در لحد آهی که آتش در ملک گیرد

اگر باشد به جز اسرار عشق از من سؤال او

عرفی شیرازی

ای نکویان که در این دنیایید

یا از این بعد به دنیا آیید

این که خفته است در این خاک منم

ایرجم ، ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهانست اینجا

یک جهان عشق نهانست اینجا

عاشقی بوده به دنیا فن من

مدفن عشق بُوَد مدفن من

ایرج میرزا

به سراغ من اگر می آیید نرم

و آهسته بیایید مبادا که ترک

بردارد چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن‌ همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی‌ دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان‌ فرسا‌ست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد‌ مسکین است

پروین اعتصامی

همه را سوی عدم خواهد برد

تا که بر توسن گیتی زین است

بس برفتند چو ما پیش از ما

تا که بر توسن گیتی زین است

دو بیت منسوب به پروین اعتصامی 

که در کتابهای شعر پروین اعتصامی موجود

نیست و تنها روی سنگ قبر ایشون حک شده

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

استاد شهریار

پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد

الحذر از دود آه اژدها آسای من

گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان

دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری

وحشی بافقی 

نگذارید که بی باده بمانم گاهی

نگذارید که از سینه برآرم آهی

تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم

نگذارید که بی باده سرآید نفسم

همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

عاقبت مست و خرابم ز می ناب کنید

راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید

بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از خوب رز یاقوتی

هر که پرسید که مرده است جوابش بکنید

از می خالص انگور خرابش بکنید

مزد غسال مرا سیر شرابی بدهید

مست مست از همه جا حال خرابی بدهید

بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید

اندرون دل من یک قلم تاک کنید

به نمازم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالین سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت

علی اصغر وفادار استهبانی

روز مرگم همه را مست کنید از می ناب

باده نوشید فراوان همگی مست و خراب

بهر آمرزش من ، میکده خیرات کنید

بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب

شب ختمم نه کسان جامه خود را بدرند

نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند

واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع

مرده شور ِهمه مرده خوران را ببرند

جمله سیمین بدنان رقص کنان ناز کنند

حیف زیبایی‌ شان است لچک باز کنند

همه اموال مرا میکده‌ای باز کنند

آنقدر مست نمایند که پرواز کنند

باورم نیست به رکعت که سراسر عدد است

سر ِ خود را و خدا ،جنس ِکلاه از نمد است

پارسی نزد خداوند نمازم خوانید

که خداوندِ جهان، جمله زبانها بلد است

این بهشتی که بگویند مرا مفت گران

که زموسیقی و از می خبری نیست در آن

شاهکارا تو به میخانه بمان زانکه بهشت

هم کشیده ست به گند از ِقبَل آقایان

شاهکار بینش پژوه

شعری که به حافظ نسبت میدهند ولی مطمئن نیستم و از طرفی منبع اصلی و شاعر شعر را نیز نیافتم(آلبوم آیین مستان خلیل عالی نژاد):

من از آنکه گردم به مستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲ - او بود و او نبود:

برآرم در لحد آهی که آتش در ملک گیرد

اگر باشد به جز اسرار عشق از من سؤال او

عرفی شیرازی

ای نکویان که در این دنیایید

یا از این بعد به دنیا آیید

این که خفته است در این خاک منم

ایرجم ، ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهانست اینجا

یک جهان عشق نهانست اینجا

عاشقی بوده به دنیا فن من

مدفن عشق بُوَد مدفن من

ایرج میرزا

به سراغ من اگر می آیید نرم

و آهسته بیایید مبادا که ترک

بردارد چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن‌ همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی‌ دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان‌ فرسا‌ست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد‌ مسکین است

پروین اعتصامی

همه را سوی عدم خواهد برد

تا که بر توسن گیتی زین است

بس برفتند چو ما پیش از ما

تا که بر توسن گیتی زین است

دو بیت منسوب به پروین اعتصامی 

که در کتابهای شعر پروین اعتصامی موجود

نیست و تنها روی سنگ قبر ایشون حک شده

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

استاد شهریار

پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد

الحذر از دود آه اژدها آسای من

گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان

دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری

وحشی بافقی 

نگذارید که بی باده بمانم گاهی

نگذارید که از سینه برآرم آهی

تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم

نگذارید که بی باده سرآید نفسم

همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

عاقبت مست و خرابم ز می ناب کنید

راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید

بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از خوب رز یاقوتی

هر که پرسید که مرده است جوابش بکنید

از می خالص انگور خرابش بکنید

مزد غسال مرا سیر شرابی بدهید

مست مست از همه جا حال خرابی بدهید

بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید

اندرون دل من یک قلم تاک کنید

به نمازم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالین سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت

علی اصغر وفادار استهبانی

روز مرگم همه را مست کنید از می ناب

باده نوشید فراوان همگی مست و خراب

بهر آمرزش من ، میکده خیرات کنید

بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب

شب ختمم نه کسان جامه خود را بدرند

نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند

واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع

مرده شور ِهمه مرده خوران را ببرند

جمله سیمین بدنان رقص کنان ناز کنند

حیف زیبایی‌ شان است لچک باز کنند

همه اموال مرا میکده‌ای باز کنند

آنقدر مست نمایند که پرواز کنند

باورم نیست به رکعت که سراسر عدد است

سر ِ خود را و خدا ،جنس ِکلاه از نمد است

پارسی نزد خداوند نمازم خوانید

که خداوندِ جهان، جمله زبانها بلد است

این بهشتی که بگویند مرا مفت گران

که زموسیقی و از می خبری نیست در آن

شاهکارا تو به میخانه بمان زانکه بهشت

هم کشیده ست به گند از ِقبَل آقایان

شاهکار بینش پژوه

شعری که به حافظ نسبت میدهند ولی مطمئن نیستم و از طرفی منبع اصلی و شاعر شعر را نیز نیافتم(آلبوم آیین مستان خلیل عالی نژاد):

من از آنکه گردم به مستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۷:

برآرم در لحد آهی که آتش در ملک گیرد

اگر باشد به جز اسرار عشق از من سؤال او

عرفی شیرازی

ای نکویان که در این دنیایید

یا از این بعد به دنیا آیید

این که خفته است در این خاک منم

ایرجم ، ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهانست اینجا

یک جهان عشق نهانست اینجا

عاشقی بوده به دنیا فن من

مدفن عشق بُوَد مدفن من

ایرج میرزا

به سراغ من اگر می آیید نرم

و آهسته بیایید مبادا که ترک

بردارد چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن‌ همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی‌ دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان‌فرسا‌ست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد‌ مسکین است

پروین اعتصامی

همه را سوی عدم خواهد برد

تا که بر توسن گیتی زین است

بس برفتند چو ما پیش از ما

تا که بر توسن گیتی زین است

دو بیت منسوب به پروین اعتصامی 

که در کتابهای شعر پروین اعتصامی موجود

نیست و تنها روی سنگ قبر ایشون حک شده

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

استاد شهریار

نگذارید که بی باده بمانم گاهی

نگذارید که از سینه برآرم آهی

تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم

نگذارید که بی باده سرآید نفسم

همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

عاقبت مست و خرابم ز می ناب کنید

راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید

بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از خوب رز یاقوتی

هر که پرسید که مرده است جوابش بکنید

از می خالص انگور خرابش بکنید

مزد غسال مرا سیر شرابی بدهید

مست مست از همه جا حال خرابی بدهید

بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید

اندرون دل من یک قلم تاک کنید

به نمازم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالین سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت

علی اصغر وفادار استهبانی

روز مرگم همه را مست کنید از می ناب

باده نوشید فراوان همگی مست و خراب

بهر آمرزش من ، میکده خیرات کنید

بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب

شب ختمم نه کسان جامه خود را بدرند

نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند

واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع

مرده شور ِهمه مرده خوران را ببرند

جمله سیمین بدنان رقص کنان ناز کنند

حیف زیبایی‌شان است لچک باز کنند

همه اموال مرا میکده‌ای باز کنند

آنقدر مست نمایند که پرواز کنند

باورم نیست به رکعت که سراسر عدد است

سر ِ خود را و خدا ،جنس ِکلاه از نمد است

پارسی نزد خداوند نمازم خوانید

که خداوندِ جهان، جمله زبانها بلد است

این بهشتی که بگویند مرا مفت گران

که زموسیقی و از می خبری نیست در آن

شاهکارا تو به میخانه بمان زانکه بهشت

هم کشیده ست به گند از ِقبَل آقایان.

شاهکار بینش پژوه

*شعری که به حافظ نسبت میدهند ولی مطمئن نیستم و از طرفی منبع اصلی و شاعر شعر را نیز نیافتم(آلبوم آیین مستان خلیل عالی نژاد):

من از آنکه گردم به مستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۹ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۷:

برآرم در لحد آهی که آتش در ملک گیرد

اگر باشد به جز اسرار عشق از من سؤال او

عرفی شیرازی

ای نکویان که در این دنیایید

یا از این بعد به دنیا آیید

این که خفته است در این خاک منم

ایرجم ، ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهانست اینجا

یک جهان عشق نهانست اینجا

عاشقی بوده به دنیا فن من

مدفن عشق بُوَد مدفن من

ایرج میرزا

به سراغ من اگر می آیید نرم

و آهسته بیایید مبادا که ترک

بردارد چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن‌ همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی‌ دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان‌فرسا‌ست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد‌ مسکین است

پروین اعتصامی

همه را سوی عدم خواهد برد

تا که بر توسن گیتی زین است

بس برفتند چو ما پیش از ما

تا که بر توسن گیتی زین است

دو بیت منسوب به پروین اعتصامی 

که در کتابهای شعر پروین اعتصامی موجود

نیست و تنها روی سنگ قبر ایشون حک شده

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

استاد شهریار

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۵:

گر بدانی لمن الملک این است

اطلبوا العلم ولو بالصّین است

هرچه در دایرۀ گردون نیست

همه در یک دلِ روشن بین است

گر تو را آن دلِ روشن باشد

مطلعِ صبحِ قیامت این است

مست باش ای دلِ دیوانه که مست

فارغ از عیب گر و تحسین است

حکیم نزاری قهستانی

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۵ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۷ - حکایت عیاری که در زیر چوب شحنه چندان دندان فشرد که درم سیم در زیر دندان وی پاره پاره شد و دینار صبر وی درست بیرون آمد:

صبر اگر چند که زهر آیین است

عاقبت همچو شکر شیرین است

مکن از تلخی آن زهر خروش

کآخر کار شود چشمه نوش

عبدالرحمان جامی

این صبر که من می کنم افشردن جان است

هوشنگ ابتهاج (سایه)

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی

ضرب المثل

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۷۸۰