گنجور

حاشیه‌ها

Fateme Zandi در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست:

 *رنج یک جزوی ز تن ، رنجِ همه ست*

*گر دَمِ صلح است ، یا خود مَلحَمه ست*

رنجور شدن عضوی از بدن ، موجبِ رنجوریِ سایر اعضای بدن می شود . و این قاعده همیشه پا بر جاست . چه در زمان صلح و چه در زمان جنگ . ( مَلحَمه = جنگ خانمان برانداز ] [ دو بیت اخیر اشاره است به حدیث « مَثَلِ مؤمنان در دوستی و شفقت متقابل خود ، مانند بدن است که هر گاه عضوی از آن بدن از درد بنالد . سایر اعضای بدن نیز با شب بیداری و تب با او همنوا می شوند »

( احادث مثنوی ، ص 137 ) .

چنانکه حکیم سخن سعدی  :

بنی آدم اعضای یک پیکرند 

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نمانَد قرار ..

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دل‌آزار:

بیچاره دل هیچ ندید از گذار عمر

حضرت حافظ

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

حضرت حافظ

در آرزوی خاک در یار سوختیم

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

این آتش درون بکند هم سرایتی

حضرت حافظ

چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشَم از چرخِ فلک

حضرت حافظ

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد

جان‌ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد

حضرت حافظ

شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم

حضرت حافظ

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

حضرت حافظ

صبح‌خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم

گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب

سال‌ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم

حضرت حافظ

جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان

مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت

#حضرت_حافظ

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

#حضرت_حافظ

از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

#هوشنگ_ابتهاج

تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم

وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد

#صائب_تبریزی

هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان،روزی به امید

وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان،یک روز 

سفید

قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت،آهسته 

بگفت

در حیرتم از بخت بد خود که چه سان ؟ این 

حرف شنید

#شیخ_بهایی

ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم

عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم

صائب تبریزی

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

وحشی بافقی

خیالی کرده ام با خویش اما سر نمی گیرد

صائب تبریزی 

گویند سرانجام ندارید شما

ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم

مولانا

ماییم که از بادهٔ بی‌جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما

ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم

مولانا

روزی آید که دلم هیچ تمنّا نکند

دیده‌ام غنچه به دیدار کسی وا نکند

سیمین بهبهانی

آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم

تا چنین بی‌خواهشی آموختم

هوشنگ ابتهاج

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳:

بیچاره دل هیچ ندید از گذار عمر

حضرت حافظ

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

حضرت حافظ

در آرزوی خاک در یار سوختیم

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

این آتش درون بکند هم سرایتی

حضرت حافظ

چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشَم از چرخِ فلک

حضرت حافظ

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد

جان‌ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد

حضرت حافظ

شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم

حضرت حافظ

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

حضرت حافظ

صبح‌خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم

گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب

سال‌ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم

حضرت حافظ

جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان

مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت

#حضرت_حافظ

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

#حضرت_حافظ

از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

#هوشنگ_ابتهاج

تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم

وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد

#صائب_تبریزی

هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان،روزی به امید

وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان،یک روز 

سفید

قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت،آهسته 

بگفت

در حیرتم از بخت بد خود که چه سان ؟ این 

حرف شنید

#شیخ_بهایی

ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم

عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم

صائب تبریزی

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

وحشی بافقی

خیالی کرده ام با خویش اما سر نمی گیرد

صائب تبریزی 

گویند سرانجام ندارید شما

ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم

مولانا

ماییم که از بادهٔ بی‌جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما

ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم

مولانا

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۵۳:

بیچاره دل هیچ ندید از گذار عمر

حضرت حافظ

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

حضرت حافظ

در آرزوی خاک در یار سوختیم

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

این آتش درون بکند هم سرایتی

حضرت حافظ

چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشَم از چرخِ فلک

حضرت حافظ

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد

جان‌ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد

حضرت حافظ

شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم

حضرت حافظ

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

حضرت حافظ

صبح‌خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم

گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب

سال‌ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم

حضرت حافظ

جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان

مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت

#حضرت_حافظ

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

#حضرت_حافظ

از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

#هوشنگ_ابتهاج

تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم

وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد

#صائب_تبریزی

هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان،روزی به امید

وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان،یک روز 

سفید

قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت،آهسته 

بگفت

در حیرتم از بخت بد خود که چه سان ؟ این 

حرف شنید

#شیخ_بهایی

ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم

عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » مستزاد:

بیچاره دل هیچ ندید از گذار عمر

حضرت حافظ

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

حضرت حافظ

در آرزوی خاک در یار سوختیم

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

این آتش درون بکند هم سرایتی

حضرت حافظ

چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشَم از چرخِ فلک

حضرت حافظ

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد

جان‌ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد

حضرت حافظ

شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم

حضرت حافظ

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

حضرت حافظ

صبح‌خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم

گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب

سال‌ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم

حضرت حافظ

جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان

مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت

#حضرت_حافظ

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

#حضرت_حافظ

از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

#هوشنگ_ابتهاج

تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم

وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد

#صائب_تبریزی

هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان،روزی به امید

وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان،یک روز 

سفید

قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت،آهسته 

بگفت

در حیرتم از بخت بد خود که چه سان ؟ این 

حرف شنید

#شیخ_بهایی

ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم

عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۰ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » مستزاد:

ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم

عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم

 

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:

عارفانند اهل معنی مغز می بینند مغز

جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست

من نِیَم از عارفان و نیستم از جاهلان

از کف بحر معانی روزی من جوست جوست

چون ندارم ره بدریا کرده ام با جوی خوی

چون ندارم ره بمجلس مسکن من کوست کوست

ملا فیض کاشانی

جلوه بر من مفروش ای مَلِکُ‌ الْحاج که تو

خانه می‌ بینی و من خانه‌ خدا می‌ بینم

حضرت حافظ

تو قد بینی و مجنون جلوهٔ ناز

تو چشم و او نگاه ناوک‌ انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو ، او اشارت‌ های ابرو

وحشی بافقی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷:

عارفانند اهل معنی مغز می بینند مغز

جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست

من نِیَم از عارفان و نیستم از جاهلان

از کف بحر معانی روزی من جوست جوست

چون ندارم ره بدریا کرده ام با جوی خوی

چون ندارم ره بمجلس مسکن من کوست کوست

ملا فیض کاشانی

جلوه بر من مفروش ای مَلِکُ‌ الْحاج که تو

خانه می‌ بینی و من خانه‌ خدا می‌ بینم

حضرت حافظ

تو قد بینی و مجنون جلوهٔ ناز

تو چشم و او نگاه ناوک‌ انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو ، او اشارت‌ های ابرو

وحشی بافقی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ وحشی بافقی » فرهاد و شیرین » بخش ۱۱ - حکایت:

عارفانند اهل معنی مغز می بینند مغز

جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست

من نِیَم از عارفان و نیستم از جاهلان

از کف بحر معانی روزی من جوست جوست

چون ندارم ره بدریا کرده ام با جوی خوی

چون ندارم ره بمجلس مسکن من کوست کوست

ملا فیض کاشانی

جلوه بر من مفروش ای مَلِکُ‌ الْحاج که تو

خانه می‌ بینی و من خانه‌ خدا می‌ بینم

حضرت حافظ

تو قد بینی و مجنون جلوهٔ ناز

تو چشم و او نگاه ناوک‌ انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو ، او اشارت‌ های ابرو

وحشی بافقی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

حضرت حافظ

ایها العشاق کوی عشق میدان بلا است

تا نپنداری که کار عاشقی باد هوا است

کی تواند هر کسی رفتن طریق عشق را

ز انکه هم در منزل اول فنا اندر فنا است

شاه نعمت الله ولی 

بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را

هرگز نتوان دید جمال احدی را

وحدت کرمانشاهی 

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

حضرت حافظ

ایها العشاق کوی عشق میدان بلا است

تا نپنداری که کار عاشقی باد هوا است

کی تواند هر کسی رفتن طریق عشق را

ز انکه هم در منزل اول فنا اندر فنا است

شاه نعمت الله ولی 

بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را

هرگز نتوان دید جمال احدی را

وحدت کرمانشاهی 

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۶ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳:

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

حضرت حافظ

ایها العشاق کوی عشق میدان بلا است

تا نپنداری که کار عاشقی باد هوا است

کی تواند هر کسی رفتن طریق عشق را

ز انکه هم در منزل اول فنا اندر فنا است

شاه نعمت الله ولی 

بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را

هرگز نتوان دید جمال احدی را

وحدت کرمانشاهی 

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۱:

بدو گفت اولاد چون آفتاب شود ...

سیصد و شصت و پنج روز در صحبت فردوسی |

حسین الهی قمشه ای

دیوها هنگام روز میخوابند از سپیده تا غروب. اما عمده کار و کردار ایشان در شب است. در داستان شگفت سیر و سلوک ترسا» یا «سفر» «زائر» اثر جان بانیان انگلیسی سالک و همراهش مدتی در زندانی در قلعه شک به سر میبرند تا آگاه میشوند که کلیدی در جیب دارند به نام «قول» یا «عهد و پیمان که همان وعده الهی است. در زندان را باز میکنند و میگریزند و دیو حاکم قلعه آنها را دنبال میکند اما وقتی چشمش به طلیعه صبح میافتد از رفتن باز می ماند و چنین است احوال دیوان که با نور دشمنی دارند و از آن می گریزند.

انتشارات سخن | نسخه الکترونیک 

اپلیکیشن «طاقچه

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:

سیصد و شصت و پنج روز در صحبت فردوسی |

حسین الهی قمشه ای

در ادبیات یونان قصه هایدرا» (hydra) آمده است و آن اژدهایی است که هفت سر داشت و اگر هر یک سر را از تن جدا میکردند دو سر دیگر به جای آن می رویید و هرکول که در یکی از دوازده خان خود با آن روبرو شد دانست که باید به جای بریدن سر را با آتش بسوزاند تا به کلی خاموش شود و به عبارت دیگر ریشه اصلی سر برآوردن و گردن کشی کردن را باید سوزاند.

انتشارات سخن | نسخه الکترونیک اپلیکیشن طاقچه 

مهر و ماه در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:

سعدی:

عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد...

 

کبوتری که اسیر بازی قوی‌پنجه باشد، به کجا گریزد...؟

 

و حال چه کسی را یارای آن است که کلام سعدی را

سعدی صاحب‌سخن را

ویرایش کند...؟

 

 

با جرأتی از سر جهالت، من چنین می‌گویم:

عجب است اگر توانم که گریزم از خیالت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد...

 

کبوتری که اسیر بازی شکاری است، به کجا رود...؟

 

و نیز کبوتری که اسیری باز است، «اسیری گشوده» است، به کجا گریزد...؟

آخر او اسیر خیال توست...

 

او از درون قفسی بی در

آبی بی کران بیرون را

بی حصار می‌بیند

اما آسمان تو را

انتخاب کرده است...

 

و یا شاید آسمان تو، او را...

 

و دیده ای که کبوتران چنین اند...

 

اگر نسخۀ من اشکالی وزنی هم داشته باشد، امیدوارم قابل رفع باشد...

 

البته بر شانه های استوار سعدی ایستادن، و جهان معنا را متفاوت دیدن، هنر سعدی است، نه هنر من...

 

@JoinTaha

گردآفرید کاویان در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۳ در پاسخ به فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲:

شما اطلاع ندارید که شرح های ایشون چاپ شده یا بصورت یک فایل موجود هست یا نه؟

گردآفرید کاویان در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۲ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲:

سپاس بسیار بخاطر تمام حاشیه‌هایی که نوشتید. میخاستم بدونم آیا این توضیحات رو در قالب کتاب منتشر کرده اید یا قصد ندارید اینکار رو انجام بدید؟ خیلی خوب مینویسید... یکی شما یکی هم کاربر ساقی.

حیفه واقعا ....

مریم هروی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد سوم » رشتهٔ هوس:

با سلام و عرض ادب، مصرع های دوم ابیات 8 و 9 جابجا شده اند.

صورت نادرست:

8: نه هرکه نظم دهد دفتری نظیر من است

که تابناک‌تر از خود نمی‌تواند دید

9: ز چشمه گوهر غلتان کجا پدید آید؟

نه هرکه ساز کند نغمه‌ای بود ناهید

--------------------------------

صورت درست:

8: نه هرکه نظم دهد دفتری نظیر من است

نه هرکه ساز کند نغمه‌ای بود ناهید

9: ز چشمه گوهر غلتان کجا پدید آید؟

که تابناک‌تر از خود نمی‌تواند دید

------------------------------

با تشکر

سید مصطفی سامع در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

کتاب عمر

عندلیب طبع من خوشخوان مبادا بی شما
سیر راغ و منظر بوستان مبادا بی شما

مهر تان باشد مقیم این دل ژولیده ام
کلبه احزان دل  خندان مبادا بی شما

واژه واژه شعر من ترکیب با مهر شماست 
مصرع های شعر من دیوان مبادا بی شما

شد  بهار عمر من یکسر خزان و برگ‌ریز
این کتاب عمر من پایان مبادا بی شما

روز و شب باشد مرا مدحت سرایی ،دلخوشی
مدح گفتن های من جریان مبادا بی شما

شکر دارم این که هستم چاکر درگاه ز صدق
نوکری ام در جهان شایان مبادا بی شما

هر کی بهر  درد خود سوی طبیبی می رود
ای طبیبا، درد من درمان مبادا بی شما

از گدایان شما این سامع مسکین منم
بهر من در هر زمان  سلطان  مبادا بی شما

1404-12-04

سید مصطفی سامع در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۶:

زینت انجمن 

گر سخن از شه صفدر  ز سخنران خیزد 
هم و غم  از دل هر شیعه  ز بنیان خیزد

نام حیدر به یقین زینت هر انجمنست
با طرب مطرب خوشخوان نوا خوان خیزد

چه عجب واژه ی است نام دل آرای علی
که می و  ساغر و ساقی غزل خوان خیزد


صد بهار آید اگر پای نهد سوی کویر    
صد هزاران گل و سنبل زبیابان خیزد 

شاه بیت غزلم واژه نام مولاست
دل به مدح شه دلبر رجز خوان خیزد  

گر بیاید گه جان دادنِ سامع، جانان 
از سر بستر خود زود چو طوفان خیزد  

یاعلی ازکرمت بر سر بالین همه 
تو بیا تا ز دلان دلُهره آسان خیزد
۱۵-۰۳-۱۴۰۵

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۷۶۹