نیما در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:
سلام؛ اندر حکایات یکدیگرند و یکپیکرند
حضرت سعدی میفرمایند:
بنیآدم اعضایِ یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
خب، «اعضای یکدیگرند» یعنی چه؟
در زبان امروزی اگر خیلی تحتاللفظی بخونیم، انگار میگه: هر انسان، عضوی از انسانهای دیگر است.
یعنی مثلاً «من دست تو هستم و تو دست من»؛ و این تعبیر اگر کاملاً جسمانی و منطقی تفسیر شود، عجیبه.
اما حضرت سعدی «عضو» رو در معنای استعاری و اجتماعی به کار برده، نه اینکه واقعاً هر انسان را عضوی فیزیکی از بدن انسان دیگری بداند.
منظورش اینه که: آدمیان چنان به یکدیگر پیوستهاند که رنج و شادی یکی، به دیگری مربوط میشود؛ بنابراین انسانها نسبت به یکدیگر مسئول و همدردند.
بیت بعدی هم دقیقاً این استعاره رو روشن میکنه:
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
اینجا دیگه کاملاً مشخصه که «عضو» در حال ساختن تصویر یک بدن واحد از مجموعه انسانهاست.
آیا «اعضای یک پیکرند» از نظر منطقی دقیقتر نیست؟
اگر بخواهیم منطق تحتاللفظی استعاره رو بررسی کنیم، بله، هست.
«اعضای یک پیکرند» یعنی:
انسانها = اعضای یک بدن واحد
این تصویر بسیار روشنه:
یکی دست، یکی پا، یکی چشم و... و همه در یک پیکر قرار دارند.
ولی ظاهراً حضرت سعدی عمداً نگفته:
"بنیآدم اعضای یک پیکرند" بلکه گفته: "بنیآدم اعضای یکدیگرند" و این تفاوت خیلی ظریفه.
«یکدیگر» رابطه رو دوطرفه میکنه: من به تو وابستهام و تو به من؛ هر انسان نسبت به انسانهای دیگر پیوند و مسئولیت دارد.
در حالی که «اعضای یک پیکرند» بیشتر روی وحدتِ کل جامعه تأکید میکند.
اتفاقاً مصرع دوم علت انتخاب «یکدیگر» رو هم میده:
بنیآدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
یعنی چون همه انسانها در اصل آفرینش از یک گوهر هستند، نسبت به هم بیگانه نیستند.
پس ساختار منطقی بیت این است:
وحدت در اصل آفرینش / پیوند میان انسانها / همدردی و مسئولیت متقابل
نه اینکه حضرت سعدی واقعاً بخواهد بگوید «تو دست منی» :)
اگر حضرت سعدی میگفت «اعضای یک پیکرند» چه اتفاقی میافتاد؟
معنا کمی عوض میشد:
اگر "بنیآدم اعضای یک پیکرند" باشد:
تصویرش از نظر تشبیه جسمانی شفافتره، اما بخشی از ظرافت بیت از بین میره.
«اعضای یکدیگرند» یک پارادوکس یا تعبیر ظاهراً نامتعارف داره که خواننده رو وادار میکنه رابطه انسانی رو بفهمه:
من فقط در کنار تو نیستم؛ به نوعی «جزئی از تو» و تو نیز جزئی از منی.
این دقیقاً با پیام اجتماعی شعر هماهنگ است.
خب، جمعبندی کنیم:
اگر سؤال این باشد که:
«کدامیک از نظر تصویر فیزیکی دقیقتر است؟»
اعضای یک پیکرند.
اما اگر سؤال این باشد که:
آیا "اعضای یکدیگرند" از نظر منطق شعر حضرت سعدی غلط یا بیمعناست؟
اصلاً. اتفاقاً استعارهای آگاهانه و بسیار هوشمندانه است.
و نکته مهمتر اینکه «اعضای یکدیگر» حتی از «اعضای یک پیکر» انسانیتره؛ چون فقط نمیگه همه بخشی از یک کلاند، بلکه بر وابستگی و همدردی متقابل انسانها تأکید میکنه.
ضمن اینکه «اعضای یک پیکرند» اگر جایگزین مصرع حضرت سعدی بشه، دیگه بیت اصلی حضرت سعدی نیست و بیشتر یک بازنویسی توضیحی از تصویرشه.
سیداحمد حسینی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنویها » زهره و منوچهر » بخش ۳:
در بیت 113 به جای خطب باید نوشته بشه حطب به معنی هیزم و خار
استاد میراحمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:
تشکر از سایت گنجور بابت حذف حاشیه توهین کننده به استاد ،محقق و شاعر بزرگ ادبیات پارسی،جناب استاد شفیعی کدکنی
کسانی که در گنجور حاشیه مینویسند کتابخوان و ادب دان هستند و انتظار میرود نظرشان نشان از ذخیره فرهنگی و ادبی ایشان داشته باشد.
نمیشود که ما حافظ بخوانیم،سعدی و فردوسی بخوانیم اما چنین بنویسیم
آخر این خواندنها و خواندنها باید گفتار و کردار و نوشتار ما را تغییر بدهد یا نه؟!
به نظر من آدمی اگر بیتی و شعری و حدیث و آیه ای را روی دیواری هم دید و خواند باید از آن پس انسان دیگری شود
«بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد»
حافظ میگوید من از یک گدا چیزی آموختم،نکته ای یاد گرفتم
آنکه کسی پخی حسابش نمیکرد شد معلم من در یک لحظه
آن وقت ما کتاب پشت کتاب و همچنان سر خانه اول؟!
آیا دوره چنینی قضاوتهایی دیگر نگذشته است؟
آیا صحیح است ما اینطور کلی گویی کنیم و بگوییم شخص بیسواد است و فلان است و انگ های دیگر هم به آن پیوست کنیم
فکر میکنید شاعر یک روزه و یک شبه شاعر شده است؟!
شعر استاد را بخوانید درمییابید چه مقدار ذخیره فرهنگی،ادبی،عرفانی ،اجتماعی دارد
چه مقدار توسط بر زبان و ادبیات دارد...
گردآفرید در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۴ در پاسخ به استاد میراحمدی دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۰ - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند:
ناصر خسرو میگه که قطران معنیهایی از پارسی براش مشکل بوده. این بدین معناست که قطران معنی برخی واژگان و گزارههارو نمیدونسته. من نگفتم قطران زبانش پارسی نیست، پارسیه، اما برداشت من از این نوشته این بود که پارسی زبان مادری قطران نیست. به ویژه که قطران در اذربایجان زندگی میکرد و اسدی توسی هم برای همین لغت فرس نوشت که خب شاعران نیکویی هستن اما واژگان پارسی خوب نمیدونن. یا شاید برداشت من درست نباشه و گفته شما درست باشه که منظورش تنها این باشه تواناییش در شعر گفتن پایین بوده.
گردآفرید در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۱۶ در پاسخ به کیخسرو آرش گرگین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:
در خود این نوشته ابن بلخی ( اگه نوشته شما صحیح باشه )
زده « پارسی » را فارسی میگن، نه « پارسا ».
جمع پارسی هم طبیعتا میشه پارسیان نه پارسایان. پس نوشتارش اینجا نادرست بوده و غلط املایی شده.
گردآفرید در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۱۳ در پاسخ به علی_ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:
پارسا اگه قراره معنی قومی داشته باشه، باید به معنی پارسی باشه نه ایرانی!
عباس جنت در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰:
در این غزل از صفات پیروان موعود عالمیان در وقت ظهور صحبت میکند که همان روز رستاخیز است. قیامت به معنای قیام پیامبر جدید است که کسانی که به او ایمان میآورند مانند مردهای که زندگی مییابند " جسمها را جان کنند و جان جاویدان کنند" از معدن انسان جواهر میآورند "سنگها را کان لعل و کفرها را دین کنند" کورها را بینا کنند " زانک ایشان کور مادرزاد را ره بین کنند" باوجودی که مردم آن زمان به آنها ظلم میکنند؛ ولی آنها بهشت را میاورند " دوزخ آشامان جنت بخش روز رستخیز/ حاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند" همانطور به گفته قران مجید در آن روز کوهها به حرکت میاید " از لطافت کوهها را در هوا رقصان کنند" و " وز حلاوت بحرها را چون شکر شیرین کنند"
در آخر هم چون اجازه ندارد همه چیز را فاش گوید زیرا مردم زمانش آمادگی شنیدن آن را ندارند " گر مجال گفت بودی گفتنیها گفتمی"
مولانا در بیشتر غزلها از لقب "خاموش" استفاده میکند. به خودش یادآوری میکند تا بیشتر از فهم مردم حرف نزند.
بس کن و خاموش مشو صدزبان / چونک یکی گوش نیاوردهاند
در جائی دیگر
جان و دل را طاقت آن جوش نیست/ با که گویم در جهان یک گوش نیست
اجازه هم نداشت که فاش گوید
فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم / خود شرح این بگوید یک روز آن امیر
همچنین
خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش / مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا
استاد میراحمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۲ در پاسخ به گردآفرید دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۰ - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند:
پیرامون قطران
ناصر میگوید:
«شاعری دیدم در تبریز که شعر نیکو میگفت اما پارسی نیک نمیدانست »
این بدان معنا نیست که قطران زبان پارسی نمیدانست یا زبانش پارسی نبود
طرف بیش از دویست قصیده دارد!
چطور شاعری با این مجموعه شعر پارسی زبان پارسی نداند!
منظور آنست که شعرش ضعف تالیف دارد
ایرادات دستور زبانی دارد
مثلاً وقتی حافظ میگوید:
آن تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
این شعر خوشی است اما ضعف تالیف دارد ؛زیرا شاعر به جبر ردیف بر باد رفتن را کرده است «بر باد آمدن» و این ضعف تالیف است
ناصر شاعر بزرگ سبک خراسانی است و زبان دان و زبان شناس و اینکاره است و با یک نگاه به شعر قطران چنین کارشناسی کرده است
ما اگر منبع را شعر خراسان بگیریم بسیاری از دیوانهای سبک عراقی ضعف دارند
گردآفرید در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۴۲ در پاسخ به فرهود دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۰ - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند:
عجیب میشه اگه منظور ناصرخسرو از پارسی اینجا هم پارسی باشه هم کرد. چون ناصرخسرو مثلا در جای دیگه میگه که قطران تبریزی فارسی خوب نمیدونست ( قطران ایرانی بود و زبانش قطعا از زبانهای ایرانی بوده اما پارسی نبوده ) چرا برای قطران میگه پارسی نبود، اما برای کردا پارسی بکار ببره؟
بعد باتوجه به حرف ناصرخسرو فطعا اکثریت اونجا کرد نبودن، هیچ قوم اکثریتی نداشته اصن کل داستان اینه! اگه اکثریت کرد بودن که نمیگفت برای این بهش میگن اخلاط به دید من چون سه زبان توش رایجه، این یعنی سه زبان جمعیت گویشورشون باید نزدیک بهم میبوده. اگه یک اکثریت غالب داشت که فقط همونو میگفت.
شایان جمشیدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر میکرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بیکدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوماند ملعون نهاند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب:
غیر
حسن خوش فکر در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
۱_ آنچنان کز رفتن گل خار میماند به جا/از جوانی حسرت بسیار میماند به جا: ایام جوانی مانند گل است و همانگونه که عیب گل خارهای اوست، عیب جوانی نادانی و اشتباهاتی است که جوان مرتکب میشود. گل روزی پژمرده می شود اما خارهای گل پژمرده نمی شوند و همیشه مانند روز اول باقی هستند، همانگونه جوانی هم میگذرد اما حسرت اشتباهات جوانی همیشه باقی می ماند.
۲_ آه افسوس و سرشکِ گرم و داغِ حسرت است/آنچه از عمرِ سبکرفتار میماند به جا: حاصل از این عمر کوتاه چیزی جز افسوس و اشک ندامت و حسرت نیست. اذْکُرُوا انْقِطَاعَ اللَّذَّاتِ، وَ بَقَاءَ التَّبِعَاتِ. مراقب باشید که خوشیها تمام میشوند و عواقبشان ماندگارند.
۳_ نیست غیر از رشتهٔ طول اَمَل چون عنکبوت/آنچه از ما بر در و دیوار میماند به جا: ما انسانها از بین می رویم و از ما فقط آرزوهای دور و دراز دست نیافته باقی خواهد ماند همانگونه که از عنکبوت تارهای گسسته و بی فایده به جا می ماند.
۴_ کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی/در کف گلچین ز گلشن خار میماند به جا: کامجویی همان هوی پرستی است که در فرض رسیدن به کام و خواسته دل، باز هم انسان بازنده این بازی است، چون برنده شدن کف نفس و مخالف با هوی درون است. از طرفی هم می توان گفت از آنجا که انسان برای رسیدن به آرزوهایش مسیری طولانی و زمانی مدید را سپری می کند و پس از رسیدن به مقصودش آن مقصود مدت اندکی برای او جاذبه دارد و سپس انسان به جهت عطش کامجویی مجدد بدنبال آرزو و کامی دیگر می دود. نیز می توان گفت طبق حدیث امام صادق مَثَلُ اَلدُّنْیَا کَمَثَلِ مَاءِ اَلْبَحْرِ کُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ اَلْعَطْشَانُ اِزْدَادَ عَطَشاً حَتَّی یَقْتُلَهُ، مثال دنیا و کامجویی آن مانند آب شور دریاست که فقط عطش انسان را زیاد می کند. فی الواقع اکثر عمر خویش را در تکاپوی رسیدن به آرزوهاست و ناکامی او بیشتر از کامروایی اوست. و از سویی چون محتمل است کامجویی ها اغلب با معصیت همراه باشند، بعد از رسیدن انسان به کام دلش و دلزدگی از آن، حسرت معصیت برای او باقی خواهد ماند(معنی بیت قبل)، همانگونه که شخصی که از گلستان گل می چیند، خار گلها در دستش فرو می رود و می ماند. نوش دنیا همواره به نیش آغشته است.
۵_ رنگ و بوی عاریت پا در رکاب رحلت است/خار خواری در دل از گلزار میماند به جا: گلستان دنیا با همه زیبایی اش از بین رفتنی است چرا که ظاهر فریبنده و زیبا و رنگ و لعاب آن دائمی نیست و اگر هم قرار باشد چیزی از این دنیا و زیبایی های آن باقی بماند آن چیزی نیست جز حسرت معاصی که سبب ذلیلی و خواری انسان است. [در عبارت خار خواری، خواری به معنی ذلیل شدن است] مَن تَلَذَّذَ بمعاصِی اللّه ِ أورَثَهُ اللّه ُ ذُلّاً هر که از نافرمانی خداوند لذّت ببرد خداوند او را به خواری افکند.
۶_ جسم خاکی مانع عمر سبکرفتار نیست/پیش این سیلاب کِی دیوار میماند به جا؟: عمر انسان مانند سیلابی تندرو می گذرد که حتی جسم انسان که چون دیواری از خاک و گل است هم مانع گذر عمر نیست.
۷_ غافل است آن کز حیات رفته میجوید اثر/نقش پا کِی زان سبکرفتار میماند به جا؟ آنکسی که بدنبال نشانه و تلنگری از عمر سپری شده است در اشتباه است، چون عمر چنان آرام و بی صدا می گذرد که از خود نشان و ردی به جا نمی گذارد. [البته هنگامی که عمر به اواخر خود برسد انسان تازه متوجه آنچه از عمر گذشته است خواهد شد: عادت کرده ایم/آنقدر که یادمان رفته است شب/مثل سیاهی موهایمان ناگهان می پرد/و یک روز آنقدر صبح می شود/که برای بیدار شدن دیر است.]
۸_ هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست/وقت آن کس خوش، کز او آثار میماند به جا: از آنجا که فرهاد کوه را برای رسیدن به شیرین کند اما معشوقش نصیب کس دیگری شد و هیچ حاصلی از این کوه کندن به دست نیاورد، از اعمال و کردارها و تلاشهای دنیوی ما در دنیا نیز نتیجه خاصی حاصل نمیشود. خوش به حال کسی که کارهای او به نتیجه میرسد و از اعمال او اثری به جا میماند.
۹_ زنگِ افسوسی به دستِ خواجه هنگام رحیل/از شمار درهم و دینار میماند به جا: در هنگام مردن و سفر از این دنیا از درهم و دینار و مال اندوزیهایی که شخص عمر خود را مصروف آن کرده است صدایی چه میآید صدای به هم خوردن سکهها و میزان دارایی نیست بلکه صدای پشیمانی شخصی است که عمر خود را برای جمع آوری آن داراییها هدر داده است. [به نوعی یادآور آیه مَا أَغْنَیٰ عَنِّی مَالِیَهْ و آیه یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ.
۱۰_ نیست از کردارِ ما بیحاصلان را بهرهای/چون قلم از ما همین گفتار میماند به جا: اعمال ما برای دیگران که نیازمند یاری هستند(بی حاصلان) هیچ حاصل و منفعتی ندارد در عمل گرهی از کار آنان باز نمیکند، همان گونه که قلم فقط مینویسد و آنچه مینویسد هیچگاه محقق و عملی نمیشود و تنها روی کاغذ است، چنانکه اگر با قلم بنویسیم آتش، آن آتش فقط یک نوشته است و هیچ گرمایی ندارد.
۱۱_ ظالمان را مهلت از مظلوم، چرخ افزون دهد/بیشتر از مور اینجا مار میماند به جا: بیشتر از آنچه که مظلوم به ظالم فرصت ظلم میدهد، زمانه به ظالم فرصت میدهد و بدین طریق به وسیله ظلم ظالم مظلومان زیادی مانند مور از میان خواهند رفت و اران و افعیها (ظالمان) همچنان باقی خواهند ماند. [البته میتوان در این بیت ظالمان را مور معنی کرد و زمانه و دنیا را مار اما این معنی با هدف مصرع اول که فرصت دادن به ظالمان است در تناقض است. در حدیث امام علی آمده است یکی از آزمایشات خداوند فرصت دادن به گناهکاران و ظالمان است تا از راه خود برگردند. اما آنچه در این حدیث است مناسب این بیت نیست بلکه یه ۱۷۸ سوره آل عمران با این بیت موافقتر است: آنها که کافر شدند، تصور نکنند اگر به آنان مهلت میدهیم به سودشان است، ما به آنها مهلت میدهیم برای آنکه برگناهان خود بیفزایند و برای آنها عذاب خوارکنندهای است. در واقع فرصت دادن کمینگاهی است برای هلاکت بیشتر ظالمان].
۱۲_ سینهٔ ناصاف در میخانه نتوان یافتن/نیست هر جا صیقلی، زنگار میماند به جا: در میخانه به سبب اینکه فراوان می نوشیده میشود غبار و ناصافی در گلو و سینه می خارگان نیست و می تمام ناصافی را با خود میشوید و میبرد و سینهها را صیقل میدهد. [در مقام مقایسه میتوان گفت ظلمها و دشواریهایی که در دنیا هست سبب پالایش انسان از گناهان میشود زیرا یکی از راههای پاک شدن از گناهان چشیدن سختیهاست. به قول صائب: از بلند و پست عالم شکوه کافر نعمتی است/تیغ این همواری از سوهان ناهموار یافت].
۱۳_ میکِشد حرف از لبِ ساغر میِ پُر زور عشق/در دل عاشق کجا اسرار میماند به جا؟: عاشق مانند ساغری است و عشق همچون باده ای است که وقتی عاشق از آن مینوشد و از خود بیخود میشود، هر آنچه در دل دارد را بازگو میکند، چنانکه وقتی ساغری را از می پر میکنیم روزی ساغر این می را بیرون خواهد ریخت. [وقتی عاشق از می عشق مینوشد دیگر نمیتواند سکوت کند و مانند آن یار کزو گشت سر دار بلند اسرار بیرون خواهد ریخت و هویدا خواهد کرد].
۱۴_ عیشِ شیرین را بوَد در چاشنی صد چشمِ شور/برگ، صائب! بیشتر از بار میماند به جا: در کمین خوشیهای انسان ناکامیها قرار دارند و عیش انسان را به طیش بدل میکنند، پس خوشیها در این دنیا زود زایل میشوند همانگونه وقتی درختی میوه میدهد از آنجا که میوه شیرین است زودتر چیده و زایل میشود اما برگ که قابل استفاده نیست همیشه روی درخت باقیست. [از احادیث امام علی داریم که: دنیا اگر بخشی از آن گوارا و شیرین باشد، بخش دیگرش تلخ و ناگوار است.]
استاد میراحمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۲ - گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن:
این بیت و بیت بعد ابیات عجیبی هستند و همواره ذهن مرا مشغول داشته اند
استاد میگوید صاحب نفس با وزوز مگسی شور میگیرد،با پیتیکو پیتیکوی اسبی بیریک میزند!
گویا هر چقدر روح آدمی لطیف تر باشد واکنش بیشتری به موسیقی و صدا نشان میدهد!
گویا روح آدمی ظرفیت این را دارد که با نواهای عالم ارتباط دیگر گونه ای بگیرد
شنیده ایم که مولانا در بازار زرکوبان و از صدای ابزارآلات ایشان به رقص درآمده است
این خاصیت روح لطیف نیست؟
آیا روح آدمی چنین ظرفیتی ندارد؟
شاید اگر من گَنده بغل را در کنسرت هوی متال هم ببرند شور چندانی نگیرم اما برای صاحبدل آواز سم اسب و الاغی کافیست تا بندری برود!
بنده تجربه ای دارم که آن زمان که دل را از غبار نفس و گرد هوا بیشتر پاک کرده ام و در کارگاه خودسازی ، سمباده ریاضت بر سطح دل کشیدم نسبت بیشتر و بهتری با موسیقی هم برقرار کرده ام
حتی رنگها نیز به هنگامه دلپاکی رنگهای دیگری هستند
سهراب سپهری چیزهایی درباره افزایش رنگ میگفت!
گویا روح هر چقدر لطیف تر ،حساس تر و هر چقدر حساس تر ،هوشیارتر میشود!
براستی ما جهان را با چه کیفیتی میشنویم؟
با چه کیفیتی میبینیم؟
زمانی فیلم و فوتبال را در تیوی سیاه سفید ۱۴اینچ نگاه میکردیم و تصورمان این بود که همه اش همین است و آخرش اینست
اما الان به تیوی فول اچ دی و اولترا فول اچ دی هم راضی نمیشویم؛زیرا دریافتیم که قبلی چیزی نبود و این را تجربه کردیم!
جای دریغ ندارد که چنین ظرفیت روحی داریم و مغفول مانده است ؟
حیف نیست که هزار و یک وزنه به پای روح بسته ایم و او را از چنین شوری بازداشته ایم؟
اگر عارف دم از رقص و سماع میزند بخاطر آنست که روحش منتظر زخمه ای بر تار و دستی بر تنبک است تا به پرواز درآید ؛وگرنه این نسخه را برای همه کس نتواند پیچید و گفت عرفان ما رقص و موسیقی است!
باری...آدمی چیزی را میخواند و چیزی را میشنود و به به و چه چهی میگوید ومیگذرد ؛اما باید پای این دو بیت ایستاد
باید جهد کرد و امتحان کرد و دریافت که سعدی چه گفته است !
جای دریغ دارد که عمریست پای تلویزیون سیاه سفیدمان نشسته ایم و آن را عوض نکردیم!
خاک پای حافظ در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۰ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:
بانو روفیا سالهاست بدنبال شما میگردم بزرگوار...اگه میشه تو تلگرام یه پیام بمن بدید...alief1359@
خواااااهش میکنم
یوسف شیردلپور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:
درود بر همه عزیزان گنجوری
یک اجرای خوب استاد شجریان زیبایی این شعررا صد چندان کرده است فوق تر از فوقالعاده 💯💯💯💢💛🌿💮🧡
یوسف شیردلپور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:
درود بر همه عزیزان گنجوری
یک اجرای خوب استاد شجریان زیبایی این شعر صد چندان کرده است فوق تر از فوقالعاده 💯💯💯💢💛🌿💮🧡
استاد میراحمدی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۸ در پاسخ به شَـــهــباز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:
درود بر شما
حافظ غریب است و تاریخ غریبان دگر نیز دارد...
سرنوشت کسی که نخواهد به ابتذال زمان و زمانه خویش تن در دهد غربت است
ابتذالی که هم دامن دین را گرفته و هم دنیا را آلوده کرده استابتذالی که میخواهد همه چیز را به رنگ خود درآورد و تا سطح نازل خود پایین بیاورد و به شعر بلند حافظ نیز رحم نمیکند!
غربت غریبان ،سرنوشت آنهاست و آنها باید صلیب غربت خویش را چون عیسی بر دوش بکشند
غریبان اگر مانند حافظ از شهر خود بیرون نروند و اگر مانند شمس ازین دیار به آن دیار بروند باز هم غریب هستند
غریبان اگر همچون شمس و مولانا چند صباحی یکدیگر را بیابند باز هم جبر زمانه و قضاوت عوام آنها را از یکدیگر جدا میکند ؛زیرا سرنوشت اینان از آنرو که طالب دریا هستند و نمیخواهند در حوضچه ابتذال دست و پا بزنند ، غربت و تنهایی است ...
«چون من درین دیار هزاران غریب هست»
ابراهیم احمدی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:
این غزل زیبا، دعوتنامهای است برای بیدار شدن روح انسان از خواب غفلت دنیا و چشیدن طعم یک زندگی حقیقی. مولانا با استفاده از نمادهای ملموسی مانند شراب، ساقی و مِیکده، سفری روحانی را ترسیم میکند که هر کسی میتواند آن را درک کند:
شرابی از جنس آگاهی: در این شعر، «شراب» مایع مسخکننده نیست؛ بلکه نماد معرفت، عشق و آگاهی ناب است. ویژگی بزرگ این شراب آن است که «از گلو پایین نمیرود»، یعنی مادی و جسمانی نیست، اما «زبان را میگشاید»؛ به این معنی که قلب انسان را زنده میکند و به او قدرت درک رازهای جهان را میدهد.
ساقی و ظرف وجود انسان: «ساقی» همان خداوند یا راهنمای معنوی است که این آگاهی را درون جان ما میریزد. مولانا از ما میخواهد وجود خود را مانند یک «مشک» (ظرف شراب)، وسیع و پذیرا کنیم تا بتوانیم سنگینیِ این رازهای غیبی را تحمل کنیم. او میگوید این آموزشها «دیده به دیده» (چشم به چشم) و کاملاً پنهانی منتقل میشود؛ یعنی یک ارتباط عمیق، قلبی، و بیواسطه میان انسان و خدا که نیازی به کلمات و هیاهوی بیرونی ندارد.
شوق تمام عالم برای حقیقت: مولانا اشاره میکند که این حقیقت چقدر ارزشمند است؛ چنان که تمام ذرات جهان با اشتیاق به دنبال آن هستند و بوی خوش آن، حتی زیباترین و کاملترین انسانها (مانند یوسف) را بیقرار کرده است. این بوی خوش، انسان را ترغیب میکند تا پا را از مرزهای مادی فراتر بگذارد و «آسمان را بشکافد» تا به اصل خود برسد.
نتیجه و پیام اصلی:
این شعر به زبان ساده میگوید: درون هر انسان، جانی شریف و غیبدان وجود دارد که در هیاهوی دنیا به خواب رفته است. ما باید با هدایت یک راهنما (که برای مولانا، شمس تبریزی است) وجودمان را از کینهها و مادیات خالی کنیم تا آمادهی دریافت عشق و آگاهی الهی شویم و به آرامش و ابدیت برسیم.
شَـــهــباز در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۱ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:
سلام و سپاس از تفسیر و قلم شما که دقیق ترین و عالی ترین و نشان دهندهٔ احاطه به فضای فکری و باطنی حضرت حافظ است! ✨
در واقع این شعراء، در قامت یک سفیر، اندیشههای افراطی که در زمان ایشان رواج داشته را به زبانی گویا نقد و از چهره حقیقی دین غبارروبی میکردهاند..
جای جای شعر حافظ بر این روشنگری و تبیین شهادت میدهد؛ اما عدهای تلاش میکنند با برداشت سطحی و غلط از وجود حافظ، اشعار او را دین ستیزانه نشان دهند!
ریشهٔ این انحراف، «عدم شناخت» نسبت به «حافظ» است.👇🏻
برای انسانِ حق جو، آشنایی و انس با قرآن و ادبیاتِ خاص آن، کافیست تا تضمینهای نورانی فراوان را مشاهده و تصدیق کند: ندیدم خوشتر از شعرِ تو حافظ! به قرآنی که اندر سینه داری!
:)
با تحیات مجدد و تمنای توفیقات روزافزون
و به امید احیای عقول دفن شده!
شَـــهــباز در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۴ در پاسخ به Mj دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:
گریه دار یا خنده دار؛ نمیدانم، مهم این است که هیچ دلیلی برای این تفسیر از شعر حافظ ارائه نشده! بادرود
نیما در ۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ صفی علیشاه » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۴: