گنجور

حاشیه‌ها

برمک در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۲:



شبی در بیابان از بی‌خوابی پای رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بدار



بیش از اینم توان رفتن نیست
مرد گردد  ستوه  در سختی

بختی باربر به صد فرسنگ
بار خود می برد به بدبختی

 

گفت: ای برادر! دِز در پیش است و دُز در پس؛ اگر رفتی بردی، وگر خفتی مُردی.

----

شبی در بیابان از بیخوابی  پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار

گفتمش دست از سرم بردار
پای رفتن نماند با بختی

 باربر بختی از ستیهش مرد
 زیر بار گران و سرسختی


 گفت ای برادر دژ در پیش و دز درپس اگر رفتی بردی و اگر خفتی مردی

------


پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرد باشد از سختی


بَخت و سخت با هم هماهنگ و هماوازند بلخ را  بلخ بهی/بهیگ و بلخ بَختی/بختیگ و بلخ بختری/بختریگ و بلخ بامی/بامیگ میگفتند و شتر بَختی از اوست در عربی انرا  بُختی گفتند مگر  راست و درست ان به پارسی بَختی است سعدی نیز انرا با سختی هماوند اورده و درست نیست انرا بپارسی  بُختی خواند


پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرد باشد از سختی

محسن در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳:

وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی ...

اگر عقل مایه کمال انسان است، پس چرا گاهی همین عقل انسان را به نابودی می‌کشاند؟ در اندیشه عرفانی مولانا، هر عقلی شایسته پیروی نیست.

او میان دو نوع عقل تفاوت می‌گذارد:

عقل جزوی: عقلی که محاسبه می‌کند، سود و زیان می‌سنجد، حیله می‌اندیشد و گاهی در خدمت نفس و منافع شخصی قرار می‌گیرد.

عقل کلی و الهی: عقلی که انسان را به حقیقت نزدیک می‌کند، از خودخواهی عبور می‌دهد و راه شناخت و معرفت را می‌گشاید.

نکته ظریف اینجاست که عقل جزوی ممکن است بسیار باهوش و زیرک باشد، اما زیرکی الزاماً به معنای خردمندی نیست. انسان ممکن است با عقل حسابگر خود برای رسیدن به خواسته‌هایش هزاران نقشه بکشد، اما در همان مسیر، آرامش، عشق و حقیقت وجودش را نابود کند. هر نیرویی که در وجود انسان هست، اگر در خدمت نفس قرار گیرد، می‌تواند به دشمن خود انسان تبدیل شود؛ حتی عقل.

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

دی گِلِه‌ای ز طُرِّه‌اش، کردم ...

«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»

عبارت «سیاه کج»درین بیت اشاره ای هم دارد به غلامان سیاه پوستی که در خدمت اربابان و اشراف بودند

سیاه کج یعنی بنده حرف گوش نکن 

غلام نافرمان که هر چه هم بگویی باز کار خودش را میکند

جناب «رضا ساقی»!

شارح باید این دقایق را دریابد و بشناسد!

وقتی ما میگوییم شرح حافظ کار میبرد بخاطر همین ریزه کاری هاست عزیز من

شما پای این غزل انشا نوشته اید ولی این نکته را اساسا درنیافته اید

اصلا لطف این بیت اینست که این معنای عبارت«سیاه کج»را بدانیم!

شرح‌های شما اکثرا ضعیف است و از معناکردن ابیات و سخنان عامیانه فراتر نرفته اید

محسن در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:

سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ ...

سقاهم ربهم: یعنی پروردگارشان به آنان نوشانید. اشاره مستقیم به آیه ۲۱ سوره انسان است: «وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» ترجمه: «و پروردگارشان شرابی پاک و پاکیزه به آنان می‌نوشاند.»

مولانا در این بیت به مرتبه‌ای از عشق اشاره می‌کند که انسان حتی از نام و هویت اجتماعی خودش نیز عبور می‌کند. تا وقتی انسان گرفتار نام و ننگ است، هنوز بخشی از وجودش در اسارت نگاه دیگران قرار دارد: مردم درباره من چه می‌گویند؟آبرویم چه می‌شود؟ جایگاهم را از دست نمی‌دهم؟ دیگران مرا چگونه می‌بینند؟

اما وقتی شراب عشق الهی در جان انسان اثر می‌کند، این وابستگی‌ها رنگ می‌بازند.نکته بسیار مهم این است که مولانا نمی‌گوید عاشق بی‌ارزش یا بی‌هویت می‌شود؛ بلکه می‌گوید خودِ محدود و خودخواه او در برابر حقیقتی بزرگ‌تر محو می‌شود.وقتی انسان از ساقی شراب عشق می‌نوشد، دیگر تشنه نام‌آوری در چشم مردم نیست؛ زیرا تمام وجودش متوجه محبوب شده است.

محسن در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰:

خمش کن در خموشی جان کشد چون ...

مولانا در این بیت از اهمیت سکوت و آمادگی درونی برای دریافت حقیقت سخن می‌گوید. یک نکتهٔ بسیار ظریف در تشبیه جان به کهربا وجود دارد: کهربا برای جذب کردن، نیازمند فریاد زدن یا تلاش برای جلب توجه نیست؛ خاصیت جذب در ذات آن است. انسان نیز وقتی از درون آماده و مستعد شود، می‌تواند کشش حقیقت را تجربه کند. اما این آمادگی چگونه حاصل می‌شود؟ با کم کردن هیاهوی ذهن، فرو نشاندن خودخواهی و رها شدن از ادعاهای نفس.

در نگاه عرفانی مولانا، سکوت صرفاً حرف نزدن نیست؛ بلکه آرام گرفتن ذهن و کنار رفتن موانعی است که نمی‌گذارند انسان ندای حقیقت را بشنود. وقتی جان آمادهٔ دریافت حقیقت باشد، لازم نیست با هیاهو به دنبال آن بدود؛ کشش حقیقت او را به سوی خود می‌برد.

محسن در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰:

گریبان گیر و این جا کش کسی را ...

در این بیت، مولانا از تسلیم کامل عاشق در برابر ارادهٔ معشوق سخن می‌گوید. نکتهٔ ظریف بیت اینجاست که شاعر خود را نه فقط شکار، بلکه دامی در دست صیاد معرفی می‌کند. یعنی عاشق چنان در اختیار محبوب قرار گرفته که حتی وسیلهٔ شکار دیگران نیز می‌شود. گویی محبوب از وجود عاشق برای کشاندن دیگر دل‌ها به سوی عشق استفاده می‌کند.

در لایهٔ عرفانی، صیاد می‌تواند نماد حق تعالی و دام نماد انسان عاشقی باشد که وجودش را در راه محبوب قرار داده است.

عاشق حقیقی دیگر نمی‌خواهد فقط خودش به محبوب برسد؛ تمام وجودش را در اختیار محبوب می‌گذارد تا هرگونه که او می‌خواهد، به کار گرفته شود.

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

به باغ، تازه کن آیینِ دینِ ...

با حساب کسانی که این بیت را دلیل بر زرتشتی بودن حافظ یا پیر مغان بودن زرتشت گرفته اند همه آن کسانی هم که در چهارشنبه سوری آخر سال آتش را گرامی میدارند زرتشتی هستند!

تورج توجی در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

پیوند به وبگاه بیرونی

شرح ابیات ۱تا ۵

مدرس تورج توجی 

همیرضا در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۹ در پاسخ به ابوالفضل قاسمی دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸:

با سپاس، کتابی که جنابعالی به آن اشاره کرده‌اید جدا از انتساب به ابن سینا عربی است و موضوعش داروشناسی است. بنابراین بعید است که یک رباعی فارسی در آن باشد. نسخه‌ای از ترجمهٔ فارسی این کتاب را من بررسی کردم و در آن نیز اثری از این شعر نیست:
https://naskban.ir/25204

ابوالفضل قاسمی در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸:

سلام علیکم دوستان

این شعر در اول کتاب الأدویة القلبیة منسوب به ابن سینا نیز آمده لذا احتمالش بیشتر است که منسوب به شیخ الرئیس باشد 

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۲ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ در پاسخ به یوسف شیردلپور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:

به ناامیدی از این در مرو، بزن ...

پیرامون سخن کسی که گفته بود:

«حافظ برایمان فال میگیرد!!»

..............

 

دیدم که حافظ فال می گیرد

اندر خیابان گوشه میدان

 

کردم سلام و گفتم ای شاعر

فالم بگو و طالعم ای جان

 

گفتا که نیت کن، بکردم من

گفتم کنون فالم بخوان آسان 

 

گفتا  یکی را دوست می‌داری 

دیگر بود پیشانی ات تابان 

 

دشمن بسی داری تو ای دانا

پرهیز کن از جاهل و نادان

 

گفتم عجب فالی ولی شعرش؟

گفتا که شعرش هست در دیوان 

 

گفتم کنون برخیز و با من آی

گفتا خوشا همراهی رندان

 

گفتم خوشا شعر خوشت خواجه

گفتا خوشا خواننده ای زین سان 

 

گفتم که شارح شرح شعرت داد

گفتا که شرحم هست صد چندان 

 

گفتم که شرحت علم میخواهد

گفتا که علم و عشق و هم عرفان

 

گفتم که این هر سه کجا یابیم ؟

گفتا چو من در سایه قرآن

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

https://rezasaghy.blogfa.com/

 

سَروچَمان من چرامیل چمن نمی‌کند؟ ​​​​​​​

همدم ِگل نمی‌شود یادِ سمن نمی‌کند!

 

سرو : استعاره از معشوق با قامتی بلند وقدی راست وکشیده

چَمان : از مصدر چمیدن ، خرامان خرامان راه رفتن، با ناز و غمزه راه رفتن

سَمن :گل یاسمن

این غزل عاشقانه است وموسیقی خاصی دارد. موسیقیِ غزل باتکرار پی درپی حرف"چ" و"م" از اوّلین مصرع آغازشده وشنونده را به شنیدن آهنگی دلنشین دعوت می کند. گویی که عاشق دلباخته ای درگوشه ای، زانوی غم درآغوش گرفته، درحُزنی عمیق فرورفته،وبی اختیار با پیرامون خویش حرف می زند. این غزل تصویر روشن ِعاشقی به نقطه ای خیره مانده را به ذهن متبادر می سازد.عاشقی که بی آنکه کسی رامورد خطاب قراردهد واگویه های سوزناکش را، که از عواطف و احساساتش برمی خیزد برزبان آورده وبا خودسخن می گوید.

معنی بیت :

دلیلش رانمی دانم که چرامعشوقِ سروقامت ِمن تمایلی به خرامیدن در باغ وچمن ندارد؟ اوهیچ شور واشتیاقی برای هم صحبت شدن با گل های زیبای سرخ ویاسمن ازخودنشان نمی دهد!. (افسوس که دروجودِ نازنین محبوب خویش،شوروشوقی به جلوه گری و گشت وگذار درگلشن نمی بینم!)

عاشق نگرانِ حال معشوقست ومُضطرب ازاینکه که چرا معشوق ومحبوبش،مَلول وبی حوصله است.؟

عاشق دوست داردبا یارخویش،به گشت و گذاردر باغ وبستان بپردازدواگراین امکان میسور نیست، حداقل مشتاق است که معشوق خودرا بانشاط و شادمان ببیند.چراکه اگرمعشوق خوشحال و خندان باشد،احتمال عنایت وتوّجه به عاشق نیز قوّت می گیرد.

اوج ِ صداقت وارادتِ عاشقانه دراین است که عاشق همیشه ،آرزومندِصحت وسلامت وسربلندیِ معشوق باشد وازصمیم دل وجان دعاکند که کاروبارِ دوست وفقِ مُراد بوده باشد.عاشقانه های حافظ، همه صادقانه وبی هیچ چشمداشت خاصّی ازدل برآمده وازهمین روبردل می نشینند. دراینجا عاشق دلش برای جلوه گریهای معشوق تنگ شده واورا دعوت به ظهور وتجلّی می نماید.

بفشان عرق زچهره واطراف باغ را

چون شیشه هاط دیده ی ماپرگلاب کن

بگشازشیوه نرگس پرخواب مست را

وزرشک چشم نرگس رعنا به خواب کن

 

🌿━━━━━━🌿

 

دی گله‌ای ز طُرّه‌اش کردم و از سرفسوس

گفت که این سیاه کج گوش‌به‌من نمی‌کند

 

دی : دیروز ، روز گذشته

گله : شکوه و شکایت

طرّه:بخشی ازگیسو،موهایی که به پیشانی ریخته می شود.درمعنی لغوی "طرّه" تازیانه و دالبُر و.....نیزبه چشم می خورد.حافظ ِخوش ذوق، مثل همیشه به گونه ای دراین بیت" طرّه "رابکارگرفته که همه ی معناها را دربرگیرد.

فسوس: افسوس، دریغ و حَسرت خوردن، از "سرفسوس"در اینجا باچاشنی ِ طنز و تمسخر ازسوی معشوق نسبت به عاشق است. پاسخ معشوق طنزآمیزوآلوده به تمسخراست.

سیاه کج : استعاره از زلفِ خمیده ،امّافقط به معنی زلف نیست. "سیاه کج" معنی ِ زلفی سرخمیده ومشکین،وصدالبته لجوج وبی قرار کننده را می رساند.

حافظ درانتخاب واژه ها وسواس ترین شاعر است.او واژه ها راچنان بامهارت خاصّی کنارهم می چیند که ظرفیتشان اضافه تر شود،حافظ به یقین، واژه ها رادرکارگاه ذهن خویش،غنی سازی می کند تاتوان آنها برای حمل احساسات و عواطف درونی اش افزایش یابد.وی بامهارتی که دارد بسیاری اوقات واژه ها وعبارات راتحت فشارقرارمی دهد وهمان چیزی را که درنظر دارد از درونِ واژه استخراج می کند.!

درهمین"سیاه کج" این اتّفاق افتاده ومعناهای، لجاجت، شیطنت،شوخ طبعی وتمسخر نیزبه دنبال موهایِ سرخمیده به ذهن مخاطب متبادرمی شود.

معنی بیت : روزگذشته ازاثرات ویرانگر وغارتگری گیسوانش،کمی شکوه وگِله ای برزبان آوردم، با حالتی طنزآمیز وطعنه دارگفت:(من تقصیری ندارم) این زلف سیاه خمیده ی لجباز، گوش به فرمان من نیست.!

امّا غارتگری طرّه چگونه می تواند باشد؟ وچرا حافظ به جای زلف وگیسو ازطرّه استفاده می کند؟

اززمان آغازخلقت،به رغم آنکه همه ی اجزای هستی درتغییروتکامل بوده است، چندپدیده دستخوش ِ تغییر قرار نگرفته، ثابت و استوار پا برجا باقی مانده وهمچنان همانندروز ازل جریان دارند. بی گمان یکی ازاین ها،همین اثراتِ ویران کنندگیِ طرّه یاهمان موهایست که برپیشانی می ریزند! خاصه آنکه اگراین اتّفاقِ سِرّآمیز،دررخسارِ خوش قدوقامت وخوبرویی رخ دهد، ویکی ازاین خوش سیماهای دلستان، موهای خود رابه پیشانی بریزد، قطعاً توّجهِ هرکس رابخصوص نظربازان عاشق پیشه رابه خودجلب کرده ودلهای بسیاری رابه غارت خواهدبُرد!

جالب اینکه دردایره ی معناییِ طرّه، "تازیانه" نیز هست! یعنی ضَرَباتِ ویرانگرِ طرّه،همچون تازیانه برجسم وجان ِ عاشق،فرودآمده وآه ازنَهادَش برمی آوَرد! بانظرداشتِ این توضیحات، می بینیم که شاعر برای قابلِ درک شدنِ غارتگری ، دست به بهترین انتخاب زده است. چراکه واژه های "زلف وگیسو" ویژگیِ "طرّه"راندارند و به این خوبی، انتظار شاعررابرنمی آوَرَند.

اگردلم نشدی پایبندِ طرّه ی او

کی اش قرار دراین تیره خاکدان بودی؟

 

🌿━━━━━━🌿

تا دل هرزه ‌گردمن رفت به چین زلف او

زآن سـفـر دراز خـود عَزم وطـن نمی‌کند

 

تا: ازآن زمان

هرزه‌گرد: بیهوده گرد و ولگرد،آنکه همه جا سَرَک می کشد دراینجا منظور همان نظربازیست. دلِ شاعر نمی تواندآرام وقرار داشته باشد. بی پروا ونظربازست وبرای پیداکردن خوبرویی که طرّه یِ ویرانگری داشته باشد به هرجا(به چین و شکن زلف ِ دلبران) سَرَک می کشد وتا دوردست ها (کشورچین) رفتن نیزبرای اوکاری ساده هست.

چین : ایهام دارد : 1- به معنی "چیدن" 2- به معنی "شکن" 3- با توّجه به سفر درازدرمصرع بعدی،به معنی "کشورچین" نیزبکاررفته است. "کشورچین" درقدیم، مصداقی برای دور ودراز بودنِ راه بکارمی رفت. همچنین نقّاشان و نگار خانه های چین نیز شهرت جهانی داشته‌اند.

معنی بیت : از آن زمانی که دل بی قرار وبی پروایِ من در پیچ و تابِ زلف او(معشوق) جای گرفت، انگار که به دیدن نگارخانه‌ی چین رفته باشد، از آن سفر طولانی قصدِ بازگشت به سینه‌ی من که وطن اوست ندارد.! شاعربه زیبایی،حلقه های تودرتوی زلفِ معشوق را به نگارخانه هایِ تماشاییِ چینی هاتشبیه کرده است وبه نوعی به دلِ خویش حق هم می دهد که ازتماشایِ چنین نگارخانه یِ خیالپرور دست برندارد ودل بَرنَکَند.

درجایی دیگر ازاینکه زلفِ معشوق رابه نگارخانه های چینی ها تشبیه کرده،اظهارپوزش وپشیمانی کرده ومی فرماید:

جگرچون نافه ام خون گشت کم زینم‌نمیباید

جزایِ آنکه بازلفت سخن ازچین خطاگفتیم!

یعنی ازاین هم که هستم باید خونین دل تر باشم، خطا کردم که زلف تورا به نگارخانه های چین تشبیه کردم چراکه زلف توتماشایی ترازآنهاست وباید آنهارابه زلف توتشبیه می کردم. مجازات من بدتر ازاین هم هست،من خطای بزرگی مرتکب شده ام.


🌿━━━━━━🌿

 

پیش کمانِ ابروی‌اش لابه همی کنم ولی

گوش‌کشیده‌است‌ازآن‌گوش ‌به‌من نمی‌کند

 

کمان ابرو: ابروبه کمان تشبیه شده،هم به سببِ انحنا هم به سببِ تیراندازی، مژگانِ درازتیرهایی هستندکه ازکمان ابروبه دلِ عاشق فرومی نشینند.

دل که ازناوک مژگان تودرخون می گشت.

بازمشتاقِ کمانخانه ی ابروی توبود.

لابه : زاری و التماس،دراینجاباتوجّه به اینکه ابرو درنظرگاه حافظ به محراب نیزتشبیه می شود. به معنی رازو نیازاست. چنانکه ملاحظه می شود حافظ همه ی جوانب را مدِّنظردارد وچندین معنا را درهم می تَند. روشن است که ازبکارگیری "ابرو" محراب رانیز درنظرداشته است.

ابروی دوست گوشه ی محراب دولت است

آنجا بِمال چهره وحاجت بخواه ازاو

گوش کشیدن : ایهام دارد:۱- بی اعتنایی وبی توجّهی کردن به صحبت دیگری،۲- اشاره به کمان کشیدن،که دراین عمل دو گوش ِ کمان به وسیله‌ی زه برای پرتابِ تیرکشیده می شود. شاعربه زیبایی این دورادرهم آمیخته است.

گوش به من نمی کند: به حرف من بی اعتنایی می کند.

معنی بیت : درمحرابِ ابروانش، زاری و التماس می کنم ، اما ابروانش نه تنهاهیچ اعتنایی که به التماس و زاری من نمی کنند، بعلاوه همانندِ کمانی دو گوشه‌اش به هم آمده و آماده‌ی تیراندازی به سمت من است. ابروانِ هرآدمی درحالتِ غضبناکی چنین شکلی به خودمی گیرد.

خمی که ابرویِ شوخِ تودرکمان انداخت

به قصدجانِ منِ زارِناتوان انداخت.

 

🌿━━━━━━🌿

 

باهمه عطفِ دامن‌ات آیدم ازصباعجب

کـز گـذرتوخاک را مُشک خُتن نمی‌کند

 

عطف دامن : شیرازه،سجاف و چین دامن

بعضی ازشارحان "عطف" را حافظانه ندانسته وبه جای آن "عطر" درنظرگرفته اند. باتوجّه به اینکه درآغلب نسخه های قدیمی"عطف" قیدشده،ماهم باعطف می خوانیم. امّابایداین نکته رادر نظر داشت که ممکن است دراصل"عطر"بوده باشد وباخطای کاتبان وخطّاطانِ نسخه های اولیّه، تبدیل به "عطف" شده باشد. درقدیم که صنعت چاپ نبود،کتاب ها ودیوان های شعر، بدینصورت منتشرمی شد:

یکنفر ازروی نوشته می خوانده وخطّاطان که معمولن افرادکهنسال وکم شنوابودند می نوشتند. دراین روش،قطعن بعضی ازکلمات مانند: "عَطر وعَطف" که ازآهنگ مشابهی برخوردار هستند، بیشترازسایرواژه ها درمعرض غلط نویسی قرارمی گیرند ومتاسّفانه چه بسیارواژه هایی که دردیوان حافظ سرنوشتی این چنینی پیداکرده اند. منشاء بسیاری ازاختلافاتِ نسخه های دست نویسِ دیوان حافظ نیزهمین نکته می باشد.

مُشک خُتن: با ضم( ُ) و باکسره( ِ) هر دو صحیح است . اهل فارس به کسر میم و اهل ماوراءالنهر به ضمّ میم می خوانند. عطر مخصوصی که از نافه‌ی آهوی ختن می گرفته‌اند.

معنی بیت با(عطف) : بااینکه ازشیرازه ولابلای چین ِدامن ِ تو رایحه یِ مطبوع و خوشی مشام جان را می نوازد،من درشگفتی فرومانده ام که چراهنگام ِ عبورتو، بادِصبا دست بکار نمی شود وعطر جانپرورتورا به همه جا نمی پَراکند.! حیف نیست عطری که ازتومتصاعد می شود به همه جا پخش نشود؟ بادصباتقصیرمی کند ومن درعجبم که ازنعمتِ گذرِتو، خاکِ زمین راهمچون مُشک خُتن معطر و خوش بو نمی سازد ؟!

دراینجا حافظ بااظهارشگفتی از کوتاهیِ بادصبا، رندانه قصد دارد باتحریکِ کردن ِ بادصباوترغیب کردن معشوق به راه رفتن، به هدفِ خود که همانا،تماشای قدوبالای یار واستشمام شمیم عطر روح پرور اوست برسد.

من ایستاده تاکُنمش جان فدا چوشمع

اوخود گذربه ماچونسیم سحرنکرد.

 

🌿━━━━━━🌿

 

چون ز نسیـم می‌شود زلف بنفشه پُرشکن

وه که‌دلم چه یاد از آن عهد شکن نمی‌کند!

 

زلف بنفشه : گلبرگهای بنفشه

پُرشکن : پر پیچ و تاب ، پریشان

عهد شکن : پیمان‌گُسل ، شکننده‌ی پیمان. بین شِکن در مصرع اول و دوم آرایه ی جناس تام بر قرار است.همچنین ارتباط معناییِ نزدیکی نیزدارند.زلفِ بنفشه به اندک نسیمی می شکند، عهدوپیمانِ یار نیزبه بهانه های کوچک خیلی زود می شکند.هم ظاهر هم باطن هردوشکن باهمدیگر مرتبط ومشابه هستند.

معنی بیت : آن هنگام که گلبرگهای لطیفِ بنفشه با وزشِ اندک نسیمی، پُرچین وشکن( پریشان) می شود، شگفتا که ، چه یادها من ازپیمان شکستن های معشوق نمی کنم! یعنی زیاد یادمی کنم از عهدشکستن یار. " چه" در مصرع دوّم به معنی چقدر ونشانه ی فراوانیست.

امروزه هم اینگونه سخن گفتن درمیان مردم رایج است. مانند: چه غصّه ها که نمی خورم! یعنی خیلی غصّه می خورم.

حافظ خور وخوابش یادِ معشوق است و یک لحظه غفلت نمی کند.چه از عهدشکنی یار چه ازمهر ورزی یار،خلاصه همیشه به یادِ اوست.

الا ای همنشین دل که یارانت برفت ازیاد

مرا روزی مبادآندم که بی یادتوبنشینم.

 

🌿━━━━━━🌿

 

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود

جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

 

همدم : هم نشین

هوا :ایهام دارد:۱- میل ، آرزو ۲-به معنی هوا هردومعنی مدّ نظراست.

معنی بیت : دل به امید دیدن روی معشوق، همیشه از سینه بیرون است و به همه جاسَرَک می کشد،گویی که متعلّق به جان من نیست! یک دَم باجان من همنشینی نمی کندو اُنس نمی‌گیرد.؟ و جان هم که ازدل بَدتراست،در آرزوی رفتن به کوی معشوق ،به تن من هیچ خدمتی (جانبخشی) نمی‌کند ، یعنی کُلّاً دل و جان ازدست داده وجسمی بیش نیستم.

این قانون عشق است،دراوّل قدم ِعاشقی دل برباد می رود سپس دین وبعدهم که جان.

دین ودل بردند وقصد جان کنند.

الغیاث ازجورخوبان الغیاث

 

🌿━━━━━━🌿

 

ساقی سیم‌ساق‌ من گر همه دُرد می‌دهد

کیست‌که‌تن‌چوجام‌می‌جمله‌دهن نمی‌کند

 

سیم‌ساق :سیمین اندام،ساقی دراشعار حافظ،فقط شراب دهنده نیست وجایگاه والایی داردخوشرو، خوش فکر وخوش رفتاراست ودربسیاری ازغزل ها "ساقی" خودِمعشوق است.

دُرد : ته‌مانده وته نشینِ شده یِ شراب، درقدیم کسانی که استطاعتِ مالی نداشتند، دُرد می نوشیدند. دُرد شرابیست که هنوزصاف نشده است.شراب صاف شده گران تراز دُرد بود.

معنی بیت :

ساقی سیمین تنِ من بااینکه یکسره ته‌مانده‌یِ شراب به همراه رسوبات، می دهد( حوصله ندارد وازروی بی اعتنایی، به عاشقان شرابِ ناصاف می دهد)

امّاهمگان باتمام وجود،مشتاق نوشیدن این دُرد هستند! چه کسی است که برای بهره‌ی بیشتر، تمامی بدنش را همانند جام به دهان تبدیل نکند؟! یعنی همه بدنشان را یکسره دهان می کنند وبااشتیاق، از دست ساقیِ سیم اندام شراب بیشتری می طلبند!

امّاچرا؟

برای اینکه،این عاشقانِ دُردنوش، شراب را دستآویزی قرارداده اند تا ازدستِ سیم ساقِ ساقیِ خوش سیما،چیزی بگیرند. برای آنها مهم نیست که "چه" می گیرند، بلکه مهم این است که از"چه کسی" می گیرند. حتّی اگراین ساقی،جام ِ زهرآگین نیز به این عاشقان بدهندباهمین اشتیاق خواهند گرفت و نوش جان خواهند کرد.

اگرتوزخم زنی بِه که دیگری مَرهم

وگرتوزَهردهی به که دیگری تریاک!

 

🌿━━━━━━🌿

 

دست‌خوشِ جَفامکن آبِ رخم که فیضِ اَبر

بی‌مَددِسِـرشکِ مـن درِّ عـَدَن نمی‌کـنـد

 

دست‌خوش : مُبتلا ، زبون ،خوار

آب رخ : آبرو،اعتبار، به معنیِ اشک هم هست.

فیض ِ ابر : استعاره از باران است

درّ : مروارید

عـَدَن :دراصل عَدن به سکونِ دال است و لیکن دراینجا به سببِ اقتضای وزن "عَدَن"خوانده می شود. بهترین نقطه ی بهشت و اقامت گاه آدم وحوّا،قبل ازتبعید به زمین، همچنین ناحیه‌ای است در جنوب غربی شبه جزیره عربستان که مروارید آن مشهور بوده‌است.

معنی بیت : از روی جور وجَفا(بی مهری) اشک مرا اینگونه بی ارزش مکن،حرمتِ آبرو واعتبار مرا نگاهدار. مرا بیش ازاین تحقیر مکن که باران بدون کمک من نمی تواند مُروارید بسازد.( از تاثیرات بارشِ اشکهای من است که مُرواریدهای ِ ناب ساخته می شود نه ازبارشِ باران ).

نمونه برایِ"عَدن" باسکون دال،

بهشت عَدن اگرخواهی بیا با مابه میخانه

که ازپایِ خُمَت یکسر به پای کوثر اندازیم.


🌿━━━━━━🌿

 

کُشته‌یِ‌ غَمزه‌ی تو شد‌حافظِ نا‌شنیده پند

تیغ سزاست هرکه را دَرد، سخن نمی‌کند

 

بعضی ازشارحان که ازمعنایِ " درد، سخن نمی کند" ناتوان مانده اند بابی اعتنایی به رسم امانتداری، دست به تغییرزده وبجای درد، "درک" خوانده اند تابدینوسیله دشواری معنا رابرطرف ومشکل راحل کنند!

درست است که باحذف "درد" ونشاندنِ "درک" ،هم خوانش شعر زیباترمی شود وهم دسترسی به معنا آسان ترمی گردد. امّا دراینجا چند نکته ی اساسی هست که نبایست ازنظر دور داشت. اوّل آنکه: خوانش زیبا ودسترسی آسان به معنا ،توجیهِ مناسبی برای اِعمال تغییرنمی باشد وباید بارمزگشایی واندکی تامّل، تلاش کرد تابدون دستکاری درظاهرشعر، به معنای موردِ نظر شاعرنزدیک شد.

دوّم اینکه،اگر "درک"درنظربگیریم گر چه بی هیچ زحمتی،معنای آسان تری حاصل می شود) هرکه سخن را فهم نمی کند باید کشته شود!!!) امّا آیا این معنا حافظانه است؟ وواقعاً حافظ براین باوراست که هرکس نتوانست سخن رابفهمد بایدکشته شود؟ آیا درکدام فرهنگ وآئین،مجازاتِ کسی که توانِ درک وفهم نداردمرگ است؟

باشناختی که ازحافظ داریم،حافظ حتّی بادشمنان نیز مدارا راتوصیه کرده وهرگزآرزوی کشتن یاکشته شدنِ کسی رانکرده است. اورسولِ گل ونور وعشق و مهربانیست وچنین آرزویی باجهان بینی ِ اوتطابق ندارد. نمونه های زیادی ازاوسُراغ داریم که به ماتوصیه فرموده: هرگاه کسی به رغم ِ توضیح دادن شما، سخن شما را نفهمید بی هیچ جنگی عبورکنید واورادرجهالتِ خویش رها کنید:

ناصح به طعن گفت که رو ترکِ عشق کن.

محتاج ِجنگ نیست برادر نمی کنم.

یا:

سَرتسلیم من و خاکِ دَر میکده ها

مدّعی گرنکند فهم ِ سخن گوسر وخِشت

سوّم اینکه: اصلاً معنایِ "سخن رادرک نکردن" بامصرع اوّلی مطابقتی ندارد زیرا درمصرع اول می فرماید:

حافظِ "ناشنیده پند" کشته ی غمزه ی توشد. به کسی که پند رانشنیده است،نمی توان گفت "سخن رانفهمیده"چراکه اواصلاً سخن رانشنیده، چگونه می توانیم بگوئیم سخن را دَرک نکرده است؟!

بنابراین"باوجود "اینکه درک سخن نمی کند" خوانش وآهنگ زیبایی دارد امّا به هیچ وجه حافظانه نیست وبا مصرع پیش ازخودنیز تطابقت ندارد وباروحیّه ی لطیف ترازبرگِ گل حافظ نیز سازگارنمی باشد. ضمن آنکه دراغلبِ نسخه های معتبر وقدیمی"درد، سخن نمی کند"ثبت شده است. مامجازنیستیم برای برداشت ِ آسان،واژه ای رابی اجازه ی ِ صاحبِ سخن به سلیقه یِ خویش تغییرداده وخودرا راحت کنیم!

"درد" دراینجا به معنای "اثر" است. کافیست دربرداشت معنا، به جای "درد" (اثر) درنظربگیریم تا معنا حاصل گردد.

درآثاراغلب شاعران بزرگ،مثل عطار نیشابوری ودیگران نیز "درد" بارها به همین شیوه به معنای "اثر" آمده است:

شَرمت نبُوَد زمن زهی چشم

دَردَ ت نکند سخن زهی گوش

یعنی .....سخن درتو اثری ندارد دریغ وافسوس که گوش شنوایی نداری.

می بینیم که وقتی هرشاعری می گوید "سخن درتو اثرنمی کند" بلافاصله به ناشنواییِ مخاطب اشاره می کند. حافظ نیز"ناشنیده پند" رابه همین منظور آورده تا کلیدِ معمّا را دراختیارجویندگانش قرارداده وبه فرمایدکه:

هرکس مانندِ حافظ درگوشهایش پنبه فروکند ونصیحت نپذیرد، بداند که شایسته ی کشته شدنست. مضافاً اینکه این "کشته شدن" در راهِ عشق است وسرانجامی بسیار نیکوست.

"تیغ سِزاست....."آرزوی مرگ ازروی نفرین برای دیگران نیست که باجهان بینیِ حافظانه مطابقت نکند.چون درآغازسخن،حافظ خودرا به عنوان کسی که "پند نشنیده" معرفی نموده وخود راشایسته یِ زیرتیغ رفتن دانسته است، وسپس چنین نتیجه گیری کرده که : آگاه باشیدهرکس مثل من پندنشنَود، سزاوارتیغ وشایسته یِ کشته شدن خواهدشد.

عاشق به اختیار وازرویِ آگاهی، پندناپذیری را انتخاب می کند نه ازروی کج فهمی وجهالت.! اودراوج قدرت وبااقتداربه عاشقی افتخارمی ورزد واجازه نمی دهد که نصیحت گر(منع کننده ی عشق) اورا اندرز دهد.

واعظ مکن نصیحتِ شوریدگان که ما

باخاکِ کوی دوست به فردوس ننگریم.

یا:

فقیه اگرنصیحت کند که عشق مَباز

پیاله ای بدهش گو دماغ را تَرکن

یا:

برومعالجه ی خودکن ای نصیحت گو

شراب وشاهدِ شیرین که را زیانی داد؟

کشته شدن در راه عشق وسزاوارتیغ شدن،آرزوی عاشق است وبا کشته شدن است که زنده وجاوید می گردد.

زیرشمشیرغمش رقص کنان بایدرفت

کان که شدکُشته ی اونیک سرانجام افتاد.

نتیجه اینکه: اگربگوییم عاشق درکِ سخن نمی کند،نادرست است وبرازنده ی عاشقی نیست. اتفاقاًعاشق سخن را خوب هم درک می کند. مدّعی وزاهد وعابد هستند که سخن رادرک نمی کنند.فقط تنها ایرادی که به عاشق می توان نسبت داد "پندنشنیدنست نه فهم نکردن"

بایددانست وپذیرفت که حافظ هیچ واژه ای رابه اقتضای وزن بکارنمی گیرد،هیچ واژه ای را به سببِ خوانش زیبابکارنمی گیرد،هیچ واژه ای را که معنای آسان داشته باشد بکارنمی گیرد، هیچ واژه ای راکه باجهان بینی ِ اودر تضاد باشدبکارنمی گیرد. اوشاعر باورها واعتقاداتش است وجهان بینی ودیدگاههای فردی، برایش بسیار مهّمتر ازشاعریوشعرگفتن هست. هدف او اصلاًشعرگفتن نبوده اوشعروغزل را ظرفی مناسب جهت انتشاراندیشه ها وافکارناب خود دید وپس ازان شروع به سرودن شعرنمود.

اودرانتخاب واژه ها،جهان بینی رادر اولوّیت اول قرارمی دهد نه خوانش آسان ومعنای آسان را.اوبامعنای آسان میانه ی خوبی ندارد!

"دَرد، سخن نمی کند" یعنی سخن، اثر نمی کند

هرکه را: هرکسی را

معنی بیت : حافظ بخاطر اینکه اجازه نداد نصیحت گر(مخالفین عشق) اورا نصیحت کنند سرانجام با تیغ ِعشوه وناز تو کشته شد. آری اینچنین است هرکسی را که دراوسخن اثرنکند سزاوارِ زیرتیغ رفتن است هرچندزیرتیغ رفتن تونیز زهی سعادت ونیکبختیست ونصیب هرکسی نمی شود.

من شکسته ی بدحال زندگی یابم

دران زمان که به تیغ غمت شوم مقتول

 

 

 

فواد🪔نالی🕯️ در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۵ - زاری کردن مجنون در عشق لیلی:

بیت معروف :

❗️گر با من نبودش هیچ میلی

            چرا ظرف مرا بشکست لیلی 🍜

از ((جامی))عزیز میباشد، نه(( نظامی ))بزرگ

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۰ در پاسخ به همایون دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:

مرحبا بهره بردم توضیحاتتان زیبا وبجا بود ازدقت نظرعالی سپاسگزارم🌹🙏

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲
        
قاصد به حیرت‌ کُن ادا، تمهیدِ پیغامِ مرا
کز من نمی‌مانَد نشان، گر می‌بَری نامِ مرا

حرفی‌ست نیرنگِ بقا، نشنیده‌ گیر این ماجرا
مِی نیست جز رنگِ صدا، گر بِشکنی جام‌ِ مرا

دارم ز سامانِ الَست، اوّل‌ گداز آخِر شکست
یک شیشه باید نقش بَست، آغاز و انجامِ مرا

هرچند تا عنقا رَسی، بر اوجِ همّت نارَسی
از خود برآ تا وارَسی‌، کیفیّتِ بامِ مرا

چون شمع‌ گر وامانده‌ ام، صد اشک محمل رانده‌ام
رُو سُبحه‌ گیر از آبله، تا بشمُری گامِ مرا

برقِ حقیقت شعله زن، آنگه دِماغِ ما و من؟
ناپخته باید سوختن، اندیشهٔ خامِ مرا

گردون‌که داغَش باد مَه‌، تا نشکنَد صبحَم‌ کُلَه
در پردهٔ روزِ سیَه، می‌پرورَد شامِ مرا

بر بویِ صیدِ رحمتی، دارم سجودِ خِجلتی
یک دانه نتوان یافتن،  غیر از عرَق دامِ مرا

چشمی‌که شد حیرانِ او، بر گُل نمی‌آید فرو
آن سویِ باغِ رنگ و بو، نخلی‌ست بادامِ مرا

بیدل ز کِلکَم می‌چکد، آبِ حیاتِ نیک و بد
خضر است اگر کَس می‌خورَد، امروز دشنامِ مرا

احمد رحمت‌بر در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۹:

شجریان اینجور میخونه:

الهی گردن گردون شوه خرد

که فرزند جهان را جملگی برد

یکی نایه فلانی زنده وابی

همه گویند فلان ابن فلان مرد

احمد رحمت‌بر در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۹:

الهی گردن گردون شود خرد

که فرزندان آدم جملگی برد

یکی ناگه فلانی زنده وابی

همه گفتن فلان ابن فلان مرد

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶:

دوست نباشد به حقیقت که او

دوست فراموش کند در بلا

سعدی جان

دوست مشمار، آن که در نعمت زند

لافِ یاریّ و برادرخواندگی

دوست آن دانم که گیرد دستِ دوست

در پریشان‌حالی و درماندگی

سعدی جان 

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

حضرت حافظ

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۳ دربارهٔ طغرل احراری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵:

بس که شهد مدّعا، حاصل نشد کامِ مرا

۱
…
۲
۳
۴
۵
۶
…
۵۸۴۷