جمال در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:
در مصرع دوم این بیت به نظر میرسد اکثر نسخهها خطا دارد
چنان که صومعه آلوده شد به خون دلم...
در این نسخهها آمده است: گرم به باده بشویید حق به دست شماست
حال آن که این به مصرع اول نمیخورد چرا که صومعه به خون دل آلوده شده بنابراین باید درستش این باشد:
گرش به باده بشویید حق به دست شماست
ملیکا پارسائی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیهالسلام:
حق با شماست. با توجه به آغاز داستان معنی دوم برای بیت اول مقبولتره. در لغتنامه دهخدا مُنکَر به معنی ناپسند و ناروا هم ذکر شده و اصلا به این معنی دقت نکرده بودم. سپاس ازتون
رضا پریور در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۷ در پاسخ به جلال رجبی دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:
دوست عزیز مساله اینه اگه ترجمه رو خوندی هیچ درک نکردی شعر حیدر بابا رو شما شعر ثروتیان رو درک کردی
رضا پریور در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:
غیر از اشتباهات ترجمه که آقای ثروتیان به خاطر اصرار به منظوم بودن ترجمه به ناچار مرتکب شدن
حال و هوا و حس و لحن شعر حیدر بابا به کلی با ترجمه متفاوته
حال و هوای شعر دقیقا حس زندگی در روستا رو به آدم میده و دقیقا با زبان ساده روستایی نوشته شده لطیف و روان
در حالی که ترجمه ثقیل و شبه ادبی و ... است
ترجمه منثور با زبان ساده و شرح کلمات غیر قابل ترجمه بهتر از این مدل ترجمه هاست
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۷ در پاسخ به ملیکا پارسائی دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیهالسلام:
اصلا ابراهیم به دنبال مسافر و غریبه ای میگشت که او را مهمان کند و به علت بیگانه بودن او را بیرون نکرد بلکه وقتی دید پیرمرد بویی از خداپرستی نبرده و با توحید بیگانه است او را براند.
به نظر من مصراع دوم را دو نوع میتوان معنا کرد:
یک:منکِر به معنای انکار کننده
ابراهیم منکر (کافر) را بیرون کرد چون نزد پاکان پلیدی جایی ندارد و باید هرچه زودتر آن را رفع کرد
منکَر به معنای ناپسند
ناپسند است که پلیدی پیش پاکان باشد و باید از شرش خلاص شد.
به نظرم اینکه منکر را به معنای ناشناس بگیریم چندان صحیح نیست.
ملیکا پارسائی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیهالسلام:
سوالی که ذهن من رو درگیر کرده اینه که دو مصرع بیت سیزده به چه صورت باید معنی بشه؟
- مصرع اول: به خواری براندش چو بیگانه دید
1) چو به معنی مانند باشه: او را همچون غریبهای دید و با خواری و بیاحترامی از پیش خود راند
که به نظر خودم این معنی مقبولتره2) چو به معنی وقتی باشه: وقتی او را غریبه و بیگانه دید (یا از آیین و کیش بیگانه دید)، او را با خواری از نزد خود راند
- مصرع دوم:
1) که مُنکِر بود پیش پاکان، پلید
به این معنی که شخص انکارکننده خداوند نزد پاکان، پلید و ناپاک هست2) که مُنکَر بود پیش پاکان، پلید
یعنی آدم پلید نزد پاکان و اهل حق ناشناخته (بیگانه) استدر این حالت بین ناشناخته و کلمه بیگانه که در مصرع قبلی اومده میشه رابطه معنایی برقرار کرد.
ممنون میشم اگه دوستان راهنمایی کنن:)
ملیکا پارسائی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیهالسلام:
داستانش آدم رو یاد حکایت موسی و شبان مولوی میندازه:)
علی احمدی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:
نصیحتی کُنَمَت بشنو و بهانه مَگیر
هر آنچه ناصِحِ مُشْفِق بگویَدَت بپذیر
حضرت حافظ بنا دارد در این غزل نیز از راه عاشقی و پایداری در آن با ما صحبت کند . وقتی می فرماید قرار است نصیحت کنم یعنی می خواهم شما پیام مرا به روشنی درک نمایید و بهانه ای برای ناشنیدن این پیام نیاورید.چرا که من نصیحت گری دلسوز هستم و حرف چنین نصیحت گری را باید پذیرفت.
ز وصلِ رویِ جوانان تَمَتُّعی بردار
که در کمینگهِ عمر است مَکرِ عالَمِ پیر
وصل و وصال به معنای رسیدن است و وصل روی جوانان به معنای رسیدن و دیدار روی جوانان است. روی جوانان به نظر اینجانب تعبیری عام است و شامل بسیاری موارد ازجمله دیدار زیبارویان می شود.حتی فرصت های نو و تر و تازه را نیز در بر می گیرد.به عبارتی هر چیزی که بوی تازگی و نورستگی دارد مصداق روی جوانان است. حافظ مشتاق بهره مندی از این مصادیق تر و تازه است و آن را به ما نیز توصیه می کند . تضاد پیر و جوان در این بیت به ما می گوید که دنیا تمایل دارد با مکر و حیله هر چیز جوان را بفرساید و پیر نماید و تو ای انسان باید بتوانی قبل از کهنه شدن جوانان از آنها بهره مند شوی .شرط ماندن در راه عاشقی نیز تمایل به نو شدن است . آنچه نو و جوان است جاذبه دارد و پیام عشق ( همان بیای عاشقانه ) را در خود دارد .
نَعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی
که این متاعِ قلیل است و آن عَطایِ کثیر
به همین جهت نزد عاشقان همه نعمتهای این دنیا و آن دنیا به یک جو هم نمی ارزد.جو نمادی از شروع مستی عاشقانه است . حضرت حافظ در جایی می فرماید پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت /ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم.او حاضر است همه نعمتهای دنیا و آخرت را بدهد ولی مستی خود را کنار نگذاردچون این مستی با تازگی همراه است . برای حافظ این مستی باعث درکی جدید از حضور یار است . هر بار مستی باخود ارمغان ارزشمند و جدیدی دارد و در هر چرخه عاشقی که زنجیروار تکرار می شود عاشق به معرفتی جدید می رسد و حقایقی جدید از عالم را کشف می کند .لذا نعمتهای دو جهان را کالایی کم ارزش می بیند و آن یک جو را بخششی کثیر می داند.
معاشری خوش و رودی بساز میخواهم
که دردِ خویش بگویم به نالهٔ بَم و زیر
او که به ارزش مستی و عاشقی پی برده به دنبال هم صحبتی است که بتواند با نواختن سازی با آوازی خوش ناله سر دهد و درد دلش را به او بگوید.دردی که از حسرت عاشقی برمی خیزد او در این راه چیزهایی دیده و شنیده است که ارزش پایداری دارد.
بر آن سَرَم که نَنوشَم مِی و گُنَه نکنم
اگر موافقِ تدبیرِ من شَوَد تقدیر
هرچند که طی راه عاشقی در ظاهر کاری از سر تدبیر نیست و به نظر گناه است چون باید می نوشید و مست شد ولی هرچه می خواهم برای ننوشیدن می تدبیری کنم به جایی نمی رسم چون ظاهرا تقدیر در این است که من مست بمانم و راه عاشقی را ادامه دهم.او ورود خود به راه عاشقی را به گردن تقدیر می اندازد و این نشانه جبر گرایی وی نیست . در راه عاشقی این جاذبه معشوق است که عاشق را وادار به طی طریق می کند نه تمایل و تدبیر خودش. وقتی جلوه ای کرد رخش عاشق نیز درگیر زلفش می شود. مرا به کار جهان هیچ التفات نبود /رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست.
چو قسمتِ ازلی بیحضورِ ما کردند
گر اندکی نه به وِفقِ رضاست خرده مگیر
حتی می گوید این اتفاق از زمان ازل رقم زده شده و مربوط به حال نیست.آن موقع ما حضور نداشتیم و چنین تقدیری رقم زده شد حالا ممکن است مورد رضایت برخی هم نباشد و آن را گناه بدانند.چاره ای نیست ما به راه خود ادامه می دهیم.
چو لاله در قَدَحم ریز ساقیا مِی و مُشک
که نقشِ خالِ نگارم نمیرود ز ضمیر
پس ای ساقی بیا و در این جام لاله وش ما می با مشک بریز . و این ریختن مشک نشانه تاثیر بیشتر می است . او می خواهد باز هم مستی را درک کند و امیدوار است در این مستی به درکی جدید از روی یار برسد همان یاری که نقش خال خوشرنگش را در ذهن دارد .در خاطر داشتن یک چیز است و دیدن چیز دیگر . عاشق در مستی است که جلوه یار را می بیند.
بیار ساغرِ دُرِّ خوشاب ای ساقی
حسود گو کَرَمِ آصفی ببین و بمیر
ای ساقی آن جام حاوی می گوارا را بیاور نگران حسودان هم نباش و به آنها بگو این از بزرگواری وزیر خوش ذوق است که اجازه چنین استفاده ای را به ما می دهد و از این حسادت بمیر.( ظاهرادر دوره ای بوده که مستی مورد مجازات و سختگیری نبوده است)
به عزمِ توبه نهادم قدح ز کف صد بار
ولی کرشمهٔ ساقی نمیکُنَد تقصیر
بارها خواسته ام که به عنوان توبه این جام می را رها کنم مشکل این است که ساقی کوتاه نمی آید و با کرشمه خود به من می گوید بیا مست شو .اشاره به تاثیر جلوه و جاذبه در راه عاشقی است که اختیار را از عاشق می گیرد.
مِی دوساله و محبوبِ چارده ساله
همین بس است مرا صُحبتِ صَغیر و کَبیر
و اوج این جاذبه در شراب دو ساله و محبوب چارده ساله است . این دو نمادی از چرخه عاشقی هستند که با می دوساله شروع می شود و به دیدن و گاه وصال محبوب چارده ساله ختم می شودو البته در بسیاری از موارد به جای وصال به حسرت عاشقی منجر می شود و فقط نقش و خاطره ای از آن در یاد وی می ماند به طوری که دوباره توبه را می شکند و به سوی می دوساله می رود و این چرخه بارها و سالها تکرار می شود.صغیر همان می دوساله است که امید به مستی را در دلش زنده می کند و کبیر همان عشق به جلوه محبوب چارده ساله است . حافظ از همه چیز بهترینش را می خواهد . بهترین نوع امید را با می دوساله و بهترین نوع عشق را با محبوب چارده ساله و بر این باور است که اگر کسی این دو را داشته باشد دیگر چیزی نیاز ندارد.شاید پیام حافظ در این غزل همین شعار امید و عشق است که همه در زندگی به آن نیاز دارند.
دل رمیدهٔ ما را که پیش میگیرد؟
خبر دهید به مجنونِ خسته از زنجیر
و این چنین است که دل عاشق از همه نعمتهای دنیا می رمد و کسی جلودارش نیست . عاشق اسیر زنجیر زلف یار است . خسته می شود اما ادامه می دهد و فقط مجنون که در راهعشق لیلی گام بر می دارد از دل عاشق رمیده خبر دار است .
حدیثِ توبه در این بزمگه مگو حافظ
که ساقیان کمان ابرویَت زَنَند به تیر
از راه عاشقی که به نظر حافظ بزمگاه و محل شادمانی است نمی توان توبه کرد . تو ای حافظ دیگر از توبه سخن نگو چون اگر چنین قصدی داشته باشی ساقیان با کمان ابروی خود به تو تیر اندازی می کنند .راه عشق را باید پیمود و نمی توان از آن برگشت.
Kaveh Kashefi در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۵ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶:
دقیقا
برمک در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۴:
پس آگاهی آمد به شاه بزرگ
ز مهراب و دستان سام سترگ
ز پیوند مهراب وز مهر زال
وزان ناهمالان گشته همال
سخن رفت هر گونه با موبدان
به پیش سرافراز شاه ردان
چنین گفت با بخردان شهریار
که بر ما شود زین دژم روزگار
چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ
برون آوریدم به رای و به جنگ
فریدون ز ضحاک گیتی بشست
بترسم که آید ازان تخم رست
نباید که بر خیره از کرد زال
همال سرافگنده گردد همال
چو از دخت مهراب و از پور سام
برآید یکی تیغ تیز از نیام
بیکسو نه از گوهر ما بود
چو تریاک با زهر همتا بوداگر تاب گیرد سوی مادرش
ز گفت پراگنده گردد سرش
کند شهر ایران پر آشوب و رنج
بدو بازگردد مگر تاج و گنج
همه موبدان آفرین خواندند
ورا خسرو پاکدین خواندند
برمک در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۳:
بدو گفت رودابه پیرایه چیست
به جای سر مایه بیمایه چیست
روان مرا پور سامست جفت
چرا آشکارا بباید نهفت
به پیش پدر شد بهشتی نگار
چو خورشید تابان به خرم بهار
پدر چون ورا دید خیره بماند
جهان آفرین را نهانی بخواند
بدو گفت ای شسته مغز از خرد
ز پرگوهران این کی اندر خورد
که با اهرمن جفت گردد پری
که مه تاج بادت مه انگشتری
چو رودابه بشنید آن گفتوگوی
دژم گشت و چون زعفران کرد روی
سیه میژه بر نرگسان دژم
فرو خوابنید و نزد هیچ دم
پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ
همی رفت غران بسان پلنگ
سوی خانه شد دختر دلشده
رخان را ز گریه بخون آژده
به یزدان گرفتند هر دو پناه
هم این دل شده ماه و هم پیشگاه
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۸ در پاسخ به فرزند دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۳:
هم آن دختر دلشده(عاشق) و هم شاه (پیشگاه= پیشجاه / عالی جاه ) پناه به یزدان بردند
فردوسی.
به یزدان گرفتند هر دو پناه
همان دلشده ماه و هم پیشگاه.چون آن نامه برخواند پیروز شاه
فردوسی.
برآشفت از آن نامور پیشگاه.از آن پس بدخمه سپردند شاه
فردوسی.
تو گفتی نبد نامور پیشگاه.بگفت این و آمد بنزدیک شاه
فردوسی.
بدو گفت کای نامور پیشگاه.سرانجام لشکر نماند نه شاه
فردوسی.
بیاید نوآیین یکی پیشگاه.ستاره شمر چون برآشفت شاه
فردوسی.
بدو گفت کای نامور پیشگاه.بخندید و بهرام را گفت شاه
فردوسی.
که ای باگهر پرهنر پیشگاه.به منذر یکی نامه بنوشت شاه
فردوسی.
چنان چون بود درخور پیشگاه.چنان کرد خاقان که شاهان کنند
فردوسی.
جهان دیده و پیشگاهان کنند.کسی کو بود در جهان پیشگاه
فردوسی.
برو بگذرد سال و خورشید و ماه.سخنهای آن نامور پیشگاه
فردوسی.
چو بشنید بهمن بیامد براه.بقیصر یکی نامه بنوشت شاه
فردوسی.
چنان چون بود درخور پیشگاه.پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
فردوسی.
که ای با گهر نامور پیشگاه.یکی حقه بد نزد گنجور شاه
فردوسی.
سزد گر که خواهد کنون پیشگاه.برین کوهسارم دو دیده براه
فردوسی.
بدان تا چه فرمایدم پیشگاه.چهارم که از کهتر پرگناه
فردوسی.
بخوشد سر نامور پیشگاه.چو برخاست بابک ز ایوان شاه
فردوسی.
بیامد بر نامور پیشگاه.
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۳:
هم آن دختر دلشده(عاشق) و هم شاه (پیشگاه= پیشجاه / عالی جاه ) پناه به یزدان بردند
فردوسی.
به یزدان گرفتند هر دو پناه
همان دلشده ماه و هم پیشگاه.چون آن نامه برخواند پیروز شاه
فردوسی.
برآشفت از آن نامور پیشگاه.از آن پس بدخمه سپردند شاه
فردوسی.
تو گفتی نبد نامور پیشگاه.بگفت این و آمد بنزدیک شاه
فردوسی.
بدو گفت کای نامور پیشگاه.سرانجام لشکر نماند نه شاه
فردوسی.
بیاید نوآیین یکی پیشگاه.ستاره شمر چون برآشفت شاه
فردوسی.
بدو گفت کای نامور پیشگاه.بخندید و بهرام را گفت شاه
فردوسی.
که ای باگهر پرهنر پیشگاه.به منذر یکی نامه بنوشت شاه
فردوسی.
چنان چون بود درخور پیشگاه.چنان کرد خاقان که شاهان کنند
فردوسی.
جهان دیده و پیشگاهان کنند.کسی کو بود در جهان پیشگاه
فردوسی.
برو بگذرد سال و خورشید و ماه.سخنهای آن نامور پیشگاه
فردوسی.
چو بشنید بهمن بیامد براه.بقیصر یکی نامه بنوشت شاه
فردوسی.
چنان چون بود درخور پیشگاه.پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
فردوسی.
که ای با گهر نامور پیشگاه.یکی حقه بد نزد گنجور شاه
فردوسی.
سزد گر که خواهد کنون پیشگاه.برین کوهسارم دو دیده براه
فردوسی.
بدان تا چه فرمایدم پیشگاه.چهارم که از کهتر پرگناه
فردوسی.
بخوشد سر نامور پیشگاه.چو برخاست بابک ز ایوان شاه
فردوسی.
بیامد بر نامور پیشگاه.
Sohrabtheboof در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۶ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:
جالبه، برای سخن شاعر ارزشی قائل نیستید، اونوقت با چه پشتوانهای بر درستی تفسیر خودتون از شعرش پافشاری میکنید؟
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۳ در پاسخ به Sohrabtheboof دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:
هدف من فقط پاسخ درست و بر اساس متن شعر به کاربری بود که سوالی داشت و فکر میکنم پاسخ هم درست است
بنده وظیفه خود میدانم که اگر کاربری سوالی دارد و بتوانم پاسخ دهم اینکار را بکنم ؛وگرنه همانطور که قبلاً نوشتم برای سخن ایرج ارزشی قائل نیستم و او را نه شاعر میدانم و نه روشنفکر و نه منتقد اجتماعی!
علی احمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
این غزل مانند کپسولی پر از امید است که راه را برای هرگونه یاس و ترس می بندد.در مورد کلمه غم که در ردیف ابیات تکرار می شود پیش از این توضیحاتی داده ام. غم فقط شامل اندوه نیست بلکه به معنای نگرانی ناشی از اضطراب هم هست . به نظرم حضرت حافظ در این غزل بسیار روانشناسانه عوامل ایجاد غم را مورد بررسی قرار می دهد و از این حیث یک کلاس درس محسوب می شود.
یوسفِ گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور
کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
ردیف « غم مخور» معادل عبارت « لاتحزن » در قرآن کریم است . اشاره به داستان حضرت یوسف که بهترین داستان قرآن به حساب می آید و آوردن این ردیف در شعر بی ارتباط نیست بخصوص که در انتهای غزل از درس قرآن هم یاد می کند.
یکی از عوامل ایجاد غم ازدست دادن یا گم نمودن چیزی یا کسی است.تحت هر شرایطی اگر انسان چیزی را گم کند غصه می خورد. مثلا از دست دادن هویت، معنا، هدف و نظایر اینها هم باعث غم می شود.حتی رفتن معشوق نیز اندوهبار است و اشاره به برگشتن یوسف نشانه امید است . چیزی که دلخواه ماست برمی گردد و این آهنگ امید در خود دارد .گویا به معشوق می گوید امیدوارم بیایی تا خانه غم گرفته ما را گلستان نمایی.
ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
یکی دیگر از عواملی که غم را زیاد می کند این است که انسان سرنوشت خود را در غم و اندوه بداند و تسلیم شود . می گوید دل بد مکن یعنی به دلت نگو که من بد شانس هستم و این غم همیشه با من خواهد بود.چنین افکاری ذهن را شوریده و پریشان خواهد نمود . و حافظ خوش سخن می فرماید نگران نباش این ذهن پریشان روزی آرامش خواهد یافت و از غم رها خواهی شد.
گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن
چتر گل در سر کَشی، ای مرغِ خوشخوان غم مخور
مرغ خوشخوان کنایه از بلبل است . اینکه بلبل چتری از گل بر سرش داشته باشد و بر گستره سبز چمن پرواز کند اوج وصال است یعنی دوست داشتنی ترین چیزی که عاشق می خواهد.در نگاه حافظ رسیدن به وصال چیزی در ردیف غیر ممکن هاست ولی او بر این باور است که باید به وصال هم امیدوار ماند . شاید یکی از ریشه های غم این است که رسیدن به غیر ممکن ها را باور نداشته باشیم.چه بسا غیر ممکن ها فقط از دیدگاه ما غیر ممکن باشند .عمر به بهار تشبیه شده است یعنی تا زمانی که عمر داری باید بهاری باشی و بهاری بیندیشی و بهاری بودن یعنی امیدوار بودن.
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
یکی از عوامل ایجاد غم نا موافق بودن اوضاع و احوال جهان اطراف ماست. ممکن است ایام به کام ما نباشد و دچار چالش باشیم اما نباید غم خورد چون همیشه اوضاع و احوال بر همین منوال نخواهد ماند.
هان مَشو نومید چون واقِف نِهای از سِرِّ غیب
باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
یکی از عوامل ایجاد غم آگاه نبودن از آینده و حوادث پنهان روزگار است . انسان نسبت به آینده خود اطمینان ندارد و این موضوع او را به نگرانی و غم می کشاند. جناب حافظ استاد آموزش عدم اطمینان به انسان است و آن را جزئی از زندگی در این دنیا می داند.می گوید درست است که از آینده خبر نداری ولی چرا غم می خوری شاید بازی های پنهان روزگار به نفع تو عمل کند پس ناراحت نباش.
ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَد
چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور
ترس از نابودی و مرگ که انسان را به فنا می کشاند همیشه اندوهبار و اضطراب آفرین است . فنا به سیل تشبیه شده و در مصرع دوم هم از طوفان نام می برد . حافظ می فرماید هرجا سیل و توفان هست یک نوح پشتیبان هم وجود دارد . نوح نماد الگویی است که انسان می تواند از آن پیروی کند مثل پیر مغان که نمادی از الگوی راه عاشقی است و حافظ مرام خود را با او همسان می سازد.
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور
یکی از عوامل ایجاد ناراحتی، سرزنش دیگران است . وقتی به شوق رسیدن به کعبه در بیابان گام بر می داری اگر خارهای سر راه پایت را آزار دادند ناراحت نشو . سرزنش اطرافیان را به خارهای ناچیز بیابان تشبیه می کند .تصور و اندیشه رسیدن به هدف یا معشوق که به تو گفته به سوی من بیا می تواند مانع از غم تو شود.
وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ / سست نشوید و غگین نباشید اگر باور داشته باشید برترید.
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور
منزل جایی است که در راه به آن می رسیم ولی مقصد جایی است که در نهایت راه به آن می رسیم . پس اصولا منزل جای ماندن نیست .ناپایدار است و مطمئن و قابل اتکا نیست .خیالت نمی تواند راحت باشد پس خطرناک و نا ایمن است. بارها به منزلی می رسی ولی باز هم باید رهایش کنی و به شرایط مطمئن تری فکر کنی و این می تواند اندوهبار باشد و به خود بگویی پس کی تمام می شود . می گوید ناراحت نباش همه راهها بالاخره یک روز به مقصد ختم خواهند شد .
حال ما در فُرقت جانان و اِبرامِ رقیب
جمله میداند خدایِ حالْگردان غم مخور
جانان یعنی معشوق دوست داشتنی و خواستنی که معمولا دور است و رقیبانی او را می پایند رقیبانی که خود را مدعی پاسداری از معشوق می دانند و خود را مدام در حال وصال به حساب می آورند . دوری از معشوق هم باعث اندوه و پریشانی است . می فرماید این حالت دوری و پریشانی ما را خداوند می داند . اما خداوند « محول الحال » است و احوال را تغییر می دهد پس به این تغییر احوال امیدوار باش.نگاه حافظ به خداوند یک نگاه امیدوارانه است و خداوند را در اسباب و علل جهان موثر و دارای نقش می داند و این مطلب را نیز احتمالا از قرآن درک نموده است چرا که در قرآن کریم دست خداوند برتر از سایر دستها شمرده می شود « یدالله فوق ایدیهم »یا « کلمه الله هی العلیا»
حافظا در کُنجِ فقر و خلوتِ شبهایِ تار
تا بُوَد وِردَت دعا و درس قرآن غم مخور
و در نهایت یکی از عوامل ایجاد غم ، نداری و تنهایی است . ممکن است انسان در صورت مواجهه با این عوامل خود را در بن بست حس کند.حافظ دعا را وسیله ای برای بیان نگرانی های دلش می داند و آن را در زندگی کارساز می داند و به نقش آن امیدوار است. یعنی حتی اگر هیچ نداری و تنها مانده ای دلت را به پرواز در آور و بگو آن چه را که می خواهی .و در آخر اینکه از درس قرآن نام می برد و عبارت «غم مخور » در این مصرع توضیحی برای درس قرآن است . یعنی اگرفقط بتوانی همین یک درس را از قرآن یاد بگیری تنها نخواهی ماند و گویا همه ثروت دنیا را از آن خود کرده ای.
مظفر طاهری در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۹ در پاسخ به shakiba دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:
سلام شکیبای گرامی
به سایت های مختلف نرو همین سایت گنجور معتبر ترین سایت است.
در ضمن در غزل اصرار نداشته باش که حتما معنای همه ابیات را بفهمی چون خیلی از این ابیات حالات خاصی از شاعر را شرح میدهند که باید در آن حال بود و درک کرد.
نوعی سورئالیسم است و تفسیر شفافی ندارد.
پیروز باشید🌹
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۵ در پاسخ به کسرا دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۶ - در شکایت و عزلت و حبس و تخلص به نعت پیغمبر اکرم:
راووق پالاون است که گفتید و اوردنش اینجا بیخود بود چرا که راوق خود به معنی پالوده= صاف شده است و راوق و راووق دو چیز جداست همانگونه که می و جام یا می و پالاون دو چیز جداست
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۶ - در شکایت و عزلت و حبس و تخلص به نعت پیغمبر اکرم:
تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم
زیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من
ببک نام دیگر و پارسی پهلوی مردمک چشم است زین رو انان را ببک= طفل گفته
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۵۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیهالسلام: