گنجور

حاشیه‌ها

امیر رحیمی در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۶ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۴۲:

دوستان عزیز یه کانال در بله هست به اسم کلیله 

میخونه و توضیح میده . دوست داشتید گوش بدید

 

کلیله

🆔 شناسه:
https://ble.ir/kelile

افتخاری در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص):

چقدر این شعر زیباست. خصوصا بیت آخر. خدا رحمتت کنه سعدی جان. 

Fateme Zandi در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست هم‌چون آن مرغی کی قصد صید ملخ می‌کرد و به صید ملخ مشغول می‌بود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمی‌بینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش می‌بین تا چشم نیز باز شدن:

به نام حضرت دوست

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

 

مرغکی اندر شکارِ کِرم بود 

 گُربه فرصت یافت او را در ربود

 

پرنده ای کوچک در صددِ شکارِ کِرمی بود که گُربه فرصت را غنیمت شمرد و آن پرنده را ربود و بُرد . [ مولانا در این بخش ، قانونِ تنازع بقا را ابتدا در پهنۀ طبیعت و موجوداتِ محسوس مطرح می کند . و سپس آن را به پدیده های نامحسوسِ ذهنی و روحی نیز تعمیم می دهد و می گوید : این تنازع در عرصۀ خیالات و اندیشه ها و عواطف و احساسات نیز مصداق دارد . چه بسا موجی از فکر و خیال در ضمیرِ آدمی به جریان افتد و او غرق در آن شود . امّا ناگهان موجی دیگر از افکار از راه رسد و این دو موج با یکدیگر به کشمکش پردازند و طبقِ اصلِ آکِل و مأکول آن که قوی تر است ، دیگری را از عرصۀ ذهن و ضمیر شخص براندازد و جای او را گیرد . پس تنازع بقا و قانونِ آکِل و مأکول فقط به جهانِ بُرون منحصر نمی شود بلکه در جهانِ درون نیز این حکم جاری است . مولانا از طرح این مطلب به نتیجه ای عالی می رسد و آن اینکه اگر می خواهی بقای جاودانه یابی خود را در پناهِ حضرت باقی قرار ده . ]

 

بیت 720

آکِل و مأکول بود و بی خبر 

 در شکارِ خود ز صیّادی دگر

 

آن پرنده هم خورنده بود و هم خورده شده . در حالی که از صیّد شدنِ خود توسطِ صیّادی دیگر خبر نداشت . ( آکِل = خورنده ( اسم فاعل ) / مأکول = خورده شده ( اسم مفعول ) ) [ آن پرنده به اعتبار اینکه مشغولِ صیدِ کِرم بود . آکِل نامیده می شد و به اعتبار آنکه توسطِ گُربه شکار شد مأکول گردید . زیرا دارِ نسبت هاست . و اعتبارات مختلف ، نتایج مختلف به بار می آورد . ]

 

بیت 721

دزد گر چه در شکارِ کالِه ای ست 

 شِحنه با خصمانش در دنباله ای ست

 

مثال دیگر ، اگر چه دزد در صددِ شکار کالای دیگران است . ولی داروغه همراه با دشمنان آن دزد یعنی مأموران در تعقیبِ دزد است . [ کاله = کالا ، متاع / شِحنه = داروغه ، پلیس ]

 

بیت 722

عقلِ او مشغولِ رخت و قفل و در 

 غافل از شِحنه ست و از آهِ سحر

 

دزد با تمامِ حواس به فکرِ جمع کردن اثاث منزل و گشودن قفل و در است . امّا در آن هنگام از رسیدن داروغه و آه و نفرین سحرگاهیِ صاحبان اثاث و اموال غافل است .

 

بیت 723

او چنان غرق ست در سودایِ خود 

 غافل ست از طالب و جویایِ خود

آن دزد چنان در خیالاتِ خامِ خود غرق شده که از طالب و جویندۀ خویش بی خبر مانده است یعنی از گزمه ها و مأمورانِ شبگرد غافل شده است .

 

بیت 724

گر حشیش آبِ زلالی می خورد مِعدۀ حیوانش در پَی می چَرَد

 

مثال دیگر ، اگر چه گیاه ، آبِ صافی می خورد . امّا بعداََ همان گیاه را معدۀ حیوانی می خورد . [ حشیش = گیاه خشک امّا در اینجا به معنی مطلقِ گیاه آمده است ]

 

بیت 725

آکِل و مأکول آمد آن گیاه همچنین هر هستیی ، غیرِ اله

 

آن گیاه ( مانندِ همان پرندۀ کِرم خوار ) هم خورنده است و هم خورده شده . همۀ موجودات بجز ذاتِ الهی همینگونه اند . یعنی قانونِ آکِل و مأکول بر همۀ موجودات حاکم است بجز بر حضرت حق .

 

بیت 726

وَ هُوَ یُطعِمکُم وَ لا یُطعَم چو اوست 

 نیست حقِ مأکول و آکِل لحم و پوست

زیرا خداوند شما را غذا می خوراند در حالی که خود نیاز به طعامی ندارد و این وصف اوست . حضرن حق نه آکِل است و نه مأکول . و هیچ گوشت و پوستی ندارد . [ مصراع اوّل اشاره است به آیه 14 سورۀ انعام « بگو آیا دوستی جز خدا برگُزینم . همو که پدید آورندۀ آسمان ها و زمین است . و اوست که همه را طعام دهد و طعام نخواهد . بگو به من امر شده است که نخستین کسی باشم که به اسلام درآید و هرگز از مشرکان مباش . » ]

 

بیت 727

آکِل و مأکول کی ایمن بُوَد 

ز آکِلی کاندر کمین ساکن بُوَد ؟

 

آکِل و مأکول چگونه ممکن است از آکِلِ دیگری که در کمین او نشسته است در امان باشد ؟

 

بیت 728

امنِ مأکولان ، جَذُوبِ ماتم است 

رَو بِدان درگاه کو لایُطعَم است

 

هر مأکولی که از خورده شدن توسّطِ خورندگان آسوده خاطر بنشیند سرانجام گرفتار عزا و ماتم خواهد شد . یعنی بالاخره روزی می رسد که خورنده ای پیدا می شود و او را شکار می کند . پس به درگاهی پناه ببر که به طعام نیازی ندارد . ( جَذوب = بسیار جذب کننده ) [ بقای حقیقی و اَبدی با التجا جُستن به درگاه حق ازلی میسّر است . و اِلّا آدمی مأکولِ مقتضیاتِ طبیعی خواهد شد . ]

 

بیت 729

هر خیالی را خیالی می خورد فکرِ آن ، فکرِ دگر را می چَرَد

 

هر خیالی خیالِ دیگر را می خورد . و هر فکری فکرِ دیگر را می بلعد و محو می سازد .

 

بیت 730

تو نتانی کز خیالی وارَهی

 یا بِخُسبی که از آن بیرون جهی

 

تو نمی توانی از سیطرۀ خیالی رهایی یابی . و یا بخوابی و از آن فکر بیرون آیی . [ ممکن است در حالتِ خواب ، فکر و خیالِ حاکم بر آدمی موقتاََ از او منقطع شود . امّا به محضِ آنکه بیدار شد دوباره او را فرو گیرد . ]

 

بیت 731

فکر ، زنبورست و آن خوابِ تو آب 

 چوت شوی بیدار ، باز آید ذُباب

 

فکر مانندِ زنبور است و خوابِ تو مانندِ آب . به محضِ آنکه بیدار شوی دوباره زنبور به سویِ تو می آید . ( ذُباب = مگس ، به انواعِ مختلف زنبور نیز ذُباب می گویند که در اینجا به همین معنی است ) [ انسان وقتی در بیرونِ آب باشد زنبوران بر او هجوم می آورند و همینکه به زیرِ آب رود از نیشِ آنان در امان مانَد . امّا این امان موقتی است . خواب نیز موقتاََ ما را از تهاجمِ فکر و خیال آسوده می دارد . ]

 

بیت 732

چند زنبورِ خیالی در پَرَد 

 می کشد ، این سو و آن سو می بَرَد

چند خیالِ مزاحم مانندِ زنبور در خانۀ ذهنِ تو به پرواز درمی آیند و تو را به این طرف و آن طرف می برند . یعنی مضطرب و پریشانت می کنند . [ زنبورِ خیالی = خیالی که مانندِ زنبور سمیع و مزاحم است . ]

 

بیت 733

کمترینِ آکِلان است این خیال 

 و آن دگرها را شناسد ذُوالجَلال

 

فکر و خیالی که بر انسان چیره می شود ناچیزترین خورندگان است . خورندگانی وجود دارند که فقط خداوند بزرگ از ماهیّت آن خبر دارد .

 

بیت 734

هین گُریز از جَوقِ اُکّالِ غلیظ سویِ او که گفت ماییمت حَفیظ

 

بهوش باش ، از شرِّ خورندگان سرسخت و بس مؤذی به سویِ کسی بگریز که فرموده است : ما نگهدار توییم . [ جَوق = دسته ، گروه / جَوقِ اَکّالِ غلیظ = مراد شیطان و هواهای نفسانی است / حفیظ = حافظ ، نگهدارنده ، یکی از اسماء الله است که در قرآن کریم به کرّات ذکر شده است از جمله آیه 104 سورۀ انعام ، آیه 57 و 86 سورۀ هود و آیه 55 سورۀ یوسف ]

 

بیت 735

یا به سویِ آنکه آن حفظ یافت گر نتانی سویِ آن حافظ شتافت

 

اگر نمی توانی خود نزدِ آن حافظِ حقیقی بروی . لااقل به سویِ آن کسی برو که او قدرتِ حفظ و نگهداری را از آن حافظِ حقیقی ( الله ) کسب کرده است . [ رجوع شود به شرح بیت بعد ]

 

بیت 736

دست را مسپار جز در دستِ پیر 

 حق شده ست آن دستِ او را دستگیر

 

دستِ خود را جز به دست پیر به دست دیگر مده . زیرا حضرت حق ، دستگیرِ او شده است . ( پیر = شیخ ، شرح بیت 1774 دفتر سوم ، شرح بیت 1789 دفتر سوم ) [ وجود دلیل و راهنما برای سالک امری ضروری است . اگر سالک نتوانست راهنمای حاضر پیدا کند می تواند از پیرانِ ادوارِ پیش کسبِ روحانیّت کند . ]

 

بیت 737

پیرِ عقلت کودکی خُو کرده است 

 از جوارِ نَفس کاندر پرده است

 

امّا مرشدِ عقلِ تو خوی کودکان را پیدا کرده است . یعنی خام و بی ثمر است . و بر اثرِ مجاورت با هوای نَفس در حجابِ جهل و غفلت مانده است .

 

بیت 738

عقلِ کامل را قرین کُن با خِرَد 

 تا که باز آید خِرَد ز آن خویِ بَد

 

عقل انسان کامل را همنشین و همراهِ عقلِ خود بکن تا غفلت از خُلق و خوی ناپسند و کودکانه بیرون آید .

 

بیت 739

چونکه دستِ خود به دستِ او نهی

 پس ز دستِ آکِلان بیرون جهی

 

هر گاه دستِ خود را به دستِ آن انسان کامل دهی از دستِ خورندگان رهایی خواهی یافت . [ از خورندگان و تباه کنندگانی همچون شیطان و هواهای نَفسانی می رهی زیرا هادی الهی از الهاماتِ ربّانی بهره مند است . ]

 

بیت 740

دستِ تو از اهلِ آن بیعت شود که یَدُالله فَوقِ اَیدیهِم بُوَد

 

در آن صورت دستِ تو به دستِ آن بیعت کنندگانی مبدّل خواهد شد که در بارۀ آنان گفته شده : دست خداوند بالای دستِ ایشان است . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 10 سورۀ فتح « آنان که با تو بیعت کنند . در حقیقت با خدا بیعت کنند . قدرت و نصرت خدا برتر از قدرت و نصرت آنان است . هر که پیمان گُسلد . زیان آن بر او باشد و هر که زنهارِ خود با خدا نگه دارد . خدا پاداشی بیکران بدو ارزانی دارد »

 

بیت 741

چون بدادی دستِ خود در دستِ پیر  

پیرِ حکمت که علیم است و خطیر

چون دستِ ارادتِ خود را به دستِ ولایتِ پیر دادی . همان که پیرِ حکمت است و دانای به مراحلِ سلوک و شخصیتی با عظمت .

 

بیت 742

کو نبیِّ وقتِ خویش است ای مُرید 

 تا ازو نورِ نبی آید پدید

 

ای مُرید ، آن پیری که وصفش گفته شد . او پیامبر زمانِ خویش است و از او نورِ پیامبر می تابد .

 

بیت 743

در حُدَیبیّه شدی حاضر به دین / و آن صحابۀ بیعتی را هم قرین

با این کار گویی که در حُدیبیّه حاضر شده ای و همراهِ آن دسته از اصحابِ پیامبر (ص) حضور یافته ای .

 

بیت 744

پس ز دَه یارِ مُبَشَّر آمدی 

 همچو زَرِّ دَهدَهی خالص شدی   

پس در شمارِ عَشَرۀ مُبَشَّرَه درآمدی و مانندِ طلای تمام عیار خالص شدی . [ زَرِ دَهدَهی = طلای خالص ، طلای صد در صد خالص ، طلایی که از ده قسمت ، ده قسمتش طلا باشد / مُبَشَّر = بشارت داده شده / عَشَرۀ مُبَشَّرَه = دَه نفر که مژده یافته اند ، دَه تَن از یارانِ پیامبر (ص) بودند که به نفلِ عامه از سوی آن حضرت مژدۀ بهشت یافتند . ]

 

بیت 745

تا مَعیّت راست آید ، ز آنکه مَرد 

 با کسی جُفت است کو را دوست کرد

تا بدینسان اتّحادِ یار با یار مصداق پیدا کند . زیرا هر شخص با کسی همراه و قرین می گردد که او را دوست می دارد . [ مَعیّت = شرح بیت 1464 دفتر اوّل ]

 

بیت 746

این جهان و آن جهان با او بُوَد وین حدیثِ احمدِ خوش خُو بُوَد

 

پس در این جهان و آن جهان با یارِ خود همراه باشد . این حدیث از حضرت احمد (ص) که انسانی خوش اخلاق بود نقل شده است . [ حدیث در بیت بعد آمده است . ]

 

بیت 747

گفت : اَلمَرءُ مَعَ مَحبُوبِهِ

  لا یُفَکُّ القَلبُ مِن مَطلُوبِهِ

 

فرمود : هر کس قرین و همراه کس و یا چیزی است که دوستش می دارد . زیرا دل از مطلوب خود جدا نگردد . [ این روایت نسبتاََ طولانی است : شخصی به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت : یا رسول الله روز قیامت چه وقت بر پا شود ؟ فرمود : برای آن روز چه چیز فراهم کرده ای ؟ گفت : نه نمازِ بسیار و نه روزۀ بسیار . بلکه تنها خدا و رسولِ او را دوست می دارم . پیامبر فرمود : « آدمی همراهِ کسی است که دوستش می دارد » ( انقروی تمامِ این حدیث را نقل کرده و استاد فروزانفر تنها جملۀ آخر را در احادیث مثنوی ، ص 155 ، از مسند احمد ، ج 1 ، ص 399 و چند مأخذ دیگر آورده است ) . اینکه هر کس با محبوب و مطلوبِ خود محشور می شود . مطلبی مسلبم است .

 

به هر حال منظور مولانا اینست که تقارنِ اشخاص بر مبنای اتّحادِ روحی و قلبی است و بُعدِ زمان و مکان مانع آن نمی شود . ]

 

بیت 748

هر کجا دام است و دانه ، کم نشین 

 رَو زبون گیرا زبون گیران ببین

 

در هر جا که دام و دانه هست منشین . ای صیّادِ صیدهای حقیر ، برو عاقبتِ صیّادانِ صیدهای حقیر را بنگر . [ زبون گیرا = ای کسی که ضعیفان و حقیران را می گیری ، ضعیف کُش / کم نشین = در اینجا به معنی کمتر بنشین نیست . بلکه به معنی اصلاََ منشین است . «دام» کنایه از فرجامِ بَد ، و «دانه» کنایه از لذّاتِ نفسانی است . پس ای انسان ، فریبِ لذّات را مخور که فرجامی ناگوار در پی دارد . همۀ دنیا و ابنای آن ، صیّادان صیدهای حقیرند . اگر با دیدۀ بصیرت بنگری خواهی دید که فرجام آنان چه شد . ]

 

بیت 749

ای زبون گیرِ زبونان ، این بدان دست هم بالای دست است ای جوان

ای جوان و ای صیّادِ صیدهای حقیر ، این مطلب را بدان که « دست بالای دست بسیار است » یعنی همانطور که تو صیدهای ضعیف و حقیر را می گیری . صیّادی نیز تو را صید می کند . خلاصه زنجیرۀ آکِل و مأکول بسیار بلند و طولانی است .

 

بیت 750

تو زبونی و زبون گیر ای عجب هم تو صید و ، صید گیر اندر طلب

شگفتا از اینکه تو هم حقیری و هم حقیران را شکار می کنی . در عینِ اینکه تو خود صیدِ صیّادانِ دیگری ، ولی در صددِ صید نیز برمی آیی .

 

بیت 751

بَینَ اَیدی خَلقَهُم سَدّاََ مباش 

 که نبینی خصم را و آن خصم ، فاش

در زُمرۀ آن گروه مباش که در پیش و پسِ آنان دیواری است . بطوری که دشمن را با آنکه آشکار است نتوانی ببینی . [ اشاره است به آیه 9 سورۀ یس « و ما در پیشِ رویِ ایشان سدّی بنهادیم و در پشتِ سرشان نیز سدّی . و چشمانشان را بپوشاندیم . از اینروست که چیزی نبینند » در تفاسیر قرآنِ کریم و تواریخ اسلامی آمده : وقتی که ابوجهل و سایر مشرکان مکّه کمر به قتلِ حضرت نبی (ص) بسته بودند . خانۀ او را به محاصره درآوردند . امّا آن حضرت در برابرِ آنان از منزل بدر آمد و از میانشان گذشت در حالی که او را ندیدند ( مجمع البیان ، ج 8 ، ص 417 ) ]

 

بیت 752

حرصِ صیّادی ، ز صیدی مُغفِل است

  دلبریی می کند ، او بی دل است

حرصِ صید کردن ، آدمی را از صید شدنِ خود توسطِ صیّادی دیگر غافل می کند . او دلبری نشان می دهد در حالی که خود فاقدِ دل است . ( مُغفّل = اغفال کننده ) [ اکبر آبادی و لاهوری چنین شرح داده اند : کسانی که ادعای صاحبدلی دارند خود از عالَمِ دل بی خبرند ( شرح مثنوی ولی محمّد اکبرآبادی ، دفتر پنجم ، ص 43 و مثنوی مولوی معنوی ، ج 6 ، ص 69 ) . و انقروی هم می گوید : کسانی که می خواهند دلِ مردم را بربایند خود نیز توسطِ دیگران ربوده دل می شوند ( شرح کبیر انقروی ، ج 12 ، ص 276 ) ]

 

بیت 753

تو کم از مُرغی مَباش اندر نشید 

 بَینَ اَیدی خَلف ، عُصفوری بدید

 

تو در جستجو و طلب ، کمتر از پرنده ای مباش . حتّی گنجشک نیز پیش و پسِ خود را می بیند و می پاید . [ نشید = در اینجا به معنی طلب و جستجوست / بین ایدی = جلو دست ها ، کنایه از پیشِ رُو / خَلف = پشتِ سَر ، عقب / عُصفور = گنجشک ]

 

بیت 754

چون به نزدِ دانه آید ، پیش و پس

  چند گرداند سَر و رُو آن نَفَس

 

وقتی که گنجشک نزدیکِ دانه می شود در آن لحظه چند بار به جلو و عقب و اطرافِ خود سَرَک می کشد .

 

بیت 755

کای عجب پیش و پَسَم صیّاد هست 

 تا کشم از بیمِ او زین لقمه دست ؟

 

پیشِ خود می گوید : آیا در جلو و عقبِ من صیّادی در کمین است تا از ترسِ او دست از این طُعمه بردارم . [ وقتی گنجشک در برداشتن دانه این همه احتیاط می کند و بی گدار به آب نمی زند . تو ای انسان با این همه عقل و هوش چرا وقتی به طُعمه ای می رسی . قوۀ فکر و تدبیرت از کار می افتد و چشم و گوش بسته به سویِ آن می شتابی و دام را نمی بینی ؟ ]

 

بیت 756

تو ببین پس قصۀ فُجّار را 

 پیش بنگر مرگِ یاد و جار را

 

تو به سرگذشتِ تباهکاران بنگر و به مرگِ دوستان و همسایگان نگاه کن . ( فُجّار = تباهکاران ، جمع فاجر / جار = همسایه ) [ از احوالِ گذشتگان و مرگ دیگران عبرت بگیر . ]

 

بیت 757

که هلاکت دادشان بی آلتی

 او قرینِ توست در هر حالتی

 

ببین که حضرت حق بدونِ هیچگونه وسیله ای آنان را به هلاکت رسانید . او با توست در هر جا که باشی .

 

بیت 758

حق شکنجه کرد و ، گُرز و دست نیست 

پس بدان بی دست ، حق داورکُنی ست

حضرت حق تباهکاران را کیفر داد در حالی که نه گُرزی بکار برد و نه دستی در کار بود . پس این مطلب را بدان که حضرت حق بدونِ هیچگونه دست و وسیله ای داوری می کند . [ داورکُن = داوری کننده ]

 

بیت 759

آنکه می گفتی اگر حق هست ، کو ؟ 

 در شکنجۀ او مُقِر می شد که هُو

آن کسی که می گفت : اگر خدا هست ، پس کو و کجاست ؟ به هنگامِ عذاب اقرار می کند که خدا وجود دارد . [ در آیات قرآن کریم آمده است که وقتی منکران ، شدّتِ عذاب را می بینند . آرزو می کنند که ای کاش به دنیا بازگردند و در زُمرۀ مؤمنان درآیند . ]

 

بیت 760

آنکه می گفت این بعید است و عجیب 

 اشگ می راند و همی گفت : ای قریب

آن کسی که می گفت بسی شگفت انگیز و دور از عقل است که خدا وجود داشته باشد و در احوال و اطوار ما تصرّف کند . در آن روز اسک می ریزد و می گوید : واقعاََ که تو ای خدا به من نزدیکی . [ مصراع اوّل ناظر است به آیه 5 سورۀ ص « آیا او ( محمّد ) خدایانِ چند گانۀ ما را خدای یگانه کرده است ؟ براستی که این امری بس عجیب است » و مصراعِ دوم ناظر است به قسمتی از آیه 186 سورۀ بقره « و چون بندگانم در بارۀ من از تو پرسند . (بگو که) من نزدیکم … » ]

 

بیت 761

چون فرار از دام ، واجب دیده است 

 دامِ تو خود بر پَرَت چَفسیده است

 

با آنکه ( عقل و عاقلان ) گُریز از دام را بر تو ضروری دانسته اند . ولی شگفتا که دامِ تو بر پَر و بالت چسبیده است . [ آنان که طاوس صفت اند و بر داشته های جذّابِ خود مفتون ، با آنکه به حکمِ عقل ، از هر مهلکه ای می گُریزند ولی نمی دانند که دامِ خود را همیشه همراهِ خود دارند . یعنی ایشان با دلبستگی به ظواهرِ دنیا و حفظِ آن در واقع از دام و مهلکۀ خود حراست می کنند و عافیت طلبی و خطر گزیزی شان سطحی و کاذب است . ]

 

بیت 762

بر کنم من میخِ این منحوس دام 

 از پیِ کامی نباشم تلخ کام

 

من بنیادِ این دامِ ناخجسته را بر می کنم تا برای رسیدن به یک خواسته برای همیشه تلخکام و بدبخت نشوم . [ «میخ» در اینجا کنایه از امیال و دلبستگی های دنیوی است و «منحوس دام» کنایه از جاه و مال دنیاست . پس من ریشه و اساسِ دامِ دنیا را که میل و خواسته است در خود محو می کنم تا با برآورده شدنِ یکی دو خواسته ام شقاوت زدۀ ابدی نشوم . ]

 

بیت 763

در خورِ عقلِ تو گفتم این جواب

 فهم کن ، وز جستجو رُو بر متاب

 

این بیت نشان می دهد که مولانا ابیات پیشین را نیز از زبانِ آن طاوس گفته است . طاوس به آن حکیم گفت : من جوابِ سؤالِ تو را که گفتی چرا پَر و بالت را می کنی به اندازۀ ظرفیت ادراکِ تو گفتم . این نکات را دریاب و از تحرّی حقیقت رُخ برمتاب . [ در اصول کافی ، کتاب العقل و الجهل ، حدیثی از پیامبر اکرم (ص) آمده است که می فرماید : « ما جمعِ پیامبران مأمور شده ایم که با مردم به اندازۀ مرتبۀ فهم و فکرتشان سخن بگوییم » ]

 

بیت 764

بِسکُل این حَبلی که حرص است و حسد

  یاد کُن ، فی جیدِها حَبلُّ مَسَد

 

این ریسمان را که عبارت از حرص و حسد است پاره کن . و آیه فی جیدِها حَبلُّ مِن مَسَد را بخوان . [ اشاره است به آیه 4 و 5 سورۀ مَسَد « و زن وی (ابولهب) کِشندۀ پشتۀ هیزم است و بر گردنش رَسنی از لیفِ تافتۀ خرمابُن » ]

 

منظور بیت : اگر می خواهی مانندِ زنِ ابی لهب ، هیزم کشِ دوزخ نشوی . ریسمانِ صفات و اخلاقِ زشت را از گردنِ روحت پاره کن 

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۶ - صفت کشتن خلیل علیه‌السلام زاغ را کی آن اشارت به قمع کدام صفت بود از صفات مذمومهٔ مهلکه در مرید:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی 

بیت 765

این سخن را نیست پایان و فراغ 

ای خلیلِ حق چرا کُشتی تو زاغ ؟

این سخنان اسرار آمیز و حکمت آموز پایان و نهایتی ندارد . ای خلیل الله ، چرا زاغ را کشتی ؟ [ مولانا پس از آنکه در بخش های پیشین سببِ کشتنِ مرغابی و طاوس را بیان کرد و اوصافِ هر یک را شرح داد . اینک می پردازد به کُشتن زاغ و اوصافِ تمثیلی او در آدمیان . ]

 

بیت 766

بهرِ فرمان ، حکمتِ فرمان چه بود ؟

 اندکی ز اسرارِ آن باید نمود

ابراهیم خلیل جواب داد : برای امتثالِ فرمانِ خدا ، باز سؤال کننده می پُرسد : سِر و حکمت فرمانِ خدا چه بود ؟ لازم است مقداری از آن را بیان کنی تا همگان مستفیذ شوند . [ «بهرِ فرمان» اشاره دارد به قسمتی از آیه 260 سورۀ بقره « خدا فرمود : چهار گونه از پرندگان برگیر و آنها را ( پس از سر بریدن ) قطعه قطعه کن ( و به هم درآمیز ) . سپس هر قسمتی از آن را بر سرِ کوهی بِنه . آنگاه آنها را بخوان تا شتابان به سویِ تو بازآیند . و بدان که خداوند عزیز و فرزانه است . » ]

 

بیت 767

کاغ کاغ و نعرۀ زاغِ سیاه

دایماََ باشد به دنیا عُمرخواه

قار قار و بانگِ زاغِ سیاه برای اینست که همیشه در دنیا عُمری دراز و طولانی می خواهد . ( کاغ کاغ = بانگِ کلاغ ، قار قار / عُمرخواه = عُمر خواهنده ) [ «زاغ» ، تمثیلی از آدمیان دنیا پرست و شهوت طلب است و همانطور که در این بخش آمده زاغ دو صفتِ عمده دارد : یکی دراز عمری و دیگری نجاست خواری . زاغ را در شمار پست ترین پرندگان به شمار آورده اند . چنانکه جاحظ در حیاة الحیوان ، ج 2 ، ص 173 گوید : زاغ از پست ترین پرندگان است و صفت بزرگواری و آزادگی ندارد . او مردار خوار و نجاست خوار است . در اصطلاحاتِ صوفیه نیز غُراب ( = کلاغ ) کنایه از جسمِ کُلّی است به خاطرِ آنکه از ادراکِ نورانی خالی است و مثلی است از دوری و سیاهی عاللمِ جسم . ]

 

بیت 768

همچو ابلیس از خدای پاکِ فرد

تا قیامت عُمرِ تَن درخواست کرد

زاغ مانندِ ابلیس از خداوندِ یگانه تا به روزِ رستاخیز برای خود عمر و بقای بدن درخواست کرد . ( به شرح بیت بعدی رجوع شود . ]

 

بیت 769

گفت : اَنظِرنی اِلی یَومِ الجَزا

کاشکی گفتی که : تُبنا رَبَّنا

ابلیس گفت مرا تا به روزِ جزا مهلت دِه . ای کاش به جای این درخواست می گفت : پروردگارا توبه کردیم . ( تُبنا = توبه کردیم ) [ در آیه 79 سورۀ ص آمده است « گفت (ابلیس) : پروردگارا تا به روزِ رستاخیز مهلتم دِه » این موضوع در آیه 14 سورۀ اعراف و آیه 36 سورۀ حِجر آمده است . ]

 

بیت 770

عمرِ بی توبه ، همه جان کندن است

مرگِ حاضر ، غایب از حق بودن است

عُمر بی توبه سراسر عذاب و جان کندن است . و مرگِ نقد و حاضر همانا دور بودن از حضرت حق است . [ «مرگِ حاضر» کنایه از زندگی حیوانی و فاقدِ معنویت است . بسیارند کسانی که نَفَس می کشند و خور و خواب دارند امّا چون از حق بیگانه اند در واقع مُرده اند . دور بودن از خدا عینِ مرگ است . ]

 

بیت 771

عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بُوَد

 بی خدا آبِ حیات آتش بُوَد

مرگ و زندگی وقتی مطلوب و دلنشین است که هر دو در راهِ خدا باشد . زیرا در صورتِ بیگانه بودن با خدا ، حتّی آبِ حیات نیز آتشین و مُهلگ می گردد . [ در آیه 164 سورۀ انعام آمده است « بگو ( ای محمّد ) : همانا نماز و قربانی و زندگی و مرگم برای خداوندی است که پروردگارِ جهانیان است » برخی مراد از «نُسُک» را قربانی حج و عمره دانسته و برخی آن را «عبادت» بشمار آورده اند ( مجمع البیان ، ج 4 ، ص 391 ) ]

 

بیت 772

آن هم از تأثیرِ لعنت بود کو

 در چنان حضرت همی شد عُمرجُو

این تقاضا ( تقاضای ابلیس از خدا برای عمری دراز ) نیز بر اثرِ لعنتِ الهی بود . زیرا ابلیس لعین در بارگاهِ حضرت حق به جای درخواست مقامِ قُرب و رضا ، عمری طولانی در دنیا طلب کرد .

 

بیت 773

از خدا غیرِ خدا را خواستن

 ظنِّ افزونی ست و ، کُلّی کاستن

از خداوند ، جز خداوند را خواستن هر چند در ظنّ و خیال طلب کردن سودِ فراوان است . امّا در واقع نُقصانی است بسیار . [ بسیارند کسانی که در دعا و نیایش با خدا اموری دنیوی و نفسانی طلب می کنند . و هرگز عاقبت به خیری و فلاح و رستگاری را درخواست نمی کنند . اینان به خیالِ دستیابی به سودِ فراوان ، سرمایه هستی خود را بکُلّی از دست می دهند . ]

 

بیت 774

خاصه عُمری غرق در بیگانگی

 در حضورِ شیر، رُوبَه شانگی

بخصوص عمری را طلب کند که سراسر غرق در گناه و معصیت باشد . این نوع درخواست مانندِ حیله گری در برابرِ شیرِ حقیقت است . [ رُوبه شانگی = مجازاََ به معنی حیله و تزویر است ]

 

بیت 775

عمرِ بیشم دِه که تا پَس تر رَوَم

 مَهلَم افزون کُن که تا کمتر شوم

این درخواست بدان معناست که شخص بگوید : خدایا به من عمرِ بیشتری عطا فرما تا از درگاهِ تو دورتر افتم . به من مهلت ده تا از این مقداری که هستم نیز کمتر و نازل تر شوم . [ مَهل = مهلت دادن ، درنگ و آهستگی ]

 

بیت 776

تا که لَعنت را نشانه او بُوَد

بَد کسی باشد که لَعنت جُو بُوَد

بدین سان چنین کسی آماجِ تیرِ لعنتِ الهی می گردد . و کسی که طالبِ لعنتِ الهی باشد شخصی ناصالح و مطرود است .

 

بیت 777

عمرِ خوش ، در قُرب ، جان پروردن است

عمرِ زاغ از بهرِ سِرگین خوردن است

عمرِ مطلوب و دلنشین عمری است که آدمی جانِ خود را در جوارِ رحمتِ الهی پرورش دهد . در حالی که زندگانی زاغ ( آدمیان فاقد معنا ) خلاصه می شود در نجاست خواری .

 

بیت 778

عمرِ بیشم دِه که تا گُه می خورم

 دایم اینم دِه که بس بَد گوهرم

زاغ می گوید : پروردگارا به من بیشتر عمر بده تا نجاستِ بیشتری بخورم . همواره به من نجاست بده که من سِرشتی بَد دارم . [ زبانِ حالِ دنیاپرستان ظاهربین نیز همین است . آنان طالبِ عمری درازند . امّا این عمرِ دراز را برای کسبِ کمالات نمی خواهند بلکه خواهانِ فرو رفتنِ بیشتر در امورِ دنیوی و حیوانی اند . ]

 

بیت 779

گر نه گُه خوارست آن گنده دهان

گویدی از خُویِ زاغم وارهان

اگر آن گندیده دهان ، نجاست خوار نبود . درخواستش را عوض می کرد و به جای عمرِ دراز می گفت : خداوندا مرا از صفاتِ پست و حقیرم نجات بده . [ خُوی زاغم = صفت پست و حقیرم که تنها به عمرِ دراز و خوردن جیفۀ دنیوی می اندیشد . ]

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۷ - مناجات:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند 

جناب کریم زمانی 

مناجات

بیت 780

ای مُبدّل کرده خاکی را به زَر 

خاکِ دیگر را بکرده بوالبَشَر

 

ای خدایی که خاکِ تیره را به طلا مبدّل کرده ای و خاکی دیگر را به صورتِ آدم ابوالبشر .

 

بیت 781

کارِ تو تبدیلِ اَعیان و عطا 

 کارِ من سهوست و نسیان و خطا

 

کارِ تو تغییر در جوهرِ موجودات و احسان به آفریدگان است . امّا کارِ من خطا و فراموشکاری و اشتباه است .

 

بیت 782

سهو و نسیان را مُبَدَّل کن به علم

 من همه خِلمم ، مرا کُن صبر و حِلم

 

پروردگارا خطا و فراموشکاری مرا به علم و معرفت دگرگون ساز . من سراسر خشم و غضبم . وجود مرا یکپارچه به صبر و بُردباری تبدیل فرما . [ خِلم = خشم و غضب ]

 

بیت 783

ای که خاکِ شوره را تو نان کُنی

 وی که نانِ مُرده را تو جان کُنی

 

ای خدایی که شوره زار را به نان مبدّل می فرمایی . و ای خدایی که نانِ جامد و بی جان را به جان ، دگر می سازی . [ وقتی که انسان نان می خورد . نان جزیی از وجودِ او می گردد . چنانکه در بیت 1532 دفتر اوّل می گوید :

 

چون تعلّق یافت نان با جانور / نانِ مُرده زنده گشت و باخبر ]

 

بیت 784

ای که جانِ خیره را رهبر کُنی

 وی که بی ره را تو پیغمبر کُنی

 

ای خدایی که روحِ سرگشته را به رهبری و هدایت برمی گزینی . و ای کسی که گمشده ای را به مقامِ نبوّت می رسانی . [ اشاره است به آیه 7 سورۀ ضحی « و خداوند ، تو را در حالی که گم شده بودی ، راه بنمود » ]

 

بیت 785

می کُنی جزوِ زمین را آسمان

 می فزایی در زمین از اختران

 

تو آن قادری هستی که جزو زمین ، یعنی انسانِ خاکی را به موجودی آسمانی تبدیل می کنی و به برکتِ ستارگان بر نعمت و خوشبختی زمین و زمینیان می افزایی . [ در مصراع دوم اگر مراد از «اختران» همین ستارگان طبیعی باشد که ناظ است به آیاتی مانندِ آیه 97 سورۀ انعام و آیه 16 سورۀ نحل . که ستارگان را وسیلۀ راهیابی در تاریکی های زمین و دریا می شمرد . و بدین سبب برای اهلِ زمین پُر برکت و سودمند است . و نیز می توان «اختران» را به انبیاء و اولیاء و عارفانِ بِالله تأویل کرد که آدمیان را در شبِ دنیا با نورِ هدایتِ خود به سرمنزل مقصود می رسانند . ]

 

بیت 786

هر که سازد زین جهان ، آبِ حیات 

 زُوتَرَش از دیگران آید مَمات

 

هر کس از این دنیا آبِ حیات بسازد . یعنی هر فردی که این دنیای ناپایدار را به منزلۀ آبِ حیات ، گوارا و دلنشین بداند . مرگِ او زودتر از دیگران از راه می رسد . [ منظور اینست که دل و جانِ او زودتر از دیگران به مرگِ غفلت و جهالت دچار می شود . در نتیجه حیاتِ روحانی اش سریعاََ زوال می یابد و به مُرده ای متحرّک تبدیل می شود . در حدیثی آمده است « بپرهیزید از نشست و برخاست با مُردگان . پرسیدند : مردگان کیانند ؟ فرمود : توانگران . » ]

 

بیت 787

دیدۀ دل کو به گَردون بنگریست 

 دید کاینجا هر دَمی میناگری ست

 

اگر انسان با چشمِ دل به جهان بنگرد خواهد دید که حضرت حق در این جهان لحظه به لحظه کیمیاگری می کند . ( مینا گری = نقاشی و تزیین فلزاتِ مختلف از قبیلِ طلا و نقره و مس بوسیلۀ رنگ های لعابدار مخصوص که در حرارتِ بسیار زیاد ، پخته و ثابت شود . در این بیت به معنی ظرافت در آفرینش است ) [ هر کس با دیدۀ بصیرت به جهان بنگرد تجلّیاتِ الهی را لحظه به لحظه خواهد دید . در بیت 695 دفتر دوم آمده است :

 

این چنین مینا گری ها کارِ توست / این چنین اِکسیرها اسرارِ توست ]

 

بیت 788

قلبِ اَعیان است و اِکسیری مُحیط ائتلافِ خرقّۀ تَن بی مَخیط

 

خواهد دید که در این جهان ، ذاتِ موجودات دگرگون می شود و کیمیاهای دگرگون کننده الهی بر همه چیز احاطه دارد و خواهد دید که خرقۀ تنِ آدمی بدونِ عملِ دوخت و دوز ( بوسیلۀ روحِ الهی ) وحدت و التیام پیدا می کند . یعنی روحِ لطیف ، باعثِ وحدت و انتظام اعضای بدن است . رجوع شود به شرح بیت 685 دفتر اوّل . [ اکسیر = شرح بیت 695 دفتر دوم / مُخیط = دوخته شده ، در اینجا به معنی دوخت و دوز است ]

 

بیت 789

تو از آن روزی که در هست آمدی 

 آتشی ، یا باد ، یا خاکی بُدی

 

تو از آن روزی که پا به عرصۀ هستی نهادی . یا آتش بودی و یا باد و یا خاک . [ تو از بدوِ آفرینش جزو عناصر اربعه ( باد ، آب ، خاک و آتش ) بودی . پس وجودِ آغازینِ تو مادّی بوده است .

 

بیت 790

گر بر آن حالت تو را بودی بقا 

 کی رسیدی مر تو را این ارتقا ؟

 

اگر تو بر همان حالت باقی می ماندی . کی می توانستی به این ارتقا و تکامل برسی ؟ یعنی اگر تو در حالتِ عناصرِ اوّلیه می ماندی چگونه ممکن بود که به مقامِ والای انسانی برسی ؟ پس بدان که فنا مقدمۀ بقای بالاتر است .

 

بیت 791

از مُبَدَّل ، هستیِ اوّل نماند 

 هستیِ بهتر به جای آن نشاند

 

تبدیلاتی که توسّطِ تبدیل کنندۀ حقیقی صورت گرفت باعث شد که چیزی از هستی آغازینِ تو بر جای نماند . و خداوند هستی بهتر و بالاتری به جای آن گُمارد .

 

بیت 792

همچنین تا صد هزاران هست ها 

 بَعدِ یکدیگر ، دوم بِه ز ابتدا

 

بدین سان از صدها هزار صورتی که پیدا کردی . هر کدام از آن صورت ها از صورتِ قبلی بهتر و کامل تر بود . [ تا از مراحل مختلف فنا نگذری به کمال و حیاتِ حقیقی راه پیدا نکنی . مولانا در ابیاتِ اخیر از موضوعِ تکوینِ صُوری و طبیعی انسان به استنتاجی عالی می رسد . او می گوید وقتی در عرصۀ طبیعت ، موجودیتِ ظاهری انسان ، دستخوشِ فنا و بقای مستمر می شود . فنای هر مرتبۀ تکوینی ملازمِ ظهور مرتبه ای کامل تر است . پس هر گاه آدمی در این دنیا نَفسِ امّارۀ خود را مضبوط سازد و هواهای نَفسانی خود را قمح کند و به مرگِ اختیاری ( شرح بیت 4 دفتر اوّل ) رسد . به حیاتی جاودانه خواهد رسید و چنین کسی از مرگِ جسم و فنای قالب نمی هراسد . بلکه مرگ و فنا را معبری به سویِ حیاتِ طیّبه و منزلِ قدسی می شمرد . پس فنایِ فِی الله ، آدمی را به بقایِ بِالله می رساند . ]

 

بیت 793

از مُبَدَّل بین ، وسایط را بمان 

 کز وسایط دور کردی ز اصلِ آن

 

تو باید جمیعِ تغییرات را از تبدیل کنندۀ حقیقی جهان ببینی و علل و اسبابِ ظاهری را رها کنی . زیرا محو شدن در علل و اسباب ، تو را از اصلِ وجود که حضرت حق است باز می دارد . [ بمان = فعل امر از مصدر ماندن به معنی ترک کن ، رها کن ]

 

بیت 794

واسطه هر جا فزون شد وصل ، جَست واسطه کم ، ذوقِ وصل افزون ترست

 

هر جا که واسطه و علل و اسبابِ ظاهری فراوان شود . وصال به حقیقت دست نمی دهد و هر گاه واسطه و علل و اسباب کم شود . ذوقِ وصال به حقیقت بیشتر می شود .

 

بیت 795

از سبب دانی شود کم حیرتت 

حیرتِ تو ره دهد در حضرتت

 

بر اثرِ توجه به علل و اسباب و مشغول داشتن خود به آنها حیرتت کاهش می گیرد . در حالی که این حیرت است که تو را به بارگاهِ حضرت حق می رساند . [ حیرت = شرح بیت 1407 دفتر چهارم ، مولانا در مثنوی ، حیرت را بسی بالاتر از علم های ظاهری می داند و مرادِ او از حیرت ، حیرتی است که از معرفتِ حقیقی ناشی شود نه حیرت های جاهلانه .

 

بیت 796

این بقاها از فناها یافتی 

 از فنااش رُو چرا برتافتی ؟

 

این بقاها و مراتبِ مختلفِ تکوینی خود را از طریقِ فناهای مختلف که در عرصۀ طبیعت رُخ می داده به دست آورده ای . پس چرا اینک از فنای فِی الله رُخ برمی تابی ؟

 

بیت 797

ز آن فناها چه زیان بودت ؟ که تا 

بر بقا چِفسیده ای ای نافِقا ؟

 

ای موشِ کور که بر بقای مجازی دنیا چسبیده ای . از آن همه فنایی که در عرصۀ تکوینی پیش آمد چه زیانی به تو رسیده است ؟ ( نافقا = مخففِ نافقاء به معنی موش که از سوراخی وارد می شود و از سوراخ دیگر خارج می گردد . ) [ رجوع شود به شرح ابیات 3901 به بعد در دفتر چهارم ]

 

بیت 798

چون دوم از اوّلینت بهتر است 

 پس فنا جُو و مُبَدِّل را پرست

 

حال که بقای دوم از بقای اولت بهتر و بالاتر است . پس خواهان فنا شو و دگرگون کنندۀ حقیقی جهان یعنی حضرت حق را پرستش کُن . [ اگر به موجوداتِ طبیعت بنگریم . متوجه می شویم که مرحلۀ تکاملی فعلی موجود از ماقبلش بهتر و بالاتر است . همینطور مرحلۀ تکاملِ بعدی او از مرحلۀ کنونی عالی تر خواهد بود . پس ای سالک باید خواهانِ فنایِ فِی الله شوی تا به بقا برسی که برای همیشه از چرخۀ مدامِ حیات و مماتِ مکرر برهی . ]

 

بیت 799

صد هزاران حَشر دیدی ای عَنود

  تا کنون ، هر لحظه از بدوِ وجود

 

ای حق ستیز از ابتدای پیدایش خود تا کنون صدها هزار رستاخیز دیده ای . [ رجوع شود به شرح بیت 1481 دفتر چهارم ]

 

بیت 800

از جمادی بی خبر سویِ نما 

 وز نما سویِ حیات و ابتلا

تو در حالی که از مرحلۀ جمادی بی خبر بودی به مرحۀ نباتی وارد شدی و از مرتبۀ نباتی گام به مرتبۀ حیوانی و ابتلاهای حیات نمودی . [ رجوع شود به شرح ابیات 3637 تا 3655 دفتر چهارم ( اَطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا ) ]

 

بیت 801

باز سویِ عقل و تمییزاتِ خوش 

 باز سویِ خارجِ این پنج و شش

 

آنگاه به سوی عقل و قوّۀ تشخیص رفتی و حتّی به جهانی فراتر از محدودۀ حواس پنجگانه و جهات ششگانه گام نهادی . [ مراد از «پنج» ، حواسِ پنجگانه و مراد از «شش» ، جهات ششگانه است و منظور از آن دو ، جهانِ مادّی و محسوس است . ]

 

منظور بیت : تو ای انسان مرحله به مرحله تکامل یافتی تا آنجا که صاحبِ معرفت شدی و با قطع مراحلِ سلوک عرفانی از حیطۀ جهانِ مادّی خارج شدی . و اگر آدمی در این دنیا به مرگِ اختیاری به جهانِ برین وقوف نیابد پس از مرگِ اضطراری و انتقال به دارالقرار بدان پی خواهد بُرد . پس خوشا به حالِ کسی که با گُسستن از شهوات در همین دنیا به حقیقتِ آن جهان واقف شود .

 

بیت 802

تا لبِ بَحر ، این نشانِ پایهاست 

 پس نشانِ پا درونِ بحر لاست

 

اثرِ قدم ها تا ساحلِ دریا پیداست . امّا زان پس این نشان و اثر در دریای وحدت محو می شود . [ مراد از «بحر» ، حضرت حق است و مراد از «لبِ بحر» ، جهان ممکنات است .

 

منظور بیت : تا لبِ دریای وحدتِ الهی آثارِ «من» و «مایی» در سالک دیده می شود . امّا همینکه او خود را در دریای وحدت غرق کرد . دیگر همۀ رسوم و آثارِ منی و شخصی در ذاتِ احدیت محو می شود . که این را فنای فِی الله گویند .و منظور دیگری که می توان از آن به دست آورد اینست که : سالک تا قبل از رسیدن به نَفسِ حقیقت لازم است با واسطه ها و اسباب حرکت کند . ولی همینکه به حقیقت رسید و خود بدان استحاله شد دیگر نیازی به واسطه ها ندارد . این برداشت با مبانی مکتب مولانا سازگار است . برای مثال رجوع شود به « داستان مشغول شدن عاشقی به عشق نامه خواندن » در دفتر سوم . »

 

بیت 803

ز آنکه منزل های خشکی ز احتیاط هست دِه ها و وطن ها و رِباط

 

زیرا که مثلاََ در سفرهای معمولیِ این دنیا برای رعایتِ احتیاط در میانۀ راهها ، روستاها و اماکن و کاروانسراهایی بر پا می دارند . ( رِباط = کاروانسرا ) [ اینگونه بناها علاوه بر فواید دیگر به مسافر نشان می دهد که در کجای راه است . و قهراََ این منازلِ موقتی مخصوصِ کسانی است که هنوز به منزلِ خود نرسیده اند . همینطور اسباب و دلایل و واسطه ها نیز تا وقتی اعتبار دارد که سالک به دریایِ حقیقت درنیامده است . مراد از «خشکی» در اینجا دنیا و عالمِ صورت است . و اهلِ خشکی ، صورت گرایان و ظاهربینان اند که نمی توانند به دریای حقیقت درآیند . رجوع شود به شرح ابیات 571 تا 575 دفتر اوّل . ]

 

بیت 804

باز منزل هایِ دریا در وقوف 

 وقتِ موج و حبس ، بی عرصه و سُقوف

 

امّا در منازلِ دریایی به هنگامِ توقفِ مسافران و یا به گاهِ خروشِ امواج و یا آرامش آن ، نه فضایی است و نه سقفی که آنان در آن پناه گیرند . [ عرصه = فضای جلو عمارت / سُقوف = سقف ها ]

 

بیت 805

نیست پیدا آن مراحل را سَنام 

نه نشان ست آن منازل را ، نه نام

 

در آن مراحل ، یعنی در میانۀ دریا هیچگونه نشانۀ مشخصی وجود ندارد . و منازل آن نام و نشانی ندارد . ( سَنام = کوهان شتر ، در اینجا به معنی نشانه و علامت ) [ این بیت و دو بیت قبل تمثیلی است برای بیکرانی و عدمِ تعیّنِ عالمِ الهی . هر کس بدان دریا درآید دیگر از اسباب و وسایط خبری نیست . زیرا به قولِ عرفا ، توحید همانا اسقاطِ اضافات است . مولانا بیکرانی وحدتِ الهی را به میانۀ دریا تشبیه کرده است . ]

 

بیت 806

هست صد چندان میانِ مَتزلَین 

 آن طرف که از نما تا روحِ عَین

 

فاصله ای که میانِ دو منزل از منازل دریایی وجود دارد . چنان دور و دراز است که فاصله اش صدها برابر مسافتی است که میان مرتبۀ روح نباتی و روح انسانی وجود دارد . [ مراد از «نما» ، مرتبۀ نباتی و مراد از «روحِ عَین» ، مرتبۀ روح انسانی ( = شرح بیت 188 دفتر دوم ) است . ]

 

بیت 807

در فناها این بقا را دیده ای 

بر بقای جسم چون چفسیده ای ؟

 

موجودیت کنونی تو حاصلِ فناهایی است که در مراحلِ مختلف تکوینی تو عارض شده است . پس چرا اینک به موجودیّتِ مادی و جسمانی خود چسبیده ای ؟

 

بیت 808

هین بده ای زاغ این جان ، باز باش

  پیشِ تبدیلِ خدا جانباز باش

 

ای زاغ این جانِ حقیر را بذل کُن و به بازِ بلند پرواز مُبدّل شو . و در برابرِ تبدیلاتی که مشیّت الهی اقتضا می کند جان نثار کُن . [ ای آدمیانِ زاغ صفت ، روحِ حیوانی خود را در راهِ کمالاتِ متعالی حق ، قربانی کنید . و به بازانِ بلندپرواز آسمانِ حقیقت و معرفت مبدّل شوید و به جای جیفۀ دنیوی ، صیدهای عالی کنید . ]

 

بیت 809

تازه می گیر و کهن را می سپار 

که هر امسالت فزون است از سه پار

 

تازه ها را بگیر و کهنه ها را تحویل بده . زیرا بهرۀ هر سالِ تو از بهره های سالیانِ پیشینِ تو بیشتر و بهتر است . ( پار = سال گذشته ) [ مراد از «سه» در مصرع دوم ، عددی معیّن نیست بلکه در اینجا نشانۀ کثرت است . مولانا می خواهد بگوید هر بقایی که بعد از هر فنا به دست آوری . بهتر و بالتر است از بقاهای کثیره و مراحلِ پیشین . مراد از «کهن» ، موجودیت ها و هویّت های مراحلِ پیشین است که روحِ حیوانی نیز از جملۀ آنهاست . پس ای سالک در هیچ موقفی توقف مکن . ]

 

بیت 810

گر نباشی نخل وار ایثار کُن

  کهنه بر کهنه نِه و ، انبار کُن

 

اگر مانندِ درختِ پُر میوه ، ایثارگر نیستی پس برو دارایی های کهنه و فرسودۀ خود را گرد آورد و در انبار جمع کن . ( نخل = درخت خرما ، خرمابُن ، امّا در اینجا مراد هر درختِ پُر میوه و ثمری است که میوه های خود را بی دریغ در اختیارِ مردم قرار می دهد و کنایه از افراد سخاوتمند و بلند طبع است . ) [ مولانا می گوید اگر اهلِ سخاوت و بذلِ اموالِ دنیوی نباشی لاجرم اهلِ نگهداری و حفظ آن مکتسباتی . ]

 

بیت 811

کهنه و گندیده و پوسیده را 

 تحفه می بَر بهرِ هر نادیده را

 

پس دارایی های کهنه و گندیده و فرسوده دنیوی خود را به عنوان پیشکش به نابینایان تقدیم کن . یعنی افرادِ وارَسته و بلند طبع طالب و خواهانِ مکتسباتِ دنیوی و جاه و جلالِ ظاهری تو نیستند . بلکه خواستارانِ اینگونه متاع ها ، کوردلانِ فرومایه اند .

 

بیت 812

آنکه نو دید ، او خریدارِ تو نیست 

صیدِ حقّ ست او ، گرفتارِ تو نیست

 

زیرا کسی که تحفه های نو و تازه را دیده باشد . هرگز طالبِ متاعِ کهنه و بی رونقِ تو نمی شود . چنین شخصِ روشن بین و عارفی توسطِ حضرتِ حق صید شده و طبعاََ او هیچگاه اسیر تو نمی شود .

 

بیت 813

هر کجا باشند جَوقِ مرغِ کور 

 بر تو جمع آیند ای سیلابِ شور

 

ای نیرنگباز هر جا که گروهِ پرندگانِ کوردل باشند اطرافِ تو جمع می شوند . ( جَوق = دسته ، گروه ) [ مراد از «سیلابِ شور» ، افرادِ ریاکار و مزوّر است . ]

 

منظور بیت : طالبِ مکتسباتِ دنیوی تو سالکانِ بینا دل نیستند بلکه کور دلان خواهانِ تو و زرق و برق ظاهری تو هستند .

 

بیت 814

تا فزاید کوری ، از شوراب ها 

 ز آنکه آبِ شور افزاید عَمی

 

تا بر اثرِ خوردن آن آب شور ، کوری شان افزوده شود . زیرا آبِ شور ، کوری را بیشتر می کند . ( عمی = کوری ) [ قیل و قالِ ظاهریان و جاه و جلالِ دنیائیان موجبِ کوردلی بیشتر خواستارانِ خویش می گردد . ]

 

بیت 815

اهلِ دنیا ز آن سبب اَعمی دل اند 

 شاربِ شورابۀ آب و گِل اند

 

مردم دنیا از آنرو کوردل شده اند که از آبِ شور و گِل می نوشند . یعنی از لذّاتِ جسمانی کامروا می شوند . [ مراد از « آب و گِل » ، در اینجا جسم است و مراد از « شورابه » لذّاتِ مادّی و جسمانی است . افراط در لذّات و شهوات چشم دلِ آدمی را کور می کند . ]

 

بیت 816

شوره می ده ، کور می خر در جهان چون نداری آبِ حیوان در نهان

 

حال که در باطنِ خود آبِ حیاتِ ایمان و عرفان نداری . آبِ شورِ اباطیل و حظوظِ جسمانی را به طالبان دنیا بده و آنان را برای خود بخر و مریدِ خود کُن . [ در ابیات 1049 و 1050 دفتر چهارم آمده است :

 

ترک این تزویر گُو ، شیخ نَفور / آبِ شوری ، جمع کرده چند کور

 

کین مریدانِ من و ، من آبِ شور / می خورند از من ، همی گردند کور

 

بیت 817

با چنین حالت بقا خواهی و یاد 

همچو زنگی در سیه رُویی تو شاد

 

تو با این حال و وضعِ نازل می خواهی بقای جاودانه هم پیدا کنی و آوازۀ مطلوبی نیز به دست آوری . تو بدان سیاهپوستی می مانی که از سیاهی چهرۀ خود نه تنها ناراحت نیست بلکه شادمان هم هست .

 

بیت 818

در سیاهی ، زنگی ز آن آسوده است 

 کو ز زاد و اصل ، زنگی بوده است

 

سیاهپوست از آنرو به پوستِ سیاه خود راضی و خرسند است که او از آغازِ تولد سیاه بوده است . [ دنیا طلبان ممکن از کوشیدن خود در لذّاتِ دنیوی شادمان باشند به این دلیل که بدان وضع عادت کرده اند . ]

 

بیت 819

آنکه روزی شاهد و خوش رُو بود 

گر سیه گردد ، تدارک جُو بود

 

چنانکه مثلاََ کسی که زمانی ، زیبایی و جمالی داشته و ناگهان سیاه و بَدقیافه شده است . برای رفع این حالت به چاره جویی می پردازد . [ او چون مزۀ حُسن و جمال را چشیده ، زشتی را امری عَرَضی می شمرد و با تمامِ قوا به رفعِ آن برمی خیزد . ]

 

بیت 820

مرغِ پَرّنده چو مانَد در زمین 

باشد اندر غصّه و درد و حَنین

 

مثال دیگر ، پرنده ای که از پرواز عاجز شود و زمینگیر گردد . دچارِ اندوه و درد و آه و ناله می شود . ( حَنین = ناله و زاری ) [ زیرا او ذاتاََ پرواز کننده است و درمانده شدنش از پرواز امری عَرَضی است . ]

 

بیت 821

مرغِ خانه بر زمین خوش می رود

 دانه چین و شاد و شاطر می دود

 

در حالی که مرغِ خانگی روی زمین شاد و مسرور راه می رود . دانه بر می چیند و شادمان و چالاک می دود . [ شاطر = چالاک ]

 

بیت 822

ز آنکه او از اصل بی پرواز بود 

/ و آن دِگر پَرّنده و پرواز بود

 

زیرا مرغِ خانگی ذاتاََ اهلِ پرواز نیست . امّا آن دیگری ذاتاََ اهلِ طَیَران و پرواز است . [ منظور مولانا از این تمثیل ها که در چند بیت اخیر آمده اینست که : آن که در گناه و لغزش سراپا غرق شده باشد از بدبختی و ادبار خود خبر ندارد . و چه بسا بر حالِ زارِ خود شادی هم بکند . امّا آن که صالح است به محضِ آنکه به لغزش و گناهی دچار آید آتشِ ندامت و ناراحتی وجدان به تب و تابش می کشد و با تمامِ نیرو می کوشد جبرانِ مافات کند . برای توضیح بیشتر رجوع شود به ابیات 152 تا 155 دفتر دوم . ]

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۶ در پاسخ به سید جلال حسینی دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۹۶ - سپید رود:

همینطور است 

البته گویا رضا خان یک قطعه زمین در زندان به شاعر میدهد

«پانزده روز است تا جایم درین زندان بود..»

ابراهیم احمدی در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:

غزل زیبایی است

 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱۳:

به نظر می‌رسد که یکی از دو بیت شماره 5 یا 14 اضافی باشد؛ چرا که بسیار دور از ذهن است شاعر توانایی همچون صائب، یک مصراع را دو بار به کار ببرد.

یادآوری مهم

بیت زیر در نسخه آقای جهانگیر منصور (صفحۀ 947-946، انتشارات نگاه، سال 1374، تهران، ایران) دیده نمی‌شود:

دورتر شد راه ما از سعی بی هنجار ما/کودکان را مانده سازد نی سواری بیشتر

(در عوض، بیت شماره 14 کنونی جای آنرا گرفته است).

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۲:

هست دل عاشقم منتظر یک نظر

سید جلال حسینی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۵ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۹۶ - سپید رود:

من اشتباه برداشت کردم یا شاعر در بیت آخر به عنوان ضلع از رضا خان درخواست ملک و زمین در رامسر را دارد؟😅

دکتر صحافیان در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

آشکارا و بی‌پرده می‌گویم و از سخن خویش خرسندم؛ بندگی عشق می‌کنم و از دو جهان رها و آزاد هستم.
۲- پرنده بوستان بهشتم چگونه شرح جدایی دهم از آن وطن امن؟ و این‌که چگونه در این جهان پر از دام و بلا افتاده‌ام؟!(همان ناله نی بریده شده که ادبیات عرفانی از آن مشحون است: پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی/کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری. دیوان شمس)
۳-فرشته‌ای ساکن کوی قدس بودم، آدم با گناه نخستین مرا به این ویران‌سرا آورد(خراب‌آباد: متناقض‌نما- ایهام: کل بیت زبان حال ابلیس ر.ک.مقاله زبان حال ابلیس در بیتی از حافظ.سجاد آیدانلو. نشریه پژوهش‌های ادب‌عرفانی پاییز ۱۳۹۷-۳۸)
۴- سایه درخت بهشت، دلبری حوریان و کنار حوض کوثر را به شوق کوی تو فراموش کردم.
۵- بر صحیفه دلم جز الف که یادآور قامت زیبای توست نوشته نیست. آری حرف دیگری استادم به من نیاموخت(الف کنایه از آستان احدیت، رمز رهایی از تعلقات و منشا همه حروف-چند نسخه: یار)
۶- ستاره اقبالم را هیچ منجمی نشناخت‌. خدایا از مادر دهر با کدام طالع به جهان آمده‌ام؟(خاص بودن روح خداجوی)

 پیوند به وبگاه بیرونی
۷- از آن زمان که بنده درگاه میکده عشق شدم هر لحظه غمی جدید به من تبریک می‌گوید(غم عشق، زاینده و شیرین است و عاشق درمانش را نمی‌خواهد)
۸- مردمک چشمم پیوسته خون دل می‌خورد و این اندوه بی‌پایان سزاوار من است که دل به فرزند دلبند آدمیان داده‌ام(خانلری:می‌خورد خون دلم مردمک چشم و سزاست)
۹- معشوق من چهره حافظ را با زلف‌های زیبایت از اشک پاک کن وگرنه این سیل پیاپی اساس هستی‌ام را خواهد برد.
آرامش و پرواز روح

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۵ - فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع:

بهرهٔ تحقیق از تقلید بردن مشکلست

خضر نتوان شد ، کنی گر جامه و دستار سبز

ابوالمعانی بیدل دهلوی

شَرفِ ذات به تقلید نگردد حاصل

گاو و خر را نکند خوردنِ گندم ، آدم !

غنی کشمیری

مر مرا تقلیدشان بر باد داد

که دو صد لعنت بر آن تقلید باد

مولانا

اگر در آیات قرآن که کتاب مثنوی ترجمه آن است نیز بنگریم آیاتی را می بینیم که خداوند در نکوهش تقلید آورده است آدرس آیات به شرح زیر است : بقره 170 مائده 104 اعراف 28 لقمان 21 مائده 117 انعام 114 انعام 116 اعراف3 انفال 22 یونس 15 حج 8 9 لقمان 20 حج 3 4 8 یونس 35 36 فاطر 43 زخرف 43 جاثیه 18

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۷ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۶:

مرد از راه شکست خود به عزت می‌رسد

سنگ تا مینا نگردد، کی به قیمت می‌رسد

واعظ قزوینی

تا نبیند رنج و سختی مرد، کی گردد تمام

تا نیابد باد و باران، گل کجا پویا شود

ناصر خسرو قبادیانی

در مسلک ما طریق مطلوب خوش است

دلجویی مردمان مغلوب خوش است

کافی نبود برای ما نیت خوب

با نیت خوب، کرده خوب خوش است

فرخی یزدی

ما نقل باده را ز لب جام ک ده ایم

عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم

صائب تبریزی 

درد و رنج زندگی را جز تحمل چاره نیست

این شکست تلخ را مردانه وار باید کشید

لاادری

در جهان نتوان اگر مردانه زیست

همچو مردان جان طپردن زندگیست

اقبال لاهوری

سبکبار در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹:

سر چرا عاقل فرود آرد، به تاجل سلطنت

باید آخر پای خود را در کفن پیچید و رفت

 

به نظر تاج سلطنت درسته نه تاجل سلطنت

مجید ملک محمد در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲۷ - حکایت رحم کردن نوشیروان بر آن پیرزن ناتوان که به کوزه ای نادرست دست و روی خود می شست:

ویرایش منو بسبب نامفهوم بودن حذف فرمودید اما اگر اندکی دقت بفرمایید بسیار واضحه که بیت 5 سرآغاز داستان بوده یعنی این بیت:

همیشه بهار در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۲:

تو نه نیک گو و نی بد..... چشم مولانا جان

حبیب شاکر در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸:

سلام و عرض ادب. بسیار لذت بخش است علاقه و پیگیری ادبیات کنن و مفاخر ادب نوسط دوستان هنر دوست.باعث افتخاراست

محمدامین شفیعی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۸:

ز من چون روی تو ز من، من رود هم

برم چون بیایی، مرا هم بیاری

 

☺️❤️

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۳:

چو من ، من نیستم، آخر چرا گویم که من دارم

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۰ - بیان آنک حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخر کردن جباران کی مسخر حق نباشند ساخته است چنانک موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن کی ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطة:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند 

جناب کریم زمانی 

 

 

بیت 2998

آن چنانکه حق ز گوشت و استخوان

 از شهان بابِ صغیری ساخت هان

چنانکه حق تعالی از پوست و گوشتِ شاهان ، دروازه کوچکی ساخته است .

 

در عنوان این بخش به قسمتی از آیه 58 سورۀ بقره اشاره شده که اصل آیه اینست « یاد آرید زمانی را که گفتیم : در این قریه ( بیت المقدس ) درآیید و از نعمت های فراوانِ آن هر چه می خواهید بخورید و از آن در ( معبد بیت المقدس ) با خضوع و فروتنی درآیید و بگویید : خداوندا گناهان ما را بریز تا ما شما را بیامرزیم و به نیکوکاران پاداشِ بیشتری دهیم » به اتفاقِ مفسران منظور از «قریه» همان بیت المقدس است امّا ببرخی نیز گفته اند که منظور «اریحا» از روستاهای شام بوده است .

 

بیت 2999

اهلِ دنیا سجدۀ ایشان کنند

چونکه سجدۀ کبریا را دشمن اند

دنیا طلبان ، در برابرِ شاهان به سجده می روند . زیرا با سجده کردن در برابر حضرت حق مخالف اند .

 

بیت 3000

ساخت سِرگین دانکی ، مِحرابشان

نامِ آن مِحراب ، میر و پهلوان

خداوند برای دنیا طلبان ، باله دانی حقیر ساخت که آن زباله دانی ، محرابِ عبادت ایشان بود . نامِ این عبادتگاه ، امیر و بهادر است . یعنی مردم دنیا پرست ، قبلۀ طاعت و عبادتشان ، رؤسا و قدرتمندان است .

 

بیت 3001

لایقِ این حضرتِ پاکی نِه اید 

نیشکر پاکان ، شما خالی نه اید

ای دنیا طلبانی که بندگی سلاطین می کنید . شما شایسته این درگاه پاک نیستید . آنان که روحی پاک دارند در مثل مانندِ نیشکرند و شما ناپاکان ، همچون نی های توخالی .

 

بیت 3002

آن سگان را این خَسان ، خاضع شوند

شیر را عارست کو را بگروند

شاهان جبّار و سلاطینِ غدّار که خوی و منشی چون سگان دارند موردِ ستایش و پرستشِ دنیاطلبانِ فرومایه قرار می گیرند . امّا شیران حقیقت و طریقت ، ننگ دارند از اینکه فرومایگان و ناپاکان ، مرید و خواهانِ آنان شوند .

 

بیت 3003

گربه باشد شِحنۀ هر موش خُو 

موش که بوَد تا ز شیران ترسد او ؟

هر آدمِ گربه صفت ، حاکم و داروغۀ هر شخصِ موش صفتی است . آدمِ موش صفت چه ارزشی دارد تا از انسان های وارسته و شیر صفت بترسد . [ شِحنه = داروغه ، پاسبان شهر ]

 

منظور بیت : دنیاطلبان که همانندِ موش ، حقیر و خوارند . از انبیاء و اولیاء الله حساب نمی برند امّا در عوض از شاهان و جبّاران می ترسند . همانطور که موش ، قابلیتِ درکِ قدرت و صولت شیر را ندارد . آدم های موش صفت نیز لیاقتِ درکِ قدرت و صولتِ روحی آنان را ندارند .

 

بیت 3004

خوفِ ایشان از کِلابِ حق بُوَد

خوفشان کی ز آفتابِ حق بُوَد ؟

آن موش صفتان ، تنها از سگانِ حضرت حق می ترسند . آنها چگونه ممکن است که از آفتابِ عالمتابِ حضرت حق بترسند ؟ ( کِلاب = جمع کلب به معنی سگ ) [ «آفتاب حق» با انبیاء و اولیاء نیز قابلِ انطباق است . زیرا آنان نیز خورشید حق اند . چنانکه شبستری گفت :

 

بُوَد نورِ نبی ، خورشیدِ اعظم

 گه از موسی پدید و گه ز آدم

 

بیت 3005

ربّی الاعلاست وردِ آن مِهان

 رَبّ اَدنی در خورِ این ابلهان

آن بزرگان که به منزلۀ خورشید حضرتِ حق اند . دائماََ ذکر سُبحانَ رَبّی الاَعلی وَ بِحَمدِه وردِ زبان دارند در حالی که شایسته این احمق های دنیاپرست ، معبودِ پست و فرومایه ای مانندِ جبّارانِ شقاوت پیشه و اموال و لذایذِ دنیوی است . [ مِهان = بزرگان ، جمع مِه / ربِ ادنی = پروردگار حقیر و نازل ، منظور زورمندان و گردنکشان و هوس های بی ارزش دنیوی است ]

 

بیت 3006

موش کی ترسد ز شیرانِ مَصاف

 بلکه آن آهوتَگانِ مُشک ناف

برای مثال ، موش کی از روبرو شدن با شیرانِ جنگی می ترسد ؟ در حالی که آن آهوهای بادپا که حصلِ نافۀ خوشبو هستند از آن شیر می رمند . [ «موش» کنایه از دنیاپرستان حقیر و «آهو» کنایه از اهلِ معرفت است . چنانکه در آیه 28 سورۀ فاطر آمده است « تنها دانایان از خدا می ترسند » ]

 

بیت 3007

رَو به پیشِ کاسه لیس ای دیگ لیس

 توش خداوند و ، ولی نعمت نویس

این بیت به طریق طنز است . ای دیگ لیس برو پیشِ کاسه لیس و او را به عنوانِ خداوند و ولی نعمتِ خود قرار بده .

 

بیت 3008

بس کن ، از شرحی بگویم دور دست 

خشم گیرد میر و ، هم داند که هست

در اینجا مولانا به خود خطاب می کند که : دیگر خاموش باش و ای قبیل مطالب را بیان نکن . زیرا اگر بخواهم بیشتر و مفصل تر شرح بدهم . امیر و شاه خشمگین می شود چون اوصافی که از فرومایگان بیان می کنم در وجودِ خویش می یابد . [ دوردست = با بسط و تفضیل تمام ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 213 ) ]

 

بیت 3009

حاصل این آمد که : بَد کُن ای کریم 

با لئیمان ، تا نهد گردن لئیم

خلاصه اینکه ای جوانمرد ، تو در حقِ فرومایگان سختگیری کن تا از تو اطاعت کنند . [ رجوع شود به شرح بیت 2981 دفتر سوم ]

 

بیت 3010

با لئیمِ نَفس ، چون احسان کند

چون لئیمان نفسِ بد ، کفران کند

هر گاه شخصِ کریم به نفسِ لئیمِ خود احسان کند . نَفسِ امّاره نیز مانندِ افرادِ فرومایه راهِ ناسپاسی و طغیان پیشه می کند . [ رجوع شود به شرح بیت 2981 دفتر سوم ]

 

بیت 3011

زین سبب بُد که اهلِ محنت ، شاکرند

اهلِ نعمت ، طاغیند و ، ماکِرند

به همین دلیل است که افرادِ زحمتکش و محنت زده ، شکرگزارند و اشخاصِ ثروتمند و مُرفه ، سرکش و حیله گرند . [ ماکِر = مکر کننده ، فریبکار ]

 

بیت 3012

هست طاغی ، بَگلَرِ زرّین قبا 

هست شاکر ، خستۀ صاحب عبا

آدم های سرکش ، امیرانی هستند که لباس های زربفت می پوشند . امّا آدم های شکرگزار ، بینوایانی هستند که عبایی ساده به تن می کنند . [ بِگلَر = امیر ، بزرگ شهر ]

 

بیت 3013

شُکر کی روید ز املاک و نِعَم ؟ 

شُکر می روید ز بَلوی و سَقَم

کی ممکن است که سپاس و شکر از ثروت و نعمتِ فراوان ظاهر شود ؟ بلکه شکر از گرفتاری و سختی پیدا می شود . ( بلوی = سختی ، گرفتاری / سَقَم = بیماری ، «بلوی و سَقَم» بیانی است از فقر درویشانه = شرح بیت 2342 دفتر اوّل ) [ اشاره است به آیه 7 سورۀ علق « براستی که آدمی سرکشی کند آنگاه که خود را توانگر بیند » مولانا در مصراع اوّل این بیت می گوید : وقتی انسان ها تعادل روحی نداشته باشند . امکانات و ثروت خود را در جهت طغیان و سرکشی بکار می گیرند و در مصراع دوم می گوید : فقر درویشانه ( نه فقری که از عدم توزیعِ عادلانه ثروت پدید می آید ) و فقری که آگاهان جامعه و مشعل داران اصلاح و ارشاد مردم به اختیار برای خود برمی گزینند به طاعت و بندگی خالصانه می انجامد . مولانا در بخش بعد همین معنا را بسط می دهد

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۸۱۸