نیما در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۶ - این قطعه را برای سنگ مزار خودم سرودهام:
رحمت خدا بر روح بزرگ و والای بانو پروین اعتصامی
عباس جنت در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰:
برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را / خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را
برات به معنی نوشتهای که بهموجب آن دریافت یا پرداخت پولی را به دیگری واگذار میکنند.
لغتنامه دهخدا
برات . [ ب َ / رْ را / ب ِ رْ را ] (از ع ، اِ) اعمال نیک و خیرات . (ناظم الاطباء).
برات به معنی روشنایی و چراغ منظور
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی / آن «شب قدر» که این تازه «براتم» دادند.
در مورد خضرکه از چشمه آب حیات نوشیده بود در ویکی پدیا (دانشنامه آزاد) چنین آمده:
"شخصیتی است که در قرآن بهعنوان بنده صالح خداوند و دارای حکمت یا دانش عرفانی معرفی شده است. در روایات مختلف اسلامی و غیراسلامی، خضر بهعنوان پیامبر یا فرستاده خدا توصیف شده است که از دریا محافظت میکند، دانش پنهانی را آموزش میدهد، و به کسانی که دچار دردسر شدهاند کمک میکند شخصیت خضر، شخصیتی ساخته و پرداختهٔ ادوار و اقوام گوناگون است و در طول زمان با عناصر مختلف دیگری مانند هوم و سروش ایرانی، سنت جورج در آسیای صغیر، سمائیل در یهودیت، یحیی و عثمان مروندی در سند و پنجاب در جنوب آسیا درآمیخته است.
از معجزاتی که برای او دانستهاند این است که روی هر زمین خشکی مینشست، زمین، سبز و خرم میگشت و دلیل نامش، (خضر: سبز) نیز همین است. دوران زندگی خضر، قبل از زمان موسی تا زمان حاضر، و ادامهٔ زندگی او تا آخرالزمان، مورد اتّفاق مسلمانان است. به اعتقاد مسلمانان، خضر، طولانیترین عمر را در میان فرزندان آدم دارد."
عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را / سحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را
سباتی (خواب سنگین)
اشاره به حدیثی از پیامبر در کتب اهل سنت دارد که پیامبر به عمر می فرماید : شیطان تو را در هیچ جایی نمی بیند مگر آن که از راهی غیر از راه تو می رود .
بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران را / به بستان آ به بستان آ ببین خلق نجاتی را
چو خورشید حمل آمد شعاعش در عمل آمد /ببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را
(خورشید حمل اول فروردین است روز اسم اعظم)
حمل در لغت نامه دهخدا
"ماه اول سال شمسی ، بصورت میش نر است صاحب دو شاخ ، سر او بطرف مغرب و دم او بطرف مشرق و پشت بشمال و یا بجنوب و متوجه شده است. روزی که آفتاب در این برج داخل شود همان روز، نوروز است و مدت ماندن آفتاب در این برج را فروردین گویند و ابتدای بهار از این ماه باشد. (آنندراج (یادداشت مرحوم دهخدا) "
"ببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را" منظور الواح و آثار این دیانت جدید است
ناصرخسرو میگوید:
چو از برج حمل خورشید اشارت کرد زی صحرا
بفرمانش بصحرا بر مطرا گشت خلقانها
همینطور مولانا:
آمد بت میخانه تا خانه برد ما را / بنمود بهار نو تا تازه کند ما را
بگشاد نشان خود بربست میان خود / پر کرد کمان خود تا راه زند ما را
رو سایه سَروَش شو پیش و پس او میدو / گرچه چو درخت نو از بن بکند ما را
گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا / کاول بُکشد ما را و آخر بِکشد ما را
بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد / آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را
آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد / وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را
میآید و میآید آن کس که همیباید / وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد / تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را
تمام اسماء الهی " مسعود و بهی باشد" ولی اسم اعظم " کر و فر خود" را دارد:
خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد / اما کر و فر خود در برج حمل دارد
نور این خورشید دل ها و جان ها را روشن میکند:
شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل / در دل و جانها فکند پرورش نور خویش
این آفتاب برج حمل " لاشرقیه بودهست و لاغربیه " است:
آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل / آفتابی بینظیر بیقرین خوش قران
آنک لاشرقیه بودهست و لاغربیه / زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان
همان سلطان همان سلطان که خاکی را نبات آرد / ببخشد جان ببخشد جان نگاران نباتی را
درختان بین درختان بین همه صایم همه قایم / قبول آمد قبول آمد مناجات صلاتی را
همانطور که حضرت خضر هر کجا مینشت سبز وآباد میکرد این ظهور هم سبب آبادی جهان خواهد شد. و مومنان آن مورد قبول پروردگار خواهند بود:
خدا را نمیتوانی ببینی ولی " تجلی صفاتی" را خواهی دید:
ز نورافشان ز نورافشان نتانی دید ذاتش را / ببین باری ببین باری تجلی صفاتی را
آدیان گذشته را که دچار "خماری" شده بودند با تعالیم جدید تازه کرد:
گلستان را گلستان را خماری بد ز جور دی (زمستان)/ فرستاد او فرستاد او شرابات نباتی را
قیامت آمد و مردگان را زنده کرد:
بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانی / که حشر(قیامت) آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی (پوسیده) را
خرافات ادیان قدیمی را کنار بگذار وبا تعالیم جدید آشنا شو:
شقایق را شقایق را تو شاکر بین و گفتی نی / تو هم نو شو تو هم نو شو بهل نطق بیاتی (کهنه) را
شکوفه و میوه بستان برات هر درخت آمد / که بیخم نیست پوسیده ببین وصل سماتی (روشهای نیکو) را
مومنان این ظهور راستگو و روشن هستند دنیایی نو میسازند:
زبان صدق و برق رو برات مؤمنان آمد / که جانم واصل وصلست و هشته بیثباتی را
علی احمدی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲:
بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش
بتِ سنگیندلِ سیمین بناگوش
حضرت حافظ به زیبایی یکی از واقعیت های جهان انسانی را در این غزل تصویر می کند .اینکه دلبر فارغ از اینکه چه کسی یا چه چیزی باشد دل را می برد بیقرار می کند تاب و توانت را می گیرد و تو را از عالم هشیاری دور می سازد .در این ابیات حافظ سعی دارد ضمن بیان حقایق عشق با کسانی که به هر دلیل در حال تجربه این حقیقت هستند همراهی کند .
وقتی از بت سخن می گوید نگاهی زمینی دارد و وقتی از سنگین دلی سخن به میان می آورد باز هم حقیقتی را بیان می کند یعنی بی رحمی معشوق و در آخر اینکه آن معشوق جلوه گر سیمین بناگوش است یعنی ظاهری زیبا دارد با دلی بی رحم که اینچنین عاشقان را واله خود می کند .
در این نگاه واقعا نمی توان عشق های مضر مثل اعتیاد به مواد مخدر را تفکیک نمود چون برای فرد معتاد نیز عشق به این مواد به همین اندازه قوی است .
نگاری چابکی شَنگی کُلَهدار
ظریفی مَهوشی تُرکی قباپوش
توصیف هایی که جناب حافظ از معشوق می کند هم حاکی از دلبریست و هم حاکی از این است که دلبری توانمند است چون در عین زیبایی و چابکی و شوخ بودن و ظرافت ،قبا پوش و کلاه دار است یعنی برو بیایی برای خود دارد .پس شخصی است که فارغ از همه اعتقادات و باورهای رایج جامعه دل عاشق را برده است نه به دینت توجه دارد و نه باورهای مرسوم را می پذیرد و نه اینکه دلت چه می خواسته .او فقط می گوید بیا .اصلا مهم نیست که آن شخص از نظر مردم مهم است یا نیست ،منفی است یا مثبت، سرکرده مافیاست یا رهبر استقلال یک کشور .فقط برای عاشق جلوه کرده است و دل او را ربوده .
ز تابِ آتشِ سودایِ عشقش
به سانِ دیگ دایم میزنم جوش
داستان عشق همین گونه است و طوری می شوی که از حرارت آتش آن خیال ، مانند دیگی به جوش می آیی و هر آن معشوق را می طلبی .
چو پیراهن شوَم آسودهخاطر
گَرَش همچون قبا گیرم در آغوش
و آنگاه آرام می گیری و خیالت راحت می شود که مثل قبا یا همان بالا پوش بر تنش قرار گیری نه مثل پیراهن بی واسطه بلکه فقط همین که در جوارش باشی برایت کافیست .
اگر پوسیده گردد استخوانم
نگردد مِهرت از جانم فراموش
عشق حتی مرز های زندگی دنیایی را نمی شناسد و فارغ از هردو جهان عاشق را با معشوق پیوند می دهد.
دل و دینم، دل و دینم بِبُردهست
بَر و دوشش، بَر و دوشش، بَر و دوش
مهم نیست دل تا به حال چه می خواسته و چه باوری داشته عشق همه اینها را تهدید می کند و برهم می زند .جاذبه معشوق که در قالب بر و دوش عنوان شده همان جلوه ایست که از معشوق بر دل عاشق می نشیند و به او می گوید بدون در نظر گرفتن همه خواسته ها و باورهایت به سویم بیا .این عشق چه مفید باشد چه مضر همه انسانها را درگیر خود خواهد کرد .خود حافظ نیز به خدا پناه می برد و از او می خواهد "بت چینی عدوی دین و دلهاست/خداوندا دل و دینم نگهدار"
دوایِ تو، دوایِ توست حافظ
لبِ نوشش، لبِ نوشش، لبِ نوش
و در آخر اینکه دوای این درد عاشقی را درک لب شیرین معشوق می داند عشق راستین با همه سختی هایش هیچگاه تلخ نیست و همیشه شیرین و امیدبخش و مفید است
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:
هرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهام
جز بر دو روی یار موافق که در هم است
سعدی جان
بی حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
سعدی جان
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی
سعدی جان
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵:
هرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهام
جز بر دو روی یار موافق که در هم است
سعدی جان
بی حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
سعدی جان
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی
سعدی جان
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
حضرت حافظ
بی حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
سعدی جان
عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد
هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد
#حکیم_نزاری
سنگ مزار عاشق سرپوش نامرادیست
این سنگ را کس ای کاش از جای برندارد
#ملک_الشعرای_بهار
ای در طریقت عشق بر خلق گشته هادی
بدرالبدور گردون صدرالصدور نادی
ادیب الممالک
آنجا که حق پرستان صف برزنند سعدی
وز باده ی شهادت ساغر زنند سعدی
باید که چون صفاییت خنجر زنند سعدی
شاید که آستینت برسر زنند سعدی
صفایی جندقی
این مردمان که بینی یک مشت زر پرستند
بیرون ز زرپرستان یک مشت خر پرستند
بیرون ز خر پرستان یک مشت شر پرستند
بیرون ز شر پرستان جمعی هنر پرستند
ادیب الممالک
یارا بهشت صحبت یاران همدم است
دیدار یار نامتناسب جهنم است
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است
هرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهام
جز بر دو روی یار موافق که در هم است
سعدی جان
زیر قفس با دوستان
خوش تر ز باغ و بوستان
مولانا
با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان
بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری
سعدی جان
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم
سعدی جان
امین آب آذرسا در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۱۵ در پاسخ به علی دادمهر دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱:
ببخشید از کجا میگید در مدح پیامبره؟
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۲۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۱:
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نامِ بزرگان به زشتی برد
سعدی جان
چو خواهی که نامت بود جاودان
مکُن نام نیک بزرگان نهان
سعدی جان
هرکه با بزرگان ستیزد ، خون خود ریزد
خویشتن را بزرگ پنداری
راست گفتند یک دو بیند لوچ
زود بینی شکسته پیشانی
تو که بازی کنی به سر با قوچ
سعدی جان
بزرگان نکردند در خود نگاه
خدا بینی از خویشتن بین مخواه
سعدی جان
نام نیک رفتگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکت پایدار
سعدی جان
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
حضرت حافظ
ahmad aramnejad در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸:
درود و عرض ادب
مصرع زیر در تقریبا در همه جابین گیومه آمده است اما اشاره ای به این موضوع نشده که از کدام شاعر است که سعدی آنرا تضمین کرده است
اگر ممکن است دوستان شرحی بر این حالت بنویسند
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۵ دربارهٔ ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ١٢۴:
ز آنها که خبث باطن ایشانت ظاهرست
ابن یمین مرنج که بدشان سرشت و خوست
گر طعنه ئی زنند بر اشعار عذب تو
اینفرقه عوام که بعضی نه خاص اوست
درهم مشو که بیهنر از غایت حسد
بر اهل فضل در همه ابواب عیبجوست
ابن یمین فریومدی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۶ دربارهٔ ابوالفضل بیهقی » تاریخ بیهقی » باقیماندهٔ مجلد پنجم » بخش ۲ - نامهٔ حشم تگینآباد:
ای دل اندر پردهٔ تقدیر کس را راه نیست
هیچ فهم از کشف اسرار سپهر آگاه نیست
فتنهٔ گیتی مشو، زیرا که در زیر سپهر
یوسف امید اگر برجاست جز در چاه نیست
#امامی_هروی
باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
#حضرت_حافظ
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
#حضرت_حافظ
مباش غره به بازی خود که در ضرب است
هزار تعبیه در حکم پاد شاه انگیز
#حضرت_حافظ
هر چه در پیشم از آن زلف پریش آید خوش آید
من دلی درویش دارم هر چه پیش آید خوش آید
#استاد_شهریار
هر چه پیش آید خوش آید ما که خندان می رویم
#ضرب_المثل
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۶ دربارهٔ ابوالفضل بیهقی » تاریخ بیهقی » باقیماندهٔ مجلد پنجم » بخش ۲ - نامهٔ حشم تگینآباد:
قضای ایزد عزّ و جلّ چنان رود که وی
خواهد و گوید و فرماید نه چنانکه مراد
آدمی در آن باشد که به فرمان وی است
تاریخ ابوالفضل بیهقی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۲۸ - تضمین غزل خواجه حافظ علیهالرحمه:
کس را چه زور و زهره که وصف علی کند
جبار در مناقب او گفته هل اتی
زورآزمای قلعهٔ خیبر که بند او
در یکدگر شکست به بازوی لافتی
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود
تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
دیباچهٔ مروت و سلطان معرفت
لشکر کش فتوت و سردار اتقیا
فردا که هر کسی به شفیعی زنند دستم
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
پیغمبر، آفتاب منیر است در جهان
وینان ستارگان بزرگند و مقتدا
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
سعدی جان
چون احمدم شفیع بود روز رستخیز
گو این تن بلاکش من پر گناه باش!
آن را که دوستی علی نیست کافر است
گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش
امروز زنده ام به ولای تو یا علی
فردا به روح پاک امامان گواه باش
امروز زنده ام بولای تو یاعلی
فردا بروح پاک امامان گواه باش
قبر امام هشتم و سلطان دین رضا
از جان ببوس و بر درِ آن بارگاه باش
حضرت حافظ
رو بنده علی شه ایمان پناه باش
ایدل غلام شاه جهان باش و شاه باش
زاهد چه غم گرم دهد از هالکین تمیز
چون احمدم شفیع بود روز رستخیز
جز شیعه علی سوی جنت نمیبرند
از خارجی هزار به یک جو نمیخرند
صغیر اصفهانی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱:
کس را چه زور و زهره که وصف علی کند
جبار در مناقب او گفته هل اتی
زورآزمای قلعهٔ خیبر که بند او
در یکدگر شکست به بازوی لافتی
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود
تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
دیباچهٔ مروت و سلطان معرفت
لشکر کش فتوت و سردار اتقیا
فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
پیغمبر، آفتاب منیر است در جهان
وینان ستارگان بزرگند و مقتدا
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
سعدی جان
چون احمدم شفیع بود روز رستخیز
گو این تن بلاکش من پر گناه باش!
آن را که دوستی علی نیست کافر است
گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش
امروز زنده ام به ولای تو یا علی
فردا به روح پاک امامان گواه باش
امروز زنده ام بولای تو یاعلی
فردا بروح پاک امامان گواه باش
قبر امام هشتم و سلطان دین رضا
از جان ببوس و بر درِ آن بارگاه باش
حضرت حافظ
رو بنده علی شه ایمان پناه باش
ایدل غلام شاه جهان باش و شاه باش
زاهد چه غم گرم دهد از هالکین تمیز
چون احمدم شفیع بود روز رستخیز
جز شیعه علی سوی جنت نمیبرند
از خارجی هزار به یک جو نمیخرند
صغیر اصفهانی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۲۸ - تضمین غزل خواجه حافظ علیهالرحمه:
چون احمدم شفیع بود روز رستخیز
گو این تن بلاکش من پر گناه باش!
آن را که دوستی علی نیست کافر است
گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش
امروز زنده ام به ولای تو یا علی
فردا به روح پاک امامان گواه باش
امروز زنده ام بولای تو یاعلی
فردا بروح پاک امامان گواه باش
قبر امام هشتم و سلطان دین رضا
از جان ببوس و بر درِ آن بارگاه باش
حضرت حافظ
رو بنده علی شه ایمان پناه باش
ایدل غلام شاه جهان باش و شاه باش
زاهد چه غم گرم دهد از هالکین تمیز
چون احمدم شفیع بود روز رستخیز
جز شیعه علی سوی جنت نمیبرند
از خارجی هزار به یک جو نمیخرند
صغیر اصفهانی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
حضرت حافظ
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
حضرت حافظ
مباش غره به بازی خود که در ضرب است
هزار تعبیه در حکم پاد شاهانگیز
حضرت حافظ
هر چه در پیشم از آن زلف پریش آید خوش آید
من دلی درویش دارم هر چه پیش آید خوش آید
استاد شهریار
هر چه پیش آید خوش آید ما که خندان می رویم
ضرب المثل
ای دل اندر پردهٔ تقدیر کس را راه نیست
هیچ فهم از کشف اسرار سپهر آگاه نیست
فتنهٔ گیتی مشو، زیرا که در زیر سپهر
یوسف امید اگر برجاست جز در چاه نیست
#امامی_هروی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۴:
هر چه هست از قامت ناساز و بی اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
حضرت حافظ
تن چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟
از کوتهی ماست که دیوار بلندست
صائب تبریزی
هرچه هست از قامتِ ناسازِ بیاندامِ ماست
کار ایران با خداست
ملک الشعرای بهار
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۱ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:
طاعت مقبول درگاه الهی آگهیست
خامشی بهتر از آن ذکری که دل آگاه نیست
کلیم کاشانی
دل آگاه می باید وگرنه
گدا یک لحظه بی نام خدا نیست
میرزا ابوطالب کلیم کاشانی
همین یک بیت بار تمام غزل را به دوش می کشد
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:
دل آگاه می باید ، وگرنه
گدا یک لحظه بی نام خدا نیست
کلیم کاشانی
طاعت مقبول درگاه الهی آگهیست
خامشی بهتر از آن ذکری که دل آگاه نیست
میرزا ابوطالب کلیم کاشانی
استاد قیامتکار
طلبای حکیم
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ عطار » مختارنامه » باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن » شمارهٔ ۲۵: