Fateme Zandi در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۰ - صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان:
خلاصه حکایت اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را
مردم سبا ، بَد گوهر بودند و از راهِ حق به دور . با اینحال در ناز و نعمتِ فراوان به سر می بردند . سیزده پیامبر به سوی آن قوم گسیل شد تا آنان را به خود آورند . پس از اندرزهای فراوان ، قومِ سبا از سرِ عِناد و نه از راهِ حق طلبی از آنان معجزه خواستند . پیامبران دوباره آنان را متوجّه حقیقت کردند امّا آنان سخنان آن بزرگان را مکر و افسون خواندند و رسالت ایشان را فریب شمردند و ضمن آن به حکایت خرگوش و …
تفسیر ابیات
استاد ارجمند و گرامی
جناب کریم زمانی
بیت۲۶۵۷
اصلشان بَد بود آن اهلِ سبا
می رمیدندی ز اسبابِ لِقا
مردم سبا ، بَد گوهر و بَد نهاد بودند . به همین جهت از هر عامل و سببی که آنان را به لقایِ الهی می رسانید فرار می کردند . [ اسباب لقا : عوامل و سبب هایی که مانندِ طاعت و عبادت و عمل صالح انسان را به مقامِ قُرب و شهودِ الهی می رساند ]
بیت ۲۶۵۸
دادشان چندان ضِیاع و باغ و راغ
از چپ و ، از راست از بهرِ فراغ
حضرت حق تعالی برای آسایش و رفاه آنان از چپ و راست ، مِلک و بوستان و مرغزار به آنان عطا فرموده بود . [ اشاره است به آیه 15 سورۀ سبا « برای قومِ سبا در محلِ مسکونی شان ، نشانه ای ( از لطف و قدرت الهی ) بود . دو باغ ( انبوه و پهناور ) از راست و چپ ، به آنان گفتیم که از روزیِ پروردگارتان بخورید و سپاسِ او را به جای آرید . این شهری است پاک و پروردگاری آمرزگار » ضِیاع = اَملاک ، زمین زراعتی ، زمین غله خیز / راغ = مرغزار ، دامنۀ سبز کوه ]
بیت ۲۶۵۹
بس که می افتاد از پُرّی ، ثِمار تنگ می شد مَعبرِ رَه ، بر گذار
از بس که درختان ، پُر از میوه بودند . مقدار فراوانی میوه روی زمین می ریخت و در نتیجه ، راهِ عبور و مرور تنگ می شد .
بیت ۲۶۶۰
آن نثارِ میوه ، ره را می گرفت از پُریِ میوه ، رهرو در شگفت
ریزش میوه بر روی زمین ، راه را بند می آورد و رهگذران از فراوانی میوه ، تعجب می کردند .
بیت ۲۶۶۱
سَلّه بر سر ، در درختستان شان پُر شدی ناخواست از میوه فشان
مردم سبا در میانِ درختزارها ، سبد بر سر می گرفتند و راه می افتادند و بی آنکه درخت را بتکانند . آنقدر میوه فرو می ریخت که سبد پُر از میوه می شد . [ سَلّه = سبد ، زنبیل ]
بیت ۲۶۶۲
باد آن میوه فشاندی ، نی کسی
پُر شدی ز آن میوه دامن ها بسی
باد ، آن میوه ها را فرو می ریخت و کسی دیگر اینکار را نمی کرد . و آنقدر میوه می ریخت که دامن های مردم پُر از میوه می شد .
بیت ۲۶۶۳
خوشه های زَفت تا زیر آمده
بر سر و رویِ رونده می زده
خوشه های بزرگ تا پایین درختان آویزان شده بود . بطوری که هر کسی از آن حوالی عبور می کرد ، آن خوشه ها به سر و صورتش برخورد می کرد .
بیت ۲۶۶۴
مردِ گُلخَن تاب ، از پُریّ زر
بسته بودی در میان ، زَرّین کمر
به قدری زر و سیم در آن دیار فراوان بود که حتّی نازلترین افرادِ جامعه نیز کمربندِ زرِین بر کمر می بستند . [ گُلخَن تاب = آن که آتشخانۀ حمام را گرم می ساخت . این کار از نازلترین مشاغل بود ]
بیت ۲۶۶۵
سگ کُلیچه کوفتی در زیر پا تُخمه بودی گرگِ صحرا از نوا
از بس که نان فراوان بود . سگ ها نیز از غایتِ سیری ، نان ها را زیرِ پا لگد می کردند و گرگِ بیابان نیز از فراوانی طعام ، همیشه دچار سوء هاضمه بود . [ کُلیچه = نان ، کلوچه / تُخمه = ناگواریدن غذا ، آن را هیضه هم گویند ]
بیت ۲۶۶۶
گشته ایمن شهر و دِه ، از دزد و گرگ / بُز نترسیدی هم از گرگِ سترگ
مردم شهر و روستا از خطر دزد و گرگ در امان بودند و حتی بُز از گرگِ عظیم الجُثّه ترسی نداشت .
بیت ۲۶۶۷
گر بگویم شرحِ نعمت های قوم که زیادت می شد آن یَوماََ بِیَوم
اگر بخواهم همۀ آن نعمت هایی را که نصیبِ مردمِ سبا شده بود شرح دهم و بگویم که چگونه روز به روز بر مقدارِ آن افزوده می شد .
بیت ۲۶۶۸
مانع آید از سخن های مهم
انبیا بُردند امرِ فَاستَقِم
قهراََ این شرح ، مرا از بیان مطالب مهم باز می دارد . ( از انجا که این قوم ، شکر نعمت های الهی را به جا نیاورد . حق تعالی پیامبرانی به سوی ایشان برانگیخت ) انبیاء فرمان الهی «ثابت قدم باش» را به آنان ابلاغ کردند . [ اقتباس از آیه 112 سورۀ هود « همانسان که به تو ( ای محمد ) امر شده ، با آنان که همراهِ تو به خوا روی آورده اند ( در امر تبلیغ الهی ) ثابت قدم باش و سرکشی مکنید که خدا به هر آنچه کنید بیناست » هر چند لفظاََ این خطاب به حضرت رسول الله (ص) است امّا معناََ سایر انبیاء نیز موردِ این خطاب بوده اند . پس همۀ پیامبران الهی مأمور بودند که در تبلیغ رسالت خود ، ثابت قدم باشند و دیگران را نیز به این امر دعوت کنند . ]
سعید حبیب زاده در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴:
تکرار قافیه ی لاله ، مخصوصا هزار لاله ، در مصرع دوم بیت اول و آخر ،از حافظ بعید است .
من که به صحت ضبط مشکوکم 😅😊
سعید حبیب زاده در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:
در مصرع دوم بیت آخر ، کار از ناله رفتن ، همانند کار از صنعت دلاله رفتن ، یعنی کار تو به واسطه ی این عمل و با این سبب درست میشود و سامان می پذیرد .
کار از چیزی رفتن یعنی درست شدن به سبب آن چیز
کار از تو میرود مددی ای دلیل راه
کانصاف میدهیم و ز راه اوفتاده ایم
در مورد طفل یکشبه هم ، دقیقا منظور حافظ شعری است که یک شبه سروده و قرار است راهی راه یکساله به هند شود ، و حافظ میگوید واقعا جای شگقتی است که شعری که همین امشب سرودم بی درنگ راهی کشوری دیگر میشود که یکساله راه از ما دورتر است و مشتاق شنیدن و خواندن این شعر من هستند .
آسمان بخشایشگر در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۶ در پاسخ به مهدی مقدم دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۴:
یعنی بدی و ننگ به من که از شاهان مرد، زن یا همون ماده پدید اومد
.. منا.. در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ فرخی یزدی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲:
واقعا غزل با کیفیتی است بالاخص بیت سوم. از حیث مضامین نیز جالب توجه است با این وجود توجه بسیار کمی به این غزل شده، همچون سایر اشعار فرخی.
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۱۵۵:
ما را بهشت نقد، تماشای دلبرست
عمر دوباره سایه بالای دلبرست
صائب تبریزی
باغِ بهشت و سایهٔ طوبی و قصر و حور
با خاکِ کوی دوست برابر نمیکنم
حضرت حافظ
مطلوب از آن اوست که درد طلب ازوست
دلبر در آن دل است که جویای دلبر است
صائب تبریزی
تو نباشی دل ما را ثمری نیست که نیست
منسوب به حافظ
جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است
#خواجو_کرمانی
آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو
آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو
#مولانا
از دلبر ما نشان که دارد
#مولانا
ای مردمان بگویید آرام جان من کو
#انوری
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
دل در پی عشق دلبران است هنوز
#عبید_زاکانی
دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست
#سعدی_جان
مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
#حضرت_حافظ
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
دل قوی دار چو دلبر خواهی
دل خود از دل سستان بستان
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست
این بهشتی است که درعالم امکان من است
#عماد_خراسانی
عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه
#پویا_بیاتی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
#سعدی_جان
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد
#مولانا
به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم
دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟
#صائب_تبریزی
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است
#مولانا
دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار
#شاه_نعمت_الله_ولی
نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
#سعدی_جان
یا دست رفاقت نده و دست نگهدار
یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار
#علیرضا_قنبری
لذت نمانده است در آیندهٔ حیات
از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم
#صائب_تبریزی
چارهها رفت ز دست دل بیچاره من
تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من
#فیض_کاشانی
غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست
#مولانا
از آرزوی روی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو
#فخرالدین_عراقی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
#استاد_شهریار
وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ
گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست
#فروغی_بسطامی
خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست
#سعدی_جان
تو در عالم نمی گنجی ز خوبی
مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟!
#سعدی_جان
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!!
#سعدی_جان
هر چه هستی جان ما قربان توست
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست
#صائب_تبریزی
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند
صورت زیبای تو از همه زیباتر است
فروغی بسطامی
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد
#حضرت_حافظ
به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟!
حضرت حافظ
ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت
سعدی جان
نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را
صائب تبریزی
به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد
صائب تبریزی
تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال
قیصر امین پور
من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی
با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی
فاضل نظری
تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم
#دیالوگ
رویم از همه عالم به روی توست
سعدی جان
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
ابوسعید ابوالخیر
گر بدانی چقدر تشنهٔ دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا
صائب تبریزی
چشم اگر این است و ابرو این و ناز و عشوه این
الوادع ای صبر و تقوا ، الوداع ای عقل و دین
کمال خجندی
گر از غم عشق عار داریم
پس ما به جهان چکار داریم
مولانا
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی
سعدی جان
دست عشق از دامن دل دور باد
می توان آیا به دل دستور داد؟
قیصر امین پور
مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت
حضرت حافظ
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:
جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است
#خواجو_کرمانی
آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو
آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو
#مولانا
یک ساعت عشق صد جهان بیش ارزد
صد جان به فدای عاشقی باد ای جان
مولانا
سلطان منی سلطان منی
و اندر دل و جان ایمان منی
در من بدمی من زنده شوم
یک جان چه بود صد جان منی
نان بیتو مرا زهرست نه نان
هم آب منی هم نان منی
مولانا
از دلبر ما نشان که دارد
#مولانا
تو را در دلبری دستی تمامست
مولانا
ای مردمان بگویید آرام جان من کو
#انوری
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
دل در پی عشق دلبران است هنوز
#عبید_زاکانی
دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست
#سعدی_جان
مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
#حضرت_حافظ
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
دل قوی دار چو دلبر خواهی
دل خود از دل سستان بستان
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست
این بهشتی است که درعالم امکان من است
#عماد_خراسانی
عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه
#پویا_بیاتی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
#سعدی_جان
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد
#مولانا
به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم
دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟
#صائب_تبریزی
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است
#مولانا
دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار
#شاه_نعمت_الله_ولی
نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
#سعدی_جان
یا دست رفاقت نده و دست نگهدار
یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار
#علیرضا_قنبری
لذت نمانده است در آیندهٔ حیات
از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم
#صائب_تبریزی
چارهها رفت ز دست دل بیچاره من
تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من
#فیض_کاشانی
غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست
#مولانا
از آرزوی روی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو
#فخرالدین_عراقی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
#استاد_شهریار
وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ
گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست
#فروغی_بسطامی
خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست
#سعدی_جان
تو در عالم نمی گنجی ز خوبی
مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟!
#سعدی_جان
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!!
#سعدی_جان
هر چه هستی جان ما قربان توست
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست
#صائب_تبریزی
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند
صورت زیبای تو از همه زیباتر است
فروغی بسطامی
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد
#حضرت_حافظ
به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟!
حضرت حافظ
ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت
سعدی جان
نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را
صائب تبریزی
به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد
صائب تبریزی
تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال
قیصر امین پور
من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی
با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی
فاضل نظری
تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم
#دیالوگ
رویم از همه عالم به روی توست
سعدی جان
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
ابوسعید ابوالخیر
گر بدانی چقدر تشنهٔ دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا
صائب تبریزی
چشم اگر این است و ابرو این و ناز و عشوه این
الوادع ای صبر و تقوا ، الوداع ای عقل و دین
کمال خجندی
گر از غم عشق عار داریم
پس ما به جهان چکار داریم
مولانا
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی
سعدی جان
دست عشق از دامن دل دور باد
می توان آیا به دل دستور داد؟
قیصر امین پور
مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت
حضرت حافظ
خیال روی تو در خاطرم در آویزد
چو کودکی که به دامان مادر آویزد
سیمین بهبهانی
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:
جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است
#خواجو_کرمانی
آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو
آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو
#مولانا
از دلبر ما نشان که دارد
#مولانا
ای مردمان بگویید آرام جان من کو
#انوری
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
دل در پی عشق دلبران است هنوز
#عبید_زاکانی
دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست
#سعدی_جان
مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
#حضرت_حافظ
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
دل قوی دار چو دلبر خواهی
دل خود از دل سستان بستان
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست
این بهشتی است که درعالم امکان من است
#عماد_خراسانی
عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه
#پویا_بیاتی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
#سعدی_جان
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد
#مولانا
به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم
دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟
#صائب_تبریزی
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است
#مولانا
دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار
#شاه_نعمت_الله_ولی
نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
#سعدی_جان
یا دست رفاقت نده و دست نگهدار
یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار
#علیرضا_قنبری
لذت نمانده است در آیندهٔ حیات
از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم
#صائب_تبریزی
چارهها رفت ز دست دل بیچاره من
تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من
#فیض_کاشانی
غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست
#مولانا
از آرزوی روی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو
#فخرالدین_عراقی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
#استاد_شهریار
وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ
گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست
#فروغی_بسطامی
خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست
#سعدی_جان
تو در عالم نمی گنجی ز خوبی
مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟!
#سعدی_جان
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!!
#سعدی_جان
هر چه هستی جان ما قربان توست
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست
#صائب_تبریزی
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند
صورت زیبای تو از همه زیباتر است
فروغی بسطامی
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد
#حضرت_حافظ
به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟!
حضرت حافظ
ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت
سعدی جان
نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را
صائب تبریزی
به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد
صائب تبریزی
تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال
قیصر امین پور
من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی
با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی
فاضل نظری
تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم
#دیالوگ
رویم از همه عالم به روی توست
سعدی جان
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
ابوسعید ابوالخیر
گر بدانی چقدر تشنهٔ دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا
صائب تبریزی
چشم اگر این است و ابرو این و ناز و عشوه این
الوادع ای صبر و تقوا ، الوداع ای عقل و دین
کمال خجندی
گر از غم عشق عار داریم
پس ما به جهان چکار داریم
مولانا
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی
سعدی جان
دست عشق از دامن دل دور باد
می توان آیا به دل دستور داد؟
قیصر امین پور
مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت
حضرت حافظ
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۴:
جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است
#خواجو_کرمانی
ما را بهشت نقد، تماشای دلبرست
عمر دوباره سایه بالای دلبرست
صائب تبریزی
باغِ بهشت و سایهٔ طوبی و قصر و حور
با خاکِ کوی دوست برابر نمیکنم
حضرت حافظ
مطلوب از آن اوست که درد طلب ازوست
دلبر در آن دل است که جویای دلبر است
صائب تبریزی
تو را در دلبری دستی تمامست
مولانا
تو نباشی دل ما را ثمری نیست که نیست
منسوب به حافظ
آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو
آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو
#مولانا
از دلبر ما نشان که دارد
#مولانا
ای مردمان بگویید آرام جان من کو
#انوری
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
دل در پی عشق دلبران است هنوز
#عبید_زاکانی
دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست
#سعدی_جان
مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
#حضرت_حافظ
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
دل قوی دار چو دلبر خواهی
دل خود از دل سستان بستان
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست
این بهشتی است که درعالم امکان من است
#عماد_خراسانی
عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه
#پویا_بیاتی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
#سعدی_جان
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد
#مولانا
به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم
دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟
#صائب_تبریزی
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است
#مولانا
دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار
#شاه_نعمت_الله_ولی
نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
#سعدی_جان
یا دست رفاقت نده و دست نگهدار
یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار
#علیرضا_قنبری
لذت نمانده است در آیندهٔ حیات
از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم
#صائب_تبریزی
چارهها رفت ز دست دل بیچاره من
تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من
#فیض_کاشانی
غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست
#مولانا
از آرزوی روی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو
#فخرالدین_عراقی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
#استاد_شهریار
وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ
گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست
#فروغی_بسطامی
خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست
#سعدی_جان
تو در عالم نمی گنجی ز خوبی
مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟!
#سعدی_جان
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!!
#سعدی_جان
هر چه هستی جان ما قربان توست
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست
#صائب_تبریزی
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند
صورت زیبای تو از همه زیباتر است
فروغی بسطامی
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد
#حضرت_حافظ
به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟!
حضرت حافظ
ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت
سعدی جان
نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را
صائب تبریزی
به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد
صائب تبریزی
تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال
قیصر امین پور
من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی
با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی
فاضل نظری
تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم
#دیالوگ
رویم از همه عالم به روی توست
سعدی جان
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
ابوسعید ابوالخیر
گر بدانی چقدر تشنهٔ دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا
صائب تبریزی
چشم اگر این است و ابرو این و ناز و عشوه این
الوادع ای صبر و تقوا ، الوداع ای عقل و دین
کمال خجندی
گر از غم عشق عار داریم
پس ما به جهان چکار داریم
مولانا
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی
سعدی جان
دست عشق از دامن دل دور باد
می توان آیا به دل دستور داد؟
قیصر امین پور
مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت
حضرت حافظ
خیال روی تو در خاطرم در آویزد
چو کودکی که به دامان مادر آویزد
سیمین بهبهانی
یک ساعت عشق صد جهان بیش ارزد
صد جان به فدای عاشقی باد ای جان
مولانا
سلطان منی سلطان منی
و اندر دل و جان ایمان منی
در من بدمی من زنده شوم
یک جان چه بود صد جان منی
نان بیتو مرا زهرست نه نان
هم آب منی هم نان منی
مولانا
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:
جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است
#خواجو_کرمانی
آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو
آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو
#مولانا
از دلبر ما نشان که دارد
#مولانا
ای مردمان بگویید آرام جان من کو
#انوری
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
دل در پی عشق دلبران است هنوز
#عبید_زاکانی
دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست
#سعدی_جان
مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
#حضرت_حافظ
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
دل قوی دار چو دلبر خواهی
دل خود از دل سستان بستان
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست
این بهشتی است که درعالم امکان من است
#عماد_خراسانی
عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه
#پویا_بیاتی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
#سعدی_جان
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد
#مولانا
به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم
دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟
#صائب_تبریزی
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است
#مولانا
دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار
#شاه_نعمت_الله_ولی
نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
#سعدی_جان
یا دست رفاقت نده و دست نگهدار
یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار
#علیرضا_قنبری
لذت نمانده است در آیندهٔ حیات
از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم
#صائب_تبریزی
چارهها رفت ز دست دل بیچاره من
تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من
#فیض_کاشانی
غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست
#مولانا
از آرزوی روی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو
#فخرالدین_عراقی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
#استاد_شهریار
وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ
گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست
#فروغی_بسطامی
خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست
#سعدی_جان
تو در عالم نمی گنجی ز خوبی
مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟!
#سعدی_جان
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!!
#سعدی_جان
هر چه هستی جان ما قربان توست
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست
#صائب_تبریزی
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند
صورت زیبای تو از همه زیباتر است
فروغی بسطامی
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد
#حضرت_حافظ
به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟!
حضرت حافظ
ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت
سعدی جان
نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را
صائب تبریزی
به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد
صائب تبریزی
تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال
قیصر امین پور
من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی
با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی
فاضل نظری
تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم
#دیالوگ
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:
جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است
#خواجو_کرمانی
آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو
آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو
#مولانا
از دلبر ما نشان که دارد
#مولانا
ای مردمان بگویید آرام جان من کو
#انوری
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
دل در پی عشق دلبران است هنوز
#عبید_زاکانی
دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست
#سعدی_جان
مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
#حضرت_حافظ
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
دل قوی دار چو دلبر خواهی
دل خود از دل سستان بستان
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست
این بهشتی است که درعالم امکان من است
#عماد_خراسانی
عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه
#پویا_بیاتی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
#سعدی_جان
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد
#مولانا
به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم
دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟
#صائب_تبریزی
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
#رهی_معیری
پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است
#مولانا
دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار
#شاه_نعمت_الله_ولی
نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
#سعدی_جان
یا دست رفاقت نده و دست نگهدار
یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار
#علیرضا_قنبری
لذت نمانده است در آیندهٔ حیات
از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم
#صائب_تبریزی
چارهها رفت ز دست دل بیچاره من
تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من
#فیض_کاشانی
غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست
#مولانا
از آرزوی روی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو
#فخرالدین_عراقی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
#استاد_شهریار
وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ
گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست
#فروغی_بسطامی
خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست
#سعدی_جان
تو در عالم نمی گنجی ز خوبی
مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟!
#سعدی_جان
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!!
#سعدی_جان
هر چه هستی جان ما قربان توست
#مولانا
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
#مولانا
خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست
#صائب_تبریزی
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند
صورت زیبای تو از همه زیباتر است
فروغی بسطامی
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
#حضرت_حافظ
نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد
#حضرت_حافظ
به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟!
حضرت حافظ
ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت
سعدی جان
نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را
صائب تبریزی
به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد
صائب تبریزی
تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال
قیصر امین پور
من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی
با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی
فاضل نظری
تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم
#دیالوگ
Amir arta Habibi در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۵ در پاسخ به Kosar Mohamadrezaei دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۷:
سلام.زندگی چه کوتاه باشد و چه دراز عاقبت باید مرد
Amir arta Habibi در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۶:
معنی بختور؟
Amir arta Habibi در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۵:
مخاطب شعر چه کسی است؟
Amir arta Habibi در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۴:
بین جنگ آوران و خیاطان چه وجه شبهی می تواند باشد؟
میثم ش در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴ - ملال محبت:
بیت اول باید تصحیح شه.
ابراهیم احمدی در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:
این غزل را اگر فقط غزلِ وصفِ یک زیبارو بخوانیم، نیمی از حافظ را از دست دادهایم. حافظ از همان مصراع نخست، ما را از «صورت» به «معنا» میبرد: «شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد». موی و میان، همه آن چیزهاییاند که چشم میبیند و ذهن میتواند اندازه بگیرد؛ اما «آن» چیزی است که نمیتوان به چنگ واژه و تعریفش آورد. «آن» همان لطیفهای است که وقتی در کسی یا چیزی میدمد، حضورش از صدها صفت آشکارتر میشود؛ چیزی شبیه نوری که دیده نمیشود، اما بهواسطهٔ آن همهچیز دیدنی میشود.
از اینجا به بعد، تمام غزل را میتوان سفرِ سالک از «دیدن» به «شهود» دانست. حور و پری، خورشید، ابرو، چشم و گل، همه صورتهای گوناگون جمالاند؛ اما حافظ دائماً ما را از این صورتها عبور میدهد و به سرچشمهای میرساند که صورتها از آن جان گرفتهاند. محبوبِ حقیقی آن کسی نیست که زیباترین چهره را دارد؛ آن کسی است که با حضور خود، پردهای در درون تو کنار میزند و تو را با بخش فراموششدهٔ وجودت روبهرو میکند.
«چشمهٔ چشمِ مرا ... دریاب» نیز فقط تمنای معشوق نیست؛ چشم در اینجا میتواند چشمهٔ ادراک باشد. اشک، آبِ روانی است که از برخورد جان با حقیقت جاری میشود. دلِ خشک، هنوز در حصار خویش است؛ اما وقتی عشق میرسد، آن حصار ترک میخورد و آب از جایی پنهان در وجود انسان سر برمیآورد.
و آنگاه حافظ به راز معرفت میرسد: «در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز». این شاید بنیاد فلسفی غزل باشد: حقیقت یکی است، اما دریافتهای ما از آن بیشمار است. هرکس با ظرف وجود خود به حقیقت میرسد؛ بنابراین هر مدعی که پندارد راز را یکسره در اختیار دارد، هنوز اسیر همان «من»ی است که باید از آن عبور کند.
به همین دلیل حافظ در برابر «مدعی» از «خراباتنشینان» سخن میگوید. خرابات، ویرانیِ خانهٔ نفس است؛ جایی که انسان از ادعای عارفبودن، دانابودن و صاحبکرامتبودن نیز دست میکشد. آنکس که واقعاً چیزی دیده است، کمتر لاف میزند؛ زیرا میداند هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک شوی، عظمتِ نادانستنیها بیشتر آشکار میشود.
«مرغ زیرک» نیز در چمنِ بهاری خانه نمیکند، زیرا میداند هر بهاری خزانی در پی دارد. همه چیزِ این جهان رفتنی است: زیبایی، جوانی، قدرت، شهرت، حتی احوال روحانی. تنها چیزی که ارزش ماندن دارد، آن «عشق»ی است که انسان را از وابستگی به صورتها میرهاند و به حقیقتِ پشتِ صورتها میرساند.
و شاید شاهبیتِ پنهان این غزل این باشد: عشق را نمیتوان با زبان اثبات کرد؛ باید به نشانههایش در جان نگاه کرد. اگر سخنی بر دل نشست، اگر نگاهی انسان را از خود بیرون آورد، اگر حضوری او را از غرور خویش تهی کرد، شاید «آن» در آنجا طلوع کرده باشد.
حافظ در پایان به مدعی میگوید: «کِلکِ ما نیز زبانی و بیانی دارد». گویی میخواهد بگوید حقیقت را میتوان گفت، اما نمیتوان در گفتن محدودش کرد. شعر فقط انگشت است، نه ماه؛ و «آن» همان ماهی است که هرچه بیشتر از آن سخن بگویی، بیشتر میفهمی که حقیقتِ آن، در سکوتِ شهود است، نه در هیاهوی توضیح.
Amir arta Habibi در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۱:
خواجه ابوالقاسم کیست؟
Amir arta Habibi در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۹:
خواهشا معنی های هوش مصنوعی رو کلا حذف کنید. دقت می کنم اکثر ابیات را اشتباه معنی کرده است. معنی بیت اول خصوصا مصراع دوم کاملا اشتباه است
هومن هارون در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷: