سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳:
بیدل دهلوی » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۹۳
چه امکان است فردا عَرضِ شوخی، ناتوانش را
مگر حیرت شفیعِ جرأت اندیشد، بیانَش رابهارِ عافیت، عمریست کز ما دور میتازد
به گردِش آورم رنگی، که گردانم عنانَش رامشُو ایمن ز تزویرِ قدِ خَمگشتهٔ زاهد
که پیش از تیر، در پرواز میبینم کمانَش رامدارایِ حسود، از کینهجوییها بتَر باشد
خطر در آبِ تیغ، از قعر کم نبوَد کَرانَش راز مهمانخانهٔ گردون، چه جویی نعمتِ سیری؟
که نقشِ کاسهای جز تنگچشمی نیست، خوانَش راجهان بر دستگاهِ خویش مینازد، از این غافل
که چشمِ بسته زیرِ بال دارد، آسمانَش رادرشتی آنقدَر در باغِ امکان، آبرو دارد
که جایِ مغز، پروردهست خرما استخوانَش رازند گر شمع با حسنِ تو، لافِ گرم بازاری
به آهی میتوانم قفل بر دَر زد، دکانَش راکجا یابد سرِ ما ناکسان، بارِ سجودِ او
مگر بر جِبهه بنویسیم، نامِ آستانَش رانهان از دیدهها، تصویرِ عاشق گریهای دارد
مبادا رنگ گیرد، دامنِ اشکِ روانَش رابهاین فطرت، که در فکرِ سراغِ خود گم ام، بیدل
چهخواهم گفت، اگر حیرت ز من پرسد نشانَش را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴
جوشِ زخمَم داد سَر، در صبحِ محشر تیغ را
کرد خونِ گرمِ من بالِ سمندر تیغ رااز گزیدنهایِ رشکِ ابرویِ چینپرورَت
بر زبان پیدا ست دندانهایِ جوهر، تیغ رابسمِلِ ناز تو، چون مشقِ تپیدن میکند
میکَشد چون مدِّ بسمالله بر سَر، تیغ راجمع با زینت نگردد جوهرِ مردانگی
از بُرِش عاری بوَد گر سازی از زر، تیغ رازینتِ هر کَس، به قدرِ اقتضایِ وضعِ او ست
قبضه داند بر سرِ خود بِه ز افسر، تیغ راسرخوشِ تسلیم، از تهدیدِ دوران ایمن است
کَس نراند بر سرِ بسمِل، مکرّر تیغ رادر هجومِ عاجزی، آفت گوارا میشود
میشمارد مرغِ بیپرواز، شهپر تیغ راکوهِ اندوه ایم، از سنگینیِ پایِ طلب
نالهٔ خوابیده میدانیم، بر سَر تیغ راطبعِ سرکِش، تا کجا تقلیدِ همواری کند؟
سخت دشوار است دادن آبِ گوهر، تیغ رااز هنر، آیینهٔ مقدارِ هر کَس روشن است
رشتهٔ شمع است بیدل، موجِ جوهر، تیغ را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵
گر، دمی، بوسِ کَفَت گردد میسَّر تیغ را
تا ابد رگهایِ گل بالد ز جوهر، تیغ رااز کدورت برنمیآید مِزاجِ کینهجو
بیشتر دارد همین زنگار در بَر، تیغ راایکه داری، سیرِ گلزارِ شهادت در خیال
بایدَت از شوق زد چون سبزه بر سَر، تیغ راعیش خواهی صیدِ آفت شُو، که مانندِ هلال
چرخ ابرو میکند بر چشمِ ساغر، تیغ راپردهٔ نیرنگِ توفان بود شوقِ بسمِلَم
خونم آخِر کرد بازویِ شناور، تیغ راتا مگر یکباره گردد قطع، راهِ هستیام
چون دمِ مقراض میخواهم دُو پیکر، تیغ راموجِ توفان میزند، جویِ به دریا متَّصِل
جوهرِ دیگر بوَد در دستِ حیدر، تیغ راهرکه را دل از غبارِ کینهجوییها تهیست
میکَشد همچون نِیام آسوده در بَر، تیغ رادل به امّیدِ تلافی میتپد، امّا کجا ست؟
آنقدَر زخمی که خوابانَد به بستر، تیغ رابیدل، از هر مصرعَم موجِ نزاکت میچکد
کردهام رنگین به خونِ صیدِ لاغر، تیغ را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶
سادگی، باغیست طبعِ عافیتآهنگ را
وقفِ طاووسانِ رَعنا کن، گُلِ نیرنگ رادل چو خون گردد، بهارِ تازه رویی صیدِ تو ست
موجِ صهبا، دامِ پرواز است مرغِ رنگ راطبعِ ظالم را، قوی سرمایه سازد دستگاه
سختی افزونتر کند الماس گشتن، سنگ رااز کواکب، چشم نتوان داشت فیضِ تربیت
ناتوانبینیست لازم، دیدههایِ تنگ رامانعِ جولانِ شوقَم، پایِ خوابآلود نیست
تار نتواند دهد افسردگی، آهنگ راخارِ شوق، از پایِ مجنونِ غمَت نتوان کشید
شیر کِی خواهد جدا بیند ز ناخن، چنگ رابا نسیمِ خندهٔ گل، غنچه از خود میرود
دل، صدا باشد شکستِ شیشههایِ رنگ رامیکند دل را غبارِ درد، تعلیمِ خروش
طوطیِ مینایِ ما، آیینه داند سنگ راگر نداری طاقت، از اظهارِ دعوی شرم دار
شوخیِ رفتار، رسواییست پایِ لنگ رازندگی در بند و قیدِ رسمِ عادت، مُردن است
دست، دستِ تو ست، بشکن این طلسمِ ننگ رازآمد و رفتِ نفَس، آیینهٔ دل تیره شد
موجِ صیقل آبیاری کرد بیدل، زنگ را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷
عشق هر جا شویَد از دلها، غبارِ رنگ را
ریگِ زیرِ آب، خندانَد شرارِ سنگ راگر دلِ ما، یک جرَس آهنگِ بیتابی کند
گَردِ چندین کاروان سازَد، شکستِ رنگ راشوخیِ مضراب مطرب، گر به این کیفیّت است
کاسهٔ تنبور، مستی میدهد آهنگ رامیشود دندانِ ظلم، از کُند گشتن تیزتر
ارّه بیدندانه چون گردد، ببُرَّد سنگ رادر حباب و موجِ این دریا، تفاوت بیش نیست
اندکی باد است در سَر، صاحبِ اورنگ رایک شرر رنگِ وفا، از هیچ دل روشن نشد
شمع، خاموشیست این غمخانههایِ تنگ راوهم میبالد در اینجا، عقلکو؟، فطرتکدام؟
مزرعِ ما، بیشتر سرسبز دارد بنگ رابرقِ وحشت کاروانِ بینشانی منزل ام
در نخستین گام، میسوزَم ره و فرسنگ راعاقبت از ضعفِ پیری، نالهٔ ما اشک شد
سرنگونی، بر زمین زد نغمهٔ این چنگ راسِیرِ باغ خودنماییها، اگر منظور نیست
سبزهٔ بام و دَرِ آیینه میدان، زنگ راگوهرَم نشناخت بیدل، قدرِ دریا مشرَبی
کارها با خود فُتاد آخِر، منِ دلتنگ را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸
گر کنم با این سَرِ پُرشور بالین، سنگ را
از شَرر پرواز خواهد گشت تمکین، سنگ رامن به دردِ نارساییها، چهسان دزدَم نفَس؟
میکند بیدست و پایی ناله تلقین، سنگ رااز جسد، رنگِ گدازِ دل توان دید آشکار
گر شود دامن به خونِ لعل رنگین، سنگ راچون صدا هر کَس به رنگی میروَد زین کوهسار
آتشَم فهمید آخِر خانهٔ زین، سنگ رااز شکستِ ما، صدایِ شِکوه نتوان یافتن
شیشه اینجا میگشاید لب به تحسین، سنگ رادیدهٔ بیدار را، خوابِ گِران زیبنده نیست
ای شرر تا چند خواهی کرد بالین؟، سنگ راسازِ این کُهسار، غیر از ناله آهنگی نداشت
آرمیدن اینقدَرها کرد سنگین، سنگ راصافیِ دل مفتِ عیش است، از حسد پرهیز کن
هوش اگر جامَت دهد، بر شیشه مگزین سنگ رافیضِ سُودامشرَبان، از بس که عام افتاده است
خونِ مجنون میکند دامانِ گلچین، سنگ راظالم از سازِ حسد، بی دستگاهِ عیش نیست
از شرر دایم چراغان در دل است، این سنگ راتا نفَس دارد تردّد، جسم را سرگشتگیست
تا نیاساید فلاخَن، نیست تسکین سنگ راگر همه بر خاک پیچد عشق، حسن آرد برون
کوششِ فرهاد، آخِر کرد شیرین سنگ راعافیتها نیست، غیر از پردهٔ سازِ شکَست
شیشه میبیند نگاهِ عاقبتبین، سنگ راخوابِ غفلت میشود پا در رکاب، از موجِ اشک
در میانِ آب، بیدل نیست تمکین سنگ را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹
اگر حیرت به این رنگ است، دست و تیغِ قاتل را
رگِ یاقوت میگردد روانی، خونِ بسمِل رابه این توفان، ندانم در تمنّایِ که میگریم؟
که سیلِ اشکِ من در قعرِ دریا راند، ساحل رامپُرس از شوخیِ نشو و نمایِ تخمِ حرمانَم
شراری داشتم، پیش از دمیدن سوخت حاصل راخیالِ جذبهٔ افتادگانِ دستِ سودایَت
به رنگِ جاده دارد در کمندِ عَجز، منزل راز کُلفَت گر دلَت شد غنچه، گلزارَش تصوّرکن
که خرسندی، به آسانی رسانَد کارِ مشکل رالبِ اهلِ زبان، نتوان به مُهرِ خامُشی بستن
قلم از سُرمه خوردن، کم نسازد نالهٔ دل راعبارت محرَمی، بیحاصل از معنی نمیباشد
به لیلی چشم واکن، گر توانی دید محمل رادرآن محفل، کهحاجت میشود مضرابِ بیتابی
نواها در شکستِ رنگِ استغنا ست، سائل راکفِ خونیکه دارم، تا چکیدن خاک میگردد
چهسان گیرم به این بیمایگی، دامانِ قاتل رابساطِ نیستی گرم است، کو شمع و چه پروانه؟
کفِ خاکستری در خود فرو بردهست، محفل رابه بیآرامی است آسایشِ ذوقّ طلب، بیدل
خوشآن رهرُو، که خارِ پایِ خود فهمید منزل را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰
به تَردستی بزن ساقی، غنیمتدار قُلقُل را
مبادا خشکی افشارد، گلویِ شیشهٔ مُل راز دلها تا جنون جوشد، نگاهی را پَرافشانکن
جهان تا گَردِ دل گیرد، پریشان ساز کاکُل راچه سان رازَت نگه دارم؟ کهاین سررشتهٔ غیرت
چو بالیدن به رویِ عقده میآرد، تأمّل راسرشک از دیده بیرون ریختم، مینا بهجوش آمد
چکیدنهایِ این خُم، آبیاریکرد قُلقُل رادر این محفل، که جوشد گَردِ تشویش از تماشایَش
به خوابِ امن میباشد نگه، چشمِ تغافُل راز بحثِ شورشِ دریا، نبازد رنگ تمکینَت
چو گوهر، گر بفهمی معنیِ درسِ تأمّل رادچارِ هر که شد آیینه، رنگِ جلوهاش گیرد
صفایِ دل، برون از خویش نپسندد تقابُل راجنونِ ناتوانان را، خموشی میدهد شهرت
به غیر از بو، صدایی نیست زنجیرِ رگِ گُل رانیاز و ناز باهم بس که یک رنگ اند در گلشن
ز بویِ غنچه، نتوان فرقکرد آوازِ بلبل رابه مِی، رفعِ کَجی مشکل بوَد از طبعِ کج طینت
به زورِ سیل، نتوان راست کردن قامتِ پُل راشکنجِ جسم و عَرضِ دستگاه، ای بیخبر شرمی!
غبار انگیز از این خاک و تماشا کن تجمّل رافسُردن گر همه گوهر بوَد، بیآبرو باشد
بکن جهد آن قدَر، کز خاک برداری توکُّل رابه پستی نیز معراجی ست، گر آزادهای بیدل
صدایِ آب شُو، سازِ ترّقی کن تنزُّل را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵
خیالِ قُرب غِفلت، دوری از اُنس است محرَم را
تبسّمهایگندم، چینِ دامن گشت آدَم راحوادث، کج سرشتان را نبخشد وضعِ همواری
بوَد مشکل کشاکش از کمان بیرون بَرد، خَم راز جرأت قطع کن، گر مردِ میدانگاهِ تسلیمی
که تیغ اینجا برشها میشمارد، ریزِش دَم راسراغ از هر چه گیری، بینشانی جلوهها دارد
غبارِ وحشتی، از بالِ عنقا گیر عالم راز تحریکِ مژه، بر پردههایِ دیده میلرزم
کهنوکِ خامه، از هم میشکافد صفحهٔ نَم رااگر از گَردِ راهَت، چشمِ آهو سُرمه بردارد
تحیّر، همچو تارِ شمع سوزد جوهرِ رَم رادر این محفل ندارد عافیت، وضعِ ملایم هم
اگر بستر و گر بالین، همان زخم است مرهم رابه چشمِ شوخ، تا کِی عیبجویِ یکدگر بودن؟
مژه برهم زنید و بشکنید آیینهٔ هم رادر این گلشن، نقابی نیست غیر از شرمِ پیدایی
به عریانی، همان جوشِ عرَق پوشید شبنم راکجاندیشان ندارند آگهی از راستان، بیدل
ز انگشت است یکسر میلِ کوری، چشمِ خاتم را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶
گر یک نفس آیینه کنی، نقشِ قَدم را
بر خاک نشانی، هوسِ ساغرِ جَم رامعنی نظرانِ سَبَقِ هستیِ موهوم
بیرونِ شَقِ خامه، ندیدند رقَم رابیهوده در اندیشهٔ هستی نگدازی
تا گِل نکنی، راهِ صفا خیزِ عدم راآشفتگی، آیینهٔ تجریدِ جنون کن
پرچم، گُلِ شهرت اثریها ست علَم رابر نقدِ بزرگانِ جهان، چشم ندوزی
کاین طایفه، درکیسه شمردَند درَم راآن را که نفَس، مایهٔ جمعیّتِ روزیست
چون مار نباید همه پا کرد، شکم راتا چاشنیِ فقر، فراموش نگردد
از مایدهٔ خلق، گزیدیم قَسم راآنجا که بهتحریر رسد، صفحهٔ حُسنَت
از نیزهٔ خورشید تراشند، قلم راتشریفِ ادب سنجیِ تعظیمِ نگاهَت
بر پیکرِ ابرویِ بتان دوخته، خَم رابی پا و سر از بسکه دویدیم به راهَت
در آبله چون اشک شکستیم، قَدم راتا خجلتِ عصیان شود، اظهارِ ندامَت
جایِ مژه بر دیده نَهم، دامنِ نَم رابیدل، چه اثر واکَشد از درد برهمن؟
نیشی نگشودهست رگِ سنگِ صنم را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۰۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰
کِی بوَد سیری ز ناز؟ آن نرگسِ خودکام را
باده پیمایی، گرانی نیست طبعِ جام رامن هلاکِ طرزِ اخلاق ام، چه خشم و کو عتاب
بویِ گل آیینهدار است از لبَت، دشنام راضبطِ آدابِ وفا، گر یک تپِش رخصت دهد
چون پَرِ طاووس، در پرواز گیرم دام راکامیاب از لعلِ او گشتیم، بیاظهارِ شوق
از کریمان نیست، منّت بردنِ اِبرام رادل ز عشقَت غرقِ خون شد، نشئهها بالَد به خویش
احتیاجِ باده نبوَد، رندِ خونآشام رانیست بیافشایِ رازِ عاشقان، پروازِ رنگ
بال و پَر باید شکست، این طایرِ پیغام راپیشِ چشمَت، جز شکستِ خود نمییابد امان
گر زِرِه جوهر شود بر استخوان، بادام رااز کشاکشهایِ موجِ بحر، ماهی ایمن است
ز انقلابِ غم چه پروا؟ مردمِ ناکام راایخسیس از سازِ شهرت هم، نوایَت پست ماند
از نگینِ کَنده، خوش در گور کردی نام رازرد رویَت میکند زنگارِ جهل، از انفعال
اندکی زین راه برگرد و شفق کُن شام راعمر تا باقیست، وحشت گَردِ پیشاهنگِ ما ست
آبله ننشاند از پا، گردشِ ایّام راخاکِ هستی یک قلم، در دامنِ بادِ فنا ست
من ز رویِ خانه مییابم، هوایِ بام راچون سپندَم، آرزو حسرت کمینِِ آتش است
تا به دوشِ ناله بندم، محملِ آرام رابسکه مخمورِ گرفتاریست بیدل، صیدِ من
جوشِ ساغر میشمارد، حلقههایِ دام را
استاد.میراحمدی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:
مصراع اول را بر اساس طرح شارحان ناشی شرح میدهم:
روزی حافظ برای دیدن روی مبارک شاه شجاع به کاخ میرود و میبیند همه پرده های کاخ را کنده اند و داده اند رختشویخانه سلطنتی تا بشورد!
ناگهان شاه شجاع وارد میشود و درین لحظه طوطی طبع شاعر از عشق جمال بی مثال شاه شجاع شکرخاییدن آغاز میکند و چنین میسراید:
«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه»
و ادامه ماجرا
«شادی همه لطیفه گویان صلوات»
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷
نباشد بی عصا امدادِ طاقت، پیکرِ خَم را
مدارِ کار فرمایی، بر انگشت است خاتم رابه ارباب تلوّن، صافدل کِی مختلط گردد؟
به رنگِ لاله و گل، امتزاجی نیست شبنم راکرَم در کِشتِ استغنا، پَرِ کاهی نمیارزد
گدا گر نیستی، تا چند گیری نامِ حاتم را؟به تقلید، آشنایِ نشئهٔ تحقیق نتوان شد
چه امکان است سازِ دلربایی، زلفِ پرچم راز وصلِ مدّعا، سعیِ طلب مأیوس میگردد
به بیکاری نشانَد التیامِ زخم، مرهم رابه پاسِ عصمت اند از بس هواخواهانِ رنگِ گل
چو بو از حجرههایِ غنچه، میرانند شبنم رانمایان است حالِ رفتِگان از خاکِ این وادی
ز نقشِ پا توان کردن، سراغِ ساغرِ جم راهجومِ پیچ و تابی، زین گلِستان دسته میبندم
به دامن جایِ گل، چون زلفِ خوبان چیدهام خَم رانشاطِ زندگی خواهی، نمِ چشمی مهیّا کن
همین اشک است، اگر هست آبیاری نخلِ ماتم راگر از زنّار وارستیم، فکرِ سُبحه پیش آمد
نفَس مصروفِ چندین ریشه دارد، تخمِ آدم راشرارِ وحشیام، امّا در این حیرتسرا بیدل
ز نومیدی به دوشِ سنگ دارم، محملِ رَم را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸
بویِ وصلَت، گر ببالانَد دلِ ناکام را
صحنِ اینکاشانه، زیرِ سایه گیرد بام راطایرِ آزادِ ما، گر بالِ وحشت وا کُند
گِردباد آیینه سازد، حلقههایِ دام رادیدنِ هِنگامهٔ هستی، شنیدن بیش نیست
وهمِ ما تا کِی وصال اندیشد؟ این پیغام رامُنعِم از نقشِ نگین، جویِ خیالی میکَند
مفت حسرتها، اگر سیراب سازد نام راساقیا امشب چو موجِ مِی، پریشان دفتر ایم
رشتهٔ شیرازه ی ما ساز، خطِّ جام راپختگی خواهی، به دردِ بینوایی صبر کن
آسمان، سرسبز دارد میوههایِ خام راتیرهبختی نیز، مفتِ اعتبارِ زندگیست
شمع، صبحِ عالم اقبال داند شام راموجِ دریا را به ساحل، همنشینی تهمت است
بیقراران، نذرِ منزل کردهاند آرام راشعلهٔ ما، دور گَردِ الفتِ خاکستر است
دوشِ وحشت، برنتابد جامهٔ اِحرام راشوق میبالد، به قدرِ رَم نگاهیهایِ حُسن
ورنه دامِ دلبری کو، آهوانِ رام رادر چمن هم، از گزندِ چشمِ بد ایمن مباش
پرده زنبوریست آنجا، دیده ی بادام راچون خطِ پرگار بیدل، منزلِ ما جاده است
جستجوهایِ هوس، آغاز کرد انجام را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹
در طلب تا چند ریزی؟ آبرویِ کام را
یک سَبَق، شاگردِ استغنا کن این ابرام راداغ بودن در خمارِ مطلبِ نایاب، چند؟
پخته نتوانکرد زآتش، آرزویِ خام رامگذر از موقعشناسی، ورنه در عَرضِ نیاز
بیش از آروغ است نفرت، آهِ بیهنگام رامیخرامد پیش پیشِ دل، تپِشهایِ نفَس
وحشت از نخجیر هم ، بیش است اینجا دام رامانعِ سِیرِ سبکرُو، پایِ خوابآلوده نیست
بالِ پرواز ست زندانِ نگینها، نام رادوریِ مقصد، به قدرِ دستگاهِ جستجو ست
قطع کن، وهم و خیالِ قاصد و پیغام راحسنِ مطلق داشتم، خودبینیام آیینه کرد
اینقدَرها هم، اثر میبوده است اوهام راچون غبارِ شیشهٔ ساعت، تسلّی دشمن ایم
از مِزاجِ خاکِ ما هم، بُردهاند آرام رازندگی، تا کِی هلاکِ کعبه و دیرَت کند
بِه که از دوش افکنی، این جامهٔ اِحرام رااز تغافل تا نگاهِ چشمِ خوبان، فرق نیست
نشئه یکرنگ است اینجا، دُرد و صافِ جام راحلقهٔ آن زلف، رونق از غبارِ دل گرفت
دودِ آهِ صید باشد سرمه، چشمِ دام راکِی رود فکرِ مضرّت، از مِزاجِ اهلِ کین؟
مار نتواند جدا از زهر دیدن، کام راعَرضِ مطلب دیگر و اظهارِ صنعت، دیگر است
بیدل از آیینه نتوان ساخت، وضعِ جام را
شریف شیرزاد در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۴۰ دربارهٔ امامی هروی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵ - در مدح جمال الدین محمد یحیی:
تصحیح عصمت خوئینی را ببینید.
امیر رحیمی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۵:
نرم افزار بله
کانال «کلیله»
خوانش صحیح متن با معنای عبارات
Fateme Zandi در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۹ - دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استادارجمند جناب کریم زمانی
تمثیل
پیرمردی می خواهد خُرده طلاهای خود را وزن کند . نزدِ زرگری می رود و از او ترازو می خواهد . زرگر می گوید : غربال ندارم . پیرمرد به تصوّرِ اینکه وی را مورد تمسخر قرار داده ترشرویی می کند و باز ترازو می طلبد . و زرگر این بار می گوید : جارو ندارم . و نهایتاََ زرگر برای او توضیح می دهد که نه قصد استهزاء دارم و نه کر و ناشنوا هستم . بلکه می دانم تو با این کلانسالی و لرزش دست هر گاه بخواهی خُرده طلای خود را وزن کنی . بیمِ آن رود که دستان لرزانت خُرده های طلا را بر زمین ریزد و برای پیدا کردن آن هم به جارو نیاز داری و هم به غربال که خاکِ زمین را ببیزی و خُرده طلاهایت را به دست آری . در این حکایت ، زرگر مظهر عارفان راستین است که به اقتضای اسمِ ظاهر و باطن ، از صورت هر چیز باطنِ آن را درمی یابند . و آن پیرمرد ، کنایه از آدمیان معمولی و سطحی نگر است که متوجه ایما و اشاره کلماتِ بزرگان نمی شوند .
بیت 1624
آن یکی آمد به پیشِ زرگری / که ترازو دِه که بر سنجم زری
کسی به نزدیکِ زرگری آمد و به او گفت : به من ترازویی بده تا طلایی را وزن کنم .
بیت 1625
گفت : خواجه رَو ، مرا غلبیر نیست / گفت : میزان دِه ، بر این تَسخُر مَایست
زرگر گفت : برو من غربال ندارم . پیرمردی که دنبالِ ترازو بود گفت : ای زرگر ، من که از تو غربال نخواستم . ترازو بده و مرا مسخره نکن . [ غلبیر = غربال ]
بیت 1626
گفت : جارویی ندارم در دکان / گفت : بس بس این مَضاحک را بمان
زرگر این دفعه به آن پیرمرد گفت : من در دکانم هیچ جارویی ندارم ، پیرمرد گفت : ای زرگر ، دیگر شوخی و مسخره بازی بس است . [ بمان = توقف کن ]
بیت 1627
من ترازویی که می خواهم بده / خویشتن را کر مکن ، هر سو مَجِه
ترازویی که می خواهم به من بده و خود را به ناشنوایی نزن و از این شاخ به آن شاخ نپر .
بیت 1628
گفت : بشنیدم سخن ، کر نیستم / تا نپنداری که بی معنیستم
زرگر گفت : من حرفِ تو را شنیدم و ناشنوا هم نیستم . مبادا خیال کنی که من شخصیتی بی معنی و هزل دارم . [ یا مبادا خیال کنی که حرف های بیهوده می زنم ]
بیت 1629
این شنیدم ، لیک پیری مرتعش / دست لرزان ، جسمِ تو نامُنتَعِش
حرفت را شنیدم ، ولی تو پیری لرزان هستی ، دست هایت می لرزد و اندامی ناتوان دارد . [ مُنتَعش = آن که پس از افتادن برمی خیزد / نامُنتَعش = در اینجا سست و نااستوار آمده است ]
بیت 1630
و آن زرِ تو هم قُراضۀ خُردو مُرد / دست لرزد ، پس بریزد زرِ خُرد
و تازه طلایی هم که می خواهی وزن کنی ، خُرد و ریز است . وقتی که بخواهی آن را وزن کنی ، دستت می لرزد و خُرده های طلا روی زمین پخش می شود .
بیت 1631
پس بگویی : خواجه جارویی بیار / تا بجویم زرِ خود را در غبار
سپس به من خواهی گفت : ای زرگر ، یک جارو بیاور تا خرده های طلاهایم را از میانِ گرد و خاک پیدا کنم .
بیت 1632
چون بروبی ، خاک را جمع آوری / گوییَم : غلبیر خواهم ای جرَی
و چون خاک ها را جارو کنی به من خواهی گفت : ای دلاور مرد و یا ای وکیل و ضامن ، یک غربال می خواهم تا خرده های طایم را از خاک جدا کنم . [ جَری = دلیر و شجاع ، وکیل و ضامن ، در برخی از نسخه ها حَری ( بدون نقطه ) آمده به معنی شایسته و سزاوار ]
بیت 1633
من ز اوّل دیدم آخِر را تمام / جای دیگر رَو از اینجا والسّلام
من همۀ این کارها را از اول پیش بینی می کردم یعنی نتیجه کار را از همان آغاز دریافتم و می دانستم که سرانجامِ کارِ تو به همین کارها که گفتم کشیده خواهد شد . از اینجا به جای دیگر برو . والسّلام
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
محسن در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵:
میتوان جسم و روح انسان را دو جلوهٔ ارزشمند دید: جسم بستری برای تجربه و بهرهمندی از نعمتهای زندگی است و روح نیرویی است که میتواند تاریکیهای درون را با آگاهی روشن کند. وجود انسان هم ظرفیت برکت دارد و هم توان روشنایی؛ مهم این است که قدر جسمش را بداند و روحش را با نور آگاهی بپروراند.
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱: