گنجور

حاشیه‌ها

سیدرضا موسوی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۴۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷:

به نظر بنده مراد و قصد خیام از این شعر این نبود که بهرام گورخر شکار میکرد بلکه طعنه بود، اینکه ای بهرام که در قصری (مکان پادشاهی) که جمشید (یعنی همان جمهور الان) جام گرفتی ( یعنی جواز پادشاهی دادند) یا ردا پادشاهی را برتن کردن آن هم در جاییکه مکان امنیت و آسایش و بدور از دغلکاری بود (آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت) ولی بهرام که همه عمر گور می‌گرفتی و دست به کشتار مردم بیگناه زدی و جان می‌گرفتی، دیدی که همین گور گرفتن ها (کشتن) عاقبت نصیب خودت هم شد .

 

مهدی مرعشی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۰ در پاسخ به حسین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰:

قافیه شوخی بردار نیست برادر من. ما از این قافیه‌ها استفاده می‌کنیم و متوجه می‌شیم که اسم ماه قبل از بهمن، دِی نبوده و دَی بوده. مَی و کَی و نَی و وَی که از مشاهیرند. با تلفظ تهرانی قرن پانزدهم، کلمات قرن هشتم رو نخونید! و وقتی تلفظ صحیح کلماتی اینقدر بدیهی و معمولی رو بلد نیستید و از قافیه چیزی نمی‌دونید و زبان عربی هم نمی‌دونید، در حد دانسته‌های خودتون ادعا کنید.

 

ک . رودکی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۴۸ دربارهٔ عنصری » اشعار منسوب » شمارهٔ ۱۸:

بسیار جالب

 

کایسا در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۴۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۶ - در سابقه نظم کتاب:

توانی مهر یخ بر زر نهادن

فقاعی را توانی سر گشادن

 

کسی معنی این بیت را می‌داند؟

 

کایسا در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۴۵ در پاسخ به رضا دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۶ - در سابقه نظم کتاب:

توانی مهر یخ بر زر نهادن

فقاعی را توانی سر گشادن

 

کسی معنی این بیت را می‌داند؟

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:

تضمین غزل شماره ۲۱ حضرت حافظ
،،،،،،،،،،،
هر شب از هجر تو در سینه قیامت برخاست
زین شرر از دل و جان راح و سلامت برخاست
ایدل از عشق چه افسانه بنامت برخاست
.................
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست
................‌
روز گار از بد اقبال چو هستی ام خست
جان ما ماهی و بی آب ، تورا اندر شست
هر کجا گر ببری و بِکَشی یا زین دست
.................
که شنیدی که در این بزم، دمی خوش بنشست؟
که نه در آخرِ صحبت به ندامت برخاست
................‌
بخت ما، گردش دوران و حوادث همه بد
مگر این غصه نمایم  بمی نابش سد
کاش میشد که نمائی بد طالع را رد
،،،،،،،،،،،،
شمع اگر زان لبِ خندان به زبان، لافی زد
پیشِ عشاقِ تو شب‌ها به غَرامت برخاست
................‌
آسمان همچو جواهر ز علو جبروت
ماه نور افکن و شب خلوت و در بزم سکوت
چند پیمانه زده زان می همچون یاقوت
،،،،،،،،،،،،
مست بگذشتی و از خلوتیانِ ملکوت
به تماشایِ تو آشوبِ قیامت برخاست
................‌
در وجودت چو نیابند خلایق علت
تا برفتار در آئی بنمائی جلوت
بدرآ ای تو مه چار و ده اندرخلوت
،،،،،،،،،،،،
پیشِ رفتار تو پا برنگرفت از خِجلت
سروِ سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
................‌
رافضا کوش و بدست آر زحکمت قدری
بشد ایام خوش از دست و زمان شد سپری
حاصل عمر چه بودت بجز از چشم تری
،،،،،،،،،،،،،،،،
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کآتش از خرقهٔ سالوس و کرامت برخاست

جاوید مدرس  رافض

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۴ در پاسخ به خسرو ياوري دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:

تضمین غزل شماره ۲۱ حضرت حافظ
،،،،،،،،،،،
هر شب از هجر تو در سینه قیامت برخاست
زین شرر از دل و جان راح و سلامت برخاست
ایدل از عشق چه افسانه بنامت برخاست
.................
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست
................‌
روز گار از بد اقبال چو هستی ام خست
جان ما ماهی و بی آب ، تورا اندر شست
هر کجا گر ببری و بِکَشی یا زین دست
.................
که شنیدی که در این بزم، دمی خوش بنشست؟
که نه در آخرِ صحبت به ندامت برخاست
................‌
بخت ما، گردش دوران و حوادث همه بد
مگر این غصه نمایم  بمی نابش سد
کاش میشد که نمائی بد طالع را رد
،،،،،،،،،،،،
شمع اگر زان لبِ خندان به زبان، لافی زد
پیشِ عشاقِ تو شب‌ها به غَرامت برخاست
................‌
آسمان همچو جواهر ز علو جبروت
ماه نور افکن و شب خلوت و در بزم سکوت
چند پیمانه زده زان می همچون یاقوت
،،،،،،،،،،،،
مست بگذشتی و از خلوتیانِ ملکوت
به تماشایِ تو آشوبِ قیامت برخاست
................‌
در وجودت چو نیابند خلایق علت
تا برفتار در آئی بنمائی جلوت
بدرآ ای تو مه چار و ده اندرخلوت
،،،،،،،،،،،،
پیشِ رفتار تو پا برنگرفت از خِجلت
سروِ سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
................‌
رافضا کوش و بدست آر زحکمت قدری
بشد ایام خوش از دست و زمان شد سپری
حاصل عمر چه بودت بجز از چشم تری
،،،،،،،،،،،،،،،،
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کآتش از خرقهٔ سالوس و کرامت برخاست

جاوید مدرس 

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۵۱ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲۴:

در مجلسِ میخواران ، صوفی چُو مقیم اَستی،

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۴۹ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲۴:

تا مستیِ عشقت هست ، مستِ مِیِ انگوری،

 

محمود رزاقی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۳۴ در پاسخ به رویا دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲ - (مناجات اول) در سیاست و قهر یزدان:

زمین مادر تمام موجودات و هر چه در آن می‌روید و می‌سیزد است. البته مادر باردار است و پدر کسی نیست جز کیهان، همانطور که پدر و مادر، ما را آفریدند. و فقط از کرامت پروردگار این پیوستگی وجود دارد.

 

محمود رزاقی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۲۵ در پاسخ به محسن دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲ - (مناجات اول) در سیاست و قهر یزدان:

تمام کیهان داراری خم است، هیچ خط راستی در امتداد راست نخواهد ماند. و اگر خدایی غیر دادار بود چطور تمام کهکشان ها خمند. پس او بود که جان را در بدن نشاند. در این شعر تمام معانی دنیا و آفرینش آمده.

 

 

جهن یزداد در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۴ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۱۶ - اندر صفت جنگ موبد و ویرو:

هم آن شیپور بر صد راه نالان

به سان بلبل اندر آپسالان



آپسال = بهار و آپسالان =بهاران است  ابسال یعنی اغاز سال خود بهار نیز نیز نخست بسار بود چنان که سال نیز سارد  بود
در مینوگ خرد میگوید


 پد هیچ نیکی گیتیگ گستاخ مباش

چه نیکی گیتیگ ایدون هماناگ چیون ابری پد« ابسالان روز»  آید کی  پد ایچ کوه اباز نپاید.

 همچنین ابونواس شاعر ایرانی عرب در سروده هایش میگوید
 بحق  المهرجان  و نوکروز
و فرخروز ابسال الکبیسی
-
سوگند به مهرجان و نوروز و فرخ روز ابسال
و ابسال الوهار
و خرّه ایرانشار

به ابسال بهار و فر ایرانشهر

--

در ختنی  نیز بهار را   پساله  و در پشتو  پسرلَی پسالَی  گویند


 

Soroosh Rf در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۵ در پاسخ به حمیدرضا دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰:

واقعیت این است که واقعا خیام بسیار دیدگاهش در اواخر عمر تغییر میکند آثار منثور او بسیار با آثار منظوم متفاوت است و فلسفه مثور به گونه ایست که میگویی واقعا این نثر نویسنده اش همان نظم است؟؟ نمی‌دونیم دقیقا چه چیزی باعث اون آثار شده که ب احتمال زیاد میشه به ترس از جان و ملحد خواندش اشاره کرد در کل هر چه باشد خیام نه آن است و نه این و فلسفه نهیلیستی و وجودی خیام را باید زیست

 

جهن یزداد در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۵ در پاسخ به نورا دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۱۶ - اندر صفت جنگ موبد و ویرو:

خنگ سپید است  گوید بسی اسب سیاه و مرد جوان که از بس گرد برانان نشسته بود گویی اسب  سپید و مرد پیر شده

 

جهن یزداد در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۳ در پاسخ به فرآیند دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۱۶ - اندر صفت جنگ موبد و ویرو:

فرزانه برابر است با  پردانا

 

جهن یزداد در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۲ در پاسخ به شهبال دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۱۶ - اندر صفت جنگ موبد و ویرو:

گاودم گرز است  میگوید شیپور از سویی و گرز هم از سویی نوا میپرداختند  و گرز  کوچک را برای کوبیدن کوس و دهل نیز بکار میبردند  شاید   گاو دم  را برای  دهل گفته  -گاو دم هنوز در استان فارس هم میگویند گرچه  بجای گاو دم ، دم گاویی میگویند

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۴:

ای گل اَر پرده کِشی از رخ و آواز کنی،

 

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۱۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام شاپور » پادشاهی بهرام شاپور:

گر او این سخن‌ها که اندرگرفت

به پیری سرآرد نباشد شگفت

و همچنین این بیت که ظاهرا با بیت قبلی مرتبط هست.

سپاسگزارم 

 

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۱۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام شاپور » پادشاهی بهرام شاپور:

اگر در سخن موی کافد همی

به تاریکی اندر ببافد همی

آیا کسی است که بتواند کمک کند به فهم این بیت?

 

محسن کوشکی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴:

درود به همه همراهان

بیت پایانی 

حافظ اندیشه آن را مکن ( در آن خیال مباش ) که آن یوسف مه رو باز آید و از کلبه احزان به در آیی ( چنین چیزی نخواهد شد )

 

۱
۲
۳
۴
۵
۵۰۸۶
sunny dark_mode