گنجور

حاشیه‌ها

 

با درود
بسیار گفته شد غزل - برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست - از سلمان ساوجی در مثنوی «جمشید و خورشید» است که عینا در دیوان حافظ آورده شده. با مراجعه به مثنوی متوجه می شویم که در بخش - چاره جوئی مهراب - این غزل آورده شده است..
حالا پرسش اصلی این است که پیش ازاین بخش ، یعنی پیش از بخش چاره جوئی مهراب ، بخش قبلی با عنوان : رفتن مهراب از عقب ملک جمشید و نصیحت کردن او قرار دارد. بخشی که تمام مثنوی است یکدفعه در بخش چاره جوئی مهراب ، تبدیل می شود به غزل.آن هم غزلی عارفانه.( یعنی همین غزل ۳۵/) وقتی هم که این غزل به اتمام می رسد دوباره مثنوی شروع می شود. یعنی اصلا با هیچ منطقی جور در نمیاد که این غزل ارتباطی با داستان داشته باشد.اگر سلمان ساوجی شاعری توانمند بوده که بوده ، اینچنین شعر سرودن از او بعید است.از آنجائیکه خوانندگان ممکنه به کتاب دسترسی نداشته باشند ، بنده پیش و پس از این غزل رو می آورم :
بخش پیشین : رفتن مهراب از عقب ملک جمشید و نصیحت کردن او
همی گردید مهراب از پی جم - بسان جم کزو گم گشت خاتم
غلامان گرد شهر و دشت پویان - همی گشتند یکسر شاه جویان
و …. الی آخر که تماما مثنوی است.
بخش بعدی : چاره جوئی مهراب
برو بکار خود ای واعظ این چه فریاد است - مرا فتاده دل از ره ترا چه افتادست
بکام تا نرساند مرا لبش چون نای - نصیحت همه عالم به گوش من بادست
و…. الی آخر که غزل عارفانه است و به نظر می رسه ربطی به چاره جوئی مهراب نداشته باشه.
سپس بخش بعدی : مثنویه
دمم کم ده که دم آتش فروزد - چو چربی بیند آتش بیش سوزد
بدین دم ترک این سودا نگیرم - رها کن تا در این آتش بمیرم
و الی آخر که باز دوباره مثنوی است
با این اوصاف بعدی به نظر می رسه این غزل دستکم متعلق به این کتاب از سلمان ساوجی باشه.کتابی که سبک شعر سرودن فردوسی وار دارد و یکدفعه در دل کتاب ؛ غزل عارفانه بیاید.از آنجائیکه نسبت دادن این غزل از غزل های حافظ به این بخش از کتاب سلمان ساوجی است ، به نظر نمی رسه که با هیچ نوع نگاهی درست باشد. با سپاس
عباس هوشیار

عباس هوشیار در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۳۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۵


تصحیح: تا چند کنی بر گل مردم خواری.

حسن در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۷۷


تا چند کنی بر دل مردم خواری
در اینجا خیام به کوزه گر اعتراض می‌کند. ولی متاسفانه کار کوزه گر همین است و معشیتش از همین کار میگذرد.

حسن در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۷۷


ببخشید معنی بیت” بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم” چی هست ؟

ملیکا در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ غزل ۳۷۴


عالی بینظیر شاهکار…

هادی در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ شمارهٔ ۳ - من نتایج افکاره فی مرثیه‌اخیه‌الصاحب الاجل الاکرام خواجه عبدالغنی


شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

شرح غزل شماره ۳۸۱: گر چه ما بندگان پادشهیم
معانی لغت غزل (۳۸۱)

صبحگه: صبح گاه، اوقات صبح.

ملک صبحگه: کشور صبح، کنایه از اوقات سحرگاهان تا طلوع خورشید.

گنج در آستین: گنج و پول در آستین داشتن، در گذشته به جای جیب پول را در آستین نگه می داشته اند، کنایه از فضایل و کمالات نهانی.

جام گیتی نما: جام جهان نما، جام جمشید یا کیخسرو که با نگاه در آن ۷ کشور خود را در آن می دید.

هوشیار حضور: مراقب حضور، و در اصطلاح صوفیه: غفلت از خلق و حضور قلبی به حق به وسیله استیلای ذکر حق بر دل.

بحر توحید: دریای توحید، کنایه از اعتقاد عمیق و بی حدّ و پایان به یگانگی خدای یکتا.

شاهد بخت: (اضافه تشبیهی) بخت به معشوق زیبا رو تشبیه شده.

شاهد بخت چون کرشمه کند: هرگاه عروس بخت ناز و غمزه کند.

ماش آیینه رخِ چو مهیم: ما آیینه رخ چو ماهش هستیم، ما به مانند آیینه یی در برابر چهره زیبای او بوده و آیینه دار طلعت اوییم.

افسر: تاج.

کُله: کلاه، کلاه شاهانه که در حکم تاج است.

دیده گه: دیدگاه، جایگاه نگهبانی نگهبان.

روی همت: (اضافه تشبیهی) همت به روی تشبیه شده.

تزویر: دورویی، حیله، ریا.

وام: قرض، دین.

اعتراف: اقرار.

گُوَهیم: گواهیم، شاهدیم.

معانی ابیات غزل (۳۸۱)

(۱) هر چند ما از رعایای پادشاه هستیم ولی از پادشاهان کشور بامدادی و سحرخیزی بشمار می رویم.

(۲) گنج (معرفت) در آستین ما و کیسه ما (از مال دنیا) خالی است. دل ما جام جهان نما است و ما افتاده و خاکساریم.

(۳) ما آگاهانه در حضور دوست مراقب و هوشیارانه نسبت به خالق، حضور قلب داشته و از این بابت از غرور سرمستیم. به سبب حضور قلب به مانند دریای توحید و از لحاظ مست غرور بودن در دریای گناه غرقه ایم.

(۴) هرگاه عروس بخت به جلوه گری درآید در ما که به مانند آینه پیش روی اوییم منعکس می شود.

(۵) ما در تمام شب ها پاسدار و نگهبان تاج و کلاه شاه نیک بخت هستیم.

(۶) به شاه بگو که از دعای شبانگاهی ما غافل مباش آنگاه که تو در خوابی و ما در دیدگاه به پاسداری مشغولیم.

(۷) شاه منصور آگاه است که ما روی اراده و عنایت خود را بر هر سو که بگردانیم …

(۸) با دشمنان چنان کنیم که در خون خود پوشیده شوند و به دوستان لباس فتح و پیروزی بپوشانیم.

(۹) دو رنگی و دو رویی پیش ما نیست ما مانند شیر سرخ و افعی سیاه، یک رنگیم

(۱۰) بگو که قرضی را که به حافظ داری باز پس بدهند و ما شاهد هستیم که به وامداری خود اعتراف کرده یی.

شرح ابیات غزل (۳۸۱)

وزن غزل: فاعلاتن مفاعلن فعلات

بحر غزل: خفیف مسدّس مخبون مقصور

٭

این غزل به سبب ایهامات و کنایات آن می تواند ما را به عمق اندیشه و روحیه و صفات حافظ نزدیک سازد.

دکتر همایونفرخ درباره این غزل عقیده دارند که در زمان شاه منصور به سبب کسر بودجه مبلغ وظیفه ماهیانه ایادی و کارگزاران دستگاه حکومتی به نصف تقلیل داده شده و عده یی از وظیفه بگیران متوسل به حافظ شده تا در رفع این مشکل برآید و حافظ این غزل را سروده و با اشاراتی که در آن منظور داشته نظر شاه را عوض کرده و در نتیجه میزان وظیفه مستمری بگیران نه تنها کسر بلکه اضافه می شود.

مفاد ابیات غزل نیز این نظریه را تأیید می کند و آنچه مهم است این که چرا وظیفه بگیران حافظ را به سرکردگی خود انتخاب و به او متوسل شده اند؟ چرا حافظ با قبول این درخواست چنین شجاعانه و با غرور تمام درخواست را مطرح می کند و چرا و به چه دلیل این درخواست مورد اجابت واقع می شود؟ حال بر فرض که نظریه دکتر همایونفرخ و تجمع و توسل وظیفه بگیران هم وارد نباشد مفاد غزل بهترین دلیل بر این است که حافظ به این اقدام دست یازیده و موفق شده است.

بهتر است نظری به این مفاد ظاهری ابیات و منظور واقعی شاعر بیندازیم تا به خصوصیات اخلاقی شاعر پی ببریم.

حافظ در مطلع غزل با ضمیر (ما) که دلالت بر جماعتی است سخن را شروع می کند و می فرماید ما عارفان و خدمتگزاران دولتی هرچند به ظاهر از رعایای پادشاه به حساب می آییم لیکن هرکدام از ما به سبب اینکه در اوقات سحر با خدای خود راز و نیاز داریم و به او تقرّب می جوییم برای خود پادشاهی هستیم و در واقع حال ما به آن کسی می ماند که نقدینه و کیسه زر معرفت در آستین خود درد اما کیسه ظاهری او از سیم و زر خالی است بنابراین ما در بطن به مانند جام جم جهان بینم و در ظاهر به مانند خاک راه خاکسار. آنگاه در بیت سوم جماعت کارگزاران حکومتی را چنین معرفی کرده می گوید جماعت ما مراقب حضور و مست غروریم. معنای ظاهری این عبارت این است که ما از اینکه کارمندان دستگاه دولتی هستیم به این امر افتخار می کنیم اما در مصراع دوم عبارت غرقه گنهیم به ما این ایهام را تفهیم می کند که شاعر می خواهد به شاه وقت بگوید که ما از لحاظ اینکه بایستی صد در صد نسبت به خالق متعال حضور قلب داشته و از غیر بپردازیم احساس شرمندگی می کنیم به این معنا که در ظاهر به دریای توحید می مانیم اما از آنجا که هم خدا و هم خرما را طلب کرده ایم در دریای گناه غوطه ور شده ایم. ایهام این بیت از شدیدترین توهین هایی است که یک شاعر می تواند به سلطانی روا دارد، اما حافظ با آوردن این مطلب شاه وقت را متنبه می کند و این نیست مگر آنکه گوینده این مطلب آنچنان در مقام بالای بی نیازی و علوّ مرتبه عرفانی باشد که شاه به گفته او ایمان واقعی داشته باشد.

آنگاه حافظ به شاه چنین تفهیم می کند که دعاهای شبانه ماست که سبب حفظ تاج و تخت تو می شود و در واقع ما به مانند نگهبان و پاسداری هر شب به حراست تو مشغولیم. این معنای ظاهری شعر، ایهام آن را نیز پشتیبانی می کند و آن اشاره به وظیفه ظاهری کارهای اداری کارگزاران است که در حفظ قدرت او انجام وظیفه می کنند و این توضیحات دلیل قوی و محکمی است که حافظ یکی از سرکردگان کارمندان دستگاه حکومتی بوده و بتدریج همقطاران و همفکران خود را در دستگاه حکومت آل مظفر گمارده و از لحاظ کار اداری قدرتی محسوب می شده است و به همین دلیل همقطاران او بنا به عقیده دکتر همایونفرخ به او متوسل شده و او را واسطه خود قرارداده اند و چنانکه مشاهده می شود شاعر در بیت مقطع به شاه گوشزد می کند که دربارهِ تعهدات تو نسبت به کارمندان اینک وقت آن رسیده است که در پرداخت آن تسریع گردد.

شهامت و شجاعت حافظ در این غزل در مفاد ابیات هفتم و هشتم آشکار می شود آنجا که به شاه هشدار می دهد و می گوید شما بهتر از همه می دانی که دار و دسته ما درویشان خدمتگزار با هر کس موافق و همراه باشیم دشمنان او را معدوم و دوستان او را پیروز می گردانیم. این چنین سخن گفتن از یک کارمند عادی بعید است مگر اینکه گوینده آن در مقام عرفان و شخصیت اجتماعی دارای مفام و مرتبه یی بس بالا را داشته باشد و ما از اینجا می توانیم حدس بزنیم که این مفاد لاف و گزاف نیست بلکه قدرتی در پشت آن نهفته است و احترام و مماشات شاهانی مانند شاه شجاع و دیگران و ملاحظات وزیرانی مانند تورانشاه به خاطر همین مقام عرفانی و شخصیت ذاتی حافظ عارف و سخن پرداز است.
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

تماشاگه راز در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۴۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۸۱


جیگر آدم خون میشه با این شعر…من اولین بار بود از اوحدی چیزی می خوندم.چقد شیرین و رسا و قشنگ شعر گفته…

راضیه در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۰۶ دربارهٔ شمارهٔ ۲ - وله ایضا


بشر مدرن امروزی،می‌داند که واژه به واژه آثار عظیم مولانا،بی‌هیچ شکی سندیت کامل با قران واحادیث وروایات دارد نقص در ما خوانندگان و منتقدین است که قادر به کشف و بررسی تمام و کمال اسناد نیستیم و نخواهیم بود.اما اگر ذره‌ای از زلالی مولانا نوشیده باشیم می دانیم این داستان منطبق بر داستان نجات پیامبر به وسیله‌ی تار عنکبوتی است ودر اینجا عقابی که کفش وی را می‌دزد و پیامبر از مار مصون می ماند وعقاب به طعمه خود می‌رسد.مولوی فقیه ومجتهد وعارف وفیلسوف و دانشمند سترگی است که به پیروی از قرآن معارف دینی و آسمانی را در عرصه تخیل وتمثیل ودر قالب داستان برای درک وفهم همگانی به تصویر کشیده است.امام و مقام رهبری و ولایت مرید مولوی هستند وخواهند بود تا ابد.

مینا افسانه آبادی در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ بخش ۱۵۳ - ربودن عقاب موزهٔ مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادن


متن مقالهٔ ارزندهٔ «فانوس خیال» به قلم استاد گرامی «سید علی میرافضلی» منقول از کانال تلگرامی ایشان:
t.me/Xatt4/1301
«
فانوسِ خیال

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صُوَریم کاندر او گردانیم.

منسوب به خیّام
‏..
تا آنجا که دیده‌ام، اولین منبعی که این رباعی را به خیّام منسوب داشته، مجموعه رباعیات بادلیان آکسفورد است که در ۸۶۵ ق در شیراز کتابت شده و اخیراً چاپ عکسی آن به بازار آمده است (ص ۵۵-۵۶). منبع بعدی، طربخانۀ رشیدی تبریزی است که دو سال بعد از نسخۀ بادلیان فراهم شده و ضبط رباعی در آن، همانند منبع پیشین است (ص ۹۷). بعد از این تاریخ، رباعی در منابع زیادی به اسم خیّام نقل شده است.
‏..
آنچه باعث نگارش این یادداشت شد، گفتگویی بود که چند شب پیش با دوستی داشتم و در یکی از رباعیاتش، قافیۀ مصراع اول را در مصراع چهارم تکرار کرده بود. وقتی این عیبِ رباعی او را گوشزد کردم، گفت: در شعر خیّام هم هست و رباعی بالا را بدین روایت، برایم فرستاد، به نقل از گنجور که منبعش کتاب فروغی و غنی است:
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
ما چون صُوَریم کاندر او حیرانیم.
به اصل کتاب رباعیات حکیم خیّام نیشابوری گردآوردۀ فروغی و غنی که مراجعه کردم ، دیدم به همین شکل است که دوست جوان ما می‌گوید (ص ۱۰۱).
بعد از این گفتگو، منابع را زیر و رو کردم و دانستم که اتکای فروغی، به چاپ نیکولا (پاریس، ۱۸۶۷ م) بوده و تنها در آنجاست که رباعی هم قافیۀ تکراری دارد و هم در مصراع سوم، «چراغدان» ضبط شده است (ص ۱۳۵). از شگفتی‌ها، آن است که رباعی در لغت‌نامۀ دهخدا (۱۱: ۱۶۹۵۵) و فرهنگ بزرگ سخن (۶: ۵۲۵۴) هم مطابق ضبط فروغی است.
فروغی در مصراع سوم، به پیروی از تشخیص نیکولا، «دان» را که فعل امر دانستن است، به کلمۀ چراغ چسبانده است. همایی در حاشیۀ رباعی مرفقوم فرموده: «اینجا از مواردی است متصل یا منفصل نوشتن کلمه موجب اختلاف معنی لفظ می‌شود. و ظاهر این است که کلمۀ «دان» اینجا فعل امر حاضر است از دانستن، نه به معنی ظرفیت از قبیل نمکدان» (طربخانه، ۹۷).
‏..
«فانوسِ خیال» یا «فانوسِ گردان»، یک نوع پویانمایی ساده بوده که با درجِ نگاره‌هایی بر روی جدارۀ فانوس، و تابیدنِ نور چراغ بر آن تصاویر، و به گردش در آمدنِ فانوس، نقش‌های متحرّکی ایجاد می‌شده و نظّارگیان را سرگرم می‌کرده است. بنابراین، کلمۀ «گردانیم» در مصراع چهارم، در جای خود به کار رفته و علاوه بر اینکه بازیچه بودن و بی‌اختیاری انسان را به نمایش می‌گذارد، به ساز و کار «فانوسِ گردان» هم اشارتی دارد.
شادروان برگ‌نیسی گفته است که اصطلاح «فانوس خیال» در شعر فارسی سابقه‌ای پیشتر و بیشتر از قرن نهم ندارد (حکیم عمر خیّام و رباعیات، ۱۷۱). ایشان نخستین کاربرد اصطلاح را در دیوان اهلی شیرازی (د. ۹۴۲ ق) می‌داند. نقل رباعی خیّام در اواسط قرن نهم ق، نشان می‌دهد که در روزگاری پیش از اهلی شیرازی با این اصطلاح آشنایی داشته‌اند. این بیت غزالی مشهدی (د. ۹۸۰ ق) هم یادکردنی است:
دهر فانوس خیال و عالمی حیران در او
مردمان چون صورت فانوس سرگردان در او
برخی، این شاعر دورۀ صفوی را با برادران غزّالی اشتباه گرفته‌اند. یحیی ذکاء نیز در مقالۀ «فانوس خیال» (هنر و مردم، ۱۳۴۳)، به استناد حبیب السیر یادآور شده که استادی اصفهانی وسیله‌ای جادویی ساخته بوده و آن را در سال ۸۶۹ ق در معرض دید سلطان ابوسعید در آورده بوده است. این وسیله، طرز کاری شبیه فانوس خیال داشته است.
از آنجا که ما را به پیکرۀ زبان فارسی دسترسی نیست، در مورد سابقۀ این اصطلاح «فانوس خیال» در متون فارسی اظهار نظر قاطعی نمی‌توانیم کرد. اما عجالتاً در حد جستجویی که در منابع کرده‌ایم، می‌دانیم که این رباعی پیش از قرن نهم به اسم خیّام یا دیگران نقل نشده است. اینکه همایی از قول مقدمۀ گلپینارلی بر رباعیات خیّام آورده که: «این رباعی از جملۀ پنج رباعی است که در سندبادنامه ظهیری تألیف بعد از سنۀ ۵۵۶ آمده است» (طربخانه، ۹۷)، ناشی از خطای آن مرحوم است. گلپینارلی چنین رباعیی از سندبادنامه نقل نکرده است.
‏..
بنابراین، ضبط صحیح رباعی منسوب به خیام آن است که در مجموعه‌های دورۀ تیموری آمده، نه آنچه مرحوم فروغی نگاشته است. در انتساب رباعی «فانوس خیال» به خیّام، باید دست به عصا بود و نباید آن را مستند پیشینۀ هنر پویانمایی یا سایه‌بازی در ایران قرار داد. ما ردپایی از این رباعی در متون قبل از قرن نهم نیافتیم. برخی معتقدند که اصطلاح «فانوس خیال»، از قرن نهم به بعد در متون فارسی به ظهور آمده است. این نظر، محتاج بررسی جامع‌تر است.

‏●●
“چهار خطی”
telegram.me/Xatt4
»

حمیدرضا در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۲۲


واقعاً زیباست!

دانش جو در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ بخش ۸۲ - سرود گفتن نکیسا از زبان شیرین


که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا

به نظرم تمامی ویژگی هایی که مولانا برای شراب قیامت خود می شمارد و برای گفتنش از کریم ساقی کمک می طلبد در همین یک مصرع آخر خلاصه و تمام می شود.

به جویی روان و متصل شو که از دریا روانه است.

به قول سخنوران زمانه
یعنی به دنبال استعدادهای ذاتی خویش برو که به دریای وجودی تو وصل است .

دکتر محمدحسین مسعودی گوگانی در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۸:۳۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۵


متن سخنرانی شوکت‌علی محمدی در نشست «غزنه میراث مشترک جهان اسلام، ایران و افغانستان)

نشست «غزنه میراث مشترک جهان اسلام (ایران و افغانستان)» در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران به همت «سرای اهل قلم» در روز جمعه ۲۰/۲/۱۳۹۱با حضور کارشناسان و محققان افغانستانی آقایان قنبر علی تابش شاعر و منقتد ادبی، شوکت‌علی محمدی و اسدالله امیری رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی افغانستان در تهران و جناب مولوی کرخی برگزار شد.

متاسفانه این نشست، با انعکاس غیر حرفه‌ای خبرنگاران، به ویژه با مهری خبرگزاری مهر، با تعصب‌های غیر تحقیقی بازتاب یافت که خبرگزاریها و صدها سایت ایرانی موضع نادرستی گرفتند و تعبیرهایی مانند «شاهنامه زیر گوش مسئولان ارشاد به یغمای افغان‌ها رفت!»؛ «شاهنامه‌ ای که افغان‌ها به یغما بردند!»؛ «کارشناسان افغانستان میراث معنوی ایران را به غزنی نسبت دادند»؛ «ایرانی‌ها کوتاه نیامدند»؛ «در غیاب ایرانیها»؛ «دعوت به مناظره» و…. لازم است خبرنگار عرصه فرهنگ و ادب، افزون بر دانش ژورنالیستی اندکی از تاریخ فرهنگ و ادبیات یک جغرافیای فرهنگی آگاهی اولیه را داشته باشند.
خبرنگاران مهر جغرافیای فرهنگی و سیاسی را تمیز ندادند و با هیاهوی ژورنالیستی پوشش دادند. خبرنگاران مهر با برافروختگی خواستار مناظره میان سخنرانان و کارشناسان و صاحب نظران ایران شدند که سخنرانان نیز از آن استقبال کردند.
با اعتراف غیر کارشناس بودن این خبرنگاران؛ متاسفانه خبرهای غیر واقعی و لحظه به لحظه منتشر کرده‌ اند.
خبرنگاران عزیزی که خود اعتراف دارند که کارشناس و متخصص عرصه فرهنگ و تاریخ و ادبیات نیستند چگونه با خبرهای التهاب آمیز فضای دوستی دو ملت را متشنج می‌کنند؟ اینک متن سخنرانی آقای شوکتعلی محمدی را برای قضاوت خوانندگان می‌آوریم:

جغرافیای تاریخی و فرهنگی غزنه باستان
دومین سخنران آقای شوکت‌علی محمدی بود که در باره «جغرافیای تاریخی و فرهنگی غزنه باستان» صحبت کردند و با تشکر از برگزار کنندگان نشست غزنه میراث مشترک جهان اسلام، سخنانش را آغاز کرد:

غزنه، نماد مقطعی از تاریخ و فرهنگ کشورمان است. اگر غزنی به عنوان مرکز فرهنگی جهان اسلام انتخاب شده است؛ اگر غزنی روزگارانی شکوه و جلال جهانی داشته است؛ و اگر غزنی منشأ و مصدر تولید علم و فرهنگ در یک مقطع درخشان تاریخی در سرزمین ما و در جهان اسلام بوده است؛ این نهال پربار و این درخت کهن ریشه در تاریخ و فرهنگ و تلاشهای خردمندانه بزرگمردانِ این سرزمین داشته است. من در مورد «جغرافیای تاریخی و فرهنگی غزنه در دوره ایران باستان» بحث میکنم. امیدوار هستم این بحث، دریچهی تازهای بر روی نوجوانان و جوانان سرزمین ما و پنجرهی نوینی بر دیدگان دو ملّت بگشاید و از یک روزنه واحد، به جهان فرهنگی غزنه بنگریم.

غزنه میتواند نمادی از تاریخ و فرهنگ سرزمین کهن ایران باستان باشد. با این بحث میتوانیم به مؤلفه های هویت ملّی مان نگاه دوبارهای داشته باشیم؛ تا بتوانیم براساس آن وحدت ملّی دیرپا، بر اساس عدالت اجتماعی و فرهنگ محور را؛ شکوه ایران باستان را؛ شکوه تمدن بلخ باستان را؛ شکوه عروس البلاد غزنه را دو باره زنده کنیم. لازمهی این کار این است که ما نخست یک خانهتکانی ذهنی انجام دهیم. من بر اساس بر اساس کهنترین متن این تمدن و این سرزمین، یعنی «اوستا» این بحث را طرح میکنم. در کهنترین متن این سرزمین، که حدود هزار سال و تا هزار و ششصد سال قبل از میلاد هم گفتهاند؛ در این سرزمین، در بلخ باستان و کنارهی رود دایتی که همان بلخ رود کنونی است؛ پدید آمده است. این متن شانزده شهر اهورایی را مطرح میکند که ائیرینم وئیجه یا ایرانویج؛ سغد؛ هپت هند [پنجاب]؛ هریوا [هرات]؛ راگا یا راغ بدخشان؛ و «اوروا» که شهر باستانی غزنه است.

جغرافیای تاریخی

اوروا، غزنه، یکی از شهرهای باستانی این سرزمین است که در دورههای مختلف، نامهای متعددی را تجربه کرده است. روزگاری این سرزمین اوروا خوانده شده است، روزگاری این سرزمین زابلستان و روزگاری هم غزنه! غزنه و زابلستان همزمان بوده و مرکز زابلستان غزنه است.
آنگونه که ما از تاریخ و گذشتهی این سرزمین به دست میآوریم؛ غزنه مرکز زابلستان است. زابلستان را میشود به زابلستان بزرگ و زابلستان خاص تقسیم کرد. غزنه مرکز زابلستان خاص است. زابلستان خاص تقریبا برابر همین ولایت [استان] غزنی کنونی است که در تقسیمات اداری امروز این منطقه تقریبا همان زابلستان خاص به شمار میآید. زابلستان عام مثل بامیان، ورازگان، گردیز و کابل [و غور و گرشستان] هم شامل زابلستان بوده است. در دورانی حکومت زابلستان به دست «رستم کیانی» بوده است. اینها را که میگوییم واقعیتهای سرزمین ماست. وقتی ویشتاسپ به دست ذوالاذعار گرفتار شد و رستم و گشتاسپ را آزاد کرد، به پاس این خدمتی که به گشتاسپ کیانی انجام داد؛ گشتاسپ حاکمیت سیستان و زابلستان را به رستم واگذار کرد. طبری، نویسنده مجملالتواریخ و القصص و سایر منابع به این مساله پرداخته و ابن خلدون در ج۱: ص ۱۷۹ آورده است.

این سرزمین در یک مقطع از تاریخ به نام سیستان هم یاد شده است، که جغرافیای تاریخی سیستان از غزنه آغاز میشود و تا زرنگ ادامه مییابد و در بعضی از منابع تاریخی گردیز و کابل هم جزء سیستان است.

از مناطق مهم و استراتژیکی که در منابع کهن و تاریخی آمده، میتوان از رود «فرزدان رود» یا همان آب ایستاده «دشت ناوور» یاد کرد. در دین زرتشتی معتقدند که نخستین منجی دین زرتشت [هوشیدر یا هوشیدرنه]، از کناره همین رود فرزدان رود ظهور خواهد کرد. یا این منطقه در تاریخ به نام «کاسهرود» یاد شده است که جنگجای رستم با تورانیان بوده و از این مسیر لشکر توس بن نوذر [کیانی] گذر کرده است. آن گونه که در منابع سدههای اخیر آمده است میگویند ما نمیدانیم کاسهرود کجاست؟ فردوسی در شاهنامه این منطقه چنان توصیف میکند که با توجه به شواهد و قرایین دیگر، کاسهرود نمیتواند به جز دشت ناوور باشد!
به سختی گذشت از در کاسه رود
جهان را یخ و برف در کاسه بود
فردوسی

سرزمین ناوور یکی از سردسیرترین منطقه افغانستان که در زمستانهای پر برف دوران قدیم، با توجه به موقعیت جغرافیای [طبیعی] آن که حالت کاسه مانند دارد و اطرافش را کوهها احاطه کرده است، این دشت، با آب ایستاده در مرکز آن، در زمستانهای دوران قدیم مانند یک جام یخ بوده است که فردوسی به خوبی این موقعیت جغرافیایی را در شعر خودش به تصویر کشیده است.

یکی از مناطق تاریخی که ریشههای این منطقه را به اثبات میرساند، رود [باستانی] «خرد روی» است یعنی ارگنداب است که ارگنداب بالا یا علیا از «مالستان» و «جاغوری» نشأت میگیرد و به سمت ارگنداب میریزد. که مسیر این این رودخانه را، به نام خرد روی در تاریخ ثبت کرده اند.

یکی از سرزمین و جغرافیایی که میتواند گذشته تاریخی ما را روشن کند، قلات است یا «کلات». که شهر فرود [پسر سیاووش] است. فرود پسر سیاووش به دلیل ان که از مادر ترکتباری زاده شده بود، دورتر از مرکز اقتدار حکومت و در یک منطقه نسبتا دور دستی در کلات زندگی میکرد، که مرکز ولایت زابل کنونی و نزدیک قندهار است. وقتی توس بن نوذر لشکرش را از مرکز زابلستان قدیم که همان «دایه» کنونی باشد از مسیر دشت ناوور به سمت قندهار حرکت میکند؛ کیخسرو دستور میدهد که از راه «کلات» و «جَرَم» نرو:
مرو تو ز راه کلات و جرم
مزن تو به گرد سپید کوه قدم
قردوسی

اما به دلیل آن که توس کینهای از تورانیها و سیاوش و فرود داشته است، به دو راهی دشت ناوور که میرسد، مسیر لشکر را به سمت جَرَم (گرمسیر) و به سوی قندهار گرمسیر و کلات کج میکند و میرود و قضیه قتل فرود اتفاق میافتد.
یکی از سرزمینهایی که میتواند گذشته را روشن کند، «نای لامان» زابلستان است که در جنگ صفاریان و رتبیل شاهان، هنگامی که پسر رتبیل از زندان بُست فرار میکند، در قلعهی نای لامان زابلستان- دوستانی که آشنایی دارند لومان جاغوری- سنگر میگیرد.

جغرافیای فرهنگی
اگر اندک نگاهی به جغرافیای فرهنگی این سرزمین بیندازیم، خیلی از فرهنگ و فرهیختگی این سرزمین را نشان میدهد. کهنترین متن فرهنگی و زبانی این سرزمین اوستا است. زبان اوستایی- به اتفاق اوستا شناسان- در حوزه شرق پدید آمده و در این حوزه بالیده است. متن زرتشتی اوستا به زبان این مردم است. وقتی دین زرتشتی به سمت عراق و مازندران و هند گسترش پیدا میکند، ترجمه میشود. بر این اساس است که زمینهی نفوذ فارسی را فراهم میکند. به اتفاق زبان شناسان، خاستگاه هم زبان پارسی -که در افغانستان، ایران و تاجکستان محاوره و نوشته میشود- خاستگاه شرقی دارد و هم زبان اوستایی. اما بیشترین خصوصیتهای زبان اوستایی در لهجهی مردم غزنه نمودار است و به روشنی میتوان ویژگیهای واژگانی و دستوری زبان اوستایی را در زبان پارسی لهجهی مردم غزنه میتوان یافت. من در کتاب «درّ اوستایی در لهجهی غزنه» به این مسأله مفصل پرداختهام. بیش چند صد واژه تنها و تنها در لهجهی غزنین موجود است و تنها و تنها در زبان اوستایی موجود است. این همخوانی و همایندی اتفاقی نیست بلکه نشان از وحدت خاستگاهی است و همریشگی هر دو زبان نشان میدهد. من [در آن کتاب] فرضیهای هم مطرح کردهام که زبان پارسی کنونی در ادامه زبان اوستایی است و زبان پهلوی نمیتواند واسطهای میان این دو زبان باشد چرا که زبان پهلوی خاستگاه غربی دارد- غرب کویر نمک- و در راستای زبان مادها میشود ازیابی کرد. زبان پارسی امروز را در راستای زبان اوستایی میشود ازیابی کرد و این دو دسته زبان، بخشی از فرهنگ این سرزمین بزرگ و پهناور را تشکیل میدهد.

یکی از مسایلی که - من وقت را هم رعایت کرده باشم و سخنم را پایان دهم- روشن میکند زبان فارسی امروز- مخصوصا لهجه ی غزنین- وارث زبان اوستایی است، آن است که در لهجهی غزنین دو حرف و دو واکه، بیشتر از لهجهی گفتاری و نوشتاری که در سایر شهرها مثلا بلخ و کابل و هرات و شیراز و تهران و ری و تاجکستان صحبت میشود؛ دو تا حرف بیشتر دارد. یعنی دو حرف «ٹ» و «ڈ». کسانی که – از دوستان ما- در ایران متولد شدهاند نمیتوانند تلفظ کنند. دو حرف «ٹ» و «ڈ» در متن اوستا هست و من شکل این حرف و واژههایی که با این دو حرف نوشته میشود را استخراج کردهام.

شکل «ت» و «ٹ» اوستایی
دقیقا کلماتی که ما با این دو واجگاه و مخرج ادا میکنیم؛ این کلمات، در اوستا نیز با همین حرف نوشته شده است. اوستا شناسانی مانند پور داود، هاشم رضی، بهار و راشد محصل و… مکررا این مساله را گفتهاند و به این مساله توجه دارند. مثلا بهار گفته در اوستا دو تا «ت» وجود دارد که شکلشان هم با هم متفاوتند. و این دو تا «ت» و «ٹ» در لهجهی غزنین فعلا موجود است. یکی از خصوصیات زبان اوستایی آن است که حرف «لام» نداشته و واژههای که فعلا حرف «ل» به کار میبریم؛ به جای آن از حرف «ر» استفاده میکردهاند. مثلا هرابزئیتی یا همان البرز، با همین حرف «ر» گفته می‌شده است.

نکته ی پایانی من این است که من در یک بررسی چهل مورد از آداب و رسوم مردم غزنه را با محوریت متن وندیداد و اوستا، بررسی کردهام؛ دقیقا همان آداب و سوم ایران باستان است. دوستان من! نوجوانان عزیز! اینها است که ریشه و بنمایه اصلی فرهنگ ما را تشکیل میدهد. اگر نوجوان افغانستان بازنگری در پندارههای ذهنی شان انجام دهند و بر اساس همین تمدن گذشته و با اتکا به آموزههای آزادیبخش و رهایی بخش اسلام، میتوانیم فرهنگ و تمدن فاخر گذشته را از نو بسازیم.

والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته.
www.afghanpaper.com/nbody…p?id=36130

Mohmmad Jalil Tajlil در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۸:۳۴ دربارهٔ گفتار اندر داستان فرود سیاوش


سلام خدمت دوستان گنجوری جسارت بنده رو ببخشید ولی ب نظرم بهتره ک ب جای چندین بحث و درگیری حول فکرت یا فطرت دوستان صاحب نظر ب تفسیر شعر بپردازند تا نوجوانان و جوانان مانند من بیشتر و بهتر از شعر لذت ببرند

کیارش در تاریخ ۱ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ بخش ۴ - گفتار اندر آفرینش مردم


درود. چه خوش گفت حافظ: سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روی د ر این منزل ویرانه نهادیم پروردگار عنصر عشق را دل ادمی تعبیه کرد اما این کافی و وافر نبود و غم عشق را هم در وجود اسان سازگار داد زیرا انسانی که حامل عشق است و امانت الهی را در دوشش احساس می کند باید غم عشق را با معرفت خویش بشناسد و ان را که مانند گنجی ست مقدس بشمارد. سرانجام خدا انسان را راهی ویرانه ای به نام دنیا کرد.اری حافظ غم پرست بود.

امیر در تاریخ ۱ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۷۱


ما در نماز سجده به دیدار میبریم, بیچاره آنکه سجده به دیوار میبرد

دانیال در تاریخ ۱ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۲۱:۴۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۸۳۱


سلام
بنده با نظر جناب ضیا موافقم و احتمالا کلمه حضرت به این دلیل است که بزرگی و عظمت کسی که در محضرش حضور یافته را معرفی کند

حمید در تاریخ ۱ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۶۰۸


باسلام و مرسی از خوانش زیبای خانم هانیه سلیمی
تصور من این است درست مصرع” کشته اَحَد از لحد نترسد’
“کشته اُحُد از لحد نترسد” می باشد.با تشکر

تابان در تاریخ ۱ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۷۰۳


مصراع دوم این گونه است هَست کِلیدِ دَر گَنجِ حَکیم

مصیب در تاریخ ۱ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۳۲ دربارهٔ بخش ۱ - آغاز سخن


این بیت حذف شده

آنان که ریاضت کش و سجاده نشینند
گو همچو ملک سر به سماوات برآرید

مجید غلامی در تاریخ ۱ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۱۷ دربارهٔ غزل ۳۱


دست مریزاد !

دانش جو در تاریخ ۱ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۴۳ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۵۷


[۱] [۲] [۳] [۴] [۵] … [صفحهٔ آخر]