عباس جنت در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۵ در پاسخ به پرویز شیخی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶:
دوست عزیز پرویز خان شما درست میفرمایید انسانیت بیشتر شامل مشترکات انسان و حیوان است و آدمییت مقام روحانی را شامل میشود بنظر من مولانا در اشعارش به مقام والای نوع بشر اشاره میکند که "خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم"
آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت / بیدل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت
آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل / تا که کنار گیرمت خوش خوش و میفشانمت
آمده ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا / همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت
آمده ام که بوسهای از صنمی ربوده ای / باز بده به خوشدلی خواجه که واستانمت
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم / زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
کل چه بود که کل توی ناطق امر قل توی / گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت
در این شعر مولانا به زیبایی مقام انسان را شرح میدهد:
منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی / مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهائی
به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی /بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی
بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی /چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی
به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی /در خیبر است برکن که علی مرتضایی
بستان ز دیو خاتم که توی به جان سلیمان /بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی
چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش /چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی
بسکل ز بیاصولان مشنو فریب غولان /که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی
تو به روح بیزوالی ز درونه باجمالی /تو از آن ذوالجلالی
تو ز پرتو خدایی تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی /سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی
تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی /بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی
چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد /که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی
تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین /اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی
تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا /تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی
چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید /چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی
مگریز ای برادر تو ز شعلههای آذر /ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی
به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد /که خلیل زادهای تو ز قدیم آشنایی
تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی /تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی
ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری /ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی
شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی /بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۱ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۵ - فی التمثیل:
تا بدانی کانچه عاشق را رواست
گر کسی دیگر روادارد خطاست
گه بود کان یک سخن گستاخ وار
از بسی طاعت فزون آید بکار
گویا عطار در چند حکایت به موضوع گستاخی در درگاه حق پرداخته و پیرامون این مسئله گردیده است و حتی در تذکره اولیا یکی دو عارف را «گستاخ درگاه »مینامد!
اما این گستاخی کار من نیست !!
من باید ادب داشته باشم و اقرار بندگی کنم و اظهار چاکری که گفته اند:
«بی ادب محروم شد از لطف حق»
خداوند انسان را به طاعت و عبادت دستور داده و او خود فرموده است که خداوند را نیکوترین نامهاست و او را با آنها بخوانید
گویا این گستاخی و شوریدگی و جنون مبارک ،مرتبه ای است و مقامی که شخص پس از عمری بندگی و سیر و سلوک بدان میرسد ؛,همچنان که درین حکایت موسی علیه السلام چنین احوالاتی دارد!
عطار تاکید میکند که هر کس و همه کس روا نیست که با الله تعالی گستاخی کند و این خطایی عظیم است.
طبق بیان عارف نیشابور گاهی یک سخن گستاخانه از زبان عاشق شوریده تاثیری بیشتر از طاعات فراوان دارد و این هم یکی از رموز عشق است
«ساغر ما که حریفان دگر مینوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری»
حافظ
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۸ دربارهٔ کسایی » دیوان اشعار » عزت نفس:
به خدایی که آفرین کرده ست
زیرکان را به خویشتنداری
که نیرزد به پیش من هرگز
همه روی زمین به یک خواری
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۴:
این سروده را بنگرید
خروشید و بگرفت نیزه به دست
به آوردگه رفت چون پیل مست
وزانجا دمان شد به پرده سرای
به نیزه در اورد بالا ز جای
رمید ان دلاور سپاه دلیر
بکردار گوران ز چنگال شیرازان پس خروشید سهراب گرد
همی شاه کاووس را بر شمرد
بدو گفت ای شاه پر دار و برد
که چونست کارت به دشت نبرد
چرا کردهای نام کاووس کی
که با جنگ نه تاو داری نه پی
یکی سخت سوگند خوردم به بزم
بدان شب کجا کشته شد ژندهرزم
کز ایران نمانم یکی نیزهدار
کنم زنده کاووس کی را به دار
بدین نیزه جان تو بریان کنم
ستاره همه بر تو گریان کنم
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۴:
ز تندی به جوش آمدش خون برگ
نشست از بر بارهٔ تیزتگ
خروشید و بگرفت نیزه به دست
به آوردگه رفت چون پیل مست
وزانجا دمان شد به پرده سرای
به نیزه در اورد بالا ز جای
رمید ان دلاور سپاه دلیر
بکردار گوران ز چنگال شیرکس از نامداران ایران سپاه
نیارست کردن بدو در نگاه
ز بالا و بازو و دست و عنان
زگرز وز آب داده سنان
ازان پس دلیران شدند انجمن
بگفتند کاینت گو پیلتن
نشاید نگه کردن آسان بدوی
که یارد شدن پیش او جنگجوی
ازان پس خروشید سهراب گرد
همی شاه کاووس را بر شمرد
بدو گفت ای شاه پر دار و برد
که چونست کارت به دشت نبرد
چرا کردهای نام کاووس کی
که با جنگ نه تاو داری نه پی
بدین نیزه جان تو بریان کنم
ستاره همه بر تو گریان کنم
یکی سخت سوگند خوردم به بزم
بدان شب کجا کشته شد ژندهرزم
کز ایران نمانم یکی نیزهدار
کنم زنده کاووس کی را به دار
که داری از ایرانیان تیزچنگ
که پیش من آید به هنگام جنگ
همی گفت و می بود جوشان بسی
از ایران ندادند پاسخ کسی
خم آورد پشت وز دست ان ستیخ
بزد تند و برکند هفتاد میخ
سراپرده یک بهره آمد ز پای
ز هر سو برآمد دم کرنای
غمی گشت کاووس و آواز داد
کزین نامداران فرخ نژاد
یکی نزد رستم برید آگهی
کزین ترک شد مغز گردان تهی
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۵ در پاسخ به حمید دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۲:
برای کاری شایسته برای کاری واجب. کاری که پیش پیش می اید و باید انجامش دهی
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۱ در پاسخ به عبدالعزیز میرخزیمه دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۲:
انهمه که گفته بیخود گفته چون چنین است
که گرگ اندر امد میان رمه
سگ و مرد را دیده گاه دمه
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۲:
چو خورشید گشت از جهان ناپدید
شب تیره بر دشت، لشکر کشید
تهمتن بیامد به نزدیک شاه
میان بسته مر جنگ را کینهخواه
که دستور باشد مرا تاجور
از ایدر شوم بیکلاه و کمر
ببینم که این نوجهاندار کیست
بزرگان کدامند و سالار کیست
بدو گفت کاووس، کین کار تست
که بیداردل بادی و تندرست
تهمتن یکی جامهٔ تُرکوار
بپوشید و آمد دوان تا حصار
پیاده چو نزدیکیِ دژ رسید
خروشیدنِ نوشِ تُرکان شنید
بدان دژ درآمد تهمتن دلیر
چنان چون سوی آهوان، نرهشیر
چو سهراب را دید بر تختِ بزم
نشسته به یک دست بر زندرزم
به دیگر چو هومان سوار دلیر
دگر بارمان نامبردار شیر
تو گفتی همه تخت سهراب بود
بسان یکی سرو شاداب بود
دو بازو به کردار ران هَیون
بَرش چون بَرِ پیل و چهره چو خون
ز تُرکان بگرد اندرش صد دلیر
جوان و سرافراز چون نرهشیر
پرستار، پنجاه با دستبند
به پیش دلافروز تخت بلند
همی یک به یک خواندند آفرین
بران برزبالا و تاج و نگین
همی بود رستم همانجا ز دور
نشستن همی دید و مردانِ سور
به شایستهکاری برون رفت، زند
گَوی دید بَرسان سروِی بلند
بدان لشکر اندر چُنو کس نبود
پسودش به تندی و پرسید زود
چه مردی؟ بدو گفت با من بگوی
سوی روشنی آی و بِنْمای روی
تهمتن یکی مشت بر گردنش
بزد تیز و برشد روان از تنش
بدان جایگه خشک شد زندرزم
سر آمدش رزم و سر آمدش بزم
زمانی همی بود سهراب دیر
نیامد به نزدیک او زند شیر
بپرسید سهراب تا ژندهرزم
کجا شد که جایش تهی شد ز بزم؟
برفتند و دیدند افگنده خوار
برآسوده از بزم و از کارزار
خروشان ازان جای بازآمدند
شگفتیْ فرو مانده از کارِ ژَند
به سهراب گفتند شد ژندهرزم
سرآمد بَرو روزِ پیگار و بزم
چو بشنید سهراب برجست زود
بیامد بَرِ ژند برسان دود
شگفت آمدش سخت و خیره بماند
دلیران و گردنکشان را بخواند
چنین گفت کامشب نباید غنود
همهشب همی نیزه باید بسود
که گرگ اندر آمد میان رمه
سگ و مرد را دید گاه دمه
اگر یار باشد جهانآفرین
چو سم سمندم بساید زمین
ز فِتراک زین برگشایم کمند
بخواهم از ایرانیان کینِ زند
چو برگشت رستم برِ شهریار
از ایرانسپه گیو بد پاسدار
به ره بر گو پیلتن را بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
یکی بر خروشید چون پیل مست
سپر بر سر آورد و بنمود دست
بدانست رستم کز ایران سپاه
به شب گیو باشد نگهبان به راه
بخندید و زان پس فغان برکشید
دلاور چو آواز رستم شنید
بیامد پیاده به نزدیک اوی
بدو گفت کای مهتر جنگجوی
پیاده کجا بودهای تیره شب
تهمتن به گفتار بگشاد لب
بگفتش به گیو آن کجا کرده بود
چنان شیرمردی که آزرده بود
وزان جایگه رفت نزدیک شاه
ز ترکان سخن گفت وز بزمگاه
ز سهراب و از برزبالای اوی
ز بازوی و کتف و بر و پای اوی
که هرگز ز ترکان چنین کس نخاست
بکردار سروست بالاش راست
به توران و ایران نماند به کس
تو گویی که سام سوارست و بس
وزان مشت بر گردن ژندهرزم
کزان پس نیامد به رزم و به بزم
بگفتند و پس رود و می خواستند
همه شب همی لشکر آراستند
علی احمدی در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب انداز
خروش و وِلوِله در جانِ شیخ و شاب انداز
عبارت بیا در اول این غزل اشاره به امید دارد و نشانه امید به آمدن ساقی است. اینکه شراب را به رودخانه تشبیه می کند نشانه این است که شراب مثل امیدورزی در سراسر مسیر زندگی به عاشق کمک می کند و نه تنها عاشقان بلکه همه پیران و جوانان نیز از این قاعده مستثنا نیستند.در واقع از ساقی می خواهد همه انسانها را با رودخانه ای از شراب آشنا کند.
مرا به کَشتیِ باده درافکن ای ساقی!
که گفتهاند «نِکویی کن و در آب انداز»
در این بیت شراب را به کشتی تشبیه می کند . همان امیدی که مسیر را برایت روشن می کند خودش نقش کشتی را هم بازی می کند و تو را به مقصد می رساند . اگر ساقی ما را با کشتی امید آشنا سازد و امید را رفیق همیشگی و همراه ما نماید کار نیکویی کرده است و به مصداق مثل « تو نیکی می کن و در دجله انداز » عمل کرده است
ز کویِ میکده برگشتهام ز راهِ خطا
مرا دگر ز کَرَم با رهِ صواب انداز
با اوصاف بالا که در مورد می گفته شد برگشتن از راه میخانه و توبه کردن یعنی حرکتی برخلاف جهت رودخانه و کشتی که قطعا ناصواب است پس از ساقی می خواهد که اگر بازگشت نادرست و انحرافی به خطا سر می زند او را دوباره در جهت رودخانه و کشتی قرار دهد تا امیدواری به مستی پایدار بماند.
بیار زآن مِی گلرنگِ مشکبو جامی
شرارِ رَشک و حسد در دلِ گلاب انداز
و از آن شراب گلرنگ معطر به مشک جامی بیاور و آتش حسد را در دل گلاب بینداز تا گلاب به شراب مشک فام حسادت کند.قصد حافظ از این شراب مشک فام تاثیر بهتر آن در مست شدن است . اما آیا مستی کافی است؟
اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن
نظر بر این دلِ سرگشتهٔ خراب انداز
درست است که از هشیاری فراتر رفتم و به درجه مستی و خرابی رسیده ام اما هنوز سرگشته ام و تشنه دانستن رازهایی هستم . من مست و خراب شده ام تا خرابیهایم را اصلاح کنم .من نور می خواهم.
به نیمشب اگرت آفتاب میباید
ز رویِ دخترِ گُلچهرِ رز، نقاب انداز
و اگر در این نیمه شب تو هم هوس آفتاب کرده ای بیا و از چهره آن جایگاه شراب پرده بردار تا بازهم مستی را تجربه کنی و نور امید باده را به دست آوری
مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بَر، در خُمِ شراب انداز
حتی اگر فوت کردم نگذار مرا به خاک بسپارند بلکه مرا در میخانه و در خم شراب بینداز تا امیدوارانه جان دهم .شاید پس از مرگ هم بتوانم مست باشم و حقایقی را درک نمایم.
ز جورِ چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سویِ دیو مِحَن، ناوَکِ شهاب انداز
با چنین حالی حتی اگر از ستم زمانه دلت به ستوه آمد می توانی با همان شراب امید به سوی دیو اندوه تیری چون شهاب بیندازی و غم را نابود کنی .
همخوانی شراب و امید در این غزل بسیار به چشم می آید که البته در غزلهای دیگر نیز تلویحا این همخوانی را می بینیم. حضرت حافظ می را نماد امید ورزی و امید به مستی می داند . همان مستی که فراتر از هشیاریست و از الزامات راه عاشقیست.
علی احمدی در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲:
حالِ خونین دلان که گوید باز؟
وز فلک خونِ خُم که جوید باز؟
همه ابیات این غزل فضای تیره ای را نشان می دهد که مستان و عاشقان با آن مواجه هستند. فضایی که در آن از باده نوشی منع شده اند . خم و ساغر و کاسه را می شکنند و کسی نمی تواند آشکارا چنگ بنوازد . چنین فضایی بر دل حافظ اثر می گذارد و دلش خونین می گردد.
چه کسی حال خونین دلان را دوباره می پرسد ؟و چه کسی به خونخواهی خم می ریخته شده بر خواهد خاست و انتقام خواهد گرفت؟
شرمش از چشمِ مِی پرستان باد
نرگسِ مست اگر بروید باز
شرایط طوری است که اگر گل نرگس دوباره بروید از می پرستان شرم می کند از اینکه مست باشد . چون می پرستان به دلیل منع شراب مست نیستند.
جز فَلاطونِ خُم نشینِ شراب
سِرِّ حکمت به ما که گوید باز؟
در این اوضاع که میخانه ها بسته است و شرابی نیست چگونه از افلاطون خمره نشین یا همان شراب رازهای حکمت را بیاموزیم؟ حضرت حافظ بر این باور است که عاشقان در مستی به راز هایی از آفرینش پی می برند که در هشیاری به آن دست نمی یابند.لذا شراب داخل خم را به افلاطون حکیم تشبیه می کند.میخانه و شراب و ساقی همه بهانه ای برای مستی هستند که دیگر مهیا نمی شود و این حافظ را می رنجاند.
هر که چون لاله کاسه گَردان شد
زین جفا رُخ به خون بشوید باز
گل لاله که مثل پیاله است در این زمانه کاسه گردان می شود و دیگر کاسه اش مثل همیشه نیست و تغییر کرده است . کاسه ای که باید پر از شراب باشد خالیست و این جفا باعث شده که فقط رخسار گل لاله خونین و داغدار باشد ( به جای اینکه درونش پر از می گلگون باشد رخسارش گلگون است)
نَگُشایَد دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبوید باز
اگر این وضع ادامه یابد دلم که مثل غنچه ای با پیاله شراب شکوفا می شد دیگر چنین حالی نخواهد داشت.
بس که در پرده چنگ گفت سخن
بِبُرَش موی تا نَمویَد باز
به دلیل منع موسیقی، ساز چنگ بسیار در نهان می نوازد . حال که قرار است چنین باشد اصلا سیمهایش را هم ببرید تا دیگر ننوازد.
گِردِ بیتُ الحَرامِ خُم حافظ
گر نمیرد به سَر بپوید باز
اگر عمری باشد و حافظ از دنیا نرود با سر به دور خم می مانند خانه کعبه طواف خواهد کرد. از روی عمد خم شراب را به خانه کعبه تشبیه می کند تا مرام خود را تصویر نماید و اعتراض خود را اعلام کند.
میخانه از نظر حافظ هم جایگزین مدرسه است و هم جایگزین مسجد . هم محل آموختن معرفت است و هم محل عبادت.
احمد احمد در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۲۱:
سلام ، بر خود فرض میدارم از سرکار خانم عندلیبی کمال تشکر را بابت زحمت خواندن این قطعه را داشته باشم که تداعی خوانش نقالان بود که خود مروجان شاهنامه بودند . دم همشون گرم همچنین کارگزاران گنجور .
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۷ در پاسخ به حسین قاسمی فرد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
عارف زمانی گستاخ درگاه است و زمانی دیگر دم هم نمیتواند بزند!
به این بیت بنگرید که حافظ چه گفته است:
«من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد»احوال متفاوت است و درویش به حالی نمیماند...
به قول سعدی:
اگر درویش در حالی بماندی
سر دست از دو عالم برفشاندی
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:
راه گم کردم که راه سرد صر صر یافتم
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:
مد و جزر و قطره و دریا به هم هر دو یکی ست
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:
کز تر و از خشک صد دریا میسر یافتم
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:
موج این دریا چرا فوق الثریا نگذرد
علی احمدی در ۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱:
حضرت حافظ به زیبایی تصویری عارفانه در این غزل می آفریند و با آوردن کلمه « باز » در انتهای بیت ها آنچه را که در چرخه های عاشقی به دنبالش می گردد بیان می کند .او « بیا » را از معشوق آموخته و عشق را با این بیا می شناسد و حال که در هجران قرار گرفته با «بیا » امید خود به آمدن معشوق را بیان می کند .
درآ که در دلِ خسته، توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده، رَوان درآید باز
وقتی عاشق حضور معشوق را درک نکند دلخسته می شود و توان و انگیزه ای ندارد گویا در این تن روانی حضور ندارد پس یکی از خواسته هایش این است که دوباره معشوق با حضور خود روح و روانی تازه در کالبدش بدمد.
بیا که فُرقَتِ تو، چشمِ من چنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
عاشق دلخسته از دوری معشوق آنقدر اشک ریخته و آنقدر چشم به راه مانده که چشمانش سویی ندارد تمام نگاهش را متمایل به دیدن یار نموده و گویا چیز دیگری را نمی بیند.فقط شاید وصال یار بتواند چشمانش را دوباره باز نماید.
غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
عاشق انتظار دارد که غم هجران یار را که مانند سپاهی از سیاهی سرزمین دلش را اشغال کرده با سپاهی از سپیدی رخ یار که با خود شادی به همراه دارد از دلش بیرون کند . رخ یار به سپاه روم تشبیه شده که بر سپاه زنگیان سیاه پیروز خواهد شد .یکی از انتظارات عاشق در چرخه های عاشقی این است که دوباره معشوق رخ بنماید تا غمهای دلش پاک گردد.
به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه میدارم
به جز خیالِ جمالت، نمینماید باز
هرچیزی را که در پیش دلم می گذارم تا آرام شود ، شاد و پرتوان گردد فایده ای ندارد فقط خیال روی زیبای تو خود را نشان می دهد . یعنی فقط خیال رخ توست که به یاد می آورم تا آرام شوم. معشوق متعالی همین گونه است وقتی در دل رسوخ کرد و جلوه نمود دیگر چیزی نمی تواند جای او را بگیرد.
بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
در واقع باید بیت اینگونه خوانده شود : بر اساس آن داستان که از توست که شب آبستن است روز را، ستاره ها را می شمارم تا اینکه شب دوباره چه چیزی بزاید.
می گویند از حکم توست که شب آبستن وقایع روز باشد . ( اشاره تلویحی به آیاتی از قرآن کریم است که می گوید خداوند شب را از دل روز و روز را از دل شب بیرون می آورد.) به همین علت من نیز شبها ستاره ها را می شمرم تا روز دوباره از شب زاییده شود تا شاید جلوه ای دیگر از حضور تور ا ببینم.
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبُنِ وصلِ تو میسُراید باز
بیا که ذهن حافظ مانند بلبلی است که به امید رسیدن به وصال در گلزار تو دوباره می سراید.حافظ در نهایت نیز امید را با عبارت « بیا» مطرح می کند .
علی احمدی در ۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰:
ای سروِ نازِ حُسن که خوش میروی به ناز
عُشّاق را به نازِ تو هر لحظه صد نیاز
هرچند مانند سایر غزلهای حضرت حافظ این غزل نیز می تواند خطاب به معشوق باشد اما نکاتی در این غزل اشاره به این دارد که او با نگاه به خود عشق این غزل را سروده است .او مخاطب خود را سرو ناز می خواند که علاوه بر قد و قامت از زیبایی نیز برخوردار است ولی پویایی آن را نیز نباید نادیده گرفت . این درخت سرو عشق ورزی است که به مرور زمان رشد می کند و این رشد نوعی با ناز رفتن را برای حافظ تداعی می کند . آنچه حافظ انتظار دارد و به دنبال آن است گسترش عشق ورزی در همه عالم است ولی گویا سرو عشق با ناز این رشد را به انجام می رساند ولی عشاق هر لحظه به همین ناز هم نیازمند هستند.
فرخنده باد طلعتِ خوبت که در ازل
بُبْریدهاند بر قدِ سَرْوَت قبایِ ناز
طلعت خوب عشق از ازل رخ داده و حافظ آن را گرامی و مبارک می داند چون اساس خلقت را بر اساس عشق می داند.در واقع از روز ازل چنین مقرر شده که سرو عشق با ناز و آهسته آهسته بخرامد و رشد کند.یعنی ناز را مانند قبا از روز ازل بر قامت این سرو دوخته اند.
آن را که بویِ عَنبر زلفِ تو آرزوست
چون عود گو بر آتشِ سودا بسوز و ساز
به هرچیزی در این دنیا ( ازجمله عقل ، ایمان ، احساس و...) که آرزو دارد بوی عنبر فام زلف تو را داشته باشد و همه جا را عطرآگین کند بگو برود و مثل عود در این سودا و خیالش بسوزد و بسازد .عشق بوی منحصر به فرد خودش را دارد.
پروانه را ز شمع بُوَد سوزِ دل، ولی
بی شمعِ عارضِ تو دلم را بُوَد گداز
دل پروانه هنگامی که شمع ( معشوق پروانه ) حضور دارد می سوزد ولی وقتی تو ای عشق که مانند شمع همه جا را روشن می کنی حضور نداشته باشی دلم پریشان می شود و در سوز و گداز می افتد.تصور دنیایی بدون عشق برای حافظ ویران کننده و سوزان است.
صوفی که بی تو توبه ز مِی کرده بود، دوش
بِشْکَست عهد، چون درِ میخانه دید باز
حتی صوفی که دیروز با انکار عشق از می نوشیدن توبه کرده بود وقتی در میخانه عشق را باز دید توبه خود را شکست و می نوشید.
از طعنهٔ رقیب نگردد عیارِ من
چون زر اگر بُرَند مرا درِ دهانِ گاز
حتی اگر مدعیان راه معرفت که مرا می پایند به خاطر تو به من طعنه بزنند ارزش و اعتبار من تغییر نمی کند( نگردد = تغییر نمی کند) من با داشتن عشق مثل طلا شده ام و آنها با طعنه مرا با انبر زرگران بریده اند و ارزش من کم نمی شود
دل کز طوافِ کعبهٔ کویت وقوف یافت
از شوقِ آن حریم ندارد سرِ حجاز
وقتی کعبه کوی عشق هست و من به دورش طواف می کنم دیگر شوق رفتن به حجاز برای مراسم طواف ندارم .حافظ عبادت با درک حضور معشوق را می طلبد نه عبادت تقلیدی بدون درک حضور یار را . و عشق این شرایط را برایش فراهم می کند . در فضای مستی و عشق است که عاشق معشوق را درک می کند . در غیر این صورت عبادت فرقی با بت پرستی ندارد.
هر دَم به خونِ دیده چه حاجت وضو؟ چو نیست
بی طاقِ ابروی تو، نمازِ مرا جواز
نماز هم در ذهن حافظ بدون درک حضور معشوق معنایی ندارد . او تا جلوه حضور ابروی یار را درک نکند حتی با اشک خونبار خود هم وضو نمی گیرد.چنین درکی در فضای عشق مهیا می شود.
چون باده باز بر سرِ خُم رفت کفزنان
حافظ که دوش از لبِ ساقی شنید راز
مثل شرابی که کف آلود تا سر خمره می جوشد حافظ نیز پس از شنیده یکی از رازهای راه عاشقی از زبان ساقی خوشحال و کف زنان به خروش می آید.آری این است فضای مستی و عشق که حافظ حاضر نیست به هیچ وجه از آن دست بردارد چون هر گاه که به مستی می رسد رازی برای ش آشکار می شود.« عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد»
افسانه چراغی در ۵ روز قبل، جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۲:
چشم رضا و مرحمت: چشمی که با رضایت خاطر و میل و اراده خود و از روی مهر و لطف به روی دیگران باز میشود؛ یعنی با همه بر سر مهر و لطف و مداراست.
امید منتظریان در ۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱: