گنجور

حاشیه‌ها

امیرحسین صدری در ‫۱ روز قبل، سه‌شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۶ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۷ - مرثیه:

لیلا اسم همسر امام حسین و مادر علی اکبر است.

لذا مصرع لیلای داغ دیده زحمت کشیده را در واژه‌ی لیلا ایهام داره.

علی پوریان در ‫۱ روز قبل، سه‌شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ سعدی » مجالس پنجگانه » شمارهٔ ۴ - مجلس چهارم:

به نظر بنده سعدی در مجالس پنج گانه خود واقعی شه 

رضا تبار در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰:

 هُدهُد پیک حضرت سلیمان بود  و باد صبا پیک عاشقان حق است. حافظ  برای کشف اسرارِ عشق از هدهد  صبا (جان /روح / روان )  بعنوان پیک کمک میگیرد. 

معنی ابیات

١- ای هُدهُد صبا(پیک عاشقان/ در اینجا جان) تو را به سبا(کوی جانان) می فرستم،

نگاه کن که تو را به چه مقام عزیز و شریف می فرستم.

 

٢- حیف است روح و جان انسانی چون تو که همچون مرغی بلند پرواز است دردنیای خاکی باقی بماند، 

بنابراین تو را به آشیان وفا( کوی جانان) می فرستم. 

 

٣-در طریق عشق دوری و نزدیکی وجود ندارد، 

 در این دنیای خاکی نیز تو را آشکارا می بینم و از این جهت برایت دعا می فرستم. (وقتی عشق به کمال برسد به هر کجا نگاه کند جانان خود را می بیند). 

 

۴- هر صبح و شام دعای بسیاری را برایت می فرستم،

زیرا اینها پیک عاشقان و مریدان تو هستند. 

 

۵- برای اینکه لشکر غمت ،مملکت دل مرا خراب نکند،(برای اینکه دلبستگی های نفس، دل مرا آلوده و دچار غم نکند) ،

جان عزیز خود را بعنوان آذوقه برای لشکر غمت فرستادم.

 

۶- ای جانان غایب( خداوند) که همنشین و همدم دل من شدی،

شبانه روز برایت دعا میکنم و حمد و سپاس تو را می فرستم.

 

٧-برایت آینه قلبم( دل صاف همچون آینه و بدون آلودگی) را  می فرستم،

چهره با کمالات خود را مقابل آن بگیر و در آن نظر کن تا مخلوق خود را در آن تماشا کنی. 

 

٨- برای اینکه مطربان از اشتیاق من نسبت به تو، تو را آگاه نمایند، 

این اشعار را برایت فرستادم تا هنگام شنیدن از سازندگان و نوازندگان اشتیاق مرا نسبت به خود بدانی. 

 

٩- ندای غیبی به من رسید و مژده داد که، 

 در مقابل درد ها و سختی های  ناشی از پاکیزه کردن دل صبر کن، 

که این  صبر  دوای درد دل تو  است. 

 

١٠- (ندای غیبی می‌گوید:) سرود مجلس قدسیان ذکر خیر توست. پس شتاب کن و مجلس ما را مشرف کن. 

 

 

 

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸:

دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است

هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست

مولانا

از محبت خارها گل می شود

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۱۷ در پاسخ به علی احمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:

چرا گفته است سخت کوش ؟شاید به خاطر جبر قافیه
اما آیا سخت کوشی نسبتی با سخت گیری نیز دارد؟!
بنده چون با چنین انسانهایی زندگی کرده ام به تجربه دریافته ام که انسان سخت کوش به مرور زمان به نوعی درین سخت کوشی حل میشود و این رفتار همانطور که بیان کردید تبدیل به وسواس سخت گیری  میگردد!.

انسان سخت کوش به خودی خود از بسیاری لذتهای زندگانی غافل میماند!
به نظر من این بیت سخن بسیار دارد و این آسان گیری کیمیایی است عجب !
باز هم به تجربه دریافته ام که همه کارهای دنیا بی اعتبار و زود گذر است و سخت ترین مسایل در گذر زمان به امری بی اعتبار و پیش پاافتاده بدل میگردد و بهتر است آدمی هر چیز و همه چیز را در همان آغاز کار آسان بگیرد 
متاسفانه ذهن انسانها عادت کرده است که بدبین و سخت گیر باشد و از راز آسانگیری غافل مانده است !
حافظ خود نمونه یک شخصیت آسانگیر در امر دین و دنیاست که البته این آسانگیری به معنای لاابالی گری یا بی مسئولیتی و تنبلی نیست
در انتها باید بیان کنم که حدیثی دیدم از پیامبر اسلام در مورد آسانگیری که به گمانم منظور از «می فروش »درینجا آن بزرگوار باشد و حافظ در جهان شعری خویش به این حدیث اشاره کرده است و این حدیث در کتاب نهج الفصاحه ثبت است و میتوانید به آن منبع مراجعه کنید

با تشکر از شما برای شرح بر حافظ 

علی احمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِی‌فروش

دیشب به طور پنهانی کسی که کاربلد و در عین حال تیز هوش بود به من گفت که از تو نمی توانم راز آن می فروش را پنهان کنم و باید  به تو بگویم .

فرد تیزهوشی به حافظ چنین گفته و حافظ با مخاطبی سخن می گوید که ادعای عقل دارد( به ابیات پایانی توجه کنید) 

گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش

به من گفت که در کارها آسان گیر باشم چرا که نتیجه طبیعی سخت گیری این است که امور این جهان برای ما دشوار می شود . اما چرا از سخت کوش استفاده شده است . به زعم اینجانب افرادی که سخت گیر هستند به گونه ای وسواس آلود به زندگی و همه امور جهان می نگرند . و فکر می کنند همه چیز به مدد درایت و عقل انها انجام پذیر است و اصلا به بازیهای پنهان روزگار که ممکن است به نفع آنها باشد توجهی ندارند و همه تلاش خود را می کنند تا همه چیز را تحت سیطره عقل خود در آورند درحالیکه غافل اند که عقل باید با کمک چراغ امید راه خود را پیدا کند و به هدف خود برسد . این افراد طبعا وقتی با عدم موفقیت مواجه شوند شکننده تر خواهند بود.

وان گَهَم دَر داد جامی کز فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بَرْبَط زنان می‌گفت نوش

آن می فروش جامی از می به من داد که نوری خاص داشت . نوری که تا آسمان می رفت و زهره در آسمان به رقص افتاد و ساز بربط زد و به من می گفت نوش .این همان جام شرابیست که نورش حقایق را آشکار می کند و عاقلان برای رسیدن به حقیقت به آن شدیدا نیاز دارند و از آن غافل اند و تلاشی بیهوده می کنند . این « می» همان امید است که به یاری عقل می آید.

با دلِ خونین لبِ خندان بیاور همچو جام

نی گَرَت زخمی رسد، آیی چو چنگ اندر خروش

می فرماید از جام بیاموز که همیشه لبی خندان دارد حتی اگر در دلش شرابی گلگون دارد . تو هم دلت اگر خون است لبت را خندان کن.نه مثل ساز چنگ که وقتی با ناخن زخمی به آن می زنی به فریاد در می آید.

تا نگردی آشْنا زین پرده رَمزی نشنوی

گوشِ نامحرم نباشد جایِ پیغامِ سروش

اگر آشنا نشوی و در وادی عقل تنها بمانی از این رازها نخواهی شنید چون گوش آشنایی نداری که قادر باشد این پیغام های آسمانی را بشنود. آشنا بودن یعنی آشنا به عالم مستی بودن و خارج شدن از فضای خرد خام برای درک بهتر و والاتر حقیقت.

گوش کن پند ای پسر وز بهرِ دنیا غم مَخور

گفتمت چون دُر حدیثی، گر توانی داشت هوش

پس ای فرزند گوش کن این نصیحت را و از بابت امور دنیا غم نخور و نگران نباش که چرا اوضاع برخلاف تصور تو جور در نمی آید.اگر واقعا  عقل و هوش و توان فهم داشته باشی باید بفهمی که چه سخن گرانبهایی به تو گفته ام.

در حریمِ عشق نَتْوان زد دَم از گفت و شنید

زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

در فضای مستی و عاشقی نمی توان زیاد جر و بحث کرد . یعنی نمی شود مباحثه کرد و یکی تو بگویی و یکی او بگوید چرا که در آنجا همه وجودت باید چشم و گوش باشد تا بتوانی چیزی درک کنی .

بر بساطِ نکته‌دانان خودفروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گو ای مردِ عاقل، یا خموش

در جایی که همه نکته دان هستند و از راز های معرفت باخبرند لازم نیست برای نمایش خودت چیزی بگویی اگر واقعا عاقل هستی یا بدان که چه می گویی یا حرفی نزن.

ساقیا مِی ده که رندی‌هایِ حافظ فهم کرد

آصِفِ صاحب‌قرانِ جرم‌بخشِ عیب‌پوش

و در آخر باز هم به ساقی می گوید که بیا و از همان «می » که در بالا گفتیم بده چرا که آن پادشاه توانمند که عیب ها را نادیده می گیرد و گناهان را می بخشد می داند که رندی حافظ چگونه است . او می داند که من اگر سخن از می و باده می کنم قصدم ورود به فضای مستی برای درک بهتر حقیقت،  فارغ از غم و عقل است.( آصف وزیر معروف حضرت سلیمان است که استعاره از قدرتمندان مثل شاه یا وزیر است). در ظاهر از می می گویم و در باطن قصدم رسیدن به فضای مستی برای درک حقایق جهان است .

علی احمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:

در عهدِ پادشاهِ خطابخشِ جُرم پوش

حافظ قَرابه کَش شد و مفتی پیاله نوش

در این غزل تصویری از دوره شاه شجاع به نمایش گذاشته شده است که از نظر حضرت حافظ دوره مطلوبی به حساب می آید اما چرا؟ شاه شجاع در سال 759 بر شیراز تسلط یافت آن هم بعد از چهارسال دوره حکومت امیر مبارز الدین که توام با سخت گیری متعصبانه مذهبی بود . امیر مبارز شاه ابو اسحاق اینجو را از حکومت خلع کرده بود فردی که علیرغم دانایی و هنر دوستی در پایان دوره حکومت مواجه با یکی از مخوف ترین همه گیری های جهان یعنی بیماری طاعون شد که به مدت پنج سال سراسر دنیا از چین تا اروپا را درگیر کرد.. آنچه مهم است استفاده از شراب در درمان طاعون بود که دسترسی مردم به شراب را در این دوره فراهم می کرد . اگرچه تا قبل از آن نیز در دربار پادشاهان از شراب استفاده می شد اما بیماری طاعون هم به علت استفاده درمانی و هم به علت مرگ و میر فراوان در جامعه و گسترش موج ناامیدی و بی خیالی ، شرایط را برای استفاده عموم از شراب مهیا کرد که طبعا حافظ نیز از این قاعده مستثنا نبوده است.و این را نباید به حساب شرابخواری حافظ گذاشت .چه بسا همین بیماری و تبعات آن بود که هم موجبات سقوط ابو اسحاق را فراهم کرد و هم شرایط را برای اقدامات سخت گیرانه امیر مبارزالدین مهیا کرد . آنچه مهم است حافظ بعد از این واقعه نگرشی نو به قضیه شراب پیدا کرده است به خصوص که در قرآن کریم نیز به منافع شراب هم اشاره ای شده است اما مضرات آن را بیشتر می داند.در دوره شاه شجاع دیگر خبری از طاعون نبود ولی حافظ از اینکه شاه جوان بر خلاف پدر منشی منعطف دارد خوشحال بود ولی آنچه برای او جالب است تغییر شدیدی است که در رفتارهای برخی از افراد جامعه رخ می دهد . اتفاقی که در اکثر تغییرات حکومتها رخ می دهد.

در دوره جدید آنقدر که پادشاه منعطف است و از خطاها می گذرد و گناهان را می بخشد ، حتی انان که مثل مفتی ( فتوا دهنده ) از شراب بد می گفتند خودشان پیاله پیاله شراب می نوشند و بر عکس حافظ حالا باید فقط ظرف بزرگ شراب را حمل کند .یعنی نوبت به حافظ نمی رسد.

صوفی ز کُنجِ صومعه با پایِ خُم نشست

تا دید محتسب که سَبو می‌کشد به دوش

مثلا صوفی که اهل عبادت در عبادتگاه است کنار خم شراب می نشیند چرا که می بیند مامور نهی از شراب خودش کوزه شراب بر دوش دارد .

احوالِ شیخ و قاضی و شُربُ الیَهودِشان

کردم سؤال صبحدم از پیرِ مِی فروش

فقط نمی دانم شیخ و قاضی که مانند یهودیان پنهانی شراب می خوردند چه حال و روزی دارند که هنگام صبح  از آن پیر می فروش  که باید از این موضوع آگاه باشد پرسیدم.

گفتا نه گفتنیست سخن گرچه محرمی

دَرکَش زبان و پرده نگه دار و مِی بنوش

پیر می فروش هم گفت : اگر چه تو محرم رازی ولی قابل گفتن نیست. ( یعنی آنها هم درگیر شراب شده اند )  ولی تو چیزی نگو و راز را نگهدار و شراب خودت را بخور.

ساقی بهار می‌رسد و وجهِ مِی نماند

فکری بکن که خونِ دل آمد ز غم به جوش

اما اوضاع طوریست که ساقی را می بیند و از اینکه پولی برای پرداختن شراب ندارد از وی می خواهد که فکری کند چراکه از غم خون دل می خورد . ظاهرا حافظ مصرف می را برای درمان غم مفید و موثر می دانسته .حال بهار در راه است و از طرفی متقاضی برای می زیاد شده و طبعا گرانتر است و حافظ هم وضعیت مالی خوبی ندارد.

عشق است و مفلسیّ و جوانیّ و نوبهار

عُذرم پذیر و جرم به ذیلِ کرم بپوش

به هر حال من در گیر عشق هستم و از طرفی جوانم و پولی در بساط ندارم .پس عذر مرا به خاطر بی پولی بپذیر و این خطای مرا با بزرگواری ات نادیده بگیر.

تا چند همچو شمع زبان آوری کنی؟

پروانهٔ مراد رسید ای مُحِب خموش

اما این دوره ظاهرا به گونه ایست که برای دوستداران اعتبار ویزه ای قائل اند پس ای حافظ ، لازم نیست مثل شمع اینقدر سخن بگویی و عذر خواهی کنی چرا که به هدف خود که اشتیاق آن را داری خواهی رسید . ( هدف به پروانه تشبیه شده است . )

در ادبیات ما پروانه عاشق و شمع معشوق است و از آنجاییکه به باور حافظ معشوق مشتاق عاشق است ، در اینجا نیز حافظ که مانند شمع است مشتاق هدف خود یعنی « می » است.( ما به او محتاج بودیم او به ما  مشتاق بود) 

ظاهرا در این بیت به ضرورت شعرنمی توانست از کلمه حافظ استفاده کند و از عبارت « ای محب» استفاده نموده است.

ای پادشاهِ صورت و معنی که مثل تو

نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش

و در پایان از این توجهات در دوره شاه شجاع به شعف می آید و از او تعریف می کند و او را پادشاه صورت و معنی می داند یعنی کسی که هم ظاهر زیبا دارد و هم فطرت خوبی دارد و در مصرع دوم مبالغه را می افزاید که کسی مثل تو را نه کسی دیده و نه کسی شنیده است.

چندان بمان که خرقهٔ اَزْرَق کُنَد قبول

بختِ جوانَت از فلکِ پیرِ ژِنده پوش

و آرزو می کند که آنقدر عمر کند تا پیر ژنده پوش روزگار بر بخت و اقبالش جامه کبود رنگ بپوشاند  یعنی فرصت ها و شانسهایش در پایدار ماندن بر حکومت بیشتر گردد . در واقع آرزوی پایداری دوره حکومت او را دارد.

علی احمدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴:

هاتفی از گوشهٔ میخانه دوش

گفت ببخشند گنه، مِی بنوش

از گوشه میخانه دیشب ندایی بلند شد که می گفت : شراب بنوش که گناه را خواهند بخشید.

حضرت حافظ برخلاف رویه موجود که که دلیل حرمت شراب را خشم الهی می داند امیدوارانه می گوید خداوند در این مورد گناه را می بخشد.

لطفِ الهی بِکُنَد کارِ خویش

مژدهٔ رحمت برساند سروش

چون خداوند به بندگان لطف دارد وکارش این است که همیشه با مژده رحمت پیام خود را به بندگان برساند. 

در واقع در واکنش به زاهدان و واعظان که با اطمینان کامل از خشم و غضب الهی سخن می گویند چنین سخنی را بیان می کند که من هم به لطف خداوند بیشتر از غضب او امیدوارم. 

این خِرَدِ خام به میخانه بَر

تا مِیِ لعل آوَرَدَش خون به جوش

حال که چنین است این عقل خام و بی تجربه که از حقیقت چیز زیادی نمی داند را به میخانه ببر تا آن شراب گلگون خونش را به جوش آورد.

این بیت دقیقا به نکته ای اشاره می کند که مستی در نگاه حضرت حافظ حالتی فراتر از هشیاری است و عقل را پخته و با تجربه می کند نه اینکه ریشه عقل را بزند.و خاصیت می همین بردن عقل به مستی و کامل نمودن آن است تا به واسطه مستی انسان به حقایق جدیدی دست یابد.

گرچه وصالش نه به کوشش دهند

هر قَدَر ای دل که توانی بکوش

وقتی مست شوی عاشق خواهی بود و جاذبه عشق یار را در می یابی و می فهمی که با کوشش زیاد هم ممکن است به وصال یار نرسی ولی هرقدر که می توانی تلاش خود را بکن تا به یار برسی و حقیقت او را دریابی .

نمیتوانم درک خود را از این بیت عارفانه با شما در میان نگذارم . معشوق در متعالی ترین شکل اطمینان است اطمینانی کامل و بی نقص و عاشق همواره در اطمینانی ناکامل که حتی نمی تواند به آنچه می داند ( مثل اطمینان از  خشم خداوند بر گناه باده نوشی ) قرار دارد . درک اطمینان کامل معشوق برای عاشق امکان پذیر نیست ولی تا انجا که می تواند بای خود را به این منبع اطمینان نزدیک سازد و مطمئن تر از قبل گام بردارد.

لطفِ خدا بیشتر از جرمِ ماست

نکتهٔ سربسته چه دانی؟ خموش

به خاطر همان اطمینان کامل لطف خداوند بیشتر از گناه ماست و تو ( ای مدعی ) این نکته سربسته را نمی دانی( و فقط با خرد ناقص خود محاسبه می کنی) پس ساکت شو.

گوشِ من و حلقهٔ گیسویِ یار

رویِ من و خاکِ درِ مِی فروش

این عشق است که به من حکم می کند بنده حلقه بگوش گیسوی یار باشم یعنی در بند راه عاشقی بمانم و راه را تا وصال او بپویم .و روی من بر درگاه میخانه به امید مستی خواهد ماند .

رندیِ حافظ نه گناهیست صَعب

با کَرَمِ پادشه عیب پوش

اینکه حافظ میخانه را ترجیح می دهد و ظاهرا گناه می کند از رندی اوست ( چون پاک نهاد است)  و این گناه نیست و البته اگر پادشاه عیب پوش و منعظفی هم باشد چه بهتر .

داورِ دین، شاه شجاع، آن که کرد

روحِ قدس حلقهٔ امرش به گوش

و این پادشاه عیب پوش کسی نیست به جز شاه شجاع که به درستی در باره دین داوری می کند و حکم می دهد ( متعصب نیست) و به همین خاطر گویا روح قدسی که از جانب خداوند می آید حلقه بگوش اوست . یعنی حکم او در واقع بالاتر از روح قدسی است.و این بیت مانند غزل 283 در جهت مشروعیت بخشی به حکومت شاه شجاع است.

ای مَلِکُ العَرش مرادش بده

و از خطرِ چشمِ بَدَش دار گوش

ای فرشته ملکوت او را به هدفش برسان و گوشش از خطر چشم زخم و آسیب های زمانه محفوظش بدار . نکته جالب این است که حافظ مطمئن نیست که گوش شاه شجاع همیشه به این سخنان بدهکار باشد.

علی احمدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳:

سحر ز هاتفِ غیبم رسید مژده به گوش

که دورِ شاه‌شجاع است، مِی دلیر بنوش

در وقت سحر از ندایی غیبی مژده ای به گوشم رسید که دوره شاه شجاع است با قدرت می بنوش.

بنا بر گفته هایی که مورخین از احوال شاه شجاع ذکر نموده اند وی فردی بود که از لحاظ صورت و سیرت قابل مقایسه با سایر پادشاهان نبوده و از حیث رعایت موازین شرعی برخلاف پدرش منعطف  شمرده می شده به طوری که در زمان حکومت وی میخانه ها دوباره باز شدند و بسیاری از سختگیری های دوره امیر مبارزالدین وجود نداشته است . حضرت حافظ نیز  از چنین روالی حمایت می کند و نگاه روشن و قابل انعطاف در مورد ساختارهای دینی را بر سختگیری های متعصبانه ترجیح می دهد و اتفاقا این رویه انعطاف پذیر را به دین نزدیکتر می داند و به همین جهت با ذکر هاتف غیب سعی می کند تا جنبه روحانی به مرام شاه شجاع بدهد.و البته این به معنای ریاکاری نیست بلکه در واکنش به حکومت امیر مبارز است که خود را آیینه تمام نمای دین می دانست .حافظ به این وسیله می خواهد به مردم بفهماند که اتفاقا این حکومت شاه شجاع است که مشروعیت دارد.

شد آن که اهلِ نظر بر کناره می‌رفتند

هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

چرا که در زمان پدرش آنان که صاحب نظر بودند و باید مورد مشورت قرار می گرفتند بر کنار و در حاشیه بودند و هزاران ایده برای گفتن داشتند ولی مجبور به سکوت بودند . به بیان حافظ دیگر آن زمان رفته است.

به صوتِ چنگ بگوییم آن حکایت‌ها

که از نهفتنِ آن دیگِ سینه می‌زد جوش

حالا ما وظیفه داریم که آن حکایتهایی که آن صاحب نظران نگفتند را با صدای ساز چنگ بیان کنیم چرا که وقتی آن قصه ها در دل ما بماند مانند دیگی در حال جوش می گردد.

شرابِ خانگیِ ترسِ محتسب‌خورده

به رویِ یار بنوشیم و بانگِ نوشانوش

حال که نوشیدن شراب آزاد شده ما هم باید آن شرابی را که از ترس ماموران حکومتی آن دوره کناری نهاده بودیم بیاوریم و در پیشگاه یار بنوشیم و به یکدیگر با صدای بلند نوش بگوییم.یک معنا این است که باید شراب نوشید . اما با توجه به ابیات بالا که قرار است حکایتهای مانده از دوره قبل را بیان کند این معنا را می رساند که حافظ بنا به روال و مرام خود که مستی را آگاهی فراتری می داند بر این باور است که باید در مستی همه حقایق مفید برای دوام این حکومت را فهمید و بیان نمود . او این حکومت اخیر را فرصتی برای گسترش عشق ورزی در جامعه می داند که به دست دلبری قدرتمند قابل انجام است .

ز کویِ میکده دوشش به دوش می‌بُردند

امامِ شهر که سجاده می‌کشید به دوش

دیگر بهانه ای برای ترس از مستی نیست حتی امام جماعت شهر هم که  همیشه اهل عبادت بود و گویا سجاده اش همیشه روی دوشش بود را دیشب از شدت مستی از میخانه بر دوش به خانه می بردند.

دلا! دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات

مکن به فسق مباهات و زهد هم مَفُروش

اینجا حافظ نتیجه گیری می کند : پس ای دل تو را به راه نجات راهنمایی می کنم و راز آن این است که به فسق افتخار نکن و از طرفی زهد به مردم نفروش .اشاره به کسانی است که در دوره حکومت قبلی از طرفی هزار کار خلاف و ناروا انجام می دادند و از طرفی خود را زاهد و عابد نشان می دادند و جایی در حکومت برای خود باز می نمودند. یعنی درست مقابل رندان که در ظاهر لاابالی به نظر می آیند ولی دلی پاک دارند .( در واقع می گوید از امام جماعت شهر درس عبرت بگیر که ریاکار بود و حالا رسوا شد.)

محلِ نورِ تَجَلّی‌ست رایِ انور شاه

چو قربِ او طلبی در صفایِ نیّت کوش

به همین علت دوره حکومت شاه شجاع را شروعی برای حذف چنین افرادی می داند و می گوید امیدوارم اندیشه نورانی شاه محل تجلی نور قدسی باشد و اوضاع را دگرگون سازد پس حال که چنین خواهد شد اگر می خواهی به او نزدیک شوی راهش زهد طلبی و چاپلوسی  و عابد نمایی نیست بلکه باید نیت پاک داشته باشی و از درون پاک باشی .

به جز ثنایِ جلالش مساز وِردِ ضمیر

که هست گوشِ دلش محرمِ پیامِ سروش

و چیزی به جز تعریف از شکوه و جلال او نکن چرا که او با گوش دل خود پیام آسمانی را درک می کند . 

در ادامه ابیات قبل عبارات هاتف غیب ، محل نور تجلی ، و محرم پیام سروش همه حکایت از موجه جلوه دادن دوره حکومت شاه شجاع و در واکنش به مقدس نمایی دوره حکومت امیر مبارز است . در واقع با درک ویژگیهای شاه شجاع حافظ امیدوار است ( نه اینکه باور دارد) شاه شجاع همان دلبر مقتدری باشد که اهل درک حقیقت است و می توان برای گسترش عشق ورزی و دنیایی سرشار از عشق به او دل بست.

یک نکته دیگر اینکه می فرماید از جلال او بگویید نه از جمالش . توصیف از جمال معادل چاپلوسی است ولی حافظ می خواهد که از جلال و اقتدار پادشاه سخن به میان بیاید چون به رهبری او نیاز دارد  و می خواهد او را به ماموریتی جدید ترغیب کند.او می داند که اشعارش را به هر حال به گوش شاه خواهند رساند و آرزو دارد که به این وسیله نظراتش را به اطلاع او برساند خاصه اینکه شاه نیز او را از پیش می شناسد.

رموزِ مصلحتِ مُلک خسروان دانند

گدایِ گوشه‌نشینی تو حافظا مَخروش

و در آخر می گوید کار حکومت رموزی دارد که پادشاهان آن را بهتر از تو می دانند تو ای حافظ گدای گوشه نشینی هستی و درباره رموز پادشاهی فریاد نکن .او این سخن را  برای آن می گوید که ممکن است تو را در دبار تحویل نگیرند فقط همین حد اشاره به رازهایی که می دانی کافیست و دیگر صحبت نکن .

فرشاد نوریان در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۸ در پاسخ به سروش ساقی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۹:

بله حضرت استاد رابطه مراد و مراد فراتر از رابطه مرید و مراد یا عاشق و معشوقه 

شاید به ندرت اتفاق بیفته ولی از آنجا که اندیشهٔ مولانا بر عشق، معرفت و خودشناسی استوار است و باور داشت که عشق نیرویی است که انسان را به کمال و حقیقت الهی می‌رساند.در نتیجه جنس رابطه حضرات فراتر از عشق /مرید و مراد /و....

جنس رابطه خودشناسی و به قول شما مراد و مراد بود

Nazanin در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴:

استاد ابراهیم پورداوود در مقدمه داستان بیژن و منیژه ، از انتشارات شرکتهای عامل نفت، چاپ ۱۳۴۵ شمسی ، این رباعی را به استاد فردوسی نسبت داده و چنین آورده که : 

در مجمل فصیحی اثر محمد خوافی ، آورده شده که سلطان محمود از شاعران ابیاتی در وصف ایاز خواسته و فردوسی این رباعی را سروده .

و پس از این لقب فردوسی به او داده شده و پس از آن به دستور محمود ، سرایش شاهنامه آغاز شده .

از آنجا که خود استاد پورداوود در این مقدمه آغاز سرایش شاهنامه را به صورتی مستند و بر اساس ابیات شاهنامه،  در روزگار سامانیان می‌داند،  میتوان فرض کرد که اساس داستان سرایی محمد خوافی ، واهی است و این مطلب صرفا برای توضیح نوشته شده . 

فرشید همایی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۲ - حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را:

همه چیز درست عالی فقط یک جا اشکال نگارشی دارد اما به نظر من؟

گویدش: (دل.......)به نظرمن اشتباه است زیرا دل گوینده است به شخص مثل ادامه پایین که 

گوید او:(درخانه کی گنجم؟بگو(اینجا از دل گوینده سوال میپرسد

پس درستش اینه

گویدش دل:((خانه ای ساز ای عمو))

گوید او:((در خانه کی گنجم؟بگو))

نسیم سرخوش در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۵ - اول کسی کی در مقابلهٔ نص قیاس آورد ابلیس بود:

اول آن کس کین قیاسکها نمود
پیش انوار خدا ابلیس بود
اولین کسی که در برابر خدا از قیاس استفاده کرد، ابلیس بود.
گفت نار از خاک بی‌شک بهترست
من ز نار و او ز خاک اکدرست
ابلیس گفت: آتش از خاک برتر است؛ من از آتشم و آدم از خاک، پس من برترم.
پس قیاس فرع بر اصلش کنیم
او ز ظلمت ما ز نور روشنیم
یعنی حتی قیاسش را ادامه داد و گفت: اگر آتش بهتر از خاک است، پس ما که از آتشیم به نور نزدیک‌تریم و آدم که از خاک است به ظلمت نزدیک‌تر است. یعنی از یک مقدمه ظاهراً منطقی، نتیجه‌های بیشتری گرفت.
گفت حق نه بلک لا انساب شد
زهد و تقوی فضل را محراب شد
خدا پاسخ داد: نه. معیار نزد من نسب، جنس، ماده آفرینش یا اصل و نسب نیست؛ معیار برتری زهد و تقواست.
این نه میراث جهان فانی است
که به انسابش بیابی جانی است
این مقام‌های معنوی مانند ارث و ثروت دنیایی نیست که با نسب خانوادگی به دست بیاید.
بلک این میراثهای انبیاست
وارث این جانهای اتقیاست
میراث پیامبران را فقط اهل تقوا به ارث می‌برند، نه کسانی که فقط نسب یا ظاهر دارند.
پور آن بوجهل شد مؤمن عیان
پور آن نوح نبی از گمرهان
مولانا مثال می‌زند:
فرزند ابوجهل ممکن است مؤمن شود.
و پسر نوح گمراه شد.
پس نسب، تضمین‌کننده هدایت نیست.
زادهٔ خاکی منور شد چو ماه
زادهٔ آتش توی رو روسیاه
آدمِ خاکی نورانی شد، اما تو که از آتشی، روسیاه شدی.
این قیاسات و تحری روز ابر
یا بشب مر قبله را کردست حبر
«تحری» یعنی جست‌وجو و حدس زدن. مولانا می‌گوید قیاس و حدس، مثل کسی است که در شب یا هوای ابری قبله را با نشانه‌ها پیدا می‌کند. این کار در نبودِ راه قطعی، قابل قبول است.
لیک با خورشید و کعبه پیش رو
این قیاس و این تحری را مجو
اما وقتی خورشید یا خود کعبه را می‌بینی، دیگر حدس و قیاس معنا ندارد. وقتی حقیقت آشکار است، نباید به استدلال‌های ذهنی تکیه کنی.
کعبه نادیده مکن رو زو متاب
از قیاس الله اعلم بالصواب
وقتی حقیقت را می‌توانی مستقیم ببینی، از آن روی برنگردان و به قیاس دل نبند؛ زیرا خدا به حقیقت داناتر است.
چون صفیری بشنوی از مرغ حق
ظاهرش را یاد گیری چون سبق...
یعنی اگر ندای اولیای الهی را شنیدی، فقط ظاهر کلمات را حفظ نکن. بسیاری الفاظ را حفظ می‌کنند، اما از حقیقت و روح سخن بی‌خبر می‌مانند؛

وانگهی از خود قیاساتی کنی

مر خیال محض را ذاتی کنی

بعد از آن، بر اساس ذهن و تجربهٔ محدود خودت قیاس‌هایی می‌سازی و خیال و وهم را حقیقتی ذاتی و واقعی می‌پنداری.

اصطلاحاتیست مر ابدال را

که نباشد زان خبر اقوال را

اولیای الهی (ابدال) زبان و تجربه‌هایی دارند که با حرف و اصطلاحات معمول قابل بیان نیست و مردم عادی از آن بی‌خبرند.

منطق الطیری به صوت آموختی

صد قیاس و صد هوس افروختی

اگر فقط صدای پرندگان را یاد بگیری و گمان کنی حقیقت «زبان پرندگان» را فهمیده‌ای، دچار صدها قیاس و خیال باطل می‌شوی. منظور این است که ظاهر را با حقیقت اشتباه نگیری.

همچو آن رنجور دلها از تو خست

کر بپندار اصابت گشته مست

مانند آن بیماری که از دست آن مرد کر به ستوه آمد؛ اما آن مرد کر گمان می‌کرد که دیدارش بسیار موفق بوده و کار را درست انجام داده است.»

کاتب آن وحی زان آواز مرغ

برده ظنی کو بود همباز مرغ

اشاره به کاتب وحی است که  گمان نادرستی کرد و دچار اشتباه و غرور  شد و فکر کرد این خودش است که وحی دریافت میکند نه پیغمبر. مولانا در بخش قبل به کاتب وحی اشاره کرد

مرغ پری زد مرورا کور کرد

نک فرو بردش به قعر مرگ و درد

همان پرنده (یا همان پندار) او را کور کرد و سرانجام به ورطهٔ هلاکت و رنج کشاند.

هین به عکسی یا به ظنی هم شما

در میفتید از مقامات سما

مواظب باشید شما نیز با یک ظن و گمان اشتباه، از مقام والای انسانیت و از اوج به پایین نیفتید

گرچه هاروتید و ماروت و فزون

از همه بر بام نحن الصافون

حتی اگر مانند هاروت و ماروت یا بالاتر از آنان باشید، و همچون فرشتگان بگویید: «ما در صف عبادت‌کنندگان ایستاده‌ایم»، باز هم از خطر غرور در امان نیستید.

بر بدیهای بدان رحمت کنید

بر منی و خویش‌بین لعنت کنید

به گناهکاران با رحمت نگاه کنید، اما بر «منیّت» و خودبینی خود لعنت بفرستید؛ زیرا دشمن اصلی، غرور انسان است.

هین مبادا غیرت آید از کمین

سرنگون افتید در قعر زمین

بترسید که امتحان الهی ناگهان فرا برسد و شما را از اوج به حضیض بیفکند.در زبان عرفانی مولانا، غیرت بیشتر به معنای غیرت الهی است؛ یعنی قدرت و ارادهٔ خداوند که اجازه نمی‌دهد بنده به کبر و خودبینی دل خوش کند. اگر کسی به مقام خود مغرور شود، غیرت الهی او را به امتحانی سخت می‌کشاند تا بفهمد همه چیز از لطف خداست، نه از شایستگی خودش.

در اینجا مولانا به هاروت و ماروت اشاره می‌کند. آن‌ها گمان کردند اگر به زمین بروند، هرگز مانند انسان‌ها گناه نمی‌کنند. مولانا می‌گوید:

مواظب باشید غیرت الهی در کمین است؛ مبادا برای شکستن غرورتان شما را به امتحانی بیندازد و از اوج به حضیض سقوط کنید.

هر دو گفتند ای خدا فرمان تراست

بی امان تو امانی خود کجاست

هاروت و ماروت گفتند: پروردگارا، همه چیز به فرمان توست؛ اگر تو پناه ندهی، هیچ پناهی وجود ندارد.

این همی گفتند و دلشان می‌طپید

بد کجا آید ز ما نعم العبید

اما در دلشان این اندیشه هم بود که: «مگر ممکن است از ما که بندگان خوبی هستیم، خطایی سر بزند؟» همین اندیشه، نشانهٔ پنهانِ غرور بود.

خار خار دو فرشته هم نهشت

تا که تخم خویش‌بینی را نکشت

 

خدا این تشویش و دغدغه هم در دلشان بود، زیرا هنوز ریشهٔ خودبینی کاملاً از بین نرفته بود.

پس همی گفتند کای ارکانیان

بی خبر از پاکی روحانیان

آنان با خود می‌گفتند: ای زمینیان، شما از پاکی ما فرشتگان خبر ندارید.

ما برین گردون تتقها می‌تنیم

بر زمین آییم و شادروان زنیم

ما آسمان‌ها را می‌آراییم؛ اگر به زمین برویم نیز آنجا را آباد و منظم می‌کنیم.

عدل توزیم و عبادت آوریم

باز هر شب سوی گردون بر پریم

در زمین عدالت برقرار می‌کنیم، عبادت می‌کنیم و هر شب دوباره به آسمان بازمی‌گردیم.

تا شویم اعجوبهٔ دور زمان

تا نهیم اندر زمین امن و امان

گمان می‌کردند نمونهٔ بی‌نظیر روزگار خواهند شد و امنیت و آرامش را در زمین برقرار می‌کنند.

آن قیاس حال گردون بر زمین

راست ناید فرق دارد در کمین

اما مولانا نتیجه می‌گیرد: قیاس کردنِ وضعیت آسمان با وضعیت زمین درست نیست. شرایط متفاوت است و همین تفاوت، محل لغزش و امتحان انسان است.

پیام اصلی این بخش

مولانا می‌گوید بزرگ‌ترین خطر سالک، خودبینی است. انسان وقتی خود را پاک‌تر از دیگران بداند، همان لحظه در معرض سقوط قرار می‌گیرد. حتی فرشتگان نیز وقتی خود را از انسان‌ها برتر دیدند، به امتحانی سخت گرفتار شدند. بنابراین به جای قضاوت دیگران، باید پیوسته مراقب غرور و «منِ» خود باشیم.

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ عطار » مختارنامه » باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن » شمارهٔ ۲۵:

گر مرد رهی درون خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به ره نهِ و هیچ مپرس

خود ره گویدت چون باید رفت

شیخ عطار 

آخر ز جهان غرقه بخون باید رفت

وز دایره سپهر دون باید رفت

زان روی بپیریت شود پشت دوتا

کز این در کوتاه برون باید رفت

اهلی شیرازی

نیما در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۶ - این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام:

رحمت خدا بر روح بزرگ و والای بانو پروین اعتصامی

عباس جنت در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰:

برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را / خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را

برات به معنی نوشته‌ای که به‌موجب آن دریافت یا پرداخت پولی را به دیگری واگذار می‌کنند.

لغت‌نامه دهخدا

برات . [ ب َ / رْ را / ب ِ رْ را ] (از ع ، اِ) اعمال نیک و خیرات . (ناظم الاطباء).

برات به معنی روشنایی و چراغ منظور

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی / آن «شب قدر» که این تازه «براتم» دادند.

در مورد خضرکه از چشمه آب حیات نوشیده بود در ویکی پدیا (دانشنامه آزاد) چنین آمده:

 "شخصیتی است که در قرآن به‌عنوان بنده صالح خداوند و دارای حکمت یا دانش عرفانی معرفی شده است. در روایات مختلف اسلامی و غیراسلامی، خضر به‌عنوان پیامبر یا فرستاده خدا توصیف شده است که از دریا محافظت می‌کند، دانش پنهانی را آموزش می‌دهد، و به کسانی که دچار دردسر شده‌اند کمک می‌کند شخصیت خضر، شخصیتی ساخته و پرداختهٔ ادوار و اقوام گوناگون است و در طول زمان با عناصر مختلف دیگری مانند هوم  و سروش ایرانی،  سنت جورج در آسیای صغیر، سمائیل در یهودیت، یحیی و عثمان مروندی در سند و پنجاب در جنوب آسیا درآمیخته است.

از معجزاتی که برای او دانسته‌اند این است که روی هر زمین خشکی می‌نشست، زمین، سبز و خرم می‌گشت و دلیل نامش، (خضر: سبز) نیز همین است. دوران زندگی خضر، قبل از زمان موسی تا زمان حاضر، و ادامهٔ زندگی او تا آخرالزمان، مورد اتّفاق مسلمانان است. به اعتقاد مسلمانان، خضر، طولانی‌ترین عمر را در میان فرزندان آدم دارد."

عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را / سحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را

سباتی (خواب سنگین)

اشاره به حدیثی از پیامبر در کتب اهل سنت دارد که پیامبر به عمر می فرماید : شیطان تو را در هیچ جایی نمی بیند مگر آن که از راهی غیر از راه تو می رود .

بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران را / به بستان آ به بستان آ ببین خلق نجاتی را

چو خورشید حمل آمد شعاعش در عمل آمد /ببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را

(خورشید حمل اول فروردین است روز اسم اعظم)

حمل در لغت نامه دهخدا

"ماه اول سال شمسی ، بصورت میش نر است صاحب دو شاخ ، سر او بطرف مغرب و دم او بطرف مشرق و پشت بشمال و یا بجنوب و متوجه شده است. روزی که آفتاب در این برج داخل شود همان روز، نوروز است و مدت ماندن آفتاب در این برج را فروردین گویند و ابتدای بهار از این ماه باشد. (آنندراج (یادداشت مرحوم دهخدا) "

"ببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را" منظور الواح و آثار این دیانت جدید است

ناصرخسرو میگوید:

چو از برج حمل خورشید اشارت کرد زی صحرا

بفرمانش بصحرا بر مطرا گشت خلقانها

همینطور مولانا:

آمد بت میخانه تا خانه برد ما را / بنمود بهار نو تا تازه کند ما را

بگشاد نشان خود بربست میان خود / پر کرد کمان خود تا راه زند ما را

رو سایه سَروَش شو پیش و پس او می‌دو / گرچه چو درخت نو از بن بکند ما را

گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا / کاول بُکشد ما را و آخر بِکشد ما را

بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد / آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را

آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد / وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را

می‌آید و می‌آید آن کس که همی‌باید / وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را

شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد / تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را

تمام اسماء الهی " مسعود و بهی باشد" ولی اسم اعظم " کر و فر خود" را دارد:

خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد / اما کر و فر خود در برج حمل دارد

نور این خورشید دل ها و جان ها را روشن میکند:

شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل / در دل و جان‌ها فکند پرورش نور خویش

این آفتاب برج حمل " لاشرقیه بوده‌ست و لاغربیه " است:

آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل / آفتابی بی‌نظیر بی‌قرین خوش قران

آنک لاشرقیه بوده‌ست و لاغربیه / زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان

همان سلطان همان سلطان که خاکی را نبات آرد / ببخشد جان ببخشد جان نگاران نباتی را

درختان بین درختان بین همه صایم همه قایم / قبول آمد قبول آمد مناجات صلاتی را

همانطور که حضرت خضر هر کجا می‌نشت سبز وآباد میکرد این ظهور هم سبب آبادی جهان خواهد شد. و مومنان آن مورد قبول پروردگار خواهند بود:

خدا را نمیتوانی ببینی ولی " تجلی صفاتی" را خواهی دید:

ز نورافشان ز نورافشان نتانی دید ذاتش را / ببین باری ببین باری تجلی صفاتی را

آدیان گذشته را که دچار "خماری" شده بودند با تعالیم جدید تازه کرد:

گلستان را گلستان را خماری بد ز جور دی (زمستان)/ فرستاد او فرستاد او شرابات نباتی را

قیامت آمد و مردگان را زنده کرد:

بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانی / که حشر(قیامت) آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی (پوسیده) را

خرافات ادیان قدیمی را کنار بگذار وبا تعالیم جدید آشنا شو:

شقایق را شقایق را تو شاکر بین و گفتی نی / تو هم نو شو تو هم نو شو بهل نطق بیاتی (کهنه) را

شکوفه و میوه بستان برات هر درخت آمد / که بیخم نیست پوسیده ببین وصل سماتی (روشهای نیکو) را

مومنان این ظهور راستگو و روشن هستند دنیایی نو می‌سازند:

زبان صدق و برق رو برات مؤمنان آمد / که جانم واصل وصلست و هشته بی‌ثباتی را

علی احمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲:

بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش

بتِ سنگین‌دلِ سیمین بناگوش

حضرت حافظ به زیبایی یکی از واقعیت های جهان انسانی را در این غزل تصویر می کند .اینکه دلبر فارغ از اینکه چه کسی یا چه چیزی باشد دل را می برد بیقرار می کند تاب و توانت را می گیرد و تو را از عالم هشیاری دور می سازد .در این ابیات حافظ سعی دارد ضمن بیان حقایق عشق با کسانی که به هر دلیل در حال تجربه این حقیقت هستند همراهی کند .

وقتی از بت سخن می گوید نگاهی زمینی دارد و وقتی از سنگین دلی سخن به میان می آورد باز هم حقیقتی را بیان می کند یعنی بی رحمی معشوق و در آخر اینکه آن معشوق جلوه گر سیمین بناگوش است یعنی ظاهری زیبا دارد با دلی بی رحم که اینچنین عاشقان را واله خود می کند .

در این نگاه واقعا نمی توان عشق های مضر مثل اعتیاد به مواد مخدر را تفکیک نمود چون برای فرد معتاد نیز عشق به این مواد به همین اندازه قوی است .

نگاری چابکی شَنگی کُلَه‌دار

ظریفی مَه‌وشی تُرکی قباپوش

توصیف هایی که جناب حافظ از معشوق می کند هم حاکی از دلبریست و هم حاکی از این است که دلبری توانمند است چون در عین زیبایی و چابکی و شوخ بودن و ظرافت ،قبا پوش و کلاه دار است یعنی برو بیایی برای خود دارد .پس شخصی است که فارغ از همه اعتقادات و باورهای رایج جامعه دل عاشق را برده است نه به دینت توجه دارد و نه باورهای مرسوم را می پذیرد و نه اینکه دلت چه می خواسته .او فقط می گوید بیا .اصلا مهم نیست که آن شخص از نظر مردم مهم است یا نیست ،منفی است یا مثبت، سرکرده مافیاست یا رهبر استقلال یک کشور  .فقط برای عاشق جلوه کرده است و دل او را ربوده .

ز تابِ آتشِ سودایِ عشقش

به سانِ دیگ دایم می‌زنم جوش

داستان عشق همین گونه است و طوری می شوی که از حرارت آتش آن خیال ، مانند دیگی به جوش می آیی و هر آن معشوق را می طلبی .

چو پیراهن شوَم آسوده‌خاطر

گَرَش همچون قبا گیرم در آغوش

و آنگاه آرام می گیری و خیالت راحت می شود که مثل قبا یا همان بالا پوش بر تنش قرار گیری نه مثل پیراهن بی واسطه بلکه فقط همین که در جوارش باشی برایت کافیست .

اگر پوسیده گردد استخوانم

نگردد مِهرت از جانم فراموش

عشق حتی مرز های زندگی دنیایی را نمی شناسد و فارغ از هردو جهان  عاشق را با معشوق پیوند می دهد.

دل و دینم، دل و دینم بِبُرده‌ست

بَر و دوشش، بَر و دوشش، بَر و دوش

مهم نیست دل تا به حال چه می خواسته و چه باوری داشته عشق همه اینها را تهدید می کند و برهم می زند .جاذبه معشوق که در قالب بر و دوش عنوان شده همان جلوه ایست که از معشوق بر دل عاشق می نشیند و به او می گوید بدون در نظر گرفتن همه خواسته ها و باورهایت به سویم بیا .این عشق چه مفید باشد چه مضر همه انسانها را درگیر خود خواهد کرد .خود حافظ نیز به خدا پناه می برد و از او می خواهد "بت چینی عدوی دین و دلهاست/خداوندا دل و دینم نگهدار"

دوایِ تو، دوایِ توست حافظ

لبِ نوشش، لبِ نوشش، لبِ نوش

و در آخر اینکه دوای این درد عاشقی را درک لب شیرین معشوق می داند  عشق راستین با همه سختی هایش هیچگاه تلخ نیست و همیشه شیرین و امیدبخش و مفید است 

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام

جز بر دو روی یار موافق که در هم است

سعدی جان 

بی‌ حاصلست یارا اوقات زندگانی

الا دمی که یاری با همدمی برآرد

سعدی جان 

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی

سعدی جان

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵:

هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام

جز بر دو روی یار موافق که در هم است

سعدی جان 

بی‌ حاصلست یارا اوقات زندگانی

الا دمی که یاری با همدمی برآرد

سعدی جان 

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی

سعدی جان

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:

اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

حضرت حافظ 

بی‌ حاصلست یارا اوقات زندگانی

الا دمی که یاری با همدمی برآرد

سعدی جان 

عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد

هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد

#حکیم_نزاری 

سنگ مزار عاشق سرپوش نامرادیست

این سنگ را کس ای کاش از جای برندارد

#ملک_الشعرای_بهار 

ای در طریقت عشق بر خلق گشته هادی

بدرالبدور گردون صدرالصدور نادی

ادیب الممالک

آنجا که حق پرستان صف برزنند سعدی

وز باده ی شهادت ساغر زنند سعدی

باید که چون صفاییت خنجر زنند سعدی

شاید که آستینت برسر زنند سعدی

صفایی جندقی

این مردمان که بینی یک مشت زر پرستند

بیرون ز زرپرستان یک مشت خر پرستند

بیرون ز خر پرستان یک مشت شر پرستند

بیرون ز شر پرستان جمعی هنر پرستند

ادیب الممالک

یارا بهشت صحبت یاران همدم است

دیدار یار نامتناسب جهنم است

دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف

لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است

هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام

جز بر دو روی یار موافق که در هم است

سعدی جان 

زیر قفس با دوستان 

خوش تر ز باغ و بوستان

مولانا

با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان

بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری

سعدی جان 

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

سعدی جان 

۱
۲
۳
۴
۵
۵۷۶۰