گنجور

حاشیه‌ها

فراز رنج پور در ‫۱۱ روز قبل، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۳ در پاسخ به نوید خسروانی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:

سلام

در کانال تلگرام "خصوصی khosousi" آواز کامل استاد شجریان موجود است.

برمک در ‫۱۱ روز قبل، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۲ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸:

جناب کیخا  مگر گفتار و سخن  و گویش  زبان نیست؟ هر تن از مردمان که در دهانش زبان است و با ان سخن میگوید  به گفتار او زبان میگویند  هر گویشی زبان و هر زبانی گویش است . این داستان مسخره چیست که در ایران پیدا  کرده اند که   گویشی  را زبان میشمارند و گویشی را نه . انگلیسی گویشی از   ژرمنی است و فرانسه گویشی از لاتین هست  پارسی دری گویشی از  پارسی پهلوی هست هر زبانی گویش و هر گویشی زبان است . زبان زبان است چه  انرا بنویسند چه ننویسند چه   بسیار سخنور  داشته باشد و چه نداشته باشد . البته همه ایرانیان پارسیان هستند  و این را در نوشته های پهلوی  بسیار میتوان دید .لری چه بسا که  از بسیاری نگره ها از پارسی دری  پیشتر و بهتر باشد


دکتر صحافیان در ‫۱۲ روز قبل، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹:

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک 
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟(۲۹۹)
اگر شراب می‌خوری جرعه‌ای هم به زمین هدیه کن!* از گناهی که دیگران(درگذشتگان خاک) سود برند هراسی نیست
*اندیشه‌ای قدیمی در شعر فارسی-منوچهری، خاقانی، خواجو و ...- و عربی- ضرب المثل: و زمین از جام کریمان سهم دارد.شرح شوق، ۳۰۳۸
۲- از آنچه هستی در اختیارت گذاشته، بی‌مضایقه بهره بردار که روزگار بی‌محابا شمشیر نیستی بر تو می‌کشد.
۳-معشوق زیبایم که به ناز و عشوه خو گرفته‌ای! به خاک قدمهایت سوگند، که روز مرگ، قدمت را از خاکم دریغ نکن!
۴- آری در باور همگان؛ چه دوزخی یا بهشتی، آدم یا فرشته، بخل و تنگ‌نظری کفر طریقت است(خانلری: چه ملک)
۵-فلک چون مهندسی زبردست راه هستی را که چون صومعه‌ای شش سویه است چنان بسته که ورای جهان خاکی برایمان راهی نیست(خانلری: زیر دام مغاک)
۶- شگفت است که شراب چطور با وسوسه‌اش، رهزن عقل می‌شود، تا روز رستاخیز طاق تاک پابرجا باد!(تا ما را پیوسته به حال خوش برساند)
۷- حافظا در راه میکده با حال خوش از جهان می‌روی! دعای اهل دل(بی‌ادعاهای پاک‌باز) پیوسته مونس دل پاکت باشد.
آرامش و پرواز روح

دکتر صحافیان در ‫۱۲ روز قبل، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من می‌روم الله معک(۳۰۱)
دل زخمی عاشقم با لب زیبایت حق نمک(ایهام: نمکین بودن- نان و نمک خوردن- نمک بر دل مجروح نهادن)  دارد. حق این دلدادگی را نگه دار(ایهام: خدا حافظ)من رفتم، خدا به همراهت!(خانلری: بر لب تو)
۲- تو آن جواهر پاک‌سرشتی که در ملکوت، یاد نیکی‌های تو حاصل تسبیح فرشتگان است(خانلری: جوهر پاکیزه)
۳‐در پاک‌بازی عشقم اگر تردید داری بیازمایم که کسی عیار طلای خالص را جز با عیارسنج نمی‌شناسد.
۴- گفته بودی که چون از خود بی‌خود شوم و مست عشق، دو بوسه‌ات بدهم. زمان وعده گذشت و ما یکی هم ندیدیم.
۵- لب گشا و آن پسته خندان را باز کن تا شکرریز شود(در قدیم شکر گران بوده است) و تردید مردمان از تنگی و زیبایی دهانت برداشته شود.
۶- اگر زمانه بر خلاف اراده‌ام بچرخد به هم می‌ریزمش، آری من از آن درمانده نمی‌شوم.
گر فلک در عهد او با ما نسازد گو مساز
ما به یک‌دم آتش اندر چرخ و بر چنبر زنیم(دیوان سنایی، ۹۵۹)
بازآمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم‌خوار را چنگال و دندان بشکنم(کلیات شمس ۳، ۱۶۹)
۷- ای رقیب اگر نمی‌گذاری یار پیش عاشق خود؛ حافظ بماند دست کم خودت اندکی از او دور شو تا راحت باشد. 
آرامش و پرواز روح

دکتر صحافیان در ‫۱۲ روز قبل، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰:

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک(۳۰۰)
اگر هزار دشمن قصد نابودی‌ام را داشته باشند، چون دوستی تو را دارم، ترسی ندارم.
۲- در این میان آنچه مرا زنده نگه داشته، امید به دیدار تست وگرنه هر لحظه ممکن است از فراقت بمیرم(خوف و رجاء یا قهر و لطف خداوند از اصطلاحات مهم تصوف: روزبهان بقلی: خوف ظلمت است و رجاء نور. واسطی: خوف را ظلمتی است صاحب آن در تحت آن طلبکار خروج است، چون ضیاء رجاء خایف در موضع راحت آمد(شرح شطحیات، ۲۹۶)
۳- دم‌به‌دم اگر بوی معشوق به مشام جان نرسد، لحظه‌به‌لحظه چون گل گریبان چاک خواهم داد(خانلری: بویت)
۴- در این عشق، هرگز دو چشمم از خیال شیرینت به خواب نمی‌رود و هیچ‌گاه دلم در دوری‌ات شکیبایی نمی‌کند.
۵- اگر تو مجروحم کنی بهتر از مرهم نهادن دیگری است و اگر از دستت زهر بنوشم بهتر که از دیگری پادزهر بگیرم.(زخم و زهر عشق می‌خواهم و مرهم و‌ پادزهر نمی‌جوبم)
۶-کشته شدن با شمشیر تو زندگی جاودان ماست، چرا که جانم دوست دارد که فدایی تو شود.
۷- از قصد کشتنم برنگرد! اگر باهزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک(۳۰۰)
اگر هزار دشمن قصد نابودی‌ام را داشته باشند، چون دوستی تو را دارم، ترسی ندارم.
۲- در این میان آنچه مرا زنده نگه داشته، امید به دیدار توست وگرنه هر لحظه ممکن است از فراقت بمیرم(خوف و رجاء یا قهر و لطف خداوند از اصطلاحات مهم تصوف: روزبهان بقلی: خوف ظلمت است و رجاء نور. واسطی: خوف را ظلمتی است صاحب آن در تحت آن طلبکار خروج است چون ضیاء رجاء خایف در موضع راحت آمد(شرح شطحیات، ۲۹۶)
۳- دم‌به‌دم اگر بوی معشوق به مشام جان نرسد لحظه‌به‌لحظه چون گل گریبان چاک خواهم داد(خانلری: بویت)
۴- در این عشق، هرگز دو چشمم از خیال شیرینت به خواب نمی‌رود و هیچ‌گاه دلم در دوری‌ات شکیبایی نمی‌کند.
۵- اگر تو مجروحم کنی بهتر از مرهم نهادن دیگری است و اگر از دستت زهر بنوشم بهتر که از دیگری پادزهر بگیرم.(زخم و زهر عشق می‌خواهم و مرهم و‌ پادزهر نمی‌جوبم)
۶-کشته شدن با شمشیر تو زندگی جاودان ماست، چرا که جانم دوست دارد که فدایی‌ات باشد.
۷- از قصد کشتنم برنگرد! اگر با شمشیر مرا بزنی سرم را سپر شمشیرت کنم و دست از فتراک(حلقه زین برای شکار) اسبت برندارم.
۸- آنچنان که جایگاه و شایستگی تست چه کسی به تو نگریسته است؟ آری هر کسی به اندازه دریافتش تو را می‌تواند دریابد(خانلری: قدر بینش- درماندگی از رسیدن به دریافت، دریافتن است و جستجو از راز آن رازدار، انباز آوردن. دیوان امام علی ع، ۳۹۷)
۹- حافظ آنگاه در نظر مردمان ارزشمند خواهد بود، که با فقر و‌ نیاز، روی به خاک درگاهت نهد.
آرامش و پرواز روح

رامین اسدی در ‫۱۳ روز قبل، شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶:

کجاست خواجه که بیند شبِ گُمان که ندانم؟
زِ کیمیاگرِ هستی جز این نشان که ندانم
به خاک‌بوسِ درت آمدم ولی به چه رویی؟
که گم شدم درِ خود را در آن میان که ندانم
سوادِ نامه‌یِ پیرم، غریقِ نقطه‌یِ محوی
بخوان دوباره برایم بدان لسان که ندانم
فغان که آینه‌گردانِ شهر، پیرِ فسون شد
چه گویمت زِ فریبِ رخِ جهان که ندانم
بخوان حکایتِ مستان به گوشِ هوش، نهانی
چِنان بخوان که بمانم چنان چنان که ندانم

رامین اسدی در ‫۱۳ روز قبل، شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۹ در پاسخ به رضا حمیدی زاده دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶:

درست میفرمایید. نماند وزن را درستتر میکند. ولی در بیت 5 هم «است" در آخر مصراع هم ت ساکن یک هجای کوتاه است که در وزن فعلاتن نمینشیند

رامین اسدی در ‫۱۳ روز قبل، شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶:

سلام بر همه دوستان

در بیت 4 و 5 ت ساکن در ندانست و است  یک هجای کوتاه میشود و در وزن فعلاتن درست نمینشیند. مگر اینکه ت تلفظ نشود. و ندانس و اس شنیده شود 

بچه مثبت در ‫۱۳ روز قبل، شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:

از نظر من توی بیت آخر مفهوم هر دو مصراع یکی هست

و توی مصرع دوم میگه قدر یک دهان‌بند از این دریا نصیبم شد و حتی همون اندازه هم حسِ افیونی و سرخوشی بهم داد

برمک در ‫۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۹ در پاسخ به داریوش ابونصری دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه:

بیشینه  نسخه های معتبر خالقی مطلق چون  ل. ل۲.س۲. لی .ل۳. پ .لن۲. ب. که بسیار معتبرند همه به    پارسی و دری اورده اند و  پارسی دری در نسخه های واپسین و نامعتبر امده

برمک در ‫۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۷ در پاسخ به یکی از خراسان دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه:

و نشان جدایی نیست  کاربرد و بسیار است و در اینجا برای تفصیل و تاکید امده .چون  بگویی  «یکی پهلوانم  لر و  بختیاری»  یا بگویی « به پارسی و دری  گفته ام سرودی چند» یعنی به پارسی دری گفته ام سرودی چند .
یا بگویی « لر و بختیاری دلاور کسند» یا  اینکه در ایران درباره شاعری ازبکی بگویی« سروده بسی ترکی و ازبکی» یعنی سروده بسی ترکی ازبکی . شاید بپرسید خوب اگر  یکیست چرا ب کلا  گفته نشده پارسی دری و یا  ترکی ازبکی؟  برای برای نکات ادبی هست وقتی  بجای اینکه بگوییم لر بختیاری دلاور است بگوییم  لر و بختیاری دلاور است گویی داریم میگویییم لر دلاور است و انهم لر بختیاری .


میگوید 
کلیله پس از انکه به پارسی پهلوی و سپس به عربی ترجمه شد شاه سامانی خواست انرا دوباره  به پارسی برگرداند به کدام پارسی؟ پارسی پهلوی ؟خوارزمی؟ دری ؟ آذری؟سغدی؟ (هر کسی رایی داشت ) باری  نوشتند بر پارسی و دری و کوتاه شد داوری
هشداریم که  انزمان پارسی همه ایرانی تباران را میگفتند و این پارسی دری یکی از زبانهای پارسی بود.

شمس قیس رازی گوید

لغت دری موجزیست از  لغات پارسی و منتخبی از رطانات عجم = واج  دری چکیده ایست از  زبانهای  پارسی و برگزیده ای از گویشهای فرس ( المعجم شمس قیس رازی)





برمک در ‫۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه:

 

 شنیدم گیاییست  گسترده کام

که آن را به هندی کلیله‌ست نام

به مهرست  با ارج در گنج شاه

به رای و به دانش نماینده راه

به گنجور فرمان دهد تا ز گنج

سپارد به من گر ندارد به رنج

دژم گشت زان آرزو جان شاه

بپیچید برخویشتن چندگاه

به برزوی گفت این کس از ما نجُست

نه اکنون نه از روزگار نخست

ولیکن جهاندار نوشین‌روان

اگر تن بخواهد ز ما یا روان

نداریم ازو باز چیزی که هست

اگر سرفرازست اگر زیردست

 مگر تا بخوانی مگر پیش ما

بدان تا روان بداندیش ما

نگوید به دل کان نبشتست کس

بخوان و بدان و ببین پیش و پس

بدو گفت برزوی کای شهریار

ندارم فزون ز آنچ گویی مدار

کلیله بیاورد گنجور شاه

همی‌بود او را نماینده راه

هران در که از نامه برخواندی

همه روز بر دل همی‌راندی

ز مایه فزون ز آنک بودیش یاد

 نه برخواندی نیز تا بامداد

چو زو نامه رفتی به شاه جهان

دری از کلیله نبشتی نهان

بدین چاره تا نامهٔ هندوان

فرستاد نزدیک نوشین‌روان

بدین گونه تا پاسخ نامه دید

که دریای دانش بر ما رسید

همی‌بود شادان دل و تن درست

بدانش همی جان روشن بشست

ز ایوان بیامد به نزدیک رای

بدستوری بازگشتن به جای


 گوید گیاییست  چرا که  ان نوشته را گیای جانبخش مینامیدند

برمک در ‫۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه:

بیامد خرد یافته سوی گنج

به گنجور بسیار ننمود رنج

درم بود و گوهر چپ و دست راست

جز از جامهٔ شاه چیزی نخواست

گرانمایه دستی بپوشید و رفت

بر گاه کسری خرامید تفت

چو آمد به نزدیک تختش فراز

برو آفرین کرد و بردش نماز

بدو گفت پس نامور شهریار

که بی بدره و گوهر شاهوار

چرا رفتی ای رنج دیده ز گنج

کسی را سزد گنج کو دید رنج

چنین پاسخ آورد برزو بشاه

که ای تاج تو برتر از چرخ ماه

هرآنکس که او پوشش شاه یافت

به بخت و به تخت مهی راه یافت

دگر آنک با جامهٔ شهریار

ببیند مرا مرد ناسازگار

دل بدسگالان شود تار و تنگ

بماند رخ دوست با آب و رنگ

یکی آرزو خواهم از شهریار

که ماند ز من در جهان یادگار

چو بنویسد این نامه بوزرجمهر

گشاید برین رنج برزوی چهر

نخستین در از من کند یادگار

به فرمان پیروزگر شهریار

بدان تا پس از مرگ من در جهان

ز داننده رنجم نگردد نهان

بدو گفت شاه این بزرگ آرزوست

بر اندازهٔ مرد آزاده‌خوست

بگیتی به رنج تو اندر خورست

سخن هرچه از پایگه برترست

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که این آرزو را نشاید نهفت



نویسنده از کلک چون خامه کرد

ز برزوی یک در سرِ نامه کرد

نبشتند بر  نامهٔ خسروی

نبود آن زمان خط جز ازپهلوی

همی‌بود با ارج در گنج شاه

بدو ناسزا کس نکردی نگاه

چنین تا بتازی سخن راندند

ورا پهلوانی همی‌خواندند

چو مامون روشْن جهان  تازه کرد

خور و روز(=افتاب) بر دیگر اندازه کرد

دل موبدان داشت و رای کیان

ببسته به هر دانشی بر میان

کلیله به تازی شد از پهلوی

بدین سان که اکنون همی‌بشنوی

بتازی همی‌بود تا گاه نصر

بدانگه که شد در جهان شاه نصر

گرانمایه بوالفضل دستور اوی

که اندر سخن بود گنجور اوی

بفرمود تا پارسی و دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

وزان پس چو پیوسته رای آمدش

بدانش خرد رهنمای آمدش

همی‌خواست تا آشکار و نهان

ازو یادگاری بود در جهان

گزارنده را پیش بنشاندند

همه نامه بر رودکی خواندند

بپیوست گویا پراگنده را

بسفت انچنان کوه آگنده را

بدان کو سخن راند آرایشست

چو نادان بود جای بخشایشست

حدیث پراگنده بپراگند

چو پیوسته شد جان و مغز آگند

جهاندار تا جاودان زنده باد

زمان و زمین پیش او بنده باد

از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ

که دوری تو از روزگار درنگ

گهی بر فراز و گهی بر نشیب

گهی بر خرامی و گه بر نهیب

ازین دو یکی نیز جاوید نیست

به بودن تو را راه امید نیست


.

چو مامون روشْن  جهان تازه کرد

خور و روز بر دیگر اندازه کرد

دل موبدان داشت و رای کیان

ببسته به هر دانشی بر میان


چو مامون روشن جهان تازه کرد خور و افتاب تقدیر دگر پیش اوردند مامون دل موبدان داشت و رای کیان .



 

 




برمک در ‫۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه:

 

بدو گفت شاه این بزرگ آرزوست

بر اندازهٔ مرد آزاده‌خوست

 به گیتی  به رنج تو اندر خورست

سخن هرچه از پایگه برترست

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که این آرزو را نشاید نهفت

 این درست است چرا که  با روال سخن جور است زیرا شاه گفته  به اندازه مرد ازاده خوست  و همانا که  برزویه را برزویه را  ناازاده نمیشمارد و میگوید به گیتی سوگند  این به اندازه توست وهرانچه سخن که فراز بلندترین پایه است  به رنج تو درخور است 

برمک در ‫۲۶ روز قبل، یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳:

ای که شخصِ مَنَت حقیر نمود

تا درشتی هنر نپنداری

اسب لاغرمیان به کار آید

روزِ میدان، نه گاوِ پرواری

مجید رضایی نایب در ‫۲۶ روز قبل، یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » خیام شاعر:

باید قبول کرد که شعر خیام همه فاکتور های اجتماعی را در بر دارد

به عنوان مثال از شعر مولوی شما عرفان انتظار دارید از شعر حافظ عشق و از سعدی جامعه شناسی 

ولی خیام برای همه اقشار قابل درک است یعنی هرکس خودش را در قاب شعر می‌تواند ببیند و درک خاص خود را داشته باشد

iran designer در ‫۲۶ روز قبل، یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸:

«گوهر ما ناب شد» یعنی ارزش و خردمون رو به‌خاطر باده از دست دادیم «ساغر به فغان آمد» یه تشخیص (جان‌بخشی) قشنگه، انگار جام هم از دست ما خسته شده

جهن یزداد در ‫۲۶ روز قبل، یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۱۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

دهگان / دهقان  از دهیه و دادن و دهشن است  ریشه آن دا/دی/ده  بچم  ساختن  پدید اوردن افرینش نهادن افزودن سرپرستی  اجرا کردن  ترتیب  تالیف  پرورش است برای همین  مادر و دایه و دادا و داداش(برادر بزرگ  و دده خواهر بزرگ و داذا(خاله ) پدر و عمو (دادا/ددی/ تاتا) و دایی و استاد و معلم و کشاورز و شاه  و سرپرست را  دایه و دهگان نامیده اند. ده نیز به چم جهان  و کشور و دولت  است  ریشه آریایی آن  dhe است  : واژگان  سانسکریت  dadhati « نهادن»؛ اوستایی dadaiti «نهادن»؛ فارسی باستان ada « پدید اوردن ساختن افرینش»؛ هیتی dai- « نهادن»؛ یونانی tithenai «نهادن، تنظیم کردن، قرار دادن»؛ لاتین facere «ساختن، انجام دادن؛ اجرا کردن»؛ "ایجاد کردن" لیتوانیایی dėti " نهادن" لهستانی dziać się " انجامش" روسی delat' "انجام دادن" آلمانی بالای کهن tuon، آلمانی tun، انگلیسی کهن don " . انجام دادن to do.  "



در نگاه پارسیان دهیبدی(جهانداری) از هوشنگ مانده بود و دهگانی(دایگانی سرپرستی ابادگری پرورش نویسندگی تالیف و بسیاری معانی دیگر) از وهکرت برادر هوشنگ . روز و ماه ویژه آنان ماه تیر و روز تیرگان بود  در این روز  مرد همه رخت و جامه کاتبان و دیپلماتها  می پوشیدند(یکی از معانی دهقانی نویسندگی و دیپلماسی بود)
(ایران دهیبد نام شاهنشاه ایران بود)

 برای دانستن معنی دهقان  بنگریم به نوشته بیرونی.
بیرونی میگوید در نگاه پارسیان  دهوپدیه (دهبدی)  و دهگانی مانند نوشتن و خواندن است دهقانی و نوشتن یک چیز است شاه میخواند(دیکته دیکتاتور در معنی اصلی خود) دهقان مینویسد اجرا میکند 
بیرونی در اثار الباقیه میگوید 
 دهوپدیه (دهبدی) پاس جهان و نگاهداری و داشتن جهان است  و دهگانی  ساختن جهان و کاشتن و بخشش انست این دو  با هم همزادند و بدین دو است ساز جهان وهمگامی و هم انجامی و درستی تباهیش -و نوشتن و خواندن  نیز بهم ماند و این دهوپدیه از هوشنگ آمد و دهگانی از برادرش ویکرد و نام  این روز تیر  ستاره نویسندگان است  و دراین روز هوشنگ برادرش را خواند و دهگانی را به او بخشید و این  دهگانی با  نوشتن یکی است و این روزرا به پاسداش و بزرگداشتش جشن گیرند و  مردم را خواست که  دران به  آرایه دهگانان  رخت بپوشند و شاهان و موبدان و دهگانان تا روزگار گشتاسپ بدین جامه ماندند به بزرگداشت نوشتن و دهگانی

آثار باقیه ص۲۷۱ بند ۲۶-

الدهوفدیة اللتی معناها حفظ الدنیا و حراستها و التامر فیها و الدهقنة اللتی معناها عمارة الدنیا و زراعتها و قسمتها هما توءمان بهما یعمر الدنیا و یدوم قوامها و یصلح فسادها و کتابة تلوها مقترنة بهما فاما الدهوفدیة فقد صدرت عم اوشهنج و الما الدهقنة فصدرت عن اخیه ویکرد و اسم هذا هذا الیوم تیر و هو عطارد نجم الکتاب و فیه نوّه اوشهنج باسم اخیه فی ذلک الوقت و قسمت له الدهقنة و هی و الکتابة شی واحد فیصرو هذا الیوم عیدا اجلالا له و اعظاما و فیه اوعز الی اهل دنیا بان یتزیو بزی الکتاب والدهاقین فبقی الملوک و الدهاقنة و الموابذة و غیرهم یتزیون بلباس الکتاب الی ایام بشتاسف اجلالا للکتابة و اعظاما للدهقنة و فیه یغتسل الفرس

  بیرونی، آثارالباقیه، 102


اوشهنج فیشداد و معنی فیشداد اول حاکم  فعقد له بالصطخر فقیل لاصطخر کذابوم شاه (کجا بوم شاه) ای  انه ارض الملک
زعم الفرس انه  هو و اخوه ویکرت کانو نبیین

، وتفرق أعقابهم، ووصفنا الأبیات الثلاثة التی شرفها کسری علی سائر من بسواد العراق وهم مشهورون فی أهل السواد الی وقتنا هذا، وأشراف السواد بعد الأبیات الثلاثة من الشهارجة الذین شرفهم ایرج وجعلهم أشراف السواد، ثم الطبقة الثانیة بعد الشهارجة وهم الدهاقین وهم ولد وهکرت بن فردال بن سیامک بن نرسی ابن کیومرث الملک، وکان لولد وهکرت عشر بنین، فأبناء هؤلاء العشرة هم الدهاقین، وکان وهکرت أول من تَدَهقن، والدهاقین تتفرع علی مراتب خمس ومن ذکرنا کانت ملابسهم تختلف علی قدر مراتبهم، وقتل یزدجرد الآخر من ملوکهم علی حسب ما ذکرنا، وله خمس وثلاثون سنة، وخلف من الولد: بهرام، وفیروز، ومن النساء أدرک، وشاهین، ومرداوند، وأکثر عقبه بمرو، والأکثر من أبناء الملوک وأعقاب الطبقات الأربع بسواد العراق الی الآن یتدارسون أنسابهم، ویحفظون أحسابهم

مسعودی

جهن یزداد در ‫۲۶ روز قبل، شنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۳ در پاسخ به بهروز ناغانی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

بابا شاهنامه شعر و ادبیات است  این ناپختگان چسبیدند به یک بیت و برای خود  هر یک چیزی میگوید  انگار گزارش دقیق داریم که رستم  استرلاب اورد و نگاه کرد و بی  استرلاب و استخاره کاری. نمیکرد  اخر این چه نادانی است  به هر دو  سویه میگویم چه انان که دفاع کردند و چه انان که انتقاد کردند .  منتقدان  سخنشان نادرست بود  و مدافعان سخنشان  نادرست و  بدتر  و زشتر بود  چون هر دو  بنای سخنشان را بر یک چیزی که ضرورتا حقیقت تاریخی نبوده گذاشتند  حقیقت تاریخی اینست که رستم  کوشید و شکست خورد حالا شاید  از اشفتگی اوضاع ایران و پیروزی عربها در  سوریه و مصر  پیشبینی کرده که شکست میخورد  اما اینها  دگر چیزی نیست که ما صد در صد بدانیم که ایا اینگونه بوده یا نه  درباره نامه هم  بی گمان  میان جنگ نوشته  و جنگ  یک ساعت و دو ساعت که نبوده  چندین روز طول کشیده  از یاد نبریم عربها پیش از  قادسیه   سوریه و اردن و لبنان و فلسطین و یمن  و  مصر را گرفته بودند  و سپاه عربها  شامل همه مردم عرب میشد برعکس سپاه ایران که  تنها بخشی از سپاهیان بودند  یعنی عربها به گونه ای بود که همگی با خانواده می امدند به جنگ  تنها زنان و بچه ها  پشت  جبهه بودند شمار عربها نسبت به ایرانیان بسیار اندک تر بود اما  شمار  سپاهیان عرب شامل همه مردان عرب بود و شمار سپاه ایران تنها همان لشکر ساسانی بود

جهن یزداد در ‫۲۶ روز قبل، شنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۵ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

ایران  جمع ایر ااست و  در نوشته های پیشین بسیار چنین امده ایرمرد یعنی مرد ایرانی و ایرزن یعنی زن ایرانی . ایران بجر جمع به معنی ایری و اریایی  هم هست  مانند گیل  که جمعش گیلان است گیله مرد  و  گیلکی میگوییم .  ایرانیان نامیست که  همه شهروندان ایران را در بر میگرفته  و اشوریان و تازیان و ارمنیان  را نیز در بر میگرفته برای  جمع ایرانیتباران   پارسی میگفتند (اینکه میگویند  پارسی را یونانیان و عربها گفتند  گپی ناراست و نادرست است  ایرانیان  نیز خود را پارسی مینامیدند و در شاهنامه و نوشته های پهلوی و نزد همه  ایرانی تباران را پارسی میگفتند  اریا و ایران و اریان  شامل اشوریان و یهودیان نیز میشده    تا جایی که  به گفته مسعودی اشوریها میگفتند اریان نام ماست (این درست نیست اما  اما  ایرانی تباران ایرانشهر  به تنهایی پارسی نامیده میشدند  ) و البته من نیز  در اینجا  دقان را درست میدانم  چرا که در بیت پیش گفته ز دهقان و از ترک و از تازیان
 دهقان  به معنی پارسی (همه ایرانی تباران ایرانشهر ) است 

۱
۲
۳
۴
۵
۵۷۳۰