گنجور

حاشیه‌ها

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۷ در پاسخ به حمید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

Manijeh Dehghan در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۴۷ - بر تخت نشستن لهراسب، بیعت زال و گودرز و تاج‌گذاری به آیین مهرگان:

به پیروزی شهریار بلند کز اویست امید نیک و گزند

بیم به جای نیک

Manijeh Dehghan در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۴۷ - بر تخت نشستن لهراسب، بیعت زال و گودرز و تاج‌گذاری به آیین مهرگان:

چنینست گیتی فراز و نشیب یکی آورد دیگری را نهیب

آزورد به جای آورد

نبی پلویی امیرآبادی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۰۶:

وقتی یک شعر ناقص میشه و محتویات کاملش رو دوستان نمی آورند همین میشه که شاعر را هم فاقد فن بیان و فاقد عرف و ادب و هزار مسئله ی پنهان دیگر می‌دانند...در حالیکه اصلا اینچین اشعاری که به هر دلیلی نمی‌توان کامل اورد اصلا نباید ناقص ارائه شود ..اصل این شعر یک پیام اخلاقی بسیار مهم و زیبا در قالب طنز دارد که به هر حال از دوستان خواهش میکنم برای حرمت و شان شاعر اشعار را به طور کامل و یا که ناقص ابراز ندارند ...با احترام به قاآنی که بسیار شاعر چیره دست و قابلی بوده است .

Manijeh Dehghan در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۴۷ - بر تخت نشستن لهراسب، بیعت زال و گودرز و تاج‌گذاری به آیین مهرگان:

چنین داد پاسخ ورا پور سام که ...

به جای شاه تاج

ابراهیم احمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:

بیت اول: شکست ساختار قدرت و دیالکتیک فقر و غنا
غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را / کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
غمزه: تجلی ناگهانی و بی‌واسطه ذات حق (جذبه غیبی).
محتاج: سالکی که به مقام «فقر ذاتی» (درک این حقیقت که انسان از خود هیچ ندارد) رسیده است.
صاحب تاج: نماد عقل معاش، قدرت‌های اعتباری دنیا، و منِ دروغین (ایگو).
تأویل فلسفی و باطنی: در فلسفه اشراق، هستی تام و کمال مطلق از آنِ واجب‌الوجود است. وقتی یک «غمزه» (اشعه‌ای از نور الانوار) به دل سالک می‌تابد، او ناگهان درمی‌یابد که تمام جهان مادی و حتی هویت شخصی خودش، سایه‌ای بیش نیستند. وقتی سالک به این فقرِ مطلق آگاه می‌شود، به «غنای مطلق» دست می‌یابد. در این حال، قدرت‌های دنیوی (صاحب تاج) که بر پایه اعتبارات پوچ بنا شده‌اند، در ترازوی حقیقت او حتی به اندازه یک جو هم وزن و ارزش ندارند. این بیت فروپاشی ارزش‌های مادی در برابر ارزش‌های وجودی را نشان می‌دهد.


بیت دوم: کیمیاگری رنج و استحاله‌ وجودی
اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر / تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
خون جگر: ریاضت، تصفیه نفس، و سوختنِ ناخالصی‌ها در کوره سلوک.
اطلس و دیباج (اول): فضایل اخلاقی، کمالات انسانی و دستاوردهای معنوی سالک.
اطلس و دیباج (دوم): تجلیات اسمائی و کمالات خودِ معشوق.
تأویل فلسفی و باطنی: این بیت بیانگر قانون «فنا در عبودیت» است. انسان با تحمل رنج‌های درونی، منِ حیوانی خود را تزکیه می‌کند و تار و پود وجودش را به زیباترین کمالات معنوی (اطلس و دیباج) تبدیل می‌کند. اما راز بزرگ عرفان اینجاست: سالک حتی نباید به این کمالاتِ خود مغرور شود. او این پارچه بافته شده از جانش را زیر پای معشوق پهن می‌کند؛ یعنی اعتراف می‌کند که «خداوندا، حتی این کمالاتی که من کسب کرده‌ام، مال من نیست، تجلی توست». این یعنی نفیِ عُجب و خودبینی عرفانی.


بیت سوم: تمرکز بر اَبر-مرکز هستی و نفیِ دوگانگی
در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان؟ / پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را؟
هر دو جهان: نظام پاداش و جزا (دنیا به عنوان ابزار و آخرت به عنوان منفعت شخصی).
مکی: سالکِ واصل که در «کعبه دل» (مقام اتحاد با حق) مسکن گزیده است.
امیر حاج: واسطه‌ها، مناسک ظاهری، شریعتِ بدون مغز، و راهنمایان بیرونی.
تأویل فلسفی و باطنی: از نظر فلسفی، وقتی نفس به مقام «اطمینان» و شهود تام می‌رسد، از زمان و مکان فراتر می‌رود. دوقطبیِ دنیا/آخرت یا ترس/طمع برای او فرو می‌ریزد. کسی که مجاور و ساکنِ خودِ کعبه (ذات حق) است، دیگر نیازی به رئیس کاروان حج (امیر حاج) ندارد، چون او هم‌اکنون در مقصد است. عاشق به خودِ خدا زنده است، نه به بهشت یا ترس از جهنم؛ بنابراین غم هر دو جهان برای او سالبه به انتفاء موضوع است.


بیت چهارم: پدیدارشناسی معراج و آنتروپی فیزیولوژیک
عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال / از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را
بام سلطان جمال: تجلی تام زیبایی مطلق الهی (مقام احدیت).
رخ عاشق: آینه باطن، و ظهور و بروزِ فیزیکیِ تحولاتِ متافیزیکی.
تأویل فلسفی و باطنی: معراج در اینجا یک سفر مکانی در آسمان‌ها نیست، بلکه یک حرکت جوهری و صعود رتبی در مراتب وجود است. عشق، نیروی محرکه این صعود است که انسان را از عالم خاک به عالم پاک می‌برد. اما این سفر باطنی چگونه اثبات می‌شود؟ از طریق تغییرات وجودی که در چهره عاشق (زردی رخ که نشان از سوختن هوای نفس است) هویداست. روح وقتی عروج می‌کند، جسم را تحت تأثیر قرار می‌دهد؛ رخ زرد عاشق، دست‌نویسِ کتابِ سفرِ آسمانی اوست.


بیت پنجم: پارادوکسِ حیات در ممات (دیالکتیک فنا و بقا)
زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت / زان همی‌بینی در آویزان دو صد حلاج را
آویختن/دار: تسلیم مطلق، مرگِ ارادی (فوت اختیاری)، و بریدن از ریشه‌های زمینی.
میوه: انسانِ کامل که به پختگی و ثمر رسیده است.
حلاج: نماد فاش‌کننده سرّ حق و کسی که به اتحاد وجودی (انا الحق) رسیده است.
تأویل فلسفی و باطنی: این بیت یکی از زیباترین پارادوکس‌های فلسفه عرفان است. میوه تا زمانی که به درخت آویزان است، تغذیه می‌کند و زنده است؛ اگر جدا شود می‌پوسد. سالک نیز حیات حقیقی‌اش در «آویختن به دار عشق» و انقطاع کامل از غیر خدا است. دار حلاج، ابزار نابودی او نبود، بلکه ابزار اتصال جاودانه او به درخت هستی بود. برای زنده شدن در خدا (بقا بالله)، باید اول بر روی دار عشق از خودِ مجازی‌ات بمیری (فنا فی الله).


بیت ششم: معرفت‌شناسی اشراقی؛ ترجیح عقل شهودی بر عقل استدلالی
گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی؟ / بنده احبار بخارا خواجه‌ نساج را
علم حال: علم حضوری، شهود مستقیم، و آگاهی ناشی از صفا و پاکی باطن.
علم قال: علم حصولی، مفاهیم ذهنی، فقه و کلام رسمی، و فی‌الحقیقت حجاب‌های اصطلاحی.
احبار بخارا: دانشمندان علوم ظاهری و ذهنی.
خواجه نساج: نماد عارف امی (درس‌ناخوانده) که به صفای دل رسیده و بافنده جامه حقیقت است.
تأویل فلسفی و باطنی: در معرفت‌شناسی (Epistemlgy) عرفانی، علوم ذهنی و مدرسه‌ای (قال) توهمِ دانایی ایجاد می‌کنند و زنجیر پای سالک می‌شوند. اما «علم حال» نوری است که خدا در دل هرکه بخواهد می‌اندازد. وقتی دانشمندان بزرگ ظاهر (احبار) در برابر یک بافنده ساده اما روشن‌ضمیر (خواجه نساج) زانو می‌زنند، در واقع عقل استدلالی در برابر عقل شهودی و اشراقی اعلام شکست و بندگی می‌کند.


بیت هفتم: آناتومی تقلید و رسوایی منِ کاذب
بلمه ای‌هان تا نگیری ریش کوسه در نبرد / هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را
ریش کوسه: چنگ زدن به یک امر موهوم و عدم وجودی (کوسه ریش ندارد که کسی آن را بگیرد).
هندوی ترکی‌آموز: کسی که خودش جاهل است اما ادعای آموزش به استاد را دارد.
ملک تمغاج: پادشاه بزرگ ترک، نماد پیر طریقت، عقل کل، و مظهر دانایی حق.
تأویل فلسفی و باطنی: این بیت به آسیب‌شناسی سلوک می‌پردازد. سالکِ بلمه‌ (ساده‌لوح و مغرور) که هنوز در مرتبه نفس اماره است، گاهی اسیر «وهم» می‌شود. تلاش برای مبارزه با تکیه بر ابزارهای خیالی (ریش کوسه)، یا ادعای فضیلت داشتن در محضر پیر طریقت (ترکی یاد دادن هندو به پادشاه ترک)، نتیجه‌ای جز رسوایی ندارد. این بیت بر ضرورت تسلیم و خلعِ ادعا در برابر مرشد کامل تأکید می‌کند.


بیت هشتم: سقوط در کثرت و انحراف مهره‌های وجود
همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه / آنک تلقین می‌کند شطرنج مر لجلاج را
نطع شاه: صفحه شطرنج، نماد عالم امکان و محضر پروردگار.
فرزین (وزیر): مهره‌ای که حرکت‌های عرضی و کج دارد (نماد عقل مصلحت‌اندیش که راست‌رو نیست).
رخ سیه: روسیاهی، محرومیت از نور حق، و فرجامِ تکبر.
لجلاج: واضع و استاد شطرنج، نماد تقدیر الهی یا پیرِ کامل.
تأویل فلسفی و باطنی: کسی که می‌خواهد تدبیر و عقل جزیی خود را به تقدیر و مشیت الهی (لجلاج) دیکته کند، مانند کسی است که به استاد شطرنج، بازی یاد می‌دهد. چنین فردی در نظام هستی (نطع شاه)، مانند فرزین کج‌رفتار می‌شود و فرجامش روسیاهی و مات شدن است. سالک باید تدبیر خود را در تدبیر حق محو کند (تسلیم و رضا).


بیت نهم: گسست از مرتبه حیوانی به مرتبه روحانی
ای که میر خوان بغراقان روحانی شدی / بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را؟
میرخوان: سرپرست و مهمان ویژه سفره.
بغراقان روحانی: سلاطین معنوی، مائده‌های غیبی، و حقایق عالی عالم جبروت و لاهوت.
خرده تتماج: ریزه‌های غذایی بی‌ارزش، نماد لذت‌های حسی، شهوات مادی، و علوم جزیی دنیوی.
تأویل فلسفی و باطنی: انسان بر اساس نظریه حکمت متعالیه، دارای دو بعد است: دانی (پایین) و عالی (بالا). شاعر می‌گوید: ای انسان، تو خلیفه خدایی و دعوت شده‌ای تا از سفره حقایق کلی و روحانی (بغراقان) تغذیه کنی؛ پس چرا همت خود را پست کرده‌ای و مانند مرغان، روی زمین به دنبال چیدن ریزه‌های مادی و لذت‌های فانی (خرده تتماج) هستی؟ این بیت دعوت به «علوّ همت» و هجرت از کثرت مادی به وحدت معنوی است.


بیت دهم: تئوری ویرانیِ مقدس (آبادانی در تخریب)
عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل / عشق دایم می‌کند این غارت و تاراج را
شهر دل: ساختار روانی، عقلی و هویتی انسان (شاکله نفس).
غارت و تاراج: ویران کردنِ بت‌های ذهنی، تعلقات، عادات و عقل حسابگر توسط عشق.
تأویل فلسفی و باطنی: تا زمانی که عمارتِ «منِ مجازی» پابرجا باشد، گنج حقیقت رخ نمی‌نماید. عشق یک نیروی آنارشیستی و ویرانگر نسبت به نظمِ مادی است. عشق می‌آید، شهر دل را غارت می‌کند، یعنی تمام دلبستگی‌ها را به آتش می‌کشد. شطحیات و سخنان آشفته عاشق، ناشی از این است که ساختار عقلِ فلسفی او فرو ریخته و ساختار عقلِ الهی در حال بنا شدن است. این تاراج، عینِ رحمت و مقدمه ساختنِ «انسان نو» است.


بیت یازدهم: فوتِ نطق در پیشگاهِ احدیت (مقام حیرت و صَمت)
بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می‌زند / پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را؟
بلبل عشق: نغمه خودِ حق، تجلی مستقیم ذات، و سوتِ حقیقت.
دراج: پرنده‌ای کوچک و کم‌صدا، نماد زبان شاعر، الفاظ محدود بشری، و عقل استدلالی.
بس کن: امر به صَمت (سکوت معرفتی).
تأویل فلسفی و باطنی: این بیت به پایان‌شناسی (Eschatology) سلوک اشاره دارد: مقام حیرت و خاموشی. وقتی سالک به مرحله انتها می‌رسد و تجلی ذاتی حق (بلبل عشق) آغاز می‌شود، هرگونه سخن گفتن، نوشتن، یا استدلال کردن، نشان‌دهنده دویی و کثرت است (چون سخن گفتن یعنی یک «من» هست و یک «او»). در حضور نغمه مطلق هستی، صدای منِ جزیی (دراج) باید خفه و محو شود. صمت و سکوت، بالاترین مرتبه معرفت است؛ جایی که زبان لال می‌شود و تجلی آغاز می‌گردد.

برمک در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴:

خام در ده پختگان را پخته در ده خام را

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۱ در پاسخ به تماشاگه راز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:

ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳
        
شدی پیر و همان در بندِ غِفلت می‌کَنی جان را
به پشتِ خَم کَشی تا کِی؟ چو گردون بارِ امکان را

ریاضت غَرّه دارد زاهدان را، لیک از این غافل
که از خود گر تهی گشتند، پُر کردند همیان را

بوَد سازِ تجرّد، لازمِ قطعِ تعلّق‌ها
بُرِش آرَد به عَرضِ بی‌نیامی، تیغِ عریان را

مروّت‌ گر دلیلِ همّتِ اهلِ کرَم باشد
چرا بر خاک ریزند؟ آبرویِ ابرِ نیسان را

جهان از شورِ دلها، خانهٔ زنجیر خواهد شد
میَفشان بی‌تکلّف، دامنِ زلفِ پریشان را

به ذوقِ کامرانی‌هایِ عیش‌آبادِ رسوایی
ز شادی لب نمی‌آید به هم، چاکِ گریبان را

دل از سَطرِ نفَس، یک‌سر پیامِ شُبهه می‌خواند
دبیرِ ناز بر مکتوبِ ما ننوشت، عنوان را

مروّت‌کیشیِ الفت‌، وفامشتاق بود امّا 
غرورِ حسن، رنگِ ما تصوّر کرد پیمان را

به مضرابِ سبب آهنگ، اسرارَم نمی‌بالد
پَریدن‌هایِ چشمَم، بال نگرفته‌ ست مژگان را

به جز تسلیم‌، سازِ جرأتِ دیگر نمی‌بینم
خمیدن می‌کَشد بیدل، کمانِ ناتوانان را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲
        
حیف است‌ کَشد سعیِ دگر، باده‌کشان را
یاران به خطِ جام ببندید، میان را

ما صافدلان، سرشکنِ طبعِ درشتیم
بر سنگ ترحّم نبوَد، شیشه‌گران را

حسرت همه دم، صیدِ خَمِ قامتِ پیری‌ست
گل در برِ خمیازه بوَد، شاخ‌ِ کمان را

غفلت ز سرَم باز نگردید، چو گوهر
با دیده گِرِه ساخته‌ام، خوابِ گران را

عالم همه یار است، تو محجوبِ خیالی
بند از مژه بردار، یقین ساز گُمان را

آسوده رَوان، جاده ی تشویش ندارند
منزل طلبی، ترک مکن ضبطِ عنان را

ما و سحر، از یک جگرِ چاک دمیدیم
آهی نکشیدیم‌، که نگرفت جهان را

دیدار پرستیم، مپُرس از رَم و آرام
پرواز نگاه است، تحیّر قفَسان را

دل جمع‌ کن، از کشمکشِ دهر برون آ
کاین بحر، در آغوشِ گهر ریخت کران را

گردون همه پرواز و زمین جمله غبار است
منزل بنمایید، اقامت‌طلبان را

سرمایه چو صبح از دُو نفَس، بیش ندارید
بیهوده، بر این جنس مَچینید دکان را

بیدل ز نفَسها، روشِ عمر عیان است
نقشِ قَدم از موج بوَد، آبِ روان را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱
        
به عَجزی‌که داری، قوی‌ کُن میان را
به حکمت نگردانده‌اند آسمان را

روان باش همدوشِ بی‌اختیاری
بلد گیر، رفتارِ ریگِ روان را

نفَس‌، گر همه موج‌ِ گوهر برآید
ز دست‌ِ گسستن، نگیرد عنان را

در این انجمن، ناکَسی قدر دارد
ز کسبِ ادب، صدر کن آستان را

به عرضِ هنر، لب‌گشودن نشاید
ز چیدن میآشوب جنسِ دکان را

چه دام است دنیا، چه نام است عقبا
تو معماری این خانه‌هایِ گمان را

کسی بارِ دنیا نبرده‌ست بر سَر
ز تسلیم، بوسی‌ست سنگ‌ِ گران را

به وهمِ تعیّن، رمید از تو راحت
ز پرواز پَر داده‌ای، آشیان را

به معراجِ دولت، مکَش رنجِ باطل
کجیها ست در هر قدم، نردبان را

تُنُک مایهٔ فقر، دارد سعادت
هما گیر، بی‌مغزیِ استخوان را

ز لفظ، آشنا شُو به مضمونِ نازک
کمر حلقه‌کرده‌ست مویِ میان را

حسابیست در اتفاقِّ دو همدم
عددها ست واحد، زبان و دهان را

ز خودداریِ ما ست، محرومیِ ما
برون رانده خشکی ز دریا، کران را

تمیزی نشد محوِ این نرگسِستان
ندیدن گشوده‌ست چشمِ جهان را

سر و کارِ دنیا، عیان است بیدل
مکرّر مکُن منفعل‌، امتحان را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰
        
داغِ عشق ام‌، نیست الفت با تن‌آسانی مرا
پیچ وتابِ شعله باشد، نقشِ پیشانی مرا

بی‌سبب، در پردهٔ اوهام لافی داشتم
شد نفَس آخِر به لب، انگشتِ حیرانی مرا

از نفَس بر خویش می‌لرزد، بنایِ غنچه‌ام
نیست غیر از لب‌گشودن، سیلِ ویرانی مرا

خِلعتِ خونین‌دلان، تشریفِ دَردی بیش نیست
بس بوَد چون غنچه زخمِ دل‌، گریبانی مرا

رازداریها به معنی‌، کوسِ شهرت بوده است
چون حیا، از پوششِ عیب است عریانی مرا

پُر سبکروح ام، ز فکرِ سخت جانی فارغ ام
چون شرر در سنگ نتوان‌کرد، زندانی مرا

گَردِ بیتاب، از طوافِ دامنی محروم نیست
زد به صحرایِ جنون آخِر، پریشانی مرا

همچو موجَم، سودنِ دستِ ندامت آب‌ کرد
بعد ازین هم‌، کاش بگدازد پشیمانی مرا

می‌روَم از خویش، در اندیشهٔ باز آمدن
همچو عمرِ رفته یارب، برنگردانی مرا

غیرِ الفت، برنتابد صافیِ آیینه‌ام
می‌کند تا خار و خس در دیده،  مژگانی مرا

این چمن، یارب به خون غلتیدهٔ بیدادِ کیست؟
کرد حیرانی چو شبنم، چشمِ قربانی مرا

جلوه مشتاق ام، بهشت و دوزخَم منظور نیست
می‌روَم از خویش، در هر جا که می‌خوانی‌ مرا

چون شرارَم ساز پیدایی، حیا ارشاد کرد
یعنی از خود چشم پوشانید، عریانی مرا

می‌روَد از موج بر بادِ فنا نقشِ حباب
تیغِ خونخوارست بیدل، چینِ پیشانی مرا

عباس منصوری در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۸ دربارهٔ ابوطیب مصعبی » اشعار باقیمانده » شمارهٔ ۱ - قطعه در مکر دنیا:

صد و اند ساله یکی مرد غرچه

چرا شصت و سه زیست آن مرد تازی

میگه یه مرد به قول امروزی ها کی صد و اندی سال عمر می کنه اونوقت پیامبر اسلام با اون همه عظمت باید شصت و سه سال زیست کنه

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۵۱ در پاسخ به پریشان روزگار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹:

گویا شواهد حکایت ازاین موضوع دارد.. 😂. 

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۱ در پاسخ به شاهرخ آسمانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰:

ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۰ در پاسخ به یوسف شیردلپور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰:

ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏

ناشناس در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۰:

امیرالمومنین می فرمایند

تنهایی از همنشینی با افراد بی خرد بهتر است

دکتر حافظ رهنورد در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷:

حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال

بیا و خرگه خورشید را منور کن

نهایت عمق دید ما از زیبایی‌ها با چشممان محدود است و خواجه این محدودیت را حجاب نامیده است؛ و برای دیدن زیبایی‌های ژرف نیاز به چیز دیگری‌ست.

از طرفی جناب حافظ هیچ‌گاه در غزل و یا شعری دیگر چشم را به خرگه خورشید تعبیر نکرده است.

زین آتش نهفته که در سینه‌ی من است/خورشید شعله‌ای‌ست که در آسمان گرفت.

پس خرگه خورشید دل است که جایگاه عشق است. عشقی که نه فقط با دیده که با دل و ژرف می‌توان آن را حس کرد. و انسان را به شعور در باب زیبایی‌ها می‌برد.

 

 

شادمهر در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:

عجب شعری سروده استاد سخن، سعدی 

و عجب آوازی خوانده استاد شجریان 

و عجب نیی زده استاد موسوی 

به نظرم شاهکاری به نام نوا مرکب خوانی‌‌ رو هر ایرانی باید حداقل یک‌بار گوش  بده 

عمق زیبایی ...!

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:

https://rezasaghy.blogfa.com/

دست ازطلب ندارم تاکام من برآید

یاتن رسدبه جانان یاجان زتن برآید.

معنی بیت:

دست از طلب برنمی دارم تا به آرزوی خود برسم ; یا وجود من ـ تن من ـ به معشوق خواهد رسید یا جان از کالبدم بیرون خواهد آمد.

طلب ، در لغت به معنی خواستن است و در اصطلاح صوفیه از مراحل نخستین سیر الی الله است ، سالک ابتدا باید حس طلب را در وجود خود بیدار کند و آنگاه آداب آن را فرا گیرد، در کلمات باباطاهر آمده است هر کس خوب طلب نکند و در طلب جدی نباشد به مطلوب نمی رسد، زیرا پیدا کردن مطلوب نتیجه حُسن طلب است. زیبایی درنگاه ماست بایدآن راپیداکنیم چنانکه گویند زیبااندیشان به زیبایی می رسند.

به لب رسیدمراجان وبرنیامدکام

به سررسیدامید وطلب به سرنرسید

🌿━━━━━━━🌿

بگشای تربتم رابعدازوفات وبنگر

کزآتش درونم دود ازکفن برآید

معنی بیت:

بعد از وفات من، تربت مرابگشای و بنگر ; که چه سان بر اثر آتش دل از کفنم دود برمی خیزد! آتش عشقی که در دل شوریده ی من شعله وراست ، بعد از مرگ تن ، و مدفون شدن در زیر خاک ، همچنان در دلم زبانه خواهد کشید، و بر اثر سوختن، دود از کفنم برخواهدخاست. این آتش خاموش شدنی نیست.

ازآن به دیرمغانم عزیز می دارند

که آتشی که نمیرد همیشه دردل ماست.

🌿━━━━━━━━🌿

بنمای رخ که خلقی واله شوند وحیران

بگشای لب که فریاد ازمردوزن برآید

معنی بیت:

چهره ات را نشان بده تا خلقی از شگفتی واله و حیران شوند; سخن بگوی تا مرد و زن از شنیدن سخنانت فریاد و فغان برآورند.

چنانکه ملاحظه می شود جنسیت معشوق درعشق حافظ، هرگزاهمیّت ونقش اساسی ندارد عشقورزی ماهّیت وجودی حافظ است وتنها به جنس مخالف اختصاص ندارد بلکه اوهمانگونه که به تمامیّت هستی تعلّق دارد به تمامیّت هستی نیز عشق می ورزد وجنسیت، ملیّت ونژاد وزبان هیچ نقشی درعشقبازی اوندارد. عشق عاشقان حقیقی قائم به شخص معیّن نیست آنهاهمانندحافظ ازنیازمندی به شخص خاص، عبورکرده وبه خودعشق رسیده اند.البته این بدان معنانیست که به شخص معیّنی عشق نورزند آنها دردوست داشتن دیگری وعشقبازی بی نظیرعمل می کنند لیکن هدف غایی برای آنها رسیدن به خود عشق وذوب شدن در معشوق ازلیست.

سردرس عشق دارد دل دردمندحافظ

که نه خاطرتماشا نه هوای باغ دارد

🌿━━━━━━━🌿

جان برلب است وحسرت بردل که ازلبانش

نگرفته هیچ کامی جان ازبدن برآید

 

معنی بیت: جان عاشق من بر لب آمده و درچیزی نمانده که چشم ازجهان بربندم و دریغ ودرد که این حسرت را در دل دارم، که هنوز کامی از لبانش نگرفته ، جان از تنم بدر رود وناکام ازجهان رخت بربندم.

به کام تانرساند لبش مراچون نای

نصیحت همه عالم به گوش من باداستباداست

🌿━━━━━━━━🌿

ازحسرت دهانش آمدبه تنگ جانم

خودکام تنگ دستان کی زان دهن برآید؟

 

معنی بیت: از حسرت بوسیدن دهانش جانم به لب رسید، آری کام مردم تنگدست ـ مانند من ـ کی از دهان او حاصل می شود؟ جانم به تنگ آمد طاقتم طاق شد، جانم بر اثر فشار در تنگنا قرار گرفت. «کی زان دهن برآید» استفهام انکاری هست ، یعنی کام گرفتن از دهان او مستلزم داشتن امکانات زیادیست و ازهمین روسـت کـه تنـگدسـتان وفقیران از آن محـرومـند.

من گدا هوس سروقامتی دارم

که دست درکمرش جزبه سیم وزرندارد

🌿━━━━━━━━🌿

گویندذکرخیرش درخیل عشقبازان

هرجاکه نام حافظ درانجمن برآید

 

معنی بیت: هر جا که اسم حافظ در مجلسی برده می شود، گروه عشقبازان از او به خیرو نیکی یاد خواهندکرد. اوهرگزنخواهدمرد چراکه دلش به عشق زنده بود وهرآنکس که درطریق عشق وشفقت باشد مرگ نیزنمی تواند اوراازیادهاببرد. دلِ زنده‌ی عاشق، هرگز در خاک نمی‌میرد.

آن‌که یک بار طعم عشق را چشیده و جانش به آتشِ محبت روشن شده، دیگر از دایره‌ی نیستی بیرون است. جسم شاید بپوسد، اما آن شعله‌ی پنهان که در سینه‌اش شعله کشیده، بر صفحه‌ی ابدیت نقش بسته و محو نمی‌شود.

عشق، سندِ بقاست. نام عاشق در جریده‌ی عالم ثبت است؛ نه با جوهرِ معمولی، بلکه با خونِ دل و اشکِ شب‌زنده‌داری.

پس اگر روزی دیدی کسی را که هنوز با یادِ معشوق می‌خندد و می‌گرید، بدان که او هرگزنخواهدمرد. او در همان لحظه‌ای که دلش زنده شد به عشق، از مرگ رهایی یافت و تا ابد در حافظه‌ی هستی ماندگار شد

هرگزنمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است برجریده ژ عالم دوام ما

۱
۲
۳
۴
۵
…
۵۸۵۰