گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:

بیدل دهلوی » غزلیات »غزل شمارهٔ ۹۱
  
مکِش ای آفتاب از فکرِ زر، بر پُشت آتش را
ز غفلت می‌پرستی چند چون زردُشت‌، آتش را

به تَرکِ ظلم‌، ظالم برنگردد از مِزاجِ خود
همان اخگر بوَد، گر جمع‌ گردد مشت آتش را

مشُو با تندخویی از عدویِ ساده‌دل ایمن
که‌ آخِر رویِ نرمِ آب، خواهد کُشت آتش را

به اهلِ سوز، کاوُش داغِ جانکاهی به بار آرد
چو شمع از رویِ نادانی، مزَن انگشت آتش را

شرارِ خردهٔ زر، خرمن‌ِ گل را ست برق آخر
چرا ای غنچه بیرون نفکنی، از مشت آتش را

خیالِ التفاتَش، از عتابَم بیش می‌سوزد
به‌ گرمی فرق نتوان یافت، رو از پشت آتش را

نه‌تنها ناله زنهاری‌ست از برقِ عتابِ او
به قدرِ شعله اینجا می‌دمَد انگشت، آتش را

زر از دستِ خَسان، نتوان به جز سختی جدا کردن
که بی‌آهن نخواهد ریخت سنگ از مشت، آتش را

به سعیِ ظلم‌، کِی رفعِ مظالم می‌شود بیدل
به آبِ خنجر و شمشیر، نتوان‌ کُشت آتش را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳:

بیدل دهلوی » غزلیات » 
غزل شمارهٔ ۹۳
 
 چه‌ امکان است فردا عَرضِ شوخی، ناتوانش را
مگر حیرت شفیعِ جرأت اندیشد، بیانَش را

بهارِ عافیت، عمری‌ست‌ کز ما دور می‌تازد
به‌ گردِش آورم رنگی، که گردانم عنانَش را

مشُو ایمن ز تزویرِ قدِ خَم‌گشتهٔ زاهد
که پیش از تیر، در پرواز می‌بینم‌ کمانَش را

مدارایِ حسود، از کینه‌جوییها بتَر باشد
خطر در آبِ تیغ، از قعر کم نبوَد کَرانَش را

ز مهمانخانهٔ گردون، چه‌ جویی نعمتِ سیری؟
که‌ نقش‌ِ کاسه‌ای جز تنگ‌چشمی نیست‌، خوانَش‌ را

جهان بر دستگاهِ خویش می‌نازد، از این غافل
که چشمِ بسته زیرِ بال دارد، آسمانَش را

درشتی آنقدَر در باغِ امکان، آبرو دارد
که‌ جایِ مغز، پرورده‌ست خرما استخوانَش را

زند گر شمع با حسنِ تو، لاف‌ِ گرم بازاری
به آهی می‌توانم قفل بر دَر زد، دکانَش را

کجا یابد سرِ ما ناکسان، بارِ سجودِ او
مگر بر جِبهه بنویسیم، نامِ آستانَش را

نهان از دیده‌ها، تصویرِ عاشق گریه‌ای دارد
مبادا رنگ گیرد، دامنِ اشکِ روانَش را

به‌این فطرت‌، که در فکرِ سراغِ خود گم ام، بیدل
چه‌خواهم‌ گفت، اگر ‌حیرت ز من پرسد نشانَش را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴
        
جوشِ زخمَم داد سَر، در صبحِ محشر تیغ را
کرد خونِ ‌گرمِ من بالِ سمندر تیغ را

از گزیدنهایِ رشکِ ابرویِ چین‌پرورَت
بر زبان پیدا ست دندانهایِ جوهر، تیغ را

بسمِلِ ناز تو، چون مشقِ تپیدن می‌کند
می‌کَشد چون مدِّ بسم‌الله بر سَر، تیغ را

جمع با زینت نگردد جوهرِ مردانگی
از بُرِش عاری بوَد گر سازی از زر، تیغ را

زینتِ هر کَس، به قدرِ اقتضایِ وضعِ او ست
قبضه داند بر سرِ خود بِه ز افسر،  تیغ را

سرخوشِ ‌تسلیم، از تهدیدِ دوران‌ ایمن‌ است
کَس نراند بر سرِ بسمِل، مکرّر تیغ را

در هجومِ عاجزی، آفت گوارا می‌شود
می‌شمارد مرغِ بی‌پرواز، شهپر تیغ را

کوهِ اندوه ایم، از سنگینیِ پایِ طلب
نالهٔ خوابیده می‌دانیم، بر سَر تیغ را

طبعِ  سرکِش، تا کجا تقلیدِ همواری ‌کند؟
سخت‌‌ دشوار است دادن آب‌ِ گوهر، تیغ را

از هنر، آیینهٔ مقدارِ هر کَس روشن‌ است
رشتهٔ شمع‌ است بیدل، موجِ جوهر، تیغ را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵
  
گر، دمی‌، بوسِ کَفَت‌ گردد میسَّر تیغ را
تا ابد رگهای‌ِ گل بالد ز جوهر، تیغ را

از کدورت برنمی‌آید مِزاجِ کینه‌جو
بیشتر دارد همین زنگار در بَر، تیغ را

ای‌که داری، سیرِ گلزارِ شهادت در خیال
بایدَت‌ از شوق زد چون سبزه بر سَر، تیغ‌ را

عیش خواهی صیدِ آفت شُو، که مانندِ هلال
چرخ ابرو می‌کند بر چشمِ ساغر، تیغ را

پردهٔ نیرنگِ توفان بود شوقِ بسمِلَم
خونم آخِر کرد بازویِ شناور، تیغ را

تا مگر یکباره‌ گردد قطع، راهِ هستی‌ام
چون دمِ مقراض می‌خواهم دُو پیکر، تیغ را

موجِ توفان می‌زند، جویِ به‌ دریا متَّصِل
جوهرِ دیگر بوَد در دستِ حیدر، تیغ را

هرکه را دل از غبارِ کینه‌جوییها تهی‌ست
می‌کَشد همچون نِیام آسوده در بَر، تیغ را

دل به امّیدِ تلافی می‌تپد، امّا کجا ست؟
آنقدَر زخمی‌ که خوابانَد به بستر، تیغ را

بیدل، از هر مصرعَم موجِ نزاکت می‌چکد
کرده‌ام رنگین به خونِ صیدِ لاغر، تیغ را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶
        
سادگی، باغی‌ست طبعِ عافیت‌آهنگ را
وقفِ طاووسانِ رَعنا کن، گُلِ نیرنگ را

دل چو خون‌ گردد، بهارِ تازه‌ رویی صیدِ تو ست
موجِ صهبا، دامِ پرواز است مرغِ رنگ را

طبعِ ظالم را، قوی‌ سرمایه سازد دستگاه
سختی افزونتر کند الماس‌ گشتن، سنگ را

از کواکب، چشم نتوان داشت‌ فیضِ تربیت
ناتوان‌بینی‌ست لازم، دیده‌هایِ تنگ را

مانعِ جولانِ شوقَم، پایِ خواب‌آلود نیست
تار نتواند دهد افسردگی، آهنگ را

خارِ شوق، از پایِ مجنونِ غمَت نتوان کشید
شیر کِی خواهد جدا بیند ز ناخن، چنگ را

با نسیمِ خندهٔ گل، غنچه از خود می‌رود
دل، صدا باشد شکست‌ِ شیشه‌هایِ رنگ‌ را

می‌کند دل را غبارِ درد، تعلیمِ خروش
طوطیِ مینایِ ما، آیینه داند سنگ را

گر نداری طاقت، از اظهارِ دعوی شرم دار
شوخیِ رفتار، رسوایی‌ست پایِ لنگ را

زندگی در بند و قیدِ رسمِ عادت، مُردن است
دست‌، دستِ تو ست‌، بشکن این طلسمِ ننگ را

زآمد و رفتِ نفَس، آیینهٔ دل تیره شد
موجِ صیقل آبیاری کرد بیدل، زنگ را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷
  
عشق هر جا شویَد از دل‌ها، غبارِ رنگ را
ریگِ زیرِ آب، خندانَد شرارِ سنگ را

گر دلِ ما، یک جرَس آهنگِ بی‌تابی‌ کند
گَردِ چندین کاروان سازَد،  شکستِ رنگ را

شوخیِ مضراب مطرب، گر به این کیفیّت‌ است
کاسهٔ تنبور، مستی می‌دهد آهنگ را

می‌شود دندانِ ظلم، از کُند گشتن تیزتر
ارّه بی‌دندانه چون گردد، ببُرَّد سنگ را

در حباب و موجِ این دریا، تفاوت بیش نیست
اندکی باد است در سَر، صاحبِ اورنگ را

یک شرر رنگِ وفا، از هیچ دل روشن نشد
شمع، خاموشی‌ست این غمخانه‌هایِ تنگ را

وهم می‌بالد در اینجا، عقل‌کو؟، فطرت‌کدام؟ 
مزرعِ ما، بیشتر سرسبز دارد بنگ را

برقِ وحشت‌ کاروانِ بی‌نشانی منزل ام
در نخستین گام، می‌سوزَم ره و فرسنگ را

عاقبت از ضعفِ پیری، نالهٔ ما اشک شد
سرنگونی، بر زمین زد نغمهٔ این چنگ را

سِیرِ باغ خودنمایی‌ها، اگر منظور نیست
سبزهٔ بام و دَرِ آیینه می‌دان، زنگ را

گوهرَم نشناخت بیدل، قدرِ دریا مشرَبی
کارها با خود فُتاد آخِر، منِ دلتنگ را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸
        
گر کنم با این سَرِ پُرشور بالین، سنگ را
از شَرر پرواز خواهد گشت تمکین، سنگ را

من به دردِ نارسایی‌ها، چه‌سان دزدَم نفَس؟ 
می‌کند بی‌دست و پایی ناله تلقین، سنگ را

از جسد، رنگِ گدازِ دل توان دید آشکار
گر شود دامن به خونِ لعل رنگین، سنگ را

چون صدا هر کَس به رنگی می‌روَد زین کوهسار
آتشَم فهمید آخِر خانهٔ زین، سنگ را

از شکستِ ما، صدایِ شِکوه نتوان یافتن
شیشه اینجا می‌گشاید لب به تحسین، سنگ را

دیدهٔ بیدار را، خوابِ گِران زیبنده نیست
ای شرر تا چند خواهی کرد بالین؟، سنگ را

سازِ این کُهسار، غیر از ناله آهنگی نداشت
آرمیدن این‌قدَرها کرد سنگین، سنگ را

صافیِ دل مفتِ عیش است، از حسد پرهیز کن
هوش اگر جامَت دهد، بر شیشه مگزین سنگ را

فیضِ سُودامشرَبان، از بس که عام افتاده است
خونِ مجنون می‌کند دامانِ گلچین، سنگ را

ظالم از سازِ حسد، بی دستگاهِ عیش نیست
از شرر دایم چراغان در دل است، این سنگ را

تا نفَس دارد تردّد، جسم را سرگشتگی‌ست
تا نیاساید فلاخَن، نیست تسکین سنگ را

گر همه بر خاک پیچد عشق، حسن آرد برون
کوششِ فرهاد، آخِر کرد شیرین سنگ را

عافیتها نیست، غیر از پردهٔ سازِ شکَست
شیشه می‌بیند نگاهِ عاقبت‌بین، سنگ را

خوابِ غفلت می‌شود پا در رکاب، از موجِ اشک
در میانِ آب، بیدل نیست تمکین سنگ را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹
 
اگر حیرت به‌ این رنگ است، دست و تیغِ قاتل را
رگِ  یاقوت می‌گردد روانی، خونِ بسمِل را

به این توفان، ندانم در تمنّای‌ِ که می‌گریم؟
که سیلِ اشکِ من در قعرِ دریا راند،  ساحل را

مپُرس از شوخیِ نشو و نمایِ تخمِ حرمانَم
شراری داشتم، پیش از دمیدن سوخت حاصل را

خیالِ جذبهٔ افتادگانِ دستِ سودایَت
به رنگِ جاده دارد در کمندِ عَجز، منزل را

ز کُلفَت‌ گر دلَت‌ شد غنچه‌، گلزارَش تصوّرکن
که خرسندی، به آسانی رسانَد کارِ مشکل را

لبِ اهلِ زبان، نتوان به مُهرِ خامُشی بستن
قلم از سُرمه خوردن‌، کم نسازد نالهٔ دل را

عبارت محرَمی، بی‌حاصل از معنی نمی‌باشد
به لیلی چشم واکن‌، گر توانی دید محمل را

درآن محفل، که‌حاجت می‌شود مضرابِ بیتابی
نواها در شکستِ رنگِ استغنا ست، سائل را

کفِ خونی‌که دارم، تا چکیدن خاک می‌گردد
چه‌سان گیرم به این بی‌مایگی، دامانِ قاتل را

بساطِ نیستی‌ گرم است‌، کو شمع و چه پروانه؟
کفِ خاکستری در خود فرو برده‌ست، محفل را

به بی‌آرامی است آسایشِ ذوقّ طلب، بیدل
خوش‌آن رهرُو، که‌ خارِ پایِ خود فهمید منزل را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰
        
به تَردستی بزن ساقی، غنیمت‌دار قُلقُل را
مبادا خشکی افشارد، گلویِ شیشهٔ مُل را

ز دلها تا جنون جوشد، نگاهی را پَرافشان‌کن
جهان تا گَردِ دل‌ گیرد، پریشان ساز کاکُل را

چه سان رازَت‌ نگه دارم؟ که‌این سررشتهٔ غیرت
چو بالیدن به رویِ عقده می‌آرد، تأمّل را

سرشک‌ از دیده بیرون ریختم‌، مینا به‌جوش آمد
چکیدنهایِ این خُم، آبیاری‌کرد قُلقُل را

در این محفل‌، که جوشد گَردِ تشویش از تماشایَش
به خوابِ امن می‌باشد نگه، چشمِ تغافُل را

ز بحثِ شورشِ دریا، نبازد رنگ تمکینَت
چو گوهر، گر بفهمی معنیِ درسِ تأمّل را

دچارِ هر که شد آیینه‌، رنگِ جلوه‌اش‌ گیرد
صفایِ د‌ل، برون از خویش نپسندد تقابُل را

جنونِ ناتوانان را، خموشی می‌دهد شهرت
به غیر‌ از بو، صدایی نیست زنجیرِ رگ‌ِ گُل را

نیاز و ناز باهم بس که یک رنگ اند در گلشن
ز بویِ غنچه، نتوان فرق‌کرد آوازِ بلبل را

به مِی، رفع‌ِ کَجی مشکل بوَد از طبع‌ِ کج طینت
به زورِ سیل، نتوان راست‌ کردن قامتِ پُل را

شکنجِ جسم و عَرضِ دستگاه، ای بیخبر شرمی!
غبار  انگیز از این خاک و تماشا کن تجمّل را

فسُردن‌ گر همه‌ گوهر بوَد، بی‌آبرو باشد
بکن جهد آن قدَر، کز خاک برداری توکُّل را

به پستی نیز معراجی ست‌، گر آزاده‌ای بیدل
صدایِ آب شُو، سازِ ترّقی‌ کن تنزُّل را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵
        
خیالِ قُرب غِفلت، دوری از اُنس است محرَم را
تبسّم‌های‌گندم، چینِ دامن گشت آدَم را

حوادث‌، کج سرشتان را نبخشد وضعِ همواری
بوَد مشکل‌ کشاکش از کمان بیرون بَرد، خَم را

ز جرأت قطع‌ کن‌، گر مردِ میدانگاهِ تسلیمی
که تیغ اینجا برشها می‌شمارد، ریزِش دَم را

سراغ از هر چه‌ گیری، بی‌نشانی جلوه‌ها دارد
غبارِ وحشتی، از بالِ عنقا گیر عالم را

ز تحریکِ مژه، بر پرده‌هایِ دیده می‌لرزم
که‌نوکِ خامه، از هم می‌شکافد صفحهٔ نَم را

اگر از گَردِ راهَت، چشمِ آهو سُرمه بردارد
تحیّر، همچو تارِ شمع سوزد جوهرِ رَم را

در این محفل ندارد عافیت، وضعِ ملایم هم
اگر بستر و گر بالین، همان زخم است مرهم را

به چشمِ شوخ، تا کِی عیب‌جویِ یکدگر بودن؟
مژه برهم زنید و بشکنید آیینهٔ هم را

در این‌ گلشن، نقابی نیست غیر از شرمِ پیدایی
به عریانی، همان جوشِ عرَق پوشید شبنم را

کج‌اندیشان ندارند آگهی از راستان، بیدل
ز انگشت است یک‌سر میلِ کوری، چشمِ خاتم را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶
        
گر یک نفس آیینه‌ کنی، نقشِ قَدم را
بر خاک نشانی، هوسِ ساغرِ جَم را

معنی نظرانِ سَبَقِ هستیِ موهوم
بیرونِ شَقِ خامه، ندیدند رقَم را

بیهوده در اندیشهٔ هستی نگدازی
تا گِل نکنی، راهِ صفا خیزِ عدم را

آشفتگی، آیینهٔ تجریدِ جنون کن
پرچم‌، گُلِ شهرت اثریها ست علَم را

بر نقدِ بزرگانِ جهان، چشم ندوزی
کاین طایفه، درکیسه شمردَند درَم را

آن را که نفَس، مایهٔ جمعیّتِ روزی‌ست
چون مار نباید همه پا کرد، شکم را

تا چاشنیِ فقر، فراموش نگردد
از مایدهٔ خلق، گزیدیم قَسم را

آنجا که به‌تحریر رسد، صفحهٔ حُسنَت
از نیزهٔ خورشید تراشند، قلم را

تشریفِ ادب سنجیِ تعظیمِ نگاهَت
بر پیکرِ ابرویِ بتان دوخته، خَم را

بی‌ پا و سر از بسکه دویدیم به راهَت
در آبله چون اشک شکستیم، قَدم را

تا خجلتِ عصیان شود، اظهارِ ندامَت
جایِ مژه بر دیده نَهم، دامنِ نَم را

بیدل، چه اثر واکَشد از درد برهمن؟
نیشی نگشوده‌ست رگِ سنگِ صنم را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۵:۰۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰
  
کِی بوَد سیری ز ناز؟ آن نرگسِ خودکام را
باده پیمایی‌، گرانی نیست طبعِ جام را

من هلاکِ طرزِ اخلاق ام، چه‌ خشم و کو عتاب
بوی‌ِ گل آیینه‌دار است از لبَت، دشنام را

ضبطِ آدابِ وفا، گر یک تپِش رخصت دهد
چون پَرِ طاووس، در پرواز گیرم دام را

کامیاب از لعلِ او گشتیم، بی‌اظهارِ  شوق
از کریمان نیست، منّت بردنِ اِبرام را

دل‌ ز عشقَت‌ غرق‌ِ خون‌ شد، نشئه‌ها بالَد به‌ خویش
احتیاجِ باده نبوَد، رندِ خون‌آشام را

نیست بی‌افشایِ رازِ عاشقان، پروازِ رنگ
بال و پَر باید شکست، این طایرِ پیغام را

پیشِ چشمَت، جز شکستِ خود نمی‌یابد امان
گر زِرِه جوهر شود بر استخوان، بادام را

از کشاکشهایِ موجِ  بحر، ماهی ایمن‌ است
ز انقلابِ غم چه پروا؟  مردمِ ناکام را

ای‌خسیس از سازِ شهرت هم‌، نوایَت پست‌ ماند
از نگینِ کَنده، خوش در گور کردی نام را

زرد رویَت می‌کند زنگارِ جهل، از انفعال
اندکی زین راه برگرد و شفق‌ کُن شام را

عمر تا باقی‌ست، وحشت‌ گَردِ پیشاهنگ‌ِ ما ست
آبله ننشاند از پا، گردشِ ایّام را

خاکِ هستی یک قلم، در دامنِ بادِ فنا ست
من ز رویِ خانه می‌یابم، هوایِ بام را

چون سپندَم، آرزو حسرت‌ کمینِِ آتش است
تا به دوشِ ناله بندم، محملِ آرام را

بسکه مخمورِ گرفتاری‌ست بیدل، صیدِ من
جوشِ ساغر می‌شمارد، حلقه‌هایِ دام را

استاد.میراحمدی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:

ناگهان پرده برانداخته‌ای، ...

مصراع اول را بر اساس طرح شارحان ناشی شرح میدهم:

روزی حافظ برای دیدن روی مبارک شاه شجاع به کاخ میرود و میبیند همه پرده های کاخ را کنده اند و داده اند رختشوی‌خانه سلطنتی تا بشورد!

ناگهان شاه شجاع وارد میشود و درین لحظه طوطی طبع شاعر از عشق جمال بی مثال شاه شجاع شکرخاییدن آغاز می‌کند و چنین می‌سراید:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه»

و ادامه ماجرا

 

«شادی همه لطیفه گویان صلوات»

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷
  
نباشد بی‌ عصا امدادِ طاقت، پیکرِ خَم را
مدارِ کار فرمایی، بر انگشت است خاتم را

به ارباب تلوّن، صافدل کِی مختلط‌ گردد؟ 
به‌ رنگِ لاله و گل، امتزاجی نیست شبنم را

کرَم در کِشتِ استغنا، پَرِ کاهی نمی‌ارزد
گدا گر نیستی، تا چند گیری نامِ حاتم را؟

به تقلید، آشنایِ نشئهٔ تحقیق نتوان شد
چه‌ امکان است سازِ دلربایی، زلف‌ِ پرچم‌ را

ز وصلِ مدّعا، سعیِ طلب‌ مأیوس می‌گردد
به بیکاری نشانَد التیامِ زخم، مرهم را

به پاسِ عصمت اند از بس هواخواهانِ رنگِ گل
چو بو از حجره‌هایِ غنچه، می‌رانند شبنم را

نمایان است حالِ رفتِگان از خاکِ این وادی
ز نقشِ پا توان‌ کردن، سراغِ ساغرِ جم را

هجومِ پیچ و تابی، زین‌ گلِستان دسته می‌بندم
به‌ دامن جای‌ِ گل‌، چون زلف‌ِ خوبان چیده‌ام خَم‌ را

نشاطِ زندگی خواهی، نمِ چشمی مهیّا کن
همین‌ اشک است، اگر هست آبیاری نخلِ ماتم را

گر از زنّار وارستیم، فکرِ سُبحه پیش آمد
نفَس مصروفِ چندین ریشه دارد، تخم‌ِ آدم را

شرارِ وحشی‌ام، امّا در این حیرتسرا بیدل
ز نومیدی به‌ دوشِ سنگ دارم، محملِ رَم را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸
  
بویِ وصلَت‌، گر ببالانَد دلِ ناکام را
صحنِ این‌کاشانه، زیرِ سایه‌ گیرد بام را

طایرِ آزادِ ما، گر بالِ وحشت وا کُند
گِردباد آیینه سازد، حلقه‌هایِ دام را

دیدنِ هِنگامهٔ هستی، شنیدن بیش نیست
وهمِ ما تا کِی وصال اندیشد؟ این پیغام را

مُنعِم از نقشِ نگین، جویِ خیالی می‌کَند
مفت حسرتها، اگر سیراب سازد نام را

ساقیا امشب چو موجِ مِی، پریشان دفتر ایم
رشتهٔ شیرازه ی ما ساز، خطِّ جام را

پختگی خواهی، به دردِ بی‌نوایی صبر کن
آسمان، سرسبز دارد میوه‌هایِ خام را

تیره‌بختی نیز، مفتِ اعتبارِ زندگی‌ست
شمع، صبحِ عالم اقبال داند شام را

موجِ دریا را به‌ ساحل‌، همنشینی تهمت‌ است
بیقراران، نذرِ منزل کرده‌اند آرام را

شعلهٔ ما، دور گَردِ الفتِ خاکستر است
دوشِ وحشت، برنتابد جامهٔ اِحرام را

شوق می‌بالد، به قدرِ رَم نگاهیهایِ حُسن
ورنه دامِ دلبری‌ کو، آهوانِ رام را

در چمن هم، از گزندِ چشمِ بد ایمن مباش
پرده زنبوری‌ست آنجا، دیده ی بادام را

چون خطِ پرگار بیدل، منزلِ ما جاده است
جستجوهایِ هوس، آغاز کرد انجام را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹
        
در طلب تا چند ریزی؟ آبروی‌ِ کام را
یک سَبَق، شاگردِ استغنا کن این ابرام را

داغ بودن در خمارِ مطلبِ نایاب،  چند؟ 
پخته نتوان‌کرد زآتش، آرزویِ خام را

مگذر از موقع‌شناسی، ورنه در عَرضِ نیاز
بیش از آروغ  است‌ نفرت، آهِ بی‌هنگام‌ را

می‌خرامد پیش پیشِ دل، تپِشهایِ نفَس
وحشت‌ از نخجیر هم‌ ، بیش است‌ اینجا دام‌ را

مانعِ سِیرِ سبکرُو، پایِ خواب‌آلوده نیست
بالِ پرواز ست زندانِ نگینها، نام را

دوریِ مقصد، به قدرِ دستگاهِ جستجو ست
قطع‌ کن، وهم و خیالِ قاصد و پیغام را

حسنِ مطلق داشتم، خودبینی‌ام آیینه‌ کرد
اینقدَرها هم، اثر می‌بوده است اوهام را

چون غبارِ شیشهٔ ساعت، تسلّی دشمن ایم
از مِزاجِ خاکِ ما هم،  بُرده‌اند آرام را

زندگی، تا کِی هلاک‌ِ کعبه و دیرَت‌ کند
بِه‌ که از دوش افکنی، این جامهٔ اِحرام را

از تغافل تا نگاهِ چشمِ خوبان، فرق نیست
نشئه  یکرنگ ا‌ست اینجا، دُرد و صافِ جام را

حلقهٔ آن زلف، رونق از غبارِ دل‌ گرفت
دودِ آهِ صید باشد سرمه،  چشمِ دام را

کِی رود فکرِ مضرّت، از مِزاجِ اهل‌ِ کین؟
مار نتواند جدا از زهر دیدن‌، کام را

عَرضِ مطلب دیگر و اظهارِ صنعت، ‌دیگر است
بیدل از آیینه نتوان ساخت، وضعِ جام را

شریف شیرزاد در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۴۰ دربارهٔ امامی هروی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵ - در مدح جمال الدین محمد یحیی:

تصحیح عصمت خوئینی را ببینید.

امیر رحیمی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۵:

نرم افزار بله

کانال «کلیله»

خوانش صحیح متن با معنای عبارات

 

Fateme Zandi در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۹ - دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استادارجمند جناب کریم زمانی 

 

 

تمثیل

پیرمردی می خواهد خُرده طلاهای خود را وزن کند . نزدِ زرگری می رود و از او ترازو می خواهد . زرگر می گوید : غربال ندارم . پیرمرد به تصوّرِ اینکه وی را مورد تمسخر قرار داده ترشرویی می کند و باز ترازو می طلبد . و زرگر این بار می گوید : جارو ندارم . و نهایتاََ زرگر برای او توضیح می دهد که نه قصد استهزاء دارم و نه کر و ناشنوا هستم . بلکه می دانم تو با این کلانسالی و لرزش دست هر گاه بخواهی خُرده طلای خود را وزن کنی . بیمِ آن رود که دستان لرزانت خُرده های طلا را بر زمین ریزد و برای پیدا کردن آن هم به جارو نیاز داری و هم به غربال که خاکِ زمین را ببیزی و خُرده طلاهایت را به دست آری . در این حکایت ، زرگر مظهر عارفان راستین است که به اقتضای اسمِ ظاهر و باطن ، از صورت هر چیز باطنِ آن را درمی یابند . و آن پیرمرد ، کنایه از آدمیان معمولی و سطحی نگر است که متوجه ایما و اشاره کلماتِ بزرگان نمی شوند .

 

بیت 1624

آن یکی آمد به پیشِ زرگری / که ترازو دِه که بر سنجم زری

کسی به نزدیکِ زرگری آمد و به او گفت : به من ترازویی بده تا طلایی را وزن کنم .

 

بیت 1625

گفت : خواجه رَو ، مرا غلبیر نیست / گفت : میزان دِه ، بر این تَسخُر مَایست

زرگر گفت : برو من غربال ندارم . پیرمردی که دنبالِ ترازو بود گفت : ای زرگر ، من که از تو غربال نخواستم . ترازو بده و مرا مسخره نکن . [ غلبیر = غربال ]

 

بیت 1626

گفت : جارویی ندارم در دکان / گفت : بس بس این مَضاحک را بمان

زرگر این دفعه به آن پیرمرد گفت : من در دکانم هیچ جارویی ندارم ، پیرمرد گفت : ای زرگر ، دیگر شوخی و مسخره بازی بس است . [ بمان = توقف کن ]

 

بیت 1627

من ترازویی که می خواهم بده / خویشتن را کر مکن ، هر سو مَجِه

ترازویی که می خواهم به من بده و خود را به ناشنوایی نزن و از این شاخ به آن شاخ نپر .

 

بیت 1628

گفت : بشنیدم سخن ، کر نیستم / تا نپنداری که بی معنیستم

زرگر گفت : من حرفِ تو را شنیدم و ناشنوا هم نیستم . مبادا خیال کنی که من شخصیتی بی معنی و هزل دارم . [ یا مبادا خیال کنی که حرف های بیهوده می زنم ]

 

بیت 1629

این شنیدم ، لیک پیری مرتعش / دست لرزان ، جسمِ تو نامُنتَعِش

حرفت را شنیدم ، ولی تو پیری لرزان هستی ، دست هایت می لرزد و اندامی ناتوان دارد . [ مُنتَعش = آن که پس از افتادن برمی خیزد / نامُنتَعش = در اینجا سست و نااستوار آمده است ]

 

بیت 1630

و آن زرِ تو هم قُراضۀ خُردو مُرد / دست لرزد ، پس بریزد زرِ خُرد

و تازه طلایی هم که می خواهی وزن کنی ، خُرد و ریز است . وقتی که بخواهی آن را وزن کنی ، دستت می لرزد و خُرده های طلا روی زمین پخش می شود .

 

بیت 1631

پس بگویی : خواجه جارویی بیار / تا بجویم زرِ خود را در غبار

سپس به من خواهی گفت : ای زرگر ، یک جارو بیاور تا خرده های طلاهایم را از میانِ گرد و خاک پیدا کنم .

 

بیت 1632

چون بروبی ، خاک را جمع آوری / گوییَم : غلبیر خواهم ای جرَی

و چون خاک ها را جارو کنی به من خواهی گفت : ای دلاور مرد و یا ای وکیل و ضامن ، یک غربال می خواهم تا خرده های طایم را از خاک جدا کنم . [ جَری = دلیر و شجاع ، وکیل و ضامن ، در برخی از نسخه ها حَری ( بدون نقطه ) آمده به معنی شایسته و سزاوار ]

 

بیت 1633

من ز اوّل دیدم آخِر را تمام / جای دیگر رَو از اینجا والسّلام

من همۀ این کارها را از اول پیش بینی می کردم یعنی نتیجه کار را از همان آغاز دریافتم و می دانستم که سرانجامِ کارِ تو به همین کارها که گفتم کشیده خواهد شد . از اینجا به جای دیگر برو . والسّلام

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

محسن در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵:

شب قدر است جسم تو کز او یابند ...

می‌توان جسم و روح انسان را دو جلوهٔ ارزشمند دید: جسم بستری برای تجربه و بهره‌مندی از نعمت‌های زندگی است و روح نیرویی است که می‌تواند تاریکی‌های درون را با آگاهی روشن کند. وجود انسان هم ظرفیت برکت دارد و هم توان روشنایی؛ مهم این است که قدر جسمش را بداند و روحش را با نور آگاهی بپروراند.

۱
۲
۳
۴
۵
…
۵۸۴۲