گنجور

حاشیه‌ها

 

این شعر انسان رو به وادی حیرت میبره ….. تازه با سایت ت جنابا ندیشمند حضرت ایت الله جناب حمید رضا مروج سبزواری که تفسیر مپنوی دارند اشنا شدم واز مطلب ایشان بسیار منقلب شدم تمنا دارم سری به کانال تلگرامی که از طرف یکی از شاگردان ایشان ایجاد شده بزنید برای اهل دلها مناسب

جمشید نیکفر در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۵۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۸۵۵


سعید گرامی،
مذهب همان راه است ، ره است به بیت دومین نگاه کنید :
کای بی خبران راه نه ان است و نه این .
سخن از راه است
استاد یاد شده گویا مذهب و دین را یکی انگاشته اند.

۸ در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۱۷ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۴۳


محسن گرامی،
دیدم دو سخنرانی را ، نخستین را با غزلی از حافظ
آغازیدند و بیتی از آن شکر پاره را نادرست خواندند
پس پی نگرفتم که گویا از انتظار و ظهور و،،،،
بود.
دومین در باره داروین بود و بر آیش ، عاشقانه از وی یاد می کردند و این که شاگرد زیست شناسان بسیاری بوده است ! و افسوس می خوردند بر این که هومو ارکتوس و نیاندرتال و هایدلبرگ از پهنه گیتی ناپدید شده اند!!
دریغا یادی از مسکویه که بسیار سالها پیش از انگلیسی یاد شده از برآیش حیات سخن گفته بوده است به روشنی روز.
امید که استادیشان در شناخت شاهنامه به از تاریخ و ادبیات پارسی باشد.

۸ در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۰۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۹۶


کشمکشی در کار نیست ، دادو ستد دیدگاه هاست
خوسا وخرما که به دیدگاهی بسیار نزدیک رسیدیم.

۸ در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۵۳ دربارهٔ بخش ۲


بیت اول به جای (قدر) کلمهء (قد) میبایست گنجانده شود

محمد رهنورد در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۳۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۶۴۹


نهاد می باید= می باید نهاد

زهرا در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۲۸ دربارهٔ شمارهٔ ۶


به نیت عزیز از دست رفته ای که در سکوتی که ابدیت اش کرد این نیت را کردم که سکوتش را بکشند و این شعر آمد …

رفت..! همچو آمدنش، سبک بال. بی هیچ ترحم و بخشایشی !؟ درسکوتی ناشگون!
چونان افسانه تلخی که در باور نگنجد…! مگر می شود محالی این چنین ممکن..!!؟
نمیدانم! نمی دانم آنگاه که بیرحمانه به آتش می کشید.!؟ کور سوی امید دلِ تنگ ام را، دستان یخ زده اش لرزید؟ آه که چه بی پروا خاکستر رویا را در خاکی سرد دفن کرد و اینگونه جان بخشید..! بودن و نبودن را…..
چه بسیار گفتمش که مباش! اما خود باش، او خود بود و من غرق در خویشتن خویش!
دست در دست چه !؟ این چنین غریبانه پرواز را در آغوش کشیدی..!؟ شاهبازِ عشق
گفتی که تو را تا آخرینِ نفسهایم..! آنگاه چه آسان نفسِ سینه ات را… حبس کردی!؟ و آتشِ مهیبی را بجانم افکندنی !؟ همان آتشی که در آن هیمه ات کردند و دم بر نیاوردی !؟
آه که چه بی انتها ارزان بودمت ..! که هیچم از هیچ نگفتیم..!؟ و ناگه به این وسعت کریمانه..! یوغ داغِ حسرتی ابدی را، به گردنم افکندی!؟ چه گران هدیه ای..! که بس شایسته اش بودم..! ازیرا که در تاریکخانه زندگی، چشمانم سوی دیدن روی تو را نداشت…! نداشت و نداشت ..مه روی
میدانم که میدانی نفس هایم از برای آرامش ابدیت، به شمارش افتاده….
اما نمیدانم که انگار، بی تو ای نگار، سیاهی خلقت بر من چیره گشته….
وه که چه سایه سردِ سنگینی!

آرین در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۵۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۱۸


سلام و عرض ادب.
استاد شجریان توی یه مصاحبه ای اینطور این شعر رو تلاوت کردن:
قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نه آن است و نه این

سعید در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۴۳


قنینه یعنی جام شراب

کیوان ملک در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ رباعی ۱۲۶


اگر در گنجور آمده بود:
از ایران و ترکان وز تازیان
که کشمکشی نبود.
گنجور هم کتاب نیست که نسخه این و آن یکی نباشد.
چیزی که در گنجور آمده:
از ایران وز ترک وز تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
که نادرست است.

7 در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ بخش ۲


لطفا تصحیح بفرمایید…
بر درختی» کآشیانِ « مُرغِ توست …
درود و مهر فراوان
۱۷/۱۰/۲۰۱۸

ســراج در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۴۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۰۲۰


به نظر مصرع اول بیت دوم به این صورت صحیح است:
خون دلم از دیده “روانست” از آنک

ذبیحیان در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۹:۱۶ دربارهٔ شمارهٔ ۴۴


سه بیت آخر دفتر اوّل مثنوی نشان می‌دهد که مجلس مولانا اواخر، دیگر آن کشش سابق را ندارد. این وضع و حال یحتمل ناشی از وضع و حال حسام‌الدین بوده است. چنین وضعی طبیعی است که در گوینده (مولانا) هم بی‌تأثیر نباشد. لذا چون مستمع (حسام‌الدین) و ای بسا مستمعان دیگر (اهل مجلس) را دور از حال و احوال پیشین می‌یابد، بالطبع چشمة جوشان ذهن مولانا صافی پیشین را از دست می‌دهد:
سخت خاک‌آلود می‌آید سُخُن
آب تیره شد، سرِ چَه بند کن
تا خدایش باز صاف و خَوش کند
او که تیره کرد هم صافش کند
صبر آرد آرزو را نه شتاب
صیر کن والله اعلم بالصواب

مولانا با این سه بیت دفتر اول را به‌اتمام می‌رساند و دیگر ادامه نمی‌دهد. بعد از آن به‌ گفته‌ی خودش صبوری پیشه می‌کند. آغاز دفتر دوم نشان می‌دهد که این صبوری دو سال طول می‌کشد، و ظاهراً دلیل وقفه‌ی پیش‌آمده هم احوال حسام‌الدین چلبی بوده است:
چون به‌معراج حقایق رفته بود
بی‌بهارش غنچه‌ها نشکفته بود

حمید بخشمند در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۸:۴۱ دربارهٔ بخش ۱۷۲ - گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد


یک نقطه در هستی‌ پنهان است که از چشم همه دانشمندان همیشه دور است و همیشه به دنبال آن می‌‌گردند و راه آن را پیدا نمی کنند، زیرا آن جدا از ما نیست تا مسیری را برای آن بیابیم ولی همیشه از آن کششی به ما می‌‌آید که ما را مست خود می‌‌کند، بی‌ اندازه است هم نقطه است و هم دریا، هم خواب است هم بیداری، هم جان است و هم روان و بی‌ زمان است هم بهار است و هم خزان، و هم روز و هم شب و همه زیبائی‌ها و اعجاز‌ها از آنجا می‌‌آید
در این غزل جلال دین از مستی خبری نیست، ولی کاملا از حال خود آگاه است و توانائی خود را می‌‌داند، گاه جهان برای عاشق کهنه و تکراری می‌‌شود و از مستی او کاسته می‌‌شود و به قول جلال دین طشت عاشق از بام می‌‌افتد و رسوا می‌‌شود و باز عقل از فرصت استفاده می‌‌کند و سلطه خود را آغاز می‌‌کند و سوال و جواب‌ها شروع می‌‌شود ولی جای هیچ نگرانی نیست چون کار جهان نوی است و نو شدن و بزودی نردبانی دیگر از بام هستی‌ به سراغ او می‌‌آید کسانی که این نکته را آموخته ا‌ند مشکلی ندارند و مشکل آنها این است که چرا همه به این راز پی‌ نمی برند لابد همگان توانائی شنا کردن در این دریا را ندارند و نمی بایست به آن در آیند تا عقل همچنان به خر سواری خود مشغول باشد که جهان آمیزه ضد‌ها و دوگانگی هاست و غیرت با آشنایی توام است

همایون در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲:۰۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۰۰


عقل برای دنیای بیرون کار می‌‌کند و منافع مادی را تشخیص می‌‌دهد و می‌‌تواند نقص‌ها و کمبود‌ها را با مقایسه دریابد که نتیجه آن غم و غصه است و چاره جوئی برای رفع نواقص
در این راه عقل بسیار آموخته است چون عمر درازی دارد و بسیار می‌‌اموزد ولی هرگز نمی تواند از عهده روزگار بر آید چون روزگار با چون و قاعده ها، بسیار بی‌ چونی و بی‌ قأعدگی‌ها را نیز با خود همراه دارد، این عقل نیست که می‌‌تواند کمال را و زیبائی را دریابد بلکه حسی و دریافتی دیگر در درون انسان است که از راه دل به کمال در هستی‌ راه می‌‌یابد، این حس مجذوب آن چه می‌‌بیند نمی شود بلکه دریائی از زشتی‌ها را در می‌‌آشامد و در می‌‌نوردد بی‌ آنکه هیچ تاثیری از آن به پذیرد ولی با نگاه کل نگر و درون نگر خود زیبائی‌ها و کمال‌ها را پیدا می‌‌کند، وجود یک کمال کافی‌ است تا همه جهان کامل باشد و وجود هزاران هزار نقص و کمبود محو گردد و کل جهان زیبا و با شکوه گردد، آگاهی‌‌های عقل که شناخت مشکلات و راه حل‌ها است اینجا به دوزخ تشبیه می‌‌شود که دل قادر است همه را بیاشامد و بی‌ مایه سازد در برابر دیدن یک زیبائی و کمال نظیر شمس تبریزی در عالم
فرق دل و عقل در این است که عقل هوشیار است و غم، مستی و رهایی را از او می‌‌دزدد و دائم او را به چاره جوئی وا می‌‌دارد ولی دل مستی را دوست دارد تا از گرفتاری‌های جهان خود را جدا سازد تا بتواند از توانائی خود بهره ببرد و به شکار گوهر‌ها و زیبائی‌های هستی‌ بپردازد و همین شکار، مایه مستی دیگری می‌‌شود و مستی دیگر معنی‌ تازه‌ای شکار می‌‌کند
عشق مادر همه معنی‌ هاست و مستی پدر، این دو عقل ناقص کار را از سلطانی و سلطه گری می‌‌اندازند و باده پادشاهی را به دل می‌‌نوشانند که توانائی این آشامیدن را دارد و با پادشاهی دل است که عقل غصه خوار به خواب می‌‌رود و دیگر همه جا فضولی نمی کند و حد خود را می‌‌شناسد، اینگونه بزرگی انسان نیز آشکار می‌‌شود و شادی او به او باز می‌‌گردد و از دست عقل که او را همواره محتاج و ناقص می‌‌بیند رها می‌‌شود
نخستین فطرت پسین شمار - تویی خویشتن را به بازی مدار
انسان آخرین موجود در آفرینش است ولی مقام اول در هستی‌ را دارد و نشانه کمال در آفرینش است

همایون در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱:۱۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۰۱


۸ عزیز
بهرام مشیری در هیچ دانشگاهی تدریس نمی کند ، مهندس شیمی ست ،
مطالعات آزاد دارد
تاریخ را بهتر از استادان دانشگاهی که من درس خوانده ام میداند .
موسیقی شناس است
در شاهنامه شناسی سر آمد است
در ادبیات بیش از همان استادان بنده متبحر است.
درد سر ندهم ، شما بربامه های او را در یوتیوب ببینید تا خود قضاوت کنید که دانشگاه کجاست.

محسن.۲ در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۰:۰۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۹۶


شمس خراسانی،
وصله تصوف بر قبای شیخ شیراز نچسبانید،
اجرکم الی الله

۸ در تاریخ ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ دیباچه


آورده اند ، مولانا شمس مر حکیم کیخا را پرسید:
ادب از که اموختی ؟
فرمود :
از بی ادبان!!

۸ در تاریخ ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ دیباچه


البته این اشارت نگردیده است که ایشان پارسی زبان نبوده اند و بعدازاینکه زیبایی اشعار پارسی را ملاحظه و درک مینمایند تصمیم به سرودن شعر بزبان پارسی میگیرند و به همین دلیل بدنبال فراگیری این زبان کوشش مینمایند و صدالبته بهترین دلیل یادگیری این زبان دانش است که برای خاطرآن این زبان باارزش و پراستعداد را فرا میگیرند بقولی بزرگی اشعار حافظ و وفردوسی و دیگران از جمله ایشان بدلیل استعدادیست که این زبان در بیان این عرفان و علم و دانش دارد

فرهاد در تاریخ ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ پیشکش به حضور اعلیحضرت امیرامان الله خان فرمانروای دولت مستقلهٔ افغانستان خلد الله ملکه و اجلاله


درود و صد درود
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
اندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در اینکار داشت
به نام دوست
بلبل نماد انسان وارسته و عاشقی است که در بهار جان به دیدار معشوق رسیده و معشوق بر او جلوه کرده است (اشراق به نورانیت )و او دمی در کنار گل خویش به گل افشانی پر داخته و سر مست شده است
پس از گذر بهار و چهره پوشی معشوق بر عاشق ،بلبل عاشق ما که همصحبتی گل را از دست داده است در فراق معشوقه خویش به ناله های جان کاهی می پردازد و هر زمان که این انسان عاشق جلوه ای از معشوق (برگ گلی خوشرنگ )را می بیند همانند (انسانهای وارسته و به حق پیوسته ویا حتی زیباییهای موجود در طبیعت و اجتماع)یاد آن جلوه معشوق در خاطرش زنده شده و نواهای زیبا و حزن انگیزی به سر می دهد
حافظ خود را همانند آن بلبلی می داند که معشوق بر وی تجلی کرده و بار دیگر چهره مقصود از او پوشانده است وهر زمان که حافظ نشانه ای از معشوق در روی زمین می بیند شروع به نغمه سرایی و نوای حزن انگیز می کند …
که غزلیات حافظ گویای این امر هست
البته مصادیق ارایه شده از سوی
شاعر بزرگ وصال شیرازی بسیار محترم و قابل تامل بوده ولی جنبه اختصاصی و انفرادی دارد و قابل تعمیم به عموم نمی باشد
در پناه حق باشید

نیکومنش در تاریخ ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۷۷


[۱] [۲] [۳] [۴] [۵] … [صفحهٔ آخر]