گنجور

حاشیه‌ها

همایون در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۱:

چند بیت و حال و هوای غزل در غزل دیگری تکرار میشود

ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی

گویا این گونه غزل در مرگ کسی سروده شده و با صراحت لهجه و روشنی از زندگی بی مایه و فرومایه ای می‌گوید و آنرا نتیجه بازی عشق و خاک میداند که عجیب مینماید این گونه غزل در دیوان جلال‌دین چه میکند و‌کی و کجا سروده شده‌است باید دست به دامان افلاکی شد!

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۲ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۸۱ - انتقاد از قمه‌زنان:

متاسفانه ایرج میرزا گریه کردن برای سالار شهیدان و عزاداری و دسته داری و تعزیه خوانی که یکی از میراث‌های هنری این مرز و بوم است را با قمه زنی یکی کرده و همه را با زشت ترین و ناهنجارترین و پلشت ترین کلمات خطاب قرار داده و رانده است!!
براستی آدمی وقتی این کلمات پست و ناهنجار و تهوع آور را درین قطعه می‌بیند و میخواند با خود میگوید چگونه ممکن است کسی چنین پلیدی و پلشتی از خود صادر کند و چنان یاوه گویی کند و ادعای اصلاح جامعه را هم داشته باشد؟!!
باری...کسی میتواند جامعه را اصلاح کند و پیش ببرد که ابتدا خود را اصلاح کرده و از خویشتن خویش برون آمده باشد...
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
حافظ

امین آب آذرسا در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » نکته‌ای که شیخ بصره از رابعه پرسید:

درود. شیخ بصره نزد رابعه رفته. پس شاید منظور رابعه بصری است و نه رابعه بلخی؟

سعید شرفی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۸ دربارهٔ جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۴ - عمارهٔ مروزی:

مار است این جهان و جهانجوی مارگیر

وز مارگیر ، مار برآرد شبی دمار

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۴۳:

به حال نیک و بد راضی شو ای مرد

که نتوان طالع بد را نکو کرد

چو سگ را بخت تاریکست و شبرنگ

هم از خردی زنندش کودکان سنگ

سعدی جان 

به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

حضرت حافظ

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:

به استناد کهن‌ترین نسخه خطی دیوان حافظ (کتابت سال 801 هجری، با دیباچۀ محمد گل اندام، میراث مکتوب 1394)، مصراع دوم بیت نخست چنین است:

«دل شوریدهٔ ما را به نو در کار می‌آورد» 

در صفحه 640 از نسخه آلمانی (چاپ 1858 میلادی، وین) نیز «به نو» (به جای «به بو») ثبت شده است.

نکته درخور توجه این است که ترجمه همین مصرع در نسخه انگلیسی (کلارک، سال ۱۸۹۱ میلادی) به گونه‌ای است که نشان می‌دهد مترجم دو واژۀ «به ...» را «به تو» دیده است. یعنی جایگاه نقطه در بالای واژۀ دوم است.

اما در مصراع نخست بیت دوم در هر سه سند یاد شده بالا به جای «دیده»، واژه «سینه» ثب شده است.

.. در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۸۱ - انتقاد از قمه‌زنان:

اشعار مدحی که ایرج میرزا سروده همه مربوط به دوره ابتدایی شاعر بودنش برمیگرده و بعد یه مدت کوتاه ایرج میرزا کلا شعر درباری رو ترک کرد و حتی از حکومت انتقاد هم میکرد 

بزرگان وطن را از حماقه

نباشد بر وطن یک جو علاقه

یکی از انگلستان پند گیرد

یکی با روس‌ها پیوند گیرد

به مغزِ جمله این فکرِ خسیس است

که ایران مال روس و انگلیس است

انتقاد های ایرج میرزا به جامعه و فرهنگ مردم هم اکثرا بجا و درسته دقیقا مثل همین شعر البته اگه شما میخوای قمه بزنی یا برای کسی که به قول خودتون سرور جوانان اهل بهشت، نوه پیامبر و فلان و بیساره و الان هم تو بهشته داره حال میکنه بعد از گذشت 1400 سال از مرگش بشینی گریه کنی دیگه قضیه فرق میکنه

nabavar در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

قمار عشق
در هجرنگار و دل بی صبروقرارش
  عمری بسر آمد به خم زلف وحصارش 
هردم مترصد که سر بام ببینی ش. 
 گه درپی آهویِ رمان گاه شکارش
تا کی زگل و بلبل وساقی و می ناب
رخساره ی چون ماه و دمی خوش به کنارش.  
تاچند به درگاه نگارت بنشینی.
درحسرت یک گوشه ی چشمی و عذارش  
آن قامت چون سرو خمیدی و دوتاشد 
   طی شد به خزان عمر به امید بهارش
مستی جوانی همه شد در پی دلدار.
 برخیز و ببین تلخی این صبح خمارش
یک گوشه ی ابروچوخم آورد وکمان کرد
جان درکف اخلاص نهادی به هزارش
این عشق چو جادوست به کنج دل عاشق.
  افسون و دو صد دلبری و حیله به کارش
هرگز نشود رام تو این توسن وحشی. 
   جر حسرت و غم نیست درین دشت سوارش
چون تخته ی نرد است که تاس هرچه نشیند. 
  اشک است چه گلرنگ به دامان قمارش 
ای کاش " نیا " خشک شود چشمه ی اشکی. 
 کزسینه ی عاشق به در آورده دمارش

عباس جنت در ‫۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶:

تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی / ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن
مار چون با تمام بدنش در زمین میخزد اشاره به تعلقات دنیوی و ماهی‌ دین روحانیت است. تا وقتی‌ از این دنیا دل نکنی نمیتوانی به روحانیت برسی.

ماهی به عنوان یک سمبل مسیحی زیاد دیده می شود. ولی عده کمی معنی اصلی این سمبل را می شناسند.

مسیحیان کلیسای اولیه که بخاطراظهارایمانشان مورد آزارقرار میگرفتند از این سمبل استفاده می کردند تا به طور مخفیانه خودشان را به عنوان یک مسیحی به مسیحیان دیگر معرفی کنند.

اگر یک شخص مسیحی می خواست بداند که طرف مقابل او نیز مسیحیست با انگشت یک قسمت ماهی را در خاک زمین می کشید و اگر شخض دوم سمبل را با کشیدن قسمت دوم ماهی، کامل میکرد معلوم می شد که هر دو مسیحی ا ند .

در انجیل چندین بار به ماهی اشاره شده است همچنین چندین تن از حواریون مسیح، ماهیگیر بودند. چون مسیح ایشان را برای سید انسانها برگزیده بود.

در ماجرای سیر کردن پنج هزار تن، پسری با «پنج قرص نان و دو ماهی» نزد عیسی مسیح می‌آید. پرسیده می‌شود «این چیست در مقابل این همه» و عیسی قرص نان و ماهی را چندین برابر می‌کند.

بنابراین می توان گفت که سمبل ماهی اولین و کوتاهترین اعتقاد نامه مسیحیان است. چون با گفتن این کلمه شخص اعتراف می کرد که به عیسی مسیح ایمان دارد .

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹:

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیبِ زَنَخدانِ شاهدی نَگَزید

حافظ پژوه ناآگاه تا چشمش به این بیت می افتد بدون درنگ یک پرونده شاهدبازی و امردگرایی برای حافظ باز میکند !
در حالی که سخن حافظ چیز دیگری است و او درین بیت از ذوق سخن میگوید.
شاعر معتقد است آدمی در همین دنیا بایست زیبایی را دریابد و آن را پاس بدارد زیرا هم قوه شناخت زیبایی در آدمی هست و هم جهان ،جهان زیباییها و شگفتیها ست.
در واقع کسی که درین سرای سپنجی دل روشن و چشم زیبابین داشته باشد که این هر دو ملازم یکدگرند در آن عالم هم شایسته بهشتی شدن است
ببینید حافظ همه این حرفها را در بیتی جا میدهد و آن بیت هم تکیه بر ظرفیت فرهنگی اجتماعی جامعه (به قول کاربر گرامی گنجور)دارد.

شاهرخ در ‫۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۲ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۴۱ - حکایت:

درود . توضیحات عالی بود

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵:

دولت اگر سلسله جنبان شود

مور تواند که سلیمان شود 

نکبت اگر سر به گریبان شود

خواجه نصیر لوطی میدان شود

بخت اگر یاری کند چرخ فلک زاری کند

بخت اگر سستی کند دندان ز حلوا بشکند

بخت اگر یاری کند دلدار دلداری کند

نوبت گلشن رسد گلزار گلزاری کند

میرزا حبیب خراسانی

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند

یار عاشق‌سوز ما ترک دل‌آزاری کند

رهی معیری

امید منتظریان در ‫۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸:

برای آهنگ بیشتر شعر اینطور به نظرم بوده

نارفته به شه‌راهِ وصالت گامی

نایافته از حُسنِ جمالت کامی

 

ناگاه شنیدم ز فلک پیغامی

«کز خُمِ فراق نوش بادت جا

می!»

امید منتظریان در ‫۴ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱:

یک پرسش گرم جز تبم کس نکند

واقعا مکس کنید روی این مصرع

چقدر زیبا!!!!

عباس جنت در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۵ در پاسخ به پرویز شیخی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶:

دوست عزیز پرویز خان شما درست میفرمایید انسانیت بیشتر شامل مشترکات انسان و حیوان است و آدمییت مقام روحانی را شامل میشود بنظر من مولانا در اشعارش به مقام والای نوع بشر اشاره میکند که "خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم"

 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت / بیدل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت

آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل / تا که کنار گیرمت خوش خوش و می‌‌فشانمت

آمده ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا / همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت

آمده ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده ای / باز بده به خوشدلی خواجه که واستانمت

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم / زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست  

کل چه بود که کل توی ناطق امر قل توی / گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت

 در این شعر مولانا  به زیبایی مقام انسان را شرح می‌دهد:

منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی / مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهائی

به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی /بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی

بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی /چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی

به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی /در خیبر است برکن که علی مرتضایی

بستان ز دیو خاتم که توی به جان سلیمان /بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی

چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش /چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی

بسکل ز بی‌اصولان مشنو فریب غولان /که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی

تو به روح بی‌زوالی ز درونه باجمالی /تو از آن ذوالجلالی

تو ز پرتو خدایی تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی /سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی

تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی /بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی

چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد /که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی

تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین /اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی

تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا /تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی

چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید /چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی

مگریز ای برادر تو ز شعله‌های آذر /ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی

به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد /که خلیل زاده‌ای تو ز قدیم آشنایی

تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی /تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی

ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری /ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی

شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی /بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی

 

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۱ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۵ - فی التمثیل:

تا بدانی کانچه عاشق را رواست

گر کسی دیگر روادارد خطاست

گه بود کان یک سخن گستاخ وار

از بسی طاعت فزون آید بکار

گویا عطار در چند حکایت به موضوع گستاخی در درگاه حق پرداخته و پیرامون این مسئله گردیده است و حتی در تذکره اولیا یکی دو عارف را «گستاخ درگاه »مینامد!

اما این گستاخی کار من نیست !!

من باید ادب داشته باشم و اقرار بندگی کنم و اظهار چاکری که گفته اند:

«بی ادب محروم شد از لطف حق»

خداوند انسان را به طاعت و عبادت دستور داده  و او خود فرموده است  که خداوند را نیکوترین نامهاست و او را با آنها بخوانید

گویا این گستاخی و شوریدگی و جنون مبارک ،مرتبه ای است و مقامی که شخص پس از عمری بندگی و سیر و سلوک بدان می‌رسد ؛,همچنان که درین حکایت موسی علیه السلام چنین احوالاتی دارد!

عطار تاکید می‌کند که هر کس و همه کس روا نیست که با الله تعالی گستاخی کند و این خطایی عظیم است.

طبق بیان عارف نیشابور گاهی یک سخن گستاخانه از زبان عاشق شوریده تاثیری بیشتر از طاعات فراوان دارد و این هم یکی از رموز عشق است

«ساغر ما که حریفان دگر مینوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری»

حافظ

 

برمک در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۸ دربارهٔ کسایی » دیوان اشعار » عزت نفس:

به خدایی که آفرین کرده ست

زیرکان را به خویشتنداری

که نیرزد به پیش من هرگز

همه روی زمین به یک خواری

برمک در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۴:

 

این  سروده را بنگرید 

خروشید و بگرفت نیزه به دست

به آوردگه رفت چون پیل مست

وزانجا دمان شد به پرده سرای

به نیزه در اورد بالا ز جای

رمید ان دلاور سپاه دلیر

بکردار گوران ز چنگال شیر

 

ازان پس خروشید سهراب گرد

همی شاه کاووس را بر شمرد

 بدو گفت ای  شاه  پر دار و برد

که چونست کارت به دشت نبرد

چرا کرده‌ای نام کاووس کی

که با جنگ نه تاو داری نه پی

یکی سخت سوگند خوردم به بزم

بدان شب کجا کشته شد ژنده‌رزم

کز ایران نمانم یکی نیزه‌دار

کنم زنده کاووس کی را به دار

بدین نیزه جان تو بریان کنم

ستاره همه بر تو گریان کنم

برمک در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۴:

 

ز تندی به جوش آمدش خون برگ

نشست از بر بارهٔ تیزتگ

خروشید و بگرفت نیزه به دست

به آوردگه رفت چون پیل مست

وزانجا دمان شد به پرده سرای

به نیزه در اورد بالا ز جای

رمید ان دلاور سپاه دلیر

بکردار گوران ز چنگال شیر

کس از نامداران ایران سپاه

نیارست کردن بدو در نگاه

ز بالا و بازو  و  دست و عنان

زگرز  وز آب داده سنان

ازان پس دلیران شدند انجمن

بگفتند کاینت گو پیلتن

نشاید نگه کردن آسان بدوی

که یارد شدن پیش او جنگجوی

ازان پس خروشید سهراب گرد

همی شاه کاووس را بر شمرد

 بدو گفت ای  شاه  پر دار و برد

که چونست کارت به دشت نبرد

چرا کرده‌ای نام کاووس کی

که با جنگ نه تاو داری نه پی

بدین نیزه جان تو بریان کنم

ستاره همه بر تو گریان کنم

یکی سخت سوگند خوردم به بزم

بدان شب کجا کشته شد ژنده‌رزم

کز ایران نمانم یکی نیزه‌دار

کنم زنده کاووس کی را به دار

که داری از ایرانیان تیزچنگ

که پیش من آید به هنگام جنگ

همی گفت و می بود جوشان بسی

از ایران ندادند پاسخ کسی

خم آورد پشت وز دست  ان ستیخ

بزد تند و برکند هفتاد میخ

سراپرده یک بهره آمد ز پای

ز هر سو برآمد دم کرنای

غمی گشت کاووس و آواز داد

کزین نامداران فرخ نژاد

یکی نزد رستم برید آگهی

کزین ترک شد مغز گردان تهی

برمک در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۵ در پاسخ به حمید دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۲:

برای کاری شایسته  برای کاری واجب. کاری که پیش پیش می اید و باید انجامش دهی 

۱
۲
۳
۴
۵
۵۷۴۰