گنجور

حاشیه‌ها

علی میراحمدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۰:۱۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱ - در وصف کعبه و تخلص به مدح امیرالمؤمنین علی (ع):

بهترین خلق بعد از بهترین ...

پارسی را قدر بفزودی به ذکر"یا علی"

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۶:

زآفت دین و بلای جان چه حظ

hessebigharar در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۹:۰۷ در پاسخ به رضا دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۴۲۳:

سلام آقا رضا وزن شعر وزن رباعی است

مفعول مفاعیل مفاعیلن فا

لا حول و لا قوة الا بالله

رضا از کرمان در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۸:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:

جناب  آقای  بهروز قدرتی 

درود خدا بر شما باد 

 

از حسن توجه جنابعالی در ارسال پاسخ به حقیر ممنونم آرزوی توفیق روزافزون برای شما دوست گرامی دارم  ،امیدوارم همواره بقول خودتان  ،خادم خداوند و مورد عنایت حضرت حق باشید .

 

شاد باشی عزیز 

علی میراحمدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۷:۲۴ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۲:

پارسی را قدر بفزودی به ذکر «یاعلی»

 

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۵۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:

مولای عشق مولای عشق مولای عشق

شیخ عطار

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۵۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:

در کیش ما دلدادگان هرکس که عاشق نیست آدم نیست

علی علی اکبریان

هر که در راه عشق صادق نیست

جز مُرایی و جز منافق نیست

سنایی

چون که نیست از عشق جانت را خبر

کی بود هرگز تو را پروای عشق

عاشقان دانند قدر عشق دوست

تو چه دانی چون نه‌ای دانای عشق

چشم دل آخر زمانی باز کن

تا عجایب بینی از دریا عشق

خیز ای عطار و جان ایثار کن

زانکه در عالم تویی مولای عشق

شیخ عطار

هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست

گفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است

صائب تبریزی

هر که در راه عشق صادق نیست

جز مُرایی و جز منافق نیست

سنایی

چون که نیست از عشق جانت را خبر

کی بود هرگز تو را پروای عشق

عاشقان دانند قدر عشق دوست

تو چه دانی چون نه‌ای دانای عشق

چشم دل آخر زمانی باز کن

تا عجایب بینی از دریا عشق

خیز ای عطار و جان ایثار کن

زانکه در عالم تویی مولای عشق

شیخ عطار

هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست

گفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است

صائب تبریزی

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۴۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:

هر که عاشق نیست او را روز نیست

هر که را عشقست و سودا روز شد

مولانا

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۴۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:

نه مرد است آن به نزدیکِ خردمند

که با پیلِ دمان پیکار جوید

بلی مرد آن کس است از رویِ تحقیق

که چون خشم آیدش، باطل نگوید

سعدی جان

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۳۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:

هر که از یار، تحمل نکند، یار مگویش

وان که در عشق، ملامت نکشد، مرد مخوانش

سعدی جان

جنگ از طرف دوست دل‌آزار نباشد

یاری که تحمل نکند یار نباشد

سعدی جان

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۲۶ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:

مرد باید که جفا بیند و منت دارد

نه بنالد که مرا طاقت بدخویان نیست

سعدی جان

حیف بود مردن بی‌عاشقی

تا نفَسی داری و نفْسی بکوش

سعدی جان 

مردی که هیچ جامه ندارد به اتفاق

بهتر ز جامه‌ای که درو هیچ مرد نیست

سعدی جان

 

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:

گریزد از صف ما هر که مرد غوغا نیست

کسی که کشته نشد از قبیله ما نیست

نظیری نیشابوری

تیغ آن تیغست مرد آن مرد نیست

لیک این صورت ترا حیران کنیست

مولانا 

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۱۳ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:

سعدی نه مرد بازی شطرنج عشق توست

دستی به کام دل ز سپهر دغا که برد

سعدی جان

سعدیا هر که ندارد سر جان افشانی

مرد آن نیست که در حلقه عشاق آید

سعدی جان

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت

آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

سعدی جان

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۰۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:

چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست

تا درد عاشقی نچشد مرد، مرد نیست

سنایی

هر که عاشق نشد پاک نشد

عزیزالدین نسفی

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت

آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

سعدی جان

 

محمد حسینی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۴:۴۱ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۷ - رباعی:

با درود فراوان به همگی. 

این شعر از خواجه نصیر طوسی است: 

کم گوی و بجز مصلحت خویش نگوی

چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی

دادند دو گوش و یک زبانت زآغاز 

یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگو 

الهام شادی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۳:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۶ - امیر کردن رسول علیه‌السلام جوان هذیلی را بر سریه‌ای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند:

🔆این همه که مرده و پژمرده‌ای

زان بود که ترک سرور کرده‌ای

خواجه باز آ از منی و از سری

سروری جو کم طلب کن سروری🔆

 

شاهرخ کاظمی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۱۰:

داهطان ؛ غلط است و شاید اشتباهی به جای داهیان آمده باشد

ماه در ‫۱ روز قبل، شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:

همه‌حاشیه ها برای خیلیی سال پیشه و واقعا از خوندن نظرات کسانی که خیلی خیلی ازم بزرگترن و این همه مدت پیش مثل من واسشون سوال شده بود منظور این شعر چیه واقعااا واسه حتی از خود شعر هم لذت بخش تره😄✨️

علی احمدی در ‫۱ روز قبل، شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

حدود نیم قرن پس از فوت حافظ کشیشی بنام مارسیلیو فیچینو در فلورانس ایتالیا در خطابه ای گفت :  "خودت را بشناس ای نسل خداگونه که در کسوت انسان هستی " با دیدن این غزل میتوان دریافت که حافظ نیز به چیزی مشابه می اندیشیده.

سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد

وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد

طلب یعنی خواستن یعنی میل. در این جا دل از "ما" چیزی می خواهد .ما برای دل بیگانه است و غیر به حساب می آید.دل از این بیگانه چیزی را می خواهد که خودش دارد.و آن چیز جامی است که گویا جمشید شاه نیز آن را داشته و با آن همه حقایق جهان را می دیده است.به عبارتی حافظ می گوید این جام  را همه دلهای ما دارند.به زعم اینجانب تنها جامی که هر یک از ما داریم جام عدم اطمینان است .که به مرور زمان با استفاده از خلاقیت و با کسب دانسته هایمان  بر اطمینان خود می افزاییم  بدیهی است که دنبال جامی باشیم که همه حقایق در آن باشد و در نگاه اول به نظرمان می آید کل بشریت و خرد جمعی  می تواند این جام را به ما بدهد . 

گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

اما چنین گوهر یا مروارید را در صدف کل کائنات هم نمیشود یافت  چه برسد به کل بشریت  که خود بر لب دریا گم شده اند و جنگ هفتاد و دو ملت به راه انداخته اند ‌پس باید چه کنیم؟

مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش

کاو به تأییدِ نظر حلّ‌ِ معمّا می‌کرد

مشکل خود را دیشب به پیر مغان گفتم چرا که او با نظری تایید شده مشکلات را حل می کرد.تایید در واقع کمک رسانی است .در قرآن کریم واژه "اَیَّدناه" به معنای او را یاری کردیم آمده است که "تایید" هم از همین ریشه است.پیر مغان نظرانی تایید شده دارد و از آنچه می گوید مطمئن است گویی جلوه ای از اطمینان مطلق و حقیقت مطلق است و جنبه نمادین دارد .شاید همان جلوه ای از معشوق باشد که بر حافظ تجلی نموده است.

دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست

واندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

او را در حالتی می بیند که خرم و خندان است که حکایت از اطمینان دارد  و جام باده در دست دارد .باده انعکاسی آینه وار دارد که پیر در آن صدها نوع تصویر می بیند.این چه شرابیست که ما را با غیب  ارتباط می دهد .آیا می تواند غیر از امید چیزی باشد .امید به آنچه در آینده می تواند رخ دهد برخی از همان غیب است که ما از آن باخبر نیستیم .امید شرابیست برای جام عدم اطمینان که در دل ماست و ما را از بیقراری و بیدلی نجات می دهد و به اطمینان بیشتری می رساند.عقل با امید دل به دریا می زند و تصمیم می گیرد نه اینکه بر لب دریا گم شود .پیر مغان به ما می آموزد که شراب امید را در جام خود بریزم تا کم کم در حالت مستی به آنچه نمی دانیم و در غیب است برسیم و جهل خود را به دانش تبدیل نماییم.

گفتم این جامِ جهان‌بین به تو کِی داد حکیم؟

گفت آن روز که این گنبدِ مینا می‌کرد

به پیر گفتم این جام که حقایق جهان را می بیند را خداوند کی به تو داده است .او گفت همان روز که بنای آفرینش این آسمان را داشت .اما چگونه؟

منبع اطمینان کامل و تجلی او از ازل  و ابتدای آفرینش وجود داشته و همیشه موجودات عالم را به سوی خود فرا خوانده است .این ما نیستیم که جام جهان بین را طلب می کنیم بلکه این جام جهان بین است که ما را فرا می خواند .حقیقت مطلق و اطمینان مطلق ما را فرا می خواند و اگر این فرا خوانی نباشد اصلا زندگی معنا ندارد .ما باید این جاذبه(عشق) را حس کنیم و اینگونه است که تجلی او را در دل خود حس خواهیم کرد .باید با امید مست باشیم و او را درک کنیم همه ما امید را از زمان تولد خود حس کرده ایم و نشانه آن گریه ای بود که به امید کمک خواهی سردادیم .

بی‌دلی در همه‌احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدارا می‌کرد

و اینگونه است که همه بیقراران و بی دلان عالم خدا را در دل خود دارند و او را نمی بینند .یا از دور خدایا می گویند یا او را نزدیک خود نمی بینند و فقط به او قسم می دهند تا حرف خود را اثبات کنند .

این‌همه شعبدهٔ خویش که می‌کرد اینجا

سامری پیشِ عصا و یدِ بیضا می‌کرد

کسی که خدا را در دلش می یابد نیازی به شعبده بازی از پیش خود ندارد .این شعبده ها برای اثبات خویشتن مثل کار سامری است که مجسمه گوساله را در برابر عصا و دست  درخشان موسی علم می کند .آن معجزات ، واقعی و کار سامری دروغین است.

گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند

جُرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

اینکه چگونه خداوند را درک کنی و خود را خدا ندانی و به دیگران این را نگویی کار سختی است حلاج هم که به خاطرش چوبه دار برافراشتند همین جرمش بود که می گفت من خدا هستم و در واقع رازهایی را که درک کرده بود آشکار می کرد‌. چیزهایی که نباید می گفت.

فیضِ روحُ‌القُدُس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

همه دلها توانایی درک تجلی خداوند و روح القدس را دارند و اگر بار دیگر چنین فیضی صادر شود بقیه انسانها هم می توانند مثل حضرت مسیح معجزه کنند‌

گفتمش سلسلهٔ زلفِ بُتان از پیِ چیست

گفت حافظ گله‌ای از دلِ شیدا می‌کرد

حافظ می گوید من که دیدم او از همه حقایق باخبر است گفتم حکایت این زنجیر زلف معشوق  چیست  و چرا باید در بند آن باشیم و به معشوق نرسیم ؟و او گفت ما شنیده ایم حافظ از شیدایی  و دیوانگی خود در راه عاشقی گله دارد و این زنجیر برای رفع بیقراری اوست تا کمی آرام و مطمئن شود .

محسن عبدی در ‫۱ روز قبل، شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۰ - (سی لحن باربد):

ز بی‌لحنی بدان سی لحنِ چون ...

لحن اول به معنی غلط و لحن دوم دستگاه موسیقی است.

۱
۲
۳
۴
۵
۵۶۶۱