سام در ۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:
برخیز بخیلا نه در خانه بخیلانه غلط است
سام در ۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:
برخیز بَخیلا نه دَرِ خانه فروبند کانجا که تویی خانه شود گُلشن و صحرا
مریم کبیری۲۲ در ۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۲ در پاسخ به محمد علی کبیری دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات:
ای بی تو حرام زندگانی
خودْ بی تو کدام زندگانی؟
بی روی خوش تو زنده بودن
مرگ است به نام زندگانی😭😭
عبدالرضا رزاقی در ۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰:
اگر منظور حافظ از می در این غزل می انگوریباشد تقریباً همهی ابیات واضحاند غیر از بیت:
روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز
دل چون آینه در زنگ ظلام* اندازد
که بحثانگیز است و همه را به اشتباه انداختهاست زیرا شاعر نمیگوید چرا میخوردن در روز آینهی دل را در زنگ ظلام میاندازد.
☆ ولی:
۱_ از زندگینامهی حافظ چندان اطلاعی در دست نیست تا در بارهی میگسار بودن یا نبودن او حکم قطعی دهیم. اما از آنجا که او حافظ قرآن بود و خود میگوید هر چه دارد همه از دولت قرآندارد و قرآن شرب خمر را حرام کردهاست و در بیشتر غزلهای حافظ می در معنای دیگری به کار رفتهاست، بعیداست مصرف کنندهی خمریات باشد.
۲_ شناختن و توصیف یک چیز، بیانکردن رنگ و بو و مزه آن، شمردن کاربرد و اثرات آن، تعیین مقدار و زمان مصرف آن و... لزوما نشان دهندهی استفاده کردن توصیفکننده از آن پدیده نیست. همان طور که یک پزشک در بارهی انواع دارو انجام میدهد ولی قطعا همهی آنها را مصرف نکردهاست.
نظامی گنجوی اعجوبهی بیهمتا:
...بیاساقی از خمِّ دهقان پیر
بهمن ده یکی ساغر دستگیر
ازان میکه او داروی هوشباد
مرا شربت و شاه را نوشباد
تو پنداری ای خضر فرخندهپی
که از می مراهست مقصود می؟
ازان می همه بیخودی خواستم
وزان بیخودیمجلس آراستم
مرا ساقی از وعدهی ایزدیست
صبوح از خرابی، می از بیخودیست
وگرنه به ایزد که تا بودهام
به می دامن لب نیالودهام
گر از می شدم هرگز آلودهکام
حلال خدا باد بر من حرام
۳_ با این نگرش و با توجه به بیت ماقبل آخر میتوان گفت این غزل یک واکنش سیاسی یا اجتماعیاست در مقابل حکومتی که شرابخواری را ممنوع میکند در حالیکه از کنار مفسدههای دیگر به آسانی میگذرد.
دل خیام هم پر از درد است که میگوید:
چون مینخوری طعنه مزن مستان را
بنیادمکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمهخوری که می غلاماست آن را
☆ اما کلید گشودن رمز دیگر این غزل، بیت:
روز در کسب هنرکوش که میخوردن روز
دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد، میباشد که با توجه به قرینههای،
به شرب مدام انداختن عارفان به وسیلهی ساقی و سر ودستار نشناختن مست در مقابل حریف و به سخرهگرفتن زاهد خام، احتمال میدهم مقصود حافظ از می، می معرفتاست، بیتِ روز در کسب هنر... یعنی زمانی که روز است و همه چیز واضحاست و حقیقت آشکار است درفکر معیشت سالم دنیایی(هنر) باش و به مستی وسکر مجازی قدرت و ثروت و صوفیگری و زهدخشک و غره شدن بهاندک علم و عقل وعبادت و شهوات دیگر، خود را گرفتارنکن چرا که گمکردن راه است در روشنایی، تجاهل و فرار کردن است از مسئولیت اجتماعی و ماندن در جهل و ظلمت خود ساخته و خود خواسته و دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد.
وقتی شبِ جهل وظلم فراگیر شده و آرام آرام گرد خرگاه نیمهروشن افق پردهی شام اندازد، برای نوشیدن می معرفت وآگاهی آمادهشو. (بزن تا روشن بشی ومحیط را ودیگران را روشنکنی).
☆ شاید مفاهیم این غزل هم یکی از کرامات حافظ باشد.پینوشت:
* زنگ ظلام؛ اکسید سیاه، زنگ تارکننده، در گذشته آینه را با صیقل دادن فولاد یا آهن میساختند که با گذشت زمان زنگ میزد، اکسیده و تارمیشد و نیاز به صیقل مجدد داشت. اکسید فولاد سیاهاست. به همین خاطر در ادبیات فارسی خصوصا شعر از زنگ وزنگار آینه فراوان سخن گفتهمیشود و مقصود از آینه دلاست.
مولوی میگوید:
آینهات دانی چرا غماز نیست
چونکه زنگار از رخش ممتاز نیست
رو تو زنگار از رخ او پاککن
بعد از آن آن نور را ادراککن.
نسیم سرخوش در ۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان:
بشنو الفاظ حکیم پردهای / سر همانجا نه که باده خوردهای
به سخنان آن حکیم رازدان گوش کن؛ راز و حال معنوی خود را همانجا نگه دار که شراب معرفت نوشیدهای.چونک از میخانه مستی ضال شد / تسخر و بازیچهٔ اطفال شد
وقتی مست از میخانه بیرون آمد و راه را گم کرد، بازیچه و مایه تمسخر کودکان شد.میفتد او سو به سو بر هر رهی / در گل و میخنددش هر ابلهی
او از این سو به آن سو میافتد و در گل میغلتد و هر نادانی به او میخندد.او چنین و کودکان اندر پیش / بیخبر از مستی و ذوق میش
او در این حال است و کودکان به دنبال او هستند، بیآنکه از مستی و لذت شراب معرفت آگاهی داشته باشند.خلق اطفالند جز مست خدا / نیست بالغ جز رهیده از هوا
همه مردم، جز آنان که مست عشق خدا هستند، کودکاند و هیچکس بالغ و کامل نیست مگر آنکه از بند هوا و هوس رها شده باشد.گفت دنیا لعب و لهوست و شما / کودکیت و راست فرماید خدا
خداوند فرموده است که دنیا بازی و سرگرمی است و شما همچون کودکانی سرگرم آن شدهاید، و این سخن حق است.از لعب بیرون نرفتی کودکی / بیذکات روح کی باشد ذکی
تا هنگامی که از بازیهای دنیوی بیرون نیامدهای، هنوز کودکی؛ و کسی که جان خود را پاک نکرده باشد، چگونه میتواند پاکدل و خردمند باشد؟چون جماع طفل دان این شهوتی / که همی رانند اینجا ای فتی
ای جوان، این شهوتی را که مردم در این دنیا در پی آن میدوند، مانند همبستریِ کودک بدان.آن جماع طفل چه بود بازیی / با جماع رستمی و غازیی
همبستری کودک در برابر همبستری مردی بالغ و نیرومند، چیزی جز بازی و تقلید نیست.جنگ خلقان همچو جنگ کودکان / جمله بیمعنی و بیمغز و مهان
جنگ و نزاع بیشتر مردم مانند جنگ کودکان است؛ سراسر بیمعنا، پوچ و بیارزش.جمله با شمشیر چوبین جنگشان / جمله در لاینفعی آهنگشان
همه با شمشیرهای چوبی میجنگند و تمام کوشششان صرف کارهای بیهوده و بیفایده میشود.جملهشان گشته سواره بر نیی / کین براق ماست یا دلدلپیی
همه بر چوبنی سوار شدهاند و میپندارند که این همان بُراق یا دُلدُلِ تیزرو است.(بُراق: مرکب آسمانی پیامبر اسلام ﷺ در ماجرای معراج است؛ همان مرکبی که بنا بر روایات، پیامبر را از مکه به بیتالمقدس و سپس به آسمانها برد. در عرفان، بُراق نماد مرکب الهی و وسیله رسیدن به عوالم معنوی است.دُلدُل: نام استر (قاطر) مشهور پیامبر ﷺ است که بعداً به امام علی رسید. دُلدُل مرکبی زمینی بود و در ادبیات فارسی نماد مرکب شایسته و شریف به شمار میآید. مقصود این است که آنها بر مرکبِ خیال نشستهاند، ولی گمان میکنند در مسیر حقیقت و قرب الهی حرکت میکنند. این تشبیه، ادامه همان مثال «کودکی که چوب را اسب میپندارد» است.
حاملند و خود ز جهل افراشته / راکب و محمول ره پنداشته
در حقیقت آنان را نفس و خواهشهایشان با خود میکشد، اما از روی نادانی خود را آگاه میدانند و آنچه بر آن سوارند را مرکب راه حق میپندارند.باش تا روزی که محمولان حق / اسپتازان بگذرند از نُه طبق
صبر کن تا روزی که کسانی را که خداوند خود عهدهدار سیر و حرکت آنان است، ببینی که شتابان از نه آسمان میگذرند.تعرج الروح الیه و الملک / من عروج الروح یهتز الفلک
روح و فرشتگان به سوی خدا عروج میکنند و از عروج روح، آسمانها به جنبش درمیآیند.همچو طفلان جملهتان دامنسوار / گوشهٔ دامن گرفته اسپوار
همه شما مانند کودکانی هستید که گوشه دامن را گرفته اید و همان را به جای اسب پنداشته و با آن سرگرمیداز حق ان الظن لا یغنی رسید / مرکب ظن بر فلکها کی دوید
خداوند فرموده است: «گمان هرگز انسان را از حقیقت بینیاز نمیکند»؛ پس مرکب گمان چگونه میتواند به آسمانهای حقیقت برسد؟اغلب الظنین فی ترجیح ذا / لا تماری الشمس فی توضیحها
بر این معنا گمانی نزدیک به یقین داشته باش؛ زیرا روشنی آن همچون خورشید است و جای تردید ندارد.آنگهی بینید مرکبهای خویش / مرکبی سازیدهایت از پای خویش
آنگاه خواهی دید که مرکب شما ساخته ذهن و توان محدود خودتان است، نه مرکبی که شما را به حقیقت برساند.وهم و فکر و حس و ادراک شما / همچو نی دان مرکب کودک هلا
وهم، اندیشه، حس و ادراک خود را همان چوبنی بدان که کودک آن را اسب خود میپندارد.علمهای اهل دل حمالشان / علمهای اهل تن احمالشان
دانشِ اهل دل آنان را به سوی حقیقت میبرد؛ اما دانشِ اهل دنیا تنها باری بر دوش آنان است.علم چون بر دل زند یاری شود / علم چون بر تن زند باری شود
اگر علم در دل جای گیرد، یاور انسان میشود؛ اما اگر تنها بر زبان و ظاهر باشد، باری سنگین خواهد بود.گفت ایزد یحمل اسفاره / بار باشد علم کان نبود ز هو
خداوند فرمود: «کتابها را بر دوش میکشند»؛ زیرا علمی که از الهام الهی نباشد، باری سنگین بر دوش انسان است.علم کان نبود ز هو بیواسطه / آن نپاید همچو رنگ ماشطه
دانشی که بیواسطه از عنایت و الهام الهی نباشد، پایدار نیست و مانند آرایش ظاهری، بهزودی از میان میرود.لیک چون این بار را نیکو کشی / بار برگیرند و بخشندت خوشی
اگر بار علم را به شایستگی بر دوش کشی و به آن عمل کنی، سرانجام این بار را از دوشت برمیدارند و به تو شادی میبخشند.هین مکش بهر هوا آن بار علم / تا ببینی در درون انبار علم
علم را برای هوسهای دنیوی میاموز؛ تا گنجینه حقیقی علم را در درون خود بیابی.تا که بر رهوار علم آیی سوار / بعد از آن افتد ترا از دوش بار
وقتی علم مرکب راهوار تو شد، دیگر بار سنگین آن از دوشت برداشته میشود.از هواها کی رهی بی جام هو / ای ز هو قانع شده با نام هو
بدون شراب عشق الهی چگونه از هوا و هوس رها میشوی؟ ای کسی که به جای حقیقت «هو»، تنها به نام «هو» دل خوش کردهای.از صفت وز نام چه زاید خیال / وان خیالش هست دلال وصال
از نام و صفت، تنها خیالی پدید میآید؛ اما همین خیال میتواند واسطه رسیدن به حقیقت باشد.دیدهای دلال بی مدلول هیچ / تا نباشد جاده نبود غول هیچ
آیا تاکنون نشانهای را بدون حقیقتی که بر آن دلالت کند دیدهای؟ همانگونه که اگر راهی نباشد، راهزن نیز معنا ندارد.هیچ نامی بیحقیقت دیدهای / یا ز گاف و لامِ گُل، گُل چیدهای
آیا هیچ نامی را بدون حقیقت آن دیدهای؟ مگر میتوان از حروف «گ»، «ل» خودِ گل را به دست آورد؟اسم خواندی رو مسمی را بجو / مه به بالا دان نه اندر آب جو
اکنون که نام را دانستی، در پی حقیقت آن باش؛ ماه را در آسمان بجوی، نه در بازتاب آن در آب.گر ز نام و حرف خواهی بگذری / پاک کن خود را ز خود هین یکسری
اگر میخواهی از نام و لفظ و ظاهر چیزها به حقیقت درونشان برسی، خود را از خودبینی و خودخواهی کاملاً پاک کن.همچو آهن ز آهنی بیرنگ شو / در ریاضت آینهٔ بیزنگ شو
با ریاضت و تزکیه نفس، همچون آهنی که از زنگار پاک شده، آینهای صاف و بیزنگار شو.خویش را صافی کن از اوصاف خود / تا ببینی ذات پاک صاف خود
خود را از صفات نفسانی پاک کن تا حقیقت پاک و الهی خویش را مشاهده کنی.بینی اندر دل علوم انبیا / بیکتاب و بیمعید و اوستا
آنگاه دانش پیامبران را در دل خود خواهی یافت، بیآنکه به کتاب، آموزگار یا درس نیاز داشته باشی.گفت پیغمبر که هست از امتم / کو بود همگوهر و همهمتم
پیامبر فرمود: در میان امت من کسانی هستند که در گوهر وجود و بلندی همت با من همسنخاند.مر مرا زان نور بیند جانشان / که من ایشان را همیبینم بدان
جان آنان با همان نور الهی مرا میبیند که من نیز آنان را با همان نور میبینم.بی صحیحین و احادیث و روات / بلک اندر مشرب آب حیات
این شناخت از راه کتابهای حدیث و راویان نیست، بلکه از چشمه آب حیات و معرفت الهی به دست میآید.سرِّ امسینا کردیا بدان / راز اصبحنا عرابیا بخوان
راز «شامگاه کرد بودیم» و «بامداد عرب شدیم» را دریاب؛ یعنی رمز دگرگونی و تکامل روحانی را بشناس.اشاره به حدیث «أمسینا کردیًّا وأصبحنا عربیًّا»
که اشاره دارد به تحول و دگرگونی ناگهانیِ معنوی نه به برتری یک قوم بر قوم دیگر. مولانا «کرد» و «عرب» را به معنای قومی و نژادی به کار نبرده، بلکه آنها را به صورت نمادین به کار گرفته است.
در این تعبیر، «کرد» نماد خامی، ناآگاهی و دوری از کمال است و «عرب» نماد فصاحت، کمال، معرفت و قرب الهی. بنابراین، مقصود این است که انسان میتواند در اثر عنایت الهی، در زمانی کوتاه از مرتبهای پایین به مرتبهای والا برسد؛ گویی شامگاه در حالتی بوده و بامداد به حالی کاملاً متفاوت و کاملتر درآمده است.
مولانا این عبارت را پس از ابیات «بینی اندر دل علوم انبیا / بیکتاب و بیمعید و اوستا» میآورد تا نشان دهد علم حقیقی و معرفت الهی، گاهی از راه الهام و فیض خداوند در دل انسان پدید میآید و موجب دگرگونی کامل او میشود، نه صرفاً از راه درس و کتاب.
ور مثالی خواهی از علم نهان / قصهگو از رومیان و چینیان
و اگر نمونهای از علم باطنی و الهامی میخواهی، داستان رومیان و چینیان را بشنو.
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳:
نمی بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
درونها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوتنشینی
حضرت حافظ
گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیّت دهد نقش نگینی
عمرو بن معدی کرب که از سلحشوران نامدار عرب بود شمشیری موسوم به «صَمْصامه» داشت که در بُرندگی زبانزد بود. خلیفه دوم آن را خواست و چون کارآیی مطلوب را در آن شمشیر نیافت به عَمْرو نوشت: صمصامه تو، بر خلاف شهرتی که دارد، بُرندگی لازم را ندارد. عَمْرو نیز در پاسخ خلیفه نوشت: من شمشیر برایت فرستادم، نه ساعد، و شهرتی که صمصامه در بُرندگی دارد مرهون بازوی توانمند من است
[تسنیم، جلد 2 - صفحه 79]
هراس بنده ز بازوی کامکار علیست
گمان مبر که من از ذوالفقار میترسم
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:
ما هستی عشقیم و فنا را نشناسیم
خو کرده به دردیم و دوا را نشناسیم
عمر ابدی یافته ایم از مدد عشق
خضریم ولی آب بقا را نشناسیم
غلامحسین جواهری(وجدی)
اصلاح شده
ما زنده به عشقیم فنا را نشنا سیم
شایسته دردیم دوا را نشنا سیم
عمر ابدی یافته ایم از مدد عشق
خضریم ولی آب بقا را نشناسیم
ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم
رهی معیری
عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
سعدی جان
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۱۷ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » چشمهٔ نور:
ما هستی عشقیم و فنا را نشناسیم
خو کرده به دردیم و دوا را نشناسیم
عمر ابدی یافته ایم از مدد عشق
خضریم ولی آب بقا را نشناسیم
غلامحسین جواهری(وجدی)
اصلاح شده
ما زنده به عشقیم فنا را نشنا سیم
شایسته دردیم دوا را نشنا سیم
عمر ابدی یافته ایم از مدد عشق
خضریم ولی آب بقا را نشناسیم
ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم
رهی معیری
عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
سعدی جان
جباری در ۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۸ - گفتار اندر فراهم آوردن کتاب:
اما، این که چنین مصراعی جایش در چنین جایی دقیق و مطمح نظر سلیم حکیم طوس بوده یا نه، حکایت علی حده ایست. مطمئن نیستم اما تصور میکنم دکتر جوینی کلمه دیگری به جای روشن پیشنهاد دادهاند که به زعم دوستدار، از ابهام موضوع نکاسته، سهل است که ابهامش را بیشتر نموده است.
جباری در ۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۸ - گفتار اندر فراهم آوردن کتاب:
با درود، بعضی از دوستان بدون اطلاع، کامنت میگذارند. "روشن" با پسوند تاریخی "شن" همان روش است.
حمید زارعیِ مرودشت در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۰ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل نوزدهم - فرمود که شب و روز جنگ میکنی و طالب تهذیب:
عامو چی میگی برا خودت؟ اینجا عملا داره زن ها رو پست و بی ارزش و وسیله ای برای ارضای مردها میدونه. اصلا یه ذره از این متن رو فهمیدی؟ داره میگه نجاست خودت رو در زن پاک کن. میگه شهوت و خشم و حسادتت رو با سکس با زن از ذهنت بیرون کن چون زن یک وسیله هست. دلیلش از این حرفا چی بوده؟ این که شمس رو با دخترخوندهی مولانا دیده بودن و میخواستن خوارِ شمس رو بگان، مولانا میاد میگه غیرت و تعصب رو کنار بذارید چون زن مالِ سکس کردنه و وسیله ای هست برای مردها. چون پسر مولانا تعصبی شده بوده و میخواسته شمس رو بکشه. مولانا داره از شمس دفاع میکنه. اخرش هم شمس این دختر رو اونقد کتک میزنه تا میمیره.
رضا تبار در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:
در ابیات زیر حافظ یکی دیگر از اسرار عرفان یا معرفت (شناخت) و معنویت را بیان میدارد. از نظر حافظ تنها باطن معنوی ( دل) انسان کامل که عاری از زنگار و خصلت های ناپسند است، صفات جمالی و جلالی خداوند را منعکس کند و لا غیر.
١- دوش( زمان کشف حقیقت در سیر معنوی حافظ) در افق معنوی و اتصال عرفانی و در ظلمت شب(در عالم ظلمانی ماده و سختی های مسیر عرفان )
- به من آب حیات( معرفت) دادند و از هر غصه ای نجات پیدا کردم.
(اگر کسی آب حیات معرفت و معنویت را بنوشد زندگی جاویدان خواهد یافت و از غمهای عالم نجات خواهد یافت).
آب حیات =فنا ناپذیر، عمر ابدی،حیات ابدی، زندگی جاویدان. حضرت خضر (ع) برای یافتن آب حیات مجبور به عبور از ظلمات شد و عمر جاویدان یافت.
٢- باده ای از جام تجلی صفات خداوند (صفات جمالی و جلالی) به من دادند،
- و از پرتو تابناک منبع نور هستی (ذات الهی) بیخود شدم.
( ذات خداوند قابل مشاهده نیست و تنها از طریق صفات جمالی و جلالی خداوند میتوان بر ذات الهی پی برد).
٣- چه سحر خجسته و چه شب پر برکتی بود،
- آن شب مقدر شده ای که به من روزی تازه ای دادند. (عارف هر لحظه تجلی تازه و معرفت تازه ای دارد که تکراری نیست).
شب قدر= شبی نامشخص است که در آن اتفاقات بزرگ، تصمیم ها و سرنوشت انسانها رقم می خورد و عارفان و عاشقان بدنبال آن می گردند و نمیدانند که کدامین شب است.
۴- از این پس من در آینه(وجود/ دل) به مشاهده جمال و زیبایی حق نشسته ام،
- و در این آینه صفات، پرتو ذات حق را می بینم.
۵- عجیب نیست که موفق و کامروا شدم (که با آینه صفات حق را ببینم)
- چون استحقاق(ظرفیت) آن را داشتم و این پاداش را بعنوان صدقه زکات به من دادند.
زکات= از تزکیه می ٱید. از آن جهت به آن زکات گویند که انسان را از آلودگیِ وابسته بودن به مال آزاد میکند. یعنی وسیله تزکیه روح و تزکیه نفس است. پیامبر(ص) میفرماید: از اموال اینها صدقات مالشان را بگیر و به این وسیله خودشان را پاک کن.
۶- ندای غیبی از ازل(ابتدای هستی) به من داده شده که برای رسیدن به سعادت و نیکبختی،
- باید از مسیر سخت و ناهموار سیر و سلوک (طریقت) با صبر و پایداری عبور کرد.
٧- اینهمه عسل و شیرینی که از سخنان من بیرون میریزد،
- بخاطر پاداش صبری است که از آن شاخ نبات (خداوند) گرفته ام.
٨- اراده حافظ و دعای پاکان بود،
- که باعث شد از تمام غمهای عالم رها شوم.
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:
این غزل را مرحوم محمود محمودی خوانساری ، عالی خوانده است
ملک آرشی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۱ در پاسخ به علی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۳:
درود
بعد یازده سال که شاید کسی به اشتباه نیفته.
نیست که نیست در هر دو غزل مزبور به معنای لای نفی، یعنی نیست که نباشد، همه را داری، آمده. نیست که نیست امروزه به معنای کنایی وجود ندارد، در قدیم هیچ کاربرد نداشته.
در خصوص تأثیر اشعار سعدی بر حافظ مجال سخن گفتن نیست و ادبا مقالاتی زیادی برش نوشتن.
نمونههایی به ترتیب اول سعدی و دوم حافظ:
«سال وصال او با او یکی روز بود گویی
اکنون به انتظارش روزی به قدر سالی»
«آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
وان دم که بیتو باشم یک لحظه هست سالی»
«دانی چه بود کمال انسان؟
با دشمن و دوست لطف و احسان
غمخواری دوستان خدا را
دلداری دشمنان مدارا»
«آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروّت با دشمنان مدارا»
«آید هنوزشان ز لب لعل بوی شیر
شیرینلبان نه شیر که شکّر مزیدهاند»
«بوی شیر از لب همچون شکرش میآید
گرچه خون میچکد از شیوهٔ چشم سیهاش»
محمد رضا قاضی در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۵ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸:
همه ی خواننده های ایرانی این شعر را باز هوای وطنم خوانده اند
user در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
درود و عرض ادب
دوستان بزرگوار از آنجایی که تعداد غزلیات دیوان شمس زیاد است و دیده ام ابیاتی که به مولانا منسوب کردند و از ایشان نبوده.
کدام منبع دیوان شمس و همچنین مثنوی معتبر ترین است؟
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۶ در پاسخ به سناتور سنتور دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱:
عجب شعری به حافظ بستید
عبدالله داولتوف در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۵۶ دربارهٔ اقبال لاهوری » پس چه باید کرد؟ » بخش ۱۲ - حرفی چند با امت عربیه:
«حمد بیحد مر رسول پاک را
آنکه ایمان داد مشت خاک را»
در این بیت از عطار، در مصراع اول باید واژهٔ «خُدو» به جای «رسول» بیاید.
مصطفی امیراحمدی در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
کلید این غزل در واژه بستان هست... تمام توضیحات درست هستند اما منظور واقعی حافظ نیستند
به زودی این غزل را شرح میدهم
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴: