برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۸ در پاسخ به فرزند دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۳:
هم آن دختر دلشده(عاشق) و هم شاه (پیشگاه= پیشجاه / عالی جاه ) پناه به یزدان بردند
فردوسی.
به یزدان گرفتند هر دو پناه
همان دلشده ماه و هم پیشگاه.چون آن نامه برخواند پیروز شاه
فردوسی.
برآشفت از آن نامور پیشگاه.از آن پس بدخمه سپردند شاه
فردوسی.
تو گفتی نبد نامور پیشگاه.بگفت این و آمد بنزدیک شاه
فردوسی.
بدو گفت کای نامور پیشگاه.سرانجام لشکر نماند نه شاه
فردوسی.
بیاید نوآیین یکی پیشگاه.ستاره شمر چون برآشفت شاه
فردوسی.
بدو گفت کای نامور پیشگاه.بخندید و بهرام را گفت شاه
فردوسی.
که ای باگهر پرهنر پیشگاه.به منذر یکی نامه بنوشت شاه
فردوسی.
چنان چون بود درخور پیشگاه.چنان کرد خاقان که شاهان کنند
فردوسی.
جهان دیده و پیشگاهان کنند.کسی کو بود در جهان پیشگاه
فردوسی.
برو بگذرد سال و خورشید و ماه.سخنهای آن نامور پیشگاه
فردوسی.
چو بشنید بهمن بیامد براه.بقیصر یکی نامه بنوشت شاه
فردوسی.
چنان چون بود درخور پیشگاه.پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
فردوسی.
که ای با گهر نامور پیشگاه.یکی حقه بد نزد گنجور شاه
فردوسی.
سزد گر که خواهد کنون پیشگاه.برین کوهسارم دو دیده براه
فردوسی.
بدان تا چه فرمایدم پیشگاه.چهارم که از کهتر پرگناه
فردوسی.
بخوشد سر نامور پیشگاه.چو برخاست بابک ز ایوان شاه
فردوسی.
بیامد بر نامور پیشگاه.
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۳:
هم آن دختر دلشده(عاشق) و هم شاه (پیشگاه= پیشجاه / عالی جاه ) پناه به یزدان بردند
فردوسی.
به یزدان گرفتند هر دو پناه
همان دلشده ماه و هم پیشگاه.چون آن نامه برخواند پیروز شاه
فردوسی.
برآشفت از آن نامور پیشگاه.از آن پس بدخمه سپردند شاه
فردوسی.
تو گفتی نبد نامور پیشگاه.بگفت این و آمد بنزدیک شاه
فردوسی.
بدو گفت کای نامور پیشگاه.سرانجام لشکر نماند نه شاه
فردوسی.
بیاید نوآیین یکی پیشگاه.ستاره شمر چون برآشفت شاه
فردوسی.
بدو گفت کای نامور پیشگاه.بخندید و بهرام را گفت شاه
فردوسی.
که ای باگهر پرهنر پیشگاه.به منذر یکی نامه بنوشت شاه
فردوسی.
چنان چون بود درخور پیشگاه.چنان کرد خاقان که شاهان کنند
فردوسی.
جهان دیده و پیشگاهان کنند.کسی کو بود در جهان پیشگاه
فردوسی.
برو بگذرد سال و خورشید و ماه.سخنهای آن نامور پیشگاه
فردوسی.
چو بشنید بهمن بیامد براه.بقیصر یکی نامه بنوشت شاه
فردوسی.
چنان چون بود درخور پیشگاه.پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
فردوسی.
که ای با گهر نامور پیشگاه.یکی حقه بد نزد گنجور شاه
فردوسی.
سزد گر که خواهد کنون پیشگاه.برین کوهسارم دو دیده براه
فردوسی.
بدان تا چه فرمایدم پیشگاه.چهارم که از کهتر پرگناه
فردوسی.
بخوشد سر نامور پیشگاه.چو برخاست بابک ز ایوان شاه
فردوسی.
بیامد بر نامور پیشگاه.
Sohrabtheboof در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۶ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:
جالبه، برای سخن شاعر ارزشی قائل نیستید، اونوقت با چه پشتوانهای بر درستی تفسیر خودتون از شعرش پافشاری میکنید؟
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۳ در پاسخ به Sohrabtheboof دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:
هدف من فقط پاسخ درست و بر اساس متن شعر به کاربری بود که سوالی داشت و فکر میکنم پاسخ هم درست است
بنده وظیفه خود میدانم که اگر کاربری سوالی دارد و بتوانم پاسخ دهم اینکار را بکنم ؛وگرنه همانطور که قبلاً نوشتم برای سخن ایرج ارزشی قائل نیستم و او را نه شاعر میدانم و نه روشنفکر و نه منتقد اجتماعی!
علی احمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
این غزل مانند کپسولی پر از امید است که راه را برای هرگونه یاس و ترس می بندد.در مورد کلمه غم که در ردیف ابیات تکرار می شود پیش از این توضیحاتی داده ام. غم فقط شامل اندوه نیست بلکه به معنای نگرانی ناشی از اضطراب هم هست . به نظرم حضرت حافظ در این غزل بسیار روانشناسانه عوامل ایجاد غم را مورد بررسی قرار می دهد و از این حیث یک کلاس درس محسوب می شود.
یوسفِ گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور
کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
ردیف « غم مخور» معادل عبارت « لاتحزن » در قرآن کریم است . اشاره به داستان حضرت یوسف که بهترین داستان قرآن به حساب می آید و آوردن این ردیف در شعر بی ارتباط نیست بخصوص که در انتهای غزل از درس قرآن هم یاد می کند.
یکی از عوامل ایجاد غم ازدست دادن یا گم نمودن چیزی یا کسی است.تحت هر شرایطی اگر انسان چیزی را گم کند غصه می خورد. مثلا از دست دادن هویت، معنا، هدف و نظایر اینها هم باعث غم می شود.حتی رفتن معشوق نیز اندوهبار است و اشاره به برگشتن یوسف نشانه امید است . چیزی که دلخواه ماست برمی گردد و این آهنگ امید در خود دارد .گویا به معشوق می گوید امیدوارم بیایی تا خانه غم گرفته ما را گلستان نمایی.
ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
یکی دیگر از عواملی که غم را زیاد می کند این است که انسان سرنوشت خود را در غم و اندوه بداند و تسلیم شود . می گوید دل بد مکن یعنی به دلت نگو که من بد شانس هستم و این غم همیشه با من خواهد بود.چنین افکاری ذهن را شوریده و پریشان خواهد نمود . و حافظ خوش سخن می فرماید نگران نباش این ذهن پریشان روزی آرامش خواهد یافت و از غم رها خواهی شد.
گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن
چتر گل در سر کَشی، ای مرغِ خوشخوان غم مخور
مرغ خوشخوان کنایه از بلبل است . اینکه بلبل چتری از گل بر سرش داشته باشد و بر گستره سبز چمن پرواز کند اوج وصال است یعنی دوست داشتنی ترین چیزی که عاشق می خواهد.در نگاه حافظ رسیدن به وصال چیزی در ردیف غیر ممکن هاست ولی او بر این باور است که باید به وصال هم امیدوار ماند . شاید یکی از ریشه های غم این است که رسیدن به غیر ممکن ها را باور نداشته باشیم.چه بسا غیر ممکن ها فقط از دیدگاه ما غیر ممکن باشند .عمر به بهار تشبیه شده است یعنی تا زمانی که عمر داری باید بهاری باشی و بهاری بیندیشی و بهاری بودن یعنی امیدوار بودن.
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
یکی از عوامل ایجاد غم نا موافق بودن اوضاع و احوال جهان اطراف ماست. ممکن است ایام به کام ما نباشد و دچار چالش باشیم اما نباید غم خورد چون همیشه اوضاع و احوال بر همین منوال نخواهد ماند.
هان مَشو نومید چون واقِف نِهای از سِرِّ غیب
باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
یکی از عوامل ایجاد غم آگاه نبودن از آینده و حوادث پنهان روزگار است . انسان نسبت به آینده خود اطمینان ندارد و این موضوع او را به نگرانی و غم می کشاند. جناب حافظ استاد آموزش عدم اطمینان به انسان است و آن را جزئی از زندگی در این دنیا می داند.می گوید درست است که از آینده خبر نداری ولی چرا غم می خوری شاید بازی های پنهان روزگار به نفع تو عمل کند پس ناراحت نباش.
ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَد
چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور
ترس از نابودی و مرگ که انسان را به فنا می کشاند همیشه اندوهبار و اضطراب آفرین است . فنا به سیل تشبیه شده و در مصرع دوم هم از طوفان نام می برد . حافظ می فرماید هرجا سیل و توفان هست یک نوح پشتیبان هم وجود دارد . نوح نماد الگویی است که انسان می تواند از آن پیروی کند مثل پیر مغان که نمادی از الگوی راه عاشقی است و حافظ مرام خود را با او همسان می سازد.
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور
یکی از عوامل ایجاد ناراحتی، سرزنش دیگران است . وقتی به شوق رسیدن به کعبه در بیابان گام بر می داری اگر خارهای سر راه پایت را آزار دادند ناراحت نشو . سرزنش اطرافیان را به خارهای ناچیز بیابان تشبیه می کند .تصور و اندیشه رسیدن به هدف یا معشوق که به تو گفته به سوی من بیا می تواند مانع از غم تو شود.
وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ / سست نشوید و غگین نباشید اگر باور داشته باشید برترید.
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور
منزل جایی است که در راه به آن می رسیم ولی مقصد جایی است که در نهایت راه به آن می رسیم . پس اصولا منزل جای ماندن نیست .ناپایدار است و مطمئن و قابل اتکا نیست .خیالت نمی تواند راحت باشد پس خطرناک و نا ایمن است. بارها به منزلی می رسی ولی باز هم باید رهایش کنی و به شرایط مطمئن تری فکر کنی و این می تواند اندوهبار باشد و به خود بگویی پس کی تمام می شود . می گوید ناراحت نباش همه راهها بالاخره یک روز به مقصد ختم خواهند شد .
حال ما در فُرقت جانان و اِبرامِ رقیب
جمله میداند خدایِ حالْگردان غم مخور
جانان یعنی معشوق دوست داشتنی و خواستنی که معمولا دور است و رقیبانی او را می پایند رقیبانی که خود را مدعی پاسداری از معشوق می دانند و خود را مدام در حال وصال به حساب می آورند . دوری از معشوق هم باعث اندوه و پریشانی است . می فرماید این حالت دوری و پریشانی ما را خداوند می داند . اما خداوند « محول الحال » است و احوال را تغییر می دهد پس به این تغییر احوال امیدوار باش.نگاه حافظ به خداوند یک نگاه امیدوارانه است و خداوند را در اسباب و علل جهان موثر و دارای نقش می داند و این مطلب را نیز احتمالا از قرآن درک نموده است چرا که در قرآن کریم دست خداوند برتر از سایر دستها شمرده می شود « یدالله فوق ایدیهم »یا « کلمه الله هی العلیا»
حافظا در کُنجِ فقر و خلوتِ شبهایِ تار
تا بُوَد وِردَت دعا و درس قرآن غم مخور
و در نهایت یکی از عوامل ایجاد غم ، نداری و تنهایی است . ممکن است انسان در صورت مواجهه با این عوامل خود را در بن بست حس کند.حافظ دعا را وسیله ای برای بیان نگرانی های دلش می داند و آن را در زندگی کارساز می داند و به نقش آن امیدوار است. یعنی حتی اگر هیچ نداری و تنها مانده ای دلت را به پرواز در آور و بگو آن چه را که می خواهی .و در آخر اینکه از درس قرآن نام می برد و عبارت «غم مخور » در این مصرع توضیحی برای درس قرآن است . یعنی اگرفقط بتوانی همین یک درس را از قرآن یاد بگیری تنها نخواهی ماند و گویا همه ثروت دنیا را از آن خود کرده ای.
مظفر طاهری در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۹ در پاسخ به shakiba دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:
سلام شکیبای گرامی
به سایت های مختلف نرو همین سایت گنجور معتبر ترین سایت است.
در ضمن در غزل اصرار نداشته باش که حتما معنای همه ابیات را بفهمی چون خیلی از این ابیات حالات خاصی از شاعر را شرح میدهند که باید در آن حال بود و درک کرد.
نوعی سورئالیسم است و تفسیر شفافی ندارد.
پیروز باشید🌹
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۵ در پاسخ به کسرا دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۶ - در شکایت و عزلت و حبس و تخلص به نعت پیغمبر اکرم:
راووق پالاون است که گفتید و اوردنش اینجا بیخود بود چرا که راوق خود به معنی پالوده= صاف شده است و راوق و راووق دو چیز جداست همانگونه که می و جام یا می و پالاون دو چیز جداست
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۶ - در شکایت و عزلت و حبس و تخلص به نعت پیغمبر اکرم:
تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم
زیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من
ببک نام دیگر و پارسی پهلوی مردمک چشم است زین رو انان را ببک= طفل گفته
بهرام خاراباف در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۶ - حکایت:
ز دست شما مرده بر خویشتن
گرش دست بودی دریدی کفن
اگرشما، که برخودتان مرده هستید،دسترسی داشتیدکفن خویش را می دریدید
Sohrabtheboof در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۷ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:
در هر حال اینجا مجال بحث و استنباط در مورد وجود یا عدم وجود خدا نیست و اعتراض بنده هم معطوف به برداشت شما از شعر بود، بنده هم تایید میکنم که ایرج میرزا شاعری همردهٔ حضرت سعدی و حافظ نیست. به نظر بنده نه ایرج میرزا، که سعدی و حافظ و هیچ شاعری وجودیت خدا رو تعیین نمیکنه و انسان در نهایت با مطالعه و برداشت خود از آثار و افکار و عقاید دیگران و در نهایت بررسی جوانب این امر با عقل و منطق به یک نتیجه کلی در این مسئله میرسه. شاعران، مخصوصا شعرای ما انسان های بزرگی هستن اما هیچ کدوم قدیس نیستن؛ و الزاما تمام سخنانشون درست نیست!
شاعر عقیدهاش رو من باب یک موضوع، به شکلی هنرمندانه ابراز میکنه، برای معرفی عقایدش به مخاطب. حالا مخاطب قبول میکنه یا نمیکنه.
اما ادعای شما در نوع خود بسیار جالب توجهه. از یک طرف، میگید که ارزشی برای این شعر قائل نیستم و زور نمیزنم که مطابق افکار خودم تقسیرش کنم، از طرفی یک چنین تفسیری از شعر، در پاسخ به دوستمون ارائه میکنید!
لحن شاعر در این چهار بیت مشخصه. حالت نقل قول نداره. شاعر در بیت اول صراحتا ادعای خودش رو ابراز میکنه:
کو خدا کیست خدا چیست خدا
بی جهت بحث مکن، نیست خدا
دقت داشته باشیم که این بیت از ایرج میرزاییه که به روانی، اختصار و فصاحت در سخن معروفه؛ نه سنایی یا مولوی که بخواد بگه (خدا به اون مفهومی که شما تصور میکنید وجود نداره). حتی دوستان ایرج میرزا هم ادعا کردن که ایشون عموما انسان کم صحبتی بود و موقع صحبت کردن هم کلمات لفظ قلم بکار میبرد. حالا این شاعر اختصار پیشه اگر بخواد چنین مفهومی عرفانی رو ابراز کنه قاعدتا باید یک نشانهای یا تفسیری در بیت قرار بده! از طرفی کسی که آثار دیگه ایرج میرزا رو مطالعه کرده باشه و با روحیاتش آشنا باشه میدونه که بارها روحانیت، عقاید پوسیده و خرافات کهن رو نقد و هجو کرده.
در بیت دوم از پیشفرض مخاطب احتمالی خودش استفاده میکنه و میگه حتی محمد هم گفته من خدا رو نشناختم:
آن که پیغمبر ما بود همی
ما عَرَفناک بفرمود همی
این شیوهایه که در فلسفه معاصر بهش میگن استدلال درون دینی (internal critique) یعنی رد ادعای مدعی با استفاده از پیشفرض خودش اما اینجا دو مطلب در مسئله وجود خدا برداشت میشه: ناتوانی در شناخت او یا انکار وجودش؟ مسلما انکار وجود چون بلافاصله پشت بندش در بیت سوم میگه:
تو دگر طالب پرخاش مشو
کاسۀ گرم تر از آش مشو
شاعر بلافاصله از آن نتیجهگیری نمیکنه که "پس خدا هست ولی ناشناختنی است". بلکه دوباره به سمت نفی حرکت میکنه و به کسانی که ممکنه همون مفهوم عرفانی رو برداشت بکنن میگه کاسه داغتر از آش نباشید (تعصب بیجهتت رو نسبت به این امر بذار کنار.)
و در بیت پایانی:
آنچه عقل تو در آن ها مات است
تو بمیری همه موهومات است
همون طور که استنباط شد، شاعر در جریان شعر، نتیجهگیری نکرد که حقیقت خدا ناشناختنی و غیرقابل درکه، بلکه نتیجه رو به شکل "موهومات" معرفی کرد. نمیگه نمیتونید بشناسید. میگه تصورات شما اساسا زاده توهمه. در نتیجه تفسیر شما از شعر اساسا غلط و مردوده.
حافض عطائی در ۶ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۳ در پاسخ به احمد خرمآبادیزاد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:
درود بر شما...
پیر ماه و سال بودن همان بی وفایی عمر است
که برای همه اتفاق می افته،
و این نه تنها زیبایی نداره که حشو و تکرار سخن محسوب میشه.
در واقع حضرت حافظ
علت رو در مصرع دوم کامل میکنه که به خاطر بی وفایی یار، بر من چون عمر چنین می گذرد، پیر از آن شدم.
حافض عطائی در ۶ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:
با سلام و ادب
لطفا
بیت رو اصلاح کنید.
من پیر سال و ماه نیَم یار بی وفاست، ....
تصاویر دیوانهای گوناگون که در این صفحه نمایش دادید هم ...
همین نسخه صحیح رو آوردند.
با تشکر
شهاب الدین برغانی در ۶ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۲۹:
بیت سوم، مصرع دوم، صحیحش باید این باشه: بتپرست از بت بِرَست و...
AliKhamechian در ۶ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۲۹ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴۸ - در مدح علی بن احمد:
عجب شعری
رضا تبار در ۶ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۱۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
دوست عزیز در مورد ابیاتی که فرمودید، شخص میتواند به همان برداشت سطحی خود از ابیات اکتفا کند و یا با حداقل تلاش جهت روشن شدن موضوع به غزل های ۶٧ و ٢٠٢ در همین سایت مراجعه و متن غزلها را از ابتدا و بطور کامل بخواند و سپس به حاشیه ها مراجعه کند. همچنین جهت برداشت معنوی به حاشیه بزرگوران نیز توجه نماید. اینکه چه درکی از آن ابیات داشته باشد بستگی به خودش دارد و کسی ملزم به پذیرش نظر خاصی در این زمینه نیست. تا چه مقبول افتد.
من الله توفیق
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۵ در پاسخ به رضا تبار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
دوست عزیز در مثالهایی که آوردید شکی نیست که اینها نمادهای عرفانی است و تفسیر عرفانی دارد اما من میگویم حتی این بیت هم عرفانی است:
«حالیا خانهبراندازِ دل و دین من است
تا در آغوشِ که میخسبد و همخانهٔ کیست؟»
اینجاست که خواننده حافظ باید معنای عرفانی چنین ابیاتی را دریابد!!
دقیقا بسیاری بر سر چنین ابیاتی گیر کرده و نتوانسته اند از پس تعبیر شعر بر بیایند!
ما یک سری اصطلاحات مدرسه ای عرفانی داریم که میگوییم می و شراب نماد چه هست و میکده چیست و این سخنانی که کم و بیش همه با آن آشنا هستند
اما حتی آشنایی با این نمادها هم حافظ شناسی نمیدهد!
یعنی طرف کتاب چاپ کرده و نوشته است: «ببینید اینجا و آنجا دیگر عشق زمینی است !
این را دیگر آسمانی نکنید!»
حافط شناس باید بتواند بیت به شدت زمینی و زیر زمینی را هم تعبیر عرفانی بدهد ،زیرا منظومه فکری حافظ چنین است.
شعر حافظ چنین است که معشوق وممدوح و عشق و عرفان و زمین و زیرزمین و آسمان را به هم پیوند میدهد!
وقتی حافظ میگوید:
در میخانه ببستند...
حافظ پژوه ناشی است که میگوید منظورش فقط بستن میخانه ها در زمان فلان پادشاه متعصب است؛در حالی که این بیت و این مصراع یک دنیا حرف دارد !
حافظ شناس باید بتواند اینها را بفهمد
رضا تبار در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
دوستان یادآوری میکنم که اهل عرفان همواره در میان خود رموز و اصطلاحاتی را بکار میبرده اند که فهم آن برای دیگران دور از دسترس است. به بیان دیگر از زبان خاص بین خود برای گفتگو و بیان رموز و معانی خاص استفاده میکردند و دو هدف مهم از اینکار داشتند،
١ - کشف معانی عرفانی برای هم مسلک های خود و پنهان نمودن آن از مخالفان طریقت، اغیار ، نااهلان و ناسزایان.
اصطلاحی است مرا ابدال را
کز نباشد زان خبر اقوال را
مولوی
٢- حفظ اسرار الهی . هنگامی که به سِرّی از اسرار الهی واقف شوند افشای آن به هیچ وجه جایز نیست. حافظ در این باره میفرماید :
به مستوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مپرس از نقش دیوار
*******
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در دردِ خودپرستی
********
گفت آن یار کزو شد سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
اشاره دارد به حسین بن منصور حلاج که به کیفر هویدا کردن راز(آنا الحق) سرش بالای دار رفت.
********
حافط و زبان رمز: هر چند حافظ با زبان رمز اسرار را از اغیار پنهان میدارد ولی از اینکار بیشتر جنبه هنری و پرهیز از ابتذال را در نظر دارد،. زیرا صراحت در گفتار تا حدی زیادی از شیوایی آن میکاهد و ٱن لذتی که از گشودن معنای رمزی به خواننده دست میدهد در سخن آشکار نمی شود. حافط برای صاحبنظران شعر خود را با استفاده از رمز، کنایه،ایهام،طنز،صنایع و غیره شعر خود را بطور گسترده مطرح میکند و در عین حال سخن او بقدری روان و ساده و بی تکلف است که سرود هایش برای عوام نیز دور از فهم نمی باشد. برای همین است که جمعی او را عارف و حافظ قرآن و جمعی او را دردی کش و خراباتی و عده ای رند و بیسامان میدانند.
حافظم در محفلی دُردی کشم در مجلسی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم
********
حافظ خیلی از اصطلاحات عرفانی را بگونه ای مطرح میکند که علاوه بر معنای ظاهری، می توان معانی عرفانی را نیز از آن استنباط کرد.چشم،ابرو،رخ،خال خط،گیسو،زلف،خرابات،پیر خرابات،پپر می فروش، پیرمغان،خم،میخانه،خمخانه، ساقی،می الست،می وصل، باده،مغبچه،ترسابچه،تجلی، ،فیض،جام تجلی،جام جهان بین،جام سکندر ،....
(تعدادی از مفاهیم کلمات فوق در رساله مشواق /نویسنده مشفق کاشانی که شرحی بر کتاب شرح گلشن راز / اثر شیخ محمد لاهیجی توضیح داده شده است).
باده عرفانی در دیوان حافظ:
همیشه این سوال مطرح است که منظور حافظ از لفظ یا مترادف باده ، نوع انگوری بوده یا عرفانی ؟
الف - باده انگوری:منظور حافظ شراب دنیوی(شراب انگور) است.
نه به هفت آب که به صد آتش نرود
آنچه به خرقه زاهد می انگوری کرد
******
رو که تو مست آب انگو ری
مستی عشق نیست در سر تو
*******
ب - باده عرفانی: مشخصات باده عرفانی عبارتند از:
١ - ناشی از تجلی الهی بر دل میباشد.
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
********
اینهمه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی که در جام افتاد
*******.
٢ - مستی بخش است.
مستی عشق نیست در سر تو
رو که تو مست آب انگوری
******* .
ما را ز خیال تو چه در پروای شراب است
خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است
(خمخانه یعنی تمام هستی، از ذره تا کهکشان درجوش و خروش و محو عشق تو است).
********
٣ - اسرار نما و مایه کشف شهود است.
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آنکه ننمایی به کج طبعان دل کورش
*******
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
*******
۴ - از نظر اسرار نمایی معادل جام جم و جام جهان بین است.
مشکل خویش بر پیش پیر مغان بردم دوش
کاو به تایید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خوشدل قدح باده بدست
اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتمش این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
*******
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاکدار
کآینه ایست جام جهان بین که ببین
*******
۵ -همان آب حیات است که به اسکندر( مظهر قدرت دنیوی) ندادند و خضر (مظهر قدرت معنوی) او را یافت.
آنچه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعه ای بود از زلال جام جان افزای تو
*******.
سکندر را نمی بخشند آبی
به زور و زر میسر نیست اینکار
*******
آبی که خضر حیات از او یافت
در میکده جو که جام دارد
*******
۶ - کمال بخش و پخته کننده هر خامی است.
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
بود کز لوح دلت نقش جهالت برود
*******
زان می کزو پخته شود هر خام
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
*******
٧ -صفا بخش و کدورت زا است.
در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
هر کدورت که بینی چون صفایی رفت،رفت
*******
جفا نه پیشه درویشی است و راهروی
بیار این باده که سالکان نه مرد رهند
*******
٨- خراب کننده نقش خود پرستی است.
به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم
تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
*******
٩- معادل می مغان(پیر مغان، پیر میخانه) است.
در خانقه نگنجد اسرار عشق بازی
جام می مغانه، هم با مغان توان زد
*******.
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
*******
١۰- حقیقی است نه مجازی.
خمها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است
(خم یعنی هر موجود و خمخانه یعنی همه هستی از ذره تا کهکشان از عشق تو در حرکت است و آن ذوق و شوق و عشق حقیقی است و دروغین نیست ).
١١- در آن هیچ دردسر نیست.
شراب بی خمارم بخش یارب
که با وی هیچ دردسر نباشد
*******
جایی از چشمه خوشگوار برایشان میگسترانند ،سفید رنگ و لذتبخش، نوشندگان را نه در آن دردسر باشد و نه ایشان از آن مست شوند. (الصافات/ آیات ۴۵ الی ۴٧)
٣- ساقی در دیوان حافظ:
ساقی چهره محبوب و مورد علاقه حافظ است و دارای خصوصیات زیر است:
١- شراب دهنده و رساننده راحتی به جان است.
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از رنج دور گردون است
*******
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآ
تا یکدم از دلم غم دنیا ببری
*******
٢- معشوق و یارحافظ است.
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی بِه شود حالت اگر اکنون نخواهد شد.
*******
٣- معشوق همه می پرستان است.
شاهد و مطرب به دست افشانی و مستان پایکوب
غمزه ساقی ز چشم می پرستان برده خواب
*******
۴- زیبا رویی است که حافظ از دیدن جلوه حُسن او مست میگردد.
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتم
*******
آن روز عشق ساغر میِ خرمنم بسوخت
کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
۵- پیر مرشد است که سالکان را مست از باده عشق میکند.
باز آ ساقیا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعا گوی خدمتم
*******
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
*******
ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند
کان کس که گفت قصه ما، هم زما شنید
*******
۶- کنایه ازحق تعالی است که عاشقان خود را از شراب عشق مست و فانی از صفات عینی میکند. (وساقهم ربهم شرابا طهورا. پروردگارشان باده ای پاک به آنان می نوشاند ) الانسان /آیه ٢١
اینهمه عکس می و نقش مخالف که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
*******
به دُرد و صاف ترا حکم نیست خوش درکش
که هر چه ساقی ما کرد عین الطافتست
*******
ندیم و ساقی و مطرب همه اوست
خیال آب و گِل در ره بهانه
*******
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
این نقشها نگر که چه خوش در کدویست
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۴ در پاسخ به سناتور سنتور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹:
شاعر هنرمند قرار نیست برای شیر فهم شدن مخاطب وقت بگذارد و پای شعرش شرح بنویسد و قرار هم نیست شعرش را تا سطح نازل فهم مخاطب پایین بیاورد
این خواننده و مخاطب است که باید فهم خود را تا درک اثر هنرمند بالا بیاورد.
هنرمند همیشه چند قدم از مخاطب جلوتر است و اثری می آفریند عمیق و چندلایه تا مخاطب بتواند با تفکر و تدبر لایه های پنهان اثر را کشف کند و از طریق مواجهه با اثر هنری به تعالی فکری و روحی برسد.
دقیقا مشکل ما با کسانی که برداشت ظاهربینانه از شعر حافظ دارند همینجاست که آنها حاضر نیستند فهم و درک خود را برای شناختن وجوه دیگر شعر حافظ بالا بیاورند و در همان سطح ظاهری فهم شعر مانده اند.
محمدرضا گراوند در ۷ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز:
شیر صافی، پهلوی جوهای خون اشاره دارد به آیه 66 سوره نحل
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۳: