Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۱ - ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان پیش امتحان کنندگان:
داستان و حکایت
پادشاهی دو غلام می خرد . یکی از آن دو ، زیبا رخسار و دلپذیر است و آن دیگری ، زشت روی و کثیف . پادشاه غلامِ زیباروی را راهی گرمابه می کند و با رفیق او به گفتگو می نشیند . برایِ امتحانِ شخصیت و وضعیت روحی او می گوید : این غلام که رخساره ای زیبا و اندامی موزون و کلامی شیوا و شیرین دارد از تو بَدی ها می گوید : تو را خیانتکار و نامرد وصف می کند . بگو ببینم نظرِ تو چیست ؟ غلامِ زشت رو می گوید : رفیقِ من مردی راستگو و درست کردار است و من تا به حال سخنِ یاوه ای از او نشنیده ام . و آنگاه اوصافِ بسیاری از کمالاتِ رفیق خود را برمی شمرد . شاه می گوید : اینقدر از او تعریف مکن و …شرح و تفسیر ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان
استاد ارجمند کریم زمانیشرح و تفسیر بیت 1510
هر طعامی کآوریدندی به وَی / کس سوی لقمان فرستادی ز پَی
هر غذایی که برای خواجۀ لقمان می آوردند . خواجه بی درنگ کسی را به دنبالِ لقمان روانه می کرد .شرح و تفسیر بیت 1511
تا که لقمان دست سوی آن بَرَد / قاصداََ تا خواجه پس خورده ش خَوَرد
تا اینکه لقمان به قصدِ امتحان دست به سوی آن غذا ببرد و چاشنی و طعمِ آن را بچَشد و سپس آن خواجه ، پس ماندۀ طعام را می خورد . [ وجه دیگر : تا لقمان ابتدا به آن غذا دست بَرَد و خود او عمداََ مانده غذای وی را می خورد . ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر دوم ، ص 195 ) ]شرح و تفسیر بیت 1512
سؤرِ او خوردی و ، شور انگیختی / هر طعامی کآن نخوردی ریختی
خواجه ، پس ماندۀ غذای لقمان را می خورد و بر سرِ ذوق و شوق می آمد . و هر طعامی که لقمان نمی خورد ، خواجه هم دست به آن نمی زد و همه را دور می ریخت . [ سُؤر = بقیه چیزی ، پس خورده که به فارسی بِشخوار گویند ( فرهنگی نفیسی ، ج 3 ، ص 1957 ) ]شرح و تفسیر بیت 1513
ور بخوردی بی دل و بی اشتها / این بُوَد پیوندیِ بی انتها
و تازه اگر هم از آن غذا می خورد . میل و رغبتی بدان نداشت و این است پیوند و همبستگی بیکران .شرح و تفسیر بیت 1514
خربزه آورده بودند ارمغان / گفت : رَو ، فرزندِ لقمان را بخوان
یک روز برای خواجه ، خربزه ای به رسمِ ارمغان آورده بودند . خواجه بی درنگ به یکی از غلامانش گفت : بدو برو فرزندم لقمان را صدا کن بیاید .شرح و تفسیر بیت 1515
چون بُرید و ، داد او را یک بُرین / همچو شکّر خوردش و ، چون انگبین
همینکه خواجه ، خربزه را بُرید . یک قاش از آن به لقمان داد و او آن قاش را چنان خورد که گویی دارد شکر و عسل می خورد . [ بُرین = قاش ، برشی هِلال مانند از خربزه و هندوانه ]شرح و تفسیر بیت 1516
از خوشی که خورد ، داد او را دُوم / تا رسید آن کِرج ها تا هفدهم
از بس که لقمان آن قاش را با لذّت و خوشی خورد . قاشِ دوم را نیز به او داد و همینطور خربزه را قاش می کرد و به لقمان می داد و او هم بیدرنگ می خورد تا اینکه به قاش هفدهم رسید .[ کِرج = قاش ]شرح و تفسیر بیت 1517
ماند کِرجی ، گفت : این را من خورم / تا چه شیرین خربزه است ، این بنگرم
از آن خربزه فقط یک قاش مانده بود که خواجه گفت : حالا که این خربزه اینقدر شیرین و گواراست . این قاش را هم خودم می خورم تا ببینم چقدر شیرین است .شرح و تفسیر بیت 1518
او چنین خوش می خورد کز ذوقِ او / طبع ها شد مشتهی و ، لقمه جُو
لقمان چنان آن قاش ها را با لذّت می خورد که اشتهای هر آدمی را تحریک می کند .شرح و تفسیر بیت 1519
چون بخورد ، از تلخیش آتش فروخت / هم زبان کرد آبله ، هم حَلق سوخت
خواجه همینکه آن قاش را در دهانش گذاشت و خورد . از تلخی آن ، آتش گرفت . خربزه چنان تلخ بود که هم زبانِ خواجه طاول زد و هم گلویش سوخت .شرح و تفسیر بیت 1520
ساعتی بیخود شد از تلخیّ آن / بعد از آن گفتش که ای جان و جهان
بر اثر تلخی آن ، یک ساعت حالش به هم خورد و از خود بیخود شد . پس از آنکه به خود آمد به لقمان گفت : ای روحِ پاک و ای که به تنهایی ، خود جهانی به شمار می روی .شرح و تفسیر بیت 1521
نوش چون کردی تو چندین زَهر را ؟ / لطف چون انگاشتی این قهر را ؟
تو این همه زهر را چگونه با خوشی خوردی ؟ و این همه قهر و بلا را چگونه لطف پنداشتی .شرح و تفسیر بیت 1522
این چه صبرست ؟ این صبوری از چه رُوست ؟ / یا مگر پیشِ تو این جانت عَدوست ؟
این صبر تو چه سان صبری است ؟ و این همه شکیبایی و صبر برای چیست ؟ و یا اینکه جانت را دشمن خود پنداشته ای ؟شرح و تفسیر بیت 1523
چون نیآوردی به حیلت حجّتی ؟ / که مرا عذری است ، بس کُن ساعتی
چرا برای چاره جویی ، بهانه ای نیاوردی ؟ و نگفتی که ای خواجه مرا معذور بدارید و یک ساعت دست نگه دارید .شرح و تفسیر بیت 1524
گفت : من از دستِ نعمت بخشِ تو / خورده ام چندان که از شرمم دو تو
لقمان گفت : من به قدری از دستِ پُر نعمتِ تو چشیده ام که از شرم ، کمرم خمیده است . یعنی خیلی شرمسارم .شرح و تفسیر بیت 1525
شرمم آمد که یکی تلخ از کفَت / من ننوشم ای تو صاحب معرفت
ای صاحبِ معرفت ، از این خجالت کشیدم که یکبار از دستِ تو تلخی را نخورم .شرح و تفسیر بیت 1526
چون همه اَجزام از اِنعامِ تو / رُسته اند و ، غرق دانه و دامِ تو
زیرا همۀ اعضای بدنم از نعمت بخشی تو روییده و پرورش یافته است . و همۀ وجودم غرقِ نعمت و احسان تو است .شرح و تفسیر بیت 1527
گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد / خاکِ صد رَه بر سَرِ اَجزام باد
اگر از یک چیز تلخ فریاد و گله کنم . سزاوار این هستم که صد بار خاک بر فرقِ وجودم باشد .شرح و تفسیر بیت 1528
لذّتِ دستِ شِکر بخشت بداشت / اندرین بِطّیخ تلخی کی گذاشت ؟
شیرینی دستِ تو که همواره عطیه های شیرین همانند شکر به این و آن می بخشد . در این خربزه نیز اثر بخشید و تلخی آن را گرفت . بنابراین شیرینی دستِ تو کی تلخی را در آن گذاشت .؟ [ بِطّیخ = خربزه ]شرح و تفسیر بیت 1529
از محبّت ، تلخ ها شیرین شود/ از محبّت ، مسّ ها زرّین شود
بر اثر عشق و دوستی ، تلخی ها به شیرینی مبدّل می شود . همینطور بر اثر عشق و دوستی ، مسّ ها به طلا دگرگونی می یابد .شرح و تفسیر بیت 1530
از محبّت ، دُردها صافی شود / از محبّت ، دَردها شافی شود
بر اثر عشق و دوستی ، دُردها ، صاف می شود و دردها شفا می یابد . [ دُرد = ته نشستِ مایعات بخصوص شراب ]شرح و تفسیر بیت 1531
از محبّت ، مُرده زنده می کنند / از محبّت ، شاه بنده می کنند
با عشق و دوستی ، مُرده را زنده می کنند . و از اثر آن ، شاه را به بنده تبدیل می کنند .شرح و تفسیر بیت 1532
این محبّت هم نتیجۀ دانش است / کی گزافه بر چنین تختی نشست ؟
این عشق ، نتیجه معرفت و دانش است . چه کسی می تواند به دروغ تکیه بر عشق بزند ؟ [ مولانا می گوید : از آنجا که عشق ، خالی از نوعی احساس و معرفت نیست ، و از آنجا که عشق ، در کُلِ جهان هستی جاری و ساری است . پس همۀ موجودات حتّی جمادات نیز بهره ای از هوش و ادراک دارند . ]شرح و تفسیر بیت 1533
دانشِ ناقص کجا این عشق زاد ؟ / عشق زاید ناقص ، اما بر جماد
این علم و معرفت ناقص کی می تواند چنین عشقی پدید آورد ؟ علم ناقص می تواند عشق پدید آورد ولی عشق به جمادات را . [ جماد در اینجا مظهرِ هوی و هوس است . ]شرح و تفسیر بیت 1534
بر جَمادی ، رنگِ مطلوبی چو دید / از صفیری ، بانگِ محبوبی شنید
آن کس که عقل و علمِ ناقص دارد . همینکه بر یک جماد ، رنگِ مورد علاقۀ خود را ببیند . گویی که بانگِ یار و محبوب حقیقی خود را شنیده است . [ مانند مرغِ نادان که صفیر صیّاد را نوای همجنس خود می پندارد و گرفتار دامِ او می شود . ]شرح و تفسیر بیت 1535
دانشِ ناقص نداند فرق را / لاجَرَم خورشید داند برق را
ولی علم و معرفتِ ناقص ، این تفاوت را نمی شناسد . ناگزیر برقِ صاعقه را آفتاب می بیند .شرح و تفسیر بیت 1536
چونکه ملعون خواند ناقص را رسول / بود در تأویل ، نقصانِ عقول
چون حضرت رسول اکرم (ص) ناقص را نفرین شده خوانده ، مراد از این نقصان ، نقصان در عقل است نه جسم . [ اشاره است به حدیث « ناقص ، نفرین شده است » ( احادیث مثنوی ) . شیخ احمد رومی در تفسیر بیت فوق می گوید : پس مسلمان را عقلِ کامل باید تا از خدا ترسد و بداند که آزارِ خلق ، آزارِ خداست . دست و زبان را از آزار کوتاه گرداند و در نهادِ هر که آزار بود در دنیا و آخرت خوار و رسوا گردد . ( دقایق الحقایق ، ص 16 ) ]شرح و تفسیر بیت 1537
زآنکه ناقص تن بُوَد مرحومِ رَحم / نیست بر مرحومِ لایق ، لعن و زخم
زیرا کسی که نقصِ جسمانی دارد . مشمولِ رحمتِ حضرتِ حق است و چنین کسی شایسته نفرین و قهر نیست . [ اشاره است به حدیث « از دست رفتن بینایی ، موجب آمرزش گناهان است و از دست رفتن شنوایی ، موجب آمرزش گناهان است . و هر اندازه از جسم کاهد به همان مقدار آمرزش دهد » ( احادیث مثنوی ) ]شرح و تفسیر بیت 1538
نقصِ عقل است آنکه بَدرنجوری است / موجبِ لعنت سزایِ دوری است
آنچه موجب پریشانی می شود . کمبود و نقصان عقل است و نقصان عقل ، موجب لعنت و مستحق دوری از خدا می شود .شرح و تفسیر بیت 1539
زآنکه تکمیلِ خِردها دور نیست / لیک ، تکمیلِ بدن مقدور نیست
زیرا کامل کردن عقل ها هیچ بعید نیست . ولی تکمیل کردن بدن ، شدنی و میسّر نیست . [ زیرا جسم ذاتاََ در نازل ترین مرتبۀ وجود قرار دارد . ]شرح و تفسیر بیت 1540
کفر و فرعونیِ هر گبرِ بعید / جمله از نقصانِ عقل آمد پدید
کفر و تکبّر هر کافری که از لقاء خدا دور است . جملگی از نقصان عقلِ او ناشی شده است .شرح و تفسیر بیت 1541
بهرِ نقصانِ بدن آمد فَرَج / در نُبی که ما عَلَی الأعمی حَرَج
در قرآن کریم برای نقصِ بدنی ، گشایش و فَرَجی نیز آمده است . چنانکه حضرت حق می فرماید : بر نابینا باکی نیست . [ اشاره به آیۀ 17 سورۀ فتح است . « بزهی نیست بر نابینا و نیز بر لنگ ]شرح و تفسیر بیت 1542
برق ، آفِل باشد و ، بس بی وفا / آفل از باقی ندانی ، بی صفا
برق آسمان ، بسیار ناپایدار و گذران و بی وفاست . بدون داشتن صفای باطن نمی توانی زوال پذیر را از پایدار باز شناسی . [ برخی گویند که «بی صفا» منادایی است که ندایی آن حذف شده . یعنی «ای آدم بی صفا» تو نمی توانی افول کننده را از باقی تمییز دهی . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 533 ) ]شرح و تفسیر بیت 1543
برق خندد ، بر که می خندد ؟ بگو / بر کسی که دل نهد بر نورِ او
برق آسمان می خندد ، ولی بگو ببینم بر چه کسی می خندد ؟ بر کسی می خندد که به نورِ ناپایدار برق آسمان دل بسته است . یعنی ریشخند برق آسمان متوجّه کسی است که می خواهد در پرتوِ آن ، بیابان ها و صحاری را طی کند .شرح و تفسیر بیت 1544
نورهایِ چرخ ببریده پَی است / آن چو لا شرقی و لا غربی کی است ؟
انوارِ این چرخِ گردون که ابتر و ناقص است . چگونه می تواند نور باقی و دائمی باشد و به شرق و غرب مقیّد و منسوب نباشد . [ مصراع دوم اشارت است به قسمتی از آیه 35 سوره نور « نور وجود حضرت حق محدود به جایی نیست . نهایتی ندار و به هیچ تعیّنی متعیّن نمی شود . ]شرح و تفسیر بیت 1545
برق را خو یَخطَفُ الابصار دان / نورِ باقی را همه اَنصار دان
نور صاعقه ، بینایی چشم را می رباید . ولی نور جاودان حق را یار و یاور چشم بدان . [ مصراع اوّل اشاره است به آیه 19 سوره بقره « نزدیک باشد که برق آسمان ، بینایی آنان را برباید » ]شرح و تفسیر بیت 1546
بر کفِ دریا فَرَس ، را راندن / نامه یی در نورِ برقی خواندن
برای مثال ، روی کفِ دریا اسب تاختن و زیر برق صاعقه نامه خواندن . ( ادامه معنا در بیت بعد )شرح و تفسیر بیت 1547
از حریصی عاقبت نادیدن است / بر دل و بر عقلِ خود خندیدن است
ناشی از حرص و طمع است که موجب ندیدن فرجام کار است و بر دل و عقل خود خندیدن . [ دریا ، کنایه از وجودِ حقیقی و کف ، کنایه از موجودات مجازی است . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 539 ) . بنابراین هر کسی به وجود مجازی دل بندد . عاقبت خاسر و زیانکار می شود . ]شرح و تفسیر بیت 1548
عاقبت بین است عقل از خاصیّت / نَفس باشد کو نبیند عاقبت
فرجام بینی از ویژگیهای عقل است . این نفسِ امّاره است که فرجام کارها را نمی بیند .شرح و تفسیر بیت 1549
عقل کو مغلوبِ نَفس ، او نَفس شد / مُشتری ، ماتِ زُحَل شد ، نَحس شد
عقلی که مغلوب نفسِ امّاره شود . آن دیگر عقل نیست . بلکه نفسِ امّاره است . چنانکه مثلاَََ هر گاه ستارۀ مشتری ، مغلوب و ماتِ زُحل شود . دیگر خاصیّت سعد بودن خود را از دست می دهد و نحس می شود . [ مشتری = نام فارسی آن اورمزد و رامش است به برجیس هم معروف است . مشتری بزرگترین سیاره منظومه شمسی است و مدار آن بین مدار مریخ و مدار زُحل است . در نجومِ احکامی ، مشتری را ، سعد اکبر ، سعد آسمان و سعدالسعود گویند . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ، ص 735 تا 739 ) . و زُحل ( = کیوان ) نحسِ اکبر است که شرح آن در بیت 174 همین دفتر گذشت . ]_ مولانا در این بیت می فرماید : هر چیز که مغلوب چیز دیگر شود . هویت اولیه خود را از دست می دهد و در موجودیت غالب ، هضم می شود . چنانکه مشتری با همۀ سعد بودنش وقتی تحتِ تأثیرِ نحوست زُحل قرار می گیرد دیگر خاصیّ سعد بودن خود را از دست می دهد .
شرح و تفسیر بیت 1550
هم در این نَحسی بگردان این نظر / در کسی که کرد نحست در نگر
در این حال که نحوست و نکبت گریبانت را گرفته . به کسی نگاه کن که تو را به این نحوست گرفتار ساخته است . [ با نگاه ژرف و عقلانی در خواهی یافت . که نفسِ امّاره تو را به این شومی و نحوست فروافکنده است . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 481 ) ]شرح و تفسیر بیت 1551
آن نظر که بنگرد این جرّ و مَد / او ز نحسی سویِ سعدی نَقب زد
چشمی که بتواند این جزر و مد را ببیند . او از جانبِ نحوست به سوی سعادت راهی یافته است . [ « جرّ و مَد » کنایه از حالات خوشی و ناخوشی است که بر آدمی دست می دهد . گاه منشاء این حال ، عقلِ معاد است و گاه نفسِ امّاره . این امر مستلزمِ معرفتِ نفس است و نفس نزدِ محققانِ عرفا ، بوقلمون صفت است و دَم به دَم رنگ عوض می کند و هر لحظه نقشی بر آب می زند . از اینرو شناخت کاملِ آن میسور نیست . پس گفته اند : هر که نفسِ خود را شناخت خدا را شناخته . این کلامِ شریف ، بیان این مطلب است که همانسان که نمی توان به کنه وجود حق تعالی واقف شد . نفس نیز همین گونه است . ( مصباح الهدایة ، ص 83 ) ]شرح و تفسیر بیت 1552
ز آن همی گردانَدَت حالی به حال/ ضِد به ضد پیدا کنان در انتقال
آن خدایی که محول الاحوال است و تو را از حالی به حالی دگرگون می سازد بدین جهت است که از رهگذرِ نقل و انتقال ، هر ضدّی را با ضدّ خود به تو نشان می دهد . [ توضیح بیشتر در شرح ابیات 1131 تا 1134 دفتر اوّل آمده است . ]_ منظور بیت : در مقایسه میانِ حالات متضاد از قبیلِ هدایت و ضلالت ، تقیّد به عقل و تقیّ به نفسِ امّاره که نمودار حالات سعد و نحس هستند . آدمی می تواند با این شناخت ، به سوی هدایت و عقل گرایش پیدا کند .
شرح و تفسیر بیت 1553
تا که خوفت زاید از ذاتُ الشَّمال / لَذّتِ ذاتُ الیَمین ، یُرجِی الرَّجال
در این حال ، تو از اینکه در شمار گمراهان قرار گیری بیمناک می شوی و تنها مردان راه حق هستند که به لذّتِ بودن در شمار هدایت شدگان امید دارند .شرح و تفسیر بیت 1554
تا دو پَر باشی که مرغِ یک پَرَه / عاجز آمد از پریدن ای سَرَه
ای نیکمرد ، تا دو بال داشته باشی زیرا که پرندۀ تک بال ، از پریدن درمانده و عاجز است . [ « دو پَر » کنایه از حالت خوف و رجاء است. سالک باید این دو حالت را بطور متعادل داشته باشد تا بتواند در آسمان سلوک پرواز کند . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 482 و شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 542 ) ]شرح و تفسیر بیت 1555
یا رها کن ، تا نیایم در کلام / یا بده دستور ، تا گویم تمام
در اینجا حضرت مولانا رو به درگاه احدیت می کند و چنین عرضه می دارد : بار الها ، یا مرا رها کن که به سخن نیایم و اسرار تو را بازگو نکنم و یا به من فرمان بده تا همۀ اسرار تو را بازگو کنم .شرح و تفسیر بیت 1556
ورنه این خواهی نه آن ، فرمان تو راست / کس چه داند مر تو را مقصد کجاست
و اگر نه این را می خواهی و نه آن را ، فرمان و حکم در دستِ توست . کسی چه می داند که مقصدِ تو کجاست ؟شرح و تفسیر بیت 1557
جانِ ابراهیم باید تا به نور / بیند اندر نار ، فردوس و قُصور
جانی باید مانند جانِ حضرتِ ابراهیم (ع) باشد تا با نورِ معرفت در میان آتش ، بهشت و کاخ ها را مشاهده کند .شرح و تفسیر بیت 1558
پایه پایه بر رود تا ماه و خَور / تا نماند همچو حلقه بندِ دَر
و پله پله بر فرازِ ماه و خورشید بالا رود و مانند حلقۀ در ، وابسته به در نباشد . [ انسانی که دارای روحِ ابراهیمی باشد . درجات و مراتب کمال معنوی را یکی پس از دیگری می پوید و هرگز اسیر این جهان مادّی نمی شود . چنانکه حلقۀ در ، همیشه اسیر در است . ماه و خورشید ، کنایه از نزدیکترین و دورترین مراتب کمال است . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 483 ) ]شرح و تفسیر بیت 1559
چون خلیل از آسمانِ هفتمین / بگذرد که یا اُحِبّ الآفلین
مانند حضرت ابراهیم خلیل (ع) از آسمان هفتم نیز بگذرد و در حینِ عبور از آنها بگوید : من افول کنندگان را دوست نمی دارم . [ همۀ خواسته های نفسانی انسان که او را مقهور و مغلوب می سازد نیز معبودِ آفل به شمار می آید . ]شرح و تفسیر بیت 1560
این جهانِ تن ، غلط انداز شد / جز مر آنرا کو ز شهوت باز شد
جهانِ مادّی ، غلط انداز است . یعنی مردم ظاهر بین را دچار اشتباه می کند . تنها کسانی را نمی تواند به اشتباه افکند که آنان از کمندِ شهوات رهیده باشند.داستان و حکایتپادشاهی دو غلام می خرد . یکی از آن دو ، زیبا رخسار و دلپذیر است و آن دیگری ، زشت روی و کثیف . پادشاه غلامِ زیباروی را راهی گرمابه می کند و با رفیق او به گفتگو می نشیند . برایِ امتحانِ شخصیت و وضعیت روحی او می گوید : این غلام که رخساره ای زیبا و اندامی موزون و کلامی شیوا و شیرین دارد از تو بَدی ها می گوید : تو را خیانتکار و نامرد وصف می کند . بگو ببینم نظرِ تو چیست ؟ غلامِ زشت رو می گوید : رفیقِ من مردی راستگو و درست کردار است و من تا به حال سخنِ یاوه ای از او نشنیده ام . و آنگاه اوصافِ بسیاری از کمالاتِ رفیق خود را برمی شمرد . شاه می گوید : اینقدر از او تعریف مکن و …
شرح و تفسیر ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان
استاد ارجمند کریم زمانی
شرح و تفسیر بیت 1510
هر طعامی کآوریدندی به وَی / کس سوی لقمان فرستادی ز پَی
هر غذایی که برای خواجۀ لقمان می آوردند . خواجه بی درنگ کسی را به دنبالِ لقمان روانه می کرد .
شرح و تفسیر بیت 1511
تا که لقمان دست سوی آن بَرَد / قاصداََ تا خواجه پس خورده ش خَوَرد
تا اینکه لقمان به قصدِ امتحان دست به سوی آن غذا ببرد و چاشنی و طعمِ آن را بچَشد و سپس آن خواجه ، پس ماندۀ طعام را می خورد . [ وجه دیگر : تا لقمان ابتدا به آن غذا دست بَرَد و خود او عمداََ مانده غذای وی را می خورد . ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر دوم ، ص 195 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1512
سؤرِ او خوردی و ، شور انگیختی / هر طعامی کآن نخوردی ریختی
خواجه ، پس ماندۀ غذای لقمان را می خورد و بر سرِ ذوق و شوق می آمد . و هر طعامی که لقمان نمی خورد ، خواجه هم دست به آن نمی زد و همه را دور می ریخت . [ سُؤر = بقیه چیزی ، پس خورده که به فارسی بِشخوار گویند ( فرهنگی نفیسی ، ج 3 ، ص 1957 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1513
ور بخوردی بی دل و بی اشتها / این بُوَد پیوندیِ بی انتها
و تازه اگر هم از آن غذا می خورد . میل و رغبتی بدان نداشت و این است پیوند و همبستگی بیکران .
شرح و تفسیر بیت 1514
خربزه آورده بودند ارمغان / گفت : رَو ، فرزندِ لقمان را بخوان
یک روز برای خواجه ، خربزه ای به رسمِ ارمغان آورده بودند . خواجه بی درنگ به یکی از غلامانش گفت : بدو برو فرزندم لقمان را صدا کن بیاید .
شرح و تفسیر بیت 1515
چون بُرید و ، داد او را یک بُرین / همچو شکّر خوردش و ، چون انگبین
همینکه خواجه ، خربزه را بُرید . یک قاش از آن به لقمان داد و او آن قاش را چنان خورد که گویی دارد شکر و عسل می خورد . [ بُرین = قاش ، برشی هِلال مانند از خربزه و هندوانه ]
شرح و تفسیر بیت 1516
از خوشی که خورد ، داد او را دُوم / تا رسید آن کِرج ها تا هفدهم
از بس که لقمان آن قاش را با لذّت و خوشی خورد . قاشِ دوم را نیز به او داد و همینطور خربزه را قاش می کرد و به لقمان می داد و او هم بیدرنگ می خورد تا اینکه به قاش هفدهم رسید .[ کِرج = قاش ]
شرح و تفسیر بیت 1517
ماند کِرجی ، گفت : این را من خورم / تا چه شیرین خربزه است ، این بنگرم
از آن خربزه فقط یک قاش مانده بود که خواجه گفت : حالا که این خربزه اینقدر شیرین و گواراست . این قاش را هم خودم می خورم تا ببینم چقدر شیرین است .
شرح و تفسیر بیت 1518
او چنین خوش می خورد کز ذوقِ او / طبع ها شد مشتهی و ، لقمه جُو
لقمان چنان آن قاش ها را با لذّت می خورد که اشتهای هر آدمی را تحریک می کند .
شرح و تفسیر بیت 1519
چون بخورد ، از تلخیش آتش فروخت / هم زبان کرد آبله ، هم حَلق سوخت
خواجه همینکه آن قاش را در دهانش گذاشت و خورد . از تلخی آن ، آتش گرفت . خربزه چنان تلخ بود که هم زبانِ خواجه طاول زد و هم گلویش سوخت .
شرح و تفسیر بیت 1520
ساعتی بیخود شد از تلخیّ آن / بعد از آن گفتش که ای جان و جهان
بر اثر تلخی آن ، یک ساعت حالش به هم خورد و از خود بیخود شد . پس از آنکه به خود آمد به لقمان گفت : ای روحِ پاک و ای که به تنهایی ، خود جهانی به شمار می روی .
شرح و تفسیر بیت 1521
نوش چون کردی تو چندین زَهر را ؟ / لطف چون انگاشتی این قهر را ؟
تو این همه زهر را چگونه با خوشی خوردی ؟ و این همه قهر و بلا را چگونه لطف پنداشتی .
شرح و تفسیر بیت 1522
این چه صبرست ؟ این صبوری از چه رُوست ؟ / یا مگر پیشِ تو این جانت عَدوست ؟
این صبر تو چه سان صبری است ؟ و این همه شکیبایی و صبر برای چیست ؟ و یا اینکه جانت را دشمن خود پنداشته ای ؟
شرح و تفسیر بیت 1523
چون نیآوردی به حیلت حجّتی ؟ / که مرا عذری است ، بس کُن ساعتی
چرا برای چاره جویی ، بهانه ای نیاوردی ؟ و نگفتی که ای خواجه مرا معذور بدارید و یک ساعت دست نگه دارید .
شرح و تفسیر بیت 1524
گفت : من از دستِ نعمت بخشِ تو / خورده ام چندان که از شرمم دو تو
لقمان گفت : من به قدری از دستِ پُر نعمتِ تو چشیده ام که از شرم ، کمرم خمیده است . یعنی خیلی شرمسارم .
شرح و تفسیر بیت 1525
شرمم آمد که یکی تلخ از کفَت / من ننوشم ای تو صاحب معرفت
ای صاحبِ معرفت ، از این خجالت کشیدم که یکبار از دستِ تو تلخی را نخورم .
شرح و تفسیر بیت 1526
چون همه اَجزام از اِنعامِ تو / رُسته اند و ، غرق دانه و دامِ تو
زیرا همۀ اعضای بدنم از نعمت بخشی تو روییده و پرورش یافته است . و همۀ وجودم غرقِ نعمت و احسان تو است .
شرح و تفسیر بیت 1527
گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد / خاکِ صد رَه بر سَرِ اَجزام باد
اگر از یک چیز تلخ فریاد و گله کنم . سزاوار این هستم که صد بار خاک بر فرقِ وجودم باشد .
شرح و تفسیر بیت 1528
لذّتِ دستِ شِکر بخشت بداشت / اندرین بِطّیخ تلخی کی گذاشت ؟
شیرینی دستِ تو که همواره عطیه های شیرین همانند شکر به این و آن می بخشد . در این خربزه نیز اثر بخشید و تلخی آن را گرفت . بنابراین شیرینی دستِ تو کی تلخی را در آن گذاشت .؟ [ بِطّیخ = خربزه ]
شرح و تفسیر بیت 1529
از محبّت ، تلخ ها شیرین شود/ از محبّت ، مسّ ها زرّین شود
بر اثر عشق و دوستی ، تلخی ها به شیرینی مبدّل می شود . همینطور بر اثر عشق و دوستی ، مسّ ها به طلا دگرگونی می یابد .
شرح و تفسیر بیت 1530
از محبّت ، دُردها صافی شود / از محبّت ، دَردها شافی شود
بر اثر عشق و دوستی ، دُردها ، صاف می شود و دردها شفا می یابد . [ دُرد = ته نشستِ مایعات بخصوص شراب ]
شرح و تفسیر بیت 1531
از محبّت ، مُرده زنده می کنند / از محبّت ، شاه بنده می کنند
با عشق و دوستی ، مُرده را زنده می کنند . و از اثر آن ، شاه را به بنده تبدیل می کنند .
شرح و تفسیر بیت 1532
این محبّت هم نتیجۀ دانش است / کی گزافه بر چنین تختی نشست ؟
این عشق ، نتیجه معرفت و دانش است . چه کسی می تواند به دروغ تکیه بر عشق بزند ؟ [ مولانا می گوید : از آنجا که عشق ، خالی از نوعی احساس و معرفت نیست ، و از آنجا که عشق ، در کُلِ جهان هستی جاری و ساری است . پس همۀ موجودات حتّی جمادات نیز بهره ای از هوش و ادراک دارند . ]
شرح و تفسیر بیت 1533
دانشِ ناقص کجا این عشق زاد ؟ / عشق زاید ناقص ، اما بر جماد
این علم و معرفت ناقص کی می تواند چنین عشقی پدید آورد ؟ علم ناقص می تواند عشق پدید آورد ولی عشق به جمادات را . [ جماد در اینجا مظهرِ هوی و هوس است . ]
شرح و تفسیر بیت 1534
بر جَمادی ، رنگِ مطلوبی چو دید / از صفیری ، بانگِ محبوبی شنید
آن کس که عقل و علمِ ناقص دارد . همینکه بر یک جماد ، رنگِ مورد علاقۀ خود را ببیند . گویی که بانگِ یار و محبوب حقیقی خود را شنیده است . [ مانند مرغِ نادان که صفیر صیّاد را نوای همجنس خود می پندارد و گرفتار دامِ او می شود . ]
شرح و تفسیر بیت 1535
دانشِ ناقص نداند فرق را / لاجَرَم خورشید داند برق را
ولی علم و معرفتِ ناقص ، این تفاوت را نمی شناسد . ناگزیر برقِ صاعقه را آفتاب می بیند .
شرح و تفسیر بیت 1536
چونکه ملعون خواند ناقص را رسول / بود در تأویل ، نقصانِ عقول
چون حضرت رسول اکرم (ص) ناقص را نفرین شده خوانده ، مراد از این نقصان ، نقصان در عقل است نه جسم . [ اشاره است به حدیث « ناقص ، نفرین شده است » ( احادیث مثنوی ) . شیخ احمد رومی در تفسیر بیت فوق می گوید : پس مسلمان را عقلِ کامل باید تا از خدا ترسد و بداند که آزارِ خلق ، آزارِ خداست . دست و زبان را از آزار کوتاه گرداند و در نهادِ هر که آزار بود در دنیا و آخرت خوار و رسوا گردد . ( دقایق الحقایق ، ص 16 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1537
زآنکه ناقص تن بُوَد مرحومِ رَحم / نیست بر مرحومِ لایق ، لعن و زخم
زیرا کسی که نقصِ جسمانی دارد . مشمولِ رحمتِ حضرتِ حق است و چنین کسی شایسته نفرین و قهر نیست . [ اشاره است به حدیث « از دست رفتن بینایی ، موجب آمرزش گناهان است و از دست رفتن شنوایی ، موجب آمرزش گناهان است . و هر اندازه از جسم کاهد به همان مقدار آمرزش دهد » ( احادیث مثنوی ) ]
شرح و تفسیر بیت 1538
نقصِ عقل است آنکه بَدرنجوری است / موجبِ لعنت سزایِ دوری است
آنچه موجب پریشانی می شود . کمبود و نقصان عقل است و نقصان عقل ، موجب لعنت و مستحق دوری از خدا می شود .
شرح و تفسیر بیت 1539
زآنکه تکمیلِ خِردها دور نیست / لیک ، تکمیلِ بدن مقدور نیست
زیرا کامل کردن عقل ها هیچ بعید نیست . ولی تکمیل کردن بدن ، شدنی و میسّر نیست . [ زیرا جسم ذاتاََ در نازل ترین مرتبۀ وجود قرار دارد . ]
شرح و تفسیر بیت 1540
کفر و فرعونیِ هر گبرِ بعید / جمله از نقصانِ عقل آمد پدید
کفر و تکبّر هر کافری که از لقاء خدا دور است . جملگی از نقصان عقلِ او ناشی شده است .
شرح و تفسیر بیت 1541
بهرِ نقصانِ بدن آمد فَرَج / در نُبی که ما عَلَی الأعمی حَرَج
در قرآن کریم برای نقصِ بدنی ، گشایش و فَرَجی نیز آمده است . چنانکه حضرت حق می فرماید : بر نابینا باکی نیست . [ اشاره به آیۀ 17 سورۀ فتح است . « بزهی نیست بر نابینا و نیز بر لنگ ]
شرح و تفسیر بیت 1542
برق ، آفِل باشد و ، بس بی وفا / آفل از باقی ندانی ، بی صفا
برق آسمان ، بسیار ناپایدار و گذران و بی وفاست . بدون داشتن صفای باطن نمی توانی زوال پذیر را از پایدار باز شناسی . [ برخی گویند که «بی صفا» منادایی است که ندایی آن حذف شده . یعنی «ای آدم بی صفا» تو نمی توانی افول کننده را از باقی تمییز دهی . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 533 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1543
برق خندد ، بر که می خندد ؟ بگو / بر کسی که دل نهد بر نورِ او
برق آسمان می خندد ، ولی بگو ببینم بر چه کسی می خندد ؟ بر کسی می خندد که به نورِ ناپایدار برق آسمان دل بسته است . یعنی ریشخند برق آسمان متوجّه کسی است که می خواهد در پرتوِ آن ، بیابان ها و صحاری را طی کند .
شرح و تفسیر بیت 1544
نورهایِ چرخ ببریده پَی است / آن چو لا شرقی و لا غربی کی است ؟
انوارِ این چرخِ گردون که ابتر و ناقص است . چگونه می تواند نور باقی و دائمی باشد و به شرق و غرب مقیّد و منسوب نباشد . [ مصراع دوم اشارت است به قسمتی از آیه 35 سوره نور « نور وجود حضرت حق محدود به جایی نیست . نهایتی ندار و به هیچ تعیّنی متعیّن نمی شود . ]
شرح و تفسیر بیت 1545
برق را خو یَخطَفُ الابصار دان / نورِ باقی را همه اَنصار دان
نور صاعقه ، بینایی چشم را می رباید . ولی نور جاودان حق را یار و یاور چشم بدان . [ مصراع اوّل اشاره است به آیه 19 سوره بقره « نزدیک باشد که برق آسمان ، بینایی آنان را برباید » ]
شرح و تفسیر بیت 1546
بر کفِ دریا فَرَس ، را راندن / نامه یی در نورِ برقی خواندن
برای مثال ، روی کفِ دریا اسب تاختن و زیر برق صاعقه نامه خواندن . ( ادامه معنا در بیت بعد )
شرح و تفسیر بیت 1547
از حریصی عاقبت نادیدن است / بر دل و بر عقلِ خود خندیدن است
ناشی از حرص و طمع است که موجب ندیدن فرجام کار است و بر دل و عقل خود خندیدن . [ دریا ، کنایه از وجودِ حقیقی و کف ، کنایه از موجودات مجازی است . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 539 ) . بنابراین هر کسی به وجود مجازی دل بندد . عاقبت خاسر و زیانکار می شود . ]
شرح و تفسیر بیت 1548
عاقبت بین است عقل از خاصیّت / نَفس باشد کو نبیند عاقبت
فرجام بینی از ویژگیهای عقل است . این نفسِ امّاره است که فرجام کارها را نمی بیند .
شرح و تفسیر بیت 1549
عقل کو مغلوبِ نَفس ، او نَفس شد / مُشتری ، ماتِ زُحَل شد ، نَحس شد
عقلی که مغلوب نفسِ امّاره شود . آن دیگر عقل نیست . بلکه نفسِ امّاره است . چنانکه مثلاَََ هر گاه ستارۀ مشتری ، مغلوب و ماتِ زُحل شود . دیگر خاصیّت سعد بودن خود را از دست می دهد و نحس می شود . [ مشتری = نام فارسی آن اورمزد و رامش است به برجیس هم معروف است . مشتری بزرگترین سیاره منظومه شمسی است و مدار آن بین مدار مریخ و مدار زُحل است . در نجومِ احکامی ، مشتری را ، سعد اکبر ، سعد آسمان و سعدالسعود گویند . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ، ص 735 تا 739 ) . و زُحل ( = کیوان ) نحسِ اکبر است که شرح آن در بیت 174 همین دفتر گذشت . ]
_ مولانا در این بیت می فرماید : هر چیز که مغلوب چیز دیگر شود . هویت اولیه خود را از دست می دهد و در موجودیت غالب ، هضم می شود . چنانکه مشتری با همۀ سعد بودنش وقتی تحتِ تأثیرِ نحوست زُحل قرار می گیرد دیگر خاصیّ سعد بودن خود را از دست می دهد .
شرح و تفسیر بیت 1550
هم در این نَحسی بگردان این نظر / در کسی که کرد نحست در نگر
در این حال که نحوست و نکبت گریبانت را گرفته . به کسی نگاه کن که تو را به این نحوست گرفتار ساخته است . [ با نگاه ژرف و عقلانی در خواهی یافت . که نفسِ امّاره تو را به این شومی و نحوست فروافکنده است . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 481 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1551
آن نظر که بنگرد این جرّ و مَد / او ز نحسی سویِ سعدی نَقب زد
چشمی که بتواند این جزر و مد را ببیند . او از جانبِ نحوست به سوی سعادت راهی یافته است . [ « جرّ و مَد » کنایه از حالات خوشی و ناخوشی است که بر آدمی دست می دهد . گاه منشاء این حال ، عقلِ معاد است و گاه نفسِ امّاره . این امر مستلزمِ معرفتِ نفس است و نفس نزدِ محققانِ عرفا ، بوقلمون صفت است و دَم به دَم رنگ عوض می کند و هر لحظه نقشی بر آب می زند . از اینرو شناخت کاملِ آن میسور نیست . پس گفته اند : هر که نفسِ خود را شناخت خدا را شناخته . این کلامِ شریف ، بیان این مطلب است که همانسان که نمی توان به کنه وجود حق تعالی واقف شد . نفس نیز همین گونه است . ( مصباح الهدایة ، ص 83 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1552
ز آن همی گردانَدَت حالی به حال/ ضِد به ضد پیدا کنان در انتقال
آن خدایی که محول الاحوال است و تو را از حالی به حالی دگرگون می سازد بدین جهت است که از رهگذرِ نقل و انتقال ، هر ضدّی را با ضدّ خود به تو نشان می دهد . [ توضیح بیشتر در شرح ابیات 1131 تا 1134 دفتر اوّل آمده است . ]
_ منظور بیت : در مقایسه میانِ حالات متضاد از قبیلِ هدایت و ضلالت ، تقیّد به عقل و تقیّ به نفسِ امّاره که نمودار حالات سعد و نحس هستند . آدمی می تواند با این شناخت ، به سوی هدایت و عقل گرایش پیدا کند .
شرح و تفسیر بیت 1553
تا که خوفت زاید از ذاتُ الشَّمال / لَذّتِ ذاتُ الیَمین ، یُرجِی الرَّجال
در این حال ، تو از اینکه در شمار گمراهان قرار گیری بیمناک می شوی و تنها مردان راه حق هستند که به لذّتِ بودن در شمار هدایت شدگان امید دارند .
شرح و تفسیر بیت 1554
تا دو پَر باشی که مرغِ یک پَرَه / عاجز آمد از پریدن ای سَرَه
ای نیکمرد ، تا دو بال داشته باشی زیرا که پرندۀ تک بال ، از پریدن درمانده و عاجز است . [ « دو پَر » کنایه از حالت خوف و رجاء است. سالک باید این دو حالت را بطور متعادل داشته باشد تا بتواند در آسمان سلوک پرواز کند . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 482 و شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص 542 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1555
یا رها کن ، تا نیایم در کلام / یا بده دستور ، تا گویم تمام
در اینجا حضرت مولانا رو به درگاه احدیت می کند و چنین عرضه می دارد : بار الها ، یا مرا رها کن که به سخن نیایم و اسرار تو را بازگو نکنم و یا به من فرمان بده تا همۀ اسرار تو را بازگو کنم .
شرح و تفسیر بیت 1556
ورنه این خواهی نه آن ، فرمان تو راست / کس چه داند مر تو را مقصد کجاست
و اگر نه این را می خواهی و نه آن را ، فرمان و حکم در دستِ توست . کسی چه می داند که مقصدِ تو کجاست ؟
شرح و تفسیر بیت 1557
جانِ ابراهیم باید تا به نور / بیند اندر نار ، فردوس و قُصور
جانی باید مانند جانِ حضرتِ ابراهیم (ع) باشد تا با نورِ معرفت در میان آتش ، بهشت و کاخ ها را مشاهده کند .
شرح و تفسیر بیت 1558
پایه پایه بر رود تا ماه و خَور / تا نماند همچو حلقه بندِ دَر
و پله پله بر فرازِ ماه و خورشید بالا رود و مانند حلقۀ در ، وابسته به در نباشد . [ انسانی که دارای روحِ ابراهیمی باشد . درجات و مراتب کمال معنوی را یکی پس از دیگری می پوید و هرگز اسیر این جهان مادّی نمی شود . چنانکه حلقۀ در ، همیشه اسیر در است . ماه و خورشید ، کنایه از نزدیکترین و دورترین مراتب کمال است . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 483 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1559
چون خلیل از آسمانِ هفتمین / بگذرد که یا اُحِبّ الآفلین
مانند حضرت ابراهیم خلیل (ع) از آسمان هفتم نیز بگذرد و در حینِ عبور از آنها بگوید : من افول کنندگان را دوست نمی دارم . [ همۀ خواسته های نفسانی انسان که او را مقهور و مغلوب می سازد نیز معبودِ آفل به شمار می آید . ]
شرح و تفسیر بیت 1560
این جهانِ تن ، غلط انداز شد / جز مر آنرا کو ز شهوت باز شد
جهانِ مادّی ، غلط انداز است . یعنی مردم ظاهر بین را دچار اشتباه می کند . تنها کسانی را نمی تواند به اشتباه افکند که آنان از کمندِ شهوات رهیده باشند.
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۰ - امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را:
شرح و تفسیر امتحان خواجۀ لقمان زیرکی لقمان را
استاد بزرگوار جناب کریم زمانی
شرح و تفسیر بیت 1462
نه که لقمان را که بندۀ پاک بود / روز و شب در بندگی چالاک بود ؟
مگر نه این است که لقمان ، بنده ای پاک بود و شب و روز در خدمتِ خواجه اش چُست و چالاک بود ؟ [ شرح احوال لقمان در شرح بیت 1961 دفتر اوّل آمده است ]
خلاصه داستان : لقمان به ظاهر غلامی زبردست بود و به باطن ، حکیمی فرزانه ، از اینرو خواجۀ او در هر امری با وی مشورت می کرد تا از حکمت و نصیحت او بهره بَرَد . عادت خواجه ، این بود که هر طعامی که نزدِ او می بردند بدان دست نمی زد مگر آنکه ابتدا لقمان از آن طعام چیزی خورد . روزی خربزه ای برای خواجه آوردند . او لقمان را صدا زد و نزد خود خواند . و قاشی از خربزه برید و به او داد . لقمان با اشتهای تمام آن را خورد و خواجه پی در پی از خربزه می برید و به او می داد تا اینکه به هفده قاش رسید . ذائقه خواجه از اشتهای فراوان لقمان تحریک شد و خواست که او نیز شیرینی گوارای خربزه را بچشد . فقط یک قاش مانده بود . همینکه آخرین قاش را به دهان گذاشت از تلخی آن حالش دگرگون گشت . به لقمان روی کرد و گفت : تو چگونه این خربزه تلخ و جانکاه را خوردی ؟ لقمان پاسخ داد : من که از دست تو نعیم فراوان خورده ام . شرمم آمد که از تلخی آن بی تابی نشان دهم .
مأخذ این حکایت ، داستانی است که در کتاب الامتاع والمؤانسه ، ابو حیان توحیدی ، طبع مصر ، ج 2 ، ص 121 آمده است . ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 55 ) . ترجمه متن عربی آن اینست : و گویند خواجه ای به غلامی حبشی طعامی می خورانید . و غلام پی در پی از خواجۀ خود می خواست که مقدار دیگر از همان طعام بدهد . وقتی خواجه به مزۀ تلخ آن پی برد به غلام گفت : تو چگونه این طعام بسیار تلخ را خوردی ؟ غلام گفت : ای سرورم ، من از دست تو شیرینی بسیار خورده ام ، و دوست نداشتم از تلخی آن نزدِ تو بی تابی کنم .
شرح و تفسیر بیت 1463
خواجه اش می داشتی در کار ، پیش / بهترش دیدی ز فرزندانِ خویش
خواجه اش او را در هر کاری مقدّم می داشت و حتّی او را از فرزندان خود نیز بهتر و خوبتر می دانست .
شرح و تفسیر بیت 1464
زآنکه لقمان گر چه بنده زاد بود / خواجه بود و ، از هوی آزاد بود
زیرا اگر چه لقمان ظاهراََ بنده زاد بود . ولی در باطن خواجه و بزرگ بود . زیرا که از کمند هوی و هوس بریده بود . [ مولانا و عارفان عظام ، آزادگی را در رهایی آدمی از زنجیر هوی و هوس می دانند نه کبکبه و دبدبه های ظاهری ]
شرح و تفسیر بیت 1465
گفت شاهی شیخی را اندر سُخُن / چیزی از بخشش ز من درخواست کن
امیری در اثنای سخن ، یعنی ضمن مصاحبت با شیخی به او گفت : از من احسانی طلب کن .
تمثیل : مولانا برای بسطِ مضمونِ بیتِ پیشین تمثیلی کوتاه می آورد ، امیری به یکی از عارفان وارسته می گوید : از من درخواستی کن تا آن را برآورم . عارف گفت : آیا از این حرف خجالت نمی کشی ؟ چرا که من آزادم و تو اسیر ، به این دلیل که دو بندۀ حقیر من با همه حقارت بر تو حکومت می کنند . شاه گفت : آن دو بنده کدام اند ؟ عارف جواب داد : خشم و شهوت ، شاه حقیقی کسی است که بر نَفسِ خود امیر باشد .
شرح و تفسیر بیت 1466
گفت : ای شه ، شرم نآید مر تو را / که چنین گویی مرا ؟ زین برتر آ
شیخ به امیر گفت : شاها ، آیا از چنین حرفی که به من می زنی حیا نمی کنی ؟ در حقِ من باید فراتر از اینها بگویی .
شرح و تفسیر بیت 1467
من دو بنده دارم و ایشان حقیر / و آن دو بر تو حاکمان اند و امیر
شیخ گفت : زیرا من دو بندۀ حقیر و خوار دارم . ولی با همۀ خواری و حقارت بر تو حکومت می کنند .
شرح و تفسیر بیت 1468
گفت شه : آن دو چه اند ؟ آن زَلّت است / گفت : آن ،یک خشم و ، دیگر ، شهوت است
شاه گفت : آن دو چیست ؟ همانا این سخن تو خطا و اشتباه است . شیخ جواب داد : آن دو بندۀ اسیر من یکی غضب است و دیگری شهوت . ( رَلّت = لغزش ، خطا ) [ حکایت فوق ، مقتبس است از داستانی بدینگونه : « درویشی را با ملکی ملاقات افتاد . ملک گفت : حاجتی بخواه ، درویش گفت : من از بندۀ بندگان خود حاجت نخواهم . ملک گفت : این چگونه باشد ؟ درویش گفت : مرا دو بنده اند که هر دو خداوندانِ تو هستند . یکی حرص و دیگری طولِ اَمَل » ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 53 تا 55 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1469
شاه آن دان کو ز شاهی فارغ است / بی مَه و خورشید ، نورش بازغ است
آن کسی را باید شاه حقیقی بدانی که او از قید و بند حکومت ظاهری آسوده و رها باشد و چنین شاهِ حقیقی و راسنینی بی ماه و خورشید نور افشانی می کند . یعنی نیازی به جاه و جلال ظاهری ندارد . [ بازغ = تابان ، روشن ، مقتبس از آیه 76 سوره انعام ]
شرح و تفسیر بیت 1470
مَخزَن آن دارد که مَخزَن ، ذاتِ اوست / هستی او دارد که با هستی عَدُوست
کسی دارای گنجینه است که وجود او خود ، گنجینه باشد . یعنی روحش دارای جواهر اسرار و علوم باشد . و هستی حقیقی را کسی دارد که با هستی مچازی و انانیّت خود ، دشمنی ورزد . ( توضیح بیشتر در شرح بیت 602 دفتر اول )
شرح و تفسیر بیت 1471
خواجۀ لقمان به ظاهر خواجه وش / در حقیقت بنده ، لقمان خواجه اش
خواجۀ لقمان ظاهراََ مانند خواجگان و بزرگان بود ولی در حقیقت ، او بنده بود و لقمان ، بزرگ و خواجه . [ زیرا بدون مشورت با لقمان اختیار انجام هیچ کاری را نداشت ]
شرح و تفسیر بیت 1472
در جهانِ بازگونه زین بسی است / در نظرشان گوهری کم از خَسی است
در این دنیا که همه چیزش وارونه است . از این قبیل مسائل ، بسیار است . چنانکه در نظر مردمان ظاهربین ، ای بسا ارزش گوهر ، کمتر از خار و خس باشد . [ بسیارند کسانی که قدر و مرتبتی حقیقی دارند ولی در بازی روزگار در گمنامی و خمول می زیند و زیر دستِ سفلگانِ بی قدر . ]
شرح و تفسیر بیت 1473
مر بیابان را مَفازه نام شد / نام و رنگی عقلشان را دام شد
برای مثال ، تازیان به هر بیابانی ، نامِ ( جایگاه نجات و رهایی ) داده اند . و همواره نام و نشانِ ظاهری ، مردم را می فریبد . [ مَفازه = از فَوز ( = رستگار شدن ) است . مفازه به معنی رستگاری و نجات و یا جایگاه رستگاری و نجات است . به کویر خشک و بی آب و علف نیز مفازه گویند . زیرا عادت عرب بوده است که به هر امرِ خطیری تفأل می زده تا امید رهایی از آن پدید آید . چنانکه مارگزیدۀِ مُشرف به مرگ را سَلیم ( = سالم ، رهیده از گزند ) می گفته است . همینطور صحرانشینان عرب برای اینکه صحاری هولناک و بیابان های مرگبار به آسانی و امیواری درنوردند . فال نیک می زدند و نام مفازه ( جایگاه رستگاری و نجات ) بدان می دادند . این لغت از اضداد است و هلاکت جای نیز معنی می دهد . و این نام را به جهت هشدار داده اند که هر کس بدان درآید به هلاکت دچار شود . ( فرهنگ نفیسی ، ج 5 ، ص 3432 ) . ولی در اینجا معنی اول مورد نظر مولاناست ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 155 ) . به هر حال مقصود اینست که در این دنیای وارونه ، اسم ها با مسمّی ها سازگار نیست . ]
شرح و تفسیر بیت 1474
یک گُرُه را خود ، مُعرّف جامه است / در قَبا گویند کو از عامه است
در نزدِ گروهی از مردم ، نوع لباس ، معرّفِ شخص به شمار می آید . از اینرو اگر کسی ، جامه ای ساده و معمولی بپوشد بلافاصله می گویند . او از عوام الناس است . [ زیرا قَبا ، جامه ای است متداول و معروف که عرب و عجم می پوشند . قسمت جلو آن باز است و پس از پوشیدن ، دو طرف را با دگمه به هم وصل می کنند . ]
شرح و تفسیر بیت 1475
یک گُرُه را ظاهرِ سالوس ، زهد / نور باید تا بُوَد جاسوسِ زهد
در نزدِ گروهی از مردم نیز زهد و پارسایی ظاهری ، معیار و معرّفِ اشخاص محسوب می شود . ولی باید انسان نور معرفتی داشته باشد تا زهد ریایی را از زهد حقیقی تشخیص دهد . [ مراد از جاسوس در اینجا ، شناسندۀ اسرارِ نهان است ]
شرح و تفسیر بیت 1476
نور باید پاک از تقلید و غَول / تا شناسد مرد را بی فعل و قَول
نوری لازم است که از آلودگی تقلید و تباهی پاک و مبرّا باشد تا بدان وسیله ، بدون کردار و گفتار ، ماهیّت اشخاص را بشناسد . [ غَول = سستی و دردسر ، مستی ، مشقّت ، زوال عقل ، ( این کلمه یک بار در قرآن ، سوره صافات ، آیه 47 بکار رفته است ) ]
شرح و تفسیر بیت 1477
در رود در قلبِ او از راهِ عقل / نقدِ او بیند ، نباشد بنأ نقل
کسی که دارای چنین نوری باشد . از راه عقل به دل نفوذ می کند . و او حقیقت حال انسان را می بیند و مقیّد به این نیست که حقیقت حالِ آدمی را از دیگری بشنود .
شرح و تفسیر بیت 1478
بندگانِ خاصِ عَلّام الغُیوب / در جهانِ جان ، جَواسیس القُلوب
بندگانِ خاصِ خداوندی که دانا به غیب است در عالم روح ، جاسوس دل ها هستند . [ یعنی هر چه بر ضمائر آدمیان گذرد عارفان بر آن واقف اند . چنانکه احمد بن عاصم انطاکی که خود عارفی راستین بود و به جهتِ تیزی فراست ، جاسوس القلوب خوانده می شد . ( رسالۀ قشیریه ، ص 48 و 49 ) گوید : چون با اهلِ صدق نشینید به صدق نشینید که ایشان ، جاسوس دل هااند . اندر دل های شما شوند و بیرون آیند . چنانکه شما ندانید . ( رسالۀ قشیریه ، ص 373 ) . اشاره به این عبارت است که برخی آن را حدیث می دانند . « بر حذر باشید از اینان که همانا ایشان اند جاسوسان دل ها » ( احادیث مثنوی ، ص 55 ) . این بیت و ابیات بعدی در بیان ضمیر خوانیِ عارفانِ باللّه است . ]
شرح و تفسیر بیت 1479
در درون دل در آید چون خیال / پیشِ او مکشوف باشد سِرّ حال
بندگان خاص خدا ، مانند خیال به درون دل ها نفوذ می کنند . یعنی به صورت پنهان به درون دل ها وارد می شوند و راز درون هر دلی بر آنان آشکار می شود .
شرح و تفسیر بیت 1480
در تنِ گنجشک ، چه بوَد برگ و ساز ؟ / که شود پوشیده آن بر عقلِ باز ؟
گنجشک حقیر چه توش و توانی دارد که بر عقلِ بازِ شکاری بلند پرواز ، پنهان و مستور باشد ؟ [ مردم عادی در مقابل عارفان حقیقی به مثابۀ گنجشکِ حقیر و ضعیف هستند . و این مردان حق ، بسانِ بازِ بلند پروازند که گنجشک در حیطۀ تصرّفِ آنان است و هر چه در روح و ضمیر مردم گذرد . اینان بدان وقوف دارند . ]
شرح و تفسیر بیت 1481
آنکه واقف گشت بر اسرارِ هُو / سِرّ مخلوقات چه بوَد پیشِ او ؟
آن کسی که بر اسرار الهی آگاه است . اسرار مخلوقات پیش او چه ارزشی دارد ؟
شرح و تفسیر بیت 1482
آنکه بر افلاک ، رفتارش بُوَد / بر زمین رفتن چه دشوارش بُوَد ؟
برای مثال ، آن کسی که به آسمان ها می رود و در آنجا به سیر و سیاحت می پردازد . راه رفتن بر روی زمین برای وی چه دشواری و مشکلی دارد ؟ هیچگونه مشکلی ندارد .
شرح و تفسیر بیت 1483
در کفِ داود کآهن گشت موم / موم چه بوَد در کفِ او ای ظَلوم ؟
مثال دیگر ، حضرت داود (ع) که آهن در دستانش مانند موم ، نرم می شد . پس ای ستمکار بگو ببینم موم در دست او چه حالی پیدا می کرد ؟ [ اشاره است به آیه 10 سورۀ سبا = شرح بیت 915 همین دفتر / ظلّوم = به معنی بسیار ستمکار است که در آیۀ 72 سورۀ احزاب = شرح بیت 1017 دفتر اول ، بدان اشاره شده است . ]
شرح و تفسیر بیت 1484
بود لقمان بنده شکلی ، خواجه یی / بندگی بر ظاهرش دیباجه یی
لقمان حکیم در باطن ، آقا و بزرگ بود . ولی در ظاهر بنده و غلام ، و بندگی ظاهری ، همچون پرده ای بر بزرگی باطنی او بود . [ دیباجه = نام جامه ای از دیبای خسروانی که پوشش خاص شاهان عجم بود و آن را بالای جامۀ دیگر می پوشیدند . ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ، ج 4 ، ص 611 ) در اینجا مراد پوشش و حجاب است . معانی دیگری نیز دارد که مناسب ترین آن در اینجا همان بود که ذکر شد . ]
شرح و تفسیر بیت 1485
چون رود خواجه به جایِ ناشناس / در غلامِ خویش ، پوشاند لباس
شخص خواجه و بزرگ وقتی به جای ناشناخته ای می رود . برای تواضع و فروتنی ، لباس خود را تن غلامِ خود می کند . [ در قدیم نوع لباس مراتب اجتماعی اشخاص را تعیین می کرد ]
شرح و تفسیر بیت 1486
او بپوشد جامه هایِ آن غلام / مر غلامِ خویش را سازد اَمام
و لباس های غلام را خود می پوشید و غلام را جلو می اندازد و خود به دنبال او .
شرح و تفسیر بیت 1487
در پی اش چون بندگان در رَه شود / تا نباید زو کسی آگه شود
آنگاه خواجه مانند غلامان به دنبال غلام خود می رود . این کار را بدان جهت می کند تا کسی او را نشناسد .
شرح و تفسیر بیت 1488
گوید : ای بنده ، تو رَو بر صدر شین / من بگیرم کفش چون بندۀ کهین
خواجه به غلام خود می گوید : تو برو قسمت بالای مجلس بنشین و مانند مانند بنده ای خوار و حقیر ، کفش هایت را نگه می دارم .
شرح و تفسیر بیت 1489
تو دُرشتی کن مرا ، دشنام دِه / مر مرا تو هیچ توقیری منه
و تو نسبت به من با خشونت رفتار کن و به من ناسزا بگو و هیچگونه احترام و تعظیمی برای من قائل مشو . [ توقیر = بزرگ داشتن ]
شرح و تفسیر بیت 1490
ترکِ خدمت ، خدمتِ تو داشتم / تا به غُربت ، تخمِ حیلت کاشتم
اکنون من ترک کردن خدمت را از جانب تو ، خدمت به شمار می آورم . یعنی ای غلام ، خدمت تو در حال حاضر این است که خدماتِ همیشگی به من را ترک کنی و هر چه می گویم همان را بجا آوری . همۀ اینها بدین خاطر است که در دیار غربت ، مردم مرا نشناسند . و با من مانند یک غلام رفتار کنند تا من از خلالِ این حشر و نشر به اسرار و احوال آنان واقف شوم .
شرح و تفسیر بیت 1491
خواجگان این بندگی ها کرده اند / تا گمان آید که ایشان بنده اند
خواجگان و بزرگان ، عمداََ چنین کارهایی می کنند تا مردم چنین گمان کنند که آنان واقعاََ بنده و غلام هستند .
شرح و تفسیر بیت 1492
چشم پُر بودند و سیر از خواجگی / کارها را کرده اند آمادگی
این خواجگان از ریاست و سروری دلشان سیر است . و چنین کارهای فروتنانه ای از روی خشنودی و رغبت انجام می دهند .
شرح و تفسیر بیت 1493
این غلامانِ هوی بر عکسِ آن / خویشتن بنموده خواجۀ عقل و جان
ولی بندگان هوی و هوس ، بر عکس آنان هستند . چنین وانمود می کنند که خواجۀ عقل و روح اند .
شرح و تفسیر بیت 1494
آید از خواجه ، رهِ افکندگی / نآید از بنده به غیرِ بندگی
از خواجۀ حقیقی ، فروتنی نمایان می شود و از بنده و غلام حقیقی نیز منشِ غلامی آشکار می گردد .
شرح و تفسیر بیت 1495
پس از آن عالَم به این عالَم چنان / تعبیت ها هست بر عکس ، این بدان
پس بدان که کارهای آن جهان و این جهان بر عکسِ یکدیگر است . [ تعبیه = به معنی آرایش جنگی لشکریان است . و منظور این است که ترتیب اسرار از عالم غیب به عالم محسوس برعکس است . مثلاََ مراد حق تعالی چیزی است و ما عکس آن را درک می کنیم . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 150 ) ]
شرح و تفسیر بیت 1496
خواجۀ لقمان از این حالِ نهان / بود واقف ، دیده بود از وی نشان
خواجۀ لقمان از حالِ درونی او با خبر بود و نشانه های آن حال درونی را دیده بود .
شرح و تفسیر بیت 1497
راز می دانست ، خوش می راند خر / از برایِ مصلحت آن راهبر
او از اسرار لقمان با خبر بود ولی به اقتضای مصلحت و حکمت ، کار خود را می کرد و چیزی به روی او نمی آورد .
شرح و تفسیر بیت 1498
مر ورا آزاد کردی از نخست / لیک خوشنودیِ لقمان را بجُست
مسلماََ خواجۀ لقمان از همان روزِ نخست می خواست او را آزاد کند ولی رضایت و خشنودی لقمان را مراعات می کرد .
شرح و تفسیر بیت 1499
ز آنکه لقمان را مراد این بود تا / کس نداند سِرّ آن شیر و فتا
زیرا مقصودِ لقمان این بود که کسی از اسرارِ آن شیر و جوانمرد با خبر نشود .
شرح و تفسیر بیت 1500
چه عجب که سِرّ ز بَد پنهان کنی / این عجب که سِرّ ز خود ، پنهان کنی
شگفت این است که رازِ خود را از مردمِ بَدکار پنهان کنی . بلکه شگفت این است که خود را حتّی از خودت نیز پنهان کنی .
شرح و تفسیر بیت 1501
کار ، پنهان کُن تو از چشمانِ خَود / تا بُوَد کارت سَلیم از چشمِ بَد
تو کارهایت را از چشمان خود نیز پنهان کن . تا کار تو از چشم حسودان سالم بماند . [ توضیح کتمان سِر در شرح بیت 1762 دفتر اول ]
شرح و تفسیر بیت 1502
خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزد / وانگه خود بی ز خود چیزی بدُزد
خود را به دامِ پاداش الهی تسلیم کن و سپس در حالِ بیخویشی ، چیزی را از خود بدزد که آن چیز همواره تو را از حق دور می کند و آن چیز همانا انانیّت و خود بینی سالک است .
شرح و تفسیر بیت 1503
می دهند افیون به مردِ زخم مند / تا که پیکان از تنش بیرون کنند
برای مثال ، به کسی که تنش زخم برداشته و مجروح شده ، تریاک می دهند . تا از خود بیخود شود و آنگاه تیر را از تنش بیرون آورند .
شرح و تفسیر بیت 1504
وقتِ مرگ از رنج ، او را می دَرَند/ او بدان مشغول شد ، جان می بَرَند
مثال دیگر ، به هنگامِ فرا رسیدن مرگ ، آدمی را به رنج و درد مشغول می کنند و در همان حال جانش را می ستانند . [ یعنی حواس او به سوی درد ، متمرکز می شود و از آن طرف جانش را از او می گیرند . ]
شرح و تفسیر بیت 1505
چون به هر فکری که دل خواهی سپرد / از تو چیزی در نهان خواهند بُرد
با این مقدمات بدان که تو دل به جیز بسپاری و بدان مشغول شود . در ازای آن ، به طور نهانی چیزی از تو کم می کنند . [ مثلاََ اگر تو به کاری مورد دلخواه مشغول شوی . در ازای آن عمری که در راه انجام آن صرف کرده ای از تو کاسته می شود .و یا اگر به امور دنیوی بپردازی ، درک حقایق و معارف از تو سلب می شود و نظایر اینها . ]
شرح و تفسیر بیت 1506
هر چه اندیشی و تحصیلی کنی / می درآید دزد از آن سو کایمنی
تو هر قدر که اندیشه کنی و هر چه به دست آوری . دزد از همان جا که احساس امنیت می کنی بر تو حمله می کند .
شرح و تفسیر بیت 1507
پس بدان مشغول شو ، کآن بهترست / تا ز تو چیزی بَرَد کآن کُهترست
بنابراین به کاری بهتر مشغول شو . تا اگر دزد ، چیزی از تو بُرد ، آن چیز ، بسیار ناچیز و کم ارزش باشد .
شرح و تفسیر بیت 1508
بارِ بازرگان چو در آب اوفتد / دست اندر کالۀ بهتر زند
برای مثال ، هر گاه کالاهای ناچیز به درون آب بیفتد . او می کوشد تا بهترین و گرانبهاترین کالایش را از آب بیرون کِشد .
شرح و تفسیر بیت 1509
چونکه چیزی فوت خواهد شد در آب / ترکِ کمتر گوی و ، بهتر را بیاب
حال که قرار است چیزی از تو در آبِ این دنیا از بین رود . پس بکوش تا بهترین کالایت را از آب بیرون آوری و کالاهای کم ارزش را رها کن . [ ابیات اخیر می گوید : نوعِ تعلّقاتِ خود را ارتقاء باید داد . و از بندِ وابستگی های مادّی و دنیوی باید رهید و دل در امور پایدار بست.]
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۹ - رجوع به حکایت ذاالنون رحمة الله علیه:
مثنوی معنوی
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
شرح و تفسیر رجوع به حکایت ذالنون مصری
شرح و تفسیر بیت 1447
چون رسیدند آن نفر نزدیک او / بانگ بر زد ، هی کیانید ؟ اِتَّقو
وقتی آن چند نفر دوست به حضور ذوالنون رسیدند ، او فریاد زد . هی ، شما کی هستید . به من نزدیک نشوید ، بترسید از خدا .
شرح و تفسیر بیت 1448
با ادب گفتند : ما از دوستان / بهرِ پرسش آمدیم اینجا بجان
دوستان از روی ادب گفتند : ما از دوستان شما هستیم و با جان و دل برای جویا شدن از احوالت به اینجا آمده ایم .
شرح و تفسیر بیت 1449
چونی ای دریای عقلِ ذُوفُنون ؟ / این چه بُهتانست بر عقلت جنون ؟
ای که عقلی به پهناوری و ژرفایی و تنوع دریا داری ، حالت چطور است ؟ این چه تهمتی است که عقل تو را متهم به دیوانگی می کنند ؟
شرح و تفسیر بیت 1450
دودِ گُلخَن کی رسد در آفتاب ؟ / چُون شود عَنقا شکسته از غُراب ؟
برای مثال ، دودِ آتشخانۀ حمّام کی می تواند به آفتاب رسد و آن را تیره سازد ؟ سیمرغ کی از کلاغ شکست می خورد ؟ [ عنقا = مخفف عنقاء به معنی سیمرغ / غُراب = کلاغ ]
شرح و تفسیر بیت 1451
وا مَگیر از ما ، بیان کن این سُخُن / ما مُحِبّانیم ، با ما این مکن
رازت را از ما نهان مساز و گفتارت را با ما در میان گذار ، زیرا که ما از دوستان تو هستیم . با ما اینگونه رفتار نکن .
شرح و تفسیر بیت 1452
مر مُحِبّان را نشاید دُور کرد / یا به رُوپوش و دَغَل مغرور کرد
شایسته نیست که دوستداران را از پیرامونت دور کنی و یا با پنهانکاری و نیرنگ آنان را بفریبی .
شرح و تفسیر بیت 1453
راز را اندر میان آور شَها / رُو مَکُن در ابر پنهانی سَها
شاها ، رازت را آشکار کن . ای ماه ، رخساره ات را زیر ابر مپوشان .
شرح و تفسیر بیت 1454
ما مُحِبّ و صادق و دل خسته ایم / در دو عالَم دل به تو در بسته ایم
ما دوستدار و راستگوییم و دلی مجروح داریم و در این جهان و آن جهان به تو دل بسته ایم . [ در اینجا ذوالنون برای آزمودن یاران خود ، چنین کرد ]
شرح و تفسیر بیت 1455
فحش آغازید و دشنام از گِزاف / گفت او دیوانگانه زیّ و قاف
شروع کرد به ناسزا گفتن و دشنام هایی دروغین داد و مانند دیوانگان ، سخنان مهمل و بیهوده بر زبان راند . [ از گِزاف = به دروغ ، از روی مچاز نه حقیقت / زیّ و قاف = الفاظی پراکنده و مهمل که مستان و دیوانگان گویند ، بیشتر در مورد فحش و ناسزا بکار رود ]
شرح و تفسیر بیت 1456
برجهید و سنگ ، پرّان کرد و چوب / جُملگی بگریختند از بیمِ کُوب
ذوالنون ناگهان از جایش پرید و سنگ و چوب را به جانب دوستان پرانید . آن دوستان از بیمِ آن که مضروب واقع شوند از پیشِ او گریختند .
شرح و تفسیر بیت 1457
قهقهه خندید و جنبانید سر / گفت : بادِ ریشِ این یاران نگر
ذوالنون قهقه زنان سری تکان داد و گفت : ادعای یاوۀ اینان را ببین . [ اینها را نگاه کن . بعد از این همه ادعای دوستی و ارادت ، از کمترین جفای من پا به فرار گذاشتند . در حالی که محبّ صادق هر قدر از یار ، جفا ببیند هرگز از او روی برنمی تابد . بلکه از دل و جان طالب او می شود . ]
شرح و تفسیر بیت 1458
دوستان بین ، کو نشانِ دوستان ؟ / دوستان را رنج باشد همچو جان
به این دوستان نگاه کن ، پس کو نشانِ دوستی ؟ دوستان راستین ، جفای یار را همچون جان دوست می دارند و از آن استقبال می کنند .
شرح و تفسیر بیت 1459
کی کِران گیرد ز رنجِ دوست ، دوست ؟ / رنج ، مغز و دوستی آنرا چو پوست
دوست راستین کی از رنج و بلای دوست خود کناره می گیرد ؟ رنج به مثابۀ مغز است و دوستی نسبت به آن مانند پوست است . [ عاشق اگر از رنجِ یار استقبال کند . در دوستی خود صادق است و اِلّا دوستی اش پوستِ فاقد مغز است . ]
شرح و تفسیر بیت 1460
نه نشانِ دوستی شد سرخوشی ؟ / در بلا و آفت و مِحنَت کشی
مگر از نشانه های دوستی راستین این نیست که آدمی در رنج و بلا و سختی احساس خوشبختی و شادمانی کند ؟
شرح و تفسیر بیت 1461
دوست همچون زر ، بلا چون آتش است / زرّ خالص در دلِ آتش خوش است
برای مثال ، دوست همانند بلاست و بلا مانند آتش . طلای خالص در کامِ آتش ، احساسِ خوشی می کند . [ زیرا ثابت می شود که خالص و ناب است . ولی طلای تقلبی ، همینکه در آتش نهاده شود سیاه و تیره می گردد . همینطور عاشق صادق در بلاها ، خلوص خود را نشان می دهد . ولی مدعی عاشقی در رنج و بلا سیاه روی می گردد .
بهروز امینی در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۳ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۸۰ - آب حیات:
شنیده ام استاد ایرج میرزا این شعر رو برای احمد شاه سروده
فاطمه تسلیم در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:
مولانا نیز بر بیت 9 این غزل: «تو صاحب نفسی ای غافل، میان خاک و خون، مِی خور» در مثنوی شرحی منظوم دارد.
ژوبین دقوقی در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹:
درباره مصراع "که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا" یک تحقیق کردم که منظور از "کف هجران پابرجا" که دست و پای عاشق را بسته چیست.
مهمترین نکته این است که ظاهرا یکی از معانی کف، قل و زنجیر است که اگر این طور باشد معنی مصراع خیلی واضح و زیبا است که "هجران دائمی که تاکنون باقی مانده مانند زنجیری دست و پای من را بسته است"
البته می شود کف را به معنی پایه و بنیان هم در نظر گرفت. در این صورت معنی مصراع می شود: هجران از همان بیخ و اساس، دست و پایم را بسته ولی بنظر می رسد که معنی قبلی زیباتر است.
درضمن خود لغت پابرجا هم جالب توجه است که هم معنی پایدار بودن هجران را می رساند و هم می توان به شکلی پنهانیتر به این مفهوم توجه کرد که کسی که پایش بسته است، پابرجا می شود یعنی نمی تواند پایش را تکان دهد.
بزرگمهر در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۵ در پاسخ به بابك دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:
سنگین دل ( در مقابل سبک..) در مکالمات روزمره به کسی گفته میشود که کارهایش را با تأنی و وقار و بدون عجله انجام میدهد و به هیچ وجه معادل سنگدل نیست. کمتر واکنش احساسی نشان میدهد در مقابل حوادث.
بزرگمهر در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:
وقتی حافظ شیرین سخن از شیرین دهنان که بر او حکومت میکنند( پادشهانند) و خاتم دارند و مر هم دردها.... باید بیشتر از حرف وسخن رفت....
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بیدریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره:
دفتر ششم مثنوی معنوی
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
3760
این سخن پایان ندارد آن گروه / صورتی دیدند با حُسن و شُکوه
این سخنان نغز و دقیق تمام شدنی نیست . بهتر است به ادامه حکایت بپردازیم . آن شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُّور تندیسه ای زیبا و شکوهمند دیدند .
بیت 3761
خوبتر زآن دیده بودند آن فریق / لیک زین رفتند در بحرِ عمیق
اگر چه آن گروه (شاهزادگان) پیش از این هم تندیسه های زیبا دیده بودند . ولی این تندیسه چیز دیگری بود . چندانکه از فرط جمال آن به دریای ژرفِ عشق و حیرت فرو رفتند .
بیت 3762
زآنکه افیون شان در این کاسه رسید / کاسه ها محسوس و ، افیون ناپدید
زیرا که افیون در این کاسه به آنان رسید . گرچه کاسه ها قابل رویت است . ولی خودِ افیون ناپیداست . [ افیون = مادّه ای است مخدِّر که از عصارۀ خشخاش سیاه می گیرند . در اینجا منظور شرابی است که از افیون می سازند . به هر حال «افیون» در اینجا کنایه عشق مجازی و صوری است . ]
منظور بیت : هر کس ربودۀ عشقی است که در ظرفی قرار گرفته است . ظرف ها اهمیّتی ندارند . آنچه مهم است مظروف است . چندانکه اگر یک نوع شراب را در ظروفی مختلف بریزند در سکرانیّت و مستی آور بودن آن هیچ فرقی پدید نمی آید .
بیت 3763
کرد فعلِ خویش قلعۀ هُش رُبا / هر سه را انداخت در چاهِ بلا
قلعۀ هُوش رُبا کارِ خود را کرد و هر سه شاهزاده را در چاهِ محنت و ابتلا انداخت .
بیت 3764
تیر غمزه دوخت دل را بی کمان / اَلاَمان و اَلاَمان ، ای بی امان
تیرِ غمزۀ آن تندیسه بدون آنکه کمانی بکشد بر دلِ شاهزادگان بنشست . ای تندیسه ای که به کسی امان نمی دهی . به فریادم رس ، به فریادم رس . [ غمزه = اشاره به چشم و ابرو / اَلاَمان = کلمه ای است که به هنگام نزول بلا و رخداد ناگوار به جهت یاری خواستن گویند . این لفظ مکرّراََ گفته می آید . ]
بیت 3765
قِرن ها را صورتِ سنگین بسوخت / آتشی در دین و دلشان برفروخت
آن تندیسه سنگی ، هستی سه شاهزاده ای را که همتا و همشأن یکدیگر بودند بسوزانید . و بر خرمن دین و دلشان شَرر زد . [ قِرن = نظیر ، مانند ، همتا / سنگین = سنگی ، ساخته شده از سنگ ]
بیت 3766
چونکه او جانی بُوَد ، خود جون بُوَد ؟ / فتنه اش هر لحظه دیگرگون بُوَد
در جایی که بتِ سنگی که روح و جانی ندارد این قدر جذّاب و فریبنده باشد . تو ببین اگر روح و جانی می داشت چگونه می شد ؟ مسلماََ افعال فتنه انگیزش متغیّر و نو به نو می بود و تعداد بیشتری را اسیر و عبید خود می کرد . [ جانی = آنچه دارای روح و جان است ، آنچه از عالم روح و جان است ]
بیت 3767
عشقِ صورت در دلِ شَه زادگان / چون خَلِش می کرد مانندِ سِنان
عشق آن تندیسه سنگی مانند سرنیزه در دلِ شاهزادگان فرو می رفت . [ خَلِش = فرو رفتن خار و تیغ در بدن / سِنان = سرنیزه ، تیزی سرنیزه ]
بیت 3768
اشک می بارید هر یک همچو میغ / دست می خایید و می گفت : ای دریغ
هر یک از شاهزادگان مانند ابرِ بهاری می گریست و انگشت ندامت به دندان می گزید و می گفت : افسوسا ، دریغا . [ میغ = ابر / مراد از «دست» در اینجا «انگشت» است ]
بیت 3769
ما کنون دیدیم ، شَه ز آغاز دید / چندمان سوگند داد آن بی ندید
آنچه را که ما اکنون دیدیم . شاه از همان اوّل دیده بود . آن شاهِ بی همتا چندین بار ما را قسم داد که به این قلعه در نیابیم . [ نَدید= همتا ، نظیر ]
بیت 3770
انبیا را حقِّ بسیار است از آن / که خبر کردند از پایان مان
پیامبران بر گردن همۀ آدمیان حقِ فراوان دارند . زیرا که ما آدمیان را از فرجامِ در شدن به دژِ پُر نقش و نگار دنیا آگاه کردند . یعنی به ما گفتند که مبادا مجذوبِ هواهای نفسانی و جاذبه های دنیوی شوید .
بیت 3771
کانچه می کاری ، نروید جز که خار / وین طرف پَرّی نیابی زو مَطار
مثلاََ به ما گفتند بذری که در مزرعۀ دنیا می کاری . چون بذر شهوت است از آن چیزی نمی روید مگر بوتۀ خار . پس اگر به جانب شهوات پرواز کنی . جای چرواز نخواهی یافت . یعنی نمی توانی به جانب مسائل روحانی طیران کنی . [ مَطار = پریدن ، جای پریدن ]
بیت 3772
تخم از من بَر ، که تا رَیعی دهد / با پَرِ من پَر ، که تیر آن سو جهد
از من بذر بگیر تا میوۀ نکو دهد . و با بال و پَر من پرواز کن که تیر بدان جانب پرتاب کند . یعنی به مدد روحانیّت من پرواز کن تا تیر همّت و سعی ات به سویِ کوی حقیقت بشتابد . [ رَیع = ثمره و حاصل / رَیع دادن = میوه و ثمره دادن ]
بیت 3773
تو ندانی واجبیِّ آن و ، هست / هم تو گویی آخِر آن واجب بُده ست
تو واجب بودن آن امر را نمی دانی . یعنی تو نمی دانی که اطاعت از قول و فعل انبیا امری واجب است . حال آنکه در واقع واجب است . امّا سرانجام تو نیز خواهی گفت که آن امر از ابتدا واجب بوده است . [ واجبی = وجوب ، واجب بودن ]
بیت 3774
او تو است ، امّا نه این تو آن تو است / که در آخِر ، واقفِ بیرون شو است
او تویی ، امّا نه این «تو» که فعلاََ هستی . بلکه «تو»یی که سرانجان راهِ نجات را خواهد شناخت . یعنی آن «تو»یی که سرانجام حقیقت را خواهد شناخت غیر از آن «تو» است که در حال حاضر چشم حقیقت بین ندارد . تو خیال می کنی که حقیقتِ «تو» همین «تو»یی است که ظاهراََ می بینی . حال آنکه «تو»یِ حقیقی «تو» در «تو»یِ ظاهری تو پنهان است . [ منظور اینست که نَفسِ انسانی دارای پیچیدگی و مراتب و بطون مختلف است که از آن به «تو» تعبیر می کند . مثلاََ این «تو» هستی که خطایی مرتکب می شوی و باز همین «تو» هستی که به خطای خود واقف می شوی و خود را ملامت می کنی . پس در آن مرتبه «تو»یِ تو ، نَفسِ امّاره است و در این مرتبه نَفسِ لوّامه و در مراتب بالاتر «تو»یِ تو ، نَفسِ راضیّه و مرضیّه و مطمئنّه خواهد بود ( شرح مثنوی مولوی ، ص 67 ) ]
بعضی از شارحان مرجع ضمیر «او» را خداوند دانسته اند . که با این فرض بیت فوق ناظر است به وحدت حق و خلق بر مبنای وحدتِ وجود .
بیت 3775
تویِ آخِر سویِ تویِ اَوّلت / آمده ست از بهرِ تنبیه و صِلَت
«تو»یِ آخرینت برای آگاهی دادن و به وصال رساندن «تو»یِ اوّلیّنت به سویِ آن آمده است . ( صِلَت = همان وصلت است به معنی پیوند دادن و وصل کردن ) [ اگر از قول و فعل انبیا اطاعت کنی «تو»ی حقیقی تو فعّال می شود و «تو»ی موهوم و کاذبت را می آگاهاند و به وصال حق می رساند . ]
بیت 3776
تویِ تو در دیگری آمد دفین / من غلامِ مردِ خودبینی چنین
امّا «تو»ی حقیقی تو در «تو»ی کاذبت دفن شده است . من غلام کسی هستم که هویّت حقیقی خود را ببیند . یعنی مردم به واسطۀ آنکه به امور کاذب دل سپرده اند . حقیقت خود را گم کرده اند و شخصیّت و هویّتی ساختگی و بی اساس کسب کرده اند . [ دفین = مدفون ، دفن شده ]
بیت 3777
آنچه در آیینه می بیند جوان / پیر اندر خشت بیند پیش از آن
هر چه را که جوان در آینه تماشا می کند . پیر آن را در خشت می بیند [ مراد از «جوان» ، انسان خام طبع و قلیل الشّعور است و مراد از «پیر» ، کامل در معرفت و واصل به حقیقت است . ]
بیت 3778
ز امرِ شاهِ خویش بیرون آمدیم / با عنایاتِ پدر یاغی شدیم
وقتی که شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُوَر خود را دچار بلا و اندوه و غصه دیدند گفتند : از فرمان شاه رُخ برتافتیم و در برابر الطاف و توجّهاتِ او طغیان کردیم .
بیت 3779
سهل دانستیم قولِ شاه را / وآن عنایت های بی اَشباه را
سخن شاه و الطاف و توجّهات بی نظیر او را دست کم گرفتیم . [ آشباه = همانندها ، مانندها ]
بیت 3780
نَک در افتادیم و در خندق همه / کشته و خَستۀ بلا ، بی مَلحَمه
اکنون بدون جنگ و کارزار ، جملگی کُشته و مجروحِ تیرِ بلا شده ایم . و به خندق رنج و زحمت فرو افتاده ایم . [ مَلحَمه = جنگ ، کارزار ]
بیت 3781
تکیه بر عقلِ خود و فرهنگِ خویش / بودمان ، تا این بلا آمد به پیش
از آنرو که بر عقل و فرزانگی خود تکیه داشتیم . این بلا بر سرمان آمد .
بیت 3782
بی مرض دیدیم خویش و بی زِ رِقّ / آنچنانکه خویش را بیمارِ دِقّ
همانطور که بیمار مبتلا به دِقّ خود را سالم می پندارد . ما نیز خود را صحیح و سالم و آزاد می پنداشتیم . [ رِقّ = بندگی / دِق = نوعی تبِ متّصل و پیوسته ای است که شخص را نحیف و لاغر می کند . ابن سینا می گوید کسی که به این بیماری دچار شده روز به روز لاغر و پژمرده می شود . امّا چون تب ، جزیی از مزاجِ او شده رنجِ ناشی از آن را احساس نمی کند ( قانون ، کتاب چهارم ، ص 173 و 174 ) ]
بیت 3783
علّتِ پنهان کنون شد آشکار / بعد از آنکه بند گشتیم و شکار
امّا بعد از آنکه توسّطِ صیّادِ بلا صید شدیم و به بندِ اسارت درآمدیم بیماری پنهانی ما آشکار شده است . یعنی حال که به ابتلا دچار آمده ایم تازه دریافته ایم که نَفسِ ما پیش از این بیمار بوده است .
بیت 3784
سایۀ رهبر بِه است از ذکرِ حق / یک قناعت بِه که صد لُوت و طبق
سایه مُرشد از ذکرِ حق بهتر است . چنانکه مثلاََ یک قناعت از انواع و اقسام طعام ها بهتر است . ( لَوت = انواع طعام های لذیذ / طَبَق = مجازاََ به معنی انواع طعام ها ) [ این بیت و بیت بعدی در بیان لزوم مُرشد داشتن در سلوک است . این موضوع از پایه های اساسی سلوک در مکتب مولاناست و بیش از سایر مسائل و لواحق سلوک مورد توجّه قرار گرفته است . ]
بیت 3785
چشمِ بینا بهتر از سیصد عصا / چشم بشناسد گُهر را از حَصا
زیرا چشم بصیر از سیصد عصا بهتر است . چرا که چشم بینا گوهر را از سنگ تشخیص می دهد . [ حَصا = ریگ ، سنگریزه ]
بیت 3786
در تَفحّص آمدند از اَندُهان / صورتِ کِه بوَد عجب این در جهان ؟
شاهزادگان از شدّت غصّه و اندوه دست به جستجو زدند تا دریابند که ایت تندیسه سنگی به کدام زن زیبا تعلّق دارد ؟
بیت 3787
بعدِ بسیارِ تفحّص در مسیر / کشف کرد آن راز را شیخی بصیر
پس از جستجوهای بسیاری که شاهزادگان صورت دادند بالاخره در راهی به عارفی دیده ور برخورد کردند و او پرده از این راز برداشت .
بیت 3788
نه از طریقِ گوش ، بل از وحیِ هوش / رازها بُد پیشِ او بی روی پوش
البته نه از طریقِ گوش ، بلکه از طریقِ وحی هوش . زیرا اسرار در نزد آن عارفِ کامل بی پرده و حجاب بود . یعنی آن راز را از طریق حواسِ ظاهره درنیافت بلکه از راه مکاشفاتِ قلبی دریافت .
بیت 3789
گفت : نقشِ رَشگِ پروین است این / صورتِ شَه زادۀ چین است این
آن عارف به شاهزادگان گفت : این تندیسۀ زیبا موردِ حسدِ ستارۀ پروین ( = ثریا ) است . این تندیسه به دختر شاهِ چین تعلّق دارد . یعنی ستارۀ پروین با همۀ زیبایی و درخشش به جمال این تندیسه غبطه می خورد .
بیت 3790
همچو جان و چون جَنین پنهانست او / در مُکتَّم پرده و ایوانست او
دختر شاهِ چین مانند روح و جَنین ، پنهان است . و در پرده و ایوان کاخ پوشیده و نهان است . [ مُکتَّم = مکتوم ، پوشیده ، نهان ]
بیت 3791
سویِ او نه مرد ره دارد نه زن / شاه پنهان کرد او را از فِتَن
هیچ مرد و زنی مجاز نیستند سراغ او را بگیرد . شاه او را از جمیعِ فتنه ها و دردسرها مخفی داشته است . [ فِتن = فتنه ها ]
بیت 3792
غیرتی دارد مَلِک بر نامِ او / که نَپَّرَد مرغ هم بر بامِ او
شاهِ چین نسبت به اسم دخترش چنان غیرت می ورزد . که حتّی پرنده هم نمی تواند بر بامِ او پرواز کند .
بیت 3793
وایِ آن دل کِش چنین سودا فتاد / هیچ کس را این چنین سودا مباد
وای به حال آن دارندۀ دلی که خیال ملاقات با دختر شاهِ چین به سرش بزند . الهی که هیچکس چنین خیالِ باطلی نداشته باشد .
بیت 3794
این سزایِ آنکه تخمِ جهل کاشت / وآن نصیحت را کساد و سهل داشت
اینست سزای کسی که بذر نادانی کاشت و نصایح شاه را حقیر و ناچیز شمرد . یعنی شاهزادگان چون به نصایح پدر گوش نکردند به محنت دچار آمدند .
بیت 3795
اعتمادی کرد بر تدبیر خویش / که بَرَم من کارِ خود با عقل پیش
به تدبیر خود اعتماد کردند و گفتند که ما باتکیه بر عقل و فکرت خویش امورِ خود را پیش می بریم .
بیت 3796
نیم ذرّه زآن عنایت بِه بُوَد / که ز تدبیر خِرَد سیصد رَصَد
نیم ذرّه از الطاف و توجّهاتِ پادشاه بهتر از سیصد بهره ای است که از تدبیر عقل حاصل شود . ( رَصَد = در اینجا مناسب معنی بهره و نصیب است ) [ این بیت و بیت بعدی دو مطلب اساسی در مکتب عرفانی مولانا را بیان داشته است . یکی اینکه : « جهدِ بی توفیق ، جان کندن بُوَد » یعنی بشر هر قدر که بکوشد و بجوشد . مادام که سایۀ توفیقات ربّانی بر سرش نباشد کاری از پیش نخواهد برد . یک ذرّه از عنایت حضرت حق از خروارها جدّ و جهد بشر مؤثرتر است .دوم اینکه : بشر به مددِ عقل و فکرت خویش نمی تواند به مراتب کمال برسد . رسیدن به مقامِ عالی کمال ، موقوف جذبۀ الهی است ( تفسیر مثنوی مولوی ، ص 70 ) ]
بیت 3797
تَرکِ مَکرِ خویشتن گیر ای امیر / پا بکش ، پیشِ عنایت ، خوش بمیر
ای فرمانروا از مکر و تدبیر خود دست بدار و در ظلِّ عنایت الهی قرار گیر و بخوبی بمیر . [ مراد از این «مرگ» ، مرگِ اختیاری است . یعنی مردن از هواهای نفسانی . ]
بیت 3798
این به قدرِ حیلۀ معدود نیست / زین حیَل تا تو نمیری ، سود نیست
پیش بردن کارهایت در محدودۀ تدبیر و ترفندهای محدودِ عقل جزیی در نمی گنجد . زیرا تا از تدبیرها و ترفندهای عقلِ جزیی ات نمیری و آنها را بکلّی ترک نگویی به رستگاری و نجاح نخواهی رسید .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست:
3760
این سخن پایان ندارد آن گروه / صورتی دیدند با حُسن و شُکوه
این سخنان نغز و دقیق تمام شدنی نیست . بهتر است به ادامه حکایت بپردازیم . آن شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُّور تندیسه ای زیبا و شکوهمند دیدند .
بیت 3761
خوبتر زآن دیده بودند آن فریق / لیک زین رفتند در بحرِ عمیق
اگر چه آن گروه (شاهزادگان) پیش از این هم تندیسه های زیبا دیده بودند . ولی این تندیسه چیز دیگری بود . چندانکه از فرط جمال آن به دریای ژرفِ عشق و حیرت فرو رفتند .
بیت 3762
زآنکه افیون شان در این کاسه رسید / کاسه ها محسوس و ، افیون ناپدید
زیرا که افیون در این کاسه به آنان رسید . گرچه کاسه ها قابل رویت است . ولی خودِ افیون ناپیداست . [ افیون = مادّه ای است مخدِّر که از عصارۀ خشخاش سیاه می گیرند . در اینجا منظور شرابی است که از افیون می سازند . به هر حال «افیون» در اینجا کنایه عشق مجازی و صوری است . ]
منظور بیت : هر کس ربودۀ عشقی است که در ظرفی قرار گرفته است . ظرف ها اهمیّتی ندارند . آنچه مهم است مظروف است . چندانکه اگر یک نوع شراب را در ظروفی مختلف بریزند در سکرانیّت و مستی آور بودن آن هیچ فرقی پدید نمی آید .
بیت 3763
کرد فعلِ خویش قلعۀ هُش رُبا / هر سه را انداخت در چاهِ بلا
قلعۀ هُوش رُبا کارِ خود را کرد و هر سه شاهزاده را در چاهِ محنت و ابتلا انداخت .
بیت 3764
تیر غمزه دوخت دل را بی کمان / اَلاَمان و اَلاَمان ، ای بی امان
تیرِ غمزۀ آن تندیسه بدون آنکه کمانی بکشد بر دلِ شاهزادگان بنشست . ای تندیسه ای که به کسی امان نمی دهی . به فریادم رس ، به فریادم رس . [ غمزه = اشاره به چشم و ابرو / اَلاَمان = کلمه ای است که به هنگام نزول بلا و رخداد ناگوار به جهت یاری خواستن گویند . این لفظ مکرّراََ گفته می آید . ]
بیت 3765
قِرن ها را صورتِ سنگین بسوخت / آتشی در دین و دلشان برفروخت
آن تندیسه سنگی ، هستی سه شاهزاده ای را که همتا و همشأن یکدیگر بودند بسوزانید . و بر خرمن دین و دلشان شَرر زد . [ قِرن = نظیر ، مانند ، همتا / سنگین = سنگی ، ساخته شده از سنگ ]
بیت 3766
چونکه او جانی بُوَد ، خود جون بُوَد ؟ / فتنه اش هر لحظه دیگرگون بُوَد
در جایی که بتِ سنگی که روح و جانی ندارد این قدر جذّاب و فریبنده باشد . تو ببین اگر روح و جانی می داشت چگونه می شد ؟ مسلماََ افعال فتنه انگیزش متغیّر و نو به نو می بود و تعداد بیشتری را اسیر و عبید خود می کرد . [ جانی = آنچه دارای روح و جان است ، آنچه از عالم روح و جان است ]
بیت 3767
عشقِ صورت در دلِ شَه زادگان / چون خَلِش می کرد مانندِ سِنان
عشق آن تندیسه سنگی مانند سرنیزه در دلِ شاهزادگان فرو می رفت . [ خَلِش = فرو رفتن خار و تیغ در بدن / سِنان = سرنیزه ، تیزی سرنیزه ]
بیت 3768
اشک می بارید هر یک همچو میغ / دست می خایید و می گفت : ای دریغ
هر یک از شاهزادگان مانند ابرِ بهاری می گریست و انگشت ندامت به دندان می گزید و می گفت : افسوسا ، دریغا . [ میغ = ابر / مراد از «دست» در اینجا «انگشت» است ]
بیت 3769
ما کنون دیدیم ، شَه ز آغاز دید / چندمان سوگند داد آن بی ندید
آنچه را که ما اکنون دیدیم . شاه از همان اوّل دیده بود . آن شاهِ بی همتا چندین بار ما را قسم داد که به این قلعه در نیابیم . [ نَدید= همتا ، نظیر ]
بیت 3770
انبیا را حقِّ بسیار است از آن / که خبر کردند از پایان مان
پیامبران بر گردن همۀ آدمیان حقِ فراوان دارند . زیرا که ما آدمیان را از فرجامِ در شدن به دژِ پُر نقش و نگار دنیا آگاه کردند . یعنی به ما گفتند که مبادا مجذوبِ هواهای نفسانی و جاذبه های دنیوی شوید .
بیت 3771
کانچه می کاری ، نروید جز که خار / وین طرف پَرّی نیابی زو مَطار
مثلاََ به ما گفتند بذری که در مزرعۀ دنیا می کاری . چون بذر شهوت است از آن چیزی نمی روید مگر بوتۀ خار . پس اگر به جانب شهوات پرواز کنی . جای چرواز نخواهی یافت . یعنی نمی توانی به جانب مسائل روحانی طیران کنی . [ مَطار = پریدن ، جای پریدن ]
بیت 3772
تخم از من بَر ، که تا رَیعی دهد / با پَرِ من پَر ، که تیر آن سو جهد
از من بذر بگیر تا میوۀ نکو دهد . و با بال و پَر من پرواز کن که تیر بدان جانب پرتاب کند . یعنی به مدد روحانیّت من پرواز کن تا تیر همّت و سعی ات به سویِ کوی حقیقت بشتابد . [ رَیع = ثمره و حاصل / رَیع دادن = میوه و ثمره دادن ]
بیت 3773
تو ندانی واجبیِّ آن و ، هست / هم تو گویی آخِر آن واجب بُده ست
تو واجب بودن آن امر را نمی دانی . یعنی تو نمی دانی که اطاعت از قول و فعل انبیا امری واجب است . حال آنکه در واقع واجب است . امّا سرانجام تو نیز خواهی گفت که آن امر از ابتدا واجب بوده است . [ واجبی = وجوب ، واجب بودن ]
بیت 3774
او تو است ، امّا نه این تو آن تو است / که در آخِر ، واقفِ بیرون شو است
او تویی ، امّا نه این «تو» که فعلاََ هستی . بلکه «تو»یی که سرانجان راهِ نجات را خواهد شناخت . یعنی آن «تو»یی که سرانجام حقیقت را خواهد شناخت غیر از آن «تو» است که در حال حاضر چشم حقیقت بین ندارد . تو خیال می کنی که حقیقتِ «تو» همین «تو»یی است که ظاهراََ می بینی . حال آنکه «تو»یِ حقیقی «تو» در «تو»یِ ظاهری تو پنهان است . [ منظور اینست که نَفسِ انسانی دارای پیچیدگی و مراتب و بطون مختلف است که از آن به «تو» تعبیر می کند . مثلاََ این «تو» هستی که خطایی مرتکب می شوی و باز همین «تو» هستی که به خطای خود واقف می شوی و خود را ملامت می کنی . پس در آن مرتبه «تو»یِ تو ، نَفسِ امّاره است و در این مرتبه نَفسِ لوّامه و در مراتب بالاتر «تو»یِ تو ، نَفسِ راضیّه و مرضیّه و مطمئنّه خواهد بود ( شرح مثنوی مولوی ، ص 67 ) ]
بعضی از شارحان مرجع ضمیر «او» را خداوند دانسته اند . که با این فرض بیت فوق ناظر است به وحدت حق و خلق بر مبنای وحدتِ وجود .
بیت 3775
تویِ آخِر سویِ تویِ اَوّلت / آمده ست از بهرِ تنبیه و صِلَت
«تو»یِ آخرینت برای آگاهی دادن و به وصال رساندن «تو»یِ اوّلیّنت به سویِ آن آمده است . ( صِلَت = همان وصلت است به معنی پیوند دادن و وصل کردن ) [ اگر از قول و فعل انبیا اطاعت کنی «تو»ی حقیقی تو فعّال می شود و «تو»ی موهوم و کاذبت را می آگاهاند و به وصال حق می رساند . ]
بیت 3776
تویِ تو در دیگری آمد دفین / من غلامِ مردِ خودبینی چنین
امّا «تو»ی حقیقی تو در «تو»ی کاذبت دفن شده است . من غلام کسی هستم که هویّت حقیقی خود را ببیند . یعنی مردم به واسطۀ آنکه به امور کاذب دل سپرده اند . حقیقت خود را گم کرده اند و شخصیّت و هویّتی ساختگی و بی اساس کسب کرده اند . [ دفین = مدفون ، دفن شده ]
بیت 3777
آنچه در آیینه می بیند جوان / پیر اندر خشت بیند پیش از آن
هر چه را که جوان در آینه تماشا می کند . پیر آن را در خشت می بیند [ مراد از «جوان» ، انسان خام طبع و قلیل الشّعور است و مراد از «پیر» ، کامل در معرفت و واصل به حقیقت است . ]
بیت 3778
ز امرِ شاهِ خویش بیرون آمدیم / با عنایاتِ پدر یاغی شدیم
وقتی که شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُوَر خود را دچار بلا و اندوه و غصه دیدند گفتند : از فرمان شاه رُخ برتافتیم و در برابر الطاف و توجّهاتِ او طغیان کردیم .
بیت 3779
سهل دانستیم قولِ شاه را / وآن عنایت های بی اَشباه را
سخن شاه و الطاف و توجّهات بی نظیر او را دست کم گرفتیم . [ آشباه = همانندها ، مانندها ]
بیت 3780
نَک در افتادیم و در خندق همه / کشته و خَستۀ بلا ، بی مَلحَمه
اکنون بدون جنگ و کارزار ، جملگی کُشته و مجروحِ تیرِ بلا شده ایم . و به خندق رنج و زحمت فرو افتاده ایم . [ مَلحَمه = جنگ ، کارزار ]
بیت 3781
تکیه بر عقلِ خود و فرهنگِ خویش / بودمان ، تا این بلا آمد به پیش
از آنرو که بر عقل و فرزانگی خود تکیه داشتیم . این بلا بر سرمان آمد .
بیت 3782
بی مرض دیدیم خویش و بی زِ رِقّ / آنچنانکه خویش را بیمارِ دِقّ
همانطور که بیمار مبتلا به دِقّ خود را سالم می پندارد . ما نیز خود را صحیح و سالم و آزاد می پنداشتیم . [ رِقّ = بندگی / دِق = نوعی تبِ متّصل و پیوسته ای است که شخص را نحیف و لاغر می کند . ابن سینا می گوید کسی که به این بیماری دچار شده روز به روز لاغر و پژمرده می شود . امّا چون تب ، جزیی از مزاجِ او شده رنجِ ناشی از آن را احساس نمی کند ( قانون ، کتاب چهارم ، ص 173 و 174 ) ]
بیت 3783
علّتِ پنهان کنون شد آشکار / بعد از آنکه بند گشتیم و شکار
امّا بعد از آنکه توسّطِ صیّادِ بلا صید شدیم و به بندِ اسارت درآمدیم بیماری پنهانی ما آشکار شده است . یعنی حال که به ابتلا دچار آمده ایم تازه دریافته ایم که نَفسِ ما پیش از این بیمار بوده است .
بیت 3784
سایۀ رهبر بِه است از ذکرِ حق / یک قناعت بِه که صد لُوت و طبق
سایه مُرشد از ذکرِ حق بهتر است . چنانکه مثلاََ یک قناعت از انواع و اقسام طعام ها بهتر است . ( لَوت = انواع طعام های لذیذ / طَبَق = مجازاََ به معنی انواع طعام ها ) [ این بیت و بیت بعدی در بیان لزوم مُرشد داشتن در سلوک است . این موضوع از پایه های اساسی سلوک در مکتب مولاناست و بیش از سایر مسائل و لواحق سلوک مورد توجّه قرار گرفته است . ]
بیت 3785
چشمِ بینا بهتر از سیصد عصا / چشم بشناسد گُهر را از حَصا
زیرا چشم بصیر از سیصد عصا بهتر است . چرا که چشم بینا گوهر را از سنگ تشخیص می دهد . [ حَصا = ریگ ، سنگریزه ]
بیت 3786
در تَفحّص آمدند از اَندُهان / صورتِ کِه بوَد عجب این در جهان ؟
شاهزادگان از شدّت غصّه و اندوه دست به جستجو زدند تا دریابند که ایت تندیسه سنگی به کدام زن زیبا تعلّق دارد ؟
بیت 3787
بعدِ بسیارِ تفحّص در مسیر / کشف کرد آن راز را شیخی بصیر
پس از جستجوهای بسیاری که شاهزادگان صورت دادند بالاخره در راهی به عارفی دیده ور برخورد کردند و او پرده از این راز برداشت .
بیت 3788
نه از طریقِ گوش ، بل از وحیِ هوش / رازها بُد پیشِ او بی روی پوش
البته نه از طریقِ گوش ، بلکه از طریقِ وحی هوش . زیرا اسرار در نزد آن عارفِ کامل بی پرده و حجاب بود . یعنی آن راز را از طریق حواسِ ظاهره درنیافت بلکه از راه مکاشفاتِ قلبی دریافت .
بیت 3789
گفت : نقشِ رَشگِ پروین است این / صورتِ شَه زادۀ چین است این
آن عارف به شاهزادگان گفت : این تندیسۀ زیبا موردِ حسدِ ستارۀ پروین ( = ثریا ) است . این تندیسه به دختر شاهِ چین تعلّق دارد . یعنی ستارۀ پروین با همۀ زیبایی و درخشش به جمال این تندیسه غبطه می خورد .
بیت 3790
همچو جان و چون جَنین پنهانست او / در مُکتَّم پرده و ایوانست او
دختر شاهِ چین مانند روح و جَنین ، پنهان است . و در پرده و ایوان کاخ پوشیده و نهان است . [ مُکتَّم = مکتوم ، پوشیده ، نهان ]
بیت 3791
سویِ او نه مرد ره دارد نه زن / شاه پنهان کرد او را از فِتَن
هیچ مرد و زنی مجاز نیستند سراغ او را بگیرد . شاه او را از جمیعِ فتنه ها و دردسرها مخفی داشته است . [ فِتن = فتنه ها ]
بیت 3792
غیرتی دارد مَلِک بر نامِ او / که نَپَّرَد مرغ هم بر بامِ او
شاهِ چین نسبت به اسم دخترش چنان غیرت می ورزد . که حتّی پرنده هم نمی تواند بر بامِ او پرواز کند .
بیت 3793
وایِ آن دل کِش چنین سودا فتاد / هیچ کس را این چنین سودا مباد
وای به حال آن دارندۀ دلی که خیال ملاقات با دختر شاهِ چین به سرش بزند . الهی که هیچکس چنین خیالِ باطلی نداشته باشد .
بیت 3794
این سزایِ آنکه تخمِ جهل کاشت / وآن نصیحت را کساد و سهل داشت
اینست سزای کسی که بذر نادانی کاشت و نصایح شاه را حقیر و ناچیز شمرد . یعنی شاهزادگان چون به نصایح پدر گوش نکردند به محنت دچار آمدند .
بیت 3795
اعتمادی کرد بر تدبیر خویش / که بَرَم من کارِ خود با عقل پیش
به تدبیر خود اعتماد کردند و گفتند که ما باتکیه بر عقل و فکرت خویش امورِ خود را پیش می بریم .
بیت 3796
نیم ذرّه زآن عنایت بِه بُوَد / که ز تدبیر خِرَد سیصد رَصَد
نیم ذرّه از الطاف و توجّهاتِ پادشاه بهتر از سیصد بهره ای است که از تدبیر عقل حاصل شود . ( رَصَد = در اینجا مناسب معنی بهره و نصیب است ) [ این بیت و بیت بعدی دو مطلب اساسی در مکتب عرفانی مولانا را بیان داشته است . یکی اینکه : « جهدِ بی توفیق ، جان کندن بُوَد » یعنی بشر هر قدر که بکوشد و بجوشد . مادام که سایۀ توفیقات ربّانی بر سرش نباشد کاری از پیش نخواهد برد . یک ذرّه از عنایت حضرت حق از خروارها جدّ و جهد بشر مؤثرتر است .دوم اینکه : بشر به مددِ عقل و فکرت خویش نمی تواند به مراتب کمال برسد . رسیدن به مقامِ عالی کمال ، موقوف جذبۀ الهی است ( تفسیر مثنوی مولوی ، ص 70 ) ]
بیت 3797
تَرکِ مَکرِ خویشتن گیر ای امیر / پا بکش ، پیشِ عنایت ، خوش بمیر
ای فرمانروا از مکر و تدبیر خود دست بدار و در ظلِّ عنایت الهی قرار گیر و بخوبی بمیر . [ مراد از این «مرگ» ، مرگِ اختیاری است . یعنی مردن از هواهای نفسانی . ]
بیت 3798
این به قدرِ حیلۀ معدود نیست / زین حیَل تا تو نمیری ، سود نیست
پیش بردن کارهایت در محدودۀ تدبیر و ترفندهای محدودِ عقل جزیی در نمی گنجد . زیرا تا از تدبیرها و ترفندهای عقلِ جزیی ات نمیری و آنها را بکلّی ترک نگویی به رستگاری و نجاح نخواهی رسید .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن:
کر اَمَل را دان که مرگِ ما شنید / مرگ خود نشنید و ، نقلِ خود ندید
ای کسی که می خواهی منظور و مقصود از این حکایت را درک کنی . اینک بدان که منظور از آن «ناشنوا» آرزوهای دراز آهنگِ توست . آن آرزو ، خبرِ مرگِ ما را می شنود امّا خبرِ مرگِ خود را نمی شنود و کوچیدن خود را از این سرای نمی بیند .
بیت 2629
حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو / عیبِ خلقان و ، بگوید کو به کو
انسانِ آزمند ، در واقع نابیناست . زیرا دیدۀ باطنی ندارد . او معایب همۀ مردم را با تمام جزییات می بیند و در هر محله ای آن را به این و آن می گوید و آن را فاش می کند . [ منظور از «حرص» شخصِ حریص است . زیرا گاه برای مبالغه ، مصدر در معنی اسمِ فاعل بکار می رود . ]
بیت 2630
عیبِ خود یک ذره چشمِ کورِ او / می نبیند ، گر چه هست او عیبجو
با اینکه آدمِ حریص و آزمند ، از همه کس عیبجویی می کند امّا ذرّه ای از عیب خود را نمی بیند . [ به قول حضرت مسیح (ع) « چون است که خَس را در چشمِ برادر خود می بینی و چوبی که در چشمِ خود داری نمی یابی » ( انجیل متی ، باب هفتم ، آیه 3 ) ) رجوع شود به شرح بیت 1327 دفتر اوّل ) ]
بیت 2631
عُور می ترسد که دامانش بُرند / دامنِ مردِ برهنه کی دَرند ؟
آدم برهنه می ترسد که دامانش را قیچی کنند . چگونه ممکن است که دامن برهنه را قیچی کنند ؟ [ یعنی وقتی که لباسی در کار نیست ، بُریدن و دریدن آن چه معنایی دارد ؟ همینطور آن جاهلِ عاری از کمال که دائماََ در پی کسبِ متاع دنیوی است . وقتی سپاهِ اجل در رسد ، برهنه و عریان از این سرای بکوچد . ]
بیت 2632
مردِ دنیا ، مفلس است و ترسناک / هیچ او را نیست ، از دزدانش باک
مردِ دنیاطلب در واقع تهیدست و بینواست زیرا همۀ دارایی و ذخایرش در لحظه ای از او ستانده می شود . چنین کسی دائماََ در حال بیم و هراس است . با اینکه بر حسبِ واقع ، هیچ چیز ندارد ، با این حال از حرامیانِ طریق بیمناک است . [ بنابراین از این همه اموال و املاکی که از آنِ خود می داند جز تشویش و اضطراب چیزی به او نمی رسد . ]
بیت 2633
او برهنه آمد و ، عریان رود / وز غمِ دزدش ، جگر خون می شود
مرد دنیا طلب ، همانطور که برهنه به دنیا آمده ، برهنه نیز از دنیا می رود . با اینحال از ترسِ اینکه مبادا دزدی بیاید و جامه و مالش را ببرد ، جگرش خون می شود . [ مصراع اول مناسب است با آیه 94 سورۀ انعام « و (در روز رستاخیز به ایشان گویند) براستی که نزد ما آمدید . یکه و تنها . همان سان که در نخستین بار شما را اینگونه آفریدیم . و همۀ آنچه را که به شما عطا کرده بودیم ، پشتِ سرِ خود نهادید ( یکه و تنها نزد ما آمدید ) ]
بیت 2634
وقتِ مرگش که بُوَد صد نوحه پیش / خنده آید جانش را زین ترسِ خویش
هنگام فرا رسیدن مرگِ دنیا طلب که پیشِ روی او بسیار شیون و زاری می کنند . روح آن مُرده از ترس و بیمی که قبلاََ به خاطر از دست رفتن اموالش داشته خنده اش می گیرد . [ درمی یابد که آن همه تشویش و اضطراب برای حطام ناپایدار دنیا چقدر بیهوده بوده است . ]
بیت 2635
آن زمان داند غنی ، کِش نیست زر / هم ذکی داند که بُد او بی هنر
در آن وقت است که ثروتمند درمی یابد که صاحبِ هیچ زر و سیمی نیست و نیز هوشمند در آن وقت درمی یابد که هیچ هنری ندارد .
بیت 2636
چون کنارِ کودکی پُر از سُفال / کو بر آن لرزان بُوَد چون رَبِ مال
لرزیدن صاحبِ مال برای سیم و زر ، مانند لرزیدن کودکان است برای سفال شکسته های رنگین که در کوچه و خیابان پیدا می کنند و آن را چون زر و سیم ، غنیمت می دانند . [ یعنی اموالِ این دنیا مانند آن سفال شکسته های رنگین واقعاََ بی اعتبار است و آنان که برای جمعِ آن جوش می زنند در واقع اطفال اند . ]
بیت 2637
گر ستانی پاره یی ، گریان شود / پاره گر بازش دهی خندان شود
اگر یک قطعه از آن سفال های شکسته را از کودک بگیری گریه سر می دهد و اگر دوباره به او بدهی خندان و شادمان می شود .
بیت 2638
چون نباشد طفل را دانش دِثار / گریه و ، خنده ش ندارد اعتبار
از آنجا که کودک ، از لباسِ علم و دانش ، عریان است یعنی فاقدِ تشخیص و تمیز است . از اینرو گریه و خنده اش بی اعتبار است . [ دِثار = جامۀ رویین ، لباس رویی ]
بیت 2639
محتشم چون عاریت را مِلک دید / پس بر آن مالِ دروغین می طپید
صاحب مال چون اموال و املاکِ عاریتی را واقعاََ از آنِ خود می داند . پس برای آن اموالِ دروغین ، پریشان و مضطرب می شود .
بیت 2640
خواب می بیند که او را هست مال / ترسد از دزدی که برباید جوال
برای مثال ، آدم ثروتمند در خواب می بیند که ثروتِ فراوانی دارد امّا می ترسد که مبادا دزد ، اندوختۀ او را برباید و ببرد .
بیت 2641
چون ز خوابش بَر جهاند گوش کش / پس ز ترسِ خویش تَسخُر آیدش
همینکه کسی بیاید و گوشِ او را بکشد و از خواب بیدارش کند . از ترسی که در خواب بر او مستولی شده خنده اش می گیرد . [ همینطور وقتی که مرگ و یا پیکِ اجل ، او را از خوابِ غفلت بیدار می کند . متوجه می شود که این همه اضطراب ها که نسبت به اموال و املاکِ دنیوی داشته همه بی اساس بوده است . زیرا مالکِ حقیقی حضرتِ حق است و او تنها یک گدای امانتدار بوده است . ]
بیت 2642
همچنان لرزانیِ این عالِمان / که بُوَدشان عقل و علمِ این جهان
همینطور عالمانِ علومِ ظاهری و دنیوی نیز مانندِ آن ثروتمندان دچارِ پریشانی و اضطراب اند . [ یعنی به جای اینکه علمِ آنها موجبِ آرامش و اطمینان آنها شود . بر عکس به اضطراب و تشویش دچار می شوند زیرا علمِ خود را در راهِ هوی و لذّاتِ مادّی بکار می گیرند . ]
بیت 2643
از پیِ این عاقلانِ ذُوفُنون / گفت ایزد در نُبی ، لایَعلمون
خداوند در بارۀ همین عالمانِ علومِ مختلفِ دنیوی در قرآن کریم فرمود : « آنان نمی دانند » ( نُبی = قرآن / لایَعلَمُون = نمی دانند ) [ در قرآن آیاتی است که در آن لفظِ « لایَعلَمُون » استعمال شده است . نظیر آیه 131 سورۀ اعراف ، آیه 34 سورۀ انفال ، آیه 55 سورۀ یونس و … ، گویا مولانا در اینجا اقتباس لفظی کرده است . برخی شارحان آن را اشاره به آیه 7 سورۀ روم دانسته اند . ]
بیت 2644
هر یکی ترسان ز دزدیِ کسی / خویشتن را عِلم پندارد بسی
هر یک از این عالمانِ ظاهری از اینکه مبادا کسی بیاید و علوم او را به سرقت بَرَد . بیمناک است زیرا او گمان می کند که واقعاََ عالم است .
بیت 2645
گوید او که : روزگارم می بَرَند / خود ، ندارد روزگارِ سودمند
آن عالم دنیا طلب با دلتنگی می گوید : این مردم وقت و عُمرِ مرا تلف می کنند . در حالی که هیچ لحظه ای از عُمرِ او سودمند نیست . [ روزگارم می برند = وقتم را تلف می کنند ، مرا به بطالت و بیکاری می کشند ]
بیت 2646
گوید : از کارم برآوردند خلق / غرقِ بیکاری ست جانش تا به حلق
باز می گوید : این مردم مرا از کار و بارم انداخته اند . یعنی از مطالعات و تحقیقات علمی ام بازداشته اند . در حالی که تا خِرخِره ، در بیکاری و بطالت فرو رفته است . [ زیرا کاری که در جهت رشد و اصلاحِ جامعه نباشد و با پاکیِ نیّت و نزاکت قصد انجام نشود . در واقع عینِ بیکاری است . ]
بیت 2647
عور ترسان که : منم دامن کشان / چون رهانم دامن از چنگالشان ؟
این عالمانِ ظاهری و سوداگرانِ فضل فروش در مَثَل مانندِ همان برهنه ای هستند که گمان می کنند واقعاََ جامه و لباسی بلند به تن دارد و می ترسد مهاجمان ، بیایند و دامنِ او را قیچی کنند . از اینرو می گوید : من که دارم خرامان و دامن کشان می روم . چگونه دامنِ بلندم را از چنگِ مهاجمان نجات دهم ؟ [ حال آنکه نه لباسی دارد و نه پوششی ، عالم نمایان نیز چنین حالی دارند و خیال می کنند که آکنده از علوم و معارف اند . در حالی که هیچ اند . ]
بیت 2648
صد هزاران فصل داند از علوم / جانِ خود را می نداند آن ظَلوم
ظاهراََ این بیت نیز جوابِ سؤالی است با این مضمون : برخی از این عالمان واقعاََ در انواعِ علوم و فنون ، تسلطِ کامل دارند پس چرا باز آنها را غیر عالم حساب می کنید ؟
جواب : آن ستمگر ( فضل فروشی که در نشناختن نفسِ خود راهِ افراط پیش گرفته ) هر چند از طریقِ محفوظات مختلف ، نسبت به دیگران ، فضل و برتری بدست آورده ، امّا با همۀ اینها هنوز نفسِ خود را نشناخته است . [ ظلوم = بسیار ستمگر ]
ملاصدرا گوید : «اصلِ اوّل» و آن جهل است به معرفتِ نفس که او حقیقتِ آدمی است و بنای ایمان به آخرت و معرفت و نشر ارواح و اجساد به معرفتِ دل است و اکثر آدمیان از آن غافل اند . و این معظم ترین اسباب شقاوت و ناکامی عقبات است که اکثر خلق را فرو گرفته در دنیا . چه هر که معرفتِ نفس حاصل نکرده خدای را نشناسد . بسیاری از منتسبان به علم و دانشمندی از احوالِ نفس و درجات و مقامات وی در روزِ قیامت غافل اند و اعتقاد به معاد چنانچه باید ندارند . اگر چه به زبان ، اقرار به معاد می نمایند و به لفظ ، اظهار ایمان به نشئۀ باقی می کنند لکن دائماََ در خدمت بدن و دواعی شهوتِ نفس می کوشند و راه هوی و آرزوها می پیمایند و پیروی مزاج و تقویتِ جسد و شاگردی جالینوس طبیعت می کنند و یک گام از خود بیرون نمی نهند . (رسالۀ سه اصل ، ص 13 و 14 )
بیت 2649
داند او خاصیّتِ هر جوهری / در بیانِ جوهرِ خود چون خَری
اینگونه عالمان ، خاصیّتِ هر پدیده و جوهری را می دانند و از هر موضوعی اطلاع دارند امّا از شناخت اصل و گوهرِ خود مانندِ الاغ ، هیچ خبر ندارند .
بیت 2650
که همی دانم یَجُوز و لایَجُوز / خود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز
ای کسی که خود را در مسایل فقهی و احکامِ شرعی ، مسلط و آگاه می دانی و مدّعی هستی که من می دانم که شرعاََ چه چیزی جایز است و چه چیزی جایز نیست بدان که تو با همۀ این دعاوی هنوز ندانسته ای که وجودِ خودت از نظر معیارهای الهی ، مقبول است و یا درمانده و مردود . [ عجوز = پیرِ زن ، عوام عرب آن را عجوزه استعمال می کنند ]
بیت 2651
این روا ، و آن ناروا دانی ، ولیک / تو روا یا ناروایی بین تو نیک
تو از نظرِ ذهنی می دانی که این امر شرعاََ جایز است و آن امر ، جایز نیست . ولی خوب به این نکته دقت کن که خودِ تو ، فردی شایسته ای یا ناشایست . [ خوارزمی گوید : علمی که از نتایجِ عقلِ جزوی است . دفترها سیاه سازد و شوقی که از آثارِ عشقِ کُلّی است ، دل های تیره را روشن تر از ماه سازد . اگر چه عقل ، رقیب انسان است و نقیب احسان است . گشایندۀ درِ فهم است ، زدایندۀ زنگِ وَهم است ، پا بستۀ تکلیفات است و شایستۀ تشریفات و گُلزارِ خردمندان است و دست افزارِ هنرمندان ، امّا عشق ربودۀ جذبۀ معیّت است و ستودۀ حلیة المغیب است . دیوانۀ جرعۀ ذوق است ، پروانۀ شعلۀ شوق است . تاجِ سرِ سالکانِ بی مقت است ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 598 ) ]
بیت 2652
قیمتِ هر کاله می دانی که چیست / قیمتِ خود را ندانی ، احمقی ست
تو قیمتِ هر کالایی را می دانی که چیست ولیکن قیمتِ خودت را نمی دانی . بنابراین تو دچارِ حماقتی . [ کاله = کالا ، متاع ]
بیت 2653
سعدها و نحس ها دانسته یی / ننگری تو سَعدی یا ناشُسته یی
تو در نجومِ احکامی ، طالعِ همۀ ستارگان سعد و نحس را خوب می دانی امّا این را نمی دانی که خودت سعدی و یا ناپاک (منحوس) . [ ناشسته = ناپاک ]
بیت 2654
جانِ جمله عِلم ها این است ، این / که بدانی من کی ام در یَومِ دین
گوهرِ اصلی همۀ علوم اینست که تو بدانی در روزِ جزا کیستی یعنی بدانی که تو از نظرِ روحی و باطنی چگونه آدمی هستی . [ شرح بیت 2834 دفتر اوّل ، مولانا می گوید : هر علمی که به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود ، آن علمِ ابدان است . و آن علم که بعد از مرگ ، حاصل شود . آن علمِ ادیان است . دانستن علم «اناالحق» ، علمِ ابدان است . و اناالحق شدن ، علمِ ادیان است … ( فیه ما فیه ، ص 228 ) ]
بیت 2655
آن اصولِ دین بدانستی تو ، لیک / بنگر اندر اصلِ خود ، گر هست نیک
تو هر چند اصولِ دین را می دانی ولی این علم کافی نیست . بلکه باید به اصل و گوهرت نیز با دقت بنگری که آیا آن ، درست است یا نه . [ منظور از اصول دین در اینجا اصول فقه و اصول کلام است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 1020 ) یعنی تا خود را نشناسی ، دانستن این علوم و حفظِ اصطلاحاتِ آن سودی به حال تو نخواهد داشت . زیرا مهمترین علم ، خودشناسی است و همۀ علوم اگر در خدمتِ خودشناسی قرار گیرد اعتبار دارد و اِلّا وبالِ آخرتِ آدمی می شود . ]
بیت 2656
از اُصولَینَت ، اصولِ خویش بِه / که بدانی اصلِ خود ، ای مردِ مِه
ای مردِ بزرگ ، اگر از اصل و گوهرِ خود آگاه شوی . بهتر است از اینکه اصول فقه و اصولِ کلام بیاموزی . [ مولانا تا اینجا بیان کرد که علمِ حقیقی ، علمی است که پردۀ پندارِ آدمی را واپس زند و نهانخانۀ ضمیرش را آشکار سازد . بنابراین هر علمی که در این جهت بکار آدمی آید ، آن علمِ حقیقی است و هر آن علمی که پردۀ اوهام و خیالات بر نهانخانۀ آدمی بیاویزد و وی را از خود بیگانه سازد . عین جهل است بلکه جهلِ مرکب است
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن:
کر اَمَل را دان که مرگِ ما شنید / مرگ خود نشنید و ، نقلِ خود ندید
ای کسی که می خواهی منظور و مقصود از این حکایت را درک کنی . اینک بدان که منظور از آن «ناشنوا» آرزوهای دراز آهنگِ توست . آن آرزو ، خبرِ مرگِ ما را می شنود امّا خبرِ مرگِ خود را نمی شنود و کوچیدن خود را از این سرای نمی بیند .
بیت 2629
حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو / عیبِ خلقان و ، بگوید کو به کو
انسانِ آزمند ، در واقع نابیناست . زیرا دیدۀ باطنی ندارد . او معایب همۀ مردم را با تمام جزییات می بیند و در هر محله ای آن را به این و آن می گوید و آن را فاش می کند . [ منظور از «حرص» شخصِ حریص است . زیرا گاه برای مبالغه ، مصدر در معنی اسمِ فاعل بکار می رود . ]
بیت 2630
عیبِ خود یک ذره چشمِ کورِ او / می نبیند ، گر چه هست او عیبجو
با اینکه آدمِ حریص و آزمند ، از همه کس عیبجویی می کند امّا ذرّه ای از عیب خود را نمی بیند . [ به قول حضرت مسیح (ع) « چون است که خَس را در چشمِ برادر خود می بینی و چوبی که در چشمِ خود داری نمی یابی » ( انجیل متی ، باب هفتم ، آیه 3 ) ) رجوع شود به شرح بیت 1327 دفتر اوّل ) ]
بیت 2631
عُور می ترسد که دامانش بُرند / دامنِ مردِ برهنه کی دَرند ؟
آدم برهنه می ترسد که دامانش را قیچی کنند . چگونه ممکن است که دامن برهنه را قیچی کنند ؟ [ یعنی وقتی که لباسی در کار نیست ، بُریدن و دریدن آن چه معنایی دارد ؟ همینطور آن جاهلِ عاری از کمال که دائماََ در پی کسبِ متاع دنیوی است . وقتی سپاهِ اجل در رسد ، برهنه و عریان از این سرای بکوچد . ]
بیت 2632
مردِ دنیا ، مفلس است و ترسناک / هیچ او را نیست ، از دزدانش باک
مردِ دنیاطلب در واقع تهیدست و بینواست زیرا همۀ دارایی و ذخایرش در لحظه ای از او ستانده می شود . چنین کسی دائماََ در حال بیم و هراس است . با اینکه بر حسبِ واقع ، هیچ چیز ندارد ، با این حال از حرامیانِ طریق بیمناک است . [ بنابراین از این همه اموال و املاکی که از آنِ خود می داند جز تشویش و اضطراب چیزی به او نمی رسد . ]
بیت 2633
او برهنه آمد و ، عریان رود / وز غمِ دزدش ، جگر خون می شود
مرد دنیا طلب ، همانطور که برهنه به دنیا آمده ، برهنه نیز از دنیا می رود . با اینحال از ترسِ اینکه مبادا دزدی بیاید و جامه و مالش را ببرد ، جگرش خون می شود . [ مصراع اول مناسب است با آیه 94 سورۀ انعام « و (در روز رستاخیز به ایشان گویند) براستی که نزد ما آمدید . یکه و تنها . همان سان که در نخستین بار شما را اینگونه آفریدیم . و همۀ آنچه را که به شما عطا کرده بودیم ، پشتِ سرِ خود نهادید ( یکه و تنها نزد ما آمدید ) ]
بیت 2634
وقتِ مرگش که بُوَد صد نوحه پیش / خنده آید جانش را زین ترسِ خویش
هنگام فرا رسیدن مرگِ دنیا طلب که پیشِ روی او بسیار شیون و زاری می کنند . روح آن مُرده از ترس و بیمی که قبلاََ به خاطر از دست رفتن اموالش داشته خنده اش می گیرد . [ درمی یابد که آن همه تشویش و اضطراب برای حطام ناپایدار دنیا چقدر بیهوده بوده است . ]
بیت 2635
آن زمان داند غنی ، کِش نیست زر / هم ذکی داند که بُد او بی هنر
در آن وقت است که ثروتمند درمی یابد که صاحبِ هیچ زر و سیمی نیست و نیز هوشمند در آن وقت درمی یابد که هیچ هنری ندارد .
بیت 2636
چون کنارِ کودکی پُر از سُفال / کو بر آن لرزان بُوَد چون رَبِ مال
لرزیدن صاحبِ مال برای سیم و زر ، مانند لرزیدن کودکان است برای سفال شکسته های رنگین که در کوچه و خیابان پیدا می کنند و آن را چون زر و سیم ، غنیمت می دانند . [ یعنی اموالِ این دنیا مانند آن سفال شکسته های رنگین واقعاََ بی اعتبار است و آنان که برای جمعِ آن جوش می زنند در واقع اطفال اند . ]
بیت 2637
گر ستانی پاره یی ، گریان شود / پاره گر بازش دهی خندان شود
اگر یک قطعه از آن سفال های شکسته را از کودک بگیری گریه سر می دهد و اگر دوباره به او بدهی خندان و شادمان می شود .
بیت 2638
چون نباشد طفل را دانش دِثار / گریه و ، خنده ش ندارد اعتبار
از آنجا که کودک ، از لباسِ علم و دانش ، عریان است یعنی فاقدِ تشخیص و تمیز است . از اینرو گریه و خنده اش بی اعتبار است . [ دِثار = جامۀ رویین ، لباس رویی ]
بیت 2639
محتشم چون عاریت را مِلک دید / پس بر آن مالِ دروغین می طپید
صاحب مال چون اموال و املاکِ عاریتی را واقعاََ از آنِ خود می داند . پس برای آن اموالِ دروغین ، پریشان و مضطرب می شود .
بیت 2640
خواب می بیند که او را هست مال / ترسد از دزدی که برباید جوال
برای مثال ، آدم ثروتمند در خواب می بیند که ثروتِ فراوانی دارد امّا می ترسد که مبادا دزد ، اندوختۀ او را برباید و ببرد .
بیت 2641
چون ز خوابش بَر جهاند گوش کش / پس ز ترسِ خویش تَسخُر آیدش
همینکه کسی بیاید و گوشِ او را بکشد و از خواب بیدارش کند . از ترسی که در خواب بر او مستولی شده خنده اش می گیرد . [ همینطور وقتی که مرگ و یا پیکِ اجل ، او را از خوابِ غفلت بیدار می کند . متوجه می شود که این همه اضطراب ها که نسبت به اموال و املاکِ دنیوی داشته همه بی اساس بوده است . زیرا مالکِ حقیقی حضرتِ حق است و او تنها یک گدای امانتدار بوده است . ]
بیت 2642
همچنان لرزانیِ این عالِمان / که بُوَدشان عقل و علمِ این جهان
همینطور عالمانِ علومِ ظاهری و دنیوی نیز مانندِ آن ثروتمندان دچارِ پریشانی و اضطراب اند . [ یعنی به جای اینکه علمِ آنها موجبِ آرامش و اطمینان آنها شود . بر عکس به اضطراب و تشویش دچار می شوند زیرا علمِ خود را در راهِ هوی و لذّاتِ مادّی بکار می گیرند . ]
بیت 2643
از پیِ این عاقلانِ ذُوفُنون / گفت ایزد در نُبی ، لایَعلمون
خداوند در بارۀ همین عالمانِ علومِ مختلفِ دنیوی در قرآن کریم فرمود : « آنان نمی دانند » ( نُبی = قرآن / لایَعلَمُون = نمی دانند ) [ در قرآن آیاتی است که در آن لفظِ « لایَعلَمُون » استعمال شده است . نظیر آیه 131 سورۀ اعراف ، آیه 34 سورۀ انفال ، آیه 55 سورۀ یونس و … ، گویا مولانا در اینجا اقتباس لفظی کرده است . برخی شارحان آن را اشاره به آیه 7 سورۀ روم دانسته اند . ]
بیت 2644
هر یکی ترسان ز دزدیِ کسی / خویشتن را عِلم پندارد بسی
هر یک از این عالمانِ ظاهری از اینکه مبادا کسی بیاید و علوم او را به سرقت بَرَد . بیمناک است زیرا او گمان می کند که واقعاََ عالم است .
بیت 2645
گوید او که : روزگارم می بَرَند / خود ، ندارد روزگارِ سودمند
آن عالم دنیا طلب با دلتنگی می گوید : این مردم وقت و عُمرِ مرا تلف می کنند . در حالی که هیچ لحظه ای از عُمرِ او سودمند نیست . [ روزگارم می برند = وقتم را تلف می کنند ، مرا به بطالت و بیکاری می کشند ]
بیت 2646
گوید : از کارم برآوردند خلق / غرقِ بیکاری ست جانش تا به حلق
باز می گوید : این مردم مرا از کار و بارم انداخته اند . یعنی از مطالعات و تحقیقات علمی ام بازداشته اند . در حالی که تا خِرخِره ، در بیکاری و بطالت فرو رفته است . [ زیرا کاری که در جهت رشد و اصلاحِ جامعه نباشد و با پاکیِ نیّت و نزاکت قصد انجام نشود . در واقع عینِ بیکاری است . ]
بیت 2647
عور ترسان که : منم دامن کشان / چون رهانم دامن از چنگالشان ؟
این عالمانِ ظاهری و سوداگرانِ فضل فروش در مَثَل مانندِ همان برهنه ای هستند که گمان می کنند واقعاََ جامه و لباسی بلند به تن دارد و می ترسد مهاجمان ، بیایند و دامنِ او را قیچی کنند . از اینرو می گوید : من که دارم خرامان و دامن کشان می روم . چگونه دامنِ بلندم را از چنگِ مهاجمان نجات دهم ؟ [ حال آنکه نه لباسی دارد و نه پوششی ، عالم نمایان نیز چنین حالی دارند و خیال می کنند که آکنده از علوم و معارف اند . در حالی که هیچ اند . ]
بیت 2648
صد هزاران فصل داند از علوم / جانِ خود را می نداند آن ظَلوم
ظاهراََ این بیت نیز جوابِ سؤالی است با این مضمون : برخی از این عالمان واقعاََ در انواعِ علوم و فنون ، تسلطِ کامل دارند پس چرا باز آنها را غیر عالم حساب می کنید ؟
جواب : آن ستمگر ( فضل فروشی که در نشناختن نفسِ خود راهِ افراط پیش گرفته ) هر چند از طریقِ محفوظات مختلف ، نسبت به دیگران ، فضل و برتری بدست آورده ، امّا با همۀ اینها هنوز نفسِ خود را نشناخته است . [ ظلوم = بسیار ستمگر ]
ملاصدرا گوید : «اصلِ اوّل» و آن جهل است به معرفتِ نفس که او حقیقتِ آدمی است و بنای ایمان به آخرت و معرفت و نشر ارواح و اجساد به معرفتِ دل است و اکثر آدمیان از آن غافل اند . و این معظم ترین اسباب شقاوت و ناکامی عقبات است که اکثر خلق را فرو گرفته در دنیا . چه هر که معرفتِ نفس حاصل نکرده خدای را نشناسد . بسیاری از منتسبان به علم و دانشمندی از احوالِ نفس و درجات و مقامات وی در روزِ قیامت غافل اند و اعتقاد به معاد چنانچه باید ندارند . اگر چه به زبان ، اقرار به معاد می نمایند و به لفظ ، اظهار ایمان به نشئۀ باقی می کنند لکن دائماََ در خدمت بدن و دواعی شهوتِ نفس می کوشند و راه هوی و آرزوها می پیمایند و پیروی مزاج و تقویتِ جسد و شاگردی جالینوس طبیعت می کنند و یک گام از خود بیرون نمی نهند . (رسالۀ سه اصل ، ص 13 و 14 )
بیت 2649
داند او خاصیّتِ هر جوهری / در بیانِ جوهرِ خود چون خَری
اینگونه عالمان ، خاصیّتِ هر پدیده و جوهری را می دانند و از هر موضوعی اطلاع دارند امّا از شناخت اصل و گوهرِ خود مانندِ الاغ ، هیچ خبر ندارند .
بیت 2650
که همی دانم یَجُوز و لایَجُوز / خود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز
ای کسی که خود را در مسایل فقهی و احکامِ شرعی ، مسلط و آگاه می دانی و مدّعی هستی که من می دانم که شرعاََ چه چیزی جایز است و چه چیزی جایز نیست بدان که تو با همۀ این دعاوی هنوز ندانسته ای که وجودِ خودت از نظر معیارهای الهی ، مقبول است و یا درمانده و مردود . [ عجوز = پیرِ زن ، عوام عرب آن را عجوزه استعمال می کنند ]
بیت 2651
این روا ، و آن ناروا دانی ، ولیک / تو روا یا ناروایی بین تو نیک
تو از نظرِ ذهنی می دانی که این امر شرعاََ جایز است و آن امر ، جایز نیست . ولی خوب به این نکته دقت کن که خودِ تو ، فردی شایسته ای یا ناشایست . [ خوارزمی گوید : علمی که از نتایجِ عقلِ جزوی است . دفترها سیاه سازد و شوقی که از آثارِ عشقِ کُلّی است ، دل های تیره را روشن تر از ماه سازد . اگر چه عقل ، رقیب انسان است و نقیب احسان است . گشایندۀ درِ فهم است ، زدایندۀ زنگِ وَهم است ، پا بستۀ تکلیفات است و شایستۀ تشریفات و گُلزارِ خردمندان است و دست افزارِ هنرمندان ، امّا عشق ربودۀ جذبۀ معیّت است و ستودۀ حلیة المغیب است . دیوانۀ جرعۀ ذوق است ، پروانۀ شعلۀ شوق است . تاجِ سرِ سالکانِ بی مقت است ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 598 ) ]
بیت 2652
قیمتِ هر کاله می دانی که چیست / قیمتِ خود را ندانی ، احمقی ست
تو قیمتِ هر کالایی را می دانی که چیست ولیکن قیمتِ خودت را نمی دانی . بنابراین تو دچارِ حماقتی . [ کاله = کالا ، متاع ]
بیت 2653
سعدها و نحس ها دانسته یی / ننگری تو سَعدی یا ناشُسته یی
تو در نجومِ احکامی ، طالعِ همۀ ستارگان سعد و نحس را خوب می دانی امّا این را نمی دانی که خودت سعدی و یا ناپاک (منحوس) . [ ناشسته = ناپاک ]
بیت 2654
جانِ جمله عِلم ها این است ، این / که بدانی من کی ام در یَومِ دین
گوهرِ اصلی همۀ علوم اینست که تو بدانی در روزِ جزا کیستی یعنی بدانی که تو از نظرِ روحی و باطنی چگونه آدمی هستی . [ شرح بیت 2834 دفتر اوّل ، مولانا می گوید : هر علمی که به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود ، آن علمِ ابدان است . و آن علم که بعد از مرگ ، حاصل شود . آن علمِ ادیان است . دانستن علم «اناالحق» ، علمِ ابدان است . و اناالحق شدن ، علمِ ادیان است … ( فیه ما فیه ، ص 228 ) ]
بیت 2655
آن اصولِ دین بدانستی تو ، لیک / بنگر اندر اصلِ خود ، گر هست نیک
تو هر چند اصولِ دین را می دانی ولی این علم کافی نیست . بلکه باید به اصل و گوهرت نیز با دقت بنگری که آیا آن ، درست است یا نه . [ منظور از اصول دین در اینجا اصول فقه و اصول کلام است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 1020 ) یعنی تا خود را نشناسی ، دانستن این علوم و حفظِ اصطلاحاتِ آن سودی به حال تو نخواهد داشت . زیرا مهمترین علم ، خودشناسی است و همۀ علوم اگر در خدمتِ خودشناسی قرار گیرد اعتبار دارد و اِلّا وبالِ آخرتِ آدمی می شود . ]
بیت 2656
از اُصولَینَت ، اصولِ خویش بِه / که بدانی اصلِ خود ، ای مردِ مِه
ای مردِ بزرگ ، اگر از اصل و گوهرِ خود آگاه شوی . بهتر است از اینکه اصول فقه و اصولِ کلام بیاموزی . [ مولانا تا اینجا بیان کرد که علمِ حقیقی ، علمی است که پردۀ پندارِ آدمی را واپس زند و نهانخانۀ ضمیرش را آشکار سازد . بنابراین هر علمی که در این جهت بکار آدمی آید ، آن علمِ حقیقی است و هر آن علمی که پردۀ اوهام و خیالات بر نهانخانۀ آدمی بیاویزد و وی را از خود بیگانه سازد . عین جهل است بلکه جهلِ مرکب است
همایون در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
با پیدا شدن شمسدین در زندگی جلالدین عرفان ایرانی با فرهنگ پهلوانی در میآمیزد و مستی و یگانگی با هستی جایگزین نیستی میگردد
همایون در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
اینگونه نگاه در عرفان ایرانی از آمیزه شیفتگی و بیزاری تا آنجا پیش میرود که دامن معشوق را نیز دربر میگیرد و این دو معنی که در هستی به هم در میپیچند در نیستی محو و نابود میگردد چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
Fateme Zandi در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۸ - قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان:
منبع
تفسیر :استاد ارجمند کریم زمانی
2600
یادم آمد قصۀ اهلِ سبا / کز دَمِ احمق صباشان شد وَبا
حکایت مردمِ سبا یادم آمد که بر اثر نَفَسِ شُومِ یک احمق ، بادِ جانبخش صبا برای آنان به وبای جان ستان مبدّل شد .
بیت 2601
آن سبا مانَد به شهرِ بس کلان / در فسانه بشنوی از کودکان
در اینجا مولانا حکایت سبا را از زبانِ کودکان بیان می کند و ضمنِ آن نکته ها و معارفی نیز بازگو می کند . آن مملکت سبا به شهری بزرگ می مانَد که در افسانه های کودکانه هم می توانی آن را بشنوی . [ در این تمثیلِ رمزی ، این سه تن ( کور و کر و برهنه ) نمادِ مردمانی هستند که در چهار دیوارِ دنیایِ مادّی مُقیّدند و ماورای آن را درک نتوانند کرد و آن شهر ، نمونۀ بارز مدینه جاهله است . اینان غذق در اورِ کاذبِ دنیا هستند امّا از حقایقِ اصلی زندگی ، کور و کر و عریان اند . همچون انسانِ تک ساحتی و صنعتی زدۀ عصر جدید . ]
بیت 2602
کودکان افسانه ها می آورند / دَرج در افسانه شان بس سِرّ و پند
اطفال قصه هایی می گویند . لیکن اگر با گوشِ هوش بدان توجه کنی در همان افسانه ها نیز اسرار و مواعظِ فراوان نهفته شده است . [ دَرج = گنجانیدن چیزی در چیز دیگر ]
بیت 2603
هزل ها گویند در افسانه ها / گنج می جو در همۀ ویرانه ها
کودکان در حکایات و افسانه های خود ، سخنان هزل و دروغ نیز بر هم می بافند ولی تو در همۀ ویرانه ها در جستجوی گنج باش . [ یعنی در همین کلمات هزل و بی اساس نیز می توانی نکاتی خردمندانه دریابی . به شرطِ آنکه با تدبّر بدان توجه کنی و اسیر ظاهرِ حکایت نشوی . ]
بیت 2604
بود شهری بس عظیم و مِه ، ولی / قدرِ او قدر سُکرّه بیش نی
اطفال ، حکایت خود را بدینگونه نقل می کنند . مملکت سبا ، کشوری بسیار بزرگ و شکوهمند بود . ولی وسعتِ آن به اندازۀ یک کاسۀ گِلی بیشتر نبود . ( سکره = کاسۀ گِلی ، پیاله ) [ یعنی شهر با وجود کمالِ عظمت و وسعت در غایتِ تنگی بود و آن شهر می تواند کنایه از عالمِ محسوسات باشد . وسعت عالمِ محسوسات برای آن است که جمیعِ انواعِ موجودات در آنجا هست ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 192 ) ]
بیت 2605
بس عظیم و ، بس فراخ و ، بس دراز / سخت زَفتِ زَفت اندازۀ پیاز
این مملکت ، بسیار بزرگ و پهناور و طولانی بود و در عینِ حال ، بسیار محکم و استوار بود ولی درست به اندازۀ یک پیاز . ]
بیت 2606
مردمِ دَه شهر ، مجموع اندرو / لیک جمله سه تنِ ناشسته رو
جمعیتِ دَه شهر در آنجا جمع شده بودند ولی همۀ آنان عبارت بودند از سه نفر ناپاک . ( ناشُسته رُو = ناپاک ، آلوده ، فاسد الاخلاق ) [ اکبرآبادی معتقد است که جمعیتِ آن شهر با وجودِ کثرت بیشمار ، جز سه تن نبدند چرا که جمیعِ اشخاص ، منحصر بودند در سه نوعِ کور و کر و عور ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 193 ) ]
بیت 2607
اندرو خلق و خلایق بی شمار / لیک ، آن جمله سه خامِ پخته خوار
در آن مملکت ، مردمان و آفریدگانِ بیشماری ساکن بودند . ولی همۀ آنان عبارت بودند از سه نفر ناقصِ مفت خوار . یعنی شخصیت دنیا طلبان ، قالبی و کلیشه ای است . ]
بیت 2608
جانِ ناکرده به جانان تاختن / گر هزاران است ، باشد نیم تن
ظاهراََ از مولانا سؤال شده که این همه جمعیت چطور فقط سه نفر گفته شد ؟
جواب : هر جانی که به سوی حضرت حق تعالی کوشش و جوشش نداشته باشد اگر فرضاََ هزاران نفر هم که باشد . باز به منزلۀ نصفِ یک آدم است . یعنی ناقص است . پس هر کس که با حقیقة الحقایق زندگی نکند ناقص است . ]
بیت 2609
آن یکی بس دُوربین و ، دیده کور / از سلیمان کور و ، دیده پای مور
مولانا در اینجا به وصفِ صفاتِ زشتِ آن سه نفر می پردازد و می گوید : یکی از آن سه نفر ، بسیار دوربین بود ولی چشمانی نابینا داشت . با اینکه حضرت سلیمان (ع) را نمی توانست ببیند امّا قادر بود که پای مورچه را ببیند . [ «سلیمان» در اینجا کنایه از حضرت حق و «پای مور» کنایه از حظوظ و لذوذِ دنیوی است . یعنی او بینشِ سطحی و مادّی داشت و ژرف نگر نبود . ]
بیت 2610
و آن دگر بس تیز گوش و ، سخت کر / گنج ، در وَی نیست یک جو سنگِ زر
و آن دیگری در عینِ اینکه گوشی بسیار شنوا داشت امّا خیلی کر و ناشنوا بود . هر چند ظاهراََ نشان می داد که صاحبِ گنج است . امّا به اندازۀ وزن یک جو ، طلا هم نداشت .
بیت 2611
و آن دگر عور و برهنۀ لاشه باز / لیک دامن های جامۀ او دراز
و آن سومی نیز شخصی برهنه و عریان بود امّا دامن های او بسیار دراز بود . [ بر حسبِ باطن و ارزش های درونی ، فقیر بود و امّا فقط در ظاهر برای خود تشخصّی فراهم آورده بود . ]
بیت 2612
گفت کور : اینک سپاهی می رسند / من همی بینم که چه قومند و چند
آن کور به رفقایش گفت : اینک لشکری به اینجا می رسد و من دارم می بینم که آنها از چه قوم اند و حتّی می بینم که آنها چند نفرند .
بیت 2613
گفت کر : آری ، شنودم بانگشان / که چه می گویند پیدا و نهان
رفیق ناشنوای او گفت : بله همینطور است . چون من سر و صدای آنها را می شنوم و حتّی حرف هایی که چه بلند و چه درگوشی می زنند می شنوم .
بیت 2614
آن برهنه گفت : ترسان زین منم / که بِبُرّند از درازی دامنم
رفیقِ برهنه آن دو گفت : من ترسم از این است که این لشکریان به اینجا بیایند و دامن های بلندِ مرا قیچی کنند .
بیت 2615
کور گفت : اینک به نزدیک آمدند / خیز ، بگریزیم پیش از زخم و بند
آن نابینا گفت : آن سپاهیان دارند نزدیک می شوند برخیزید و بیش از آنکه آسیبی به ما وارد کنند و یا اسیر شویم از اینجا فرار کنیم .
بیت 2616
گر همی گوید که : آری مَشغله / می شود نزدیکتر یاران ، هَله
آن ناشنوا نیز می گفت : هَلا ای یاران ، داد و فریادِ آنها نزدیکتر می شود . [ مَشغله = قیل و قال ، داد و فریاد / هَله = حرف تنبیه ، هَلا ]
بیت 2617
آن برهنه گفت : آوه دامنم / از طمع بُرّند و من ناایمنم
آن برهنه گفت : ای دریغ که سپاهیان از روی طمع ، دامن مرا قیچی خواهند کرد و من از شرِ آنان در امان نیستم . [ آوه = آه ، دریغا ، افسوسا ، کلمه ای است که از روی درد و تأسف و اندوه یا تعجب گویند ]
بیت 2618
شهر را هِشتند و ، بیرون آمدند / در هزیمت در دِهی اندر شدند
آنها شهر را ترک گفتند و از آنجا بیرون آمدند و در حالِ فرار واردِ یک روستا شدند . [ هِشتند = ترک کردند / هزیمت = شکست و فرار ]
بیت 2619
اندر آن دِه ، مرغِ فَربِه یافتند / لیک ذرۀ گوشت بر وَی نَه ، نژند
در آن روستا مرغی چاق پیدا کردند ولی ذره ای گوشت بر تن نداشت و لاغر بود . [ فربِه = پُر گوشت ، چاق / نژند = پژمرده ، زبون ، غمگین ، افسرده ، در اینجا به معنی لاغر است ]
بیت 2620
مُرغِ مُردۀ خشک وز زخمِ کلاغ / استخوان ها زار گشته چون پَناغ
مرغی مرده و خشکیده که استخوان هایش بر اثرِ ضرباتِ منقار کلاغ ها مانندِ ریسمانی باریک شده بود . [ پَناغ = تار ابریشم ، ریسمانِ نازک ]
بیت 2621
ز آن همی خوردند چون از صیدِ شیر / هر یکی از خوردنش چون پیل سیر
آن سه نفر همانطور که شیر از شکار خود می خورد از آن مرغ خوردند و از آن همه خوردن مانندِ فیل ، سیر شدند . یعنی آدمی از چریدن در مرتعِ دنیا رشد نمی کند بلکه باد می کند . [ مِه = بزرگتر ، در اینجا به معنی بزرگ ]
بیت 2622
هر سه زآن خوردند و ، بس فَربِه شدند / چون سه پیلِ بس بزرگ و مِه شدند
هر سه نفر از آن مرغ خوردند و بسیار چاق شدند و مانند سه فیل بسیار بزرگ و تنومند شدند . یعنی دچار تورم شخصیت شدند نه رشد شخصیت .
بیت 2623
آنچنان کز فربهی هر یک جوان / در نگنجیدی ز زَفتی در هان
چنان چاق و جسیم شدند که از شدّتِ چاقی و تنومندی در جهان جا نمی گرفتند .
بیت 2624
با چنین گبزی و هفت اندامِ زَفت / از شکافِ در بُرون جَستند و رفت
با اینکه این همه چاق شده بودند و اعضای بدنشان ستبر و درشت بود . با اینحال از شکافِ دری بیرون جهیدند و رفتند . یعنی به ظاهر بزرگ بودند امّا روحی نزار داشتند . [ گبز = قوی و ستبر / هفت اندام = هفت عضو بدن ، سر ، سینه ، شکم ، دو دست و دو پا ، منظور همۀ اعضای بدن ]
بیت 2625
راهِ مرگِ خلق ، ناپیدا رهی ست / در نظر نآید که آن بی جا رهی ست
راهِ مرگِ مردمان ، بسیار مخفی است . بطوریکه اصلاََ دیده نمی شود زیرا راهی بی محل و بی مکان است . یعنی راه محسوس نیست که بشر بتواند آن را مشاهده کند .
بیت 2626
نَک پیاپی کاروان ها مُقتَفی / زین شکافِ در که هست آن مُختفی
اینک کاروان های بشری ، زنجیروار ، پشت سرِ هم از شکافِ درِ جهانِ طبیعت ، بیرون می روند در حالی که این شکاف اصلاََ دیده نمی شود .
بیت 2627
بر در ، ار جویی ، نیابی آن شکاف / سخت ناپیدا و ، زو چندین زِفاف
اگر هر قدر جستجو کنی که این شکاف را پیدا کنی موفق نخواهی شد . زیرا این شکاف ، بسیار مخفی است امّا از همان شکاف گویی که بسیاری را به خانۀ شوهر می فرستند . [ زِفاف = یعنی «عروس را به خانۀ شوهر فرستادن» امّا در اینجا منظور فرستادن خلایق است به دارالقرار و سرای جاودان . همانطور که نوعروسان را در جامۀ سپید و شادی و نشاط به خانۀ بخت می فرستند و در آن خانه ، مرحلۀ جدیدی از حیاتِ آنان آغاز می شود . همینطور اموات را نیز در کفن های سپید می پیچند و به سرایی جدید راهی می کنند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 193
Fateme Zandi در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا:
282
تو نخواندی قصۀ اهلِ سَبا / یا بخواندی و ، ندیدی جُز صَدا
معلوم می شود که تو داستان اهلِ سبا را نخوانده ای . و یا اگر هم خوانده باشی ، سر سری از آن گذشته ای و تنها قالبِ ظاهری آن را دیده ای و اسرارِ آن را درک نکرده ای . [ صَدا = در اینجا مقصود از روی غفلت است ( شرح مثنوی معنوی ، ج 2 ، ص 15 ) ]
بیت 283
از صدا آن کوه ، خود آگاه نیست / سویِ معنی هوشِ کُه را راه نیست
برای مثال ، کوه از صدایی که در آن انعکاس می یابد هیچ درکی ندارد ، و نمی تواند معنی را درک کند . [ تو نیز حکایات و امثالِ عبرت آموز را طوطی وار خوانده ای ]
بیت 284
او همی بانگی کند بی گوش و هوش / چون خَمُش کردی تو ، او هم شد خَموش
کوه نیز وقتی صدایی در آن به طنین افتد بدون آنکه گوش و هوش و ابزارِ فهم داشته باشد ، آن صدا را به صورتِ طنین تکرار می کند ولی همینکه تو خاموش شدی و چیزی نگفتی ، کوه نیز خاموش می شود .
بیت 285
داد حق ، اهلِ سَبا را بس فراغ / صد هزاران قصر و ایوان ها و باغ
حضرت حق تعالی به قومِ سبا ، صدها هزار کاخ و کوشک باغ داد و آنان را در راحتی و عیش فرو بُرد .
بیت 286
شکرِ آن نگزاردند آن بَد رَگان / در وفا بودند کمتر از سگان
ولی آن ناسازگارانِ تباهکار ، سپاسِ آن همه نعمت را به جای نیاوردند و در وفاداری از سگ هم فروتر و پست تر شدند . [ بَد رَگ = ناسازگار و خشمگین ]
بیت 287
مر سگی را ، لقمه نانی ز دَر / چون رسد بر در ، همی بندد کمر
زیرا اگر از دَرِ خانه ای پاره نانی به سگی دهند . هرگاه آن سگ به درِ آن خانه رسید ، اظهارِ وفاداری و خدمتگزاری می کند ولی قومِ سبا ناشُکری کردند .
بیت 288
پاسبان و حارسِ در می شود / گرچه بر وَی جور و سختی می رود
آن سگ ، نگهبان و حافظِ آن خانه می شود ، اگر چه از سویِ اهلِ خانه نسبت به او خشونت و آزار برسد .
بیت 289
هم بر آن در باشدش باش و قرار / کفر دارد ، کرد غیری اختیار
جایگاه و قرارگاهِ او آستانۀ آن خانه می شود ، و رفتن به آستانۀ خانۀ دیگر را ناسپاسی و بی وفایی می شمارد .
بیت 290
ور سگی آید غریبی ، روز و شب / آن سگانش می کُنند آن دَم ادب
اگر سگِ غریبه ای به آستانۀ آن خانه نزدیک شود و آن سگ ها ، به او حمله ور می شوند و ادبش می کنند . [ مولانا در این ابیات شریف ، به لزومِ شُکر و سپاس نعمت های پروردگار اشارت دارد و ضمنِ تمثیلی لطیف ، ناسپاسی را نقد می کند . ]
بیت 291
که برو آنجا که اوّل منزل است / حقِ آن نعمت گروگانِ دل است
با زبانِ حال به آن سگ می گویند : به منزل و جایگاهِ خودت بازگرد زیرا تو مدیونِ ولی نعمت خود هستی .
بیت 292
می گزندش که برو بر جایِ خویش / حقِ آن نعمت ، فرو مگذار بیش
آن سگ ها او را گاز می گیرند و می گویند برو به منزل و محلِ خویش و در سپاس از نعمت هایی که خورده ای کوتاهی مکن . [ حضرت مولانا بعد از این چند مَثَل ، خطابِ خود را به آدمیانِ ناسپاس می کند و می فرماید : ]
بیت 293
از درِ دل ، و اهلِ دل ، آبِ حیات / چند نوشیدی و ، وا شد چشم هات
از آستانۀ صاحب دلان و اهلِ معرفت ، چندین بار آبِ حیات نوشیدی و دیدگانِ دلت باز شد . [ آب حیات = شرح بیت 574 دفتر اوّل ، در اینجا منظور از آبِ حیات ، اسرار و معارف ربّانی است . ]
بیت 294
بس غذایِ سُکر و وَجد و بیخودی / از درِ اهلِ دلان بر جان زدی
از آستانۀ صاحبدلان ، بسیاری از طعام های معنوی نظیر و وَجد و بیخویشی رزقِ تو شد . [ سُکر = شرح بیت 575 دفتر اول / وَجد = شرح بیت 203 دفتر دوم / بی خویشی (استغراق) = شرح بیت 57 دفتر اوّل
بیت 295
باز این در را رها کردی ز حرص ؟ / گِردِ هر دکّان همی گردی چو خِرس ؟
باز تو از روی آزمندی و حرص درگاهِ صاحبدلان را ترک کرده ای ؟ و باز مانند خِرس گِردِ هر دکان و مکانی می گردی ؟
بیت 296
بَر درِ آن مُنعِمانِ چرب دیگ / می دَوی بهرِ ثَریدِ مُرده ریگ
و تو سراغِ درگاهِ ثروتمندانی می شتابی که دیگ های آکنده از غذای چرب و رنگین دارند تا لقمه ای از ترید ناچیز و بی ارزش آنها تناول کنی . [ مرده ریگ = به معنی میراث مردگان ولی غالباََ در مثنوی کنایه از امری پَست و بی مقدار است / ثَرید = ترید ، تلیت / ای دون همت ، به غذاهای جسمانی روی می آوری و از غذاهای معنوی تن می زنی . ]
بیت 297
چربِش اینجا دان که جان فَربِه شود / کارِ نا اومید اینجا بِه شود
این را بدان که غذای چرب و گوارا در آستانۀ منزلِ صاحبدلان پیدا می شود و روح و روان آدمی از آن طعام های معنوی ، رشید و فربه می شود . و کارِ ناامیدان از رحمت الهی در این درگاه سامان می یابد . [ چربش = چربی ، پیه
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
:تو نخواندی قصۀ اهل سبا حکایت
اسرا در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶:
جناب صادق ساقی
بنده خیلی اتفاقی حین خواندن ابیات حافظ با نظرات شما و دیگر افراد مواجهه شدم و از شدت حیرت لازم دیدم این حاشیه رو بنویسم :
برای اولین بار در زندگیم با فردی روبرو شدم که انقدر سطحی و عامیانه اشعار حافظ رو تفسیر میکنه واقعا این حجم اعتماد بهنفس از کجا میاد!!... بله هرکسی آزاده باب میلش و یا در حد فهمش اشعار حافظ یا هر شاعر دیگهای رو تفسیر کنه ولی نهایت بی انصافی نیست که نظرات تون رو انقدر بی رحمانه به عنوان نظرات و جهانبینیِ حافظ به دیگران ارائه کنید؟
بنده از جایگاه حرفه ای شما در حوزه ادبیات اطلاعی ندارم ولی امیدوارم نگاه شما در حال حاضر رشدیافتهتر، عمیق.تر و حافظانهتر از نگاه صادق ساقی ۷ ساله گذشتهای که نظراتش را خواندم باشد...
و همچنین نگاه طرفداران تان عاقلانهتر و منصفانهتر ...
برمک در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱:
پلید تر بشود چون پلیدتر گردد
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:
آلبوم رویای دل
ارغنون
حسام الدین سراج
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۲ - تتمهٔ حسد آن حشم بر آن غلام خاص: