گنجور

حاشیه‌ها

محمد جواد محمدی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۹ دربارهٔ ادیب صابر » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷۸:

چقدر زیبا و بدیع ، بسی لذت بردم

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۲ - حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات

استاد بزرگوار جناب کریم زمانی 

حکایت

سگِ بینوا در موسمِ زمستان و در هنگامۀ سوز و سرما ، نحیف و نژند می شود و با زبان حال می گوید : همینکه فصلِ گرما فرا رسد بیدرنگ لانه و سرپناهی برای خود خواهم ساخت . امّا همینکه لشکرِ جرّارِ سرما می رود و هوای گرم و مطبوع می رسد . قصدِ خود را فراموش می کند و به غفلت روزگار می گذراند .

 

مولانا در این حکایت کوتاه ، جلوه ای از روانشناسی آدمی را می نماید . انسان در شرایط دشوار و هجومِ محنت و بلا ، موقتاََ از خوابِ غفلت بیدار می شود و با خود عهدها و پیمان ها می بندد که از این پس به خطا و غفلت نزید و گام از طریقِ صواب برون ننهد و چنین و چنان کند . غافل از اینکه همۀ این تصمیماتِ مشعشع ، و رویاهای شیرین ، معلولِ شرایطِ فشار و سختی است و هیچ اصالتی ندارد و همینکه شرایطِ فشار از او برداشته شود دوباره « روز همان و روزی همان . »

 

بیت 2885

سگ زمستان جمع گردد استخوانش 

 زخمِ سرما ، خُرد گرداند چنانش

 

استخوان های سگ در فصلِ زمستان ، جمع می شود زیرا سوز و زخمِ سرما ، اندامِ او را در هم می فشارد و کوچکش می کند .

 

بیت 2886

کو بگوید کین قدر تن که منم

 خانه یی از سنگ باید کردنم

 

پس آن سگِ بینوا در موسمِ زمستان با خود می گوید : من با این تنِ نحیف و کوچک باید برای خود ، خانه ای از سنگ بسازم .

 

بیت 2887

چونکه تابستان بیاید ، من به چنگ 

 بهرِ سرما خانه یی سازم ز سنگ

 

هرگاه تابستان فرا رسد . باید برای جلوگیری از هجومِ سرما با پنجه هایم خانه ای از سنگ بنا کنم .

 

بیت 2888

چونکه تابستان بیاید از گشاد 

استخوان ها پهن گردد ، پوست شاد

 

امّا همینکه فصلِ تابستان می رسد . بدن و استخوان های سگ منبسط می شود و پوستش تر و تازه می شود .

 

بیت 2889

گوید او چون زَفت بیند خویش را 

 در کدامین خانه گُنجم ای کیا

 

همینکه سگ ، اندام خود را دُرشت و فربه می بیند . با زبان حال می گوید : ای بزرگوار ، من با این درشتی اندام در کدام خانه می گنجم ؟

 

بیت 2890

زَفت گردد ، پا کشد در سایه یی کاهلی ، سیری ، غَری خودرایه یی

 

آن سگ درشت و ستبر می شود و به سایه ای پناه می برد و با حالتِ تنبلی و دل سیری و بی حمیّتی و خودبینی روزگار می گذراند . ( غَری = منسوب به غَر به معنی فاحشه ، مردم بَددل ) [ وجه دیگر مصراع دوم : با حالت تنبلی و دل سیری و بی حمیّتی و خودبینی به سایه ای می رود . ]

 

بیت 2891

گویدش دل ، خانه یی ساز ای عمو 

 گوید او : در خانه کی گُنجم ؟ بگو

وجدانش می گوید : ای عمو جان ، برای خود خانه ای دست و پا کن . امّا آن سگِ غافل مغرورانه می گوید : تو بگو ، من چگونه می توانم با این اندامِ درشت در خانه ای جا بگیرم ؟ [ مولانا از اینجا به نتیجه گیری حکایت می پردازد و در خطاب به اهلِ غفلت می فرماید : ]

 

بیت 2892

استخوانِ حرصِ تو در وقتِ درد

  در هم آید ، خُرد گردد در نورد

 

استخوانِ حرص و طمعِ تو هنگامِ پیچیده شدن در بلا و محنت ، جمع و کوچک می شود . یعنی وقتی که سختی و بلا آدمی را احاطه می کند . موقتاََ دست از حرص و آز برمی دارد . [ نَوَرد = پیچیدن ، پیچ و تابی که در چیزی افتد ]

 

بیت 2893

گویی : از توبه بسازم خانه یی  

در زمستان باشدم آستانه یی

 

در این هنگام که بلا شدّت گرفته می گویی : از توبه و استغفار برای خود خانه ای می سازم تا در فصلِ زمستان یعنی وقتِ هجومِ بلا و محنت سرپناهی داشته باشم .

 

بیت 2894

چون بشد درد و ، شُدت آن حرص زَفت 

 همچو سگ سودای خانه از تو رفت

امّا همینکه درد و رنج تو از میان برود . دوباره آن حرص و طمع ، در تو شدّت می گیرد و مانندِ آن سگ ، خیالِ خانه سازی از ذهنت بیرون می رود .

 

بیت 2895

شکرِ نعمت ، خوشتر از نعمت بُوَد

 شُکر باره کی سویِ نعمت رود ؟

 

شُکر بر نعمت از خودِ نعمت گواراتر و دلنشین تر است . آنکه به شُکر شدیداََ علاقه مند است ، کی به نعمت توجه می کند . ( شُکر = شرح بیت 938 دفتر اوّل / شُکرباره = کسی که بسیار شکر می کند و عاشق شکر است / باره = پسوندی که در ترکیب کلمات می آید و معنی دوست دارنده است ) [ زیرا شکر بر نعمت ، نشانِ کمالِ روحی و ارتقای اخلاقی است در حالی که حصولِ نعمت ممکن است تنها برای امتحان شخص باشد و نه استحقاقِ او . ]

 

بیت 2896

شُکر ، جانِ نعمت و ، نعمت چو پوست

 ز آنکه شُکر آرد تو را تا کویِ دوست

شکر ، روحِ نعمت است و خودِ نعمت مانندِ پوست است زیرا شکر ، تو را به کوی یار می رساند یعنی تو را به حضرت معشوق می رساند .

 

بیت 2897

نعمت آرد غفلت و ، شُکر انتباه صیدِ نعمت کن به دامِ شُکرِ شاه

 

رفاه و نعمت ، آدمی را دچار غفلت می کند و شکرِ نعمت ، موجبِ بیداری ضمیر انسان می گردد . با دامِ شکرِ سلطانِ حقیقت ، نعمت ها را صید کن . [ اشاره به آیه 7 سورۀ ابراهیم که توضیح آن در شرح بیت 938 دفتر اوّل آمده است . ]

 

بیت 2898

نعمتِ شُکرت کند پُر چشم و میر تا کنی صد نعمت ایثارِ فقیر

 

نعمتِ شکر ، تو را قانع و بزرگ می کند چنانکه صدها نعمت را به تهیدستان می بخشی . [ پُر چشم = قانع ]

 

بیت 2899

سیر نوشی از طعام و نُقلِ حق تا رود از تو شکم خواریّ و دَق

 

آنقدر از رزق و طعامِ حضرت حق تعالی می خوری که نیاز خوردن و عرض حاجت به دیگران در تو از بین می رود . [ دَق = کوبیدن ، دَق زدن ، درخواستن و گدایی کردن . ( فرهنگِ نفیسی ، ج ۲ ، ص ۱۵۲ )

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۱ - وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا:

به نام او 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

حکایت

پرنده ای بر بالای دیواری نشسته بود و در آن حوالی به دانه هایی نگاه می کرد که درونِ دامی ریخته بودند . گاهی به پهنۀ فراخِ هامون می نگریست و گاه به دانه ها ، هم در اندیشۀ زندگی آزادِ صحرا بود و هم دل به دانه ها بسته بود و نمی دانست چه کند . از دانه ها چشم پوشد و به سوی صحرا و زندگی رها و آزادِ خود پَر گشاید و یا به سوی لذّتِ خوردنِ دانه هایی که به اسارت و یا کشتن او می انجامد حرکت کند .

 

سرانجام وسوسه دانه او را مقهورِ خود می کند و به سوی دام می رود و اسیر می شود . پرنده ای دیگر در همان حوالی بود . دام و دانه را دید امّا دچارِ وسوسه نشد . شادمان بال و پَر گشود و به سوی صحرا پرواز کرد .

 

ماخذ این قصه ، روایتی است که در قصص الانبیا ثعلبی ، ص ۲۶۲ به اختصار و در نثرالدر از ابوسعید به تفصیل آمده است .

 

داستان این دو پرنده ، نقدِ حالِ آدمیان است . آدمی همواره در درونِ خود ، تقابلِ دو نیروی خیر و شر را نظاره می کند . از یک سو عقلِ مآل اندیش او را به ترکِ لذّاتِ زود گذر و ویرانگر می خواند و از سویی دیگر نَفسِ شهوت جُو او را به سوی دامگاه شهوات و نفسانیات برمی انگیزد . انسان های معتدل و پرواپیشه ، دل به هوس های بنیان کن نمی سپرند . و از همۀ دام ها و دانه های آن می پرهیزند امّا انسان های نامعتدل و لذّت پو ، دل در گروِ دانۀ لذّات نفسانی می نهند و مالاََ کارشان به تباهی می کشد .

 

بیت 2862

باز مُرغی فوقِ دیواری نشست 

 دیده سویِ دانۀ دامی ببست

 

بار دیگر پرنده ای بالای دیواری نشست و چشم به دانه ای دوخت که درونِ دامی بود .

 

بیت 2863

یک نظر او سویِ صحرا می کند

 یک نظر حرصش به دانه می کشد

 

آن پرنده یک نگاه به جانبِ صحرا ( و آزاد زیستن ) می کند و یک نگاهِ آزمندانه به دانۀ درونِ دام .

 

بیت 2864

این نظر با آن نظر چالیش کرد

  ناگهانی از خِرَد خالیش کرد

 

این دو نگاه با یکدیگر به جدال پرداختند . و ناگهان خِرَد و دوراندیشی آن پرنده مطلوبِ نگاهِ آزمندانۀ او شد و در نتیجه آن پرنده ، جانبِ حزم و احتیاط را از دست داد . [ چالیش = چالش ، زد و خورد ، جنگ و جدال ]

 

بیت 2865

باز ، مرغی کآن تردد را گذاشت

 ز آن نظر برکند و ، بر صحرا گماشت

 

امّا پرنده ای که شک و تردید را کنار گذاشت و از دانۀ هلاکت بار چشم برداشت و به سوی صحرا و آزاد زیستن چشم دوخت . [ ادامه معنا در بیت بعد ]

 

بیت 2866

شاد پرّ و ، بالِ او بَخّاََ لَهُ 

 تا اِمامِ جمله آزادان شد او

 

آفرین بر آن پرنده که با شادمانی به پرواز درآمد و حتّی پیشوای همۀ آزادگان شد . ( بَخ = زهی ، آفرین ، از کلماتِ تحسین در زبان عربی است ) [ پرندگانِ آسمانِ سلوک نیز همینگونه اند . چشمِ طمع از لذایذِ دنیوی برمی دارند و به بلندای فضل و کمالِ روحی می نگرند و با سائقۀ طاعت و ریاضت و ترکِ شهواتِ حیوانی ، آسمانِ عرفان را درمی نوردند . ]

 

بیت 2867

هر که او را مقتدا سازد ، بِرَست 

 در مقامِ امن و ، آزادی نشست

 

هر کس از سالکان و طالبان ، آن پرنده محتاط و دوراندیش را پیشوای خود سازد . به مرتبۀ ایمنی نَفس و آزادگی روحی خواهد رسید .

 

بیت 2868

ز آنکه شاهِ حازمان آمد دلش

 تا گلستان و چمن شد منزلش

 

زیرا قلبِ شریفِ آن پیشوا ، شاهِ آدم های دوراندیش است و نتیجتاََ هر کس بدو اقتدا کند جایگاهش گلزارِ معرفت و سبزه زارِ حکمت است .

 

بیت 2869

حزم ازو راضیّ و ، او راضی ز حزم 

اینچنین کن ، گر کنی تدبیر و عزم

 

دوراندیشی از او خشنود است و او نیز از دوراندیشی ، خشنود . حال تو نیز ای سالک اگر تدبیر و عزمی داری همین سان عمل کن . [ منظور از « حزم از او راضی » اینست که خالقِ حزم یعنی پروردگار از شخصِ دوراندیش راضی است . در این صورت مصراع اوّل اشاره است به آیه 8 سورۀ بیّنه « خداوند از ایشان خشنود است و ایشان از او خشنود . و این پاداشِ کسی است که از پروردگار خود ترسد » مصراع اوّل ، حامل این وجه نیز هست : این دوراندیشان از جزایِ عاجلِ حزمِ خود ، خرسندند ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 1107 ) ]

 

بیت 2870

بارها در دامِ حرص افتاده یی 

حلقِ خود را در بُریدن داده یی

 

تا کنون چندین بار به سبب عدمِ دوراندیشی به دامِ حرص و طمع افتاده ای و گلوی خود را به تیغِ هلاکت و پریشانی روحی سپرده ای .

 

بیت 2871

بازت آن توّابِ لطف ، آزاد کرد

 توبه پذرفت و ، شما را شاد کرد

 

امّا لطف و کرمِ خداوندِ توبه پذیر ، شاملِ حالِ تو شد و از بندِ اسارتِ آن ، آزادت کرد .

 

بیت 2872

گفت : اِن عُدتُم کذا ، عُدنا کذا 

نَحنُ زَوّجنَاالفِعالَ بِالجَزا

 

حق تعالی فرمود اگر شما دوباره به اعمالِ ناپسندِ پیشینِ خود بازگردید . ما نیز به کیفر دادنِ شما بازمی گردیم . ما اعمالِ آدمیان را با جزای مخصوصِ آن مقارن و همساز کرده ایم . [ اشاره است به آیه 8 سورۀ اِسراء « امید است که پروردگار شما رحم آورد و اگر به اعمالِ ناپسندِ خود ، بازگردید . ما نیز به کیفرِ شما بازگردیم و دوزخ را برای کافران ، زندان سازیم » ]

 

بیت 2873

چونکه جُفتی را برِ خود آورم 

 آید آن جُفتش دَوانه لاجَرَم

 

برای مثال ، هر گاه یکی از جفت ها را نزدِ خودم آورم . آن جفتِ دیگر نیز ناگزیر دوان دوان نزدِ من آید . [ اصلِ سنخیّت و رابطۀ میانِ پدیده های متناظر همین است . یعنی حصولِ هر کدام موجبِ حصولِ دیگری می شود . مثلاََ حرارت ، موجبِ انبساطِ فلز و بُرودت ، باعثِ انقباض آن می شود و یا خورشید ، روزِ پُرفروز را به دنبال دارد و غروبِ آن ، شبِ دیجور را .

 

تو همه کار جهان را اینچنین 

کُن قیاس و چَشم بگشا و ببین

 

بنابراین حق تعالی برای هر عملی ، عکس العملی خاص نهاده است . ]

 

بیت 2874

جُفت کردیم این عمل را با اثر 

چون رسد جُفتی ، رسد جُفتی دگر

 

در اینجا مولانا از قولِ حضرتِ پروردگار گوید : ما این عمل را با آثار و تَیعاتِ آن همراه و مقارن کرده ایم . بنابراین هر گاه یکی از پدیده های متناظر به ظهور رسد ، آن دیگری هم پدید می آید .

 

بیت 2875

چون رُباید غارتی از جُفت ، شُوی 

 جُفت می آید پسِ او ، شُوی جُوی

 

برای مثال ، هر گاه یک نفر غارتگر غارتگر از یک زوج ، شوهر را بگیرد و برباید و با خود ببرد . زن به دنبالِ شوهرش می دود و او را می جوید . ( غارتی = غارتگر ، راهزن ) [ بیت فوق ، این نکته را القا می کند که در صورتی زن ، دنبالِ شوهرِ ربوده شده اش می رود که قلباََ او را دوست داشته باشد و چنانچه از شوی خود ، خونین دل باشد . اصلاََ سراغِ او را نمی گیرد ( مگر به اقتضای مصالحی ) . حق تعالی نیز اگر اعمالِ آدمیان را در ترازوی عدلِ خود نهد . غالبِ آنها مردود و معذّب خواهند شد . امّا او به اقتضای رحمتِ واسعۀ خود ، اعمالِ آدمیان را در ترازوی فضل و لطفِ خویش می نهد و در نتیجه مغفرتِ او شاملِ جمّ غفیری از خلایق می شود . ]

 

بیت 2876

بارِ دیگر سویِ این دام آمدید

 خاک اندر دیدۀ توبه زدید

 

ای خام اندیشانی که جانبِ احتیاط و دوراندیشی را رعایت نکرده اید . شما دوباره به سوی دامِ حرص و هوی آمدید و خاکِ عصیان بر چشمِ توبه ریختید . یعنی دوباره توبۀ خود را شکستید .

 

بیت 2877

بازت آن توّاب بگشاد آن گره 

گفت : هین بگریز ، روی این سو مَنِه

 

ولی خداوندِ توبه پذیر ، گره از کارِ شما گشود . یعنی شما را از بندِ هوی و کمندِ شیطان رهانید و فرمود : بهوش باشید و فرار کنید و دیگر این طرف ها پیدایتان نشود .

 

بیت 2878

باز چون پروانۀ نسیان رسید

 جانتان را جانبِ آتش کشید

 

لیکن دوباره ، پروانۀ فراموشی به پرواز درآمد و روحِ شما را به سویِ آتشِ شهوات کشید . [ پروانۀ نسیان = یعنی فراموشی و نسیانی که مانندِ پروانه دائماََ در حالِ رفت و آمد است ]

 

بیت 2879

کم کن ای پروانه ، نسیان و شکی 

 در پَرِ سوزیده بنگر تو یکی

 

ای پروانه که به سوی آتش شهوت و عصیان میل داری . از شک و دودلی بکاه . آخر نگاهی هم به بال و پرِ سوخته ات بینداز . [ یعنی نگاه کن که بال و پَرِ عقل و تقوای تو به اخگر عصیان و شرارۀ کُفرانِ تو سوخته و تباه شده است . ]

 

بیت 2880

چون رهیدی ، شُکرِ آن باشد که هیچ

  سویِ آن دانه نداری پیچ پیچ

 

اگر تو از آتش شهوت و اخگرِ غفلت که دامگاهِ شیطان است . یکبار نجات پیدا کردی . شُکرِ آن نجات اینست که هرگز به سویِ دانه های تعبیه شده در دامِ پُر پیچ و تابِ شیطان نروی . [ پیچ پیچ = خَم اندر خَم و سخت پیچیده ]

 

بیت 2881

تا تو را چون شکر گویی ، بخشد او 

 روزیی بی دام و ، بی خوفِ عدو

 

اگر تو شاکر باشی ، حضرت حق به تو نوعی روزی عطا فرماید که در دامِ حیله و هراسِ دشمن نباشد .

 

بیت 2882

شکرِ آن نعمت که تان آزاد کرد

  نعمتِ حق را بباید یاد کرد

 

به شکرانۀ آن نعمت که خداوند ، شما را از دامِ شیطان نجات داده . باید نعمت خدا را یاد کنید .

 

بیت 2883

چند اندر رنج ها و در بلا

  گفتی : از دامم رها دِه ای خدا ؟

 

تا به حال چندین بار در کشاکشِ رنج ها و بلاها گفته ای : خدایا مرا از این دام نجات بده .

 

بیت 2884

تا چنین خدمت کنم ، احسان کنم 

 خاک اندر دیدۀ شیطان زنم

 

تا خدماتِ شایانی به بندگانت کنم و در حقِ آنان احسان نمایم و خاک به چشمِ شیطان می پاشم و آن را کور می کنم . [ بیت قبل و مصراع اوّل این بیت ، اشاره است به آیه 65 سورۀ عنکبوت که توضیح آن در شرح بیت 1142 دفتر سوم آمده است

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

بارها گفته ام و بار دگر میگویم :

حافظ اگر غزلش شان سرایشی هم داشته باشد آن شان سرایش بایست منبع موثقی داشته باشد نه آنکه از آستین و پاچه خود داستان در بیاوریم

دیگر آنکه حافظ حتی آنجا که ممکن است غزلش ربطی به واقعه ای تاریخی داشته باشد باز هم دو پهلو گویی میکند زیرا ساحت غزل او جای تاریخ نگاری صرف نیست 

حافظ شناس باید نشانه ها را بشناسد

علاج دل را به لب حوالت کردن کاملا عرفانی است

به لطف خال و خط دل ربودن عرفانی است

حتی اگر بر فرض محال فیلمی به دست بیاید که نشان دهد حافظ این غزل را  پای تخت حاکمی یا در مجلس شخص کریمی برای ممدوح میخواند باز هم اینها عرفانی است!

یک نمونه عالی بر این موضوع  در یک  غزل مدحی است  که اصلا در بیت اولش نام حاکمی آمده و  این بیت بلند عرفانی  را در آن غزل آورده است:

گرچه دوریم به یاد تو قدح مینوشیم

بعد منزل نبود در سفر روحانی

خدا میداند من چقدر این بیت را از زبان اهل دل یا وعاظ و سخنرانان شنیده ام!

حالا شاعر نیازی داشته یا روابط اجتماعی داشته اما اینها باعث نشده شعر را کلا بدون معنا یا نکات معرفتی ارائه بدهد

او هم برای خود مسئولیتی در این مورد قائل است و هم برای مخاطب سهمی که شعرش هیچگاه از عشق و عرفان خالی نیست 

محمد داوری در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

درود بر شما دوستان

من اهل نظر و عالم نیستم از اینرو فقط نظر شخصی خودمو میدم. 

نظر بنده هم به آقا رضا نزدیکتر هست چرا که حافظ در غزل شماره ۱۱ به صراحت نام حاجی قوام و میاره

سعید حبیب زاده در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:

بیت آخر به احتمال زیاد و با توجه به اکثر نسخ ، کآتش از خرمن سالوس و کرامت برخاست صحیح باشد به جای خرقه ی سالوس

 

شمع اگر زان رخ خندان به زبان لافی زد هم زیاد هست در نسخ و در اکثر اشعار فارسی شمع را به علت روشنایی و نوربخشی به رخ و عارض یار تشبیه کرده اند . هر چند لب و زبان تناسب بیشتری نسبت به رخ و زبان دارد ولی شمع نمیتواند از خنده ی لب لاف بزند و میتواند از خنده ی رخ یا همان چهره ی خندان معشوق لاف بزند .

در هر صورت همه ی این قابلیت چند جور خوانی ها اشعار حافظ رو ناب تر و زیباتر میکنند .

دکتر حافظ رهنورد در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹:

غزلی‌ست با فضایی خاص. حزن‌انگیز و پرشور. گویی تضاد که یکی از مهم‌ترین مفاهیم غزل‌های خواجه است، در این غزل موج می‌زند.

بیم و امید

پشیمانی و  اشتیاق

دیدار و هجران

چراغ در ره باد قرار دادن کنایه از انجام کاری بیهوده است.

فرمود؛

ترنج روی تو چیدن به نردبان خیال

چراغ در ره باد است و آب در غربال

دو بیت آخر این غزل دل‌انگیز و زیبا طرحی از بیم و امید است. امید به این‌که معشوق دلش به رحم آید و این دیده‌ی حق گزار خواجه را با آمدنش پرنور سازد. و بیم از آن‌که مانند این مدت که غایب بوده و خواجه با خیالش سر می‌کرده نیاید و چراغ چشم عاشق در باد...

 

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳:

درود و مهر 

ز همراهان جدایی مصلحت نیست

سفر بی‌روشنایی مصلحت نیست

در قدیم (زمان مولانا)سفر همراه قافله انجام می شدست  و همراه قافله بودن ایمنی و آرامش می اورد و تنها سفر کردن همراه با خطر و ناامنی ،و امروزه هم کوهنوردان بصورت تیمی و گروهی به کوه می روند .تا در صورت نیاز به او کمک کنند و زندگی با خانواده همفکر ایمنی بخش  و نشاط آور ست ..در سفر زندگی نور (علم ،معرفت و شناخت لازم ست و در تاریکی پیمودن راه و مسیر زندگی باعث بروز خطرات سقوط و گمراهی می گردد.

چو ملک و پادشاهی دیده باشی

پس شاهی گدایی مصلحت نیست

ای انسان،تو ملک و پادشاهی را در جوار قرب حق تعالی دیده ای پس از آن  مصلحت نیست به بهانه گدایی ،نداری درغلطی سقوط کنی ، روح انسان قبل از به دنیا آمدن در جوار قرب خداوندمهربون بوده و با به دنیا امدن از حق دور افتاده و (دچار فراموشی شده)  و خود را ندار و بی چیز می بیند (در آغازتولد ودوره  کودکی)و از نوجوانی به بعد بتدریج به توانمندی و ارزشهای درونی خود واقف می گردد..تا پایان عمر رشد و کما معنوی و مادی ادامه دارد.. 

« شما را بی شما می خواند آن یار 

شما را بی‌شمایی مصلحت نیست»

با داستانی از مثنوی مولوی، تفسیر این بیت شروع می‌گردد.

مثنوی، دفتر اول، بخش ۱۴۴:

عاشقی به درِ منزل معشوق رفت و دق‌الباب کرد. معشوق گفت: «کیست؟» عاشق جواب داد: «منم.» معشوق گفت: «برگرد، اینجا جایی نداری.»

عاشق برگشت و پس از مدت‌ها سیر وسلوک در مسیر معرفت، به آگاهی لازم رسید و برگشت و دق‌الباب کرد. معشوق پرسید: «کیست؟» جواب داد: «تویی.» گفت: «بردر هم تویی، ای دل‌ستان.» معشوق گفت: «اکنون وارد شو.»

در مسیر سیر و سلوک، سالک می‌رسد به جایی که دیگر خودی و منیت در او وجود ندارد و همه چیز از خداست. «هو»

 چو خوان آسمان آمد به دنیا

 از این پس بی‌نوایی مصلحت نیست.

 مولانا می‌فرماید چون سفره نعمت‌های الهی بی‌نهایت گسترده است، دیگر بی‌بهره ماندن و به فقر دل خوش کردن، روا نیست. "در این مطبخ که قربان است، جان‌ها 

چو دونان نان ربایی مصلحت نیست

در آشپزخانه‌ی جهان که قربانگاه عاشقان است، ای انسان، چون آدمیان دون صفت و پست نان دزدی صلاح نیست، یعنی بلند همت باش و تنها به دنبال نان و مادیات نباش. به دنبال کسب معارف الهی و رشد معنوی ۰باش. همت بلند دار که مردان روزگار 

 از همت بلند به جایی رسیده‌اند.

 بگو،آن حرص و آز راهزن را 

که مکر و بد نمایی ،مصلحت نیست

 

  ای که از آز و هوس می‌گویی، در این جهان پر نعمت خدا حیله‌گری و سیاه‌نمایی به مصلحت شما نیست. و خودت را به رنج و اذیت وا می داری ..

چو پا داری برو دستی بجنبان

ترا ،بی دست و پایی مصلحت نیست 

 دستی بجنبان و دستی به کار ببر، تا پای رفتنت هست، تلاش کن؛ حرکت کن، زیرا عامل حرکت انسان، پای اوست. یعنی تا زمانی که می‌توانی، هر گونه حرکت فکری، ذهنی، شنیدن دیدن و فهمیدن را انجام بده و دست بجنبان

 

چو پای تو نماند پر دهندت 

که بی پر در هوایی مصلحت نیست 

 

اگر قدرت حرکت را از دست دادی ،پر و بال پرواز در عالم ملکوت را به تو خواهند داد

یعنی پرده های غیب از جلو چشمان تو کنار می رود ،چون در فضای ملکوت و معنویت بی بال و پر بودن به مصلحت نیست. 

 

چو پر یابی بسوی دام حق پر 

که از دامش رهایی مصلحت نیست 

وقتی دارای پر و بال معنوی شدی به طرف دام حق (خداوند )پرواز کن ،که چه بخواهی چه نخواهی رهایی از خداوند به مصلحت انسان و تو نیست و خیر شما در قرب حق بودن شکل می گیرد ..

 

همای قاف قربی ای برادر

هما را جز همایی مصلحت نیست

 

یعنی ای انسان، تو پرنده‌ی سعادتی و جایگاه تو قرب الهی است. برای هما (پرنده‌ی سعادت)، جایگاهی شایسته‌تر از قرب الهی وجود ندارد. جهان همچون جویبار آب است تنگ و محدود. صفا یافتن و خالص شدن فقط در دریای بی پایان معنویت است و تو چون ماهی در جوی محدود نمی‌توانی ،به رشد و تعالی برسی 

خمش باش و فنای بحر حق شو 

به انبازی خدایی مصلحت نیست

 

 

 خاموش باش و در دریای حق فانی شو؛ که در خدایی کردن،

خدا به شریک نیازی ندارد 

 و خود را مستقل دیدن، سودی ندارد.انسان نیاز به معبود دارد . 

و جدای از خدا نیست و بدانیم که هر چه داریم از خداوند ست و ما هیچ چیزی نداریم .

سید مصطفی سامع در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:

کأس پر از زهر

جز ماتم و اندوه غمی نیست در اینجا  
خون دلم از بحر,کمی نیست در اینجا

از بسکه شده صورت ما نیلی ز سیلی 
از اهل جفا جز ستمی نیست در اینجا

بر تشنه لبان ادب و علم بگویید 
جز کأسِ پر از زهر و سمی نیست در اینجا

هر کس که ز راه آمد و زد آتشی در باغ  
از قلزم الفت چو نمی  نیست در اینجا

از علم و قلم رفته بها از چه درین دور؟
پروای خردمند  دمی نیست در اینجا

سامع ز چه سازی تو عیان حرف غم دل 
 از بهر شنیدن  صنمی  نیست در اینجا

۸-۶-۱۴۰۵

سید مصطفی سامع 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹:

بیت چهارم متعلق به این غزل نمی باشد و به اشتباه به آن اضافه شده است

محمد مبین تکلو در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۲ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۲۹:

سلام و عرض ادب و احترام خدمت مسئولین ذی ربط سایت وزین گنجور، لطف بفرمایید مصراع دوم بیت دوم، ردیف (شراب) هست و در متن به اشتباه (شاب)آمده هست ، صحیح فرمایید، متشکرم 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

محمدرضا شجریان پیدا نمی شد حافظ را هیچکسی نمی شناخت

شعار شجریان زدگان !

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۷ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

این ترانه را از قدیم می خواندند استاد سید نورالدین رضوی سروستانی که

نیکو مردی شریف بود  آن را به همان صورت قبل از انقلاب بسیار زیباتر  خوانده بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۵ در پاسخ به اسیر تهرانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

احسنت صحیح است

ابراهیم احمدی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:

این حکایت، در ظاهر قصهٔ بیماریِ کنیزکی است که طبیبان از درمانش عاجزند؛ اما در باطن، داستان انسانی است که دردش نه از چیزی که دارد، بلکه از چیزی است که گم کرده و نمی‌داند گم کرده است. طبیبان به بدن نگاه می‌کنند، اما حکیم به زاریِ دل گوش می‌دهد. گویی مولانا از همین‌جا پرده‌ای از بزرگ‌ترین بیماری انسان کنار می‌زند: آدمی اغلب نشانه‌های رنج را درمان می‌کند، بی‌آنکه بپرسد این رنج از کدام فقدانِ خاموش برخاسته است.

 

«بوی هر هیزم پدید آید ز دود» در این خوانش فقط یک تشبیه نیست؛ قانونی است برای خواندن جهان. هر پدیده، سایه‌ای از حقیقتی پنهان است. خشم، حسرت، دلبستگی، ترس و حتی عشق، دودهایی‌اند که از آتشی نامرئی برمی‌خیزند. مسئله این نیست که دود را خاموش کنیم؛ باید آتش را پیدا کنیم. و مولانا ناگهان نام این آتش را عشق می‌گذارد.

 

اما عشقِ او میلِ تصاحب نیست؛ نیرویی است که صاحب را می‌سوزاند. عاشق هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک می‌شود، کمتر می‌تواند از «خود» سخن بگوید. از همین‌جاست که قلم می‌شکند و عقل در گل می‌ماند؛ زیرا عقل می‌خواهد حقیقت را در قالب مفهوم تصاحب کند، حال آنکه عشق می‌آید تا خودِ تصاحب‌کننده را دگرگون کند. حقیقت چیزی نیست که انسان آن را به دست آورد؛ حقیقت چیزی است که در حضورش، شکلِ قدیمیِ انسان دیگر نمی‌تواند باقی بماند.

 

«آفتاب آمد دلیل آفتاب» شاید فشرده‌ترین بیان این راز باشد: حقیقت نهایی محتاج شاهدی بیرون از خود نیست؛ نور، خودش گواه خویش است. سایه فقط می‌گوید نوری وجود دارد، اما خودِ نور زندگی می‌بخشد. انسان نیز تا زمانی که در سایهٔ مفاهیم، تعصبات و تصویرهای ذهنی خود ایستاده، دربارهٔ خورشید سخن می‌گوید؛ اما لحظه‌ای که شمس بر او بتابد، دیگر مسئله «دانستن» نیست، مسئله «سوختن» است.

 

از این‌رو شمسِ مولانا را می‌توان نه فقط یک شخص، بلکه لحظه‌ای دانست که حقیقت وارد زندگی انسان می‌شود و نظم قدیمیِ «من» را برهم می‌زند. و راز «نه تو مانی، نه کنارت، نه میان» همین است: در نهایتِ عشق، قرار نیست من به حقیقت برسم؛ قرار است فاصله‌ای که میان من و حقیقت ساخته‌ام فروبریزد.

 

شاید تمام این حکایت یک پرسش باشد: آیا جرئت داری بیماری‌ای را که سال‌ها با آن خو گرفته‌ای، درمان نکنی؛ بلکه حقیقتِ آن را بشناسی؟

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص):

کریم السجایا جَمیلُ الشِیَم

نبی البرایا شفیع الاُمَم

کلیمی که چرخ فلک طور اوست

همه نورها پرتو نور اوست

یتیمی که ناکرده قرآن درست

کتب‌ خانهٔ چند ملت بشست

سعدی جان

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت‌

به غمزه مسئله‌ آموز صد مدرّس شد

حضرت حافظ

فکر کن فلسفهٔ عالم خلقت تنها

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

حمیدرضا برقعی

ماه فروماند از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمد

خدایا به حق بنی فاطمه

که بر قولم ایمان کنم خاتمه

اگر دعوتم رد کنی ور قبول

من و دست و دامان آل رسول

سعدی جان

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد

سعدی جان

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت

حضرت حافظ

ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَد

چون تو را نوح است کشتیبان ، ز طوفان غم مخور

حضرت حافظ

شفیعٌ مطاعٌ نَبیٌ کریم

قسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ وسیم

بَلَغَ الْعُلیٰ بِکمالِهِ ، کَشَفَ الدُّجیٰ بِجَمالِهِ

حَسُنتْ جَمیعُ خِصالِه، صَلُّوا علیه و آلِهِ

سعدی جان

هر چند که هست عالم از خوبان پر

شیرازی و کازرونی و دشتی و لُر

مولای منست آن عربی‌ زادهٔ حُر

کاخر به دهان حُلْو می‌گوید مُر

سعدی جان

محمدِ عربی آبروی هر دو سراست

کسی که خاکِ درش نیست خاک بر سر او

هلالی جُغتایی

ندانم کدامین سخن گویمت

که والاتری زانچه من گویمت

تو را عز لولاک تمکین بس است

ثنای تو طه و یس بس است

چه وصفت کند سعدی ناتمام ؟

علیک الصلوة ای نبی

سعدی جان

یا احمد لولاک لما خلقت الافلاک و لولا

علی لما خلقتک و لولا فاطمه لما خلقتکما

ای احمد اگر تو نبودی افلاک را خلق نمی کردم و اگر علی نبود، تو را خلق نمی کردم و اگر فاطمه نبود شما دو نفر را خلق نمی کردم.حدیث قدسی ، بحار الانوار ، ج ۱۵ ، ص ۲۸

إِنَّکَ لَعَلی‌ خُلُقٍ عَظِیمٍ (قلم آیه۴)

به راستی‌ که تو صاحب اخلاق عظیم و برجسته‌ ای هستی

یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ عَلی‌ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (یاسین آیه ۱ـ۴)

یاسین (از اسامی پیامبر) . سوگند به قرآن (محکم و) حکمت‏ آموز. همانا تو از فرستادگان (ما) هستی ، بر راهی راست قرار داری

وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ (انبیاء آیه ۱۰۷)

تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم

مرحوم علامه طباطبایی در تفسیرالمیزان (ج 6، ص 183)، حدود 27 صفحه در زمینه اخلاق و سنن و آداب زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله روایاتی را نقل کرده است، که به برخی از آنها فهرست وار اشاره می‌کنیم:

1. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خود کفش خود را می‌دوخت.

2. لباس خود را وصله می‌زد.

3. گوسفند را خودش می‌دوشید.

4. با بردگان، هم غذا می‌شد.

5. بر زمین می‌نشست.

6. بر الاغ سوار می‌شد.

7. حیا مانعش نمی‌شد که نیازهای خود را از بازار تهیه کند.

8. به توانگران و فقرا دست می‌داد و دست خود را نمی‌کشید تا طرف دست خود را بکشد.

9. به هرکس می‌رسید، چه بزرگ و چه کوچک، سلام می‌کرد.

10. اگر چیزی تعارفش می‌کردند، آنرا تحقیر نمی‌کرد، اگرچه یک خرمای پوسیده بود.

«1». تفسیر نورالثقلین‌

«2». اعراف، 199.

«3». تفسیر مجمع البیان‌

«4». سنن النبیّ، علامه طباطبایی، ص 56.

جلد 10 - صفحه 172

11. کم خرج، کریم الطبع و خوش معاشرت بود.

12. بدون اینکه قهقهه کند، همیشه تبسّمی بر لب داشت.

13. بدون اینکه چهره درهم کشیده باشد، همیشه اندوهگین به نظر می‌رسید.

14. بدون اینکه از خود ذلتی نشان دهد، همواره متواضع بود.

15. بدون اینکه اسراف ورزد، سَخیّ بود.

16. بسیار دل نازک و مهربان بود.

17. هرگز دست طمع بسوی چیزی دراز نکرد.

18. هنگام بیرون رفتن از خانه، خود را در آینه می‌دید، موی خود را شانه می‌زد و چه بسا این کار را در برابر آب انجام می‌داد.

19. هیچ گاه در مقابل دیگران پای خود را دراز نمی‌کرد.

20. همواره بین دو کار، دشوارتر آن را انتخاب می‌کرد.

21. هیچ وقت به خاطر ظلمی که به او می‌شد در صدد انتقام بر نمی‌آمد مگر آنکه محارم خدا هتک شود که به خاطر هتک حرمت خشم می‌کرد.

22. هیچ وقت در حال تکیه کردن غذا میل نکرد.

23. هیچ وقت شخصی از او چیزی درخواست نکرد که جواب (نه) بشنود و حاجت حاجتمندان را رد نکرد.

24. نمازش در عین تمامیّت، سبک و خطبه‌اش کوتاه بود.

25. مردم، آن حضرت را به بوی خوشی که از او به مشام می‌رسید، می‌شناختند.

26. وقتی در خانه مهمان داشت، اول کسی بود که شروع به غذا می‌کرد و آخرین کسی بود که از غذا دست می‌کشید تا مهمانان راحت غذا بخورند.

27. بر سر سفره، همیشه از غذای جلوی خود میل می‌کرد.

28. آب را با سه نفس می‌آشامید.

29. جز با دست راست چیزی نمی‌داد و نمی‌گرفت و غذا نمی‌خورد.

30. وقتی دعا می‌کرد، سه بار دعا می‌کرد و وقتی سخن می‌گفت در کلام خود تکرار نداشت.

جلد 10 - صفحه 173

31. اگر اذن دخول به خانه مردم می‌گرفت، سه بار تکرار می‌کرد.

32. کلامش روشن بود به طوری که هر شنونده‌ای آنرا می‌فهمید.

33. نگاه خود را بین افرادی که در محضرش بودند تقسیم می‌کرد.

34. هر گاه با مردم سخن می‌گفت، در حرف زدن تبسم می‌کرد.

تفسیر «یس» و «آل یس» توسط امام رضا(علیه السّلام)

چه تفسیری درباره «یس» و «آل یس» وجود دارد، آیا ارتباطی با اهل بیت (علیه‏ السلام) دارد؟

حضرت رضاعلیه السلام هنگامی که در یکی از مناظرات خویش در مجلس مامون، جایگاه والای عترت پیامبرصلی الله علیه وآله را با استدلال به آیات قرآن تشریح می‏کرد؛ در ضمن شمارش آیاتی که در مورد فضیلت اهل بیت ‏علیهم السلام است، چنین فرمود: «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما؛[1] خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود می‏فرستند، ای کسانی که ایمان آورده‏اید بر او درود فرستید و سلام گویید و کاملا تسلیم فرمان او باشید.»

مسلمانان گفتند: یا رسول الله! ما معنی تسلیم را فهمیدیم که باید تسلیم فرمان شما باشیم، اما چگونه صلوات بگوئیم. فرمود: بگوئید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید.»

سپس امام رضاعلیه السلام خطاب به حاضرین مجلس فرمود: آیا در این سخن خلافی هست؟

گفتند: نه.

در این هنگام مامون گفت: این سخن اجماعی است و هیچ اختلافی در میان امت اسلام نیست. آیا در مورد آل و فضیلت آل محمد، سخنی واضح‏تر و صریح‏تر می‏توانید از قرآن بیان کنید؟

حضرت رضاعلیه السلام فرمود: بلی، شما به من بگویید، آیه شریفه «یس، والقرآن الحکیم، انک لمن المرسلین علی صراط مستقیم؛[2] یس! سوگند به قرآن حکیم. که تو قطعا از رسولان خداوند هستی و بر راهی مستقیم قرار داری.» مقصود از «یس» چیست؟

دانشمندان مجلس گفتند: «معنی یس، محمدصلی الله علیه وآله است و کسی در آن شکی ندارد.»

امام هشتم ‏علیه السلام فرمود: در این آیه خداوند متعال بر محمد و آل محمد فضیلتی عطا کرده است و کسی را یارای درک حقیقت آن نیست مگر از راه تعقل و اندیشه، برای اینکه خداوند متعال در کتاب مقدس خویش، به غیر از انبیاءعلیهم السلام بر هیچ کس سلام و درود نفرستاده و و «سلام علی موسی و هارون»[3] و در هیچ جای قرآن نفرمود: سلام علی آل نوح و سلام علی آل ابراهیم و سلام علی آل موسی و هارون. فقط فرمود: «سلام علی آل یس»[4] یعنی آل محمد صلوات الله علیهم.

مامون بعد از شنیدن این بیان عالی و استدلال قرآنی، خطاب به حاضرین مجلس گفت: اکنون فهمیدم که شرح این آیات و بیان آن‏ها در نزد معدن نبوت و اهل‏بیت پیامبرصلی الله علیه وآله می‏باشد.[5]

پی نوشت ها

[1] احزاب، آیه 56.

[2] یس، آیه 1 - 4.

[3] صافات،آیه 120.

[4] صافات، آیه 130.

[5] عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج 1، ص 185؛ تفسیر صافی، ج 4، ص 124.

سید مصطفی سامع در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

خزانه ادب

دوباره ساقی گلچهره شمع مجلس شد
برای باده پرستان انیس و مونس شد

بیا به طرف چمن  لحظه‌ی قدم بگذار
فضای باغ ببین غرقِ عطرِ نرگس شد

خزانهِ ادب و معرفت  هویدا گشت 
زرِ ثمین جهالت به پیش او مس شد

کشید بار رسالت به دوشِ خود عمری
جهان واهل جهان را ز جان مدرس شد

نمود با یدِ بیضا دو نیم قرص قمر
اساس و ریشه جادو یقین که یابس شد 
 
گدا چو بر در  او رفت و خسرو گشت
هر آن‌که رو ز درش تافت، رفت و مفلس شد

حقیر این منِ سامع  چنین کنم  اقرار
 مؤدتِ تو وآلِ تو در دلم حس شد

۷-۶-۱۴۰۵

سید مصطفی سامع

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۷:

به چشم خود کز ابروی کمان‌کش

حمزه حکمی ثابت در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:

آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید از وی رو متاب 

 

این بیت یادآور سخن شمس تبریزی است که به جناب مستطاب شیخ شهاب الدین عمر سهروردی گفت: «کیف حالُک؟» یعنی احوالات عارفانه ات چگونه است و در کدام مقام عرفانی سیر می‌کنی؟ شیخ پاسخ داد: «ماه را در تشت می‌بینم». یعنی مظاهر قدرت و عظمت الهی را در مخلوقات و مصنوعات آن صانع بی چون مشاهده می‌کنم.شمس به او طعنه زد و گفت: «اگر دُمَل در پس گردن نداری سر بر آسمان کن و ماه را در آسمان بنگر». یعنی با توجهی عمیق و خالصانه به ذات احدیت، معرفت قلبی خود به خداوند را افزایش بده و فقط متوجه ذات و صفات او باش و از ماسوی الله درگذر.

همین اندیشه‌ی شمس را مولانا این گونه بازخوانی می‌کند:

آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید از وی رو متاب 

تفاوت عرفان مولانا با عرفان سعدی در همین جاست. سعدی به تبعیت از استاد خود شیخ شهاب الدین عمر سهروردی از طریق مشاهده‌ی مظاهر طبیعی و زیبایی های عالم وجود پی به قدرت و عظمت آن صانع بی چون می برد. آنجا که می‌سراید:

۱. آفرینش همه تنبیه خداوند دل است 

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

 

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود 

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار 

 

۲. چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان 

خط همی بیند و عارف قلم صنع خدا را

 

۳. تو به سیمای شخص می‌نگری 

ما در آثار صنع حیرانیم

 

۴. گویند نظر به روی خوبان

نهی‌ست؛ نه این نظر که ما راست

 

در روی تو سِرِّ صُنعِ بی‌چون

چون آب در آبگینه پیدا‌ست

اما عرفان مولانا گذر کردن از همه چیز است و رسیدن به ملاقات حضرت حق. او هر دم از فراق محبوب ناله میکند (همچون نی) و هر لحظه آرزوی وصال را در سر می‌پروراند و روز مرگ را روز وصال و یوم عُرُس نام می‌نهد، گوش کن:

۱. بشنو از نی چون حکایت می‌کند 

از جدایی ها شکایت می‌کند 

از نیستان تا مرا ببریده اند 

از نفیرم مرد و زن نالیده اند 

 

۲. به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

 

مرا به گریه میاور، مگو «دریغ دریغ»

به دام دیو درافتی دریغ آن باشد

 

جنازه‌ام چو ببینی مگو «فراق فراق»

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

 

مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»

که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد

 

۳. از تبتل تا مقامات فنا

پله پله تا ملاقات خدا 

 

۴. ما ز بالاییم و بالا می‌‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

 

خوانده‌ای انا الیه راجعون 

تا بدانی که کجاها می‌رویم 

 

همت عالی است در سرهای ما

از علی تا رب اعلا می‌رویم

 

ای کُه هستی ره ما را مبند

ما به کوه قاف و عنقا می‌رویم 

 

مبنای سلوک مولانا «عشق» است. عشق به مبدأ کل.  او هرگز عشق مجازی را مقدمه ورود به عشق حقیقی قلمداد نمی‌کند و همچون سعدی و سهروردی عشق مجازی را نمیآزماید تا از آن رهگذر به عشق حقیقی دست پیدا کند. او به یکبارگی خودش را در دام بلاها و مصیبت‌های عشق ماورایی می‌اندازد.

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

 

او عشق را اسطرلاب اسرار الهی میداند. جالب آنکه در فیه ما فیه نیز فرموده است: «آدمی اسطرلاب حق است». پیوند این دو کلام این است که عشق کاری با دل آدمی می‌کند که همچون اسطرلاب و به تعبیری دیگر همچون جام جهان نما همه اسرار الهی را کشف کند و به عینه همه حقایق هستی را مشاهده نماید. البته مولانا از کشف و شهود عرفانی نیز درگذشته است، آنچه برای او اهمیت دارد انسانیت است و داشتن خلق و خوی پیامبر گونه. معاصران مولانا همین اخلاق پیامبر وارانه را در منش و رفتار او دیده‌اند و این معجزه عشق است:

در کف ندارم سنگ من، با کس ندارم جنگ من

بر کس نگیرم تنگ من، زیرا خوشم چون گلستان

 

پس خشم من زان سر بود، از عالم دیگر بود

این سو جهان آن سو جهان، بنشسته من بر آستان 

 

 

 

 

 

 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۶ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۸ - در مدح سعدالملک وزیر:

واژۀ «ناروان»، مصراع دوم بیت 12

واژۀ «ناروان» (با تلفظ nârvân) در لغتنامه دهخدا (ستون سوم صفحه 22123، مؤسسۀ چاپ و انتشارات دانشگاه تهران، 1377، تهران، ایران)، با علامت پرسش، به معنی انار نیز آمده است. وجود بیت‌های زیر، تاییدی است بر چنین معنایی:

1- سوزنی سمرقندی، قصیدۀ 91: وَر اشک من ز جور تو چون ناروان شود/در عشق آن دو لعل چو یکدانه نار باش

3- سوزنی سمرقندی، قصیدۀ 156:

نارون بالا بتی بر نارون خورشید و ماه/ناروان لب لعبتی در ناروان شهد و لبن

در کنار من بُوَد تا در کنار من بُوَد/شهد و شیر و ناروان و ماه و مهر و نارون

4- خواجوی کرمانی، سام نامه، بخش 149: نهاده به رخسار خود ناودان/از آن ناودان ریخته ناروان

5- خواجوی کرمانی، سام نامه، بخش 207: رخ و ابرویش مشتری در کمان/قدح بر لبش، نار بر ناروان

 

با توجه به پنج مورد بالا–و نیز بیتی که در لغتنامه دهخدا آمده–واژۀ «نارْوان» یعنی «انار» و «دانۀ انار» (مجازاً «لعل»).

به این ترتیب، معنی مصرع یاد شده، کاملا روشن می‌شود. 

   

 

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۸۱۷