گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۵۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۵:

از دوزخ و بهشت نظر بسته ایم ما

پرواز ما به شهپر امید و بیم نیست

صائب تبریزی

در بند هرچه در دو جهان هست نیستم

در حیرتم که اینهمه مفتون کیستم

رازم چو شمع بر همه آفاق گشته فاش

خندان به حال خویشتن از بس گریستم

غبار همدانی

عشقم چنان ربود که دنیا و آخرت

افتاد چون دو قطره اشک از نظر مرا

صائب تبریزی 

ما از امیدها همه یکجا گذشته ایم

از آخرت بریده ز دنیا گذشته ایم

سوداگری است خاک به زر ساختن بدل

ما بهر آخرت نه ز دنیا گذشته ایم

صائب تبریزی 

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم

شمس تبریزی

samir sosa در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:

ما ومن مادونوع هم هویت شدگی داریم یکی من ذهنی خودمان ویک من جمعی که باباورها تجربیات واموخته های دیگران ازقبیل خانواده واجتماع ودوستان هم نظر هسنیم وباید از تمام این باورها خود را رها وازاد سازیم تا بتوانیم به صورت عدم قدم درفضای یکتایی بگذاریم 

علیرضا شیشه‌گر در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۷ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » شمارهٔ ۱ - انقلاب ادبی:

علیرضا شیشه‌گر وکیل علاقه مند به ادبیات هستم ، ابیات شماره ۵۹ و ۸۰ که البته اصلاح کردم انسپکتر ژنرال یعنی بازرس کل صحیح است همچنین شعر جلودارم بود اشتباه است که شمر جلو دارم است(( مختصرا اینکه چند بیت در مورد مشکلات ایرج میرزا با مستشار آمریکایی ماژور ملوین هال و معاون مالیه خراسان ابتهاج السلطان است مربوط به سال ۱۳۰۲ که با ایرج که بازرس در آن سازمان بود سر ناسازگاری داشتند )) حسب دیوان ایرج میرزا به کوشش دکتر محمد جعفر محجوب 

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۵۳:

بیچاره دل هیچ ندید از گذار عمر

حضرت حافظ

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

حضرت حافظ

در آرزوی خاک در یار سوختیم

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

این آتش درون بکند هم سرایتی

حضرت حافظ

چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشَم از چرخِ فلک

حضرت حافظ

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد

جان‌ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد

حضرت حافظ

شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم

حضرت حافظ

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

حضرت حافظ

صبح‌خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم

گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب

سال‌ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم

حضرت حافظ

جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان

مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت

#حضرت_حافظ

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

#حضرت_حافظ

از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

#هوشنگ_ابتهاج

تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم

وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد

#صائب_تبریزی

هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان،روزی به امید

وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان،یک روز 

سفید

قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت،آهسته 

بگفت

در حیرتم از بخت بد خود که چه سان ؟ این 

حرف شنید

#شیخ_بهایی

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

#وحشی_بافقی

خیالی کرده ام با خویش اما سر نمی گیرد

#صائب_تبریزی 

گویند سرانجام ندارید شما

ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم

#مولانا

ماییم که از بادهٔ بی‌جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما

ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم

#مولانا

روزی آید که دلم هیچ تمنّا نکند

دیده‌ام غنچه به دیدار کسی وا نکند

#سیمین_بهبهانی

آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم

تا چنین بی‌خواهشی آموختم

#هوشنگ_ابتهاج

عمری‌ ست مرا تیره و کاری‌ ست نه راست

محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلا‌ست

ما را ز کس دگر نمی‌ باید خواست

#خیام

در کوی تو هیچ کار من ناشده راست

ایام به کین خواستن من برخاست

واخر به دلت گذر کند چون بروم

کان دلشده کی رفت و چگونه‌ ست و کجاست

#انوری

آب جگرم به آتش غم برخاست

سوز جگرم فزود تا صبر بکاست

هرچند جگر به صبر می‌ماند راست

صبر از جگر سوخته چون شاید خواست

#خاقانی 

فردا بخرم هر آنچه در شهربلاست

جز آن نتوان که برسر بنده قضاست

ما را گویند گرد بلا بیش مگرد

گردم که خوشیهای جهان زیر بلاست

#سید_حسن_غزنوی

گر نگشتی به مراد دلم ای چرخ ، مَگرد

بی نیاز از تو کند ، گردش پیمانه مرا

#اطهری_کرمانی

مردی که هیچ جامه ندارد به اتفاق

بهتر ز جامه ای که در او هیچ مرد نیست

#سعدی_جان

آسمان چون سیل مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

#شهریار

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من

خوش آن روزی که این دنیا سر آید

قیامت با قیامِ محشر آید

بگیرم دامنِ عدلِ الهی

بپرسم کامِ عاشق کی بر آید

#عماد_رام

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳:

بیچاره دل هیچ ندید از گذار عمر

حضرت حافظ

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

حضرت حافظ

در آرزوی خاک در یار سوختیم

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

این آتش درون بکند هم سرایتی

حضرت حافظ

چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشَم از چرخِ فلک

حضرت حافظ

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد

جان‌ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد

حضرت حافظ

شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم

حضرت حافظ

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

حضرت حافظ

صبح‌خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم

گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب

سال‌ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم

حضرت حافظ

جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان

مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت

#حضرت_حافظ

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

#حضرت_حافظ

از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

#هوشنگ_ابتهاج

تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم

وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد

#صائب_تبریزی

هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان،روزی به امید

وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان،یک روز 

سفید

قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت،آهسته 

بگفت

در حیرتم از بخت بد خود که چه سان ؟ این 

حرف شنید

#شیخ_بهایی

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

#وحشی_بافقی

خیالی کرده ام با خویش اما سر نمی گیرد

#صائب_تبریزی 

گویند سرانجام ندارید شما

ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم

#مولانا

ماییم که از بادهٔ بی‌جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما

ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم

#مولانا

روزی آید که دلم هیچ تمنّا نکند

دیده‌ام غنچه به دیدار کسی وا نکند

#سیمین_بهبهانی

آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم

تا چنین بی‌خواهشی آموختم

#هوشنگ_ابتهاج

عمری‌ ست مرا تیره و کاری‌ ست نه راست

محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلا‌ست

ما را ز کس دگر نمی‌ باید خواست

#خیام

در کوی تو هیچ کار من ناشده راست

ایام به کین خواستن من برخاست

واخر به دلت گذر کند چون بروم

کان دلشده کی رفت و چگونه‌ ست و کجاست

#انوری

آب جگرم به آتش غم برخاست

سوز جگرم فزود تا صبر بکاست

هرچند جگر به صبر می‌ماند راست

صبر از جگر سوخته چون شاید خواست

#خاقانی 

فردا بخرم هر آنچه در شهربلاست

جز آن نتوان که برسر بنده قضاست

ما را گویند گرد بلا بیش مگرد

گردم که خوشیهای جهان زیر بلاست

#سید_حسن_غزنوی

گر نگشتی به مراد دلم ای چرخ ، مَگرد

بی نیاز از تو کند ، گردش پیمانه مرا

#اطهری_کرمانی

مردی که هیچ جامه ندارد به اتفاق

بهتر ز جامه ای که در او هیچ مرد نیست

#سعدی_جان

آسمان چون سیل مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

#شهریار

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من

خوش آن روزی که این دنیا سر آید

قیامت با قیامِ محشر آید

بگیرم دامنِ عدلِ الهی

بپرسم کامِ عاشق کی بر آید

#عماد_رام

نسیم سرخوش در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۸ - پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت ممنا یا رسول الله:

گفت پیغامبر صباحی زید را / کیف اصبحت ای رفیق باصفا
روزی پیامبر به زید فرمود: «ای یار پاک‌دل، شب را چگونه صبح کردی ؟»
گفت عبدًا مؤمنًا، باز اوش گفت / کو نشان از باغ ایمان گر شکفت
زید گفت: «صبح کردم در حالی که بنده‌ای مؤمن هستم.» پیامبر فرمود: «اگر گلستان ایمان در وجودت شکوفا شده، نشانه آن چیست؟»
گفت تشنه بوده‌ام من روزها / شب نخفتستم ز عشق و سوزها
زید گفت: «روزها تشنه بوده‌ام و شب‌ها از سوز عشق الهی خواب به چشمم نیامده است.»
تا ز روز و شب گذر کردم چنان / که ز اسپر بگذرد نوک سنان
آن‌قدر در سیر معنوی پیش رفته‌ام که از بند روز و شب و گذر زمان گذشته‌ام؛ همان‌گونه که نوک نیزه از سپر به‌آسانی عبور می‌کند.
که از آن سو جملهٔ ملت یکیست / صد هزاران سال و یک ساعت یکیست
در آن عالمِ حقیقت، همه جدایی‌ها و تفاوت‌ها از میان می‌رود و همه یکی هستند؛ در آنجا صد هزار سال و یک ساعت تفاوتی با هم ندارند.

هست ازل را و ابد را اتحاد / عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد
در آن عالم، آغاز و انجام یکی است و عقل جزئی به سبب محدودیت خود راهی به درک آن حقیقت ندارد.

گفت ازین ره کو ره‌آوردی بیار / در خور فهم و عقول این دیار
پیامبر فرمود: از آن عالم چه ارمغانی آورده‌ای؟ چیزی بگو که در خور فهم مردم این جهان باشد.

گفت خلقان چون ببینند آسمان / من ببینم عرش را با عرشیان
زید گفت: مردم تنها آسمان را می‌بینند، اما من عرش الهی و فرشتگانِ پیرامون آن را مشاهده می‌کنم.

هشت جنت هفت دوزخ پیش من / هست پیدا همچو بت پیش شمن
هشت بهشت و هفت دوزخ برای من همان‌قدر آشکار است که بت برای بت‌پرست.

یک به یک وا می‌شناسم خلق را / همچو گندم من ز جو در آسیا
من انسان‌های مختلف را یک‌به‌یک از هم تشخیص میدهم و می‌شناسم همان‌گونه که آسیابان گندم را از جو بازمی‌شناسد، آنان را از یکدیگر تشخیص می‌دهم.

که بهشتی کیست و بیگانه کیست / پیش من پیدا چو مار و ماهیست
برای من آشکار است که چه کسی اهل بهشت و چه کسی از خدا دور و بیگانه است؛ این حقیقت نزد من به روشنیِ تفاوت مار و ماهی است.

این زمان پیدا شده بر این گروه / یوم تبیض و تسود الوجوه
برای این گروه، هم‌اکنون روزی فرا رسیده است که چهره‌هایی سپید و چهره‌هایی سیاه می‌شود؛ یعنی حقیقت باطن انسان‌ها از هم‌اکنون برای آنان آشکار است.

پیش ازین هرچند جان پرعیب بود / در رحم بود و ز خلقان غیب بود
پیش از این، هرچند جان آدمی آکنده از عیب بود، اما آن عیب‌ها همچون جنین در رحم، از دید مردم پنهان بود.

الشقی من شقی فی بطن الام / من سمات الجسم یعرف حالهم

پیامبر فرموده است: «بدبخت، کسی است که از همان آغازِ آفرینش و در شکم مادر، سرنوشت شقاوت برای او رقم خورده باشد.» سپس مولانا می‌گوید: اهل بصیرت و اولیای الهی از نشانه‌ها و سیمای ظاهری انسان‌ها، تا اندازه‌ای می‌توانند به حال باطنی و سرانجام آنان پی ببرند.

منظور مولانا این نیست که ظاهر انسان به‌طور عادی سرنوشت او را نشان می‌دهد؛ بلکه مقصود این است که عارفانِ صاحب کشف و شهود از روی آثار و نشانه‌هایی که در چهره، رفتار و هیئت افراد پدیدار است، با نور الهی حقیقت درون آنان را درمی‌یابند. این بیت ادامه سخن زید است که می‌گوید می‌تواند اهل بهشت و اهل دوزخ را از یکدیگر بازشناسد.

تن چو مادر طفل جان را حامله / مرگ درد زادنست و زلزله
تن، مانند مادری است که جان را در خود حمل می‌کند و مرگ، درد زایمان و لحظه تولد جان به جهانی دیگر است.

جمله جانهای گذشته منتظر / تا چگونه زاید آن جان بطر
همه ارواحِ درگذشتگان در انتظارند که این جانِ سرکش و مغرور، هنگام مرگ چگونه متولد می‌شود و چه سرنوشتی پیدا می‌کند.

زنگیان گویند خود از ماست او / رومیان گویند بس زیباست او
سیاه‌رویان می‌گویند: او از ماست؛ و سپیدرویان می‌گویند: او بسیار نیکو و از ماست.

چون بزاید در جهان جان و جود / پس نماند اختلاف بیض و سود
اما هنگامی که جان به جهان دیگر قدم بگذارد، حقیقت آشکار می‌شود و دیگر اختلاف میان سپیدرویان و سیاه‌رویان باقی نمی‌ماند.

گر بود زنگی برندش زنگیان / روم را رومی برد هم از میان
اگر حقیقت او تیره باشد، اهل تیرگی او را با خود می‌برند؛ و اگر پاک و نورانی باشد، اهل نور و پاکی او را به سوی خود می‌برند.

 

تا نزاد او مشکلات عالمست / آنک نازاده شناسد او کمست
تا انسان به جان زاده نشود حقیقت حال او برای مردم دشوار و پوشیده است؛ و کسی که پیش از این تولد، حقیقت او را بشناسد، بسیار اندک است.

او مگر ینظر بنور الله بود / کاندرون پوست او را ره بود
آن شخص، همان کسی است که با نور خدا می‌نگرد؛ ازاین‌رو نگاه او از ظاهر و پوست انسان فراتر می‌رود و به حقیقت و باطن او راه می‌یابد.

اصل آب نطفه اسپیدست و خوش / لیک عکس جان رومی و حبش
اصل نطفه همه انسان‌ها یکسان، پاک و روشن است؛ اما روح و باطن آدمیان گاه نورانی و پاک است و گاه تیره و آلوده، و این تفاوت در حقیقت جان آنان است، نه در اصل آفرینش.

می‌دهد رنگ احسن التقویم را / تا به اسفل می‌برد این نیم را
همین روح و اعمال انسان است که او را یا به مقام «احسن تقویم» و برترین مرتبه انسانی می‌رساند، یا به «اسفل سافلین» و پایین‌ترین مرتبه سقوط می‌کشاند.

این سخن پایان ندارد باز ران / تا نمانیم از قطار کاروان
این بحث پایان‌پذیر نیست؛ اکنون از آن بگذر تا از کاروان اصلی داستان بازنمانیم.

یوم تبیض و تسود وجوه / ترک و هندو شهره گردد زان گروه
در روزی که چهره‌هایی سپید و چهره‌هایی سیاه می‌شود، حقیقت انسان‌ها آشکار خواهد شد و دیگر روشن می‌شود چه کسی از اهل نور است و چه کسی از اهل ظلمت؛ در آن روز تفاوت‌ها و حقیقت باطن همگان آشکار می‌گردد.

در رحم پیدا نباشد هند و ترک / چونک زاید بیندش زار و سترگ
در رحم مادر، کسی نمی‌تواند تشخیص دهد که این نوزاد چه حقیقت و سرنوشتی دارد؛ اما هنگامی که متولد شود، کوچک و بزرگ حقیقت او را می‌بینند.

جمله را چون روز رستاخیز من / فاش می‌بینم عیان از مرد و زن
من اکنون همه مردم را، زن و مرد، همان‌گونه آشکار می‌بینم که در روز رستاخیز حقیقتشان آشکار خواهد شد.

هین بگویم یا فرو بندم نفس / لب گزیدش مصطفی یعنی که بس
زید گفت: آیا این حقایق را بگویم یا خاموش بمانم؟ پیامبر با اشاره‌ای او را از ادامه سخن بازداشت؛ یعنی همین اندازه کافی است.

یا رسول‌الله بگویم سر حشر / در جهان پیدا کنم امروز نشر
زید گفت: ای رسول خدا، آیا رازهای روز رستاخیز را بازگو کنم و آنچه در قیامت آشکار می‌شود، امروز برای مردم آشکار سازم؟

هل مرا تا پرده‌ها را بر درم / تا چو خورشیدی بتابد گوهرم
اجازه بده پرده‌های پنهان را کنار بزنم تا گوهر حقیقتی که در وجودم هست، مانند خورشید آشکار و درخشان شود.

تا کسوف آید ز من خورشید را / تا نمایم نخل را و بید را
اگر اجازه دهی، چنان حقیقت را آشکار می‌کنم که حتی خورشید در برابر آن کم‌فروغ شود و نیکان را از بدان، و استواران را از سست‌پایگان به‌روشنی بازشناسانم.

وا نمایم راز رستاخیز را / نقد را و نقدِ قلب‌آمیز را
رازهای روز رستاخیز را آشکار کنم و سره را از ناسره، و حقیقت را از آنچه باطل و آمیخته به فریب است، جدا سازم.

دستها ببریده اصحاب شمال / وا نمایم رنگ کفر و رنگ آل
حقیقت حالِ اصحابِ شِمال (دوزخیان) را آشکار کنم و نشان دهم که کفر و آلودگی باطنی چه سیمایی دارد.

وا گشایم هفت سوراخ نفاق / در ضیای ماه بی‌خسف و محاق
همه راه‌ها و لایه‌های پنهان نفاق را در پرتو ماهِ کامل و بی‌نقص حقیقت آشکار سازم؛ ماهی که هرگز دچار گرفتگی یا نقصان نمی‌شود.

وا نمایم من پلاس اشقیا / بشنوانم طبل و کوس انبیا
پوشش و حقیقت حالِ بدبختان را آشکار کنم و بانگ دعوت و پیروزی پیامبران را به گوش همگان برسانم.

دوزخ و جنات و برزخ در میان / پیش چشم کافران آرم عیان
دوزخ، بهشت و عالم برزخ را چنان آشکار سازم که حتی کافران نیز آنها را با چشم خود ببینند.

وا نمایم حوض کوثر را به جوش / کآب برروشان زند، بانگش به گوش
حوض کوثر را در حال جوشش آشکار کنم؛ چنان‌که صدای خروش آب آن به گوش مردم برسد و آب آن بر چهره‌ها بپاشد.

وان کسان که تشنه بر گردش دوان / گشته‌اند این دم نمایم من عیان
و تشنگانی را که گرد حوض کوثر می‌دوند و در آرزوی نوشیدن از آن هستند، همین اکنون آشکارا نشان دهم.

می‌بساید دوششان بر دوش من / نعره‌هاشان می‌رسد در گوش من
آنان چنان به من نزدیک‌اند که شانه‌هایشان به شانه من می‌ساید و فریادها و صداهایشان را هم‌اکنون می‌شنوم.

اهل جنت پیش چشمم ز اختیار / در کشیده یک‌دگر را در کنار
اهل بهشت را اکنون با چشم دل می‌بینم که با اختیار و شادمانی یکدیگر را در آغوش گرفته‌اند.

دست همدیگر زیارت می‌کنند / از لبان هم بوسه غارت می‌کنند
دست یکدیگر را با مهر می‌گیرند و می‌بوسند و از روی محبت، پیوسته از لبان یکدیگر بوسه می‌ربایند.

کر شد این گوشم ز بانگ آه آه / از خسان و نعرهٔ واحسرتاه
گوشم از بس فریاد «آه، آه» و «وا حسرتا»ی فرومایگان و دوزخیان را می‌شنود، گویی کر شده است.

این اشارت‌هاست گویم از نغول / لیک می‌ترسم ز آزار رسول
آنچه می‌گویم تنها اشاره‌ای کوتاه از آن حقایق بزرگ است، اما از این می‌ترسم که با ادامه سخن، موجب ناخشنودی یا رنجش رسول خدا شوم.

همچنین می‌گفت سرمست و خراب / داد پیغامبر گریبانش بتاب
زید در حال شور و مستیِ معنوی همچنان سخن می‌گفت، تا اینکه پیامبر گوشه لباس او را کشید و او را از ادامه سخن بازداشت.

گفت هین درکش که اسبت گرم شد / عکس حق لا یستحی زد، شرم شد
پیامبر فرمود: «بس است، خودت را نگه‌دار؛ زیرا مرکب شوقت بیش از اندازه به تاخت درآمده است.» آنگاه جلوه‌ای از صفت الهیِ «خدا از بیان حق شرم نمی‌کند» در وجود زید آشکار شد، اما خودِ زید از ادامه اظهار این اسرار شرم کرد و خاموش شد.

آینهٔ تو جست بیرون از غلاف / آینه و میزان کجا گوید خلاف
آینه وجودت از پوشش و پرده بیرون آمده و حقیقت را آشکار می‌کند؛ آینه و ترازو هرگز برخلاف واقع چیزی نشان نمی‌دهند.

آینه و میزان کجا بندد نفس / بهر آزار و حیاء هیچ‌کس
آینه و ترازو به خاطر رنجیدن یا رودربایستی با کسی، حقیقت را پنهان نمی‌کنند و از بیان واقعیت بازنمی‌ایستند.

آینه و میزان محک‌های سنی / گر دو صد سالش تو خدمت‌ها کنی
آینه، ترازو و سنگ محک، ابزارهای دقیق سنجش حقیقت‌اند؛ حتی اگر دویست سال به آنها خدمت کنی، از نشان دادن حقیقت دست برنمی‌دارند.

کز برای من بپوشان راستی / بر فزون بنما و منما کاستی
اگر از آنها بخواهی به خاطر تو حقیقت را پنهان کنند، خوبی‌ها را بیشتر و عیب‌ها را کمتر نشان دهند، هرگز چنین نخواهند کرد.

اوت گوید ریش و سبلت بر مخند / آینه و میزان و آنگه ریو و پند
آنها به تو می‌گویند: بر ریش و سبیل خودت نخند و خود را فریب مده؛ چگونه از آینه و ترازو انتظار فریب و نیرنگ داری؟

چون خدا ما را برای آن فراخت / که بما بتوان حقیقت را شناخت
خداوند ما را به گونه‌ای آفریده و توانایی بخشیده است که حقیقت به وسیله ما شناخته شود.

این نباشد، ما چه ارزیم ای جوان؟ / کی شویم آیینِ روی نیکوان؟
اگر چنین نباشد و حقیقت را نشان ندهیم، چه ارزشی خواهیم داشت؟ و چگونه می‌توانیم آینه‌ای باشیم که چهره نیکان در آن آشکار شود؟

لیک در کش در نمد آیینه را / کز تجلی کرد سینا سینه را
اما این آینه را در نمد بپیچ و پنهان دار؛ زیرا تجلی نور الهی، کوه سینا را از هم شکافت و متلاشی کرد.

گفت آخر هیچ گنجد در بغل / آفتاب حق و خورشید ازل
زید گفت: مگر خورشید حقیقت و نور ازلی خداوند در سینه و آغوش انسان می‌گنجد؟

هم دغل را هم بغل را بر درد / نه جنون ماند به پیشش نه خرد
آن نور الهی هم نیرنگ و دورویی را از میان می‌برد و هم سینه را می‌شکافد؛ در برابر آن نه عقلِ معمولی باقی می‌ماند و نه دیوانگی.

گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی / بیند از خورشید عالم را تهی
پیامبر فرمود: اگر تنها یک انگشت را بر چشم بگذاری، دیگر خورشید را نخواهی دید و گمان می‌کنی جهان از نور آن خالی است.

یک سر انگشت پردهٔ ماه شد / وین نشان ساتری شاه شد
تنها یک سر انگشت می‌تواند ماه را از دید انسان بپوشاند؛ این نمونه‌ای از قدرت پرده‌پوشی خداوند است.

تا بپوشاند جهان را نقطه‌ای / مهر گردد منکسف از سقطه‌ای
گاهی تنها یک نقطه یا مانعی بسیار کوچک، سراسر جهان را از دید انسان می‌پوشاند؛ همان‌گونه که با پیش آمدن مانعی اندک، خورشید دچار گرفتگی می‌شود و از نظر پنهان می‌گردد.

لب ببند و غور دریایی نگر / بحر را حق کرد محکوم بشر
پیامبر فرمود: خاموش باش و به ژرفای دریای حقیقت بنگر؛ خداوند این دریای معرفت را در اختیار انسان کامل قرار داده است.

همچو چشمهٔ سلسبیل و زنجبیل / هست در حکم بهشتی جلیل
همان‌گونه که چشمه‌های سلسبیل و زنجبیل در بهشت در اختیار بهشتیان‌اند، این دریای معرفت نیز در اختیار انسان کامل است.

چار جوی جنت اندر حکم ماست / این نه زور ما ز فرمان خداست
چهار نهر بهشت در اختیار ماست؛ اما این از قدرت شخصی ما نیست، بلکه به فرمان و عنایت خداوند است.

هر کجا خواهیم داریمش روان / همچو سحر اندر مراد ساحران
به اذن خدا، آن را هر جا بخواهیم جاری می‌کنیم؛ همان‌گونه که جادو در اختیار جادوگر است، البته نه از نیروی خود، بلکه به فرمان الهی.

همچو این دو چشمهٔ چشم روان / هست در حکم دل و فرمان جان
همان‌گونه که این دو چشمه، یعنی چشم‌ها، فرمان‌بردار دل و جان‌اند و به هر سو که اراده شود می‌نگرند.

گر بخواهد رفت سوی زهر و مار / ور بخواهد رفت سوی اعتبار
چشم‌ها به فرمان دل، گاه به سوی امور پست و زیان‌آور مانند زهر و مار می‌روند و گاه به سوی حقیقت، عبرت و امور ارزشمند روی می‌آورند.

گر بخواهد سوی محسوسات رفت / ور بخواهد سوی معقولات رفت
اگر دل بخواهد، حواس به سوی امور محسوس و مادی می‌روند؛ و اگر بخواهد، به سوی معانی و حقایق عقلی و معنوی روی می‌آورند.

گر بخواهد سوی کلیات راند / ور بخواهد حبس جزویات ماند
اگر دل اراده کند، اندیشه را به سوی حقایق کلی و جامع می‌برد؛ و اگر بخواهد، آن را در امور جزئی و محدود متوقف می‌کند.

همچنین هر پنج حس چون نایزه / بر مراد و امر دل شد جایزه
همچنین هر پنج حس، همچون نیزه‌ای در اختیار دل‌اند و کاملاً از فرمان و اراده آن پیروی می‌کنند.

هر طرف که دل اشارت کردشان / می‌رود هر پنج حس دامن‌کشان
هر سو که دل اشاره کند، همه حواس با شتاب و فرمان‌برداری به همان سو کشیده می‌شوند.

دست و پا در امر دل اندر ملا / همچو اندر دست موسی آن عصا
دست و پا نیز آشکارا فرمان‌بردار دل‌اند؛ همان‌گونه که عصای موسی در دست او کاملاً مطیع فرمانش بود.

دل بخواهد پا در آید زو به رقص / یا گریزد سوی افزونی ز نقص
اگر دل بخواهد، پا به رقص درمی‌آید؛ و اگر بخواهد، برای رسیدن به کمال و دوری از نقص به حرکت و تلاش می‌پردازد.

دل بخواهد دست آید در حساب / با اصابع تا نویسد او کتاب
اگر دل اراده کند، دست به کار می‌آید و انگشتان به نوشتن  مشغول می‌شوند.

دست در دست نهانی مانده است / او درون تن را برون بنشانده است
دست ظاهری در حقیقت در دستِ نیرویی پنهان، یعنی دل و جان است؛ آن نیروی باطنی است که اعضای بدن را به حرکت درمی‌آورد و فرمان خود را در ظاهر آشکار می‌سازد.

گر بخواهد بر عدو ماری شود / ور بخواهد بر ولی یاری شود
اگر دل اراده کند، دست همچون ماری برای دشمن زیان‌رسان می‌شود؛ و اگر بخواهد، برای دوست و ولیّ خدا وسیله یاری و خدمت خواهد بود.

ور بخواهد کفچه‌ای در خوردنی / ور بخواهد همچو گرز ده‌منی
اگر دل بخواهد، دست قاشقی می‌شود که غذا برمی‌دارد؛ و اگر بخواهد، همان دست همچون گرزی سنگین و نیرومند برای نبرد به کار می‌رود.

دل چه می‌گوید بدیشان ای عجب / طرفه وصلت، طرفه پنهانی سبب
شگفتا! دل چگونه به اعضای بدن فرمان می‌دهد؟ این پیوند و فرمان‌بری، رازی شگفت و رابطه‌ای پنهان است.

دل مگر مهر سلیمان یافتست / که مهار پنج حس برتافتست
گویی دل، انگشتر سلیمان را در اختیار دارد؛ زیرا زمام و اختیار پنج حس ظاهری را به دست گرفته است.

پنج حسی از برون میسور او / پنج حسی از درون مأمور او
پنج حس ظاهری در اختیار دل‌اند و پنج حس باطنی نیز فرمان‌بردار او هستند.

ده حس است و هفت اندام و دگر / آنچ اندر گفت ناید می‌شمر
انسان ده حس، هفت عضو اصلی و نیروهای دیگری نیز دارد که از شمار و بیان بیرون‌اند.

 

چون سلیمانی دلا در مهتری / بر پری و دیو زن انگشتری
ای دل، اگر می‌خواهی مانند سلیمان فرمانروا باشی، انگشتر سلیمانی را بر دیوِ نفس و نیروهای سرکش وجودت مسلط کن و بر آنها حکومت نما.

گر درین ملکت بری باشی ز ریو / خاتم از دست تو نستاند سه دیو
اگر در فرمانروایی بر وجود خویش از نیرنگ، ریا و فریب پاک باشی، دیوهای نفس و شیطان هرگز انگشتر فرمانروایی را از دستت نخواهند ربود.

بعد از آن عالم بگیرد اسم تو / دو جهان محکوم تو چون جسم تو
آن‌گاه آوازه و مقام تو در همه عوالم آشکار می‌شود و همان‌گونه که بدن در فرمان جان است، دو جهان نیز به فرمان و تصرف تو درمی‌آید.

ور ز دستت دیو خاتم را ببرد / پادشاهی فوت شد بختت بمرد
اما اگر دیوِ نفس انگشتر فرمانروایی را از دستت برباید، سلطنت معنوی خود را از دست می‌دهی و سعادت و اقبال تو نابود می‌شود.

بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد / بر شما محتوم تا یوم التناد
پس از آن، جز فریاد «ای حسرت بر ما!» نصیبت نخواهد شد؛ و این حسرت تا روز قیامت و روزی که مردم یکدیگر را ندا می‌دهند، همراه تو خواهد بود.

 

مکر خود را گر تو انکار آوری / از ترازو و آینه کی جان بری
اگر نیرنگ و عیب‌های خود را انکار کنی، چگونه می‌توانی از داوریِ ترازوی حق و آینه حقیقت بگریزی؟ آنها حقیقت را همان‌گونه که هست آشکار خواهند کرد.

 

حسین مویدی در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۵:

در فرهنگ دهخدا بُرز به معنی بلندی قد و قامت و همچنین بزرگی و نوخاستگی آمده است . در بیت دیگری از فردوسی داریم : بکوشید و شمشیر و گرز آورید هنرها زبالا و برز آورید

فاطمه یاوری در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » تک‌بیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۹۸۳:

ای آنکه پای کوه به دامن شکسته‌ای

یک ذره صبر هم به من بی‌قرار بخش =) 

فاطمه یاوری در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰:

زیبد اگر طلب کند عزت ملک مصر دل

آن که هزار یوسفش بنده‌ی مال و جاه شد

فاطمه یاوری در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:

زخم شمشیر غمت را [به شکیبایی و عقل]

چند مرهم بنهادیم و اثر می‌نرود

مهران جوانمرد در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۵ دربارهٔ سام میرزا صفوی » تذکرهٔ تحفهٔ سامی » صحیفهٔ اول در ذکر سلاطین » ۱۴- سلطان سلیم:

جهت بهره‌مندی پژوهشگران و علاقه‌مندان به جریان شعر فارسی در قلمرو عثمانی:

​با توجه به اشارات تذکره‌نویسان هم‌دوره (مانند سام میرزا صفوی) به ذوق ادبی و سروده‌های فارسی سلطان سلیم اول عثمانی (متخلص به سلیمی)، سه غزل زیر از گزیدهٔ غزل‌های منتسب به دیوان فارسی او جهت خوانش و ثبت در این بخش تقدیم می‌شود:

​غزل اول (غزل ۴۵۰):

این چنین تا کی شوی شکر شکن با دیگران / چند سازی تلخ عمر من دهن با دیگران

بر دل من شکر کز جور تو نشسته است گرد / گرچه بنشینی بسی بر غم من با دیگران

تا نباید گفتگوی من گران با خاطرت / با تو باشد خاطر و گویم سخن با دیگران

هیچکس را تا نماند دل چو بینی سوی من / می نمایی تاب زلف پر شکن با دیگران

گوشه ابروت با من باشد از ناز و عتاب / چنگ مژگانت ز چشم پر فتن با دیگران

رشکم آید از خیالت کاو به دل هم صحبت است / آه چون بینم تو را ای سیمتن با دیگران

با سلیمی هرگزت جانا لبی شیرین نشد / گرچه بشکستی بسی دُرّ عَدن با دیگران

​غزل دوم (غزل ۳۴۰):

ما را فلک از یار به صد جور جفا کرد / چشم بد ایام چه گویم که چه ها کرد

قسّام ازل قسمت هر دلشده ای داد / امّا غم و خون خوردن دل قسمت ما کرد

هرگز دل بیچاره ام از بخت نشد شاد / تا بود به من هجر بداندیش جفا کرد

بگریخت ز من عیش چو سیارهٔ طالع / جز غم که ز دل روی نتابید و وفا کرد

با سینهٔ صد پارهٔ من درد جدایی / می بین که چه کرده است و مپرس که جزا کرد

دور از رخ دلدار به پیغام گزاری / مردانگی خوب به من باد صبا کرد

در خشم بُد از من غم آن شوخ سلیمی / المنت للّه که به دل باز صفا کرد

​غزل سوم (غزل ۴۰۶):

ز عاشقان ای خود ای جان رخ چو ماه مپوش / به قهر روی ز عشاق بی گناه مپوش

رخت ز نور الهی است پرتوی باللّه / صریح پرده بر این پرتو اله مپوش

هزار شیفته را سوختی کرم فرمای / شکنج زلف کج از گوشهٔ کلاه مپوش

تو شاه اهل نیازی و داد پیشهٔ تو / به عدل گوشهٔ چشمی ز داد خواه مپوش

چو آه من ز چه هر دم سیه کنی در بر / مرا بسوخت غم قامت تو آه مپوش

گر کعبه گر به ره حق سیاه می پوشی / مکش مرا ز برای خدا سیاه مپوش

ز زرق و توبه و تقوایِ شیخ شهر سلیم / طریق رندی ما بهتر است راه مپوش

نردشیر در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۸۴ - قطعه:

دوستگانی درست می باشد

نردشیر در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۶ دربارهٔ جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۵ - قصیده:

دوستگانی درست می باشد

نردشیر در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۶ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در ستایش سلطان سنجر:

تو بسیاری از شعرها دوستگانی رو دوستکانی با کاف نوشته شده و برخی جاها هم به درست با گ نوشتین.
لطفا همه رو یک دست کنید 

حسین مویدی در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۱:

در باره واژه سگسار : سگساران یا سگستان یا سرزمین سکاها همان است که امروز به واژه سیک تبدیل شده است . در زمان باستان سیکستان یکی از سرزمین های همسایه ایران بوده است .

حسین مویدی در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۱:

در باره واژه کشانی : کُشانی یا کُچانی همان است که به زبان امروز قوچانی می شود . از نظر تاریخی نیز ترکان در شمال شرق ایران حکومتی به نام کوشانیان داشته اند .

حسین مویدی در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۱:

در بیت های ۶۵ تا ۶۸ واژه های سقلاب کان سگسار هند چغان گهان شگن وهر نام محل و واژه های کندر پیروز غرچه شنگل فرطوس گهار شمیران کردوی نام اشخاص می باشد .

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸:

مصراع دوم بیت 5، به شکل زیر است

«ناگهان سر به ره آرَم چه حکایت باشد!»

به استناد:

1-ترجمه آلمانی دیوان حافظ (صفحه 496، جلد 1، سال 1858 میلادی، وین)

2-ترجمه انگلیسی دیوان حافظ  سال 1891 میلادی (کلارک، صفحه 360، تجدید چاپ 2007 میلادی، مریلند آمریکا)

3-کهن‌ترین نسخه خطی حافظ سال 801 هجری (چاپ میراث مکتوب، سال 1374، تهران، ایران)

 

یادآوری:- همین سندها نشان می دهند که در بیت پایانی، باید به جای «رفیقی»، واژه «حکیمی» باشد.

بزرگمهر در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۹ در پاسخ به دکتر محمد ادیب نیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:

دقیقاً، از ابتدا این به نظرم رسید، ولی با نظر این همه اساتید آشکار و پنهان، جرأت نکردم بنویسم.

حتی در کتب شرح، اساتید هم نماز میت را برای غنی‌تر کردن شرح! ترجیح داده‌اند ....

با سپاس از شما

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۷۷۲