شایان ارازی در ۶ روز قبل، سهشنبه ۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۶ دربارهٔ ابوالفضل بیهقی » تاریخ بیهقی » مجلد دهم » بخش ۸ - پایان کتاب:
چندی پیش خواندن تاریخ نوشتهی ابوالفضل بیهقی را به پایان رساندم. این کتاب روایت سالهای پادشاهی مسعود بن محمود است در سالهای ۴۲۱ تا ۴۳۲ قمری (البته سال ۴۲۵-۴۲۴ افتاده است و شرح سفر سلطان مسعود به هندوستان و کشته شدن او در قلعهی گیری هم نیست که شاید ابوالفضل به هر دلیلی تالیف خود را که "تاریخ" نام مینهد به پایان نرسانده باشد). این کتاب هم شاهکاری در ادبیات فارسی است و هم در تاریخ نگاری (ابوالفضل در برخی جایهای کتاب به روششناسی تاریخ نگاری خود پرداخته است که مفصلترین آن در ابتدای مجلد دهم است).
خواندن دربارهی پیچیدگیهای دیوان سالاری غزنوی و مناسبات سیاسی میان حاکمیتهای آن زمان حداقل برای من بسیار شگفت انگیز است. دانستن این که رویکرد غزنویان به خلافت عباسی، سلجوقیان، زیاریان، دولت خوارزمشاه آلتونتاش و جانشینان او، خاندان معدان، علی تگین در ماوراءالنهر، شاه ملک پادشاه جَند و... چه بوده و چه ارتباطی با یکدیگر داشته اند برای من بسیار لذت بخش بود.
میتوانیم از جنبههای گوناگون آن دوران هم اطلاعاتی به دست آوریم؛ جغرافیا، تاریخ حاکمیتهای قدیم، راهبردهای نظامی و شرح جنگها، جشن سده، مهرگان، نوروز، عید فطر، عید اضحی (قربان) و... نان (غذا) خوردن و نشاط شراب، حضور مطربان (عنصر موسیقی)، عروسی، آذین بستن شهرها، خلعت پوشی، ابزار شکنجه (عقابین،چوب زدن)، اعدام (با شیوهی به دار کشیدن)، بازداشت (به عنوان مثال در قلعهها)، انواع سلاح و پوشش جنگی، معماری، وجود حیواناتی چون فیل، شیر و طاووس و موارد بسیار دیگر.
شعرهای بسیاری به زبان فارسی (بیشتر از بوحنیفهی اسکافی اگرچه مغلوط اند) و نیز عربی یافت میشود. مثلهای فارسی و عربی بسیارند و ابوالفضل بیهقی به زبان شیرین خود، حکایتهایی را در جای جای نوشتهاش میآورد که کتاب را جذابتر میکند.
یکی از جالبترین موارد کتاب این است که ابوالفضل بیهقی بارها با خوانندگان کتاب خود سخن میگوید و ارتباط برقرار میکند. او تالیف خود را برای آیندگان مینوشته و به جز تلاش برای نوشتن یک اثر معتبر، نگران این بوده که مبادا خوانندگان از خواندن کتابش خسته شوند!
تاریخ بیهقی را بخوانید و با خواجه بوالفضل به سفری در هزار سال پیش بروید. از این سفر خسته نخواهید شد.🙂
دکتر حافظ رهنورد در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸:
به این سبک شعر "مُلَمَّع" میگویند.
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۶:
به نام حضرت دوست
حضرت بیدل دهلوی
توضیحاتی در باره ی این شعر
بن مایه : عارفانه
وزن : مستفعلن مفاعل مستفعلن فَعَل
یا
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
بحر : مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
قوافی : بهانه خانه ترانه شانه فسانه دانه کرانه آستانه نشانه آشیانه زبانه
حیرت :سرگشتگی و بهت و عاجز بودن
اما درعرفان مرحله ای را گویند که عارف در مقام کشف و شهود میخواهد برسد به ذات خداوندی و بیدل در این مصرع میگوید در مقام حیرت هستم
دمیدن : شکوفا شدن طلوع کردن برخاستن
گل داغ : کنایه از اشک و حسرت و محرومیت
بهانه : توجیه و دستاویز
طاووس : نام پرنده ای زیبا که در هندوستان یافت میشود این پرنده در هند الهه ی زیبایی و دین و برکت و روشناییست و وقتی پرهای دمش باز میشود بیشمار رنگ های در هم عجین گشته میدرخشند
ودر این مصرع یعنی زیبایی های درخشان از رنگهای نورانی
جلوه زار : جایی برای آشکار شدن
بیت ۱:
بیدل میگوید من در مقام حیرت قرار دارم و اشک داغ من بخاطر محرومیتم دستاویز و توجیه مناسبی برای شکوفا شدن حیرانی من هست(حیرانی در عرفان مقدمه ای برای رسیدن به نقطه ای روشن و ثابت است)
و زیبایی های آن نورهای درخشان رنگین، مثل طاووسیست که وقتی پدیدارو آشکار میشود شبیه یک خانه ای هست که در آن پر از آینه کاریست
آینه کاری : مانند صحن های مذهبی که از آینه های کوچک و رنگین تشکیل شده که همه جا را نورانی کرده باشد و یک هنرست
همان بحث وحدت در کثرت
آیینه ها تصاویری هستند متکثر اما انعکاسشان از یک آینه متجلی شده است
در واقع بیدل میخواهد بگوید من دراین همه رنگ ها و نورها سرگردان و حیرت زده ام و محرومم از آن ذات لایتناهی و اشک ریختنم هم توجیه این مطلب می باشد
غفلت : بی توجهی و سوءاستفاده
نوا : مقام دوازدهم موسیقی، دارایی ، آهنگ و سرود
پرده : یکی از ارکان موسیقی: حجاب، تغییر در ارتعاش موسیقی
چکیدن : جوشیدن
بیت ۲ :بیدل میگوید که بر طبق همان اشک ریختنم در بیت گل داغ ، آهنگ و موسیقی حاصل از اشک ریختن من بخاطر حسرت دیدارت، لج کردن و گریستن یک طفل نیست برای رسیدن به هدفش و سوء استفاده کردن نیست، بلکه در موسیقی و چکیدن و جوشش اشک پرده های چشم من نوعی موسیقی منظم شبیه ترانه وجود دارد که دست من نیست
در این بیت نوا و پرده و ترانه مراعات النظیر هستند
دردسر : مشکل و به زحمت انداختن
تکلف : تشریفات
مشاطه : آرایشگر
بر طرف : از میان برداشت و رفع کردن
تَرک: ر ساکن : کلاه خودجنگی و کلاه درویشان و کلاه جنگی که مو از میان آن بیرون می آید
بَهله : دستکش شکاری و جنگی از چرم
بیت ۳ : بیدل می گوید که من زحمت تشریفات یک آرایشگر را به خود نمیدهم و به هیچ کسی احتیاج ندارم وقتی دستکشم میتواند موهای بیرون زده ی از کلاهم را آراسته و مرتب کند
یعنی میخواهد بگوید برای رسیدن به تو هیچ احتیاج به دیگران و واسطه ای نیست
آراستگی نفس من به دست تو فقط امکانپذیراست
حسرت کمین : کسی که کمین میکند به واسطه حسرت خویش
وعده ی وصل : پاداش رسیدن
چشم بهم نیامده : چشمی که باز است و نمیخوابد
فسانه : اسطوره ی اعجاز
بیت ۴: من در کمین حسرت برای پاداشی هستم که نامش رسیدن به توست و مانندکسانی که مشتاق هستند آخر قصه ی افسانه ها را بشنوند نمیخوابم و چشمان باز و گوش من شنواست
ضبط نفس : حبس کردن نفس و صدا
فال : واحد شمارشی میوه هایی مانند گردو
بیت ۵:
حبس کردن نفس نشانه شنیدن حضور همهمه و جمع میباشد و این مسئله نوید بخش است برای انسانی تنها مانند میوه ای کوچک و نارس که از دانه ای حاصل شده که به تنهایی قابل ریشه زدن نیست و به عناصر چون آفتاب و خاک و باران محتاج است
میخواهد بگوید که موجودات کائنات در کثرت بهم متصل هستند مانتد یک زنجیر
رستن : رها شدن
بحر : دریا
بیت ۶:
در دریا اگر گوهررو مراورید نشوی نمیتوانی رها شوی
توضیح : از هزاران قطره ی باران یکی فقط میتواند به داخل صدف برود و تبدیل به مروارید میشود
بیدل می فرماید: اگر میخواهی رها شوی و گوهر وجودی خودت را بشناسی (هر قطره رادبه خویش رسیدن ) باید رها باشی تا در کرانه دریا ( وسعت لایتناهی خداوند) قرار بگیری
این همان بحث خود شناسی وخداشناسی وحدت وجود است
تعظیم ِ اعتبار: محترم شمردن خداوند با تعظیم و گردن نهادن و کسب اعتبار در اطاف
مخصوص نیست: کار خاصی نیست
بیت۷: بیدل میگوید کسانی که حج میروند برای احترام به خداوند تعظیم میکنند که اعتبار هم کسب کنند و کار ویژه ای انجام نداده اند چون هر جا که سر در مقابل بزرگی خداوند به سجده رود آنجا همان آستانه ی ملکوتی خداونداست
زه کنند : کشیدن کمان
کمانهای امتیاز: کمانهایی که هرکدامشان امتیازی دارند برای خوردن به هدف
نشانه : علامت
بیت ۸: وقتی در مسابقه ای شرکت میکنی و برای برنده شدن کوشش ، بعضی ها (این) به هدف میزنند و بعضی ها (آن) می بازند و اینها نشانه و علامتیست برای اینکه هر فرد با قدرت و عمل صالح و درست خود میتواند در مسابقه ی رسیدن به هدف و کمال گام برداردو برسد به حد مطلوب و نرسیدن و رسیدن هر دو نشانه ی عملکرد است
رنگ پریده : انسان مغموم و پریشان
بیت ۹:
با وجود اینکه عمری را به عبث پشت سر گذاشتم اما میتوانم دلم را شاد کنم و انرژی و توانایی هایم را دوباره بدست بگیرم چرا که هر انسان پریشان هم میتواند خیال و رویاهایش را به تحقق بپیوندد و آشیانه ی سلامتی را برای خود بسازد
بیت ۱۰:
توضیح : مانند رعد و برق و صاعقه ای که از خوردن دو ابر مثبت و منفی بهم، انرژی آزاد میکند برای رهایی و نور و شعله تولید میکند
می گوید ای بیدل از آن برق و صاعقه درون خود که آزادیت را به ارمغان می آورد هرگز سوال نکن چرا که باید این شعله ی درون تو زبانه بکشد تا برسد به سر منشا نور و تجلیگاه
در واقع میخواهد بگوید باید جرقه ای در درون ما تولید شود و شعله ای ایجاد بشود و زبانه بگیرد تا آزاد و رها شویم
ابراهیم احمدی در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶:
این غزل شاهکار، سفرِ روح انسان از «نیازِ مادی» به «بینیازیِ مطلقِ عرفانی» را ترسیم میکند. سعدی با استفاده از کلمات ساده، یک نظام فلسفی و سلوکی عمیق را در سه محور اصلی خلاصه کرده است:
۱. پارادوکسِ فقر و غنا (فلسفه وجودی):
در فلسفه عرفانی، انسان از خود هیچ ندارد و عینِ نیاز است، در حالی که خداوند «بینیازِ مطلق» است. سعدی اصطلاح شگفتانگیز «غنای درویشان» را به کار میبرد؛ این یعنی بزرگترین دارایی و ثروتِ سالک، همان درکِ فقرِ خود و نیاز داشتن به خداست. تا زمانی که انسان ظرفِ وجودش را از غرور و منیت خالی نکند، نمیتواند از زیبایی و کمالِ الهی (توانگرِ حُسن) پر شود.
۲. جنگ با خویشتن برای وصال (مقام فنا):
سعدی میگوید عاشقِ واقعی با «خویشاوندان» و از آن مهمتر با «خویشتنِ مادی و نفسِ خود» بیگانه میشود. در عرفان، میان انسان و خدا هیچ حجابی جز خودخواهیِ انسان نیست. «رندان و پاکبازان» کسانی هستند که در قمار عشق، تمام هستی و آبروی خود را میبازند و برای رسیدن به معشوق، با منیتِ خود دشمنی میکنند.
۳. تسلیمِ محض و لذتِ بلا (نوش و نیش):
مسیر کمال آمیخته به تضادهاست؛ معشوق هم عسل (نوش) میدهد و هم سختی (نیش). اما عاشقِ راستین به مقام «رضا و تسلیم» رسیده است. او در برابر آزمونها و بلاهای الهی (تیغ بر سر)، بنده-وار سر فرود میآورد، چون میداند این تلخیها برای پاک شدنِ اوست.
در نهایت، اوجِ شعر در «ترکِ هر دو جهان» است. عاشقانِ واقعی برخلافِ انسانهای حریص، نه به دنبال مادیات دنیا هستند و نه به طمعِ پاداشِ بهشت عبودیت میکنند؛ آنها از هر دو جهان آزاد شدهاند تا فقط و فقط به خودِ «حقیقت» برسند.
بزرگمهر در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ در پاسخ به احسان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:
به نظر می ر سد عهد قدیم عهدی است که با معشوق داشته و آن را شکسته است.در این غزل صحبت از گمراهی توسط شیطان نشده و این آیه هم تناسبی با بیت مورد نظر دیده نمیشود.
مسیحا در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹:
واقعا فوق العاده بود پر معنی و عمیق 🫴🏻
گردآفرید در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۵ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:
پارسی دری خاستگاه اولیهش خراسان نیست، کدوم پژوهشگری اینو گفته؟ شما دارین خاستگاه زبان رو با خاستگاه گویش و خاستگاه سنت ادبیاتی رو به جای هم بکار میبرین، نیاز به جزییات هست اینجا. خراسان زبان بومیش پارتی بود، نه پارسی. پارسی خاستگاهش در سرزمین پارس بوده و قوم پارس، بعداً هم چون زبان مادری ساسانیان بود شد زبان دربار ساسانیان در تیسفون، که مورخان عربینویس مینویسن برای همین گویش دربار ساسانیان « دری » گفته میشد چون منتسب بود به دربار. همون زبان از اونجا به خراسان بزرگ سفر کرد و خطش عوض شد و با خط عربی-پارسی نوشته شد و شد زبان رسمی دربار سامانیان. پس اگه خاستگاه زبان پارسی مدنظر هست، میشه سرزمین پارس. اگه خاستگاه گویش دری مدنظر است خاستگاه این گویش میشه دربار ساسانیان در تیسفون. اون چیزی که شما میگی سنت نوشتاری و گویش ادبی زبان پارسی گویش دری هست که بخاطر دربار سامانیان که در ماوراالنهر و خراسان بزرگ بود، اونجا بالیده شد و تثبیت شد. که خب پارسی دری همون دنبالهی پارسی میانه هست، همونگونه که پارسی میانه دنبالهی پارسی باستانه.
اینجا فرق پارسی دری با پارسی سرزمین پارس ( در پس از اسلام ) اینه که دری برای سنت نوشتاری/ادبی بوده، پارسی شیراز که بهش میگن شیرازی قدیم، گویش بوده و گفتار روزانه.
حالا جدا از اینها چجوری میشه از این دو بیت فهمید حافظ داره میگه شیراز زبان دری نمیفهمیدن؟ مگه چیزی درباره شهرش میگه؟ حافظ که در جای دیگه میگه شعرش فارس و عراق رو گرفته و وقت بغداد و تبریزه!
برمک در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۱ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۳ - در تحریض به حرکت هندو تسخیر کشمیر گوید:
هنگام گلست ای به دورخ چون گل خود روی
همرنگ رخ خویش به باغ اندر گل جوی
تا این گل یک روی همی روی نماید
زین باغ برون رفتن ما را نبود روی
گاهست که یکباره به کشمیر خرامیم
از دست بتان پهنه کنیم از سر بت گوی
شاهیست بکشمیر اگر ایزد خواهد
امسال نیارایم تا کین نکشم زوی
بس شهر که مرانش با من بچخیدند
امروز نبینند در او جز زن بی شوی
بزرگمهر در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۰ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:
به گوگل مراجعه شود:
قلعه از قرن شانزدم میلادی وارد بازی شطرنج شده است، که با تاریخ حافظ همخوانی ندارد.
برمک در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۳ - در تحریض به حرکت هندو تسخیر کشمیر گوید:
هنگام گلست ای به دورخ چون گل خود روی
همرنگ رخ خویش به باغ اندر گل جوی
تا این گل یک روی همی روی نماید
زین باغ برون رفتن ما را نبود روی
گاهست که یکباره به کشمیر خرامیم
از دست بتان پهنه کنیم از سر بت گوی
شاهیست بکشمیر اگر ایزد خواهد
امسال نیارایم تا کین نکشم زوی
بس شهر که مرانش با من بچخیدند
امروز نبینند در او جز زن بی شوی
گل آقا در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
غماز: شفاف روشن سخن چین
نیما در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ صفی علیشاه » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۴:
احسنت.
نیما در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:
سلام؛ اندر حکایات یکدیگرند و یکپیکرند
حضرت سعدی میفرمایند:
بنیآدم اعضایِ یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
خب، «اعضای یکدیگرند» یعنی چه؟
در زبان امروزی اگر خیلی تحتاللفظی بخونیم، انگار میگه: هر انسان، عضوی از انسانهای دیگر است.
یعنی مثلاً «من دست تو هستم و تو دست من»؛ و این تعبیر اگر کاملاً جسمانی و منطقی تفسیر شود، عجیبه.
اما حضرت سعدی «عضو» رو در معنای استعاری و اجتماعی به کار برده، نه اینکه واقعاً هر انسان را عضوی فیزیکی از بدن انسان دیگری بداند.
منظورش اینه که: آدمیان چنان به یکدیگر پیوستهاند که رنج و شادی یکی، به دیگری مربوط میشود؛ بنابراین انسانها نسبت به یکدیگر مسئول و همدردند.
بیت بعدی هم دقیقاً این استعاره رو روشن میکنه:
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
اینجا دیگه کاملاً مشخصه که «عضو» در حال ساختن تصویر یک بدن واحد از مجموعه انسانهاست.
آیا «اعضای یک پیکرند» از نظر منطقی دقیقتر نیست؟
اگر بخواهیم منطق تحتاللفظی استعاره رو بررسی کنیم، بله، هست.
«اعضای یک پیکرند» یعنی:
انسانها = اعضای یک بدن واحد
این تصویر بسیار روشنه:
یکی دست، یکی پا، یکی چشم و... و همه در یک پیکر قرار دارند.
ولی ظاهراً حضرت سعدی عمداً نگفته:
"بنیآدم اعضای یک پیکرند" بلکه گفته: "بنیآدم اعضای یکدیگرند" و این تفاوت خیلی ظریفه.
«یکدیگر» رابطه رو دوطرفه میکنه: من به تو وابستهام و تو به من؛ هر انسان نسبت به انسانهای دیگر پیوند و مسئولیت دارد.
در حالی که «اعضای یک پیکرند» بیشتر روی وحدتِ کل جامعه تأکید میکند.
اتفاقاً مصرع دوم علت انتخاب «یکدیگر» رو هم میده:
بنیآدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
یعنی چون همه انسانها در اصل آفرینش از یک گوهر هستند، نسبت به هم بیگانه نیستند.
پس ساختار منطقی بیت این است:
وحدت در اصل آفرینش / پیوند میان انسانها / همدردی و مسئولیت متقابل
نه اینکه حضرت سعدی واقعاً بخواهد بگوید «تو دست منی» :)
اگر حضرت سعدی میگفت «اعضای یک پیکرند» چه اتفاقی میافتاد؟
معنا کمی عوض میشد:
اگر "بنیآدم اعضای یک پیکرند" باشد:
تصویرش از نظر تشبیه جسمانی شفافتره، اما بخشی از ظرافت بیت از بین میره.
«اعضای یکدیگرند» یک پارادوکس یا تعبیر ظاهراً نامتعارف داره که خواننده رو وادار میکنه رابطه انسانی رو بفهمه:
من فقط در کنار تو نیستم؛ به نوعی «جزئی از تو» و تو نیز جزئی از منی.
این دقیقاً با پیام اجتماعی شعر هماهنگ است.
خب، جمعبندی کنیم:
اگر سؤال این باشد که:
«کدامیک از نظر تصویر فیزیکی دقیقتر است؟»
اعضای یک پیکرند.
اما اگر سؤال این باشد که:
آیا "اعضای یکدیگرند" از نظر منطق شعر حضرت سعدی غلط یا بیمعناست؟
اصلاً. اتفاقاً استعارهای آگاهانه و بسیار هوشمندانه است.
و نکته مهمتر اینکه «اعضای یکدیگر» حتی از «اعضای یک پیکر» انسانیتره؛ چون فقط نمیگه همه بخشی از یک کلاند، بلکه بر وابستگی و همدردی متقابل انسانها تأکید میکنه.
ضمن اینکه «اعضای یک پیکرند» اگر جایگزین مصرع حضرت سعدی بشه، دیگه بیت اصلی حضرت سعدی نیست و بیشتر یک بازنویسی توضیحی از تصویرشه.
سیداحمد حسینی در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنویها » زهره و منوچهر » بخش ۳:
در بیت 113 به جای خطب باید نوشته بشه حطب به معنی هیزم و خار
گردآفرید در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۱۶ در پاسخ به کیخسرو آرش گرگین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:
در خود این نوشته ابن بلخی ( اگه نوشته شما صحیح باشه )
زده « پارسی » را فارسی میگن، نه « پارسا ».
جمع پارسی هم طبیعتا میشه پارسیان نه پارسایان. پس نوشتارش اینجا نادرست بوده و غلط املایی شده.
گردآفرید در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۱۳ در پاسخ به علی_ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:
پارسا اگه قراره معنی قومی داشته باشه، باید به معنی پارسی باشه نه ایرانی!
عباس جنت در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰:
در این غزل از صفات پیروان موعود عالمیان در وقت ظهور صحبت میکند که همان روز رستاخیز است. قیامت به معنای قیام پیامبر جدید است که کسانی که به او ایمان میآورند مانند مردهای که زندگی مییابند " جسمها را جان کنند و جان جاویدان کنند" از معدن انسان جواهر میآورند "سنگها را کان لعل و کفرها را دین کنند" کورها را بینا کنند " زانک ایشان کور مادرزاد را ره بین کنند" باوجودی که مردم آن زمان به آنها ظلم میکنند؛ ولی آنها بهشت را میاورند " دوزخ آشامان جنت بخش روز رستخیز/ حاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند" همانطور به گفته قران مجید در آن روز کوهها به حرکت میاید " از لطافت کوهها را در هوا رقصان کنند" و " وز حلاوت بحرها را چون شکر شیرین کنند"
در آخر هم چون اجازه ندارد همه چیز را فاش گوید زیرا مردم زمانش آمادگی شنیدن آن را ندارند " گر مجال گفت بودی گفتنیها گفتمی"
مولانا در بیشتر غزلها از لقب "خاموش" استفاده میکند. به خودش یادآوری میکند تا بیشتر از فهم مردم حرف نزند.
بس کن و خاموش مشو صدزبان / چونک یکی گوش نیاوردهاند
در جائی دیگر
جان و دل را طاقت آن جوش نیست/ با که گویم در جهان یک گوش نیست
اجازه هم نداشت که فاش گوید
فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم / خود شرح این بگوید یک روز آن امیر
همچنین
خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش / مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا
گردآفرید در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۴۲ در پاسخ به فرهود دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۰ - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند:
عجیب میشه اگه منظور ناصرخسرو از پارسی اینجا هم پارسی باشه هم کرد. چون ناصرخسرو مثلا در جای دیگه میگه که قطران تبریزی فارسی خوب نمیدونست ( قطران ایرانی بود و زبانش قطعا از زبانهای ایرانی بوده اما پارسی نبوده ) چرا برای قطران میگه پارسی نبود، اما برای کردا پارسی بکار ببره؟
بعد باتوجه به حرف ناصرخسرو فطعا اکثریت اونجا کرد نبودن، هیچ قوم اکثریتی نداشته اصن کل داستان اینه! اگه اکثریت کرد بودن که نمیگفت برای این بهش میگن اخلاط به دید من چون سه زبان توش رایجه، این یعنی سه زبان جمعیت گویشورشون باید نزدیک بهم میبوده. اگه یک اکثریت غالب داشت که فقط همونو میگفت.
شایان جمشیدی در ۶ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر میکرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بیکدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوماند ملعون نهاند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب:
غیر
امیر آرمان در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۴ در پاسخ به یاسین مشایخی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳: