گنجور

حاشیه‌ها

احمد رحمت‌بر در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۹:

شجریان اینجور میخونه:

الهی گردن گردون شوه خرد

که فرزند جهان را جملگی برد

یکی نایه فلانی زنده وابی

همه گویند فلان ابن فلان مرد

احمد رحمت‌بر در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۹:

الهی گردن گردون شود خرد

که فرزندان آدم جملگی برد

یکی ناگه فلانی زنده وابی

همه گفتن فلان ابن فلان مرد

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶:

دوست نباشد به حقیقت که او

دوست فراموش کند در بلا

سعدی جان

دوست مشمار، آن که در نعمت زند

لافِ یاریّ و برادرخواندگی

دوست آن دانم که گیرد دستِ دوست

در پریشان‌حالی و درماندگی

سعدی جان 

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

حضرت حافظ

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۳ دربارهٔ طغرل احراری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵:

بس که شهد مدّعا، حاصل نشد کامِ مرا

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱

بی‌سخن باید شنیدن چون نگین، نامِ مرا
زخمِ دل چندین زبان داده‌ست، پیغامِ مرا

بی‌نشانی مقصد ام، امّا سراغِ ما و من
جامه‌ای دارد، که پوشیده‌ست اِحرامِ مرا

عمرها شد، در فضایِ بی‌نشان پَر می‌زنم
آشیان در عالمِ عنقا ست، اوهامِ مرا

در غبارِ گردشِ رنگَم، خَرامِ نازکی ست‌؟
اندکی از خویش رُو، تا بِشمَری گامِ مرا

پردهٔ‌ چشمم‌، به‌ برقِ حسرت‌ِ دیدار سوخت
انتظار، آخِر مقشَّر کرد بادامِ مرا

قدردانِ فرصتِ سازِ تماشایَم، چو شمع
جز غمِ آغاز، داغی نیست انجامِ مرا

اوج‌ِ اقبالَم، حضور یک‌ نفَس راحت‌ بس است
سایهٔ دیوار دارد در بغل، بامِ مرا

از سوادِ فقر، گَردِ سُرمه رنگ آورده‌ام
چشم اگر داری، چراغِ خانه‌ کُن شامِ مرا

نشکنَد رنگی‌، که‌ گلزاری نپردازَد ز من
کِلکِ نقّاش است ساقی‌، گردشِ جامِ مرا

حلقهٔ چشمی، به راهِ انتظار افکنده‌ام
پَر میَفشان ای مژه، تا نَگسِلی دامِ مرا

قاصدِ حسرت نصیبانِ وفا، پیدا ست‌ کیست؟
بخت برگردد که خوانَد بر تو،  پیغامِ مرا

چارهٔ سودایِ من، بیدل ز چشمِ یار پُرس
عشق در مغزِ جنون پرورده، بادامِ مرا

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹
        
به‌ تازگی نکَشد عافیت، دِماغِ مرا
مگر شکستنِ دل، پُر کند ایاغِ مرا

شبی‌ که دیده‌ کنم روشن از تماشایَت
فتیله مَدِّ تحیّر بو‌َد، چراغِ مرا

ز برقِ یَأس، جگرسوز باده‌ای دارم
که شعله نیز نبوسد، لبِ ایاغِ مرا

نشاطِ باده، به مینایِ غُنچِگیها بود
شکفتگی همه خمیازه‌ کرد، باغِ مرا

خمارِ شیشهٔ چرخ، از نگونی‌اش پیدا ست
چه سان علا‌ج‌ کند؟ کُلفَتِ دماغِ مرا

در ابرویِ تو، شکَن‌ پرورَد تغافل چند؟
مقامِ فتنه مکُن‌، گوشهٔ فراغِ مرا

هزار رنگ، ز بختِ سیاهِ من‌ گُل‌ کرد
زمانه شوخیِ طاووس داد، زاغِ مرا

چو موجِ سرمه، نهان ام به‌چشمِ خوش نگَهان
زحلقهٔ رَمِ آهو طلب، سراغِ مرا

فسردگی مطلَب از دلم‌، که در ایجاد
به تیغِ شعله بریدند ،نافِ داغِ مرا

مگر ز ناله تهی‌ گشت سینهٔ بیدل؟
که خامُشی است سَبَق، عندلیبِ باغِ مرا

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰
  
بس که دارد ناتوانی، نبضِ احوالِ مرا
بازگشتن نیست از آیینه، تمثالِ مرا

خاکِ نَم‌ گُل می‌کند، سامانِ خشکی از غبار
سِیر کن، هنگامهٔ اِدبار و اقبالِ مرا

بس که در میزانِ هستی، سنگِ قدرَم بیش بود
در عدم، با کوه می‌سنجند اعمالِ مرا

تخم امّیدی، به سودایِ حضوری‌ کِشته‌ام
سبز کن یارب، سَرِ در جِیب پامالِ مرا

انتظارِ وعده ی دیدار، آخِر واخرید
از غمِ ماضی شدن، مستقبلِ حالِ مرا

رشته ی سازَم، چه امکان است‌ گیرد کوتهی؟
سایهٔ آن زلف پرورده‌ست، آمالِ مرا

سُبحه‌داران، از هجومِ دردِ سَر نشناختند
آن برهمن زادِ صندل بر جبین مالِ مرا

درتبِ شوق، آرزوها زیرِ لب خون‌ کرده‌ام
ناله جوشد، گر بیَفشارَند تبخالِ مرا

جز عرَق چون موج از این‌ دریا، چه باید بُرد پیش
شرمِ پرواز آب کرد، افشاندنِ بالِ مرا

گر همه‌ گردون شوَم، زین خرمنِ بیحاصلی
غیر خاک آخِر چه باید بیخت، غربالِ مرا؟

می‌کَشم بارِ دل، امّا نقش می‌بندَم به خاک
عَجز خوش نقّاشِ عبرت‌ کرد، حمّالِ مرا

می کند بیدل، عبث فرصت شماری هایِ عُمر
خاک بیزِ شیشه ی ساعت، مَه و سالِ مرا

خٰانومٖ زِدْ؛ در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۸ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹ - حراج عشق:

حس عجیبی داره. تو چیزایی که قرار بود درش خودمو پیدا کنم دارم گم میشم.

«مرهم» دیگه «مرهم» نیست. و تو همچین شرایطی اینجا، تنها جاییه که روحم احساس امنیت می‌کنه. مکان امن من تو این شرایط، اینجاست و من شدیداً احساس تنهایی میکنم. کاش معجزه بشه، کاش همه چیز درست بشه، کاش گذر کنم، به خوشی گذر کنم. 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۳:

نه مست بودن از می، کارِ تُنُک دلان است

استاد.میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۲۴ در پاسخ به امیر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

دفتر به معنای مصحف نیست و به معنای دانش است 

«دفتر دانش ما جمله بشویید به می»

همین علم و دانشی که شخص به آن شهره است و ممکن است باعث خودبینی و عجب او گردد

حافظ در شهر به حافظ قرآن بودن و به عالم دین بودن شهره بوده است ؛بر خلاف تصوری که عده ای از می‌خوارگی و عیاش بودن او دارند!

«حافظم در مجلسی،دردی کشم در محفلی»

منتها این آدم از نظر فکری و مشربی پیرو و  نماینده جریان عرفانی یا همان دین عاشقانه بوده در برابر جریان زهد خشک که میگفتند رمز عشق مگویید و مشنوید!

و این تفکر عرفانی در شعر و در جهان شعری او چنین بروز میکند و طعنه ای هم به آن جریان خشک مقدس میزند!

«صراحی میکشم پنهان» هم اساسا عرفانی است 

این صراحی کشیدن در برابر دفتر مگر می‌تواند غیر عرفانی باشد؟!

من در جامعه و نزد این مردم شهره هستم به دین و دانش

تصوری که مردم از من دارند اینست 

اما احوالات دیگر من را نمی‌دانند!

آن پنهان است ،جلوی چشم ایشان نیست

 

دکتر صحافیان در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:

در نهان‌خانه عشرت، صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم(۳۲۶)
در خلوت لذت‌بخش عشق(ایهام: مکان خلوت، میکده یا خرابات و درون یا دل عاشق)بتی زیبا و دل‌پسند دارم که از سر گیسو و چهره جذابش بی‌قرارم چونان اسبی که نعل در آتش داشته باشد.
۲- عاشقی وارسته و‌ رهایم که آشکارا شراب می‌نوشد. آری این مرتبه بلند و منصب عالی را از آن معشوق حوری‌صفت دارم.
۳- اگر تو این‌گونه آشفته‌حال و خرابم می‌کنی، من با آه سحرگاهی، زلفت را پریشان می‌کنم(پریشانی زلف زیبایی بیشتر، پریشانی عاشق، دریافت بیشتر)
۴-اگر سبزه چون زنگار گونه‌ات (زنگار:رنگی شبیه به زنگ که به سبزی بزند) این‌گونه جلوه‌گری کند، من هم در همراهی، با خون دل چهره زردم را رنگارنگ می‌کنم(ترکیب رنگ زرد و سرخ رنگ زنگار پدید می‌آید-،خانلری: ور چنین)
۵- اگر به آرام‌کده رندان رها و آسوده می‌خواهی گام نهی، از تو با شراب اصل و صافی و شیرینی شعر پذیرایی خواهم کرد.(ایهام شراب: حال خوش ناشی از دریافت شعر)
۶- تیرهای ناز و کرشمه و طناب موهای زیبایت را فراهم کن، که من با دل مجروح بلا دیده عشق جنگ‌های بی‌شمار دارم.
۷- ای حافظ! اکنون که اندوه و شادی جهان سست و گذارست، بهتر است که به حال خوش دست یابم.
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

امیر در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۴۴ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

من نشنیدم که آقای باستانی پاریزی بگن که دفتر همان مصحف است. درهرصورت چنین تناقض هایی را نمیشود به حافظ نسبت داد. قطعا این حرف ناصحیح است و دفتر ، چیز دیگری است.

به علاوه ، اینکه : صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگار اند ، اصلا خلاف عرفان نیست!

یکسان سازی عرفان با صوفی گری هم درست نیست و هر عارفی الزاما پیرو یک دسته بندی خاص نیست.

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۴ روز قبل، شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۲ در پاسخ به Hadi Golestani دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

رامتین داودی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۶:

ذات خداوند یا آن شعور کل که همه چیزهای فیزیکی و معنائی است ، یکی و یکسان است

انسان آنرا دوگانه می بیند. خیر و شر ، مثبت و منفی ، بالا و پائین ، درست و غلط اینها برداشت ذهنی انسان از آن ذات است که خود انسان و ادراکش نیز جزئی از آن است.

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۹ در پاسخ به مشتاق دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۹ در پاسخ به میلاد فارسیش دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

شرح کامل غزلها در

https://rezasaghy.blogfa.com/

برمک در ‫۴ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۲:

خوش است زیرِ مُغیلان به راه ...

پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرد باشد از سختی


بَخت و سخت با هم هماهنگ و هماوازند بلخ را  بلخ بهی/بهیگ و بلخ بَختی/بختیگ و بلخ بختری/بختریگ و بلخ بامی/بامیگ میگفتند و شتر بَختی از اوست در عربی انرا  بُختی گفتند مگر  راست و درست ان به پارسی بَختی است سعدی نیز انرا با سختی هماوند اورده و درست نیست انرا بپارسی  بُختی خواند 

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۸ در پاسخ به فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

همراهی وهمدلی شما مایه دلگرمیست. 

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۹ در پاسخ به سُلگی قاسم دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۹ در پاسخ به مهدی شریف دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

شرح کامل غزلیات حافظ  دراین وبلاگ

https://rezasaghy.blogfa.com/

۱
…
۳
۴
۵
۶
۷
…
۵۸۴۷