گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۶:

صائب افکار تو دل را زنده می‌سازد به عشق

زین سبب صاحبدلان جویای دیوان تواند

#صائب_تبریزی

صائب بگو ، که پرده شناسان روزگار

از دل تمام گوش به افسانهٔ تواند

#صائب_تبریزی

بهار طبع صائب ، فکر جوش تازه‌ای دارد

نسیم گلستانش را دم عیسی کرامت کن

#صائب_تبریزی

سخنهای تو صائب از حقیقت بهره ای دارد

که عارف میشود هرکس به دیوان تو می گردد

#صائب_تبریزی

نیست بی چاشنی مهر و محبت سخنم

نیست بی چاشنی مهر و محبت سخنم

#صائب_تبریزی

گردی از دور از نمکدان قیامت دیده است

هر که صائب از تو نشنیده است گفتار ترا

#صائب_تبریزی

حرف حق از دشمنان خود نمی دارم دریغ

می کنم واقف ز اسرار حقیقت خلق را

همچو صیقل صائب از دیوان من هر مصرعی

پاک سازد سینه از زنگ قساوت خلق را

#صائب_تبریزی

هزل و هجو و پوچ نتوان یافت در دیوان من

می رساند فال نیک من به دولت خلق را

صائب تبریزی

از نقش پای ما سخنی چند چون قلم

مانده است یادگار به هر جا گذشته‌ایم

صائب ز راز سینهٔ بحریم با خبر

چون موج اگر چه تند ز دریا گذشته‌ایم

صائب تبریزی

جیب و دامان فلک پر می‌شد از گفتار من

در سخن صائب هم‌آوازی اگر می‌داشتم

صائب تبریزی

خامه‌ام، گفت و شنیدم به زبان دگری است

من چه دانم چه سخنها به زبانم دادند ؟

صائب تبریزی

می‌شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدید

جای بلبل در چمن، فصل خزان پیدا شود

صائب تبریزی

نشاهٔ می می‌ دهد صائب حدیث تلخ ما

گر نخواهی بیخبر گردی، خبر از ما مپرس

#صائب تبریزی

اگر آیینه رویی در نظر می داشتم صائب

به طوطی می چشاندم شیوه شیرین مقالی را

#صائب_تبریزی

اگر درملک صورت نیست ما راگوشه ای صائب

سواد اعظم معنی است ملک بیکران ما

صائب تبریزی

می‌دهد بوی دل سوخته صائب سخنت 

می‌توان یافت درین کار نفس سوخته‌ای

صائب تبریزی

صائب همه کس می برد از شعر ترم فیض

استادگی بخل در آب گهرم نیست

#صائب_تبریزی

شعر خود صائب مخوان بر مردم کوتاه بین

دیر می یابد سخن را هر که دوراندیش نیست

#صائب_تبریزی

نیست در افسردگان صائب اثر گفتار را

ورنه خون مرده را بیدار می سازیم ما

#صائب_تبریزی

محو کی از صفحه دل‌ها شود آثار من

من همان ذوقم که می‌یابند از گفتار من

#صائب_تبریزی

اینقدر گوهر زدریای معانی برکنار

صائب از عشق سخن سنجان کاشان آورد

#صائب_تبریزی

صائب میان تازه خیالان اصفهان

بس باشد این غزل، گل روی سبد مرا

#صائب_تبریزی

صائب نشود خشک به خورشید قیامت

بر خاک نویسند اگر شعر ترم را

#صائب_تبریزی 

خشک مغزان را کنم صائب به شعر تر علاج

هر که را دردسری گیرد گلابش بر من است

#صائب_تبریزی 

زشعر تر بزن بر روی خواب آلودگان آبی

که در روی زمین خیری چنین جاری نمی باشد

#صائب_تبریزی 

مخوان بر زاهدان خشک هرگز شعر تر صائب

که آب چشم نیسان در صدفها سنگ می گردد

#صائب_تبریزی 

قدر شعر تر چه می دانند ناقص طینتان؟

آب حیوان بر زمین شوره پاشیدن چرا

#صائب_تبریزی 

مروت نیست همکاران شیرین را خجل کردن

وگرنه کوهکن با من کجا همسنگ می گردد؟

#صائب_تبریزی 

صائب همه کس می‌برد از شعر ترم فیض

استادگی بخل در آب گهرم نیست

#صائب_تبریزی

بعد از مولوی ،بیشترین استقبال و

اقتفاهای صائب از حافظ است.

صائب تبریزی ، عصاره فرهنگ ایرانی و از 

شعرای بزرگ غزل‌سرا و مضمون ساز دوره 

صفوی است که شعر را از کاخ به کوچه‌ها

کشاند و هم‌زبان با عامه مردم،شعر سرود.

صائب تبریزی؛ از۱۸غزل ترکی تا

۲۵۰هزار بیت شعر چاپ نشده

دیوان صائب عصاره ای از

کل میراث شعری گذشتگان

گویی صائب به اندازه تمام

مردم جهان فکر کرده است

شهسوار میدان خیال

صائب صاحب سخنان 

جادوگر شعر

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۹:

صائب افکار تو دل را زنده می‌سازد به عشق

زین سبب صاحبدلان جویای دیوان تواند

#صائب_تبریزی

صائب بگو ، که پرده شناسان روزگار

از دل تمام گوش به افسانهٔ تواند

#صائب_تبریزی

بهار طبع صائب ، فکر جوش تازه‌ای دارد

نسیم گلستانش را دم عیسی کرامت کن

#صائب_تبریزی

سخنهای تو صائب از حقیقت بهره ای دارد

که عارف میشود هرکس به دیوان تو می گردد

#صائب_تبریزی

نیست بی چاشنی مهر و محبت سخنم

نیست بی چاشنی مهر و محبت سخنم

#صائب_تبریزی

گردی از دور از نمکدان قیامت دیده است

هر که صائب از تو نشنیده است گفتار ترا

#صائب_تبریزی

حرف حق از دشمنان خود نمی دارم دریغ

می کنم واقف ز اسرار حقیقت خلق را

همچو صیقل صائب از دیوان من هر مصرعی

پاک سازد سینه از زنگ قساوت خلق را

#صائب_تبریزی

هزل و هجو و پوچ نتوان یافت در دیوان من

می رساند فال نیک من به دولت خلق را

صائب تبریزی

از نقش پای ما سخنی چند چون قلم

مانده است یادگار به هر جا گذشته‌ایم

صائب ز راز سینهٔ بحریم با خبر

چون موج اگر چه تند ز دریا گذشته‌ایم

صائب تبریزی

جیب و دامان فلک پر می‌شد از گفتار من

در سخن صائب هم‌آوازی اگر می‌داشتم

صائب تبریزی

خامه‌ام، گفت و شنیدم به زبان دگری است

من چه دانم چه سخنها به زبانم دادند ؟

صائب تبریزی

می‌شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدید

جای بلبل در چمن، فصل خزان پیدا شود

صائب تبریزی

نشاهٔ می می‌ دهد صائب حدیث تلخ ما

گر نخواهی بیخبر گردی، خبر از ما مپرس

#صائب تبریزی

اگر آیینه رویی در نظر می داشتم صائب

به طوطی می چشاندم شیوه شیرین مقالی را

#صائب_تبریزی

اگر درملک صورت نیست ما راگوشه ای صائب

سواد اعظم معنی است ملک بیکران ما

صائب تبریزی

می‌دهد بوی دل سوخته صائب سخنت 

می‌توان یافت درین کار نفس سوخته‌ای

صائب تبریزی

صائب همه کس می برد از شعر ترم فیض

استادگی بخل در آب گهرم نیست

#صائب_تبریزی

شعر خود صائب مخوان بر مردم کوتاه بین

دیر می یابد سخن را هر که دوراندیش نیست

#صائب_تبریزی

نیست در افسردگان صائب اثر گفتار را

ورنه خون مرده را بیدار می سازیم ما

#صائب_تبریزی

محو کی از صفحه دل‌ها شود آثار من

من همان ذوقم که می‌یابند از گفتار من

#صائب_تبریزی

اینقدر گوهر زدریای معانی برکنار

صائب از عشق سخن سنجان کاشان آورد

#صائب_تبریزی

صائب میان تازه خیالان اصفهان

بس باشد این غزل، گل روی سبد مرا

#صائب_تبریزی

صائب نشود خشک به خورشید قیامت

بر خاک نویسند اگر شعر ترم را

#صائب_تبریزی 

خشک مغزان را کنم صائب به شعر تر علاج

هر که را دردسری گیرد گلابش بر من است

#صائب_تبریزی 

زشعر تر بزن بر روی خواب آلودگان آبی

که در روی زمین خیری چنین جاری نمی باشد

#صائب_تبریزی 

مخوان بر زاهدان خشک هرگز شعر تر صائب

که آب چشم نیسان در صدفها سنگ می گردد

#صائب_تبریزی 

قدر شعر تر چه می دانند ناقص طینتان؟

آب حیوان بر زمین شوره پاشیدن چرا

#صائب_تبریزی 

مروت نیست همکاران شیرین را خجل کردن

وگرنه کوهکن با من کجا همسنگ می گردد؟

#صائب_تبریزی 

صائب همه کس می‌برد از شعر ترم فیض

استادگی بخل در آب گهرم نیست

#صائب_تبریزی

بعد از مولوی ،بیشترین استقبال و

اقتفاهای صائب از حافظ است.

صائب تبریزی ، عصاره فرهنگ ایرانی و از 

شعرای بزرگ غزل‌سرا و مضمون ساز دوره 

صفوی است که شعر را از کاخ به کوچه‌ها

کشاند و هم‌زبان با عامه مردم،شعر سرود.

صائب تبریزی؛ از۱۸غزل ترکی تا

۲۵۰هزار بیت شعر چاپ نشده

دیوان صائب عصاره ای از

کل میراث شعری گذشتگان

گویی صائب به اندازه تمام مردم

جهان فکر کرده است

صائب صاحب سخن

شهسوار میدان خیال

جادوگر شعر

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۱۱ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲ - او بود و او نبود:

بر آرم در لحد آهی که آتش در ملک گیرد

اگر باشد به جز اسرار عشق از من سؤال او

#عرفی_شیرازی

آزادگان به عشق خیانت نمی‌ کنند

او را خصال مردم آزاده‌ خو نبود

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

#استاد_شهریار

می کند عشق از غم عالم نگهداری مرا

صائب تبریزی 

برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

بسان پیر مغان راه سروری داند
 هر انکه در خم پر می شناوری داند

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۰۲ - امیر شجاعی شاعر در قدح انوری گفته:

گر ز هفت آسمان گزند آید

راست بر عضو مستمند آید

سعدی جان

هر بلایی کز آسمان آید

گرچه بر دیگری قضا باشد

بر زمین نارسیده می‌گوید

خانهٔ انوری کجا باشد

انوری

سنگ خورد یکسره بر پای لنگ

سعدی جان

هر چه سنگ است مال پای لنگ است در ضرب المثل

داستان آمد فراز از حال بدبختان که دهر

کرده با ایشان همی ابرو ترش، صورت مهیب

ادیب الممالک فراهانی

یار، بی رحم و ستم پیشه، فلک مظلوم کُش

کس نگیرد دست ما افتادگان را وای وای

رسوا

از بس که غم به سینهٔ من بسته راه را

دیگر مجال آمد و شد نیست آه را

شوریدهٔ شیرازی

ساقی بیا ساقی بیا که دست توانای روزگار

سیلی اگر زند به رخ ناتوان زند

محمود منصوری خواننده

غیر شرح نامردای، معنی دیگر نداشت 

درس هر فصلی که خواندیم از کتاب زندگی

قصاب کاشانی

فلک ابله و بدگهر پرورد

جهاندار، فضل و هنر پرورد

امثال و حکم دهخدا

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مفردات » شمارهٔ ۲۵:

گر ز هفت آسمان گزند آید

راست بر عضو مستمند آید

سعدی جان

هر بلایی کز آسمان آید

گرچه بر دیگری قضا باشد

بر زمین نارسیده می‌گوید

خانهٔ انوری کجا باشد

انوری

سنگ خورد یکسره بر پای لنگ

سعدی جان

هر چه سنگ است مال پای لنگ است در ضرب المثل

داستان آمد فراز از حال بدبختان که دهر

کرده با ایشان همی ابرو ترش، صورت مهیب

ادیب الممالک فراهانی

یار، بی رحم و ستم پیشه، فلک مظلوم کُش

کس نگیرد دست ما افتادگان را وای وای

رسوا

از بس که غم به سینهٔ من بسته راه را

دیگر مجال آمد و شد نیست آه را

شوریدهٔ شیرازی

ساقی بیا ساقی بیا که دست توانای روزگار

سیلی اگر زند به رخ ناتوان زند

محمود منصوری خواننده

غیر شرح نامردای، معنی دیگر نداشت 

درس هر فصلی که خواندیم از کتاب زندگی

قصاب کاشانی

فلک ابله و بدگهر پرورد

جهاندار، فضل و هنر پرورد

امثال و حکم دهخدا

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۰ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸:

من صید دیگری نشوم وحشی توام

اما تو هم برون مرو از صیدگاه خود

وحشی بافقی 

تغافل کیش و کین اندیش و دوری جوی و وحشی خوی

عجب وضعیست خوش یارب همیشه آنچنان دارش

زمان اول حسن است و هستش فتنه‌ها درپی

الاهی در امان از فتنهٔ آخر زمان دارش

خدایا فرصت یک حرف پند آمیز می‌خواهم

نمی‌گویم که با وحشی همیشه همزبان دارش

وحشی بافقی

وحشی اگر طالبی بر در احمد نشین

کام از آنجا بجوی نام از آنجا طلب

وحشی بافقی 

مسعود منش در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹:

 

 

ماشین هوش مصنوعی، بیرون از تکرار آنچه که به شکل دانسته ها در ذهن ماشینی آن گذاشته می شود نمی تواند غزل حافظ را به درستی و راستی ذهن رها از آلودگی دانسته و فکر بخواند ، همه آنچه را که‌ می گوید ، هوش مصنوعی ،‌دقیقا در همان راستا و جهتی که ذهن آلوده به دانسته ها از این غزل در خود انباشت کرده است در می یابد 

 

یعنی حرکت انباشته دانسته ها،‌ که ذهن از جهان اطرافش می گیرد ،‌ و آن را در این سطح به اصطلاح پیشرفته در حافظه ماشین‌ هوش مصنوعی انبار می کند ، غزل را تا سطح یک داستان‌ ملودراماتیک تنزل می دهد 

 

واژه های سترگ و پرشور حافظ را بکلی از آنچه که در درون پرشور حرکت انرژی آن پیش می رود درک و دریافت نمی کند ، چون راه دیگری ندارد،‌ که بیرون از این‌داستان چیره دانسته ها ، عقاید و باورهای نهاده شده در ماشبن‌ به جایی فراتر پای نهد

 

 به یک معنا ،ساده ترین و آماده ترین برداشت ذهن مکانیکی،‌ بیت را تا سرحد "ای نسیم" کمی از خاک راه محبوب" می فهمد ، چون مانند بسیاری از ذهن های آلوده به دانسته ها نمی تواند جای دورتری برود ، نمی تواند که بفهمد بی آنکه به آرشیو آنچه به او گفته شده مراجعه کرده و بر پایه آن ارجاع، و بر پایه آن انباشت دانسته ها ،‌چیز دیگری بگوید 

 

حالا از کار از آنجا خراب تر می شود‌‌ که خوانش های چیره در همین گنجور هم که توسط آدم ها نهاده شده چندان تفاوت چشمگیری با این خوانش مکانیکی ماشین هوش مصنوعی ندارد 

 

یعنی آنها هم‌، بیشتر کسانی که غزل حافظ را بر اساس تعریف های از پیش داده شده می خوانند، همین‌ ماشین تکرار فکرها، عقیده، برداشت هایی است که به راحتی می توان دید که از آن جهان دست ساخته دانسته ها بیرون نیست عشق، در واقع همین‌ چارچوب تعریف شده فکر غزل را با پشتوانه همان عقاید و افکار از پیش دانسته شده می نگرد

 

 در واقع داستان ماشین هوش مصنوعی،‌ همان داستان آدمی است که همه زندگی اش سراسر بازی دراماتیک همین دانسته هاست، همین زندگی روزمره صبح‌تا شام که همه ابعاد آن در محدوده همان"اسیران قفس" حافظ کار می کند  

 

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:

پیری آن نیست که از سر بزند موی سپید

هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است

حمیده حق دوست

برف پیری اگر از غصه بسر زود نشست

دولتِ عشق تو پاینده ، جوانیم هنوز

اسکندری

چو گم شد از دلت عشق هوسباز

همانا شام پیری گشته آغاز

حسین مسرور

در پیری از هزار جوان زنده دل ‌تریم

صد نوبهار رشک برد بر خزان ما

نظیری نیشابوری

گرچه پیریم از جوانان جهان دلخوش تریم

خنده‌ ها بر صبح دارد موی چون کافور ما

صائب تبریزی 

هر چند گرد پیری بر رخ نشست ما را

مشغول خاک بازی است دل برقرار طفلی

صائب تبریزی 

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم  

حضرت حافظ

بسا پیرا که دیدم سرخوش و شاد

جوان روی و جوان خوی و جوان یار  

حسین مسرور

من اگر پیرم گلم دل نوجوانی می کند

در میان بوسه هایت ، دلربایی رانی می کند

صدیقه جُر

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‌ کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می‌ کند

استاد شهریار

پیری و طفل مزاجی به هم آمیخته‌ایم

تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما

صائب تبریزی 

مهران جوانمرد در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۱ دربارهٔ سام میرزا صفوی » تذکرهٔ تحفهٔ سامی » صحیفهٔ اول در ذکر سلاطین » ۱۴- سلطان سلیم:

در سفر گشتن و این بی سر و سامانی ما

بهر جمعیت دلهاست پریشانی ما

 

کوه فریاد برآرد پی آهو راندن

در شکار ار نشود نوبت سلطانی ما

 

کرد در سایه ی ما نخل فلک را خرم 

صانع صنع که می‌بود به دهقانی ما

 

کشور دهر گرفتیم به همت آسان

گرچه دشوار نماید به تو آسانی ما

 

ترکِ خورشید که چوگان زرش ماه شده 

هست لایق که بود بنده به دربانی ما

 

جسم ما گشت به پیکان بلا جوشن پوش

که بود حفظ الهی به نگهبانی ما

 

خوان عشق است سلیمی فلک و جمله جهان

کاش آیند همه خلق به مهمانی ما

 

( دیوان سلطان سلیم عثمانی: غزل ۲۴ )

بزرگمهر در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳:

احمدی عزیز شرح خوبی دادید، زنده باشید.

نکته‌ای هم دارم:

آنجا که میگوید اگر به سالی در ما رازد...

من در این بیان گلایه ملیحی از طرف معشوق میبینم، یعنی معشوق( حتی اگر خدا باشد) هم مشتاق است و دوست دارد که بندگانش به یاد او باشند و.....

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲:

پیری آن نیست که از سر بزند موی سپید

هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است

حمیده حق دوست

برف پیری اگر از غصه بسر زود نشست

دولتِ عشق تو پاینده ، جوانیم هنوز

اسکندری

چو گم شد از دلت عشق هوسباز

همانا شام پیری گشته آغاز

حسین مسرور

در پیری از هزار جوان زنده دل ‌تریم

صد نوبهار رشک برد بر خزان ما

نظیری نیشابوری

گرچه پیریم از جوانان جهان دلخوش تریم

خنده‌ ها بر صبح دارد موی چون کافور ما

صائب تبریزی 

هر چند گرد پیری بر رخ نشست ما را

مشغول خاک بازی است دل برقرار طفلی

صائب تبریزی 

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم  

حضرت حافظ

بسا پیرا که دیدم سرخوش و شاد

جوان روی و جوان خوی و جوان یار  

حسین مسرور

من اگر پیرم گلم دل نوجوانی می کند

در میان بوسه هایت ، دلربایی رانی می کند

صدیقه جُر

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‌ کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می‌ کند

استاد شهریار

برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی قباد چهل و سه سال بود » بخش ۲ - داستان مزدک با قباد:


بهفتاذ شذ سالیان قباذ
نبذ روز پیری هم از مرگ شاذ
بشذ او و شذ مردری زو جهان
همه رنج و آسانیش شذ نهان

ز باذ آمذه باز گردذ بدم
یکی داذ خوانذش دیگر ستم

بترسذ همی سنگ و اهن ز مرگ
چنانیم با مرگ چون باذ و برگ
اگر سذ بمانی وگر بیست وپنج
ببایذت رفتن ز جای سپنج
همان چیز کایذ همی در شمار
سزذ گر نخوانی تو آن پایذار
پس از زندگی یاذ کن روز مرگ
که ما مرگ را همچو باذیم و برگ

این در راحة الصدور صد سال پیش ازکهنترین نسخه شاهنامه





برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۰ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » غزل:

هنو گیتی نبد اج نیستی هست

که بر یان و دلم چویان سرمست

نبد اج یان و دل نام و نشانی

کوا یان من اویان عهد می‌بست

در آن عهدین که اویان بسته با من

من اج اویان پیمان هیجه نشکست

نبد دستی و دامانی به گیتی

که من نِج ناد دامان‌ هاژَرَه دست

من اج اویان کوا اهنامم آورد

نَه اُم چهنام آمَن به خویشه ببست

مهر اج مهروانان میشه خوش بی

نیجه رو، مهروانی کَستَه بی‌ کَست!                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         نه امروجی چِه ما پیوند  دَ ناد

نه امرو اج دو گیتی دل چِِه ما رست

چِه ما دل اج کهان آن روژه ببْرَر

اما دَناد یان آن روژه پیوست

 چو خویشم مغربی  آن روزه ورخاست                                                                                                                                                             

کوا اویان دمی وی خویشه بنشست

برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۰ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » شمارهٔ ۱۴:

اشنه دردی مبا کر با چه من با

کونه دردی مبا کر با چه من با

رشته سودا به سر دیرم شب و روز

چه ما سودا زمانی اشنه سر با

برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » شمارهٔ ۸:

هر چه اویان واته دیله بشنیر

دیله واته چو اویان نَشُر اژ ویر

نبُر گیتی که دیلم نویُوان بُر

نویُوانی متا گیتی بُرو پیر



برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » شمارهٔ ۷:

خور او زردی شرین به کوشن و هیر

 که دام انداتمی اج رای نجیر

ناگهان هاکتم به دام اویان

دام و نجیر و هیرم بشود اج ویر


خور به دشت و کوه  زردی میرفت که  دام انداختم برای نخجیر
ناگهان به دام معشوق بیفتادم
دام و نخجیر و کوهم از یاد برفت 

 

برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۱ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » شمارهٔ ۲:

ار بْدریا رسم دریا ته وینم

ور بْصحرا رسم صحرا ته وینم

به جز ته هیچ کیجی نی به گیتی

اژ آن هر یا رسم هر یا ته وینم


در پارسی پهلوی آغاز به ساکن بسیار رواج داشت . برای اسان خوانی « ار به دریا رسم » را بگونه « ار بْدریا رسم » نوشتم  در چنین گویشها گزاره ی « ار به دریا » را « اربْ دریا » میگویند


 کیجی= کسی 

یا / دا = جا

سخنور گوید

بواذ اروند کوه اج یا بنشی  

برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۱۸ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » شمارهٔ ۱:

دل بْچهنام آذر سوتمی ناد

چشمیان اج دو گیتی دوتمی ناد

لاوه چهنام یر بیباره ببرد

برآن چه و سالها اندوتمی ناد

برگردان  از پارسی آذری به پارسی دری

 از اتش عشق خود دلم سوخته یار
از هر دو جهان دو چشم من دوخته یار
 یکباره  به آب سیل عشقش بربود
هرچیز به سالهایم اندوخته یار

  پهلوان سرود  آذری از شورانگیزترین سروده ها به پارسی پهلوی است  این دلسرودگان را  پهلوی و شهری  و رازی و هورامنی میگفتند و بازارش بسی گرم بود .(هورامان  ایواره و خاور است  سوی  روبروی  خاور و هورامان را خراسان و باختر گویند ). آذرآپادگان پاسگاه آذرگشسپ وزادگاه زرتشت و  مادگاه فروغ جاودان  و پهله پارسواش پارسیان و چشم و چراغ ایرانیان تا پس از سده یازده و پایان دودمان  صفوی پارسی گوی و پهلوی دان بود. و زان پس به کوشش عثمانی کم کم ترک زبان شد. پارسی پهلوی آذرآپادگان میان کرمانجی و تالشی و دیلمی  و ارانی بود و به زبان مردم  جنوب استان پارس و بشاگرد و لارک و کمزار میمانست.همانند کمزار و لارک و ارانیان و زازاکان  د را  ر میگفتند
 برای خواندن و دانستن این سروده ها پیدای برخی پنهانیها  چنین است

دل بْچهنام آذر  = دل به آذر هنام (هنام عشق و نفس است. چهنام آذر = آتش هنام= اتش عشق است)
ناد= دلدار

دلَ بْچهنام آذر سوتمی ناد = دلدار دلم به اذر عشق بسوخت(دل سوتمی ناد= دل بسوختم دلدار=دلم بسوخت ناد)

چشمیان اج دو گیتی دوتمی ناد =چشمانم از دو گیتی بدوخت دلدار (چشمیان را باید چشیان  خواند)

  لاوه=سیل
اندوته=اندوخته

انچه ماند یا گفته ایم یا پیداست


برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۲ در پاسخ به سید حسین اخوان بهابادی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

بگو:
 غلام بانوی زیبای پخت و پز سوزم
کهمهر مادر و انجام همسری داند

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۷۷۱