استاد میراحمدی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴ - در معنی شفقت بر حال رعیت:
سعدی ما چندین قرن پیش چنین بیتی سروده و انسان به اصطلاح متمدن امروز هنوز به چنین درکی نرسیده است و از سویی قتل عام میکند و از سویی با بی شرمی تمام لاف تمدن میزند
ننگ بر آن تمدنی که بر خون انسانی و اشک کودکی بنا شده باشد
بدون شک فقط ارواح لطیف و روانهای پاک میتوانند چنین بیندیشند و چنان بسرایند
علی احمدی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷:
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش
حضرت حافظ بر این باور است که در راه عاشقی باید با وجود همه رنجها و تهدیدها خوش بود و این امر با جلوه های معشوق امکان پذیر است معشوق به هر شکلی می تواند جلوه کند و همه اشکال جلوه معشوق برای عاشق خوش است به علاوه نقش و اثری که معشوق بر عاشق می گذارد که در اینجا از عشوه شیرین شکرخا نام می برد نیز در حال خوش عاشق موثر است
همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف
همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش
اگرچه در اینجا روی سخن با معشوق است اما تلویحا به عاشق می گوید چه بهانه ای برای ناخوشی باقی می ماند وقتی که وجود دلبر، مانند گلبرگی لطیف است و دلت را می نوازد و وقتی قامت سرو مانند او که تجلی بلندای عشق و قدرت آن است می تواند حال خوشی به تو ببخشد
شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح
چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش
عاشق همه چیز معشوق را زیبا می بیند و از آن برای خوشی خود استفاده می کند چه اداها و نازهای شیرین باشد و چه آثار با نمک چهره اش ،چه چشم و ابروی زیبایش و چه اندام بلندش .مهم این است که جلوه ای از او را درک کند تا خوشی اش فراهم آید .دل عاشق به این گرم است که او حضور دارد حتی اگر در رنج و سختی باشد
هم گلستان خیالم ز تو پر نقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن سای نو خوش
هم ذهن همچون گلستانم تز حضور تو پر از تصویر و نوشته است و هم دلم با بوی زلف تو که له عطر یاسمن آغشته شده خوش است
زلف یار یا همان راه عاشقی با همه چالشهایش برای عاشق خوشبو و فرح بخش است
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش
عاشق در راه عاشقی خیالش راحت نیست و هر لحظه تمکان وقوع بلاییی هست که چون سیل ویرانگر است ولی ذهنش را با امید به وصال یار خوش نگه می دارد حتی اگر غیر ممکن باشد
شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری
می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش
چشم معشوق در زبان حضرت حافظ دارای هیبت است و بیماری در اینجا در واقع بیم آری (بیم آوری) است.از طرفی در اینجا چشم نماینده رخ زیبای یار است یعنی علیرغم بیم آوری و هیبت چشم از رخ زیبای یار نمی توان گذشت و از این بابت شکر می گوید شش چرا که این رخ زیبا درد عاشقی را می کاهد
در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطریست
می رود حافظ بی دل به تولای تو خوش
عاشق همیشه یار را طلب می کند و خود را در بیابانی می بیند که ایستادن در آن جتیز نیست و باید برود تا اسیر خطرات نشود اما انگیزه این رفتن فقط مهرورزی یار است .مهری که دلش به آن خوش است و انرژی رفتن را به او می دهد
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۵۹ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۸۴:
بسیار برفتند و به جایی نرسیدند
ارباب فنون با همه علمی که بخواندند
توفیق سعادت چو نباشد چه توان کرد؟
ابلیس براندند و برو کفر براندند
سعدی جان
گر از حق نه توفیق خیری رسد
کی از بنده چیزی به غیری رسد؟
چه اندیشی از خود که فعلم نکوست؟
از آن در نگه کن که توفیق اوست
سعدی جان
جایی نرسد کس به توانایی خویش
الا تو چراغ رحمتش داری پیش
سعدی جان
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مفردات » شمارهٔ ۴۴:
گر از حق نه توفیق خیری رسد
کی از بنده چیزی به غیری رسد؟
چه اندیشی از خود که فعلم نکوست؟
از آن در نگه کن که توفیق اوست
سعدی جان
جایی نرسد کس به توانایی خویش
الا تو چراغ رحمتش داری پیش
سعدی جان
احسان در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۵۳ در پاسخ به اسماعیل اسدی ده میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:
بداهه خوانی و حفظ خوانی استاد ملاک ارجاع نیست
احسان در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۶ در پاسخ به فاطمه دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:
در اکثر نسخه ها اختلافی در این بیت وجود ندارد.
فاطمه تسلیم در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ عرفی » قصیدهها » شمارهٔ ۱۴ - ترجمه الشوق در ستایش مولای متقیان علی علیه السلام:
یکی از بلندترین مدیحۀ علوی باقی مانده در قالب قصیده متعلق به عرفی شیرازی با نام ترجمةالشوق است که 182 بیت(در برخی نسخهها: 186 بیت) دارد و بعدها چنان شهرتی به هم میزند که فیاض لاهیجی قصیدۀ معجزةالشوق را در جواب این قصیده و در منقبت امام رضا(ع) در 367 بیت میسراید که یکی از طولانیترین قصاید مدحی دورۀ صفویان است.
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱۸ - وله:
من طالب پژوهش افلاک نیستم
زیرا که من بیزد غم افزا نزیستم
جیحون یزدی
مرد بصیر مسخره کور می شود
بهرام کشته از لگدگور می شود
جیحون یزدی
نیما در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷:
خاکی از مردم بماند در جهان
وز وجود عاشقان خاکستری
شاهکار!
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۴:
بشد بارمان تا به دشت نبرد
سوی قارن کاوه آواز کرد
کزین لشکر نوذر نامدار
که داری که با من کند کارزار
نگه کرد قارن به مردان مرد
ازان انجمن تا که جوید نبرد
کس از نامدارانش پاسخ نداد
مگر پیرگشته دلاور قباد
دژم گشت سالار بسیار هوش
ز گفت برادر برآمد به جوش
ز خشمش سرشک اندر آمد به چشم
از آن لشکر گشن بد جای خشم
ز چندان جوان مردم جنگجوی
یکی پیر جوید همی رزم اوی
دل قارن آزرده گشت از قباد
میان دلیران زبان برگشاد
که سال تو اکنون به جایی رسید
که از جنگ دستت بباید کشید
تویی مایهور کدخدای سپاه
همی بر تو گردد همه رای شاه
بخون گر شود لعل، مویی سپید؛
شوند این دلیران همه ناامید
شکست اندرآید بدین رزمگاه
پر از درد گردد دل نیکخواه
بنگریم قباد به قارن چه گفتنگه کن که با قارن رزم زن!
چه گوید قباد اندران انجمن:
«بدان ای برادر که تن مرگ راست
سر رزم زن سودن ترگ راست
ز گاه خجسته منوچهر باز
از امروز بودم تن اندر گداز
کسی زنده بر آسمان نگذرد
شکارست و مرگش همی بشکرد
یکی را برآید به شمشیر هوش
بدانگه که آید دو لشگر به جوش
تنش کرگس و شیر درنده راست
سرش نیزه و تیغ برنده راست
یکی را به بستر برآید زمان
همی رفت باید ز بن بیگمان
اگر من روم زین جهان فراخ
برادر به جایست با برز و شاخ
یکی دخمهٔ خسروانی کند
پس از رفتنم مهربانی کند
سرم را به کافور و مشک و گلاب
تنم را بدان جای جاوید خواب
سپار ای برادر تو پدرود باش
همیشه خرد تار و تو پود باش»
بگفت این و بگرفت نیزه به دست
به آوردگه رفت چون پیل مست
چنین گفت با رزم زن بارمان
که آورد پیشم سرت را زمان
ببایست ماندن که خود روزگار
همی کرد با جان تو کارزار
چنین گفت مر بارمان را قباد
که یکچند گیتی مرا داد داد
به جایی توان مرد کاید زمان
بیاید زمان یک زمان بیگمان
بگفت و برانگیخت شبدیز را
بداد آرمیدن دل تیز را
ز شبگیر تا سایه گسترد هور
همی این برآن آن برین کرد زور
به فرجام پیروز شد بارمان
به میدان جنگ اندر آمد دمان
یکی خشت زد بر سرین قباد
که بند کمرگاه او برگشاد
ز اسپ اندر آمد نگونسار سر
شد آن شیردل پیر سالار سر
بشد بارمان نزد افراسیاب
شکفته دو رخسار با جاه و آب
چو او کشته شد قارن رزمجوی
سپه را بیاورد و بنهاد روی
دو لشکر به کردار دریای چین
تو گفتی که شد جنب جنبان زمین
درخشیدن تیغ الماس گون
شده لعل و آهار داده به خون
به گرد اندرون همچو دریای آب
که شنگرف بارد برو آفتاب
پر از نالهٔ کوس شد مغز میغ
پر از آب شنگرف شد جان تیغ
به هر سو که قارن برافگند اسپ
همی تافت آهن چو آذرگشسپ
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۴ در پاسخ به میم دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۴:
اشکش قبادان فرزند قباد نیز خود از بزرگترین پهلوانان ایران است و بهمراه رستم و گودرز و قارن و سام و گرشاسپ از هفت پهلوان بزرگ ایران است
پس گستهم اشکش تیزگوش
که با زور و دل بود و با مغز و هوش
یکی گرزدار از نژاد قباد
براهی که جستیش بودی بپاد
سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ
سگالیده جنگ و برآورده خوچ
کسی در جهان پشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید
درفشی برآورده پیکر پلنگ
همی از درفشش ببارید جنگ
بسی آفرین کرد بر شهریار
بدان شادمان گردش روزگار
نگه کرد کیخسرو از پشت پیل
بدید آن سپه را زده بر دو میل
پسند آمدش سخت و کرد آفرین
بدان بخت بیدار و فرخنگین
--
سوی راست با گیو گودرز بود
رد و موبد و مهتر مرز بود
بچپ اندرش اشکش تیزچنگ
که دریای خون راند هنگام جنگ
یلان با فریبرز کاووس شاه
درفش از پس پشت در پیشگاه
--
بفرمود رستم بسالار بار
که بگزین ز گردان لشکر هزار
ز مردان گردنکش و نامور
بباید تنی چند بسته کمر
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
دگر گستهم شیر جنگ آوران
چهارم گرازه که راند سپاه
فروهل نگهبان تخت و کلاه
چو فرهاد و رهام گرد دلیر
چو اشکش که صید آورد نره شیر
چنین هفت یل باید آراسته
نگهبان این لشکر و خواسته
همه تاج و زیور بینداختند
چنانچون ببایست برساختند
-
برفتند با رستم آن هفت گرد
بنه اشکش تیزهش را سپرد
--
ابرراست بود اشکش و گستهم
سواران بسیار با او بهم
چپ لشکر شاه توران ببرد
درآمد چو باد اشکش از دست راست
ز گرسیوز تیغ زن کینه خواست--
چو آگاه شد اشکش آمد به راه
ابا لشکری ساخته پیش شاه
و زآن مرز چندان که بد خواسته
فراز آورید اشکش آراسته
ز اشکش پذیرفت شاه آنچه دید
و زآن نامداران یکی برگزید
--
بفرمود تا اشکش تیز هوش
بیارامد از غارت و جنگ و جوش
بیاراست باغ از گل و میوه دار
به اشکش بفرمود تا با سپاه
به مکران بباشد یکی چندگاه
-
به اشکش بفرمود تا سوی زم
برد لشکر و پیل و گنج درم
--
چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ
که از ژرف دریا ربودی نهنگ
--
ببارید بر شیده اشکش تگرگ
فراز آوریدش به نزدیک مرگ
--
وز آن سو که اشکش بشد همچنین
بپردازم اکنون سراسر زمین
-
چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ
چو رستم سپهبد دمنده نهنگ
ز کشمیر و کابل برآورد گرد
وز آن سو که شد اشکش تیزهوش
برآمد ز خوارزم یکسر خروش
-
و دیگر که از رستم دیو بند
ز لهراسب وز اشکش هوشمند
-
به اشکش بفرمود تا سی هزار
دمنده هژبران نیزه گزاربشد با بنه اشکش تیزهوش
که دارد سپه را بهرجای گوش
به بیژن بفرمود رستم که شو
تو با اشکش و با منیژه برو
-
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۸ در پاسخ به میم دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۴:
قباد پسر بزرگ کاوه آهنگر برادر قارن رزمزن و عموی کشواد زرین کلاه پدر گودرز است . قباد همچنان پدر یکی از بزرگترین پهلوانان ایران است پهلوانی که پیوسته به همراه رستم است و از هفت پهلوانیست که به همراه رستم برای یاری ویژن به توران رفت آری قباد پدر پهلوان و یل فرمانده بلوچان اشکش قبادان است
قباد از زمان فریدون سردار سپاه ایران بود فریدون او را برای جنگ با چینیان به جنگ کوش دندان پیل فرستاد و او در جنگ چینیان بسیار دلاوری نمود
باری
فریدون بیامد سپه بنگریدگزیده سپاهی پسندیده دید
همی بر قباد آفرین کرد یاد
سپهبد زمین پیش او بوسه داد
وز آن جا سپه برگرفت و برفت
بنه بر نهاد و ره اندر گرفت
وز آن جا سوی کوش از ایرانیان
بپرداخت و بگشاد بند از میان
یکایگ به کوش آمد این آگهی
دل از رامش و کام کرد او تهی
سپه را طلب کرد و خواندش پگاه
چو مور و ملخ پیشش آمد سپاه
برآمدش چارصد هزاران سوار
دلیران دشت و گزینان کار
چنین گفت کوش از سر سروری
جهان را بگیرم بدین لشکری
از ایشان گزین کرد سیصد هزار
سوار هژبر افگن نامدار
درِ گنج بگشاد و روزی بداد
پذیره شد از شهر پیش قباد
ز کوش آگهی یافت وز لشکرش
ندیدند کس روی رفتن برش
همان جایگه کرد لشکر درنگ
بر آن دشت تا دشمن آمد به تنگ
چو کوش اندر آمد به دو روزه راه
سپهبد بیاراست یکسر سپاه
شب و روز هشیار بودن رواست
که بر راه دمکش یکی اژدهاست
برون کرد گردی ز کارآگهان
فرستاد نزدیک دشمن نهان
گرفتند و بردند نزدیک کوش
که این را به ره برگرفتیم دوش
همانا کز ایران سپاه آمدهست
که شوریده نزدیک شاه آمدهست
بدانست چون روی وی دید زرد
که جاسوس ایران سپاه است مرد
همی خواست تا بازگردد به راه
دهد آگهیشان ز ساز و سپاه
شما را که فرمودی بیروی کار
همه کار درویش دارید خوار
یکی مرد بیچاره کز گاهِ بام
بگردد ز بهر خورش تا به شام
نشان چیست کارآگهان را براین
تهی کرد نتوان ز مردم زمین
بدو گفت هر جا که خواهی بگرد
نیارد کست گفت کز راه گرد
تن مرد را تازهتر شد روان
نیایش نمود و برون شد دوان
به لشکرگه اندر بگشت و بدید
یکایک سلیح و سپه بنگرید
به دانش نگه کرد و برگشت زود
سپهدار را بازگفت آنچه بود
بگشتم، چو گشتم ز کُشتن یله
بدان سان که پایم شدهست آبله
سپاهش به دانش بدیدم همه
بس از رازشان بررسیدم همه
گزیده سپاهیست افزون ز مور
بران تیغ و برگستوانور ستور
بدین ساز و آرایش و دستگاه
ندیدیم لشکر به درگاه شاه
مگر آن که با قارن رزمزن
سوی روم رفتند از این انجمن
چو این داستان کرد جاسوس یاد
همانگه بدانست فرّخ قباد
فرستاده را زآن یله کرد کوش
بدان تا ببیند سپه را به هوش
همان ساز و آرایش چینیان
ببیند بگوید به ایرانیان
دل لشکری بشکند زین سخن
سپهبد چنین گفت با انجمن
که دانم که چندان نباشد سپاه
که ضحّاک را بود در رزم شاه
ببین تا فریدون فرّخ چه کرد
ز ضحّاک و لشکر برآورد گرد
من امروز با این سپاه آن کنم
که از آمدنشان پشیمان کنم
چنان برکنم بیخ ایشان ز جای
به فرّ فریدون و زور خدای
که کس نیز بر رزم ایرانیان
از آن پس به کینه نبندد میان
همانگه تنی چند را برنشاند
یلان سپه را همه پیش خواند
چنین گفت کاین دیوزاده ز چین
کشیدهست بر ما سپاهی گزین
چنان بینم اکنون که امشب پگاه
یکی کنده سازیم پیش سپاه
گرفته سر کنده جز چند جای
که باشد ره مردم و چارپای
که من بیگمانم که آن دیوزاد
شبیخون کند بر سپاه قباد
چو آن بار پیشین به نستوه کرد
دل شاه ایران پُر اندوه کرد
کنون زآن دلیری سپاه آورد
شبی لشکر کینهخواه آورد
بود کایزد دادفرمایِ داد
دهد مر مرا داد از آن دیوزاد
من اکنون فرستم فرستادهای
جوانی هشیوار و آزادهای
بدارم به گفتارشان روز چند
بدان تا شود کنده ژرف و بلند
شما راه دارید یکسر نگاه
نباید که آگه شود زآن سپاه
بزرگان بر او آفرینخوان شدند
وزآن دانش و رای شادان شدند
همان شب گرفتند بیراه و راه
یکی کنده کردند پیش سپاه
به پهنا و بالا ده اندر چهل
سرش راست کرده به خاشاک و گل
چنین بیگمان کرده هر جای راه
که بیگانه نشناختی جز سپاه
سپهبد فرستاد نزدیک کوش
سواری سرایندهای تیزهوش
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش » بخش ۲۲:
پهلوان بزرگ ایرانیان فرمانده بلوچان اشکش قبادان
پس گستهم اشکش تیزگوش
که با زور و دل بود و با مغز و هوش
یکی گرزدار از نژاد قباد
براهی که جستیش بودی بپاد
سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ
سگالیده جنگ و برآورده خوچ
کسی در جهان پشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید
درفشی برآورده پیکر پلنگ
همی از درفشش ببارید جنگ
بسی آفرین کرد بر شهریار
بدان شادمان گردش روزگار
نگه کرد کیخسرو از پشت پیل
بدید آن سپه را زده بر دو میل
پسند آمدش سخت و کرد آفرین
بدان بخت بیدار و فرخنگین
--
سوی راست با گیو گودرز بود
رد و موبد و مهتر مرز بود
بچپ اندرش اشکش تیزچنگ
که دریای خون راند هنگام جنگ
یلان با فریبرز کاووس شاه
درفش از پس پشت در پیشگاه
--
بفرمود رستم بسالار بار
که بگزین ز گردان لشکر هزار
ز مردان گردنکش و نامور
بباید تنی چند بسته کمر
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
دگر گستهم شیر جنگ آوران
چهارم گرازه که راند سپاه
فروهل نگهبان تخت و کلاه
چو فرهاد و رهام گرد دلیر
چو اشکش که صید آورد نره شیر
چنین هفت یل باید آراسته
نگهبان این لشکر و خواسته
همه تاج و زیور بینداختند
چنانچون ببایست برساختند
-
برفتند با رستم آن هفت گرد
بنه اشکش تیزهش را سپرد
--
ابرراست بود اشکش و گستهم
سواران بسیار با او بهم
چپ لشکر شاه توران ببرد
درآمد چو باد اشکش از دست راست
ز گرسیوز تیغ زن کینه خواست--
چو آگاه شد اشکش آمد به راه
ابا لشکری ساخته پیش شاه
و زآن مرز چندان که بد خواسته
فراز آورید اشکش آراسته
ز اشکش پذیرفت شاه آنچه دید
و زآن نامداران یکی برگزید
--
بفرمود تا اشکش تیز هوش
بیارامد از غارت و جنگ و جوش
بیاراست باغ از گل و میوه دار
به اشکش بفرمود تا با سپاه
به مکران بباشد یکی چندگاه
-
به اشکش بفرمود تا سوی زم
برد لشکر و پیل و گنج درم
--
چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ
که از ژرف دریا ربودی نهنگ
--
ببارید بر شیده اشکش تگرگ
فراز آوریدش به نزدیک مرگ
--
وز آن سو که اشکش بشد همچنین
بپردازم اکنون سراسر زمین
-
چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ
چو رستم سپهبد دمنده نهنگ
ز کشمیر و کابل برآورد گرد
وز آن سو که شد اشکش تیزهوش
برآمد ز خوارزم یکسر خروش
-
و دیگر که از رستم دیو بند
ز لهراسب وز اشکش هوشمند
-
به اشکش بفرمود تا سی هزار
دمنده هژبران نیزه گزاربشد با بنه اشکش تیزهوش
که دارد سپه را بهرجای گوش
به بیژن بفرمود رستم که شو
تو با اشکش و با منیژه برو
-
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » بخش ۳:
بخشی از کین سیاوش بگزارش طبریفردوسی نوزده سال پس از طبری چشم بجهان گشود طبری دانشمند دین بود فقیه بود او روزگاری یکی از امامان اهل سنت مانند ابوحنیفه و شافعی بود . با اینهمه طبری از ایران نیز چشم نبسته . او گویه دیگر از نامهای شاهنامه مانند بیی برای گیو و وسپافرید برای فرنگیس وکیخسرونه برای کیخسرو میاورد و بسیاری از خویشان کیخسرو و پدرانش و همچنین بسیاری از پهلوانان ایران را با پدرانشان یاد میکند که به شناخت ما یاری میرساند همچنین گویه های دیگر از نامها را اورده:
« دخت فراسیپ و مادر کیخسرون نامش وسپافرید است و انرا وسپفره و گسپفره (فرنگیس) گویند
نخست کیخسرو توس نوذران و برزافره کیکاوسان و بیی گودرزان (گیو گودرز) را با سی هزار کس به توران فرستاد و سیاوخش را از زنی به نام برزافرید پسری به نام فروذ بود توس به لغزش سوی کلات شهر او رفت و فروذ کشته شد
سپس سپاه از گاسبرود(این رود به نام فرنگیس است ) گذشت و افراسیب سپاهی به همراهی پیران ویسگان و برادرانش وتراسیپ گودرزان داماد فراسیپ و هماسپ پشنگان به جنگ انان گسیل کرد وبه شهر واشن جنگ در پیوست وان روز برزافره چون بزرگی کار و بسیاری کشتگان دید سستی پدید اورد و درفش بر سر کوه برد و بدین سستی ، کار بر گودرزیان سخت افتاد و گودرزوندیان پای فشرده ، تاخت همه بر سرایشان امد و بدان روز هفتاد تن از فرزندان گودرز به یک تاخت جان باختند و در این جنگ مردان بسیار از دوسویه کشته شد.
پس برزافره باسپاه شکسته و اندوه بسیار برگشت و بسیارش بنکوهیدند
پس کیخسرو پاس گودرزیان داشت وبه دلداری گودرز و پُرسه پسرانش شد و از نیکوکاریشان براستای ایران بسیار یاد کرد و پاس نیکی گشوادوند(خاندان کشواد ) گودرز را گفت که سپاه و گنجینه زیر دستان تست تا کین فرزندان بازستانی و اورا فرمود که آماده بسیجیدن باش
گودرز شاه را پاسخ گفت که پیروز شاها تا هرآنچه ناخوشآید بر جان بندگان آید نه بر آریان و شاه آریان فرزندانم کشتگان و زندگان و نیز جان من برخی شاه بادا و شاد بادی ما پراسیاب رها نکنیم و آسمان گردد و ما گردیم و اسیا به هنگام و پیروزی به سرانجام است پره آسیا دیروز بر سر ما بود و فردا بر سر پراسیو (افراسیاپ ) بگردانیمبامدادان فرداروز کیخسرو سران سپاه و مهان میهن بخواند و از آهنگ کار آگاهشان کرد و نامه نوشت و به هرسوی هیون بسی داشت ( گسیل داشت ) و مرزبانان و پهلوانان را فرمود که سی بلخ بسیجند و به دشت شاهستان گرد آیند و چون پهلوانان دور و نزدیک همه امدند کیخسرو خود به آهنگ کار برخاست وشمار سپاهیان گزارد و کم و بیش ان بشناخت و به همه کارش نیک پرداخت و چون کار راست و سپاه خدایگان درست دید ، گودرز گشوادگان و میلاذ گرگین و آغچ بهذان وهمچنین اغچ شومهان را فرا بخواند و این اغچ پس سیاوش از کنیزکی به نام شومهان بود(شومه گویه ایست از سومه و هومه گیاه آیینی ایرانیان ) و آگاهشان کرد که میخواهد از چهار بر تورانیان را بر گیرند سپاه زورا و بزرگتر از سوی خراسان به گودرز سپرد وچندین لشگر دیگر بهمراه بسیاری از سپهبدان چون کاکایش فرابرزه پسر کیگاوس و بیی گودرزان بدان افزود و درفش کاویان را به گودرز سپرد وپادشاهان درفش کابیانی را پیش از این به هیچ فرمانده نسپرده بودند مگر در کارهای بسیار بزرگ ان را با فرزندان گسیل میداشتند
و میلاد رابا بسیاری اسپهبدان از سوی چین گسیل داشت و اغچ بهذان را از سوی خزر فرستاد و آغچ شومهان پسر را با سی هزار سپاهی درست ، بهمراه برادران و پسران مامکانش و دگربیوندیان از فرزندان کیبیَه نیای بزرگش گسیل داشت و او را فرمود که از میانراهی گودرز و میلاد رودو گویند کیخسرو برادر شومهانیش را ویژه کین سیاوخش فرستاد که خون سیاوخش خواستن را بر خود سوگند داشته بود
و اینان هر یک به ره خویش برفتند و گودرز از خراسان به توران شد و آغاز با پیران ویسگان بود و میانشان جنگی سخت و یادمان درگرفت و در همین بود که بیژن بیی (بیژن گیو ) خمان ویسگان (هومان ویسه ) را تن بتن بکشت و گودرز پیران را .
سه سپاه دگر همی کوشید هر یک از سویی -
و پیرو کیخسرو دگر پهلوانان امدند و کیخسرو آهنگ افراسیاب کرد و به گودرز پیوست وگودرز سپاه بر تورانیان تاراند و چرخ بر انان چرخاند و گذارنده تیغ در توران گذارد و (و بیدین جنگ که دوازده رخ گویندش بود که ) سرسپهبدان وجانشین افراسیاب ونامزد شاهی پس از او پیران وگروه بسیاری از برادرانش چون خمان و اوستهن و گلپاد و سیامگ و بهرام و فرشخاذ و فرخلاد و از پسرانش چون رویین پیران که پیشگام فراسیاب بود و گروهی از برادران فراسیاب مانند رتدرای و اندرمان و اسفخرم (اسپهرم)و اخست کشته شدو بروای پشنگان (گروی زره)کشنده سیاوخش ببند امد و گودرز بندیان را سی هزار شمار کرد و زرو سیم و خواسته در شمار نبود و کشتگان پانصدهزار و اندی بودند و گودرز بزرگان را گفت که هر کس بندیان خویش را و کشتگان ناماور را نزد درفش خویش اورد تا کیخسرو چون بگذرد بنگرد
و کیخسرو با گروهی از برگزیدگان بدیدار گودرز و سپهبدان آمد و سوی آوردگاه و سپاهیان بر درفش درفش گذر کرد و نخستین کس از کشتگان که دید پیران بود نزد درفش گودرزیان چمانش چون بر پیران افتاد ایستاد پس گفت:ای کوه سخت/ای سرَه بنیاد پایدار/ بالا چکاد/ ای استوار پایگه ای بازدار/ مگر نهت نگفته بودمی زکارزار ؟ و از نشستنت میان ما ودشمنان ما در این نبردِ کینه خواستار؟
مگر بجان نکوشیدمت مگر /مگرکه شاهی نمیدادمت مگر /که بد برگزیده ای؟ /
تو راستگوی خوبکار/ برادران نگاه دار/ نو رازدار راز دوستان بروزگار/
مگر نگفته بودمت فریبکاری فراسیاب /که نیست مهربانیش/تو پند ناشنیده مانده ای بخواب /
و ناگهان ترا میان گرفته اند بچه شیرهای خاک آریان/ دلیرهای کشورکیان/
فراسیاب کو؟چرا بسنده ات نشد؟ و رفته ای از این جهان به باد داده تخم ویسگان /
تفو به بردیاریت/ به دانش وخرد به بخششت /به راستگوییت به نیک کاریت/ که ما کنون نشسته زخم بردلان به سوگ تو /و کیخسرو همچنان سوگ مویه پیران سر داد تا سوی درفش بیی(گیو) گودرزان بشد
و چون اندر ایستاد آنجا بروای پشنگان را زنده در بند بیی یافت زان بپرسید گفتندش که این بروای پشنگان کشنده سیاوخش و برنده تن او است پس نزدیک شد و خدای یزدان را سپاس پیشانی به خاک فرو مالید
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » بخش ۳:
از پر شورترینهای شاهنامه است
بگشت اندرین نیز گردان سپهر
چو از خوشه خورشید بنمود چهر
ز پهلو همه موبدانرا بخواند
سخنهای بایسته چندی براند
دو هفته در بار دادن ببست
بنوی یکی دفتر اندر شکست
بفرمود موبد به روزی دهان
که گویند نام کهان و مهان
نخستین ز خویشان کاوس کی
صد و ده سپهبد فگندند پی
سزاوار بنوشت نام گوان
چنانچون بود درخور پهلوان
فریبرز کاووسشان پیش رو
کجا بود پیوستهٔ شاه نو
گزین کرد هشتاد تن نوذری
همه گرزدار و همه لشکری
زرسپ سپهبد نگهدارشان
که بردی به هر کار تیمارشان
که تاج کیان بود و فرزند طوس
خداوند شمشیر و گوپال و کوس
سه دیگر چو گودرز کشواد بود
که لشکر به رای وی آباد بود
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت
دلیران کوه و سواران دشت
فروزندهٔ تاج و تخت کیان
فرازندهٔ اختر کاویان
چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم
بزرگان و سالارشان گستهم
ز خویشان میلاد بد صد سوار
چو گرگین پیروزگر مایهدار
ز تخم لواده چو هشتادو پنج
سواران رزم و نگهبان گنج
کجا برته بودی نگهدارشان
به رزم اندرون دست بردارشان
چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ
که رویین بدی شاهشان روز جنگ
به گاه نبرد او بدی پیش کوس
نگهبان گردان و داماد طوس
ز خویشان شیروی هفتاد مرد
که بودند گردان روز نبرد
گزین گوان شهره فرهاد بود
گه رزم سندان پولاد بود
ز تخم گرازه صد و پنج گرد
نگهبان ایشان هم او را سپرد
کنارنگ وز پهلوانان جزین
ردان و بزرگان باآفرین
چنان بد که موبد ندانست مر
ز بس نامداران با برز و فر
نوشتند بر دفتر شهریار
همه نامشان تا کی آید به کار
بفرمود کز شهر بیرون شوند
ز پهلو سوی دشت و هامون شوند
سر ماه باید که از کرنای
خروش آید و زخم هندی درای
همه سر سوی رزم توران نهند
همه شادمانی و سوران نهند
نهادند سر پیش او بر زمین
همه یک به یک خواندند آفرین
که ما بندگانیم و شاهی تراست
در گاو تا برج ماهی تراست
به جایی که بودند ز اسپان یله
به لشکر گه آورد یکسر گله
بفرمود کان کو کمند افگنست
به رزم اندرون گرد و رویین تنست
به پیش فسیله کمند افگنند
سر بادپایان به بند افگنند
در گنج دینار بگشاد و گفت
که گنج از بزرگان نشاید نهفت
گه بخشش و کینهٔ شهریار
شود گنج دینار بر چشمخوار
به مردان همی گنج و تخت آوریم
به خورشید بار درخت آوریم
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش » بخش ۲۲:
نبد پشه را روزگار گذر
ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر
سوی راست با گیو گودرز بود
رد و موبد و مهتر مرز بود
بچپ اندرش اشکش تیزچنگ
که دریای خون راند هنگام جنگ
یلان با فریبرز کاووس شاه
درفش از پس پشت در پیشگاه
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ ایرانشان » کوشنامه » بخش ۲۰۶ - رفتن قبادِ کاوه به کارزار کوش:
من امروز با این سپاه آن کنم
که از آمدنشان پشیمان کنم
به فر فریدون و زور خدایچنان برکنم بیخ ایشان ز جای
که کس نیز بر رزم ایرانیان
از آن پس به کینه نبندد میان
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۴ دربارهٔ ایرانشان » کوشنامه » بخش ۲۰۶ - رفتن قبادِ کاوه به کارزار کوش:
فسوس بسیار انست که مرد دانایی چون ایرانشاه پارسی را اینهمه به عربی امیخته با اینهمه سخن او پر از نکته های اموزنده است و پارسی پهلوی را بسیار نیک میدانسته.
قباد برادر کارن است همان که در شاهنامه گاه پیریش هنگامی که بارمان از سپاه ایران. دلاور خواست و کسی پاسخ نداد با موی سپید بیرون رفت و پاسخ داد
از ان نامدارانش پاسخ نداد
مگر پیر گشته دلاور قباد
کشته شدن قباد از سوزناکترین تراژدیهای شاهنامه هست
نگر تا که با قارن رزمزن
چه گوید قباد اندر ان انجمن
بدان ای برادر که تن مرگ راست
سر رزمزن سودن ترگ راست
قارن به برادر میگوید
تویی مایهور کدخدای سپاههمی بر تو گردد همه رای شاه
بخون گر شود لعل، مویی سپید؛
شوند این دلیران همه ناامید
شکست اندرآید بدین رزمگاه
پر از درد گردد دل نیکخواه
نگه کن که با قارن رزم زن!
چه گوید قباد اندران انجمن:
«بدان ای برادر که تن مرگ راست
سر رزم زن سودن ترگ راست
ز گاه خجسته منوچهر باز
از امروز بودم تن اندر گداز
کسی زنده بر آسمان نگذرد
شکارست و مرگش همی بشکرد
یکی را برآید به شمشیر هوش
بدانگه که آید دو لشگر به جوش
تنش کرگس و شیر درنده راست
سرش نیزه و تیغ برنده راست
یکی را به بستر برآید زمان
همی رفت باید ز بن بیگمان
اگر من روم زین جهان فراخ
برادر به جایست با برز و شاخ
یکی دخمهٔ خسروانی کند
پس از رفتنم مهربانی کند
سرم را به کافور و مشک و گلاب
تنم را بدان جای جاوید خواب
سپار ای برادر تو پدرود باش
همیشه خرد تار و تو پود باش»
بگفت این و بگرفت نیزه به دست
به آوردگه رفت چون پیل مست
چنین گفت با رزم زن بارمان
که آورد پیشم سرت را زمان
ببایست ماندن که خود روزگار
همی کرد با جان تو کارزار
چنین گفت مر بارمان را قباد
که یکچند گیتی مرا داد داد
به جایی توان مرد کاید زمان
بیاید زمان یک زمان بیگمان
بگفت و برانگیخت شبدیز را
بداد آرمیدن دل تیز را
ز شبگیر تا سایه گسترد هور
همی این برآن آن برین کرد زور
به فرجام پیروز شد بارمان
به میدان جنگ اندر آمد دمان
یکی خشت زد بر سرین قباد
که بند کمرگاه او برگشاد
ز اسپ اندر آمد نگونسار سر
شد آن شیردل پیر سالار سر
باری
فریدون بیامد سپه بنگریدگزیده سپاهی پسندیده دید
همی بر قباد آفرین کرد یاد
سپهبد زمین پیش او بوسه داد
وز آن جا سپه برگرفت و برفت
بنه بر نهاد و ره اندر گرفت
وز آن جا سوی کوش از ایرانیان
بپرداخت و بگشاد بند از میان
یکایگ به کوش آمد این آگهی
دل از رامش و کام کرد او تهی
سپه را طلب کرد و خواندش پگاه
چو مور و ملخ پیشش آمد سپاه
برآمدش چارصد هزاران سوار
دلیران دشت و گزینان کار
چنین گفت کوش از سر سروری
جهان را بگیرم بدین لشکری
از ایشان گزین کرد سیصد هزار
سوار هزبر افگن نامدار
درِ گنج بگشاد و روزی بداد
پذیره شد از شهر پیش قباد
ز کوش آگهی یافت وز لشکرش
ندیدند کس روی رفتن برش
همان جایگه کرد لشکر درنگ
بر آن دشت تا دشمن آمد به تنگ
چو کوش اندر آمد به دو روزه راه
سپهبد بیاراست یکسر سپاه
شب و روز هشیار بودن رواست
که بر راه دمکش یکی اژدهاست
برون کرد گردی ز کارآگهان
فرستاد نزدیک دشمن نهان
گرفتند و بردند نزدیک کوش
که این را به ره برگرفتیم دوش
همانا کز ایران سپاه آمدهست
که شوریده نزدیک شاه آمدهست
بدانست چون روی وی دید زرد
که جاسوس ایران سپاه است مرد
همی خواست تا بازگردد به راه
دهد آگهیشان ز ساز و سپاه
شما را که فرمودی بیروی کار
همه کار درویش دارید خوار
یکی مرد بیچاره کز گاهِ بام
بگردد ز بهر خورش تا به شام
نشان چیست کارآگهان را براین
تهی کرد نتوان ز مردم زمین
بدو گفت هر جا که خواهی بگرد
نیارد کست گفت کز راه گرد
تن مرد را تازهتر شد روان
نیایش نمود و برون شد دوان
به لشکرگه اندر بگشت و بدید
یکایک سلیح و سپه بنگرید
به دانش نگه کرد و برگشت زود
سپهدار را بازگفت آنچه بود
بگشتم، چو گشتم ز کُشتن یله
بدان سان که پایم شدهست آبله
سپاهش به دانش بدیدم همه
بس از رازشان بررسیدم همه
گزیده سپاهیست افزون ز مور
بران تیغ و برگستوانور ستور
بدین ساز و آرایش و دستگاه
ندیدیم لشکر به درگاه شاه
مگر آن که با قارن رزمزن
سوی روم رفتند از این انجمن
همین مایه بود و همین ساز بود
سپاهی که با آن سرافراز بود
چو این داستان کرد جاسوس یاد
همانگه بدانست فرّخ قباد
که جاسوس را زآن یله کرد کوش
بدان تا ببیند سپه را به هوش
همان ساز و آرایش چینیان
ببیند بگوید به ایرانیان
دل لشکری بشکند زین سخن
سپهبد چنین گفت با انجمن
که دانم که چندان نباشد سپاه
که ضحّاک را بود در رزم شاه
ببین تا فریدون فرّخ چه کرد
ز ضحّاک و لشکر برآورد گرد
من امروز با این سپاه آن کنم
که از آمدنشان پشیمان کنم
چنان برکنم بیخ ایشان ز جای
به فرّ فریدون و زور خدای
که کس نیز بر رزم ایرانیان
از آن پس به کینه نبندد میان
همانگه تنی چند را برنشاند
یلان سپه را همه پیش خواند
چنین گفت کاین دیوزاده ز چین
کشیدهست بر ما سپاهی گزین
چنان بینم اکنون که امشب پگاه
یکی کنده سازیم پیش سپاه
گرفته سر کنده جز چند جای
که باشد ره مردم و چارپای
که من بیگمانم که آن دیوزاد
شبیخون کند بر سپاه قباد
چو آن بار پیشین به نستوه کرد
دل شاه ایران پُر اندوه کرد
کنون زآن دلیری سپاه آورد
شبی لشکر کینهخواه آورد
بود کایزد دادفرمایِ داد
دهد مر مرا داد از آن دیوزاد
من اکنون فرستم فرستادهای
جوانی هشیوار و آزادهای
بدارم به گفتارشان روز چند
بدان تا شود کنده ژرف و بلند
شما راه دارید یکسر نگاه
نباید که آگه شود زآن سپاه
بزرگان بر او آفرینخوان شدند
وزآن دانش و رای شادان شدند
همان شب گرفتند بیراه و راه
یکی کنده کردند پیش سپاه
به پهنا و بالا ده اندر چهل
سرش راست کرده به خاشاک و گل
چنین بیگمان کرده هر جای راه
که بیگانه نشناختی جز سپاه
سپهبد فرستاد نزدیک کوش
سواری سرایندهای تیزهوش
ابراهیم احمدی در ۴ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:
حکایتِ طوطی و بقال، قصۀ پرندهای پر سر و صدا نیست؛ داستانِ من و شماست وقتی که اسیرِ جادوی ظاهر میشویم. مولانا در این ضیافتِ فلسفی، دستِ ما را میگیرد و به درون دکانِ وجودمان میبرد. جایی که «بقال» همان نفسِ حسابگر و طماع ماست که برای از دست دادن یک شیشه «روغن» (منفعت دنیوی)، نطق و جانِ «طوطیِ» معنویتش را با خشم سلب میکند. چقدر از ما در زندگی روزمره، به خاطر یک باختِ مالی، یک رابطۀ نافرجام یا یک صندلیِ ناماندگار، گوهرِ آرامش و نطقِ الهی درونمان را کچل و لال کردهایم؟
اوج شاهکارِ تاویلیِ این قصه در سه روز سکوتِ طوطی تلألؤ مییابد؛ هبوط به تاریکیِ حیرت، برای زایشی دوباره. اما امان از ترازوی شکستهای به نام «قیاس»! طوطی به محض دیدن درویشِ کچل، قفلِ زبان میشکند و حقیقتِ بیانتهای او را تا سطحِ کچلیِ خودش پایین میکشد. مولانا با این تمثیلِ نمادین، بزرگترین اعتیادِ ذهنِ بشر یعنی «خودخدابینی» را جراحی میکند. ما جهان را آنگونه که هست نمیبینیم، آنگونه که «خودمان هستیم» میبینیم! وقتی رویِ دلِ ما به جای دوست، رو به منِ درونیِ خودمان باشد، معجزۀ موسی را سحر میپنداریم، نمازِ عاشق را ریا میبینیم و از زنبورِ عسل، توقعِ نیش داریم.
حرفها و کلمات، تنها کاسههایی لرزان بر روی اقیانوسِ متلاطمِ معنا (امالکتاب) هستند. مولانا به ما نهیب میزند که به جای چنگ زدن به ظرف، تشنۀ آب باشیم. در جهانی که پر از «ابلیسهای آدمروی» و «شیرهای پشمینِ» تقلبی است، تنها راهِ نجات، بیدار کردن آن «محکِ درونی» است؛ حسی آسمانی که با تخریبِ بتِ بدن و خودخواهی، گنجِ جان را سرافراز میکند. این شعر، دعوتنامهای است برای شکستن عینکِ قیاس و رسیدن به آن حیرتِ نابی که پایانش مَستی و غرقگی در آغوشِ دوست است.
استاد میراحمدی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶: