سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۱ در پاسخ به عبدالرضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۱ در پاسخ به افسانه دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
امیر رحیمی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۶:
خوانش و توضیح هم زمان لغت ها و عبارات در کانال کلیله آماده و فراهم است . در صورت تمایل به این کانال سر بزنید
🆔 شناسه:
https://ble.ir/kelile
امیر رحیمی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۴:
خوانش و توضیح هم زمان لغت ها و عبارات در کانال کلیله آماده و فراهم است . در صورت تمایل به این کانال سر بزنید
🆔 شناسه:
امیر رحیمی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۲ - ترسیدن شیر از بانگ شنزبه:
خوانش همراه با توضیح و معنی
در نرم افزار بله
🆔 شناسه:
امیر رحیمی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۵:
خوانش و توضیح هم زمان لغت ها و عبارات در کانال کلیله آماده و فراهم است . در صورت تمایل به این کانال سر بزنید
🆔 شناسه:
https://ble.ir/kelile
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوستتر داری یا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام از خود و از صفات خود نیست شدهام و به تو هست شدهام علم خود را فراموش کردهام و از علم تو عالم شدهام قدرت خود را از یاد دادهام و از قدرت تو قادر شدهام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب اقای کریم زمانی
بیت 2020
گفت معشوقی به عاشق ز امتحان / در صَبوحی ، کِای فلان اِبن الفلان
معشوقی در بامدادی به منظور امتحان عاشق گفت : ای فلان بن فلان . ( صبوح = شرابی که وقت صبح نوشند ، در اینجا به معنی بامداد و صبح است ) [ ادامه معنا در بیت بعد ]بیت 2021
مر مرا تو دوست تر داری عجب / یا که خود را ؟ راست گو یاذَالکُرَب
ای اندوهمند ، راستش را بگو . آیا مرا بیشتر دوست داری یا خودت را ؟ [ یاذَاالکُرَب = ای اندوهمند ]بیت 2022
گفت : من در تو چنان فانی شدم / که پُرم از تو ز ساران تا قَدَم
عاشق به معشوق گفت : من چنان در تو فانی شده ام که از سر تا پا از وجودِ تو آکنده هستم . [ ساران = جمع سار به معنی سَر ]بیت 2023
بر من از هستیِ من جز نام نیست / در وجودم ، جز تو ای خوش کام نیست
از وجودِ من چیزی جز نام باقی نمانده است . ای محبوب در وجودم چیزی جز تو نیست . [ خوش کام = زیبا دهان ، در اینجا منظور محبوب و معشوق است ]بیت 2024
ز آن سبب فانی شدم من اینچنین / همچو سِرکه در تو بحرِ انگبین
از آنرو ای دریای عسل در تو مانندِ سِرکه فانی شدم . یعنی همانطور که اگر مقداری سِرکه به دریای عسل بریزند در آن مستهلک می شود و نمودی نمی کند من نیز در تو فانی شده ام .بیت 2025
همچو سنگی کو شود کُل لَعلِ ناب / پُر شود او از صفاتِ آفتاب
مانند سنگی که کُلّاََ به لعلِ خالص مبدّل می شود و از صفات و خاصیت های آفتاب آکنده می گردد . [ این بیت و بیت بعد به این باور قدیمی اشارت دارد که سنگ ها بر اثر تابش خورشید و فعل و انفعالات معدنی به لعل و یاقوت مبدّل می شوند . این بیت به صورت تمثیل آمده تا فنای عاشق در معشوق را نشان دهد . ]بیت 2026
وصفِ آن سنگی نمانَد اندر او / پُر شود از وصفِ خور او پُشت و رو
دیگر در آن سنگ هیچگونه خصوصیّت سنگی باقی نمی ماند . بلکه پشت و روی آن یعنی بُرون و درون آن از اوصاف و خواصِ خورشید پُر می شود . یعنی هم لطافت خورشید را اخذ می کند و هم رنگ و پرتوِ آن را .بیت 2027
بعد از آن گر دوست دارد خویش را / دوستیِّ او بُوَد آن ای فتا
زان پس ای جوان ، اگر آن لعل فرضاََ خود را دوست داشته باشد . آن نیز دوست داشتن خورشید است . یعنی چون سنگی که بر اثر تابش خورشید به لعل مبدّل می شود اگر به ذاتِ خود عشق ورزد در واقع به خورشید عشق ورزیده است . زیرا این ذاتِ عالی را از او کسب کرده است .بیت 2028
ور که خور را دوست دارد او به جان / دوستیِّ خویش باشد بی گُمان
اگر سنگ بعد از آنکه به لعل تبدیل شد . خورشید را از دل و جان دوست داشته باشد . باز هم بی شک خود را دوست داشته باشد .بیت 2029
خواه خود را دوست دارد لعلِ ناب / خواه تا او دوست دارد آفتاب
لعلِ خالص اگر خود را دوست بدارد و یا خورشید را ، هیچ فرقی نمی کند .بیت 2030
اندرین دو دوستی خود فرق نیست / هر دو جانب جز ضیایِ شرق نیست
خلاصه اینکه در این دو عشق فرقی نیست . زیرا هر دو طرف چیزی جز پرتو خورشید نیست . [ شرق = در اینجا به معنی خورشید است . نه خاور و مشرق ]منظور بیت : عشقِ عاشق به خود و یا معشوق ، نتیجۀ تجلّیات انوار شمسِ حقیقت است .
بیت 2031
تا نشد او لعل ، خود را دشمن است / ز آنکه یک من نیست آنجا ، دو من است
آن سنگ تا وقتی که به لعل مبدل نشده دشمن خود است . زیرا در آن مرتبه یک «من» وجود ندارد . بلکه دو «من» وجود دارد . [ یک «من» هویت سنگ است و «من» دیگر هویّت خورشید . و قهراََ دویی و غیریّت مبنای دشمنی و ستیز است . سنگ ، تیره و منکدر است و خورشید ، روشن و منوّر . و چون سنگ ، اوصاف و خصوصیات خورشید را بگیرد . وجودِ پیشین او توسّطِ خورشید ربوده شود . ]بیت 2032
ز آنکه ظلمانی ست سنگ و روز کور / هست ظلمانی ، حقیقت ضدِّ نور
زیرا سنگ ، تاریک است و حتّی در روز هم کور است . و وجودِ تیره ، در حقیقت ضدِّ نور است . [ آنان که از مرتبۀ دنیوی نگذشته اند و به لطافت روحانی نرسیده اند . باطنی تیره و روحی منکدر دارند و به سببِ کوردلی نمی توانند خورشید حقیقت را مشاهده کنند . پس به ستیز با آن برمی خیزند . ]بیت 2033
خویشتن را دوست دارد ، کافر است / ز آنکه او منّاعِ شمسِ اکبر است
سنگ اگر خود را دوست بدارد ، کافر است . زیرا او منع کنندۀ خورشید اکبر است . یعنی از تابیدن خورشید بر وجودِ تیرۀ خود ممانعت کرده است . ( منّاع = بسیار منع کننده / شمسِ اکبر = مراد خورشید حقیقت الهی است ) [ شخصِ خودپَرست نیز وجودی ظلمانی دارد . زیرا خودبینی و انانیّتِ او سبب شده که خورشید حقیقت بر او تابیدن نگیرد . ]بیت 2034
پس نشاید که بگوید سنگ اَنا / او همه تاریکی است و در فنا
پس روا نیست که سنگ بگوید : «من» ، یعنی دَم از وجودِ خود بزند . زیرا سنگ ، وجودی تاریک دارد و در مرتبۀ عدم است . [ «نور» وجود است و تاریکی جنبۀ عدمی دارد . پس هر آنکس که باطنی تیره و ظلمانی دارد بر حسبِ حقیقت ، وجود ندارد . گر چه قیل و قالی دارد . ]بیت 2035
گفت فرعونی : اَنَالحَق ، گشت پَست / گفت منصوری اَنَالحق و بِرَست
یکی از فراعنه گفت : انالحق ، یعنی منم حضرت حق . و با این گفته ، خوار و ذلیل شد . منصور حلّاج نیز گفت : انالحق ، در حالی که با این گفته رستگار شد . [ همانطور که در آیه 24 سورۀ نازعات آمده فرعون گفت « منم پروردگار برتر شما » و با چنین ادعایی ذلیل و رسوا شد . منصور حلّاج نیز گفت : انالحق ، اما رستگار شد . مولانا می گوید میان این دو حرف تفاوت بسیار است . فرعون در مرتبۀ خودبینی و کثرت چنین سخنی گفت . در حالی که حلّاج در مرتبۀ فناء و محوِ غیریّت این حرف را زد . فرعون وجود جزیی خود را خدا دانست ولی حلّاج وجودی جز حق ندید . ]بیت 2036
آن اَنَا را لَعنَة الله در عَقِب / وین اَنا را رَحمة الله ای مُحِب
آن «من گفتن» لعنت خدا را در پی داشت یعنی من گفتنِ فرعون باعث جوشش قهر الهی و ملعون شدنش شد . و اما ای عاشق حق ، این «من گفتن» رحمت الهی را به دنبال آورد . یعنی انالحق گفتنِ حلّاج چون جنبۀ نفسانی نداشت و از نائرۀ عشقِ حق سرچشمه می گرفت سزاوار رحمت الهی شد . [ عَقِب = پشت سر ، پاشنۀ پا ]بیت 2037
ز آنکه او سنگِ سیه بُد ، این عقیق / آن عدویِ نور بود و این عشیق
زیرا فرعون به منزلۀ سنگِ سیاه بود و حلّاج به مثابۀ عقیق . آن یکی دشمن نور بود و این یکی عاشق نور . [ عشیق = عاشق ، معشوق ، در اینجا معنی اوّل مناسب است . ]بیت 2038
این اَنا هُو بود در سِرّ ، ای فَضول / زاتّحادِ نور ، نه از راهِ حلول
ای یاوه گو ، این انالحقی که حلّاج سر داد در حقیقت «هُوالحق» بود و این از طریق اتّحادِ نور بود نه از طریق حلول . ( فَضول = یاوه گو ) [ مولانا می گوید : انالحقِ حلّاج از راه حلول و اتّحاد ذاتی شخصی نیست بلکه از جهت وحدت نوری و اتّحادِ شأنیِ اتّصالی است . مراد از اتّحاد نوری ، فنای نمود در بود و سراب در آب است . ( شرح بیت 1737 دفتر دوم ) . حلول عبارت است از درامدن چیزی در چیز دیگر . یعنی در حلول دویی و انانیّت و غیّریت است . در حالیکه در وحدت وجود غیری جز حق نیست بلکه این حق است که در مراتب وجود تجلّی کرده است . مثلاََ خورشید در مراتب مختلف می تابد . ]بیت 2039
جهد کن تا سنگی ات کمتر شود / تا به لعلی ، سنگِ تو انور شود
بکوش تا اوصاف سنگی در تو کمتر شود . یعنی اوصاف مادّی و دنیوی خود را کم کن . تا با لعل شدن ، سنگِ وجودت تابناک گردد . [ اگر اوصاف «منی» و «مایی» را در حقیقتِ مطلق فانی سازی در آن صورت به اخلاقِ الهی متخلّق گردی و روحی پُر نُور و سُرور خواهی یافت . ]بیت 2040
صبر کن اندر جِهاد و در عَنا / دَم به دَم می بین بقا اندر فنا
در جهاد و سختی صابر باش تا هر لحظه بقای بِالله را در فنای فِی الله ببینی . [ عَنا = مخفف عَناء به معنی رنج و سختی ]بیت 2041
وصفِ سنگی هر زمان کم می شود / وصفِ لعلی در تو محکم می شود
اوصاف سنگی هر لحظه در تو کاهش می یابد . یعنی اگر در مجاهدۀ نَفس و ریاضت صابر باشی لحظه به لحظه اوصافِ مادّی و دنیوی تو کم می گردد . و در عوض اوصافِ لعلی تو استوار می گردد یعنی متخلّق به اخلاقِ الهی می شوی .بیت 2042
وصفِ هستی می رود از پیکرت / وصفِ مستی می فزاید در سِرَت
اوصاف وجود مجازی و موهومت از ظاهرِ تو زایل می شود و اوصافِ مستی و مستانگی در ضمیر و باطنت افزوده گردد . یعنی بر اثر نوشیدن از شرابِ شهود و معرفت ، مستی معنوی در تو فزونی می گیرد .بیت 2043
سمع شو یکبارگی تو گوش وار / تا ز حلقۀ لعل یابی گوشوار
یکباره مانندِ گوش ، به گوش تبدیل شو . تا از حلقۀ لعل ، گوشواره ای به دست آوری . یعنی گوشِ جانت مزیّن به اسرار الهی و علم لدنّی شود .بیت 2044
همچو چَه کن خاک می کن گر کسی / زین تنِ خاکی ، که در آبی رسی
اگر واقعاََ کسی هستی مانندِ چاه کن از این تنِ خاکی ، خاک بکن . تا به آب برسی یعنی اگر واقعاََ آدمی با کلنگِ ریاضت از این جسمِ خاکی ، اوصاف پلید را بکن و جدا کن تا به آبِ لطیف حقیقت برسی .بیت 2045
گر رسد جَذبۀ خدا ، آبِ مَعین / چاه ناکنده ، بجوشد از زمین
اگر عنایات ربّانی برسد بدون کندن چاه نیز آب از دلِ زمین فوران می کند . [ آبِ مَعین = آب روان و گوارا ]بیت 2046
کار می کُن تو ، به گوشِ آن مباش / اندک اندک خاکِ چَه را می تراش
تو کار کُن و منتظر آن مباش و کم کم خاکِ چاه را بتراش و بردار . یعنی اندک اندک چاهِ طبیعت بشری خود را با کلنگ ریاضت حفر کُن تا به آب زلالِ عالَمِ الهی برسی .بیت 2047
هر که رنجی دید ، گنجی شد پدید / هر که جِدّی کرد ، در جَدّی رسید
هر کس رنج و زحمتی کشد . گنجی برای او آشکار گردد . و هر کس بکوشد بهره مند شود . ( جِدّ = تلاش و کوشش / جَدّ = بهره و نصیب ) [ هر که خواهد و کوشد ، یابد . ]بیت 2048
گفت پیغمبر : رکوع است و سجود / بر درِ حق ، کوفتن حلقۀ وجود
پیامبر (ص) فرمود : رکوع و سجود بر درِ حضرتِ حق ، کوبیدن حلقۀ وجود است . یعنی باید وجودِ موهومِ خود را بر درِ خانۀ حق بکوبی و فانی سازی تا درِ سرای حق به رویت گشوده شود .بیت 2049
حلقۀ آن در هر آن کو می زند / بهرِ او دولت سَری بیرون کند
هر کس که حلقۀ سرای حق را بکوبد . قهراََ حشمت و بزرگی از آن خانه سر بیرون می کند . یعنی کوبندۀ درِ حق به حشمت و بزرگی معنوی رسد . [ اشاره است به حدیث « مادام که در حالِ نمازی ، درِ شاهِ ( جهان هستی ) را می کوبی و هر کس درِ شاه را کوبد ، در به رویش گشوده شود ( احادیث مثنوی ، ص 105 )
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۹ - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بینیازیست چنان که آینه بیصورتست و ساده است و بیصورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
بیت 1999
جسمِ مجنون را ز رنجِ دوری ای / اندر آمد ناگهان رنجوری ای
جسم مجنون به جهت فراق از لیلی ناگهان بیمار شد . [ این بخش در بیان اتحاد عاشق و معشوق است . هر چند بر حسب ظاهر میان آن دو تفارق است امّا بر حسب باطن میانشان اتّحاد برقرار است . زیرا هم عاشق و هم معشوق مظهرِ حبِّ ازلی اند و این اتّحاد حقیقی است نه صوری . مراد از «اتّحاد» در اینجا وحدت است . و وحدت حالتِ استغراقِ عاشق است در حضرت معشوق به این اعتبار که جز حق وجودی به شهود نرسد ( لب لباب مثنوی ، ص 406 ) ]
بیت 2000
خون به جوش آمد ز شعلۀ اشتیاق / تا پدید آمد بر آن مجنون خِناق
از آتش عشق لیلی خون به جوش آمد به حدّی که مجنون دچار بیماری خناق شد . [ خُناق = یا خِناق در اصطلاح طبّی ، مرضی است که بواسطۀ آن پرده سفیدی به نام «غشاء کاذب» در حلق پدید می آید و باعث انقطاع تنفّس و خفگی می گردد . امروزه به آن «دیفتری» می گویند . ]
بیت 2001
پس طبیب آمد به دارو کردنش / گفت : چاره نیست هیچ از رَگ زَنش
پس طبیب برای معالجۀ او آمد و گفت : جز زدن رَگِ او چاره ای نیست . [ اطبّای قدیم رَگ زدن را «فَصد» و رَگ زن را «فَصّاد» می گفتند . و فَصد و حجامت را یکی از راههای بیماری «خناق» می دانستند . ]
بیت 2002
رگ زدن باید برای دفعِ خون / رگ زنی آمد بدانجا ذُوفنون
برای دفعِ خون زائد باید از بیمار خون گرفت . پس به صلاحدید طبیب ، رگ زنی حاذق بدانجا آمد .
بیت 2003
بازُوَش بست و گرفت آن نیشِ او / بانگ بر زد در زمان آن عشق خُو
فصّاد ( = رگ زن ) بازوی مجنون را بست و نیشتری بدست گرفت . در این لحظه آن عاشق نعره ای زد .
بیت 2004
مُزدِ خود بستان و ترکِ فَصد کُن / گر بمیرم ، گو : برو جسمِ کهن
مجنون گفت : ای فصّاد ، دستمزد خود را بگیر و رگ زنی را رها کن . اگر از این رنج بمیرم . بگو : بگذار این جسم مُرده بمیرد . [ چون جسم در نزدِ من اعتباری ندارد . ولی رگ زن خیال کرد که مجنون از خون دادن می ترسد . ]
بیت 2005
گفت : آخِر از چه می ترسی از این ؟ / چون نمی ترسی تو از شیرِ عَرین
فصّاد به مجنون گفت : تویی که حتّی از شیر بیشه نمی ترسی چرا از رگ زدن می ترسی ؟ [ عَرین = بیشه ، نیزار ]
بیت 2006
شیر و گرگ و خرس و هر گور و دده / گِرد بر گِردِ تو شب گِرد آمده
زیرا بارها اتفاق افتاده است که شب ها شیر و گرگ و خرس و گورِ خر و سایر حیوانات وحشی اطراف تو جمع شده اند .
بیت 2007
می نه آیدشان ز تو بویِ بشر / زانبهیِّ عشق و وجد اندر جگر
از بس عشق و وَجد در دلِ تو انباشته شده یعنی عشق چنان بر تو غالب شده که بویِ بشریّت از تو به آنان نمی رسد . [ چنان در عشق فانی شده ای که آثارِ بشزی و «من» و «مایی» در تو محو شده . ا این رو آن وحوش نه از تو می رمند و نه به تو آسیبی می رسانند . ]
بیت 2008
گرگ و خرس و شیر داند عشق چیست / کم ز سگ باشد ، که از عشق او عَمی ست
در جایی که حتّی گرگ و خرس و شیر می دانند عشق چیست . کسی که نسبت به عشق کور باشد از سگ نیز کمتر است . [ عَمی = کور ]
بیت 2009
گر رگِ عشقی نبودی کلب را / کی بجُستی کلبِ کهفی قلب را ؟
اگر سگ ، رگِ عشق نداشت . سگ اصحاب کهف کی ممکن بود که صاحبدلان را بجوید ؟ [ کلب = سگ / قلب را = در اینجا منظور « صاحب قلب را » ]
بیت 2010
هم ز جنسِ او ، به صورت چون سگان / گر نشد مشهور ، هست اندر جهان
در دنیا سگان دیگری همجنس آن سگ هستند . اگر چه شهرت نیافته اند . [ اصحاب کهف وقتی از چنگالِ ستمِ آن پادشاه سفّاک و سخت کُش (دقیانوس) می گریختند در راه به سگی برخورد کردند آن سگ به دنبال ایشان راه افتاد . هر چه آنان بر او نهیب زدند . باز نگشت . عاقبت به زبان آمد و گفت : « چرا مرا می زنید ؟ من برنمی گردم زیرا دوستان خدا را دوست دارم ( تفسیر ابوالفتوح ، ج 6 ، ص 378 ) . ]
بیت 2011
بو نبردی تو دل اندر جنسِ خویش / کی بَری تو بویِ دل از گرگ و میش ؟
تویی که از دلِ همجنسان خود بویی نبرده ای . چگونه از دلِ گرگ و میش خبردار خواهی شد .
بیت 2012
گر نبودی عشق ، هستی کی بُدی ؟ / کی زدی نان بر تو و کی تو شدی
اگر عشق نبود . جهان هستی چگونه ممکن بود که پدید آید ؟ نان چگونه خود را بر تو عرضه می کرد و جزو وجودِ تو می شد ؟ [ به عقیده صوفیه ظهور عالَم در نتیجه عشق حق است . شرح بیت 2862 دفتر اوّل ]
بیت 2013
نان تو شد از چه ؟ ز عشق و اشتها / ورنه نان را کی بُدی تا جان رَهی ؟
چرا نان بهوجودِ تو تبدیل شد ؟ به علّت عشق و میل تو به نان و اِلّا نا کی ممکن بود که راهی به روحِ تو پیدا کند ؟ یعنی از مرتبۀ جمادی به مرتبۀ انسانی ارتقاء یابد ؟ [ «اشتها» را باید بصورت ممال یعنی «اشتهی» خواند تا قافیه مناسب آید . ]
بیت 2014
عشق ، نانِ مُرده را می جان کند / جان که فانی بود ، جاویدان کند
عشق است که به نان مُرده و بی جان ، جان عطا می کند . و روحِ فانی را جاودان می کند . یعنی جانِ فانی حیوانی را به مرتبۀ جان باقی انسانی ارتقاء می دهد .
بیت 2015
گفت مجنون : من نمی ترسم ز نیش / صبرِ من از کوهِ سنگین هست بیش
مولانا در اینجا بازمی گردد به ادامه حکایت مجنون و می گوید : مجنون به آن فصّاد ( رگ زن ) گفت : من از نیشتر نمی ترسم . زیرا صبرِ من از کوه های سنگی نیز بیشتر است .
بیت 2016
مَنبَل ام بی زخم نآساید تنم / عاشقم ، بر زخم ها بر می تَنَم
من مَرهَم هستم . و بدون زخم آسایش ندارم . من عاشق هستم و همیشه ملازم زخم ها . ( مَنبَل = مَرهَم / تَن = از مصدر تنیدن به معنی خود را بر چیزی بستن ، بر چیزی یا کاری مصمم بودن ، مدام به کاری یا چیزی مشغول بودن ) [ عاشق صادق با زخمِ ابتلا قرین است و زندگی خالی از درد و ابتلا را مبتذل می شمرد . ]
بیت 2017
لیک از لیلی وجودِ من پُر است / این صدف پُر از صفاتِ آن دُر است
اما وجود من از شخصیّت لیلی آکنده شده است . و صدفِ تنم از صفات آن مروارید یعنی از لیلی پُر شده است . [ من خودم نیستم بلکه اویم . زیرا در او فانی و مستهلک شده ام . ]
بیت 2018
ترسم ای فصّاد گر فَصدم کنی / نیش را ناگاه بر لیلی زنی
ای رگ زن می ترسم اگر رگم را بزنی . نیشترت را بر بدنِ لیلی بزنی . [ فصّاد = رگ زن ]
بیت 2019
داند آن عقلی که او دل روشنی ست / در میانِ لیلی و من فرق نیست
تنها خِردمندان روشن بین می دانند که میانِ من و لیلی فرقی نیست
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۸ در پاسخ به تماشاگه راز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
مرحبا احسنت عالی بود.
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۰ در پاسخ به تماشاگه راز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:
ممممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
نوشته های زیبای شمانیز دراشاعه وتوسعه فرهنگ حافظانه موثر ومفیدهستند ازهرزاویه که به شرح وتوضیح این فرهنگ ناب بپردازیم کاری ارزشمند وماندگارهست. موفق وسربلند باشید.
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:
از هرچه میرود ، سخنِ دوست خوشتر است
پیغام آشنا ، نفَسِ روح پرور است
سعدی جان
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
سعدی جان
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است
مُمسِک برای مال همهساله تنگدل
سعدی به روی دوست همهروزه خرم است
سعدی جان
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
سعدی جان
دوست مشمار، آن که در نعمت زند
لافِ یاریّ و برادرخواندگی
دوست آن دانم که گیرد دستِ دوست
در پریشانحالی و درماندگی
سعدی جان
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت
سعدی جان
گویند رها کنش که یاری بدخوست
خوبیش نیرزد به درشتی که دروست
بالله بگذارید میان من و دوست
نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست
سعدی جان
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
حضرت حافظ
دریغ و دَرد که تا این زمان ندانستم
که کیمیایِ سعادت ، رفیق بود ، رفیق
حضرت حافظ
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
حضرت حافظ
من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
مولانا
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت
نشان داد سپیداری و گفت :
نرسیده به درخت.
کوچه باغی است که از خواب خدا
سبزتر است و در آن عشق به اندازه
پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه
که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی میشنوی : کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست.
سهراب سپهری
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستانم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند
شرط وارد گشتن ، شستشوی دلها
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
به درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار ......
خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست.
نیلوفر عاکفیان
آشفته سریم شانهٔ دوست کجاست
دیوان پر از ترانهٔ دوست کجاست
ای کاش که شاعری در این شهر غریب
می گفت به ما که خانهٔ دوست کجاست
سعید بیابانکی
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
خیام (نادرهٔ ایام)
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۹ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶:
از هرچه میرود ، سخنِ دوست خوشتر است
پیغام آشنا ، نفَسِ روح پرور است
سعدی جان
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
سعدی جان
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است
مُمسِک برای مال همهساله تنگدل
سعدی به روی دوست همهروزه خرم است
سعدی جان
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
سعدی جان
دوست مشمار ، آن که در نعمت زند
لافِ یاریّ و برادرخواندگی
دوست آن دانم که گیرد دستِ دوست
در پریشانحالی و درماندگی
سعدی جان
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت
سعدی جان
گویند رها کنش که یاری بدخوست
خوبیش نیرزد به درشتی که دروست
بالله بگذارید میان من و دوست
نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست
سعدی جان
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
حضرت حافظ
دریغ و دَرد که تا این زمان ندانستم
که کیمیایِ سعادت ، رفیق بود ، رفیق
حضرت حافظ
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
حضرت حافظ
من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
مولانا
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت
نشان داد سپیداری و گفت :
نرسیده به درخت.
کوچه باغی است که از خواب خدا
سبزتر است و در آن عشق به اندازه
پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه
که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی میشنوی :
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست.
سهراب سپهری
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستانم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند
شرط وارد گشتن ، شستشوی دلها
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
به درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار ......
خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست.
نیلوفر عاکفیان
آشفته سریم شانهٔ دوست کجاست
دیوان پر از ترانهٔ دوست کجاست
ای کاش که شاعری در این شهر غریب
می گفت به ما که خانهٔ دوست کجاست
سعید بیابانکی
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
خیام (نادرهٔ ایام)
Bahar A در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۱ در پاسخ به سیدعلی (رضا) ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
آقا رضای گرامی
همیشه به دنبال وب سایتی از شما بودم که شرح کامل غزلیات حافظِ جان را آنجا دنبال کنم
بی نهایت سپاس از مهر و توجهتان 🌹
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۹ در پاسخ به حمید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶
هوس مشتاقِ رسوایی مکُن، سودایِ پنهان را
به رویِ خندهٔ مردم مکَش، چاکِ گریبان رابه برقِ ناله، آتش در بهارِ رنگ و بو افکن
چو شبنم آبرویی نیست اینجا، چَشمِ گریان رابر این محفل نظر واکردنَم، چون شمع میسوزد
تبسم در نمک خواباند، این زخمِ نمایان راکفی افشاندهام چون صبح، لیک از ننگِ بیکاری
به وحشت دسته میبندم شکستِ رنگِ امکان رابه عرضِ نازِ معشوقی کشید از گریه کارِ من
سرشک آخِر سرانگشتِ حناییکرد، مژگان رانقاب از آهِ من بردار و چاکِ دل تماشا کن
حجابی نیست جز گَردِ نفسها، صبحِ عریان راغباری دیدهای، دیگر ز حالِ ما چه میپرسی؟
شکست آیینه پرداز است، رنگِ ناتوانان راز محوِ جلوهات، شوخی سَرِ مویی نمیبالد
نگه در دیدهٔ آیینه خون شد، چشمِ حیران راز گَردِ رنگِ این گلشن، نبود امکان برون جَستن
به رنگّ صبح آخر بر خود افشاندیم، دامان راز بیناییست، از خارِ علایق دامن افشاندن
نگاه آن بِه که بردارد ز راهِ خویش، مژگان رادر این گلشن به این تنگی، نباید غنچه گردیدن
چو گل یک چاکِ دل واشُو، به دامن کَش گریبان رامجو از هرزه طبعان، جوهرِ پاسِ نفس بیدل
که حفظِ بویِ خود، مشکل بوَد گلهایِ خندان را
Bahar A در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۳ در پاسخ به سیدعلی (رضا) ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲:
با سپاس فراوان از جناب آقای ساقی (آقا رضا) تشریح بسیار زیبایی بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵
هر چند گرانی بوَد اسباب جهان را
چون نِی به خمیدن نکَشد، نالهکَشان رابیتابِ جنون، در غمِ اسباب نباشد
دل زادِ رهِ شوق بوَد، ریگِ روان رابیداریِ من، شمعصفت لافِ زبانیست
دارم ز خموشی به کمین، خوابِ گران راآفاق، فسون انجمنِ شورِ خموشیست
حیرت، لگنِ شمعِ زبان ساز دهان راایمن نتوان بود، ز همواریِ ظالم
در راستی، افزونیِ زخم است سنان رابنیادِ کجاندیش، شود سخت ز تهدید
از بند، قوی مهره مکُن پشتِ کمان راممسک نشود قابلِ ایمانِ خساسَت
تا نشمرد انگشتِ شهادت، لبِ نان راما را به غمِ عشق، همان عشق علاج است
مهتاب بوَد پنبهٔ ناسور، کتان راخط، فیضِ بهارِ دگر از حسنِ تو دارد
جوشِ رگِ گل میکند این شعله، دخان راوقت است کنون، کز اثرِ خونِ شهیدان
شمشیر تو یاقوت کند، سنگِ فَسان راعشرتهوسِ رفتنِ رنگَم، چه توان کرد؟
کردند بهارِ چمنِ شمع، خزان راباشد که سَر از منزلِ مقصود برآریم
چون جاده در این دشت فکندیم، عنان رابیدل نفَسات خون مکُن، از هرزهدرای
تحریکِ زبان، نیشتر است این رگِ جان را
محسن در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
ای ساقی! آن عشق الهی و شورانگیز را برایم بفرست و جام جاودانگی و بقا را به گردش درآور و به من بنوشان. زیرا از شدت آمیختگی و پیوندی که میان عشق و جان من پدید آمده، دیگر نمیتوانم تشخیص دهم که جام کدام است و شراب ناب کدام؛ مرز میان آنها برایم از میان رفته است. صهبا: شراب سرخ؛ در شعر عرفانی نماد شراب عشق و معرفت الهی.
به زبان سادهتر:
ای ساقی! مرا از شراب عشق حقیقی سرمست کن؛ چنانکه از شدت عشق، دیگر نتوانم میان ظرف و شراب، ظاهر و باطن و عاشق و معشوق تمایز روشنی قائل شوم.
ای ساقی حقیقی! شراب عشق را به من عطا کن و جام جاودانگی را در مجلس جانم بگردان.
من دیگر نمیخواهم فقط درباره عشق بدانم؛ میخواهم آن را با تمام وجود تجربه کنم. چنان در این عشق غرق شوم که میان ظرف وجودم و شرابی که در آن ریختهای، جدایی احساس نکنم.
تفاوت میان کسی که درباره عشق میداند و کسی که عاشق است، مانند تفاوت کسی است که درباره شراب سخن میگوید و کسی که آن را چشیده است. اولی فقط توصیف میکند؛ دومی تجربه میکند. مولانا در این بیت از مرحله توصیف عبور کرده و درخواست چشیدن دارد.
برمک در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۶ - نبرد نهایی با مازندران، کشتن جویان و شاه جادو و سپردن تاج به اولاد:
دارنده را در این بیت بنگرید
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
سناندار نیزه به دارنده داد
برآهیخت گرز و برآورد جوش
هوا گشت از آواز او پرخروش
برآورد آن گرد سالار کش
نه با دیو جان و نه با پیل هش
ازان پس تهمتن یکی نیزه خواست
سوی شاه مازندران تاخت راست
دوان باد پایان چو کشتی بر آب
سوی مرگ دارند گویی شتاب
بیژن همت در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۱ در پاسخ به نگین شکروی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹: