گنجور

حاشیه‌ها

شعیب حازم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۴۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵:

علی میراحمدی گرامی، بلی، از لحاظ برداشت، شما حق دارید غزل را چنین بخوانید. هرکس می‌تواند به زعم خود برداشتی داشته باشد و آن را با دیگران در میان بگذارد. اما میان برداشت ما و آنچه شاعر گفته، تفاوتی هست که اجازه نمی‌دهد برداشت خود را بی‌دلیل به شاعر نسبت بدهیم.

پرسش من همین‌جاست: در کدام بیت، بیدل گفته که هستی‌اش در برابر «هستی مطلق و فراگیر» اعتباری ندارد؟ این تعبیر در توضیح شما آمده است؛ برای نسبت‌دادنش به بیدل باید نشان بدهیم کدام عبارت غزل چنین معنایی دارد. نفی خودپرستی را می‌توان عرفانی خواند، اما آیا هر بازخواستِ خود و هر سخنی در نکوهش خودپرستی، الزاماً بیانِ باور به وحدت‌الوجود است؟

دربارهٔ روایت خوشگو هم من از آغاز نوشته‌ام «اگر این روایت را بپذیریم». آن را حقیقت قطعی نگرفته‌ام؛ ولی ساختگی‌دانستن آن هم دلیل می‌خواهد. حتی اگر روایتِ زیر بالین بودن غزل را کنار بگذاریم، پرسش دربارهٔ خودِ غزل باقی می‌ماند.

من هم خوانش خود را برداشت نامیده‌ام و آن را به همهٔ باورهای بیدل تعمیم نداده‌ام. از نبودنِ سخن صریح دربارهٔ ذات حق در این غزل نیز نمی‌توان نتیجه گرفت که بیدل چنین باوری نداشته است. حرفم این است که میان آنچه ما از شعر می‌فهمیم و آنچه می‌توانیم به شاعر نسبت بدهیم، فاصله‌ای هست؛ این فاصله را باید با شاهدی از سخن او پُر کرد.

 

گردآفرید در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۴۵ در پاسخ به سام نریمانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

در شعر کلاسیک پارسی، ترک و هندو زمانی که باهم بکار میرن منظور نژادی ندارن، ترک به معنای ۱) زیبارو، ۲)دلبر سنگدل که دل رو غارت میکنه ( چون ترکان مشهور بودن به غارت و تاراج، اینجا استعاره شده از دلبری که دل رو به تاراج میبره ) ۳) سپید هست. هندو به معنای ۱) سیاه ۲) غلام و چیزای دیگه. 

ترک شیرازی به معنای دلبر شیرازی هست، ( برای اینکه ترک معنای قومی بده ما طبیعتا میگیم ترک شیراز نه ترک شیرازی یک شخص هم نمیتونه هم ترک باشه هم شیرازی هم هندو ) خال هندو به معنای خال سیاه هست، نه خال کنار لب در هیچکدوم از فرهنگ واژگان ترکیب « خال هندو » ندیدم. اشعار کلاسیک پارسی که بخونید این دو خیلی بکار رفته از نظامی و مولانا تا سعدی و حافظ و دیگران. 

شب‌گرد در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۵۰ در پاسخ به مِهتی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

دوست عزیز پیشنهاد میکنم در باب چیستی خدا و ارتباطش با انسان و همچنین مسئله جبر و اختیار و چیستی شر، به آرای فلاسفه مسلمان مراجعه کنید و حکم کلی به اینکه "کسی نمیدونه این زندگی برای چی ساخته شده" ندید. شاید شما جزو اون دسته از افراد باشید ولی به این معنا نیست که دیگران براش استدلالات منطقی نیاوردن.

و درکل چون بحث مفصلی هست و در این مکان مجال بحث محدود، بنده توضیحی نمیدم

 

در رابطه با حرفی که در باب تمثیل مولانا زدید و ایرادی که بهش وارد کردید؛ اولا تمثیل یک نوع استدلاله. اما استدلال استقرایی که در جایگاه خودش ضعیفه و همیشه وجه افتراقی بین طرفینش وجود داره. اما لزوما به این معنا نیست که نمیشه ازش استفاده کرد. درثانی حضرت مولانا ناظر به کشش عقلی مخاطب از این تماثیل بهره گرفتن؛ قطعا چیزی که خودش شهود کرده و از حقیقت حق درک کرده بیان کردنی نیست

همونطور که در دفتر دوم مثنوی هم اشاره میکنه: شرح این را گفتمی من از مری(ممال مُرا، به معنای مجادله و ستیزه)/ لیک ترسم تا نلغزد خاطری/نکتها چون تیغ پولادست تیز/گر نداری تو سپر واپس گریز/زین سبب من تیغ کردم در غلاف/تا که کژ خوانی نخواند برخلاف

طبعا بیت اخر به وضوح منظور حضرت رو میرسونه

و جالبه بدونید این حرف شما که نمیشه از تمثیل برای خدا استفاده کرد و خدا و انسان رو در تمثیل در یک جایگاه قرار داد رو ابن تیمیه حرانی در نقد استفاده از روش عقلی و استدلال در دین(اسلام) بیان کرده :)

نیما در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱۶:

جناب حکیم نزاری، شعر حضرت سعدی رو ظاهراً استفاده کردن:

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۰

مشابه

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱۶

نیما در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۴:

جناب حکیم، اینجا هم شعر حضرت سعدی رو ظاهراً استفاده کردن:

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۰

مشابه

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱۶

اگه غزل بالا (شماره ۱۶) متعلق به حضرت سعدی هست و جناب حکیم رونویسی کردن، پس این غزل (شماره ۴) هم توسط جناب حکیم رونویسی شده و اصل آن مربوط به حضرت سعدی هست.

نیما در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۵:

جناب حکیم، اینجا هم شعر حضرت سعدی رو ظاهراً استفاده کردن:

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۰

مشابه

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱۶

نیما در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۰:

یعنی ایشون شعر جناب سعدی رو کپی کردن؟

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱۶

گردآفرید در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۲ در پاسخ به گردآفرید دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثلثات:

 

فهلویات ریشه در زبان‌های پارتی-مادی داشتن.

این زبان که بهش تو زبانشناسی میگن شیرازی قدیم، ریشه در زبان پارسی داشته.

 

گردآفرید در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۰ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثلثات:

خلاصه خود واژه پهلوی در تاریخ زبانشناسی میتونه به سه مورد دستکم اشاره کنه

۱) زبان پارتی

۲) گویش‌هایی از زبان‌های پارتی-مادی در اون پنج منطقه پهله. به این میگن فهلوی-فهلویات در عربی

 

۳) زبان پارسی ساسانیان. 

 

امروزه جایی که میگن پهلوی در پژوهش‌ها منظور سومی هست نه یکمی و دومی. برای یکمی همون پارتی رو میگن یا پهلوی اشکانی میگن، برای دومی هم فهلویات. برای اینکه قاطی نشه. 

 

این سه‌تا هم از هم جدا هستن، نمیشه گویش پهلوی اون پنج منطقه رو با گویش شیرازی که پارسی بوده مشترک دونست! مثل این میمونه بگیم گویشی از زبان بلوچی با گویشی از زبان پارسی مشترکه، اینا دو زبان جدا هستن با گویش‌های جدا نه مشترک. پهلوی ساسانیان با پهلوی منطقه پهله دو زبان جدا هستن. 

 

گردآفرید در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۶ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثلثات:

این نوشته سراسر غلطه، چرا که اومده پهلوی اون پنج منطقه رو که زیرشاخه زبان « پارتی » بودن ( یا پارتی-مادی ) رو با این گویش که زیرشاخه « پارسی » هست درامیخته!

پارسی زبان ایرانی جنوب غربی هست و پارتی زبان ایرانی شمال غربی، هرکدوم گویش های جدا دارن نه گویش‌های مشترک چون یک زبان نیستن. پهلوی در اصل نام زبان پارتی بوده به پارتیان هم پهلویگان میگفتن و به پارت، پهله. پس از اسلام به دلایلی به پارسی ساسانیان که پارسیگ خونده میشد گفتن پهلوی برخی اوقات، برای اینکه با پارسی نو ( پارسی دری ) قاطی نشه، که خب اینجوری با پارتی قاطی شد. 

یوسف شیردلپور در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

 

با عرض ادب خدمت همه عزیزان گنجوری ودست اندارکاران برنامه وسایت پربار گنجور وتشکر از همه
در مورد این بیت
طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم، طراز یا تراز، در این بیت منظور کراوات است و البته آنگونه که من شنیدم و درجایی هم خواندم که ابداع و شروع کراوات در ایران باستان بوده بعدها مانند خیلی از رسومات دیگر رواج پیدا کرده است، طراز یا کراوات فقط هم بخاطر زیبایی نبوده ونیست در واقع تراز بدن است، بدین سان که وقتی کسی کراوات می‌بندد باید طوری بماند یا بنشیند که کراوات انحنا یا چروک نداشته باشد چون در غیر این صورت یعنی درست ننشسته  وچون معمولاً کسانی که متمول یا مرفه بودند از کراوات اسفاده میکرده اند لباس های زربفت هم با نوارهای رنگین مزین میکردند ، بنابراین شاعر میفرمایند حتی اون شخصی که چنین لباس رنگارنگ و کراواتی هم هست درون خود و در ضمیر خود غمی دارد که پنهان است
طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم🌹🌹💐💛💛💚 

 

یوسف شیردلپور در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

 

با عرض ادب خدمت همه عزیزان گنجوری ودست اندارکاران برنامه وسایت پربار گنجور وتشکر از همه
در مورد این بیت
طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم، طراز یا تراز، در این بیت منظور کراوات است و البته آنگونه که من شنیدم و درجایی هم خواندم که ابداع و شروع کراوات در ایران باستان بوده بعدها مانند خیلی از رسومات دیگر رواج پیدا کرده است، طراز یا کراوات فقط هم بخاطر زیبایی نبوده ونیست در واقع تراز بدن است، بدین سان که وقتی کسی کراوات می‌بندد باید طوری بماند یا بنشیند که کراوات انحنا یا چروک نداشته باشد چون در غیر این صورت یعنی درست ننشسته  وچون معمولاً کسانی که متمول یا مرفه بودند از کراوات اسفاده میکرده اند لباس های زربفت هم با نوارهای رنگین مزین میکردند ، بنابراین شاعر میفرمایند حتی اون شخصی که چنین لباس رنگارنگ و کراواتی هم هست درون خود و در ضمیر خود غمی دارد که پنهان است
طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم🌹🌹💐💛💛💚 

 

محسن در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸:

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

چرا سکوت؟چون بین دانستن درباره‌ی چیزی و چشیدن آن تفاوت وجود دارد. مثلاً می‌توانیم ساعت‌ها درباره‌ی عسل صحبت کنیم: شیرین است، چسبناک است، رنگش این است، فلان خاصیت را دارد...اما تا وقتی یک قطره عسل روی زبانت نگذاشته‌ای، هنوز طعم عسل را نچشیده‌ای. مولانا می‌گوید عشق الهی هم همین‌طور است. می‌توانی درباره‌اش هزار بیت بگویی؛ اما یک لحظه تجربه‌ی حقیقیِ آن، از هزار توضیح فراتر است. پس:جایی که تجربه شروع می‌شود، توضیح تمام می‌شود.

این یک شوخی ظریف و هوشمندانه‌ی شاعرانه هم هست.

انگار می‌گوید: من حتی اگر بخواهم حرف بزنم، دیگر چیزی جز «وزن» باقی نمانده! پس به جای مضمون تازه، خودِ قالب شعر را نشان می‌دهد. و بعد: صمتنا اولی بنا. حالا دیگر خاموشی بهتر است.

یوسف شیردلپور در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹:

درود بر همه عزیزان گنجوری 

حال این غزل برای قرن‌ها پیش بوده است 

وای اکنون چه؟؟

دردا که ز یک همدم آثار نمی‌بینم

دل باز نمی‌یابم دلدار نمی‌بینم

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

مدامم مست می‌دارد، نسیمِ جَعدِ گیسویت

خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

حضرت حافظ 

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریبِ چشمِ تو صد فتنه در جهان انداخت

حضرت حافظ 

شیوهٔ چَشمت فریبِ جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

حضرت حافظ

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷۴:

تا قیامت نرود لذت دیدار از دل

این گلی نیست که پژمرده شود از چیدن

پنبه در گوش نه، آسوده شو از مکروهات

که شود خیر خبرها همه از نشنیدن

تو ز کوته نظری طالب فریاد رسی

ورنه فریادرسی نیست به از نالیدن

نشد از دل گرهی باز مرا همچو جرس

عمر من گرچه سر آمد همه در نالیدن

از اجل خواب گرانی که ترا در پیش است

از بصیرت نبود شب همه شب خوابیدن

صائب تبریزی

مرتضی توکلی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲ - بازگشت مست اسفندیار، طلب تاج، پیشگویی مرگش به دست رستم و اندیشهٔ بد گشتاسپ:

سلام به اساتید و دوستان.

نکته‌ای به نظرم آمد، خواستم با شما در میان بگذارم.

منبع فردوسی در روایت داستان‌ها یا موبد است و یا دهقان. اما این داستان را از زبان بلبل روایت می‌کند.  با توجه به معنای دیگر واژه بلبل که زندواف است به معنای خواننده زند و اوستا، همچنین اینکه بلبل به زبان پهلوی سخن می‌گوید، به نظر می‌آید که بلبل همان موبد باشد. پس منبع داستان، منابع مذهبی و روایت رسمی موبدان زرتشتی از تاریخ است. از طرفی قهرمان داستان رستم است که قهرمان دهقانان است و در نهایت، پهلوان موبدان که همان اسفندیار است را شکست می‌دهد. این نکته تناقضی ایجاد می‌کند. آیا نگرش دهقانان که فردوسی هم از آنان است در داستان ریشه دوانده؟ این با امانت داری فردوسی در نقل روایات در تناقض است. آیا داستان بیش از یک منبع دارد؟ پرسشی که دارم: آیا در منابع دینی زرتشتی داستان مرگ اسفندیار روایت شده؟ اگر شده کجا؟ و آیا این داستان با روایت فردوسی مشابه است؟  

ابراهیم احمدی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱:

غزل شورانگیز مولانا داستان یک مسافرت عجیب و درونی است که در آن سالک با پا گذاشتن روی غرور و منیت خود، از تاریکیِ دنیا عبور کرده و در دریای بی‌انتهای عشق الهی حل می‌شود. مولانا در این شعر، داستان حضرت موسی و کوه طور را نماد دگرگونی‌های عمیق روح انسان قرار می‌دهد.


۱. هجرت به درون و روشن شدن چراغ دل
سفر عاشق به بیرون از خودش نیست. کوه طور در این شعر، همان صخره سختِ خودخواهی و فکرهای غلط درون سر ماست. سالک با آتش اشتیاق به سراغ این کوه می‌رود تا آن را بشکند. وقتی نور حقیقت می‌تابد، مثل این است که در یک اتاق تاریک و ترسناک، ناگهان چراغی بزرگ روشن شود. با آمدن این نور، تمام ترس‌ها، غصه‌ها و مادیات دنیا غیب می‌شوند و جهان رنگ بهشت به خود می‌گیرد.


۲. شستشوی چشم و رقص تمام ذرات
ما آدم‌های معمولی با چشمِ سر فقط پول و ظواهر را می‌بینیم. اما وقتی انسان غرورش را کاملاً خاک کند، همین خاکساری مثل یک داروی شفابخش (توتیا) چشم باطنش را باز می‌کند. حالا او می‌تواند فرشتگان مخفی خدا (ساقیان) را ببیند که جام‌های آرامش را به او هدیه می‌دهند. در این حالت، عاشق درک می‌کند که تمام ذرات جهان (زمین و آسمان) مثل براده‌های آهن، شیفته یک آهن‌ربای بزرگ هستند و از شوقِ او می‌رقصند.


۳. قطره چطور دریا می‌شود؟ (راز فنا و بقا)
وقتی نور معشوق می‌تابد، تمام پرده‌های توهم و نقش بازی کردن‌های ما پاره می‌شود. در این فضا، خورشیدِ فضل خدا با سایۀ لطفش به طور ناگهانی با هم یکی می‌شوند تا روح انسان از عظمت حق نسوزد. حالا وقتِ «فنا» است. یک قطره آب را فرض کنید که اگر روی زمین بماند خشک می‌شود، اما اگر خودش را داخل دریا بیندازد، شکل قطره بودنش نابود می‌شود ولی خودش تبدیل به دریا می‌شود. مولانا می‌گوید من منیت خودم را نابود کردم تا صد برابر بزرگ‌تر و جاودانه (بقا) شدم.


۴. بریدن وابستگی‌ها و نیاز به ستاره راهنما
عاشق در این مسیر متوجه می‌شود که دلبستگی‌های کوچکش به دنیا (مثل پول، مقام یا حتی غرورِ خوب بودن) مثل یک طناب نامرئی (زنار) او را اسیر کرده‌اند. او هر لحظه مچ خودش را می‌گیرد، خجالت می‌کشد و این بندها را قیچی می‌کند. اما این بیابان دنیا بزرگ است و انسان ممکن است سرگردان شود. در ابیات آخر، مولانا راز بزرگش را فاش می‌کند: او می‌گوید من در این تاریکی گم شده بودم، تا اینکه یک ستاره درخشان به نام شمس تبریزی در آسمان زندگی‌ام طلوع کرد و راه خروج از این بیابان را به من نشان داد.

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۸:

وزن شعر مشکل دارد ؛ مصراع دوم بیت مطلع ، یک سیلاب کم دارد ... دو مصراع در دو وزن متفاوت است که در اشعار متقدم شاعران معمول نیست ؛ 

Fateme Zandi در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۲ - تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار می‌گوید:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند 

جناب اقای کریم زمانی 

 

3525

خلاصه حکایت

گروهی از صوفیان به مردی صوفی اعتراض کردند و برای شکایت از او نزدِ شیخِ خانقاه آمدند و گفتند : از دستِ این صوفی به فریادمان رس . شیخ گفت : مگر چه شده است ؟ گفتند : این صوفی ، سه عادت بس ناپسند دارد . پُر حرف و پُر خور و پُر خواب است . شیخ خانقاه رو بدان صوفی کرد و گفت : در هر حالی باید اعتدال را رعایت کنی . صوفی در جوابِ معترضان گفت : اگر چه برگزیدن حدِ وسط ناشی از حکمت و فرزانگی است . امّا خودِ حدِ وسط نیز امری نسبی است . مثلاََ آبِ جویبار برای شتر ناچیز است امّا همان آب برای مورچه ، دریا به نظر می رسد . صوفی در ردِ گفتار معترضان ، امثالی دیگر می آورد که ضمنِ شرح ابیات بیاید .

 

در این حکایت نیز نکته های دقیق در باب آدابِ طریقت آمده است . مولانا در این حکایت نیز مانند حکایتی که از بیت 3303 دفتر دوم آغاز می شود احوالِ اولیاء را از احوالِ مردم عادی تفریق نهاده است و می گوید کارِ پاکان را نباید قیاس از خود گرفت .

 

بیت 3506

صوفیان بر صوفیی شُنعه زدند / پیشِ شیخِ خانقاهی آمدند

گروهی از صوفیان ، یک صوفی را موردِ طعنه و درشتی خود قرار دادند و نزد شیخ خانقاه آمدند . [ شُنعه = طعنه ، درشتی ، نکوهش / خانقاه = شرح بیت 156 دفتر دوم ]

 

بیت 3507

شیخ را گفتند : دادِ جانِ ما / تو از این صوفی بجُو ای پیشوا

به شیخ خانقاه گفتند : ای پیشوا تو دادِ ما را از این صوفی بستان .

 

بیت 3508

گفت : آخر چه گِله ست ای صوفیان ؟ / گفت : این صوفی سه خُو دارد گران

شیخ خانقاه گفت : ای صوفیان شکایت شما چیست ؟ گفتند : این صوفی ، سه صفت سنگین و غیر قابلِ تحمل دارد .

 

بیت 3509

در سخن ، بسیار گو همچون جَرَس / در خورِش افزون خورَد از بیست کس

او پُر حرف است مانند صدای متوالیِ زنگ پی در پی حرف می زند و بیش از بیست نفر هم غذا می خورد .

 

بیت 3510

ور بخُسبد ، هست چُون اصحابِ کهف / صوفیان کردند پیشِ شیخ ، زَحف

و هرگاه می خوابد ، خوابش مانندِ خوابِ اصحابِ کهف سنگین است . بدین سان صوفیان در حضور شیخ خانقاه جمع شدند و ازدحام کردند .

 

بیت 3511

شیخ رُو آورد سویِ آن فقیر / کی ز هر حالی که هست ، اوساط گیر

شیخ رو به آن درویش کرد و گفت : در هر حالی که هستی میانه روی را برگزین .

 

بیت 3512

در خبر ، خَیرُالامور اَوساطُها / نافع آمد ز اعتدال ، اَخلاطُها

زیرا در حدیث آمده است که بهترین کارها در میانه روی است و اعتدالِ چهار آمیزه برای سلامتی انسان سودمند است . [ مصراع اوّل اشاره است به حدیث « خَیرُالامور اَوساطُها » ( احادث مثنوی ، ص 69 ) یکی از مبانی طبِ قدیم اعتقاد به اخلاطِ اربعه ( = آمیزه های چهارگانه ) بود . خِلط = در لغت به معنی آمیزه و آمیز است . و در اصطلاح طب قدیم به نام مادّه ای است مرطوب و روان . از اینرو اعتقاد داشتند که غذا در نخستین مرحله به خِلط تبدیل می شود . این چهار خلط یا آمیزه عبارت است از خون ، بلغم ، صفرا و سودا . هرگاه یکی از این اخلاط از حدِ اعتدال خارج شود . موجب بیماری می گردد . بدین ترتیب در طب قدیم ، بیمارن به دَمَوی و بلغمی و صفراوی و سودایی تقسیم می شدند ( قانون ، ج 1 ، ص 30 و 31 ) ]

 

بیت 3513

گر یکی خِلطی فزون شد از عَرَض / در تنِ مردم پدید آید مَرَض

هرگاه یکی از این چهار آمیزه بر دیگر آمیزه ها فزونی گیرد . موجبِ بیماری انسان می شود .

 

بیت 3514

بر قرینِ خویش مَفزا در صفت / کآن فِراق آرد یقین در عاقبت

حال که چنین است . تو نیز در توصیفِ همتا و نظیرِ خود از حدِ اعتدال خارج مشو که سرانجام موجبِ جدایی و کدورت می شود ( جواهرالاسرار ، دفتر دوم ، ص 323 ) .

 

بیت 3515

نُطقِ موسی بُد بر اندازه ، ولیک / هم فزون آمد ز گفتِ یارِ نیک

برای مثال ، با اینکه حضرت موسی (ع) به اندازه حرف زد و پُر گویی ننمود . ولی به هر حال بیش از رفیق و همراهِ خود حرف زد . [ همینکه حضرت موسی (ع) در سؤال کردن افراط نمود موجب جدایی آن دو شد . اشاره است به داستان حضرت موسی (ع) و عبد صالح ( خضر ) که در شرح بیت 224 دفتر اوّل بیان شد ]

 

بیت 3516

آن فزونی با خَضِر آمد شِقاق / گفت : رَو تو مُکثِری هذا فِراق

زیاد سؤال کردن موسی (ع) از خضر موجبِ جدایی آن دو شد . در نتیجه خضر به او گفت : حالا که زیاد حرف می زنی برو که وقتِ جدایی من و تو رسیده است . [ شِقاق = جدایی و دشمنی / مُنکثِر = پرگو ]

 

بیت 3517

موسیا ، بسیار گویی ، دُور شو / ور نه با من گُنگ باش و کور شو

حضرت خضر (ع) گفت : ای موسی ، خیلی حرف می زنی . برو از من دور شو . و اگر می خواهی همراهِ من باشی باید لال و کور باشی .

 

بیت 3518

ور نرفتی ، وز ستیزه شِسته یی / تو به معنی رفته یی بگسسته یی

و اگر نروی و پافشاری کنی و همین جا بنشینی و بمانی ، بدان که تو در معنا از من دور و جدا شده ای . ( شِسته = مخفف نشسته ) [ صوفیان رابطۀ حضرت خضر (ع) و حضرت موسی (ع) را تمثیلی از رابطۀ راد و مرید می دانند . ]

 

بیت 3519

چون حَدَث کردی تو ناگه در نماز / گویدت : سویِ طهارت رَو بتاز

هر گاه به هنگامِ اقامۀ نماز ، ناگهان ادرار یا بادی از تو خارج شود . شرع ( یا نماز ) به تو حکم می کند که باید بروی تجدیدِ وضو کنی . [ اکبرآبادی می گوید : فاعل «گویدت» نماز است یعنی نماز به تو می گوید برو تجدیدِ وضو کن ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 335 ) ]

 

بیت 3520

وَر نرفتی ، خشک ، جُنبان (خنبان )می شوی / خود نمازت رفت پیشین ای غَوی

و اگر نروی تجدیدِ وضو کنی ، خم و راست شدن تو کاری خشک است . یعنی بیهوده و بی روح است . زیرا ای گمراه نمازت قبلاََ باطل شده است .

 

بیت 3521

رَو برِ آنها که هم جُفتِ تُوَند / عاشقان و تشنۀ گفتِ تُوَند

برو نزدِ کسانی که همسر و همتای تو هستند و شیفته و خواهانِ سخنِ تو .

 

بیت 3522

پاسبان بر خوابناکان بر فزود / ماهیان را پاسبان ، حاجت نمود

برای مثال ، برای خوابیدگان ، نگهبان و محافظی لازم است تا آنان را بیدار کند ولی ماهی ها نیازی به محافظ ندارند [ «خوابناکان» کنایه از اهلِ غفلت و اسیران عالَمِ حِس ، و «ماهیان» کنایه از عارفان دریای معارف الهی ( رجوع شود به شرح بیت 17 دفتر اوّل ) ]

 

بیت 3523

جامه پوشان را نظر بر گازُرست / جانِ عُریان را تجلّی ، زیورست

مثال دیگر ، آنان که لباس مس پوشند به جامه شوی می نگرند ، یعنی نیاز به این دارند که او جامۀ آنها را تمییز کند . ولی آن روحی که برهنه باشد . زیور او تجلّیاتِ حضرت حق است . [ «جامه پوشان» کنایه از اسیران غرایز حیوانی و بندگانِ شهواتِ بهیمی است . روحِ آنها ، اسیر لباسِ جسد و جامۀ حسیّات است . بنابراین به کسانی نیاز دارند که این ها را برای ایشان فراهم می آورد ولی عارفان که از کمند جسم و جسمانیّت رهیده اند تنها به تجلیّاتِ حضرت حق توجه دادرند . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 574 ) ]

 

بیت 3524

یا ز عریانان به یک سو باز رَو / یا چو ایشان فارغ از تن جامه شو

یا از شمار برهنگانِ مادّیات و محسوسات کناره بگیر و یا مانند آنان از جامۀ بدن آسوده خاطر شو . [ جامۀ بدن = ( جواهرالاسرار ، دفتر دوم ، ص 323 ) ]

 

بیت 3525

ور نمی تانی که کُل عریان شوی / جامه کم کن تا رَهِ اَوسط روی

و اگر نمی توانی به طورِ کامل از جامۀ مادّیات و شهوات ، عاری شوی . دست کم از جامۀ مادّیات و شهوات خود کم کُن .

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

۱
…
۳
۴
۵
۶
۷
…
۵۸۱۵