رضا تبار در ۵ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
دوستان یادآوری میکنم که اهل عرفان همواره در میان خود رموز و اصطلاحاتی را بکار میبرده اند که فهم آن برای دیگران دور از دسترس است. به بیان دیگر از زبان خاص بین خود برای گفتگو و بیان رموز و معانی خاص استفاده میکردند و دو هدف مهم از اینکار داشتند،
١ - کشف معانی عرفانی برای هم مسلک های خود و پنهان نمودن آن از مخالفان طریقت، اغیار ، نااهلان و ناسزایان.
اصطلاحی است مرا ابدال را
کز نباشد زان خبر اقوال را
مولوی
٢- حفظ اسرار الهی . هنگامی که به سِرّی از اسرار الهی واقف شوند افشای آن به هیچ وجه جایز نیست. حافظ در این باره میفرماید :
به مستوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مپرس از نقش دیوار
*******
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در دردِ خودپرستی
********
گفت آن یار کزو شد سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
اشاره دارد به حسین بن منصور حلاج که به کیفر هویدا کردن راز(آنا الحق) سرش بالای دار رفت.
********
حافط و زبان رمز: هر چند حافظ با زبان رمز اسرار را از اغیار پنهان میدارد ولی از اینکار بیشتر جنبه هنری و پرهیز از ابتذال را در نظر دارد،. زیرا صراحت در گفتار تا حدی زیادی از شیوایی آن میکاهد و ٱن لذتی که از گشودن معنای رمزی به خواننده دست میدهد در سخن آشکار نمی شود. حافط برای صاحبنظران شعر خود را با استفاده از رمز، کنایه،ایهام،طنز،صنایع و غیره شعر خود را بطور گسترده مطرح میکند و در عین حال سخن او بقدری روان و ساده و بی تکلف است که سرود هایش برای عوام نیز دور از فهم نمی باشد. برای همین است که جمعی او را عارف و حافظ قرآن و جمعی او را دردی کش و خراباتی و عده ای رند و بیسامان میدانند.
حافظم در محفلی دُردی کشم در مجلسی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم
********
حافظ خیلی از اصطلاحات عرفانی را بگونه ای مطرح میکند که علاوه بر معنای ظاهری، می توان معانی عرفانی را نیز از آن استنباط کرد.چشم،ابرو،رخ،خال خط،گیسو،زلف،خرابات،پیر خرابات،پپر می فروش، پیرمغان،خم،میخانه،خمخانه، ساقی،می الست،می وصل، باده،مغبچه،ترسابچه،تجلی، ،فیض،جام تجلی،جام جهان بین،جام سکندر ،....
(تعدادی از مفاهیم کلمات فوق در رساله مشواق /نویسنده مشفق کاشانی که شرحی بر کتاب شرح گلشن راز / اثر شیخ محمد لاهیجی توضیح داده شده است).
باده عرفانی در دیوان حافظ:
همیشه این سوال مطرح است که منظور حافظ از لفظ یا مترادف باده ، نوع انگوری بوده یا عرفانی ؟
الف - باده انگوری:منظور حافظ شراب دنیوی(شراب انگور) است.
نه به هفت آب که به صد آتش نرود
آنچه به خرقه زاهد می انگوری کرد
******
رو که تو مست آب انگو ری
مستی عشق نیست در سر تو
*******
ب - باده عرفانی: مشخصات باده عرفانی عبارتند از:
١ - ناشی از تجلی الهی بر دل میباشد.
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
********
اینهمه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی که در جام افتاد
*******.
٢ - مستی بخش است.
مستی عشق نیست در سر تو
رو که تو مست آب انگوری
******* .
ما را ز خیال تو چه در پروای شراب است
خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است
(خمخانه یعنی تمام هستی، از ذره تا کهکشان درجوش و خروش و محو عشق تو است).
********
٣ - اسرار نما و مایه کشف شهود است.
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آنکه ننمایی به کج طبعان دل کورش
*******
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
*******
۴ - از نظر اسرار نمایی معادل جام جم و جام جهان بین است.
مشکل خویش بر پیش پیر مغان بردم دوش
کاو به تایید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خوشدل قدح باده بدست
اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتمش این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
*******
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاکدار
کآینه ایست جام جهان بین که ببین
*******
۵ -همان آب حیات است که به اسکندر( مظهر قدرت دنیوی) ندادند و خضر (مظهر قدرت معنوی) او را یافت.
آنچه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعه ای بود از زلال جام جان افزای تو
*******.
سکندر را نمی بخشند آبی
به زور و زر میسر نیست اینکار
*******
آبی که خضر حیات از او یافت
در میکده جو که جام دارد
*******
۶ - کمال بخش و پخته کننده هر خامی است.
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
بود کز لوح دلت نقش جهالت برود
*******
زان می کزو پخته شود هر خام
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
*******
٧ -صفا بخش و کدورت زا است.
در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
هر کدورت که بینی چون صفایی رفت،رفت
*******
جفا نه پیشه درویشی است و راهروی
بیار این باده که سالکان نه مرد رهند
*******
٨- خراب کننده نقش خود پرستی است.
به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم
تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
*******
٩- معادل می مغان(پیر مغان، پیر میخانه) است.
در خانقه نگنجد اسرار عشق بازی
جام می مغانه، هم با مغان توان زد
*******.
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
*******
١۰- حقیقی است نه مجازی.
خمها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است
(خم یعنی هر موجود و خمخانه یعنی همه هستی از ذره تا کهکشان از عشق تو در حرکت است و آن ذوق و شوق و عشق حقیقی است و دروغین نیست ).
١١- در آن هیچ دردسر نیست.
شراب بی خمارم بخش یارب
که با وی هیچ دردسر نباشد
*******
جایی از چشمه خوشگوار برایشان میگسترانند ،سفید رنگ و لذتبخش، نوشندگان را نه در آن دردسر باشد و نه ایشان از آن مست شوند. (الصافات/ آیات ۴۵ الی ۴٧)
٣- ساقی در دیوان حافظ:
ساقی چهره محبوب و مورد علاقه حافظ است و دارای خصوصیات زیر است:
١- شراب دهنده و رساننده راحتی به جان است.
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از رنج دور گردون است
*******
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآ
تا یکدم از دلم غم دنیا ببری
*******
٢- معشوق و یارحافظ است.
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی بِه شود حالت اگر اکنون نخواهد شد.
*******
٣- معشوق همه می پرستان است.
شاهد و مطرب به دست افشانی و مستان پایکوب
غمزه ساقی ز چشم می پرستان برده خواب
*******
۴- زیبا رویی است که حافظ از دیدن جلوه حُسن او مست میگردد.
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتم
*******
آن روز عشق ساغر میِ خرمنم بسوخت
کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
۵- پیر مرشد است که سالکان را مست از باده عشق میکند.
باز آ ساقیا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعا گوی خدمتم
*******
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
*******
ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند
کان کس که گفت قصه ما، هم زما شنید
*******
۶- کنایه ازحق تعالی است که عاشقان خود را از شراب عشق مست و فانی از صفات عینی میکند. (وساقهم ربهم شرابا طهورا. پروردگارشان باده ای پاک به آنان می نوشاند ) الانسان /آیه ٢١
اینهمه عکس می و نقش مخالف که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
*******
به دُرد و صاف ترا حکم نیست خوش درکش
که هر چه ساقی ما کرد عین الطافتست
*******
ندیم و ساقی و مطرب همه اوست
خیال آب و گِل در ره بهانه
*******
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
این نقشها نگر که چه خوش در کدویست
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۴ در پاسخ به سناتور سنتور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹:
شاعر هنرمند قرار نیست برای شیر فهم شدن مخاطب وقت بگذارد و پای شعرش شرح بنویسد و قرار هم نیست شعرش را تا سطح نازل فهم مخاطب پایین بیاورد
این خواننده و مخاطب است که باید فهم خود را تا درک اثر هنرمند بالا بیاورد.
هنرمند همیشه چند قدم از مخاطب جلوتر است و اثری می آفریند عمیق و چندلایه تا مخاطب بتواند با تفکر و تدبر لایه های پنهان اثر را کشف کند و از طریق مواجهه با اثر هنری به تعالی فکری و روحی برسد.
دقیقا مشکل ما با کسانی که برداشت ظاهربینانه از شعر حافظ دارند همینجاست که آنها حاضر نیستند فهم و درک خود را برای شناختن وجوه دیگر شعر حافظ بالا بیاورند و در همان سطح ظاهری فهم شعر مانده اند.
محمدرضا گراوند در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز:
شیر صافی، پهلوی جوهای خون اشاره دارد به آیه 66 سوره نحل
م جعفری در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:
*مرا به مستِ خراباتیان چه حاجت است
که طبعِ پاک مرا با مِی چه عادت است؟
*در محضرِ کرم، تمنا چه حاجت است
چو هست خدایی، به خلق چه حاجت است؟
*در آستانِ کریمی، سؤال کِی خیزد؟
چو هست فضلِ الهی، عطا چه حاجت است؟
*محتاج قِصه نیست، گَرَت قصدِ خون ماست
چو جان و تن زِ تو باشد، به یغما چه حاجت است؟
*ای مدعی برو که ز اغیار دل بریدم من
چو هست یاری، دگر به اعدا چه حاجت است؟
*تو پرده برکش و بگذار تا عیان شود
چو حق شود هویدا، دگر چه حاجت است؟
*جعفری، دل ز جهان بَردار و به حق دل بسپر
چو هست لطف الهی، به اغیار چه حاجت است؟
م.جعفری
maryam در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:
تشکر از اقای علی احمدی زیبا و جامع بود.
نسیم سرخوش در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۴ - در بیان آنک عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بر او تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرص آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیل بینهم و بین ما یشتهون:
ریش گاو یعنی ادم احمق یعنی کسی که عاشق جزو می شود مثل این است که بنده ی غیری می شود و مثل ادمی است که در حال غرق شدن است و کف به چیز ضعیفی میزند یعنی به هر علف و خاشاک و چیزی که کنار دستش هست چنگ میزند تا نجات پیدا کند
اما ان معشوق جزو و ضعیف خودش نمی تواند کار خودش را بکند چه برسد به اینکه بخواهد کاری برای تو انجام دهد چون او خودش هم محتاج کل است در کل یعنی عشق جزو نتیجه ای ندارد
علی احمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:
دیگر ز شاخِ سروِ سَهی بلبلِ صبور
گلبانگ زد که چشمِ بد از رویِ گُل به دور
بار دیگر از بالای شاخه سرو بلند قامت بلبل که در هجران گل صبر پیشه کرده به آواز بلند گفت که چشم بد از روی زیبای گل به دور باد.بلبل که نماد عاشق است در راه وصال صبر پیشه می کند و رنج هجران را به جان می خرد . بارها مست می شود و می خواند و باز هم در هجران می ماند .کاری که عاشقان راستین نیز بارها تجربه می کنند .
ای گُل به شُکرِ آن که تویی پادشاهِ حُسن
با بلبلانِ بیدلِ شیدا مَکُن غرور
خطاب به گل که نماد معشوق است و خود را از بلبل عاشق پنهان نگه می دارد چنین می گوید که ای پادشاه زیبایی ها از این بابت شاکر باش و از سر غرور با بلبلان بیقرار و دل از دست داده رفتار نکن . کنایه ای به معشوق است که عاشق را از وصال خود محروم می کند.حکایت هجران سرگذشت همیشگی عاشقان واقعی است پس باید با آن سر کنند . حضرت حافظ برای هجران هم توجیه مناسبی می جوید و لذا می گوید
از دستِ غیبتِ تو شکایت نمیکنم
تا نیست غیبتی نَبُوَد لذّتِ حضور
من از اینکه تو در ظاهر نیستی و خود را به من نشان نمی دهی شکایتی ندارم چرا که اگر غیبت نباشد ارزش و لذت حضور را نمی توان درک کرد . وقتی معشوق نباشد عاشق بیشتر دلتنگ می شود . نکته ظریف این بیت کنایه به معشوق است که عاشق در غیبت به درک حضور معشوق امیدوار است حتی اگر ظاهرا خوشحال به نظر نیاید.
گر دیگران به عیش و طَرَب خُرَّمَند و شاد
ما را غمِ نگار بُوَد مایهٔ سُرور
اما وجه دیگری از این توجیه را به این شکل بیان می کند . درست است که دیگران خوش و خرم و در حال عیش و طرب هستند اما عاشقان بیدل اضطراب دیدن یار را دارند و به این دلخوش و شادان هستند. در اینجا غم معنای نگرانی و اضطراب می دهد نوعی اضطراب عاشقانه که نشان می دهد عاشق هر لحظه منتظر درک حضور یار است . عاشق حضور یار را باور دارد و این به وی دلگرمی و سرور می دهد . خوشحال است از اینکه یار هست اما نگران از اینکه چه موقع او را خواهد دید.دوباره وجه دیگری از امید را بیان می کند.
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
و در اینجا مفهوم امید را به وضوح شرح می دهد.بر خلاف زاهد ظاهر بین که به قصرهای بهشتی و حوریان بهشت امیدوار مانده است ، حافظ امید را در میخانه می یابد .می در نگاه حافظ عامل امیدواری است امیدواری به مستی . او شرابخانه را مانند قصری می داند که یار همچون ساقی او را مست خویش می کند و حضورش را به عاشق مست نشان می دهد. تنها در مستی است که میتوان درکی از حضور یار داشت حتی برای یک لحظه.
مِی خور به بانگِ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور گو هُوَالْغَفُور
و توصیه عمومی حافظ برای همه انسانها این است که برای خود شرابی داشته باشند که آنها را مست سازد تا از غصه های دنیا رهایی یابند . اگر هم کسی به تو می گوید از این شراب نخور بگو خداوند بخشنده است . این مصرع دوم اشاره دارد که از نگاه حضرت حافظ ، شراب انگوری هم از جمله شرابهاست که اتفاقا همه آن را می شناسند و زاهدان آن را گناه می دانند.شراب در حدی که بتواند غمی را بزداید دارای ارزش است و این همان ارزش دارویی شراب است که پزشکان در قدیم به آن معتقد بودند و در حال حاضر جای خود را به داروهای جدید داده است . اما صحبت حافظ این است که هر کسی باید شرابی برای رفع غم داشته باشد و این را بارها در غزلیات خود بیان کرده است.
حافظ شکایت از غمِ هجران چه میکنی؟
در هِجر وصل باشد و در ظلمت است نور
و در پایان می گوید که عاشق نباید در زمان هجران غمگین باشد چرا که هجران خود به معنای امید به وصال است مثل تاریکی که نمادی از امید به آمدن نور است . نکته مهم این است که حافظ ماندن در ظلمت هجران را به شرط امید به نور وصال می پذیرد . در زندگی روزمره هم تحمل شرایط ناپایدار منوط به داشتن امید و انجام اقدامات برای رهایی از شرایط ناپایدار است.امید است که در شرایط نامطمئن به کمک عقل می آید و انسان را به شرایط مطمئن تر می رساند .
سناتور سنتور در ۶ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹:
به قول حضرت حافظ
هر کس به قدر فهمش فهمید مدعا را
هر کس طبق دیدگاه و برداشت شخصی
خودش نظر میده ولی هیچ کس بهتر از خود شاعر نمی تونه حقیقت و منظورش از شعر را بازگو کند،این شعر را یکی به عالم الست و عالم ذر نسبت میده یکی به دوستان و یاران ظاهری ووو خلاصه هر کی یه برداشتی از این
شعر داره ای کاش رسم بود که شاعران علاوه بر سرودن شعر تفسیر شعر را هم ذکر می کردند تا این همه از اشعارشان سوء برداشت و سوء تعبیر و برداشت شخصی نشه و در آخر بیتی قابل تأمل از خواجهٔ شیراز
جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه
چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۲:
این غزل یکی از غزلهای ساده تر بیدل است که بسیار هم خواندنی است .
بیدل درین غزل اصالت را به غم داده است و معتقد است شادی وجودی اصیل و منحصر به خود ندارد و در واقع طرب نبودن غم است.
گل وداع غنچه است!
«وداع غنچه را گل نام کردند
طرب را ماتم غم آفریدند»
یکی دیگر از ابیات بسیار جالب غزل آشنایی زدایی است که بیدل از ماه محرم دارد.
شاید محرم در اشعار شاعران دیگر همراه با نام امام حسین و شهدای کربلا باشد اما درین غزل بیدل با اشاره پنهان به واقعه عاشورا چنین بیت زیبایی آفریده است:
جهان خونریز بنیاد است هشدار
سر سال از محرم آفریدند
شاعر از یکسو نگاه تاریخی به محرم و واقعه عاشورا دارد و از سویی نگاه تقویمی و این دو نگاه را به طرز شگفتی به هم می آمیزد تا بیتی شاهکار بیافریند.
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۹ در پاسخ به Sohrabtheboof دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:
دوست عزیز اگر متن شما در پاسخ به حاشیه من است باید بگویم بنده شخصا نه ایرج میرزا را شاعر بزرگی میدانم و نه او را در کنار حافظ و سعدی مینشانم.
برای چنین سخنانی هم هیچ ارزشی قائل نیستم و بنابراین اصلا لازم نیست زور بزنم که اشعار جناب ایرج را مطابق افکار و عقاید خودم تعبیر و تفسیر کنم !
البته گاهی شعری ارزش ادبی دارد که این شعر آن ارزش ادبی را هم ندارد.
اینکه خدا هست یا نیست را هم ایرج و امثال ایرج تعیین نمیکنند!!
ثریا کهریزی در ۷ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰:
درود بر شما. اگر فرضا "شید" به "شهید" تغییر داده شود، چنانکه این کار شده بود، آنگاه استدلال شما درست است و باید این جهان را رها و برای به دست آوردن جهان بعدی بکوشیم. ولی من در این شعر، شید را صحیح تر می دانم.
Sohrabtheboof در ۷ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:
دقیقا جناب ایرج میرزا چنین شعری رو خطاب به امثال شما، کاسه های داغتر از آش نوشتن. ما نه تنها در دنیای ادبیات که در دنیای حقیقی هم دو نسخه از یک نفر انسان داریم. خود حقیقی انسان و انسانی که دیگران ازش برداشت میکنن. شما ها هیچ وقت نخواستید چنین اشعاری رو از یک نفر شاعر بزرگ مثل ایرج میرزا، چه، حافظ و سعدی و امثالهم بشنوید و همیشه همونطور که مایل هستید و به شکلی که خودتون خوشتون میاد اشعار رو تفسیر میکنید. مخاطب این شعر دقیقا خود شما هستید: شاعر خودش داره به سادهترین و قابل فهم ترین شکل ممکن عقیده اش رو ابراز میکنه ولی انگار شما نمیخواید بشنوید. برای یک بار هم که شده، شعر و ادبیات و هنر رو به شکل ناب و خالصش قبول کنید. حداقل اگر عقاید یک شاعر رو نمیپذیرید به شکلی که دوستش دارید تحریفش نکنید.
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۶ در پاسخ به ثریا کهریزی دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰:
از ره غفلت، عدم را، هستی اندیشیدهایم
شبهه تقریریم و استفهام ما انکاری است
با تشکر از مطلب شما که به شرح شعر بیدل پرداختید ؛اما به نظر میرسد شرح شما برین بیت دچار اشکال است
با توجه به منظومه فکری جناب بیدل ،ایشان درین بیت اشاره دارد که ما انسانها در واقع عدمی بیش نیستیم و از خود نیز وجودی نداریم ولی بر اثر غفلت برای خود وجودی فرض کرده و تصور کرده ایم این میان« علی آباد» هم شهری است.
برداشت شما کاملا برعکس شعر بیدل و مقصود اوست .
توجه داشته باشیم که بیدل همین وجود عاریتی را عدم میداند و این مطلب جزو یکی از اساسی ترین بنیانهانهای فکری اوست که در بسیاری از غزلهایش نیز با بیانهای مختلف تکرار شده است.
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:
ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
انسانی که به مرز پختگی عقل و باروری خرد رسیده باشد درمییابد که این انقلابات و تغیر احوال جزئی از ذات زندگی و از قوانین دنیاست و چون چنین نگاهی به اتفاقات دنیا دارد در مواجهه با این رویدادها کمتر دچار شگفتی یا پریشانی خاطر میشود.
حافظ این دگرگونی ها و تغییر احوالات را هم افسانه ای بیش نمیداند
به هر حال اتفاقی که یک سال و یک دهه و یک قرن پیش افتاده و در زمان خود بسیار سر و صدا کرده و هیاهو راه انداخته،با گذر زمان تاثیرش در اذهان مردمان از میان رفته یا بسیار کمرنگ گشته است .حافظ با آوردن کلمه «افسانه» به بی اعتبار شدن همان اتفاقات در گذر زمان اشاره کرده است .
برمک در ۷ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:
شاهنشاه خسرو قَباذان انوشروان
خسرو قبادان= خسرو پسر قَباذ
واژ « انوشگ روان» را به چند گونه توان گفت . «نوش» بچم مرگ است با امدن «ا» بر سر ان وارونه شده و«انوشگ»معنی بی مرگ و جاودانه میگیرد واژبند «انوشگْ روان» را میتوان «انوشی روان» و یا «انوشا روان» و یا «انوشین روان» و یا «انوشَه رْوان» ( در واژبند انوشه روان ـه نشان فتحه است و جای گ انوشگ آمده پس آنرا سر هم انوشَرْوان میخوانیم) ، این «واژبند»به چم «بی مرگ روان»، «جاودانه روان»،«زنده یاد»و «مرحوم»است. پس بیاد داشته باشیم انوشگ/ انوشی / انوشا / انوشه بچم بی مرگ و جاودان است و جز اینجا(اینجا دیگر پسنام خسرو قبادان شده ) میتوان آنرا به تنهایی گفت یا آنرا کنار هر واژ دیگر گفت مانند انوشگ نام / انوشگ یاد / انوشگ روان
ثریا کهریزی در ۷ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰:
لوح هستی یک قلم از نقش قدرت عاری است
آمدو رفت نفس، مشق خط بیکاری است
بیت اول:
یعنی تمام هستی مثل همه این سیارات و ستارگان را اگر خوب ببینی، یک نمونه، یک قلم از زورگویی، تحکم و قدرت نمایی در آن وجود ندارد. نظم هستی از تحکم بدور و عاری است و تمام نظم و نظام هستی بر اساس عشق و مهربانی بنیان شده که اینچنین با هماهنگی و ترتیب، وظیفه خود را انجام می دهد و کار می کند.
درست مانند آمد و رفت تنفس که به آسانی و بدور از هرگونه زورآزمایی و تلاش خاصی نفس می کشیم؛ قوانین هستی هم چنین است.
از ره غفلت، عدم را، هستی اندیشیدهایم
شبهه تقریریم و استفهام ما انکاری است
بیت دوم:
غافل و نادان به جهان هستیم اگر عدم را ارزش گذاری کرده و ملک وجود را کم بها و بی ارزش تصور کنیم
یعنی باید از واهیات دور بوده و وجود زندگی این جهانی را به رسمیت و موجودیت شناخته و بشماریم و دوستش بداریم. راه بیشتر فهمیدن جهان هستی اعم از واجب و موجب و موجود و وجود، آن است که بتوانیم سوال بپرسیم و حتا همه چیز را انکار و نقد نماییم. راه نقد اگر بر ما باز باشد بهتر و بیشتر نسبت به هستی و خود شناخت حاصل می نماییم و راه استفهام در جستجو، نقد و به راحتی نپذیرفت است.
ذرهایم اما به چشم خود گران! فتادهایم
اندکی همچون به عرض آمد، همان بسیاری است
بیت سوم:
ما انسان ها در این جهان، ذره ای بیش نیستیم ولی خود را سنگین و گران و مهمتر از هرچیزی در این عالم تصور میکنیم. درحالی در مقابل کائنات که ذره ای از آن هستیم و از آسمان به زمین آمدیم، خود را بزرگ حس می کنیم، چیزی نیستم و این یک ذره از کل کائنات که ما انسان ها هستیم، خود را بسیار بزرگ و از مابقی کائنات والاتر فرض کرده و می بینیم. در این بیت یک تناقض هم شکل گرفته به آن معنی که: هرچند یک ذرّه ناچیز بوده و قابل عرض نباشد اما چنانکه همان در نقطه ی حساس مثلا در چشم ما قرار بگیرد، بسیار بزرگ و سنگین حس می شود و فقط با ریختن اشک بار گران آن ذره هم از چشم زدوده می شود.
بسمل ناز کهام یاربکه از توفان شوق
هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خونباری است
بیت چهارم:
قربانی چه کسی هستم خداوندا که از شدت شوق به ذبح شدن، از هر تار موی من مانند خونی که از نوک مژه چشم خونبار بریزد، خون می چکد. یعنی از شدت طوفان غیرت بابت به اسیری گرفتن سروناز ها و کشتن آنها، از سر هر تار موی من، خونم مانند نوک شمشیر( نوک مژگان) می چکد. سروناز اشاره به سرو ساسانی دارد: درخت زیبا، سروناز( سروشیراز) سرو خرامان،سرو آزاد، سرو سهی و... در شعر فارسی، همگی اشاره به سروهای ایرانی دارد .سرو نماد پسران رشید و راد مرد و پیکرتراشیده است. بخصوص در این شعر،سروناز یعنی سربازان جوان ساسانی.
در اسلام در هنگام کشتن احشام قربانی، نام الله بر آن می برند. و این عمل( بسمل) که اختصار "بسم الله" است، به معنی انتخاب شده برای سر بریدن است. بنابراین تصویر سینمایی این بیت را اگر بخواهیم توضیح دهیم آن است که شاعر با یکی از فرماندهان ایرانی همذات پنداری کرده و گفته که من سروناز، یعنی پسر رشید سروقامت چه کسی و سرباز که هستم؟ که بسمل، شده ام یعنی انتخاب شده ام که من را با نام خدا بکشند!.
*دیده کو تا بنگرد کامروز سروناز من
همچون عمر، سرگرمخوش رفتاری است
بیت پنجم:
صاحب آن چشم جهان بین کجاست تا ببیند که امروز سروناز من، به کنایه یعنی سربازی که به جای سربازان هخامنشی بر سر کار آمده، مانند فرمانده کل یعنی خلیفه خود( عمرخطاب) سرگرم خوش رفتاری با خلق خدا، به کنایه یعنی سرگرم بد رفتاری است و شکنجه و آزار و اذیت مردمان سرگرمی وی است. در تاریخ در مورد عمر خطاب خلیفه مسلمانان آمده است که او ترکه چوبی در دست داشت در کوچه و بازار بیکار می پلکید چوبش را به زمین می کشید و با آن سرگرم بود؛ و هر کس از نزدیک وی رد می شد، با همان ترکه چند تازیانه به او می زد. در تاریخ طبری از خوی تند عمر خطاب و سرگرم کردن خود با یک تکه چوب، و تازیانه کردن مردم با آن ترکه، به قول راویان، آمده و من در اینجا نقل به مضمون نموده ام. ضمنا این بیت در گنجور به این شکل: (دیده کو تا بنگرد کامروز سروناز من
همچو عمرعاشقانسرگرمخوشرفتاری است) آمده که با توجه به مضمون کلی و معنی شعر، به نظرم غلط آمده بود و آن را به شیوه ی بالاتر که مشاهده نمودید اصلاح کردم.
از خمار ناتوانیها چسان آید برون؟
سایهٔ مژگان نگاهش را شب بیماری است
بیت ششم:
این بیت تضمین بیت قبلی است: دیده کو...؟ که شاعر پاسخ سوال مطروحه خود را داده و گفته است که صاحب چشم جهان بین از خمار ناتوانیها چگونه می تواند بیرون بیاید و ببیند متجاوزان چه بر سر ملک و مردمش آورده اند. به آن معنی که دست او از دنیا کوتاه است و نمی تواند به نجات مردم و کشورش بیاید!
*هرکه را حسرت شید تیغ، بیدارش کند
هر دو عالم عرض یک آغوش زخم کاری است
بیت هفتم:
این بیت نیز باز تضمین دو بیت قبل از خود است؛ و به معنی آن است که هرکسی در حسرت و جستجوی بیداری باشد، برق بیدارگر و روشنایی بخش خورشید او را بیدار خواهد کرد. هردو جهان، زمین و قرارگاه یک بغل کردن ( لمس کردن) خورشید است. و کسی که در پی روشنایی و نور باشد به بیداری و حقیقت خواهد رسید.
شید تیغ، به معنی برق اضلاع شمشیر مانند خورشید است. شید یعنی درخشندگی و تلألو. آیین مهر و تخت جمشید که خورشید ( مهر) نماد و نشان پادشاهی ایرانیان است از همین روست. بخش اول مفهوم "جمشید" یعنی "جم" از چم آمده و به معنی چشم و چشمه است. "شید" نیز به معنی تلالو نور و برق تیغ مانند خورشید است. "جمشید" یعنی مکانی که خورشید بر آن موثر است و نظر دارد. بنابراین پادشاهان تخت جمشیدی از چشمه ی نور خورشید چشم جهانبینی هدیه گرفته اند و فرّ شاهی به همین معنی است یعنی شکوه و اعتبارنامه پادشاهان ایرانی الاصل که تخت جمشید از موثرترین آنهاست از سوی ایزد مهر به آنها اعطا شده است. و این پادشاهان ماموریت به آبادگری، ترویج و تدوین حقوق برای بشر و تمدن سازی یعنی تسهیل زیست بشری بر روی کره زمین داشتند و راهنمای بهزیستی بر عهده آنهاست. ( پندار نیک ،کردارنیک، گفتارنیک، زرتشت از این رو است) چنانچه می دانیم لوح حقوق بشر کوروش کبیر که مقبره او در تخت جمشید است، اولین منشور حقوق مدون برای بشر است. و همچنین باغ های ایرانی و تمدن چندصدایی ایرانی در جهان معروف و مثال زدنی است.
متاسفانه بیت هفتم نیز دچار مشکلاتی بود و آن را اصلاح نمودم که امیدوارم استادان عزیز درگنجور به این حاشیه توجه و این تصحیحات را در نسخه گنجور اعمال نمایند.
با همه وارستگی سودا تغافلپیشه نیست
موی مجنون در تلافیهای بیدستاری است
بیت هشتم:
دهلوی پس از آن که نقدهای گزنده و مقایسه هایی شخصیتی بین شاهان ایرانی و خلفای تازی در این شعر انجام می دهد، در این بیت می فرماید: همانطور که شما سروهای ساسانی ایران را از میان برداشته و ماموران تند خوی و مردم آزاری چون رئیس خود، عمر !را بر سر کنترل و دستورات ما ایرانیان قرارداده اید، از قبیله ی تفکری ما شاعران نیز در سرزمین های شما و در بین شما نمایندگانی وجود دارد؛ و مثال مجنون لیلی را می زند. همانطور که می دانیم اصالت مجنون عرب است. مجنون، با نام اصلی "قیس بن ملوح" شاعری در میان قبایل عرب بوده که عشق را شناخت و آن را پیشه ی خود کرد و عاشق لیلی شد. دهلوی می گوید در بین شما عرب ها انسان های شرافتمدار دارای قلب هم وجود دارد و آنها از جرگه حاکمیتی شما نیستند و دارای زلف یعنی دارای آبرو و حیا هستند. و می گوید مجنون چون مثل شما حاکمان و آخوندها (زاهدان) دستار قدرت و زهد بر سر ندارد، دارای زلف است یعنی با ملاحظه و شریف و با حیا است. زلف معروف ایاز در شعر حافظ از همین رو است.
عقدهٔ اشکی اگر باقیست دل خون میخورد
تا بود یک غنچه این باغ از شکفتن عاری است
بیت نهم:
در این بیت، شعر دهلوی نیز چون کلیت شعر فارسی، سراسر! میل به گشایش عقده ی اشک و آه از تجاوز اعراب به ایران دارد. و در این بیت به طور جزیی نگرانه و خاص به موضوع تجاوز اشغالگران به دختران کودک ایرانی اشاره کرده است. تازی دختران ایرانی را به اسارت می بردند و این نونهالان و به قول دهلوی این غنچه های نشکفته ایرانی را به عنوان غنیمت جنگی بین سران و فرماندهان خود تقسیم و یا به عنوان برده بین اعراب بادیه نشین خرید و فروش می کردند. و شاعر در این بیت یک راز هولناک را از مشاهدات خود در شعرش عیان و ثبت تاریخی کرده است. در بیت مذکور می گوید هرچه به اطراف نگاه می کند یک دختر بالغ و سن دار نمی بیند چرا که اعراب متجاوز، تمام گل های باغ سرزمین ایران را قبل از شکفته شدن در زمانی که هنوز غنچه هستند می چینند.
عالمی با فتنه میجوشد ز مرگ اغنیا
خواب این ظالمسرشتان بدتر از بیداری است
بیت دهم:
معنی بیت این است که در جهان هر وقت شکاف بین فقرا و اغنیا بوجود بیاید فتنه یعنی آشوب و انقلاب اتفاق می افتد و علت جوشیدن و طغیان جوامع را در این مسئله یعنی در شکاف طبقاتی می داند. و همچنین از ظلم حاکم بر جامعه و سرشت و خوی ظلمانی و ظلم پیشه حاکمیت وقت گفته است که : اینان حتا زمانی هم که در خواب هستند ،مردم از آنها آسودگی ندارند و ظلم آنها شبانه روزی است.
گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر
بر سر ما همچو آب، احکام تیغت جاری است
بیت یازدهم:
شاعر در این بیت با حضرت خورشید همان که اعتبارنامه پادشاهان ایرانی به دست مهر او داده می شود و فر ایزدی از سوی اهورامزدا از طریق حضرت میترای به شاهان اعطا شده است، وارد گفتگوی مستقیم شده و از حضرت خورشید فرمانده پادشاهان ایرانی اجازه و اراده شورش علیه حاکمیت ظالم را خواسته است و به میترای گفته است که احکام تیغ یعنی دستورات روشنگرانه و نورانی و بیداری ساز خورشید، مانند آب تمیزی (آب غسل) در تفکر و منظر نظر ما( دهلوی) جاری یعنی در حال اجراست. و الحق که در این شعر دهلوی مانند همه ی شاعران ایرانی که به صورت رمزی تفکرات و اندیشه های ایرانی خود را در شعر می آوردند، چنین کرده و از ظلم ها و وقایع تلخ و دشوار دوران خود گفته است.
از من بیدل قناعتکن به فریاد حزین
همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است
بیت دوازدهم:
حضرت بیدل، در خانه ی انتهایی شعر خود در گفتگو و مناجاتی که با عالیمقام خورشید نماینده واضح "او" ( اهورا مزدا) داشته است اذعان نموده که مقابله با حاکم ظالم، توسط یک قلم بدست از راه نوشتن علیه ظلم، و به قول شاعران امروز، شعر اعتراضی اوست و بیدل، شاعران معترض به ظلم حاکمان را به ساز تشبیه کرده است که چون ساز که هر چقدر ماهرانه تر نواخته شود و بر تارو پود او ضربه شست بیشتری وارد شود، صدای آن خوشتر است. چنانکه رنج ،در تجربه و شاعرانگی شاعر نیز چنین کاربردی دارد یعنی رنج های وارده بر شاعر، همچون ضربات انگشتان بر تارهای ساز است و هر قدر که رنج و بار هستی و ظلم زمانه بر شاعر بیشتر باشد، حزن و اندوه و اعتراض ( ناله و فغان) در شعر او افزون تر است.
پایان
رفیع بیگ لر در ۷ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۶ در پاسخ به 7 دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:
بسم الله الرحمن الرحیم
فبای آلا ربکمآ تکذبآن
صدق الله العظیم
رفیع بیگ لر در ۷ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۲ در پاسخ به نجمه برناس دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:
سلآم
کنیم آفرین بر سه لآم امین
چنین است پیدآیش آفرین
سپآس بر سه پآس و سه لآم و سلآم والسلآم
برمک در ۷ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱۱ - سخن پرسیدن موبد از کسری:
ز دادار دارنده دارد سپاس
نباشد کس از رنج او در هراس
پرامید دارد دل نیکمرد
دل بدکنش را پر از بیم و درد
سپه را بیاراید از گنج خویش
سوی بدسگال افگند رنج خویش
سخن پرسد از بخردان جهان
بد و نیک دارد ز دشمن نهان
بپرسید کار پرستش بچیست
به نیکی یزدان گراینده کیست
چنین داد پاسخ که تاریکخوی
روان اندر آرد به باریک موی
نخست آنک داند که هست و یکیست
ترا زین نشان رهنمای اندکیست
وگر نیکدل باشی و راهجوی
بود نزد هر کس تو را آبروی
وگر بدکنش باشی و بد تنه
به دوزخ فرستاده باشی بنه
مباش ایچ گستاخ با این جهان
که او راز خویش از تو دارد نهان
گراینده باشی به کردار دین
بداری بدین روزگار گزین
خرد را کنی با دل آموزگار
بکوشی که نفریبدت روزگار
همان نیز یاد گنهکار مرد
نباشی به بازار ننگ و نبرد
غم آن جهان از پی این جهان
نباید که داری به دل در نهان
نشستنت همواره با بخردان
گراینده رامش جاودان
گراینده بادی به فرهنگ و رای
به یزدان خرد بایدت رهنمای
از اندازه بر نگذرانی سخن
که تو نو به کاری گیتی کهن
نگرداندت رامش و رود مست
نباشدت با مردم بد نشست
---بپیچی دل از هرچ نابودنیست
ببخشای آن را که بخشودنیست
نداری دریغ آنچه داری ز دوست
اگر دیده خواهد اگر مغز و پوست
اگر دوست با دوست گیرد شمار
نباید که باشد میانجی به کار
چو با مرد بدخواه باشد نشست
چنان کن که نگشاید او بر تو دست
چو جوید کسی راه بایستگی
هنر باید و شرم و شایستگی
نباید زبان از هنر چیرهتر
دروغ از هنر نشمرد دادگر
نداند کسی را بزرگی به چیز
نه خواری به ناچیز دارد بنیز
اگر بدگمانی گشاید زبان
تو تندی مکن هیچ با بدگمان
ازان پس چو سستی گمانی برد
وز اندازه گفتار او بگذرد
تو پاسخ مر او را به اندازه گوی
سخنهای چرب آور و تازه گوی
به آزرم اگر بفگنی سوی خویش
پشیمانی آید به فرجام پیش
چو بیکار باشی مشو رامشی
نه کارست بیکاری ار باهشی
ز هرکار کردن تو را ننگ نیست
اگر چند با بوی و با رنگ نیست
به نیکی به هر کار کوشا بود
همیشه به دانش نیوشا بود
به کاری نیازد که فرجام اوی
پشیمانی و تندی آرد به روی
ببخشاید از درد بر مستمند
نیارد دلش سوی درد و گزند
خردمند کو دل کند بردبار
نباشد به چشم جهاندار خوار
بداند که چندست با او هنر
به اندازه یابد ز هر کار بر
گر افزون ازان دوست بستایدش
بلندی و کژی بیفزایدش
همان مرد ایزد ندارد به رنج
وگر چند گردد پراگنده گنج
پرستش کند پیشه و راستی
بپیچد ز بیراهی و کاستی
برین برگ واین شاخها آخت دست
هنرمند دینی و یزدانپرست
همانست رای و همینست راه
به یزدان گرای و به یزدان پناه
اگر دادگر باشدی شهریار
ازو ماند اندر جهان یادگار
چنان هم که از داد انوشینروان
کجا خاک شد نام ماندش جوان
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۵ در پاسخ به رضا تبار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱: