گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲
        
حیف است‌ کَشد سعیِ دگر، باده‌کشان را
یاران به خطِ جام ببندید، میان را

ما صافدلان، سرشکنِ طبعِ درشتیم
بر سنگ ترحّم نبوَد، شیشه‌گران را

حسرت همه دم، صیدِ خَمِ قامتِ پیری‌ست
گل در برِ خمیازه بوَد، شاخ‌ِ کمان را

غفلت ز سرَم باز نگردید، چو گوهر
با دیده گِرِه ساخته‌ام، خوابِ گران را

عالم همه یار است، تو محجوبِ خیالی
بند از مژه بردار، یقین ساز گُمان را

آسوده رَوان، جاده ی تشویش ندارند
منزل طلبی، ترک مکن ضبطِ عنان را

ما و سحر، از یک جگرِ چاک دمیدیم
آهی نکشیدیم‌، که نگرفت جهان را

دیدار پرستیم، مپُرس از رَم و آرام
پرواز نگاه است، تحیّر قفَسان را

دل جمع‌ کن، از کشمکشِ دهر برون آ
کاین بحر، در آغوشِ گهر ریخت کران را

گردون همه پرواز و زمین جمله غبار است
منزل بنمایید، اقامت‌طلبان را

سرمایه چو صبح از دُو نفَس، بیش ندارید
بیهوده، بر این جنس مَچینید دکان را

بیدل ز نفَسها، روشِ عمر عیان است
نقشِ قَدم از موج بوَد، آبِ روان را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱
        
به عَجزی‌که داری، قوی‌ کُن میان را
به حکمت نگردانده‌اند آسمان را

روان باش همدوشِ بی‌اختیاری
بلد گیر، رفتارِ ریگِ روان را

نفَس‌، گر همه موج‌ِ گوهر برآید
ز دست‌ِ گسستن، نگیرد عنان را

در این انجمن، ناکَسی قدر دارد
ز کسبِ ادب، صدر کن آستان را

به عرضِ هنر، لب‌گشودن نشاید
ز چیدن میآشوب جنسِ دکان را

چه دام است دنیا، چه نام است عقبا
تو معماری این خانه‌هایِ گمان را

کسی بارِ دنیا نبرده‌ست بر سَر
ز تسلیم، بوسی‌ست سنگ‌ِ گران را

به وهمِ تعیّن، رمید از تو راحت
ز پرواز پَر داده‌ای، آشیان را

به معراجِ دولت، مکَش رنجِ باطل
کجیها ست در هر قدم، نردبان را

تُنُک مایهٔ فقر، دارد سعادت
هما گیر، بی‌مغزیِ استخوان را

ز لفظ، آشنا شُو به مضمونِ نازک
کمر حلقه‌کرده‌ست مویِ میان را

حسابیست در اتفاقِّ دو همدم
عددها ست واحد، زبان و دهان را

ز خودداریِ ما ست، محرومیِ ما
برون رانده خشکی ز دریا، کران را

تمیزی نشد محوِ این نرگسِستان
ندیدن گشوده‌ست چشمِ جهان را

سر و کارِ دنیا، عیان است بیدل
مکرّر مکُن منفعل‌، امتحان را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰
        
داغِ عشق ام‌، نیست الفت با تن‌آسانی مرا
پیچ وتابِ شعله باشد، نقشِ پیشانی مرا

بی‌سبب، در پردهٔ اوهام لافی داشتم
شد نفَس آخِر به لب، انگشتِ حیرانی مرا

از نفَس بر خویش می‌لرزد، بنایِ غنچه‌ام
نیست غیر از لب‌گشودن، سیلِ ویرانی مرا

خِلعتِ خونین‌دلان، تشریفِ دَردی بیش نیست
بس بوَد چون غنچه زخمِ دل‌، گریبانی مرا

رازداریها به معنی‌، کوسِ شهرت بوده است
چون حیا، از پوششِ عیب است عریانی مرا

پُر سبکروح ام، ز فکرِ سخت جانی فارغ ام
چون شرر در سنگ نتوان‌کرد، زندانی مرا

گَردِ بیتاب، از طوافِ دامنی محروم نیست
زد به صحرایِ جنون آخِر، پریشانی مرا

همچو موجَم، سودنِ دستِ ندامت آب‌ کرد
بعد ازین هم‌، کاش بگدازد پشیمانی مرا

می‌روَم از خویش، در اندیشهٔ باز آمدن
همچو عمرِ رفته یارب، برنگردانی مرا

غیرِ الفت، برنتابد صافیِ آیینه‌ام
می‌کند تا خار و خس در دیده،  مژگانی مرا

این چمن، یارب به خون غلتیدهٔ بیدادِ کیست؟
کرد حیرانی چو شبنم، چشمِ قربانی مرا

جلوه مشتاق ام، بهشت و دوزخَم منظور نیست
می‌روَم از خویش، در هر جا که می‌خوانی‌ مرا

چون شرارَم ساز پیدایی، حیا ارشاد کرد
یعنی از خود چشم پوشانید، عریانی مرا

می‌روَد از موج بر بادِ فنا نقشِ حباب
تیغِ خونخوارست بیدل، چینِ پیشانی مرا

عباس منصوری در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۸ دربارهٔ ابوطیب مصعبی » اشعار باقیمانده » شمارهٔ ۱ - قطعه در مکر دنیا:

صد و اند ساله یکی مرد غرچه

چرا شصت و سه زیست آن مرد تازی

میگه یه مرد به قول امروزی ها کی صد و اندی سال عمر می کنه اونوقت پیامبر اسلام با اون همه عظمت باید شصت و سه سال زیست کنه

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۵۱ در پاسخ به پریشان روزگار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹:

گویا شواهد حکایت ازاین موضوع دارد.. 😂. 

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۱ در پاسخ به شاهرخ آسمانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰:

ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۰ در پاسخ به یوسف شیردلپور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰:

ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏

ناشناس در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۰:

امیرالمومنین می فرمایند

تنهایی از همنشینی با افراد بی خرد بهتر است

دکتر حافظ رهنورد در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷:

حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال

بیا و خرگه خورشید را منور کن

نهایت عمق دید ما از زیبایی‌ها با چشممان محدود است و خواجه این محدودیت را حجاب نامیده است؛ و برای دیدن زیبایی‌های ژرف نیاز به چیز دیگری‌ست.

از طرفی جناب حافظ هیچ‌گاه در غزل و یا شعری دیگر چشم را به خرگه خورشید تعبیر نکرده است.

زین آتش نهفته که در سینه‌ی من است/خورشید شعله‌ای‌ست که در آسمان گرفت.

پس خرگه خورشید دل است که جایگاه عشق است. عشقی که نه فقط با دیده که با دل و ژرف می‌توان آن را حس کرد. و انسان را به شعور در باب زیبایی‌ها می‌برد.

 

 

شادمهر در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:

عجب شعری سروده استاد سخن، سعدی 

و عجب آوازی خوانده استاد شجریان 

و عجب نیی زده استاد موسوی 

به نظرم شاهکاری به نام نوا مرکب خوانی‌‌ رو هر ایرانی باید حداقل یک‌بار گوش  بده 

عمق زیبایی ...!

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:

https://rezasaghy.blogfa.com/

دست ازطلب ندارم تاکام من برآید

یاتن رسدبه جانان یاجان زتن برآید.

معنی بیت:

دست از طلب برنمی دارم تا به آرزوی خود برسم ; یا وجود من ـ تن من ـ به معشوق خواهد رسید یا جان از کالبدم بیرون خواهد آمد.

طلب ، در لغت به معنی خواستن است و در اصطلاح صوفیه از مراحل نخستین سیر الی الله است ، سالک ابتدا باید حس طلب را در وجود خود بیدار کند و آنگاه آداب آن را فرا گیرد، در کلمات باباطاهر آمده است هر کس خوب طلب نکند و در طلب جدی نباشد به مطلوب نمی رسد، زیرا پیدا کردن مطلوب نتیجه حُسن طلب است. زیبایی درنگاه ماست بایدآن راپیداکنیم چنانکه گویند زیبااندیشان به زیبایی می رسند.

به لب رسیدمراجان وبرنیامدکام

به سررسیدامید وطلب به سرنرسید

🌿━━━━━━━🌿

بگشای تربتم رابعدازوفات وبنگر

کزآتش درونم دود ازکفن برآید

معنی بیت:

بعد از وفات من، تربت مرابگشای و بنگر ; که چه سان بر اثر آتش دل از کفنم دود برمی خیزد! آتش عشقی که در دل شوریده ی من شعله وراست ، بعد از مرگ تن ، و مدفون شدن در زیر خاک ، همچنان در دلم زبانه خواهد کشید، و بر اثر سوختن، دود از کفنم برخواهدخاست. این آتش خاموش شدنی نیست.

ازآن به دیرمغانم عزیز می دارند

که آتشی که نمیرد همیشه دردل ماست.

🌿━━━━━━━━🌿

بنمای رخ که خلقی واله شوند وحیران

بگشای لب که فریاد ازمردوزن برآید

معنی بیت:

چهره ات را نشان بده تا خلقی از شگفتی واله و حیران شوند; سخن بگوی تا مرد و زن از شنیدن سخنانت فریاد و فغان برآورند.

چنانکه ملاحظه می شود جنسیت معشوق درعشق حافظ، هرگزاهمیّت ونقش اساسی ندارد عشقورزی ماهّیت وجودی حافظ است وتنها به جنس مخالف اختصاص ندارد بلکه اوهمانگونه که به تمامیّت هستی تعلّق دارد به تمامیّت هستی نیز عشق می ورزد وجنسیت، ملیّت ونژاد وزبان هیچ نقشی درعشقبازی اوندارد. عشق عاشقان حقیقی قائم به شخص معیّن نیست آنهاهمانندحافظ ازنیازمندی به شخص خاص، عبورکرده وبه خودعشق رسیده اند.البته این بدان معنانیست که به شخص معیّنی عشق نورزند آنها دردوست داشتن دیگری وعشقبازی بی نظیرعمل می کنند لیکن هدف غایی برای آنها رسیدن به خود عشق وذوب شدن در معشوق ازلیست.

سردرس عشق دارد دل دردمندحافظ

که نه خاطرتماشا نه هوای باغ دارد

🌿━━━━━━━🌿

جان برلب است وحسرت بردل که ازلبانش

نگرفته هیچ کامی جان ازبدن برآید

 

معنی بیت: جان عاشق من بر لب آمده و درچیزی نمانده که چشم ازجهان بربندم و دریغ ودرد که این حسرت را در دل دارم، که هنوز کامی از لبانش نگرفته ، جان از تنم بدر رود وناکام ازجهان رخت بربندم.

به کام تانرساند لبش مراچون نای

نصیحت همه عالم به گوش من باداستباداست

🌿━━━━━━━━🌿

ازحسرت دهانش آمدبه تنگ جانم

خودکام تنگ دستان کی زان دهن برآید؟

 

معنی بیت: از حسرت بوسیدن دهانش جانم به لب رسید، آری کام مردم تنگدست ـ مانند من ـ کی از دهان او حاصل می شود؟ جانم به تنگ آمد طاقتم طاق شد، جانم بر اثر فشار در تنگنا قرار گرفت. «کی زان دهن برآید» استفهام انکاری هست ، یعنی کام گرفتن از دهان او مستلزم داشتن امکانات زیادیست و ازهمین روسـت کـه تنـگدسـتان وفقیران از آن محـرومـند.

من گدا هوس سروقامتی دارم

که دست درکمرش جزبه سیم وزرندارد

🌿━━━━━━━━🌿

گویندذکرخیرش درخیل عشقبازان

هرجاکه نام حافظ درانجمن برآید

 

معنی بیت: هر جا که اسم حافظ در مجلسی برده می شود، گروه عشقبازان از او به خیرو نیکی یاد خواهندکرد. اوهرگزنخواهدمرد چراکه دلش به عشق زنده بود وهرآنکس که درطریق عشق وشفقت باشد مرگ نیزنمی تواند اوراازیادهاببرد. دلِ زنده‌ی عاشق، هرگز در خاک نمی‌میرد.

آن‌که یک بار طعم عشق را چشیده و جانش به آتشِ محبت روشن شده، دیگر از دایره‌ی نیستی بیرون است. جسم شاید بپوسد، اما آن شعله‌ی پنهان که در سینه‌اش شعله کشیده، بر صفحه‌ی ابدیت نقش بسته و محو نمی‌شود.

عشق، سندِ بقاست. نام عاشق در جریده‌ی عالم ثبت است؛ نه با جوهرِ معمولی، بلکه با خونِ دل و اشکِ شب‌زنده‌داری.

پس اگر روزی دیدی کسی را که هنوز با یادِ معشوق می‌خندد و می‌گرید، بدان که او هرگزنخواهدمرد. او در همان لحظه‌ای که دلش زنده شد به عشق، از مرگ رهایی یافت و تا ابد در حافظه‌ی هستی ماندگار شد

هرگزنمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است برجریده ژ عالم دوام ما

پدرام در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۲ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴ - ساز حبیب:

با درود. نخیر. منظور استاد حبیب سماعی سنتورنواز است که ابتدا در خانه‌ی کمال‌الملک (حسین‌آباد) با او آشنا می‌شود و بعداً دوستی عمیقی بین آنها شکل می‌گیرد. 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱۲:

تو از سیاهی هند ، از سفیدیی رقمی

استاد.میراحمدی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:

اهل مکر و قلتبانی ای یهودی
بدترین مردمانی ای یهودی

مفسد فی الارض و بس بی آبرویی
قاتل پیغمبرانی ای یهودی

مال مردم میخوری جان میستانی
جز بدی چیزی ندانی ای یهودی

هر کجا شری است آنجا رد پایت

مایهٔ شرم جهانی ای یهودی

الکل و جنگ و تجاوز ،بمب و آتش

در پی پول کلانی ،ای یهودی

کشورت جعلی ،خودت بی خانواده 

هر چه میگویم همانی، ای یهودی

سعدی آن گفته است اینک من بگویم

اهل مکر و قلتبانی ای یهودی

 

این چند بیت ضمیمه حکایت سعدی شد در بیزاری از قوم یهود

چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا 

ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم

(بحث در سابقه کلی این قوم است که همواره با دروغ و تحریف و قتل و فساد و مال اندوزی توامان بوده است و البته سرگردانی)

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱۲:

تو آبگینه ی هنری نه، که جامِ جمی

استاد.میراحمدی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:

یک فلسطینی میفهمد همسایگی یهود یعنی چه !!

یک فلسطینی که هر روز جان و مال و ناموسش زیر دست و پای این تفاله های هستی و این قوم یاجوج و ماجوج است میفهمد این حکایت را

هیچ کس نمی‌فهمد

حالا عده ای از هموطنان ما پای این حکایت به قول امروزی‌ها تریپ انسان دوستی برداشته اند

کار یهود تجاوز و تعدی به مال دیگران هم بوده است در کنار آن همه کثافت کاریهای دیگر

آن یهودی به سعدی میگوید من کدخدای این محله هستم

یعنی خیلی ها را چاپیده ام پیش ازین 

سعدی میفهمد که خانه خودش هم ممکن است توسط این جانور چاپیده بشود

چقدر سعدی خوب می‌شناخته اینها را 

 

امیرعلی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:

درود دوستان

منظور از ابلیس وارونه چیه؟

استاد.میراحمدی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:

شاهدِ عهدِ شباب، آمده بودش به ...

«شاهد عهد شباب»آمده بودش به خواب

شاهد عهد شباب کیست؟

عهد شباب همان عهد الست است 

«شاهد عهد شباب »آن زیبایی مطلق است 

گویا ما «شاهد عهد شباب »را در ازل و الست ملاقات کرده ایم و امروز جلوه های او را می‌بینیم 

زیبایی و نمادها و نمودهای زیبایی را دیدن،خواب همان «شاهد عهد شباب »را دیدن است 

حافظ بلندترین مضامین عرفانی را چنان محسوس می‌پروراند که جمعی را به اشتباه می اندازد

گوهر هر کس ازین لعل توانی دانست 

 

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹
        
دامِ یک عالم تعلّق‌ گشت، حیرانی مرا
عاقبت‌ کرد این دَرِ واکرده، زندانی مرا

محوِ شوق ام، بویِ صبحِ انتظاری برده‌ام
سَر دِه‌  ای حیرت، همان در چشمِ قربانی مرا

جوشِ زخمِ سینه‌ام‌،‌ کیفیّتِ چاکِ دلم
خرّمی مفتِ تو ای‌ گُل‌، گر بخندانی مرا

ای ادب‌! سازِ خموشی نیز بی‌آهنگ نیست
همچو مژگان ساخت موسیقار، حیرانی مرا

مدِّ عمرَم‌ یک‌ قلم‌، چون شمع‌ در وحشت‌ گذشت
آشیان هم برنیاوَرد، از پَرافشانی مرا

عَجز هم‌ چون‌ سایه، اوج‌ِ اعتباری داشته‌ست
کرد فرشِ آستانَت، سعیِ پیشانی مرا

پردهٔ سازِ جنونَم، خامشی آهنگ نیست
ناله می‌گردم، به هر رنگی‌ که‌ گردانی مرا

ناله‌واری، سَر ز جِیبِ دل برون آورده‌ام
شعلهٔ شوق ام‌، مباد ای یَأس بنشانی مرا

احتیاجِ خودشناسی، جوهرِ آیینه نیست
من اگر خود را نمی‌دانم، تو می‌دانی مرا

بیدل افسونِ جنون شد، صیقلِ آیینه‌ام
آب داد آخر به رنگِ اشک، عریانی مرا

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹:

سر دِه‌ ای حیرت، همان در چشمِ قربانی مرا

۱
…
۳
۴
۵
۶
۷
…
۵۸۵۱