علی میراحمدی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:
در فیلم ترمیناتور ۲ که بیش از ۳۰ سال پیش ساخته شده تسلط هوش مصنوعی یا ربات بر انسان در آینده پیش بینی شده یا نویسندگانی رمانهایی چند ده قبل راجع به این موضوع نوشته بودند که در آن زمان هنوز تکنولوژی یا هوش مصنوعی به زندگانی انسانها وارد نشده بود
موضوع اینست که برخی انسانها از نظر بهره هوشی بسیار بالاتر از برخی دیگر هستند و میتوانند با بهره گیری از همین ضریب هوشی یا تدبر در امور وقایع آینده را از امروز به نوعی دریابند و راجع به آن به بشریت هشدار بدهند
شاید سعدی قوم یهود و میل تسخیر و تسلط این قوم را بسیار بیشتر و بهتر از زمانه خود دریافته بوده که چنین حکایتی گفته است!شاید بتوان این حکایت را یک نوع هشدار نامحسوس در مورد این همسایگی شوم تلقی کرد که امروز متاسفانه به واقعیت پیوسته است ؛همانطور که ممکن است روزی هشدار فیلم ترمیناتور در موضوع تسلط رباتها به واقعیت بپیوندد!
( این را من به حساب باریک بینی یا تیزهوشی شخص میگذارم و منظورم آن نوع روشن بینی عرفانی یا پیشگویی ساحرانه نیست و از نظر من سعدی ریزبین ترین و نکته سنج ترین شاعر ادبیات فارسی است)
«آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست...»
همشهری سعدی
علی عرفانیان در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۴۰ - مثل:
تا کدامین سوی باشد آن یواش
اللهالله رو تو هم زان سوی باش
یواش در ترکی یعنی اسب راهوار. می گه ببین اسب راهوار مشیت و تقدیر الهی به کدام سمت می ره، تو هم به همان سمت برو.
صبر را سَلِّم کنم سوی دَرَجتا بر آیم صبر مفتاح الفرج
پسره می گه من از صبر یک «سلم=نردبان» می سازم تا بالاخره به آن «درج=درجه و مقام و پایه» برسممن بدانم کو فرستاد آن بمن
از ضمیر چون سهیل اندر یمن
من خواهم فهمید که او این سخن را از ضمیر تابناک مثل ستارهی سهیل یمانی اش برایم فرستاده است.
هادی بهادری در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۹ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » مستزادها » کار ایران با خداست:
سلام و عرض ادب ....بله از ازل تا ابد کار ایران با خداست ان معی ربی....
حافظ سعدی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۱ دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۵:
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۲ در پاسخ به سعید حبیب زاده دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:
سعدی از شاعرانی است که جایی برای قشنگ تر بودن نگذاشته
معجزه زبان است
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰:
نا امیدم مکن از سابقهٔ لطفِ اَزَل
تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟
حضرت حافظ
ناامیدم مکن از صبر و بگو میآید
عادل ظلم ستیزی ، ملک دادرسی
فاضل نظری
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مفردات » شمارهٔ ۳۷:
ناامید از در رحمت به کجا شاید رفت
یا رَب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
سعدی جان
گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانی
روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست
سعدی جان
نا امیدم مکن از سابقهٔ لطفِ اَزَل
تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟
حضرت حافظ
ناامیدم مکن از صبر و بگو میآید
عادل ظلم ستیزی ، ملک دادرسی
فاضل نظری
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مفردات » شمارهٔ ۳۷:
ناامید از در رحمت به کجا شاید رفت
یا رَب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
سعدی جان
گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانی
روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست
سعدی جان
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:
به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی
بُوَد که قرعهٔ دولت به نامِ ما افتد
حضرت حافظ
کمر کوه کم است از کمر مور اینجا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست
حضرت حافظ
ز ابرام طلب نومیدی ام آخر به چنگ آمد
دعا از بس گرانی کرد دستم زیر سنگ آمد
ز سعی هرزه جولان رنجها بردم درین وادی
ز پایم خار اگر آمد برون از پای لنگ آمد
بیدل دهلوی
نه از مسجد فتوحی شد نه از میخانه امدادی
به هر جانب که رفتم پای امیدم به سنگ آمد
صائب تبریزی
تا به کی باشی گرفتار امید
ناامیدی پیشه کن آزاد باش
طغرا مشهدی
ناامید از در رحمت به کجا شاید رفت
یا رَب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
سعدی جان
گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانی
روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست
سعدی جان
نا امیدم مکن از سابقهٔ لطفِ اَزَل
تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟
حضرت حافظ
ناامیدم مکن از صبر و بگو میآید
عادل ظلم ستیزی ، ملک دادرسی
فاضل نظری
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۲:
ز ابرام طلب نومیدی ام آخر به چنگ آمد
دعا از بس گرانی کرد دستم زیر سنگ آمد
ز سعی هرزهجولان رنجها بردم درین وادی
ز پایم خار اگر آمد برون از پای لنگ آمد
بیدل دهلوی
نه از مسجد فتوحی شد نه از میخانه امدادی
به هر جانب که رفتم پای امیدم به سنگ آمد
صائب تبریزی
تا به کی باشی گرفتار امید
ناامیدی پیشه کن آزاد باش
طغرای مشهدی
سوشیانت در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۹:
شاهکاره واقعا. چه بازی فوقالعادهای با واژگان. آدم حیرت میکنه. حظ میکنه.
روان مولانا و همچنین روان دیگر بزرگان ما چون سعدی و فردوسی و حافظ، شاد باد.
سپاس از گنجور
احمد خرمآبادیزاد در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲:
این غزل،
1- در کهنترین نسخه خطی دیوان حافظ، با دیباچه محمد گل اندام (سال 801 قمری، چاپ میراث مکتوب، سال 1374، تهران ایران) دارای 10 بیت است؛ یعنی، بدون بیت شماره 10 در نسخه قزوینی.
2- در ترجمه انگلیسی کلارک (1891میلادی) و نیز ترجمه آلمانی (جلد اول، 1858 میلادی) 13 بیت دارد.
3-در نسخه شادروان هوشنگ ابتهاج نیز دارای 13 بیت میباشد.
بزرگمهر در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۲ در پاسخ به یار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:
تو خودت کشف کردی که اینقدر اصرار داری همه جا و به همه بگویی؟!!!! ارشمیدس!
باب 🪰 در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۴ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷:
درود بر شما دوست و استاد عزیز، برگ بیبرگی 🌿
فرمایش شما کاملاً متین است؛ بعضی غزلهای مولانا را باید نخست زمزمه کرد و چشید (مخصوصا با کار آقای علیزاده و معتمدی)، نه اینکه زیر بارِ تفسیرهای خشک، جانِ شعر و شاعر را گرفت.
اما استاد، همانطور که بنده حقیر و دو مدل زبانیای که با آنها کار میکنم، یعنی جیپیتی و جمینای، پیشتر از صدها حاشیهٔ روشنگر شما در گنجور، بهویژه رمزگشاییِ بینظیرتان دربارهٔ واژهٔ «فرّخ» در شعر حافظ، و همسویی آن با «فریدونِ فرّخِ» فردوسی، بسیار آموختهایم، این بار نیز، از همان زاویهدید شما بهره بردیم؛ زاویهای که «فرّخ» را به یک شخص یا فرشته محدود نکرد، بلکه آن را امتدادِ زیبایی، بیداری و اصلِ الهی در انسان دید.
به گمانم همان نوری که شما در «رویِ فرّخ» حافظ نشان دادید، در این غزل شمس با نام جانِ عاشق آشکار شده است.
پس با اجازهٔ شما، برای نسل تازه و انسانهای غیرفارسیزبان، کمی با این نظر مخالفت میکنم که چنین غزلی تا ابد فقط باید در سکوت زمزمه شود. اگر این آتش فقط در خلوتِ اهل دل بماند، جهانِ امروز چگونه از حرارت این شاهکار بهره ببرد؟
گویند رمزِ عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تَقریر میکنند
البته که بنده از مگسِ آستانِ منصور هم کمتر هستم، اما با تکیه بر آموزههای روشنگرِ خودتان و استفاده از تکنولوژی، کوشیدیم این غزل را از غبارِ نگاهِ کور و مرده بیرون بکشیم و نیروی زندهاش را برای ذهنِ امروز روشنتر کنیم.
امیدوارم وقت کنید، بخوانید و چوبِ استادی خود را بر این شاگردِ خامِ خود بنوازید.
---------
⛔
هشدار: این غزل، یک مرثیه یا مناجاتِ منفعلانه نیست؛ شرحِ نیروی انسانِ عاشق و بیدار است؛ انسانی که وقتی جانش از عشق به «دم» میآید، سقفِ عالم کهنه میشکافد و طرحی نو آغاز میشود.
---
🔥
گر جان عاشق «دم» زند، آتش در این عالم زند
وین عالم بیاصل را، چون ذرهها برهم زند
جان عاشق: انسانِ عاشق و بیدار.
«دم» زند: یک لحظه نیروی زندهٔ عاشق به حرکت درآید؛ نه نفس معمولی و نه بازدم.
عالم بیاصل: جهانِ بیریشهٔ ظاهر، ترس، نقش، منیت و خیال.معنی:
اگر جانِ عاشقِ بیدار حتی یک «دم» به حرکت درآید، در این جهان آتش میاندازد و این عالمِ بیریشه را مثل ذرهها از هم میپاشاند.اشارهٔ نزدیک از حافظ:
ای دل آن «دم» که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج، به صد حشمت قارون باشی---
🌊
عالم همه دریا شود، دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی، گر خویش با آدم زند
دریا: تمام ذرهها در جهان از هیبتِ آن نیروی بیدار، به دریای اشک و حیرت بدل میشود.
هیبت: عظمتِ ترسآور و تکاندهنده؛ نیرویی که جهان را از جا میکند.
لا شود: محو و بیاثر شود.
آدم و آدمی: هم انسان، هم انسانیت و هویتِ معمولی انسان.
خویش با آدم زند: نیروی بیدار با آدمِ محدود و معمولی برخورد کند؛ نه دعوای فیزیکی، بلکه فرو ریختن هویت کهنهٔ آدمی.معنی:
جهان از هیبتِ این نیروی بیدار چنان میلرزد و میگرید که همهاش دریا میشود؛ و خودِ دریا هم از شدت آن هیبت محو میگردد. اگر این نیروی بیدار با آدمِ محدود و معمولی برخورد کند، نه آدم میماند و نه آدمیت.اشارهٔ نزدیک از حافظ:
آدمی در عالم خاکی نمیآید پدید
عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی
---
💨
دودی برآید از فلک، نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی، بر گنبد اعظم زند
فلک: آسمان و نظم بالای جهان.
خلق و ملک: زمینیان و آسمانیان.
گنبد اعظم: سقف بزرگ هستی / آسمانِ برین.معنی:
از آسمان دودی برمیخیزد؛ نه آفریدهای میماند و نه فرشتهای. ناگهان از همان دود، آتشی برمیخیزد و به سقف بزرگ عالم میزند.اشارهٔ نزدیک از باباطاهر:
به آهی، گنبد خضرا بسوزم
فلک را جمله سر تا پا بسوزم
---
🌌
بشکافد آن «دم» آسمان، نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند
آن «دم»: همان لحظهٔ انفجار نیروی عاشق.
کون و مکان: زمان و مکان / چارچوب جهان.
سور بر ماتم زند: جشن بر عزا غلبه کند؛ پایانِ کهنه و شروعِ نو.معنی:
در آن «دم»، آسمان میشکافد؛ نه زمان میماند، نه مکان. در جهان شوری تازه میافتد و جشنِ آفرینش نو بر ماتمِ جهان کهنه پیروز میشود.اشارهٔ نزدیک از حافظ:
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیماگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
---
🐎☯️🐎
گه آب را آتش برد، گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم، بر اشهب و ادهم زند
آب و آتش: دو نیروی ضد هم که قانونشان بههم میریزد.
دریای عدم: موجِ نیستی؛ نیرویی فراتر از بودنِ معمولی.
اشهب و ادهم: اسب سفید و سیاه؛ نماد روز و شب.معنی:
گاهی آتش، آب را میبرد؛ گاهی آب، آتش را میبلعد. گاهی موج دریای عدم بر روز و شب میکوبد؛ یعنی چرخهٔ معمولی زمان از کار میافتد.---
☀️
خورشید افتد در کمی، از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان، آن جا که محرم کم زند
نور جان آدمی: روشنایی انسانِ بیدار.
نامحرمان: کسانی که از این حال بیرون و بیخبرند.
محرم کم زند: حتی آگاهان هم آنجا کم دم میزنند.معنی:
خورشید در برابر نور جانِ انسانِ بیدار کم میآورد. در این مورد چیزی از نامحرمان مپرس؛ آنجا حتی محرم و آشنا هم کم میگوید.آفتاب آمد دلیلِ آفتاب
گر دلیلت باید، از وی رو متابدر حریمِ عشق، نَتْوان زد دَم از گفت و شنید
زان که آنجا، جمله اعضا، چشم باید بود و گوش
---
🪐
مریخ بگذارد نری، دفتر بسوزد مشتری
مه را نماند، مِهتری، شادّیِ او بر غم زند
مریخ: جنگ، تندی، مردانگی و زور.
مشتری: دانش، دفتر، قضاوت و نظم.
مهتری ماه: بزرگی و فرمانروایی ماه، زنانگی و زیبایی.
شادی بر غم زند: شادی بر غم چیره شود.معنی:
مریخ جنگجویی و زور خود را کنار میگذارد، دفتر مشتری میسوزد، ماه بزرگی خود را از دست میدهد، و شادی بر غم پیروز میشود.از مرادِ شاه منصور ای فلک سر برمتاب
تیزیِ شمشیر بنگر قوّتِ بازو ببین
---
🎼
افتد عطارد در وحل، آتش درافتد در زحل
زَهره نماند زُهره را، تا پردهٔ خرم زند
عطارد: نویسنده و پیامرسان آسمان.
وحل: گل و لجن؛ گیر افتادن و از کار افتادن.
زحل: سیارهٔ سردی، سنگینی و دوری.
زَهره / زُهره: بازی زبانی؛ هم سیارهٔ ناهید، هم دل و جرئت.معنی:
عطارد در گل میافتد، زحلِ سرد آتش میگیرد، و زهره حتی دل و جرئت ندارد که پردهٔ شادی بنوازد. یعنی نظم آسمانی و موسیقی جهان از کار میافتد.بگیر طُرِّهٔ مهچهرهای و قِصِّه مَخوان
که سَعْد و نَحْس ز تأثیرِ زُهْرِه و زُحَل است
---
🌈
نی قوس ماند، نی قزح، نی باده ماند، نی قدح
نی عیش ماند نی فرح، نی زخم بر مرهم زند
قوس و قزح: رنگینکمان.
باده و قدح: شراب انگوری و جام؛ مستی و ظرفِ مستی.
زخم و مرهم: درد و درمان.معنی:
نه رنگینکمان میماند، نه شراب و جام؛ نه عیش میماند، نه شادی؛ حتی رابطهٔ زخم و مرهم هم از کار میافتد.---
🌧️
نی آب نقاشی کند، نی باد فراشی کند
نی باغ خوشباشی کند، نی ابر نیسان نم زند
آب نقاشی کند: آب دیگر نقش و زیبایی نمیسازد.
باد فراشی کند: باد دیگر بساط جهان را پهن نمیکند.
ابر نیسان: ابر بهاری و بارانِ زاینده.معنی:
آب دیگر نقاشی نمیکند، باد دیگر فرش جهان را نمیگستراند، باغ دیگر خوشی نمیآورد، و ابر بهاری دیگر نمیبارد.---
🎶
نی درد ماند نی دوا، نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا، نی چنگ زیر و بم زند
درد و دوا: رنج و درمان.
خصم و گوا: دشمن و شاهد.
نای و نوا / چنگ زیر و بم: ساز، صدا و موسیقی جهان.معنی:
نه درد میماند، نه درمان؛ نه دشمن میماند، نه شاهد؛ نه نی میماند، نه نوا؛ نه چنگی که زیر و بم بزند. همهٔ دوگانگیها و صداهای جهان خاموش میشوند.---
🍷
اسباب در باقی شود، ساقی به خود، ساقی شود
جان ربی الاعلی گُوَد، دل ربی الاعلم زند
اسباب: علتها، ابزارها و واسطهها.
باقی: آنچه میماند؛ حقیقتِ پایدار.
ساقی به خود ساقی شود: سرچشمه از بیرون جدا نیست؛ در خود آشکار میشود.
ربی الاعلی / ربی الاعلم: زبانِ حیرت و اوجِ بیداری.معنی:
همهٔ علتها و واسطهها در حقیقتِ باقی حل میشوند. ساقی دیگر از بیرون نمیآید؛ در خود آشکار میشود. جان و دل در اوجِ حیرت، حقیقتِ برتر و داناتر را صدا میزنند.---
🎨
برجه که نقاش ازل، بار دوم شد در عمل
تا نقشهای بیبدل، بر کسوهٔ مَعلَم زند
برجه: برخیز.
نقاش ازل: نیروی آفرینندهٔ ازلی.
بار دوم: آفرینش دوباره / طرح نو.
کسوهٔ مَعلَم: جامه یا پردهٔ نقشدار؛ پارچهٔ جهان تازه.معنی:
برخیز، چون نقاش ازل دوباره دست به کار شده است تا نقشهایی بیمانند بر جامهٔ جهان تازه بزند. اینجا نابودیِ قبل، مقدمهٔ آفرینش دوباره است.خیز تا بر کِلْکِ آن نَقّاش، جان، اَفْشان کُنیم
کاین هَمِه نَقْشِ عَجَب در گَرْدِشِ پَرْگار داشت
---
🕯️
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق، سوخته
آتش بسوزد قلب را، بر قلب آن عالم زندحق و ناحق: حقیقت و دروغ / اصل و بدل.
قلب: دل، مرکز، هسته.
آن عالم: جهان یا مرتبهٔ دیگر.معنی:
حقیقت آتشی روشن کرده تا هرچه ناحق است بسوزد. آن آتش از قلب میگذرد و بعد به قلبِ آن عالم میزند؛ یعنی از این جهان عبور میکند و جهانِ دیگر را روشن میکند.سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
---
⚡
خورشید حق، دل شرق او، شرقی که هر «دم»، برق او
بر پورهٔ ادهم جهد، بر عیسی مریم زند
خورشید حق: نور حقیقت.
دل شرق او: دل، جای طلوع آن خورشید است.
هر «دم» برق او: در هر لحظه، برق و جهشِ آن نور.
پورهٔ ادهم: اشاره به ابراهیم ادهم؛ پادشاهی که تخت را رها کرد و نماد بیداری زمینی شد.
عیسی مریم: نماد جانبخشی، بیداری و نفسِ زندهکننده.معنی:
خورشید حقیقت از دل طلوع میکند، و برق آن در هر «دم» میجهد. این نور از بیدارترین انسانِ خاکی، یعنی ادهم، تا نفسِ زندهکنندهٔ عیسی مریم میرسد.
---------🔥 "One Living Breath" 🔥
گر جان عاشق دم زند، آتش در این عالم زند
وین عالم بیاصل را، چون ذرهها برهم زندIf the awakened lover takes one breath,
This fake world burns and falls to death.
This rootless world will break and fly,
Like dust and atoms through the sky.
🌊 "Sea Of Awe" 🌊
عالم همه دریا شود، دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی، گر خویش با آدم زندThe world turns sea from awe and fright,
The sea itself fades out of sight.
Neither man nor mankind leaves a trace,
When that force strikes the human race.
💨 "Smoke And Fire" 💨
دودی برآید از فلک، نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی، بر گنبد اعظم زندA smoke will rise beyond the sky,
No creature stays, no angels fly.
Then from that smoke, a fire will come,
And strike the highest cosmic dome.
🌌 "Sky Breaks Open" 🌌
بشکافد آن دم آسمان، نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زندThat breath will split the sky apart,
No time remains, no place can start.
A storm of joy will shake the frame,
A feast will rise above all pain.
🐎 "Day And Night" 🐎
گه آب را آتش برد، گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم، بر اشهب و ادهم زندAt times, fire carries water away,
At times, water eats fire that day.
Then waves of void's sea rise and bite,
And crash on day and crash on night.
☀️ "Human Light" ☀️خورشید افتد در کمی، از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان، آن جا که محرم کم زندThe sun grows weak and loses flame,
Beside the light of true human frame.
Ask little from those far away,
Where even close ones little say.
🪐 "Planets Fall" 🪐
مریخ بگذارد نری، دفتر بسوزد مشتری
مه را نماند، مِهتری، شادّیِ او بر غم زندMars will drop its war and pride,
Jupiter’s books will burn inside.
The moon will lose its royal name,
And joy will strike the hearts in pain.
🎼 "Venus Goes Silent" 🎼
افتد عطارد در وحل، آتش درافتد در زحل
زَهره نماند زُهره را، تا پردهٔ خرم زندMercury falls into the mud,
Fire runs through Saturn’s blood.
Venus loses heart to play,
The song of joy fades far away.
🌈 "No Cup, No Rainbow" 🌈
نی قوس ماند، نی قزح، نی باده ماند، نی قدح
نی عیش ماند نی فرح، نی زخم بر مرهم زندNo bow remains, no rainbow light,
No wine, no cup, no sweet delight.
No pleasure stays, no joy can come,
No wound will meet its healing calm.
🌧️ "Nature Stops" 🌧️
نی آب نقاشی کند، نی باد فراشی کند
نی باغ خوشباشی کند، نی ابر نیسان نم زندNo water paints the world with grace,
No wind lays carpets into place.
No garden opens doors of cheer,
No spring cloud drops its rain down here.
🎶 "Nothing Remains" 🎶
نی درد ماند نی دوا، نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا، نی چنگ زیر و بم زندNo pain remains, no cure is near,
No foe remains, no witness clear.
No flute remains, no tune can play,
No harp can rise or fall that day.
🍷 "The Cupbearer Within" 🍷
اسباب در باقی شود، ساقی به خود، ساقی شود
جان ربی الاعلی گُوَد، دل ربی الاعلم زندAll causes fade in what will stay,
The cupbearer wakes within that day.
Life cries out to the highest light,
The heart beats truth beyond all sight.
🎨 "Second Creation" 🎨
برجه که نقاش ازل، بار دوم شد در عمل
تا نقشهای بیبدل، بر کسوهٔ مَعلَم زندRise, the ancient Painter starts again,
To draw a second world beyond our pen.
New matchless forms begin to frame,
Upon the cloth of life and flame.
🕯️ "Truth Fire" 🕯️
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را، بر قلب آن عالم زندTruth has lit a fire so bright,
To burn all falsehood out of sight.
That fire burns through the heart,
Then lights the other realm apart.
⚡ "Sun Of Truth" ⚡
خورشید حق، دل شرق او، شرقی که هر دم، برق او
بر پورهٔ ادهم جهد، بر عیسی مریم زندThe heart is where Truth’s sun is born,
Each breath, its lightning cuts the mourn.
It strikes through Adham’s earthly name,
And lights the death-waking Jesus flame.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۸ در پاسخ به سید رضا علوی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۳ - بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راهزن:
کزدم هم صحیح است
هزار کزدم غم را کنون ببین کشته
هزار دور فرح بین میان ما بی جام
فسون رقیه کزدم نویس عید رسید
که هست رقیه کزدم به کوی عشق مدام
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۷ در پاسخ به عبد الله دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۳ - بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راهزن:
آنچ صحیح است
از این دست در ادبیات فارسی مخصوصا اشعار مولانا بسیار است
آنچ را در همین گنجور جستجو کنید
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳۴:
شور عشق است نمک مائده هستی را
ای خوش آن عمر که در شغل محبت گذرد
صائب تبریزی
شورِ عشقی کو ، که رسوای جهان سازد مرا ؟
بی نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا
صائب تبریزی
خوشتر از کُنجِ دهانِ یار میآید به چشم
گوشهای کز دیدهٔ مردم نهان سازد مرا
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:
شور عشق است نمک مائده هستی را
ای خوش آن عمر که در شغل محبت گذرد
صائب تبریزی
شورِ عشقی کو ، که رسوای جهان سازد مرا ؟
بی نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا
صائب تبریزی
خوشتر از کُنجِ دهانِ یار میآید به چشم
گوشهای کز دیدهٔ مردم نهان سازد مرا
صائب تبریزی
محمد حسین نیا در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۷:
عرض ادب و احترام
جسارتا بیت چهارم، توی مصرع دوم به اشتباه بینا رو بنیاد نوشتید
لطف بفرمائید اصلاح کنید
آرش ثروتیان در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵: