خانمِ رضایی در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ در پاسخ به رند شیراز دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت طاووس » حکایت طاووس:
درود بر شما
چون بدل کردند خلوتجایِ من
یعنی وقتی جایگاهِ خلوت و آرامش و آسایشِ مرا(که بهشت بود) عوض کردند و به زمین ام فرستادند
تختبندِ پایِ من شد بایِ من
بای از بایستن میآید و در اینجا یعنی آن چه بایست و درخورِ من است، آن چه که من باید داشته باشم، آن چه که شایستهیِ داشتنِ آن ام. طاووس چون زیبا و باشکوه است خود را شایستهیِ زندگی در بهشت میداند و آن جایگاه را بر خود بایسته میشمارد.
پس میگوید اکنون که از بهشت به زمین ام راندهاند، آن چه خورندِ من است دربندِ زشتیِ پایم شده. یعنی زشتی و زشتکاریِ پایم (که مار بر آن پیچید و به بهشت راه یافت) مرا از دستیابی به جایگاهِ بایسته و شایستهام باز میدارد.
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:
تا کسی زاهدی را از نزدیک نبیند معنای«عبوس زهد»را در نمیابد
این معنا را معاینه باید!
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:
اگر بخواهم فقط پنج غزل از دیوان حافظ انتخاب کنم این غزل یکی از آن هاست!
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۰ در پاسخ به Fateme Zandi دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای مؤمن:
چقدر اشعار این بخش زیبا ،دلنشین و آموزنده است !
بزرگمهر در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:
به نظر میرسد نکته ظریفی در مصرع دوم بیت سوم است که به آن در شرح ها توجه نشده است.
که آمد؟ کدام رفت؟
در بیت اول صحبت از رفتن صیام است که آمدن صیام هم در آن مستتر است، و در بیت دوم ، رفتن وقت عزیز، رفتن عمر بدون صراحی
با توجه به اینکه در « که آمد» جواب مفرد است منظور صیام است و در «کدام رفت» جواب میتواند جمع هم باشد، آمدن صیام، رفتن وقت عزیز و رفتن عمر بدون...باشد و شاعر میخواهد چنان بیخود شود که دیگر به اینها که در دو بیت ابتدایی به آن اشاره کرده بود نپردازد.
خانمِ رضایی در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت طوطی » حکایت طوطی:
در بیتِ ۱۲ جایِ ویرگول نادرست است. باید پس از "نداری" بیاید.
آبِ حیوان خواهی و جاندوست ای
رو که تو مغزی نداری، پوست ای
یعنی تو آبِ زندگانی میخواهی چون جاندوست هستی. برو که مغز نداری. تو تنها پوست هستی (تهی و بیمایه ای)
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای مؤمن:
به نام او
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
.
بخش
سببِ تأخیر اجابت دعای مؤمن
بیت 4217
ای بسا مُخلِص که نالد در دعا
تا رَوَد دردِ خلوصش بر سَما
چه بسا افراد پاکدل که در اثنای دعا ناله و تضرّع کنند . چنانکه دودِ اخلاصشان به آسمان صعود کند . یعنی اثار و امواج اتصالاتِ روحی شان به عرشیان در رسد .
بیت 4218
تا رَود بالایِ این سقفِ برین
بویِ مِجمَر از اَنینُ المُذنِبین
و حتّی از نالۀ گُنه کاران بوی آتش به اوج این آسمانِ رفیع در رسد . [ مِجمَر = آتشدان ، منقل ، در اینجا منظور آتش است / اَنینُ المُذنِبین = نالۀ گنهکاران ]
بیت 4219
پس ملائک با خدا نالند زار
کِای مُجیبِ هر دعا ، وی مُستَجار
پس فرشتگان در محضر خداوند سخت می گریند که ای اجابت کنندۀ هر دعا ، و ای پناهگاهِ همگان . [ مُستَجار = پناهگاه ، آنکه در دعا و عرض حاجات بدو پناه برند ]
بیت 4220
بندۀ مؤمن تضرّع می کند
او نمی داند بجز تو مُستَنَد
بندۀ با ایمان زاری می کند و تکیه گاهی جز تو نمی شناسد . [ مُستَنَد = تکیه گاه ، هر آنچه بدان استناد کنند ]
بیت 4221
تو عطا بیگانگان را می دهی
از تو دارد آرزو هر مُشتَهی
خداوندا ، تویی که حتّی به بیگانگان نیز بخشش می کنی . قهراََ هر شخصِ حاجت خواهی ، چشمِ امید به عطیّه تو دارد . [ مُشتَهی = خواهشگر ، میل کننده ، در اینجا یعنی حاجت خواه ]
بیت 4222
حق بفرماید که نه از خواریِّ اوست
عینِ تأخیرِ عطا یاریِّ اوست
حضرت حق به فرشتگان پاسخ می دهد : تأخیر در اجابت دعای اشخاص پاکدل به جهت خوار کردن آنان نیست . بلکه تأخیر در اجابت دعای آنان نفسِ یاری کردن بدانان است .
بیت 4223
حاجت ، آوردش ز غفلت سویِ من
آن کشیدش مو کشان در کویِ من
زیرا نیاز ، او را از غفلت بازگرفت و به محضرِ من درآورد . و نیاز ، او را کشان کشان به کوی من آورد . [ ابیات اخیر مستفاد از این حدیث امام صادق (ع) است « بندۀ (مُخلِص) خدا دعا می کند و خداوند به دو فرشته فرماید : دعایش به اجابت رساندم . ولی حاجتش بدو مدهید . زیرا آوازِ او را خوش می دارم . و بندۀ دیگر دعا می کند . خداوند متعال (به فرشتگان) فرماید : در برآوردن حاجتش شتاب دارید که بانگش را خوش نمی دارم ( احادیث مثنوی ، ص 223 ) ]
بیت 4224
گر برآرم حاجتش ، او وا رَوَد
هم در آن بازیچه مُستَغرَق شود
اگر من حاجت او را برآورده سازم از شوق و شور آغازینش بیفتد و دوباره دچار غفلت شود . [ وا رَوَد = سرد شود ، از شوق و شور بیفتد ]
بیت 4225
گر چه می نالد به جان یا مُستَجار
دل شکسته ، سینه خسته ، گو : بزار
اگر چه او با دلی شکسته و سینه ای خسته با خلوص تمام می نالد و دائماََ خدا را پناهگاه خود خطاب می کند . امّا بگذار با همین حالت به تضرّع و نیایش خود ادامه دهد که نادرحالتی است . [ مُستَجار = کسی که از او پناه خواسته شود ،
بیت 4226
خوش همی آید مرا آوازِ او
وآن خدایا گفتن و آن رازِ او
زیرا من نالۀ او و یارب یارب گفتن او و راز و نیازش را خوش می دارم .
بیت 4227
وآنکه اندر لابه و در ماجرا
می فریباند به هر نوعی مرا
و من آن بنده ای را که در تضرّع و عرض حاجات خود عنایات مرا به سوی خود جلب می کند خوش می دارم . [ «فریباندن» در اینجا کنایه از جلب عنایات الهی است . ]
بیت 4228
طوطیان و بلبلان را ، از پسند
از خوش آوازی قفص در می کُنند
چنانکه مثلاََ مردم طوطیان و بلبلان را به خاطر خوش آوازی شان می پسندند . پس آنها را می گیرند و در قفس می اندازند . [ قفص در می کنند = در قفص می کنند ]
بیت 4229
زاغ را و جُغد را اندر قفص
کی کُنند ؟ این خود نیآمد در قفص
امّا مگر ممکن است که زاغ و جغد را در قفس بیندازند ؟ چنین چیزی حتّی در افسانه ها نیز نیامده است .
بیت 4230
پیشِ شاهدباز ، چون آید دو تَن
آن یکی کمپیر و دیگر خوش ذَقَن
مثال دیگر ، اگر دو نفر نزدِ یک شاهدباز بروند . یکی از آن دو پیر فرتوت باشد و دیگری خوش سیما . ( کمپیر = سالخوردۀ فرتوت / خوش ذَقَن = خوش چانه ، زیبارُو ) [ ادامه معنا در بیت بعد ]
بیت 4231
هر دو نان خواهند ، او زوتر فَطیر
آرَد و کمپیر را گوید که : گیر
و هر دو از او نان بخواهند . آن نانوای شاهدباز فوراََ نانی فطیر درمی آورد و با عجله به آن پیر فرتوت می دهد و می گوید : این هم نان بگیر و برو . [ زوتر = زودتر / فَطیر = نانی که خمیر آن درست ور نیامده باشد ]
بیت 4232
و آن دگر را که خوشستش قد و خَد
کی دهد نان ؟ بل به تأخیر افکند
و امّا به آن دیگری که قامت و رُخسار زیبا دارد کی نان می دهد ؟ قطعاََ کارِ او را به تأخیر می اندازد تا از او لذّت برد .
بیت 4233
گویدش : بنشین زمانی بی گزند
که به خانه نانِ تازه می پزند
بدو می گوید : لختی بنشین که در خانه مشغول پختن نان تازه هستند .
بیت 4234
چون رسد آن نانِ گرمش بعدِ کد
گویدش : بنشین که حلوا می رسد
و چون بعد از لختی سعی و تلاش ، آن نان گرم برسد باز بدو گوید : بنشین که حلوا هم خواهند آورد . [ کدّ = مشقّت و سختی ، در اینجا به معنی سعی و تلاش است ]
بیت 4235
هم بدین فن دار دارش می کند
وز رَهِ پنهان شکارش می کند
بدین حیلت او را معطل می کند و از راهی نهانی او را صید می کند . [ دار دار = کسی را معطل کردن ، ایجاد تأخیر در کار کسی ]
بیت 4236
که مرا کاری است با تو یک زمان
منتظر می باش ای خوبِ جهان
بدو می گوید : ای زیبای جهان ، با تو کاری دارم . لحظاتی منتظر باش . [ این تمثیل در بیان سببِ تأخیر اجابت دعای اهل ایمان است . ]
بیت 4237
بی مرادیِ مؤمنان از نیک و بَد
تو یقین می دان که بهرِ این بُوَد
تو یقین بدان که اگر خداوند در اجابت دعای مؤمنان در جلب منفعت و دفع مضرّت تأخیر ورزد و آنان را ظاهراََ ناکام گذارد . سببش این است که خداوند آنان را دوست می دارد .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۳ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۸ - حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ میطلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیدهام کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهٔ این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانهٔ خود نمیباید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود:
درود و عرض ادب
از ماسِوَی الله خالی شو و میان دو انگشت او ، یعنی بین صفات جلالیه و جمالیه حضرت حق با خشنودی قرار گیر که عالمِ مکان از شرابِ لامکان سرمست شده است . ( تی = خالی ، تهی / بَینَ اِصبَعَین = به معنی دو انگشت دست است . این اشاره است به حدیث « همانا دل های آدمیزادگان میانِ دو انگشتِ خداوند است و او هر طور خواهد دگرگونش کند » ( شرح اسرار ، ص 37 ) منظور از دو انگشت ، صفت جلال و جمالِ خداوندی است . یعنی دلِ مومن میان دو صفت از صفاتِ متقابلۀ قبض و بسط ، فرح و غم و هدایت و ضلالت است / لااَین = لامکان ) [ ای سالک طریقت همانطور که ساز در دست مطرب ، بلااختیار است . تو نیز خود را به مِضراب های جمالیه و جلالیۀ مطرب باقی بسپار تا نغمات دلنشینی از ساز وجودت به گوش رسد .
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۸ - حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ میطلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیدهام کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهٔ این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانهٔ خود نمیباید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود:
بنام او
شرح ابیات ،استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4206
بود یک میراثیِ مال و عَقار
جمله را خورد و بماند او عُور و زار
وارثی بود که همۀ اموال و املاک ارثی خود را خورد و ندار و مسکین شد . [ عَقار = متاعِ سرای ، اثاث خانه ، املاک ]
بیت 4207
مالِ میراثی ندارد خود وفا
چون به ناکام از گذشته شد جدا
اصولاََ به تجربه ثابت شده که اموالی که از طریق ارث به انسان می رسد به او وفا نمی کند . زیرا این اموال و املاک بر خلافِ میل مُرده از او جدا شده است . یعنی چون مُرده تا آخرین لحظۀ حیات چشم از اموالش فرو نمی بندد پس آن اموال به ورثه وفا نمی کند .
بیت 4208
او نداند قدر هم ، کآسان بیافت
کو به کدّ و رنج و کسبش کم شتافت
علاوه بر این ، وارث نیز قدر آن مال را نمی داند . زیرا آن را آسان به دست آورده است . و در راه کسب آن زحمت و رنجی نکشیده است .
بیت 4209
قدرِ جان زآن می ندانی ، ای فلان
که بدادت حق به بخشش رایگان
آقای فلانی ، تو نیز قدر جان را نمی دانی . زیرا که خداوند آن را رایگان به تو بخشیده است . [ به همین دلیل است که جان ، این گوهر شریف را صرف امور مبتذل می کنی . ]
بیت 4210
نقد رفت و ، کاله رفت و ، خانه ها
ماند چون جغدان در آن ویرانه ها
آن وارث همۀ اموالی که از طریق ارث بدو رسیده بود هدر داد . پس هر چه از اموال و املاک داشت تماماََ از دست داد . و مانند جغد ساکن خرابه ها شد . ( کاله = کالا ، لوازم خانه ، در اینجا منظور اموال میراثی است ) [ وقتی که ارث را تا دینار آخرش خورد و هدر داد . تازه یادِ خدا افتاد و یارب یاربّ اش آغاز شد . ]
بیت 4211
گفت : یا رَب برگ دادی ، رفت برگ
یا بده برگی و یا بفرست مرگ
گفت : پروردگارا نعمتم دادی . نعمت از میان رفت . یا دوباره نعمتی کرامت فرما و یا مرگم عطا کن . [ برگ = توشه ، در اینجا مناسب معنی نعمت است ]
بیت 4212
چون تهی شد ، یادِ حقّ آغاز کرد
یارب و یارب اَجِرنی ساز کرد
همینکه دستش خالی شد . یادِ خدا افتاد . و ذکر «پروردگارا ، پروردگارا ، پناهم ده» را آغاز کرد . [ اَجِرنی = پناهم دِه / ساز کردن = شروع کردن ، قصد کردن ]
بیت 4213
چون پیمبر گفت : مؤمن مِزهَر است
در زمانِ خالیی ناله گر است
پیامبر (ص) فرموده است که مؤمن همچون سازی است که چون شکمش خالی باشد ناله سر دهد . ( مِزهَر = نوعی عود (ساز معروف) است . بدان «عود جاهلی» نیز گفته اند . از آنرو که اعراب جاهلی با آن مأنوس بوده اند . در برخی از نسخه های مثنوی «مِزمَر» مخفّف مِزمار ( = نی ) آمده است . به هر حال در اینجا منظور مطلق ساز است نه ساز خاصّی . ) [ در این بیت «مؤمن» به ساز تشبیه شده است . همانطور که تا ساز ، تو خالی و مُجَوّف نباشد . نغمه و صوتی از آن برنمی خیزد . انسان نیز تا وقتی که درونش از مُشتَهبات و مأکولات رنگارنگ خالی نباشد پرندۀ روحش نغمه سرایی نمی کند . به هر تقدیر اشارت است به این حدیث منسوب به پیامبر « مؤمن به نای مانَد که صدایش نکو نشود جز با تهی بودن درونش » ( احادیث مثنوی ، ص 222 ) ]
بیت 4214
چون شود پُر ، مُطربش بنهد ز دست
پُر مشو کآسیبِ دست او خوش است
وقتی که درون ساز پُر شود . نوازنده آن ساز را رها می کند و دیگر با آن نمب نوازد . همینطور اگر درون مؤمن از مُشتَهبات و مأکولات رنگارنگ پُر شود . مطرب ازل در او ترنّم نغمات ملکوتیه نمی کند . ای سالک مبادا درون خود را از امور دنیوی پُر کنی . زیرا که مِضراب های مُطرب ازل خوب و دلنشین است . [ آسیب = ضربه ، کوب ، در اینجا منظور مِضراب است ]
بیت 4215
تی شو و خوش باش بَینَ اِصبَعَین
کز مَیِ لااَین سر مست است اَین
از ماسِوَی الله خالی شو و میان دو انگشت او ، یعنی بین صفات جلالیه و جمالیه حضرت حق با خشنودی قرار گیر که عالمِ مکان از شرابِ لامکان سرمست شده است . ( تی = خالی ، تهی / بَینَ اِصبَعَین = به معنی دو انگشت دست است . این اشاره است به حدیث « همانا دل های آدمیزادگان میانِ دو انگشتِ خداوند است و او هر طور خواهد دگرگونش کند » ( شرح اسرار ، ص 37 ) منظور از دو انگشت ، صفت جلال و جمالِ خداوندی است . یعنی دلِ مومن میان دو صفت از صفاتِ متقابلۀ قبض و بسط ، فرح و غم و هدایت و ضلالت است / لااَین = لامکان ) [ ای سالک طریقت همانطور که ساز در دست مطرب ، بلااختیار است . تو نیز خود را به مِضراب های جمالیه و جلالیۀ مطرب باقی بسپار تا نغمات دلنشینی از ساز وجودت به گوش رسد .
بدان که همۀ لذّات و خوشی ها أآن سری» است نه «این سرس» ]
بیت 4216
رفت طغیان ، آب از چشمش گشاد / آبِ چشمش ، زرعِ دین را آب داد
طغیان او از میان رفت . یعنی چون اموال و املاکش از دست رفت . حالت استغنا و سرمستی اش نیز محو شد . در آن حال دلش شکست و اشک از چشمانش جاری شد . و اشک چشمش مزرعۀ دین را آبیاری کرد . [ اگر گریه و انفعال درونی راستین باشد درخت دین و ایمان آبیاری شود و گذشته جبران گردد
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۰ - رجوع کردن به قصهٔ آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حق:
بنام او
شرح ابیات
بیت 4238
مردِ میراثی چو خورد و شد فقیر
آمد اندر یارب و گریه و نفیر
چون آن وارث ، میراثی را که در اختیار داشت تماماََ خورد و به هدر داد . فقیر شد و شروع کرد به خدایا خدایا گفتن و گریستن و نالیدن .
بیت 4239
خود که کوبد این درِ رحمت نثار
که نیاید در اجابت صد بهار ؟
کیست که این درِ رحمت بخش را به صدا درآورد و در جوابش صد بهارِ رحمت و گشایش پدید نیاید ؟ یعنی امکان ندارد که درِ رحمتِ الهی بکوبی و جوابی نشنوی . [ رحمت نثار = نثار کنندۀ رحمت ]
بیت 4240
خواب دید او ، هاتفی گفت ، او شنید
که غِنایِ تو به مصر آید پدید
آن شخص در خواب دید که هاتفی غیبی بدو چیزهایی گفت و او همۀ آنها را شنید . هاتف بدو گفت : تو در مصر توانگر خواهی شد .
بیت 4241
رَو به مصر ، آنجا شود کارِ تو راست
کرد کُدیت را قبول او مُرتَجاست
به سویِ مصر برو که کارِ تو در آنجا سامان یابد . خداوند درخواست تو را پذیرفت . چرا که او محلِّ امیدِ همگان است . [ کُدیَت = گدایی ، دریوزگی ، در اینجا به معنی درخواست است / مُرتَجا = محلِّ امید ، کسی که بدو امید رود ، مایۀ امید دیگران ]
بیت 4242
در فلان موضع یکی گنجی است زَفت
/ در پیِ آن بایدت تا مصر رفت
در فلان مکان گنجی عظیم است باید به دنبال آن تا مصر بروی . [ زَفت = بزرگ ، ستبر ، عظیم ]
بیت 4243
بی درنگی ، هین ز بغداد ای نژند
/ رَو به سوی مصر و مُنبَتگاهِ قند
ای افسرده حال ، هر چه زودتر از بغداد به مصر که قندزار است برو . [ نَژند = افسرده / مَنبَت = رُستنگاه ، استاد همایی گوید : اینکه مصر را «مَنبَت گاهِ قند» بدین جهت است که زراعت نیشکر در آنجا معمول بوده و قند و نبات مصر در قدیم شهرت داشته است . ]
بیت 4244
چون ز بغداد آمد او تا سویِ مصر
گرم شد پُشتش چو دید او رویِ مصر
وقتی که آن شخص از بغداد به مصر در آمد از دیدن مصر پشتش گرم شد . یعنی نیرو گرفت .
بیت 4245
بر امیدِ وعدۀ هاتف که گنج
/ یابد اندر مصر ، بهرِ دفعِ رنج
او به وعدۀ آن هاتف امیدوار بود که بدو الهام کرده بود که در مصر گنجی خواهد یافت و بدان وسیله همۀ رنجهایش محو خواهد شد .
بیت 4246
در فلان کوی و فلان مَوضع دَفین
/ هست گنجی سخت نادر ، بس گُزین
هاتف بدو گفته بود که در فلان جا گنجی بسیار ممتاز مدفون است . [ دَفین = مدفون / دفن شده ]
بیت 4247
لیک نَفقَه ش بیش و کم چیزی نماند
/ خواست دَقّی بر عوامُ النّاس راند
آن شخص چون تتمۀ پولهایش را در اثنایِ سفر خرج کرده بود . وقتی به مصر رسید هیچ پولی نداشت . خواست از عامۀ مردم گدایی کند . [ دَق = گدایی ، مأخوذ است از دق الباب (= در کوفتن) که رسم گدایان است ]
بیت 4248
لیک شرم همّتش دامن گرفت
/ خویش را در صبر افشردن گرفت
امّا حیا و مَناعتِ طبعش او را از این کار بازداشت . و خود را به صبر و تحمّل وادار کرد .
بیت 4249
باز نَفسَش از مَجاعت بر طپید
/ ز انتجاع و خواستن چاره ندید
لیکن دوباره نَفسِ او به سببِ گرسنگی به جُنب و جوش افتاد و چاره ای ندید که طلب طعام کند و گدایی آغازد . [ مَجاعت = گرسنگی / اِنتجاع = طلب کردن آب و علف ، در اینجا یعنی طلب طعام ]
بیت 4250
گفت : شب بیرون رَوَم من نرم نرم
/ تا ز ظلمت نآیدم در کُدیه شرم
آن شخص پیش خود گفت : شب هنگام آرام آرام راه می افتم تا در تاریکی شب کسی مرا نبیند و از گدایی خجالت نکشم . [ کُدیه = گدایی ، سماجت در گدایی ]
بیت 4251
همچو شبکوکی کنم شب ذکر و بانگ
/ تا رسد از بامها اَم نیم دانگ
مانندِ گدایان شبگرد با صدای بلند نیایش می کنم تا پولی ناچیز از بامِ خانه ها به دستم برسد . [ شبکوک = گدایی که در شب به گدایی رود و با بانگ ذکر و دعا مردم را متوجّه خود کند ]
بیت 4252
اندرین اندیشه ، بیرون شد به کوی / واندرین فکرت همی شد سو به سوی
آن شخص با این فکر از خانه بیرون آمد و به کوچه و محلّه وارد شد و همچنان با این فکر به این طرف و آن طرف می رفت . یعنی مدام با خود کلنجار می رفت که آیا گدایی بکنم یا نکنم ؟
بیت 4253
یک زمان مانع همی شد شرم و جاه
/ یک زمانی جَوع می گفتش : بخواه
لحظه ای حیا و منزلتش به او نهیب می زد و وی را از گدایی بازمی داشت . امّا لحظه ای دیگر گرسنگی بر او فشار می آورد که گدایی کن .
بیت 4254
پایِ پیش و پایِ پَس تا ثُلثِ شب
/ که بخواهم یا بخُسپم خشک لب
سه پاس از شب گذشته بود ولی او همچنان مردّد بود که آیا گدایی بکنم یا تشنه و گرسنه بخوابم ؟
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام بهرامیان » پادشاهی بهرام بهرامیان:
بدین گونه است:
چنین است و این را بی اندازه دان
گزاف زمان هر زمان تازه دان
برمک در ۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۱۰:
بزنجیر و کند و به بند گران
همی مرگ خواهد ز یزدان بران
هیچ باور نکنم مرد سخنگوی بزرگ
کند و زنجیر رها کرده بگوید مسمار
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۶ - این قطعه را برای سنگ مزار خودم سرودهام:
هر که باشی و به هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است
پروین اعتصامی
بر چه می نازی بشر، پست و مقام و منصبت؟
بر اجل فرقی ندارد عاقبت سرباز و شاه
جواد الماسی
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
پروین اعتصامی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تکبیت شمارهٔ ۱۳۳۰:
فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان
به جای تربت مجنون مرا زیارت کن!
صائب تبریزی
عاشق شهرت نیم صائب چو ماه و آفتاب
آستین بر شمع عالمسوز شهرت می زنم
صائب تبریزی
بزرگان را بود اسباب شهرت مایهٔ نقصان
به چشمم ماه نو در شیشهٔ افلا مو باشد
میرزا محمد ایوب جودت
نیست شهرت طلب آن کس که کمالی دارد
هرگز انگشت نما بدر نباشد چو هلال
غنی کشمیری
شوق شهرت رفت و مرگ آرزوهام که مرد
موی کم کم شد سپید از خواب بیدارم کنید
معینی کرمانشاهی
همایون در ۴ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۵:
شما مست نگشتید وزان باده نخوردید
چه دانید؟ چه دانید؟ که ما در چه شکاریم
شاعر در این غزل صف خودش را از شنونده شعرش جدا میکند او بادهای جداگانه و به تنهایی خورده، و هنوز به جایگاه ساقی در نیامده کم کم او بادهای میآورد که شما هم بخورید
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸۴:
نیست جویای نظر چون مه نو ماه تمام
خودنمایی نکند هر که کمالی دارد
صائب تبریزی
به عجز اقرار کن صائب،وگرنه نفس سرکش را
چو شمع از سر زدن رگهای گردن بیش می گردد
صائب تبریزی
نیست ناقص را کمالی بهتر از اظهار عجز
دستگیر ناشناور، دست بالا کردن است
صائب تبریزی
رتبه ای هرگز ندیدم بهتر از افتادگی
هر که خود را کم ز ما میداند از ما بهتر است
صائب تبریزی
خصم بالا دست را خواهی اگر عاجز کنی
هیچ فنی نیست صائب بهتر از افتادگی
صائب تبریزی
هرکه خود را به تمامی شکند شهره شود
مه چو باریک شد انگشت نما می باشد
صائب تبریزی
هر که خود را به تمامی شکند اوست تمام
ماه را زین سبب انگشت نما ساخته اند
صائب تبریزی
هر که نقش خویش را در خاکساری دیده است
می نهد چون بوریا پهلوی لاغررا به خاک
صائب تبریزی
می شود راجع به اصل خویش صائب فرع ها
بازگشت بوی مشک آخر به آهوی ختاست
صائب تبریزی
لله الحمد که بی منت خواهش ز ازل
رزق ما از دل صد پاره ما ساخته اند
صائب تبریزی
ترک دنیا کرده را باطن مصفا می شود
چشم پوشیدن ز اوضاع جهان، وا کردن است
صائب تبریزی
در تلاش نعمت دنیا عرق ریزی مکن
ای بهشتی رو چه ریزی آب کوثر را به خاک؟
صائب تبریزی
کیست آرد پشت گردون ستمگر را به خاک
می زند این کهنه کشتی گیر یکسر را به خاک
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱۹:
نیست جویای نظر چون مه نو ماه تمام
خودنمایی نکند هر که کمالی دارد
صائب تبریزی
به عجز اقرار کن صائب،وگرنه نفس سرکش را
چو شمع از سر زدن رگهای گردن بیش می گردد
صائب تبریزی
نیست ناقص را کمالی بهتر از اظهار عجز
دستگیر ناشناور، دست بالا کردن است
صائب تبریزی
رتبه ای هرگز ندیدم بهتر از افتادگی
هر که خود را کم ز ما میداند از ما بهتر است
صائب تبریزی
خصم بالا دست را خواهی اگر عاجز کنی
هیچ فنی نیست صائب بهتر از افتادگی
صائب تبریزی
هرکه خود را به تمامی شکند شهره شود
مه چو باریک شد انگشت نما می باشد
صائب تبریزی
هر که خود را به تمامی شکند اوست تمام
ماه را زین سبب انگشت نما ساخته اند
صائب تبریزی
هر که نقش خویش را در خاکساری دیده است
می نهد چون بوریا پهلوی لاغررا به خاک
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹۹:
می شود راجع به اصل خویش صائب فرع ها
بازگشت بوی مشک آخر به آهوی ختاست
صائب تبریزی
لله الحمد که بی منت خواهش ز ازل
رزق ما از دل صد پاره ما ساخته اند
صائب تبریزی
ترک دنیا کرده را باطن مصفا می شود
چشم پوشیدن ز اوضاع جهان، وا کردن است
صائب تبریزی
در تلاش نعمت دنیا عرق ریزی مکن
ای بهشتی رو چه ریزی آب کوثر را به خاک؟
صائب تبریزی
کیست آرد پشت گردون ستمگر را به خاک
می زند این کهنه کشتی گیر یکسر را به خاک
صائب تبریزی
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۵ در پاسخ به دوستدار دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:
مهر در اینجا خورشید است که بر شبنم میتابد و شبنم رقصکنان بالا میرود تا به عیوق برسد.
م در اینجا مفعول است. مهر مرا بر جان رسید
به علاوه پیشنهاد شما آن هم به خداوند سخن!! آن هم بدون وزن
شجریان در آوازش با یک تحریر این عروج را به نمایش گذاشته است
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰: