گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۵۳ - خوان کرم:

چون ترازوی تو کژ بود و دغا

راست چون جویی ترازوی جزا

مولانا

این ترازو ، گر ترازوی خداست

این کژی و نادرستی از کجاست

پروین اعتصامی 

بزرگمهر در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

«جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه

چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند.»

 تفسیر این دو بیت با استفاده از ابیات حافظ به نظر میرسد چیز دیگری باشد که به آن بی توجهی شده است:

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سر گرفته، دگر چهره بر فروخت

وین پیر سالخورده جوانی زسر گرفت

حافظ باده را نور میبیند که  روشنی بخش است

میگوید:

« ساقی به نور باده برافروز جام را »

در بیت اول پرده برداشتن از رخ یار باز کردن سر خمره شراب است، که همنشین و یار همیشگی حافظ رند است. و به این ترتیب و با نور این باده چراغ خلوتیان هم دو باره درگرفت.

آن شمع سر گرفته و چهره برفروخته هم کنایه از باده ( سرخ‌رنگ) موجود در خمره است که با برگرفتن سرش نور افشانی میکند و حافظ سالخورده را به جوانی می‌اندازد

« چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند »

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۷:

از روز قیامت جهان‌سوز بترس

وز ناوک انتقام دلدوز بترس

ای در شب حرص خفته در خواب دراز

صبح اجلت رسید از روز بترس

مولانا

وای آن روزی که قاضی مان خدا بی

بـه مـیـزان و صــراطم ماجـرا بی

بـه نوبـت می رونـد پـیر و جـوانـان

وای آن ساعت که نوبت زان ما بی

باباطاهر

برمک در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۵ دربارهٔ اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۷:

هردو چهان خواب فراموشیم
منتم از دیده بیدار خویش

دکتر صحافیان در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:

معشوق زیبای من موهای دلکشت را به باد نسپار، تا وجودم را به باد نیستی ندهی. کرشمه و ناز را بنیاد نیفکن که بنیانم را از جا می‌کند(خانلری: ناز بنیاد منه تا نبری بنیادم)
۲- با همه هم‌‌پیاله نشو‌، تا خون دل نخورم. از عشق دیرینم رو نگردان، تا فریادم به فلک نرسد(خانلری:با دگران)
۳-زلفانت را تاب نده، تا این‌گونه اسیرت نشوم، طره موهایت را پیچ نده تا جانم را به باد نیستی ندهی.
۴- یار بیگانگان عشق نشو، تا از خودبی‌خود نشوم. غم‌خوار بیگانگان نباش تا ناشاد نباشم.
۵-فقط چهره دلگشایت را برایم آشکار کن! تا از لطافت گل بی‌نیاز شوم و قامت موزونت را نشانم بده تا از سرو فارغ شوم!
۶-در هر مجلسی چون شمع چهره‌افروزی نکن وگرنه جانمان را آتش زده‌ای و تا در یاد توام یاد دیگران نکن!
(بیت اضافه خانلری: چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را/ رام شو، تا بدهد طالع فرخ، دادم)
۷- با زیبایی و دلبری در شهر، شهره نشو تا از رشگ دیوانه‌وار سر به کوه نزنم! شورانگیزی شیرین را بکار نیاور، تا چون فرهاد ناکام و کشته عشق نشوم.(خانلری: ۷ بیت اول، که خطاب یک عاشق غیور به معشوق است با ستاره از ابیات بعد که مدحی است جدا شده‌اند)
۸- بر من بیچاره عشق دل‌سوزی کن و فریادرسم باش تا به وزیر سلیمان آصف برخیا(ایهام به جلال الدین توران شاه وزیر شاه شجاع)فریاد دادخواهی‌ام نرسد.
۹- هرگز مباد که حافظ از ستم‌هایت روی گردانت. من از روزی که اسیر عشقت شده‌ام رها و آرامم(و دارای حال خوش)
- تضمین غزل معروف سعدی: من از آن روز که در بند توام آزادم/پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم. و معنای غزل ۴۰سعدی: غلام دولت آنم که پای بند یکی‌است/ به جانبی متعلق شد از هزار برست.
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی 

برمک در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱:


در پی چیزی که  نیاید به دست
زیر و زبر کردی کاچار خویش
خیره بدادی به پشیز جهان
سیم و زر و درهم و دینار خویش
یار تو و مار تو است این تنت
رنجه‌ای از مار خود و یار خویش
مار فسای ارچه فسون‌گر بود
کشته شود بیهده از مار خویش
و اکنون کافتاد خرت، مردوار
چون ننهی بر خر خود بار خویش؟
بد به تن خویش چو خود کرده‌ای
باید خوردنت ز کشتار خویش
پای تو را خار تو خسته است و نیست
پای تو را درد جز از خار خویش
راه غلط کرده‌ستی، باز گرد
سوی بنه بر پی رفتار خویش
پیش خداوند خرد بازگوی
راست همه گفته و دیدار خویش
وانچه‌ت گوید بپذیر و مباش
 بیهده بیدل پی  گفتار خویش
اهرمنت جای بدوزخ برد
 اهرمنان را  مده افسار خویش
راه ندانی، چه روی پیش ما
گرم دوی تیزی بازار خویش
گازری از بهر چه دانی درست
چونکه نشوئی خود دستار خویش؟
بام کسان سود  نبخشد ترا
چونکه نبندی بن دیوار خویش؟
چون ندهی پند تن خویش را
ای  شده سرگشته پی کار خویش؟
شرم همی داری ز آموختن
شرم همی نایدت از کار خویش؟
نیست تو را یار مگر دیوپای
کو ز تن خویش تند تار خویش
 کار تن خویش ببایدت دید
تا نشود جانت گرفتار خویش
یار تو تیمار ندارد ز تو
چون تو نداری خود تیمار خویش
نیک نگه کن به تن خویش در
باز شو از خرگه و  خروار خویش
نیز به فرمان تن بد کنش
خفته مکن دیدهٔ بیدار خویش
پاک بشوی از همه آلودگی
پیرهن و چادر و شلوار خویش
داد به الفغدن نیکی بخواه
زین تن  بدخواه نگونسار خویش
دین و خرد باید سالار تو
تات کند یارت سالار خویش
یار تو باید که بخرد تو را
هم تو خودی خیره خریدار خویش
چونکه بجوئی همی آزار من
گر نپسندی زمن آزار خویش؟
چون تو کسی را ندهی زینهار
 هیچ  نداردت به زنهار خویش
رنج بسی دیدم من همچو تو
زین تن بد خوی سبکسار خویش
پیش خردمند شدم دادخواه
از تن خوش خوار گنه کار خویش
 داور خود باش و به دانش بسنج
هرکه کنی راست به کردار خویش
بنگر و با کس مکن از ناسزا
آنچه نداریش سزاوار خویش
آنچه‌ت ازو نیک نیاید مکن
داروی خود باش و نگه‌دار خویش
وز پس آن نیز گواهی بگیر
بر خرد خویش ز کردار خویش
خوار کند همره نادان تو را
همچو فرومایه تن خوار خویش
خواری ازو بس بود آنکه‌ت کند
رنجه به ژاژیدن بسیار خویش
سیر کند ژاژ ویت تا مگر
سیر کند  اشکم ناهار خویش
راه مده جز که خردمند را
جز پی دیدن سوی دیدار خویش
تنها بسیار به از یار بد
یار تو را بس دل هشیار خویش
مرد خردمند مرا خفته کرد
زیر نکو پند به خروار خویش
چون دلم انبار سخن شد بس است
کاه فروکرده به انبار خویش

 

بزرگمهر در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۳ در پاسخ به M دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵:

حق با شماست چیز مهمی نمیگه، به نظر من این غزل که خیلی هم مورد توجه عده‌ای قرار گرفته یکی از ضعیف‌ترین غزلهای حافظ گرامی‌ست، که احتمالا در دوران جوانی سروده برای یک اتفاق ساده. احتمالا کم تجربه بود و دخترخانم را ترسانده کسانی کمک کردند و اورا فراری داده‌اند و داغش را بر دل حافظ گذاشتند. 

ایرج میرزا هم چنین تجربه‌ای داشته ولی به اندازه کافی پخته بوده که آخرش گفت:

چو خوردم خوب از آن شیرین کلوچه. حرامت باد گفت و زد به‌کوچه.

آرش پُردل در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۵:

با درود به همگی

 

کو کو در بیت: 

 

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح

برد این کو کو مرا در کوی تو 

 

ایهام داره؛ هم به معنای کجا کجا هست، و هم به معنای پرنده‌ی کوکو یا قمری؛ یعنی چندان کو کو کردم که تبدیل به پرنده‌ی کوکو شد و این پرنده مرا به کوی تو رساند. از این نظر، این بیت حیرت‌انگیزه؛ در عین بیان دقایق معنوی، خداوندگارانه از صنایع ادبی استفاده کرده است. مشابه حیرت‌انگیزترش را در بیت زیر از مثنوی می‌توان دید: 

 

یک سگ است و در هزاران می‌رود

هرکه در وی رفت او او می‌شود...

 

او او در این بیت علاوه بر ضمیر، یادآور عو عوی سگ نیز هست که در بیت به آن اشاره شده. 

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵:

یا رب به وقتِ گُل، گُنَهِ ...

بحث شراب نوشی یا شراب نانوشی حافظ دیگر بسیار نخ نما شده و آنچه از دیوان بر می آید آنست که حافظ انسان مومن و معتقدی بوده که گاهی لبی نیز تر می‌کرده...

حافظ مثل بند باز ماهری عمل میکند که تعادل را لازمه ادامه مسیر می‌بیند و مراقب است به دره فسق یا زهد سقوط نکند!

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰:

مرحوم اکبر گلپا در برگ سبز شماره ۲۸۱ هم عالی خوانده است

خانمِ رضایی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ در پاسخ به رند شیراز دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » حکایت طاووس:

چون بَدَل کردند خلوت جای من ...

درود بر شما

چون بدل کردند خلوت‌جایِ من

یعنی وقتی جای‌گاهِ خلوت و آرامش و آسایشِ مرا(که بهشت بود) عوض کردند و به زمین ام فرستادند

تخت‌بندِ پایِ من شد بایِ من

بای از بایستن می‌آید و در این‌جا یعنی آن چه بایست و درخورِ من است، آن چه که من باید داشته باشم، آن چه که شایسته‌یِ داشتنِ آن ام. طاووس چون زیبا و باشکوه است خود را شایسته‌یِ زندگی در بهشت می‌داند و آن جایگاه را بر خود بایسته می‌شمارد.

پس می‌گوید اکنون که از بهشت به زمین ام رانده‌اند، آن چه خورندِ من است دربندِ زشتیِ پایم شده. یعنی زشتی و زشت‌کاریِ پایم (که مار بر آن پیچید و به بهشت راه یافت) مرا از دست‌یابی به جایگاهِ بایسته و شایسته‌ام باز می‌دارد. 

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:

عبوس زهد به وجه خمار ننشیند ...

تا کسی زاهدی را از نزدیک نبیند معنای«عبوس زهد»را در نمیابد
این معنا را معاینه باید!

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:

ساقی بیار باده که ماهِ صیام ...

اگر بخواهم فقط پنج غزل از دیوان حافظ انتخاب کنم این غزل یکی از آن هاست!

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۰ در پاسخ به Fateme Zandi دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای مؤمن:

چقدر اشعار این بخش زیبا ،دلنشین و آموزنده است !

 

بزرگمهر در ‫۵ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:

به نظر میرسد نکته ظریفی در مصرع دوم بیت سوم است که به آن در شرح ها توجه نشده است.

که آمد؟ کدام رفت؟

در بیت اول صحبت از رفتن صیام است که آمدن صیام هم در آن مستتر است، و در بیت دوم ، رفتن وقت عزیز، رفتن عمر بدون صراحی

با توجه به اینکه در « که آمد» جواب مفرد است منظور صیام است و در «کدام رفت» جواب میتواند جمع هم باشد، آمدن صیام، رفتن وقت عزیز و رفتن عمر بدون...باشد و شاعر میخواهد چنان بیخود شود  که دیگر به اینها که در دو بیت ابتدایی به آن اشاره کرده بود نپردازد.

 

خانمِ رضایی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » حکایت طوطی:

در بیتِ ۱۲ جایِ ویرگول نادرست است. باید پس از "نداری" بیاید.

آبِ حیوان خواهی و جان‌دوست ای

رو که تو مغزی نداری، پوست ای

یعنی تو آبِ زندگانی می‌خواهی چون جان‌دوست هستی. برو که مغز نداری. تو تنها پوست هستی (تهی و بی‌مایه ای)

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای مؤمن:

به نام او 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

.

 

بخش

سببِ تأخیر اجابت دعای مؤمن

 

بیت 4217

 

ای بسا مُخلِص که نالد در دعا 

 تا رَوَد دردِ خلوصش بر سَما

 

چه بسا افراد پاکدل که در اثنای دعا ناله و تضرّع کنند . چنانکه دودِ اخلاصشان به آسمان صعود کند . یعنی اثار و امواج اتصالاتِ روحی شان به عرشیان در رسد .

 

بیت 4218

 

تا رَود بالایِ این سقفِ برین

 بویِ مِجمَر از اَنینُ المُذنِبین

 

و حتّی از نالۀ گُنه کاران بوی آتش به اوج این آسمانِ رفیع در رسد . [ مِجمَر = آتشدان ، منقل ، در اینجا منظور آتش است / اَنینُ المُذنِبین = نالۀ گنهکاران ]

 

بیت 4219

 

پس ملائک با خدا نالند زار 

کِای مُجیبِ هر دعا ، وی مُستَجار

 

پس فرشتگان در محضر خداوند سخت می گریند که ای اجابت کنندۀ هر دعا ، و ای پناهگاهِ همگان . [ مُستَجار = پناهگاه ، آنکه در دعا و عرض حاجات بدو پناه برند ]

 

بیت 4220

 

بندۀ مؤمن تضرّع می کند 

 او نمی داند بجز تو مُستَنَد

 

بندۀ با ایمان زاری می کند و تکیه گاهی جز تو نمی شناسد . [ مُستَنَد = تکیه گاه ، هر آنچه بدان استناد کنند ]

 

بیت 4221

 

تو عطا بیگانگان را می دهی 

 از تو دارد آرزو هر مُشتَهی

 

خداوندا ، تویی که حتّی به بیگانگان نیز بخشش می کنی . قهراََ هر شخصِ حاجت خواهی ، چشمِ امید به عطیّه تو دارد . [ مُشتَهی = خواهشگر ، میل کننده ، در اینجا یعنی حاجت خواه ]

 

بیت 4222

 

حق بفرماید که نه از خواریِّ اوست 

عینِ تأخیرِ عطا یاریِّ اوست

 

حضرت حق به فرشتگان پاسخ می دهد : تأخیر در اجابت دعای اشخاص پاکدل به جهت خوار کردن آنان نیست . بلکه تأخیر در اجابت دعای آنان نفسِ یاری کردن بدانان است .

 

بیت 4223

 

حاجت ، آوردش ز غفلت سویِ من 

 آن کشیدش مو کشان در کویِ من

 

زیرا نیاز ، او را از غفلت بازگرفت و به محضرِ من درآورد . و نیاز ، او را کشان کشان به کوی من آورد . [ ابیات اخیر مستفاد از این حدیث امام صادق (ع) است « بندۀ (مُخلِص) خدا دعا می کند و خداوند به دو فرشته فرماید : دعایش به اجابت رساندم . ولی حاجتش بدو مدهید . زیرا آوازِ او را خوش می دارم . و بندۀ دیگر دعا می کند . خداوند متعال (به فرشتگان) فرماید : در برآوردن حاجتش شتاب دارید که بانگش را خوش نمی دارم ( احادیث مثنوی ، ص 223 ) ]

 

بیت 4224

 

گر برآرم حاجتش ، او وا رَوَد

  هم در آن بازیچه مُستَغرَق شود

 

اگر من حاجت او را برآورده سازم از شوق و شور آغازینش بیفتد و دوباره دچار غفلت شود . [ وا رَوَد = سرد شود ، از شوق و شور بیفتد ]

 

بیت 4225

 

گر چه می نالد به جان یا مُستَجار

 دل شکسته ، سینه خسته ، گو : بزار

 

اگر چه او با دلی شکسته و سینه ای خسته با خلوص تمام می نالد و دائماََ خدا را پناهگاه خود خطاب می کند . امّا بگذار با همین حالت به تضرّع و نیایش خود ادامه دهد که نادرحالتی است . [ مُستَجار = کسی که از او پناه خواسته شود ،

 

بیت 4226

 

خوش همی آید مرا آوازِ او

  وآن خدایا گفتن و آن رازِ او

 

زیرا من نالۀ او و یارب یارب گفتن او و راز و نیازش را خوش می دارم .

 

بیت 4227

 

وآنکه اندر لابه و در ماجرا

  می فریباند به هر نوعی مرا

 

و من آن بنده ای را که در تضرّع و عرض حاجات خود عنایات مرا به سوی خود جلب می کند خوش می دارم . [ «فریباندن» در اینجا کنایه از جلب عنایات الهی است . ]

 

بیت 4228

 

طوطیان و بلبلان را ، از پسند

 از خوش آوازی قفص در می کُنند

 

چنانکه مثلاََ مردم طوطیان و بلبلان را به خاطر خوش آوازی شان می پسندند . پس آنها را می گیرند و در قفس می اندازند . [ قفص در می کنند = در قفص می کنند ]

 

بیت 4229

 

زاغ را و جُغد را اندر قفص 

 کی کُنند ؟ این خود نیآمد در قفص

 

امّا مگر ممکن است که زاغ و جغد را در قفس بیندازند ؟ چنین چیزی حتّی در افسانه ها نیز نیامده است .

 

بیت 4230

 

پیشِ شاهدباز ، چون آید دو تَن

 آن یکی کمپیر و دیگر خوش ذَقَن

 

مثال دیگر ، اگر دو نفر نزدِ یک شاهدباز بروند . یکی از آن دو پیر فرتوت باشد و دیگری خوش سیما . ( کمپیر = سالخوردۀ فرتوت / خوش ذَقَن = خوش چانه ، زیبارُو ) [ ادامه معنا در بیت بعد ]

 

بیت 4231

 

هر دو نان خواهند ، او زوتر فَطیر

 آرَد و کمپیر را گوید که : گیر

 

و هر دو از او نان بخواهند . آن نانوای شاهدباز فوراََ نانی فطیر درمی آورد و با عجله به آن پیر فرتوت می دهد و می گوید : این هم نان بگیر و برو . [ زوتر = زودتر / فَطیر = نانی که خمیر آن درست ور نیامده باشد ]

 

بیت 4232

 

و آن دگر را که خوشستش قد و خَد

  کی دهد نان ؟ بل به تأخیر افکند

 

و امّا به آن دیگری که قامت و رُخسار زیبا دارد کی نان می دهد ؟ قطعاََ کارِ او را به تأخیر می اندازد تا از او لذّت برد .

 

بیت 4233

 

گویدش : بنشین زمانی بی گزند

 که به خانه نانِ تازه می پزند

 

بدو می گوید : لختی بنشین که در خانه مشغول پختن نان تازه هستند .

 

بیت 4234

 

چون رسد آن نانِ گرمش بعدِ کد

 گویدش : بنشین که حلوا می رسد

 

و چون بعد از لختی سعی و تلاش ، آن نان گرم برسد باز بدو گوید : بنشین که حلوا هم خواهند آورد . [ کدّ = مشقّت و سختی ، در اینجا به معنی سعی و تلاش است ]

 

بیت 4235

 

هم بدین فن دار دارش می کند

  وز رَهِ پنهان شکارش می کند

 

بدین حیلت او را معطل می کند و از راهی نهانی او را صید می کند . [ دار دار = کسی را معطل کردن ، ایجاد تأخیر در کار کسی ]

 

بیت 4236

 

که مرا کاری است با تو یک زمان

 منتظر می باش ای خوبِ جهان

 

بدو می گوید : ای زیبای جهان ، با تو کاری دارم . لحظاتی منتظر باش . [ این تمثیل در بیان سببِ تأخیر اجابت دعای اهل ایمان است . ]

 

بیت 4237

 

بی مرادیِ مؤمنان از نیک و بَد 

 تو یقین می دان که بهرِ این بُوَد

 

تو یقین بدان که اگر خداوند در اجابت دعای مؤمنان در جلب منفعت و دفع مضرّت تأخیر ورزد و آنان را ظاهراََ ناکام گذارد . سببش این است که خداوند آنان را دوست می دارد .

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۳ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۸ - حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ می‌طلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیده‌ام کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهٔ این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانهٔ خود نمی‌باید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود:

درود و عرض ادب 

از ماسِوَی الله خالی شو و میان دو انگشت او ، یعنی بین صفات جلالیه و جمالیه حضرت حق با خشنودی قرار گیر که عالمِ مکان از شرابِ لامکان سرمست شده است . ( تی = خالی ، تهی / بَینَ اِصبَعَین = به معنی دو انگشت دست است . این اشاره است به حدیث « همانا دل های آدمیزادگان میانِ دو انگشتِ خداوند است و او هر طور خواهد دگرگونش کند » ( شرح اسرار ، ص 37 ) منظور از دو انگشت ، صفت جلال و جمالِ خداوندی است . یعنی دلِ مومن میان دو صفت از صفاتِ متقابلۀ قبض و بسط ، فرح و غم و هدایت و ضلالت است / لااَین = لامکان ) [ ای سالک طریقت همانطور که ساز در دست مطرب ، بلااختیار است . تو نیز خود را به مِضراب های جمالیه و جلالیۀ مطرب باقی بسپار تا نغمات دلنشینی از ساز وجودت به گوش رسد .

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۸ - حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ می‌طلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیده‌ام کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهٔ این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانهٔ خود نمی‌باید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود:

بنام او 

شرح ابیات ،استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

 

بیت 4206

بود یک میراثیِ مال و عَقار

جمله را خورد و بماند او عُور و زار

 

وارثی بود که همۀ اموال و املاک ارثی خود را خورد و ندار و مسکین شد . [ عَقار = متاعِ سرای ، اثاث خانه ، املاک ]

 

بیت 4207

 

مالِ میراثی ندارد خود وفا 

 چون به ناکام از گذشته شد جدا

 

اصولاََ به تجربه ثابت شده که اموالی که از طریق ارث به انسان می رسد به او وفا نمی کند . زیرا این اموال و املاک بر خلافِ میل مُرده از او جدا شده است . یعنی چون مُرده تا آخرین لحظۀ حیات چشم از اموالش فرو نمی بندد پس آن اموال به ورثه وفا نمی کند .

 

بیت 4208

 

او نداند قدر هم ، کآسان بیافت

 کو به کدّ و رنج و کسبش کم شتافت

 

علاوه بر این ، وارث نیز قدر آن مال را نمی داند . زیرا آن را آسان به دست آورده است . و در راه کسب آن زحمت و رنجی نکشیده است .

 

بیت 4209

 

قدرِ جان زآن می ندانی ، ای فلان

  که بدادت حق به بخشش رایگان

 

آقای فلانی ، تو نیز قدر جان را نمی دانی . زیرا که خداوند آن را رایگان به تو بخشیده است . [ به همین دلیل است که جان ، این گوهر شریف را صرف امور مبتذل می کنی . ]

 

بیت 4210

 

نقد رفت و ، کاله رفت و ، خانه ها 

 ماند چون جغدان در آن ویرانه ها

 

آن وارث همۀ اموالی که از طریق ارث بدو رسیده بود هدر داد . پس هر چه از اموال و املاک داشت تماماََ از دست داد . و مانند جغد ساکن خرابه ها شد . ( کاله = کالا ، لوازم خانه ، در اینجا منظور اموال میراثی است ) [ وقتی که ارث را تا دینار آخرش خورد و هدر داد . تازه یادِ خدا افتاد و یارب یاربّ اش آغاز شد . ]

 

بیت 4211

 

گفت : یا رَب برگ دادی ، رفت برگ

  یا بده برگی و یا بفرست مرگ

 

گفت : پروردگارا نعمتم دادی . نعمت از میان رفت . یا دوباره نعمتی کرامت فرما و یا مرگم عطا کن . [ برگ = توشه ، در اینجا مناسب معنی نعمت است ]

 

بیت 4212

 

چون تهی شد ، یادِ حقّ آغاز کرد

  یارب و یارب اَجِرنی ساز کرد

 

همینکه دستش خالی شد . یادِ خدا افتاد . و ذکر «پروردگارا ، پروردگارا ، پناهم ده» را آغاز کرد . [ اَجِرنی = پناهم دِه / ساز کردن = شروع کردن ، قصد کردن ]

 

بیت 4213

 

چون پیمبر گفت : مؤمن مِزهَر است 

 در زمانِ خالیی ناله گر است

 

پیامبر (ص) فرموده است که مؤمن همچون سازی است که چون شکمش خالی باشد ناله سر دهد . ( مِزهَر = نوعی عود (ساز معروف) است . بدان «عود جاهلی» نیز گفته اند . از آنرو که اعراب جاهلی با آن مأنوس بوده اند . در برخی از نسخه های مثنوی «مِزمَر» مخفّف مِزمار ( = نی ) آمده است . به هر حال در اینجا منظور مطلق ساز است نه ساز خاصّی . ) [ در این بیت «مؤمن» به ساز تشبیه شده است . همانطور که تا ساز ، تو خالی و مُجَوّف نباشد . نغمه و صوتی از آن برنمی خیزد . انسان نیز تا وقتی که درونش از مُشتَهبات و مأکولات رنگارنگ خالی نباشد پرندۀ روحش نغمه سرایی نمی کند . به هر تقدیر اشارت است به این حدیث منسوب به پیامبر « مؤمن به نای مانَد که صدایش نکو نشود جز با تهی بودن درونش » ( احادیث مثنوی ، ص 222 ) ]

 

بیت 4214

 

چون شود پُر ، مُطربش بنهد ز دست

 پُر مشو کآسیبِ دست او خوش است

 

وقتی که درون ساز پُر شود . نوازنده آن ساز را رها می کند و دیگر با آن نمب نوازد . همینطور اگر درون مؤمن از مُشتَهبات و مأکولات رنگارنگ پُر شود . مطرب ازل در او ترنّم نغمات ملکوتیه نمی کند . ای سالک مبادا درون خود را از امور دنیوی پُر کنی . زیرا که مِضراب های مُطرب ازل خوب و دلنشین است . [ آسیب = ضربه ، کوب ، در اینجا منظور مِضراب است ]

 

بیت 4215

 

تی شو و خوش باش بَینَ اِصبَعَین

 کز مَیِ لااَین سر مست است اَین

 

از ماسِوَی الله خالی شو و میان دو انگشت او ، یعنی بین صفات جلالیه و جمالیه حضرت حق با خشنودی قرار گیر که عالمِ مکان از شرابِ لامکان سرمست شده است . ( تی = خالی ، تهی / بَینَ اِصبَعَین = به معنی دو انگشت دست است . این اشاره است به حدیث « همانا دل های آدمیزادگان میانِ دو انگشتِ خداوند است و او هر طور خواهد دگرگونش کند » ( شرح اسرار ، ص 37 ) منظور از دو انگشت ، صفت جلال و جمالِ خداوندی است . یعنی دلِ مومن میان دو صفت از صفاتِ متقابلۀ قبض و بسط ، فرح و غم و هدایت و ضلالت است / لااَین = لامکان ) [ ای سالک طریقت همانطور که ساز در دست مطرب ، بلااختیار است . تو نیز خود را به مِضراب های جمالیه و جلالیۀ مطرب باقی بسپار تا نغمات دلنشینی از ساز وجودت به گوش رسد .

 

بدان که همۀ لذّات و خوشی ها أآن سری» است نه «این سرس» ]

 

بیت 4216

رفت طغیان ، آب از چشمش گشاد / آبِ چشمش ، زرعِ دین را آب داد

طغیان او از میان رفت . یعنی چون اموال و املاکش از دست رفت . حالت استغنا و سرمستی اش نیز محو شد . در آن حال دلش شکست و اشک از چشمانش جاری شد . و اشک چشمش مزرعۀ دین را آبیاری کرد . [ اگر گریه و انفعال درونی راستین باشد درخت دین و ایمان آبیاری شود و گذشته جبران گردد

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۰ - رجوع کردن به قصهٔ آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حق:

بنام او 

شرح ابیات

بیت 4238

 

مردِ میراثی چو خورد و شد فقیر 

 آمد اندر یارب و گریه و نفیر

 

چون آن وارث ، میراثی را که در اختیار داشت تماماََ خورد و به هدر داد . فقیر شد و شروع کرد به خدایا خدایا گفتن و گریستن و نالیدن .

 

بیت 4239

 

خود که کوبد این درِ رحمت نثار

  که نیاید در اجابت صد بهار ؟

 

کیست که این درِ رحمت بخش را به صدا درآورد و در جوابش صد بهارِ رحمت و گشایش پدید نیاید ؟ یعنی امکان ندارد که درِ رحمتِ الهی بکوبی و جوابی نشنوی . [ رحمت نثار = نثار کنندۀ رحمت ]

 

بیت 4240

 

خواب دید او ، هاتفی گفت ، او شنید 

که غِنایِ تو به مصر آید پدید

 

آن شخص در خواب دید که هاتفی غیبی بدو چیزهایی گفت و او همۀ آنها را شنید . هاتف بدو گفت : تو در مصر توانگر خواهی شد .

 

بیت 4241

 

رَو به مصر ، آنجا شود کارِ تو راست

  کرد کُدیت را قبول او مُرتَجاست

 

به سویِ مصر برو که کارِ تو در آنجا سامان یابد . خداوند درخواست تو را پذیرفت . چرا که او محلِّ امیدِ همگان است . [ کُدیَت = گدایی ، دریوزگی ، در اینجا به معنی درخواست است / مُرتَجا = محلِّ امید ، کسی که بدو امید رود ، مایۀ امید دیگران ]

 

بیت 4242

 

در فلان موضع یکی گنجی است زَفت

 / در پیِ آن بایدت تا مصر رفت

 

در فلان مکان گنجی عظیم است باید به دنبال آن تا مصر بروی . [ زَفت = بزرگ ، ستبر ، عظیم ]

 

بیت 4243

 

بی درنگی ، هین ز بغداد ای نژند 

/ رَو به سوی مصر و مُنبَتگاهِ قند

 

ای افسرده حال ، هر چه زودتر از بغداد به مصر که قندزار است برو . [ نَژند = افسرده / مَنبَت = رُستنگاه ، استاد همایی گوید : اینکه مصر را «مَنبَت گاهِ قند» بدین جهت است که زراعت نیشکر در آنجا معمول بوده و قند و نبات مصر در قدیم شهرت داشته است . ]

 

بیت 4244

 

چون ز بغداد آمد او تا سویِ مصر

  گرم شد پُشتش چو دید او رویِ مصر

 

وقتی که آن شخص از بغداد به مصر در آمد از دیدن مصر پشتش گرم شد . یعنی نیرو گرفت .

بیت 4245

 

بر امیدِ وعدۀ هاتف که گنج

 / یابد اندر مصر ، بهرِ دفعِ رنج

 

او به وعدۀ آن هاتف امیدوار بود که بدو الهام کرده بود که در مصر گنجی خواهد یافت و بدان وسیله همۀ رنجهایش محو خواهد شد .

 

بیت 4246

 

در فلان کوی و فلان مَوضع دَفین 

/ هست گنجی سخت نادر ، بس گُزین

 

هاتف بدو گفته بود که در فلان جا گنجی بسیار ممتاز مدفون است . [ دَفین = مدفون / دفن شده ]

 

بیت 4247

 

لیک نَفقَه ش بیش و کم چیزی نماند

 / خواست دَقّی بر عوامُ النّاس راند

 

آن شخص چون تتمۀ پولهایش را در اثنایِ سفر خرج کرده بود . وقتی به مصر رسید هیچ پولی نداشت . خواست از عامۀ مردم گدایی کند . [ دَق = گدایی ، مأخوذ است از دق الباب (= در کوفتن) که رسم گدایان است ]

 

بیت 4248

 

لیک شرم همّتش دامن گرفت 

/ خویش را در صبر افشردن گرفت

 

امّا حیا و مَناعتِ طبعش او را از این کار بازداشت . و خود را به صبر و تحمّل وادار کرد .

 

بیت 4249

 

باز نَفسَش از مَجاعت بر طپید

 / ز انتجاع و خواستن چاره ندید

 

لیکن دوباره نَفسِ او به سببِ گرسنگی به جُنب و جوش افتاد و چاره ای ندید که طلب طعام کند و گدایی آغازد . [ مَجاعت = گرسنگی / اِنتجاع = طلب کردن آب و علف ، در اینجا یعنی طلب طعام ]

 

بیت 4250

 

گفت : شب بیرون رَوَم من نرم نرم 

/ تا ز ظلمت نآیدم در کُدیه شرم

 

آن شخص پیش خود گفت : شب هنگام آرام آرام راه می افتم تا در تاریکی شب کسی مرا نبیند و از گدایی خجالت نکشم . [ کُدیه = گدایی ، سماجت در گدایی ]

 

بیت 4251

 

همچو شبکوکی کنم شب ذکر و بانگ 

/ تا رسد از بامها اَم نیم دانگ

 

مانندِ گدایان شبگرد با صدای بلند نیایش می کنم تا پولی ناچیز از بامِ خانه ها به دستم برسد . [ شبکوک = گدایی که در شب به گدایی رود و با بانگ ذکر و دعا مردم را متوجّه خود کند ]

 

بیت 4252

 

اندرین اندیشه ، بیرون شد به کوی / واندرین فکرت همی شد سو به سوی

 

آن شخص با این فکر از خانه بیرون آمد و به کوچه و محلّه وارد شد و همچنان با این فکر به این طرف و آن طرف می رفت . یعنی مدام با خود کلنجار می رفت که آیا گدایی بکنم یا نکنم ؟

 

بیت 4253

 

یک زمان مانع همی شد شرم و جاه 

/ یک زمانی جَوع می گفتش : بخواه

 

لحظه ای حیا و منزلتش به او نهیب می زد و وی را از گدایی بازمی داشت . امّا لحظه ای دیگر گرسنگی بر او فشار می آورد که گدایی کن .

 

بیت 4254

 

پایِ پیش و پایِ پَس تا ثُلثِ شب 

/ که بخواهم یا بخُسپم خشک لب

 

سه پاس از شب گذشته بود ولی او همچنان مردّد بود که آیا گدایی بکنم یا تشنه و گرسنه بخوابم ؟

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۸۱۰