گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷۷:

کار مرد است به امن و به خطر خندیـدن

زخم آسا به شکست و بـه ظفـر خندیـدن

#سنجر_کاشانی #کلیم_کاشانی 

به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند

کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

#مولانا 

کار دریاست ز هر موج خطر خندیدن

رو نکردن ترش از تلخ ، شکر خندیدن

شیوه زنده دلان است درین باغ چو گل

همه شب غنچه شدن، وقت سحر خندیدن

#صائب_تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۹:

کار مرد است به امن و به خطر خندیـدن

زخم آسا به شکست و بـه ظفـر خندیـدن

#سنجر_کاشانی #کلیم_کاشانی 

به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند

کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

#مولانا 

کار دریاست ز هر موج خطر خندیدن

رو نکردن ترش از تلخ ، شکر خندیدن

شیوه زنده دلان است درین باغ چو گل

همه شب غنچه شدن، وقت سحر خندیدن

#صائب_تبریزی 

سعید حبیب زاده در ‫۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۵۶ دربارهٔ مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۶:

مصرع دوم بیت اول به نظر به جای گله ، گله ای باید باشد ، که با وزن شعر هم متناسب است .

ور گله ای از او کنم ، گوش به من نمی کند

جعفر عسکری در ‫۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۵ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۰ - در ستایش امیرالامرا‌ء العظام حسین خان نظام‌الدوله:

سلام.

این قصیده، گفتگو محوره؛ و اگر اشکالات این سایت اجازه می‌داد، دوبار تلاشم برای نوشتن متن، ناکام نمی‌موند.

به هرحال، بایست به شکل داستانی نوشته بشه تا گفتگوی دونفر کامل و واضح‌تر برای خواننده، جا بیفته.

Fateme Zandi در ‫۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۹ - هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمؤمنین بر پنداشت آنک آنجا هم قحط آبست:

درود و خدا قوت خدمت شما خوبان گنجور

با سپاس از استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

 

گفت :زن : صدق آن بُوَد کز بودِ خویش 

پاک برخیزند از مجهودِ خویش 

زن گفت : در این راه صداقت در این است که از «بود» و هستی مجازی خویش به کلّی دست برداری و از همه علایق و وابستگی ها برهی . [ مجهود = توانایی و طاقت . صدق = در لغت به معنی راستگویی و راستکاری است . و صدیق کسی است که حرف و عمل و پیمانش راست باشد . ( کشف الاسرار ، ج 9 ، ص 495 ) . و این اصطلاح مأخوذ از قرآن کریم است . در سوره یوسف ، آیه 46 و سوره مریم ، آیه 41 و سوره حدید ، آیه 19 و سوره نساء ، آیه 69 یاد شده است و منظور از صدیقین همانهایی هستند که صدق و راستی در آنان به صورت ملکه درآمده و گفتار و کردار آنان همه از آن نشأت می گیرد . ( تفسیر المیزان ، متن عربی ، ج 11 ، ص 188 ) ]_ تصوف این واژه را از قرآن و روایات اخذ کرده و به مدد ذوق و کشف ، تعاریفی از آن به دست داده است . از آن جمله « صدق آن بُوَد که از خویشتن آن نمایی که باشی و آن باشی که نمایی » و یا « هر که با نفس و هوای خود مداهنت کند . هرگز نسیم صدق به مشام او نرسد و کسی که جمال صدق بدید و مخالفِ هوای خود گشت . از مرگ نترسد بلکه پیوسته منتظر عزرائیل باشد . چنانکه در قرآن کریم ، سوره جمعه ، آیه 24 ، آمده است . آرزوی مرگ کنید اگر راستگو هستید . و کسی که در کاری صادق گشت . نشان او آن بُوَد که هر چه ضدِ آن کار است برخود روا ندارد و بندِ علایق ، همه از خود بردارد و پیوسته منتظر اجل باشد و انتظار بدان قوّت باشد که صدق بر سرِ او غالب باشد . داند که چون پرده از احوال او برگیرند رسوا نخواهد شد . کسی که این صفت یافت مرگ بر دلِ او آسان گردد . ( مناقب الصوفیه ، ص 75 ) . به عقیده مولانا ، صدق ، فنا و نیستی از خود و آثار خودی است . یعنی آنکه خود را نبیند و جهد و کوشش خویش را به هیچ انگارد .

 بیت 2704

آبِ باران است ما را در سبو 

 مُلکت و سرمایه و اسبابِ توما در سبو ، آبِ باران داریم و دار و ندار ما همین سبوی آب است .

 بیت 2705

این سبویِ آب را بردار و رُو هَدیه ساز و پیشِ آن شاهنشاه شو

این سبوی آب را بردار و برو و آن را به شاه پیشکش کن .

 بیت 2706

گو که ما را غیرِ این اَسباب نیست 

 در مَفازه هیچ بِه ، زین آب نیست 

و به پادشاه بگو که ما غیر از این سبوی آب ، دارایی دیگری نداریم و در دشت خشک و بی آب و علف ، هیچ چیز بهتر از این آب نیست . ( مفازه = بیابان بی آب و علف )

گر خزینه اش پُر زرست و گوهر است 

 این چنین آبش نیابد ، نادر است

 

اگر چه گنجخانه شاه از کالاهای گرانبها پُر است ولی نظیر و مانند این آب در آنجا پیدا نمی شود . زیرا این نوع آب ، کمیاب است . [ مولانا ، غفلت این زن را از دستگاه عریض و طویل خلیفه ، به علم و معرفت ناچیز بشر تشبیه می کند که می خواهد این معارف ناچیز را وسیله شناخت خدا و رسیدن به مقام قرب او سازد . از اینرو در ابیات ذیل به تفسیر معنوی از این ماجرا می پردازد ]

 بیت 2708

چیست آن کوزه ؟ تنِ محصورِ ما 

 اندر او آبِ حواسِ شُور ما

 

آن کوزه چیست ؟ مراد از آن کوزه ، تنِ محصور و محفوظ ماست . آبی که در داخل آن است . آبِ حواسِ شور و ناگوار ماست . [ در این بیت ، بدن و وجود انسانی به کوزه ای که دارای پنج لوله است تشبیه شده است که تنها مقدار ناچیزی از آب ، درون آن ، حا می گیرد . این پنج لوله ، همان پنج حسِ ماست . پس معارفی که از طریق این پنج لوله (حواسِ پنجگانه) به کوزه وجود آدمی در می آید بسی محدود و ناچیز است . ولی اگر آدمی ، کوزۀ وجود خود را به دریای حقیقت وصل کند . دانش و معرفتی بیکران یابد ]

بیت 2709

ای خداوند ، این خُم و کوزۀ مرا 

در پذیر از فضلِ اللهُ اشتَرا

 

مرد عرب گفت : خداوندا ، این آبِ احوال و اعمال مرا که در خُمِ وجودم گرد آورده ام از روی فضل و بزرگواریت بپذیر . [ در آیه 111 سوره توبه آمده است « خداوند ، جان و مالِ مومنان را به بهای بهشت خریده است » ]

بیت 2710

کوزه ای با پنج لولۀ پنج حِس 

 پاک دار این آب را از هر نَجِس

 

این کوزۀ کالبد را که پنج لوله از حواس دارد و نیز آب درون این کوزه را که همانا قُوای مکنون در کالبد است . پاک دار و از آلودگی دور فرما . یعنی ما را از اندیشه ها و نیّات آلوده به اغراض نفسانی دور فرما .

 

بیت 2711

تا شود زین کوزه مَنفَذ سوی بحر 

تا بگیرد کوزۀ من ، خویِ بحر

 

تا اینکه از این کوزه روزنه ای به جانب دریا گشوده شود و کوزۀ کالبدمان ، خوی و طبع دریا را بگیرد . [ کوزۀ وجودِ آدمی ، هرگاه از صفات ذمیمه پاک شود و از کمند حواس برهد و به دریای معارف الهی وصل شود و در آن صورت هیچ امری از امور دنیا آن را تیره و پلید نمی سازد . ( مَنفَذ = سوراخ و روزنه ) ] 

بیت 2712

تا چو هَدیه پیشِ سلطانش بَری / پاک بیند ، باشدش شَه مُشتری

تا این کوزه را که به عنوان ارمغان به محضر پادشاه می بری . شاه آن را پاک ببیند و خریدارش شود .

 

شرح و تفسیر بیت 2713

بی نهایت گردد آبش بعد از آن / پُر شود از کوزۀ من ، صد جهان

پس از آنکه از کوزۀ کالبد آدمی ، روزنه ای به سوی دریای حقیقت باز شد . آبِ کوزۀ تن نیز بی نهایت و بیکران می گردد 

 

 بیت 2714

لوله ها بربند و پُر دارش ز خُم / گفت : غُضّو عَن هَوا أبصارِکُم

لوله ها را ببند و کوزۀ وجودت را از خُمِ معرفت و حقیقت حضرت پروردگار لبریز و آکنده کن . زیرا حق تعالی گفته است : دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 30 از سوره نور « ای پیامبر ، مومنان را گوی که چشم های خود را از حرام فروبندند » . اکبرآبادی گوید : « بربستن لوله ها کنایه از بازداشتن حواس است از لذّات که متجاوز از حد ضرورت باشد » ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 198 ) ]

 

 بیت 2715

ریشِ او پُر باد کین هَدیه که راست ؟ 

 لایقِ چون او شَهی ، این است راست

 

اعرابی با غرور و خودبینی می بالد و می گوید : کیست آنکه بتواند ارمغانی بهتر از ارمغان من به نزد شاه ببرد ؟ ( پر باد بودن = کنایه از غرور و خودبینی )

 

 بیت 2716

زن نمی دانست کانجا بر گذر 

 جوی جیحون است ، شیرین چون شِکَر

 

زن اعرابی نمی دانست که در آنجا یعنی راهی که به بغداد منتهی می شود . رودی عظیم جاری است که آبی شیرین چون شِکَر دارد . [ در اینجا منظور همان رودِ دجله است نه جیحون . زیرا در عرفِ قدما اسم های خاص در معنی نوعی ، نیز بکار می رفته است . مثلا جیحون را بر مطلق رودخانه بزرگ اطلاق کرده اند . « بر مثال شیر غیور از رودخانه جیحون عبور کرد » که در این عبارت منظور ، رودخانه سند است . ( فرهنگ و لغات و تعبیرات مثنوی ، ج 4 ، ص 416 ) ]

 

 بیت 2717

در میانِ شهر ، چون دریا روان 

 پُر ز کشتی ها و شَستِ ماهیان

 

(رود دجله) در میان شهر بغداد روان است و مانند دریا از کشتی و قلّابهای ماهیگیری پُر است . [ در اینجا حالت این زن و مرد اعرابی ، نشان دهنده خودبینی و غرور انسانهای خودباخته به ویژه متکلمان و فیلسوفان و اهلِ قیل و قال است که به اندیشه های خُرد و نارس خود می بالند و گمان می دارند که با مشتی الفاظ و اصطلاح می توان به سِرّ اکبر دست یافت . در حالیکه حقایق جهان هستی ، بیکران تر از آن است که در ظروف ناچیز این الفاظ و اصطلاحات محدود شود . ( شَست = قلاب ماهیگیری ) ]

 

مولانا :گوید : این علم ها نسبت به احوال فقرا ، بازی و عمر ضایع کردن است که اِنّماالدنیا لَعِب . اکنون چون آدمی بالغ شد . عاقل و کامل شد بازی نکند و اگر کند از غایت شرم ، پنهان کند . تا کسی او را نبیند . این علم قال و قیل و هوسهای دنیا با دست آدمی خاک است و چون باد با خاک آمیزد . هر جا که رسد چشم ها را خسته کند و از وجود او جز تشویش و اعتراض حاصلی نباشد . ( فیه ما فیه ، ص 145 )

شرح و تفسیر بیت 2718رَو بَرِ سلطان و کار و بار بین / حسِ تَجری تَحتَهاالاَنهار بینبرو به محضر شاه و در آنجا ببین که نهرها و جویباران ، غلغله کنان در جریان انند . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 266 سوره بقره « … از زیر آن نهرها روان است » ]

 بیت 2719

این چنین حسّ ها و ادراکاتِ ما 

قطره ای باشد در آن انهارها

 

آری این حواس و ادراکات ما در برابر آن رودهای صفا و علوم الهی ، قطره ای بیش نیست . ( انهار = جمع نهر به معنی رود و جویبار . قدما عادت داشتند که اسامی جمع عربی را جمع ببندند )

 

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:

بگیر طُرِّهٔ مه‌چهره‌ای و ...

حافظ زندگی همراه با شور عشق و مستی و خوشی و لذت را بر زیست فیلسوفانه و درگیرانه با چون و چراهای فلسفی ترجیح میدهد

«حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو»

«بهشت فیلسوفان دوزخی بود

نگهبان بهشت شاعران باش»

استاد شفیعی کدکنی

احمد رحمت‌بر در ‫۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۲ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷:

استاد ایرج در مراسم یادبود حبیب‌الله بدیعی در سال هفتاد و یک، مشابه برنامه شماره سی و سه گل‌های تازه، این بار با همراهی ویولون اسدالله ملک این غزل را خوانده است.

امیرحسین صباغی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۹ - گروه لئام:

هم‌وزن ترانۀ «مردم علاج در وطن است»

وزن بسیار نادری‌ست.

ابراهیم احمدی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را:

مولانا کم‌کم پرده را کنار می‌زند: ماجرای بیماری کنیزک دیگر فقط داستان یک بیماری جسمانی نیست؛ شاه، طبیبان، پیرِ خواب، مهمان ناشناس و حتی تعبیرهای «عجز»، «فنا»، «خیال» و «عُمَر» همه در یک دستگاه نمادین بسیار منسجم قرار می‌گیرند.

به نظرم برای فهم عمیق این بخش باید آن را در چهار سطح هم‌زمان خواند: داستان ظاهری، روان‌شناختی، عرفانی و فلسفی.

 

۱. «شاه» دیگر فقط شاه نیست

شه چو عجز آن حکیمان را بدید

پابرهنه جانب مسجد دوید

در سطح ظاهری، شاه وقتی می‌بیند طبیبان از درمان عاجزند، به دعا پناه می‌برد. اما مولانا عمداً می‌گوید «پابرهنه».

پابرهنگی در اینجا می‌تواند نماد ریختنِ تشخص و قدرت باشد. شاه تا وقتی شاه است، گمان می‌کند با قدرت، عقل، طبیب، تدبیر و فرمان می‌تواند مسئله را حل کند. اما بیماری کنیزک جایی است که هیچ‌یک از اینها جواب نمی‌دهد.

پس شاه باید از «شاه بودن» پایین بیاید.

این همان لحظه‌ای است که قدرت به عجز تبدیل می‌شود.

و در عرفان مولانا، عجز الزاماً شکست نیست؛ گاهی دروازهٔ معرفت است. تا وقتی انسان می‌گوید «من می‌دانم و من می‌توانم»، گره اصلی باز نمی‌شود. وقتی می‌گوید «من نمی‌دانم»، امکانِ ظهور دانشی دیگر فراهم می‌شود.

 

۲. «مسجد» نماد چه چیزی است؟

رفت در مسجد سوی محراب شد

سجده‌گاه از اشک شه پُر آب شد

مسجد را می‌توان در اینجا نه فقط مکان فیزیکی، بلکه نماد رویارویی مستقیم انسان با حقیقتی فراتر از خویشتن دانست.

و مهم‌تر از مسجد، محراب است.

محراب در منطق عرفانی جایگاهِ جهت‌گیری است: انسانِ پراکنده، ناگهان جهت پیدا می‌کند.

شاه پیش‌تر همه‌چیز را از بیرون حل می‌کرد: طبیب، درمان، فرمان، تدبیر. اکنون جهت را عوض می‌کند و به درون و به سوی مبدأ هستی بازمی‌گردد.

اشک نیز فقط نشانه غم نیست. اشک در ادبیات عرفانی اغلب نشانه ذوب شدنِ منِ سخت و متصلب است.

 

۳. «غرقاب فنا» یکی از کلیدهای این بخش است

چون به خویش آمد ز غَرقاب فنا

خوش زبان بگشاد در مدح و دعا

این تعبیر بسیار مهم است:

غرقاب فنا یعنی غرق شدن در فنای خود.

مقصود این نیست که انسان نابود شود؛ بلکه خودبینی او فرو می‌ریزد.

شاه ابتدا می‌خواهد «منِ شاه» مشکل را حل کند. بعد درمی‌یابد که این «من» عاجز است. در سجده و گریه، برای لحظه‌ای از مرکزیت خود خارج می‌شود. از همین‌رو مولانا می‌گوید:

چون به خویش آمد ز غرقاب فنا

یعنی پس از آنکه لحظه‌ای در دریای بی‌خویشی فرو رفت، دوباره به خویش آمد؛ اما همان آدم قبلی نیست.

در عرفان، گاهی معرفت از جایی آغاز می‌شود که «خودِ قبلی» ترک برداشته است.

 

۴. «تو می‌دانی نهان» یعنی علم خدا در برابر علم انسان

کای کمینه بخششت ملک جهان

من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

اینجا شاه از وضعیتی سخن می‌گوید که بسیار فراتر از دعای معمولی است.

نمی‌گوید: «خدایا این کار را برای من انجام بده.»

می‌گوید:

تو اصلاً پیش از آنکه من سخن بگویم، سرّ مرا می‌دانی.

این نکته در عرفان بسیار مهم است: دعا قرار نیست اطلاعات جدیدی به خدا بدهد؛ دعا قرار است انسان را تغییر دهد.

خداوند محتاج خبر نیست؛ انسان محتاج دگرگونی است.

بنابراین دعا وسیله‌ای برای جلب توجه خدا نیست؛ وسیله‌ای است برای خارج کردن انسان از وضعیت بسته نفس.

 

۵. «بار دیگر ما غلط کردیم راه»

این جمله شاید از عمیق‌ترین اعتراف‌های شاه باشد:

بار دیگر ما غلط کردیم راه

اینجا مسئله صرفاً «اشتباه در درمان» نیست.

شاه در واقع اعتراف می‌کند:

من راه شناخت را اشتباه رفتم.

یعنی ابتدا به حکیمان ظاهرگرا اعتماد کردم؛ بعد فهمیدم مسئله در سطح دیگری است.

از دید مولانا، انسان دائماً در معرض یک خطای بنیادی است:

چیزی را که باید از درون فهمید، از بیرون حل می‌کند.

 

۶. «سرّ» باید از باطن به ظاهر بیاید

لیک گفتی گرچه می‌دانم سرت

زود هم پیدا کنش بر ظاهرت

این بیت بسیار عرفانی است.

یعنی خداوند هم سرّ درون را می‌داند و هم امکان می‌دهد آن سرّ در جهان بیرون آشکار شود.

در اینجا یک اصل مهم در عرفان مولانا دیده می‌شود:

باطن و ظاهر از هم گسسته نیستند.

آنچه در باطن پنهان است، می‌تواند در عالم ظاهر به شکل یک «واقعه»، «شخص»، «نشانه» یا «حادثه» ظهور کند.

و دقیقاً همین اتفاق در ادامه رخ می‌دهد.

 

۷. «بحر بخشایش به جوش آمد»

چون برآورد از میان جان خروش

اندر آمد بحر بخشایش به جوش

نکته این است که مولانا نمی‌گوید شاه چیزی را «وادار کرد» که خدا انجام دهد.

بلکه با «خروش از میان جان»، خودش به وضعیت دیگری وارد شد.

بخشایش از بیرون نازل نمی‌شود؛ دریچه‌ای در درون انسان باز می‌شود.

از این منظر، دعا بیشتر شبیه شکستن سد است.

 

۸. پیرِ خواب؛ آیا خواب فقط خواب است؟

در میان گریه خوابش در ربود

دید در خواب او که پیری رو نمود

پیر در عرفان مولانا غالباً نماد عقل قدسی، پیر الهی، ولی یا معرفتی است که از سطح عقل معمولی فراتر می‌رود.

اما نکته جالب این است که این معرفت در خواب ظاهر می‌شود.

یعنی دانشِ نجات‌بخش از مسیر استدلال‌های قبلی نمی‌آید.

طبیبان استدلال کرده بودند؛ نتیجه نگرفتند.

اکنون حقیقت در قالب رؤیا ظاهر می‌شود.

این تقابل مهم است:

عقل ابزاری ناتوان

معرفت شهودی راه‌گشا

البته مولانا عقل را به طور مطلق نفی نمی‌کند؛ مسئله او عقلی است که خود را کافی می‌پندارد.

 

  ۹. «مهمان غیب» شاید مهم‌ترین نماد این قسمت باشد

گر غریبی آیدت فردا، ز ماست

چونکه آید او حکیمی حاذقست

شاه هنوز مهمان را نمی‌شناسد.

او از بیرون می‌آید و برای شاه بیگانه است.

اما پیر می‌گوید:

«ز ماست»

این یک پارادوکس زیبا می‌سازد:

غریبه‌ای که در ظاهر از بیرون می‌آید، در باطن از همان عالمی می‌آید که شاه در خواب با آن تماس پیدا کرده است.

در عرفان، «غریب» گاهی همان حقیقتی است که برای نفسِ عادی بیگانه است، اما برای فطرت انسان آشناست.

و این دقیقاً با بیت‌های بعدی تقویت می‌شود.

 

۱۰. «سحر مطلق» یعنی چه؟

در علاجش سحر مطلق را ببین

در مزاجش قدرت حق را ببین

مولانا نمی‌خواهد پزشک را صرفاً یک پزشک نابغه معرفی کند.

او می‌گوید در توان درمانی او قدرت حق را ببین.

یعنی حکیمِ واقعی در عرفان کسی نیست که خود را منشأ مستقل اثر بداند.

او مجرا است، نه مبدأ.

این یک اصل مهم در عرفان اسلامی است:

فاعل حقیقی خداست؛ اسباب فقط مجاری ظهور فعل او هستند.

 

۱۱. «آفتاب» و «شرق اخترسوز»

 

چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد

آفتاب از شرق اخترسوز شد

این تصویر را می‌توان نمادین خواند.

شب محل خواب، ابهام و رؤیاست؛

صبح محل ظهور است.

«آفتاب» در زبان عرفانی غالباً نماد نور حقیقت و معرفت است.

ستارگان نور دارند، اما با طلوع خورشید محو می‌شوند.

بنابراین «اخترسوز» می‌تواند معنایی بسیار زیبا داشته باشد:

وقتی حقیقت بزرگ‌تر ظهور می‌کند، معرفت‌های پراکنده و محدود رنگ می‌بازند.

 

۱۲. «آفتابی در میان سایه‌ای»

دید شخصی کاملی پرمایه‌ای

آفتابی درمیان سایه‌ای

این تعبیر را نباید فقط توصیف ظاهری شخص دانست.

آفتاب = نور

سایه = جسم و صورت

پس انسان کامل در جهان مادی زندگی می‌کند، اما حقیقت او فقط این صورت مادی نیست.

او نور در قالب است.

این یکی از تم‌های محوری عرفان اسلامی است:

حقیقت در صورت ظاهر می‌شود، اما به صورت محدود نمی‌شود.

 

۱۳. هلالی که «نیست و هست» است

می‌رسید از دور مانند هلال

نیست بود و هست بر شکل خیال

اینجا مولانا وارد قلمرو بسیار عمیق فلسفی می‌شود.

«هست» و «نیست» را هم‌زمان کنار هم می‌گذارد.

این همان ساختار معروف عرفانی است که یک چیز در یک سطح هست و در سطحی دیگر نیست.

مثلاً:

انسان از نظر وجود مادی هست؛

ولی وجود مستقل و قائم‌به‌ذات ندارد.

به همین دلیل در عرفان اسلامی، موجودات را گاه «ظل» و «سایه» می‌دانند.

واقعیت دارند، اما واقعیتشان مستقل نیست.

مثل تصویر ماه در آب:

تصویر هست؛

اما ماه به معنای حقیقی در آب نیست.

 

۱۴. سپس مولانا ناگهان از داستان بیرون می‌آید

نیست‌وش باشد خیال اندر روان

تو جهانی بر خیالی بین روان

این قسمت بسیار مهم است، چون دیگر فقط داستان را تعریف نمی‌کند؛ جهان‌بینی خودش را آشکار می‌کند.

یعنی چه؟

بسیاری از چیزهایی که انسان بر اساس آنها زندگی می‌کند، از جنس تصورات ذهنی هستند.

مثلاً:

* فخر

* ننگ

* دشمنی

* دوستی

* مقام

* حیثیت

* برتری

* شکست

همه آنها تا حدی به تفسیر ذهنی ما از جهان وابسته‌اند.

 

۱۵. «بر خیالی صلحشان و جنگشان»

بر خیالی صلحشان و جنگشان

وز خیالی فخرشان و ننگشان

این فقط به معنای «همه‌چیز توهم است» نیست.

مولانا نمی‌گوید جهان بیرونی وجود ندارد.

می‌گوید بخش عظیمی از معنایی که ما به جهان می‌دهیم ساخته ذهن ماست.

دو نفر ممکن است برای یک امر بجنگند، در حالی که چیزی که برای آن می‌جنگند ممکن است یک اعتبار ذهنی باشد.

مثلاً «آبرو» چیزی طبیعی مانند سنگ و آب نیست؛ ارزش آن به شبکه‌ای از تصورات اجتماعی وابسته است.

این نگاه، کاملاً قابلیت خوانش فلسفی و حتی روان‌شناختی دارد.

 

  ۱۶. اما یک پیچش بسیار مهم رخ می‌دهد:

  آن خیالاتی که دام اولیاست

  عکس مه‌رویان بستان خداست

اینجا مولانا اصطلاح «خیال» را دوپهلو می‌کند.

خیال همیشه بد نیست.

یک نوع خیال داریم که انسان معمولی را گرفتار می‌کند:

خیالِ علم و دانش.

اما خیال دیگری داریم که اولیای الهی را به خطر می اندازد:

خیالِ نزدیکی به خدا.

 

  ۱۸. خواب شاه و چهره مهمان یکی می‌شوند

  آن خیالی که شه اندر خواب دید

  در رخ مهمان همی آمد پدید

این یکی از زیباترین نقاط داستان است.

آنچه در عالم خواب دیده شد، حالا در عالم بیداری چهره خارجی پیدا می‌کند.

یعنی:

باطن ظاهر

چیزی که در عالم رؤیا به شکل نمادین آمد، در عالم بیرون به صورت یک انسان ظهور می‌کند.

سرّ درونی، صورت بیرونی پیدا می‌کند.

 

  ۱۹. شاه به استقبال می‌رود؛ چرا خودش؟

  شه به جای حاجبان فا پیش رفت

  پیش آن مهمان غیب خویش رفت

این هم مهم است.

شاه می‌تواند حاجبان را بفرستد.

اما خودش می‌رود.

چرا؟

چون در این نقطه، او دیگر با یک «مهمان معمولی» مواجه نیست.

او ناخودآگاه احساس می‌کند با نشانه‌ای از عالم غیب مواجه شده است.

 

پس فاصله شاه و مهمان از بین می‌رود.

شاه از مقام رسمی خود (انسان خوبسنده) پایین می‌آید و به استقبال حقیقت می‌رود.

 

  ۲۰. «هر دو بحری آشنا»

  هر دو بحری آشنا آموخته

  هر دو جان بی‌دوختن بر دوخته

این ابیات بسیار عرفانی‌اند.

«بحر» در زبان مولانا می‌تواند نماد دریای وجود، حقیقت، عشق یا معرفت باشد.

این دو نفر، از ظاهر یکدیگر عبور کرده‌اند و در یک دریای مشترک به هم رسیده‌اند.

و «جان بی‌دوختن بر دوخته» را می‌توان چنین فهمید:

پیوند آنان با نخ‌های ظاهری شکل نگرفته؛ جان‌ها به حقیقتی مشترک متصل‌اند.

این نوع «آشنایی»، قبل از آشنایی شخصی است.

انگار حقیقتی در آنها هست که پیش از ملاقات، یکدیگر را می‌شناسد.

 

  ۲۱. اما پایان این بخش یک چرخش بسیار حیرت‌انگیز دارد

 

  گفت معشوقم تو بودستی نه آن

  لیک کار از کار خیزد در جهان

 

این بیت را نباید فقط در سطح عاشقانه خواند.

 

در سطح داستانی، شاه می‌فهمد که آنچه پیش‌تر گمان می‌کرد عشق است، حقیقتاً عشق به کنیزک نبوده؛ حادثه‌ای که رخ داده، او را به چیز دیگری رسانده است.

 

یعنی:

 

هدف نهایی، با خواسته اولیه انسان یکی نیست.

 

این یکی از بنیادی‌ترین ایده‌های مثنوی است.

 

انسان چیزی را می‌خواهد؛

اما خداوند از همان خواسته، او را به چیز دیگری می‌رساند.

 

انسان فکر می‌کند مقصود، مقصد است؛

ولی خداوند از آن به عنوان وسیله استفاده می‌کند.

 

  ۲۲. «تو بودستی نه آن»؛ معشوق حقیقی کیست؟

 

این را می‌شود در خوانش عرفانی بسیار عمیق‌تر کرد.

 

«آن» = متعلقِ میل اولیه، کنیزک، موضوعِ خواستن.

 

«تو» = حقیقتی که از پشت آن خواسته پدیدار شده است.

 

پس شاه در مسیر عشق، از موضوع عشق به حقیقت عشق منتقل می‌شود.

 

در این خوانش:

 

شاه ابتدا عاشق یک صورت بود؛

اما آن عشق باید او را از صورت عبور می‌داد.

 

این همان چیزی است که در عرفان بارها دیده می‌شود:

 

محبت به مخلوق می‌تواند پلِ محبت به حقیقت باشد.

 

  ۲۳. و سرانجام «مصطفی و عمر»

 

  ای مرا تو مصطفی من چو عمر

  از برای خدمتت بندم کمر

 

این بیت صرفاً اظهار ارادت نیست.

 

«مصطفی» نماد حقیقت نبوی و هدایت است و «عمر» در اینجا نماد نیروی خدمت، قاطعیت و عمل در خدمت آن حقیقت.

 

پس ساختار نمادین می‌تواند چنین باشد:

 

مصطفی = حقیقت و هدایت

عمر = اراده خدمت‌کننده در برابر حقیقت

 

گویی شاه می‌گوید:

 

«من دیگر نمی‌خواهم خودم مرکز جهان باشم؛ می‌خواهم در خدمت حقیقت قرار بگیرم.»

 

این دقیقاً نقطه مقابل وضعیت ابتدایی اوست.

 

  اگر کل این قطعه را در یک جمله خلاصه کنیم

 

داستان در ظاهر دربارهٔ پیدا شدن پزشکی برای درمان یک بیمار است؛ اما در لایهٔ عمیق‌تر، داستانِ درمانِ خودِ شاه است.

 

کنیزک بیمار است، اما شاه هم بیمار است.

 

بیماری کنیزک = سطح ظاهری مسئله

عجز طبیبان = شکست عقلِ خودبسنده

نماز و گریه = فرو ریختن منِ متورم

فنا = از دست رفتن خودمحوری

پیر = ظهور معرفت شهودی

مهمان غیب = حقیقتی که از عالم بالاتر می‌آید

آفتاب = ظهور معرفت

خیال = واسطهٔ میان باطن و ظاهر

«نیست و هست» = وابستگی وجود ممکن به وجود حق

«تو بودستی نه آن» = عبور از معشوقِ ظاهری به حقیقتِ عشق

عمر در برابر مصطفی = تبدیلِ نفسِ فرمانروا به انسانِ خدمتگزار حقیقت

 

و به نظرم مهم‌ترین پیام این قسمت همین است:

 

انسان غالباً فکر می‌کند برای رسیدن به خواسته‌اش دعا می‌کند؛ اما در مسیر عرفانی، معلوم می‌شود که گاهی خداوند از همان خواسته استفاده کرده تا انسان را به چیزی برساند که اصلاً نمی‌دانسته خواستار آن است.

 

شاه فکر می‌کرد می‌خواهد کنیزک را به دست آورد؛

اما حادثه طوری پیش رفت که سرانجام خودِ شاه دگرگون شد.

 

بنابراین «حکیم» در این داستان فقط کسی نیست که بیماری را درمان می‌کند؛ حکیم کسی است که بیماریِ پنهان‌ترِ انسان را می‌شناسد.

 

و شاید زیباترین فرمول این بخش این باشد:

 

شاه برای درمانِ کنیزک نزد خدا رفت؛

اما خدا ابتدا خودِ شاه را درمان کرد.

مِهتی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۲ در پاسخ به نیما دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:

درود خدا، اگر باشد البته، بر شما و دوستانتان

رسول در ‫۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱:

شاید این حس من اشتباه باشه و اساتید خورده بگیرند به آن. اما بیت پنجم که میگه

<در دیده روی ساقی و بر دست جام می/ باری بگو که گوش به عاقل چرا کنیم؟>

من را یاد این بیت از مولوی میندازه

یک دست جام باده و یک دست جَعد یار / رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸:

یک ذرّه از آن لقا همی جویم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷
        
نشستی ، در دلِ من  ، چون ت جویم
دلَم خون شد ، مگر در خون ت جویم

تو با من ، در درونِ جان ، نشسته
من ، از هر دو جهان ، بیرون ت جویم

چو فردا ، گم نخواهی بود ، جاوید
پس آن بهتر بوَد ، کِاکنون ت جویم

مرا گویی ؛  چو گم گردی ، مرا جوی
چو ، بی چونی تو ، آخر چون ت جویم

چو راهَت را ، نه سر پیدا ست ، نه پای
نه سر ، نه پای ، چون گردون ت جویم

یقین دانم ، که در دستَم  ،کم آیی
اگرچه هر زمان ، افزون ت جویم

چو ، در دستَم نمی‌آیی ، ز یک وجه
از آن ، هر روز ، دیگرگون ت جویم

چو هر دم می‌کنی، صد رنگ ، ظاهر
سزَد ، گر همچو بوقلمون ت جویم

نیایی ذرّه‌ای ، در دست ، هرگز
اگر هر دم ، به صد افسون ت جویم

نمیرَم تا ابد ، گر دردِ خود را
مفرَّح ، از لبِ مَیگون ت جویم

چو دریا گشت ، چشمِ من ، ز شوقت
چگونه لؤلؤِ مکنون ت جویم

شکَر ریزِ فریدَم ، می نباید

شکَر ، از خندهٔ موزون ت جویم

محمدامین شفیعی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۴:

حریف آن لبی ای نی شب و روز

یکی بوسه پی ما اقتضا کن

🌹🤍

عماد جان در ‫۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۶ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵ - مناجات در تضرع و ابتهال به حضرت ذوالجلال والافضال جل جلاله و عم نواله:

«کی خورم باک اگر نشینم پس / از صف دوستان نه اینم بس»

یعنی: چه باک و ترسی دارم اگر از صف دوستان عقبتر و پایینتر بنشینم؟ آیا همین برای من بس نیست که در جمع دوستان تو، هرچند در پایینترین جایگاه، باشم؟

«که چو سگ گرچه پر شر و شینم / بر درت باسط الذراعینم»

یعنی: زیرا من مانند سگ، هرچند سراپا شرّ و عیب و زشتی هستم، اما بر درگاه تو دستها/پنجههایم را بر زمین گستردهام و با خاکساری و نیاز در آستان تو افتادهام.

توضیح واژه‌ها:

· «باک»: ترس، پروا
· «پس نشستن»: عقب‌تر نشستن، پایین‌تر بودن
· «شین»: عیب، زشتی، ننگ
· «باسط الذراعین»: کسی که دو بازو یا دو دست را گشوده است؛ اشاره به حالت سگ در آستان که پنجه‌هایش را پهن می‌کند و اظهار عجز و پناهندگی می‌کند. این تعبیر یادآور سگ اصحاب کهف در قرآن است: «و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید».

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۳ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷:

به مطلبی نفکنده ست سایه ، همّتِ  عرفی

مهرداد . در ‫۵ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۸۰ - انقلاب اصفهان:

درود

زمینه سرودن این شعر چیست؟ از کدام انقلاب صحبت میشود؟

مهرداد . در ‫۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ قوامی رازی » دیوان اشعار » شمارهٔ ۱۹ - در شکایت از عدم وصول حوالتی که برای او شده است:

درود

آیا منبعی هست که بشود از آن شرح و اشارات این شعر را مطالعه کرد؟

مهرداد . در ‫۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸ - شام بشارت:

درود

در اشعار عبدالقادر گیلانی منظور از "محیی" چه چیز یا چه کسی است؟

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۰ در پاسخ به ابراهیم احمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:

شرح شما نمونه یک شرح عرفانی خوب و استاندارد بر غزل حافظ است
شرحی که بر اساس متن است 
مفید و مختصر است
نکات پنهان و زوایای نهان کلام شاعر را پیش روی مخاطب می‌گذارد
مخاطب را با سبک شاعر آشنا کرده و او را به درستی از لایه های ظاهری شعر عبور میدهد

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۸۰۱