عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۸ در پاسخ به فتوت دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
درود
آنگاه کلمۀ «جد» چه معنایی دارد که با موضوع همراه باشد؟
وَجْد درست است
جِدّ به معنای تلاش و کوشش است و در اینجا مناسبت ندارد.
امیر ساران در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۱۰ - ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه:
این جمله یعنی چه؟
یک روز پسر خود را دید که درستی زر میسَخت {تا به کسی دهد}. و شوخ که در نقش ِ زر بود پاک میکرد.
بزرگمهر در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۱ در پاسخ به حافظ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:
جناب حافظ، بعضی چیزها را نمیشود از حفظ گفت و بهتر است به مرجعش سری زد.
درختان مذکور در دنیای مادی نیستند که تابع قوانین فیزیک و کوانتوم باشند که مارا به آنجا سر میدوانید....!
بزرگمهر در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۷ در پاسخ به محمد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:
جهت اطلاع:
دکتر مرتضی الهی قمشهای:
در باغ بهشت دو درخت از اهمیت ویژهای برخوردار هستند: یکی درخت سدره و دیگری درخت طوبی. درخت طوبی سایه بسیار گستردهای دارد و درخت سدره بسیار بلند و زیباست. [از منظر نمادشناسی میتوان گفت] درخت سدره نماد آزادی است و درخت طوبی نماد امنیت و آرامش.
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن:
منبع تفسیر استاد بزرگوار
جناب کریم زمانی
بیت ۲۳۴۷
اندرین بود او که اِلهام آمدش
کشف شد این مشکلات از ایزدش
آن فقیر گنج طلب در گرماگرمِ دعا بود که الهامی بدو رسید و از جانب حضرت حق مشکلش حل شد .
بیت ۲۳۴۸
کو بگفتت : در کمان تیری بِنِه
کی بگفتندت که : اندر کش تو زِه
الهام حق بدو اینگونه خطاب کرد : ای درویش دلریش آن هاتف که قبلاََ به خواب تو آمد به تو فقط گفت : که تیری در کمان بگذار . ولی کی به تو گفتند که زِه کمان را با تمام نیرو بکش .
بیت ۲۳۴۹
او نگفتت که کمان را سخت کش
در کمان نِه گفت او ، نه پُر کُنش
آن هاتف به تو نگفت که کمان را محکم بکش . پس تو باید فقط تیر در کمان بگذاری نه آنکه آن را تا می توانی بکشی .
بیت ۲۳۵۰
از فضولی تو کمان افراشتی
صنعتِ قوّاسیی برداشتی
امّا تو فضولی کردی و خودسرانه کمان را بر بازوانت بلند کردی و در کمانگیری به هنرنمایی پرداختی . [ قَوّاسی = کمانگیری ، کمان کشی ، تیراندازی با کمان ]
بیت ۲۳۵۱
تَرکِ این سَخته کمانی رَو بگو
در کمان نِه تیر و ، پرّیدن مجو
برو این کار را ترک کن . یعنی کمان را محکم مکش . بلکه فقط در کمان تیری بگذار و در فکر این مباش که تیری به هوا پرتاب کنی .
بیت ۲۳۵۲
چون بیفتد ، بَرکَن آنجا ، می طلب
زور بگذار و به زاری جُو ذَهَب
هر جا که تیر افتاد همانجا را حفاری کن . بر قدرت شخصی خود تکیه مکن . بلکه از طریق تضرّع و خشوع قلبی گنج طلا را پیدا کن . [ ذَهَب = طلا ]
بیت۲۳۵۳
آنچه حق است اَقرَب از حَبلُ الوَرید
تو فگنده تیرِ فکرت را بعید
آن کسی که از رگ گردن انسان بدو نزدیکتر است او همان حضرت حق است . امّا تا حالا کارِ تو این بوده است که تیرِ اندیشه ات را به مسافت های دوردست پرتاب کنی . [ مصراع اوّل اشاره است به قسمتی از آیه 16 سورۀ ق « … ما از رگِ حیاتِ آدمی بدو نزدیکتریم » پس گنج حقیقت در توست و از بیگانه اش تمنا مدار . ]
بیت ۲۳۵۴
ای کمان و تیرها برساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
ای کسی که کمان و تیرهایی فراهم آورده ای . شکار نزدیک توست . امّا تو تیرها را به دوردست ها پرتاب می کنی .
بیت ۲۳۵۵
هر که دوراندازتر ، او دورتر
وز چنین گنج است او مهجورتر
هر کس تیر ندیشه و تعقل خود را دورتر پرتاب کند . مسلماََ از گنج حقیقت وجود خویش دورتر می شود .
بیت ۲۳۵۶
فلسفی خود را از اندیشه بکُشت
گو : بِدَو کو راست سویِ گنج ، پُشت
فلسفه دان ، خود را به وسیلۀ تفکرات زائد تباه کرده است . بدو بگو : با شتاب برو که به گنج حقیقت پُشت کرده ای .
بیت ۲۳۵۷
گو : بِدَو ، چندانکه افزون می دود
از مرادِ دل جداتر می شود
به فلسفه دان بگو : بدو که هر چه بیشتر بدود از مقصود دل دورتر می شود .
بیت ۲۳۵۸
جاهَدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهَدوا عَنّا نگفت ای بی قرار
زیرا ای پریشان حال ، حضرت شاه وجود در قرآن کریم فرمود : در راهِ ما مجاهده کنند . و هرگز نفرمود در طریق دور شدن از ما بکوشند . [ در آیه 69 سورۀ عنکبوت آمده است « و کسانی که در راهِ ما خالصانه می کوشند . آنان را به راههای خود هدایت می کنیم (برهدایتشان می افزاییم) و همانا خداوند با نکوکاران است . ]
بیت ۲۳۵۹
همچو کنعان کو ز ننگِ نوح رفت
بر فرازِ قلّۀ آن کوهِ زَفت
مانند کنعان (پسر نوح) که متابعت از نوح نبی (ع) را ننگ دانست و بر ستیغ آن کوه بس عظیم و بلند رفت . [ کنعان = شرح بیت 1308 دفتر سوم ]
بیت ۲۳۶۰
هر چه افزون تر همی جُست او خلاص
سویِ کُه می شد جداتر از مَناص
هر چه کنعان برای رهایی خود بیشتر می کوشید و به کوه نزدیکتر می شد از پناهگاه حقیقی دورتر می افتاد . [ مناص = پناهگاه ]
بیت ۲۳۶۱
همچو این درویش بهرِ گنج و کان
هر صباحی سخت تر جُستی کمان
مانند همین فقیر گنج طلب که برای یافتن گنج و معدنِ ثروت در هر بامداد کمانی دوراندازتر می جُست . [ غافل از آنکه کمانهای قوی تر و دوراندازتر او را از گنجی که زیر پایش قرار داشت دورتر می کرد .
بیت ۲۳۶۲
هر کمانی کو گرفتی سخت تر
بود از گنج و نشان بدبخت تر
آن فقیر هر چه کمانهای دوراندازتر بکار می گرفت از گنج و راهِ وصول بدان دورتر می شد .
بیت ۲۳۶۳
این مَثَل اندر زمانه جانی است
جانِ نادانان به رنج ارزانی است
این مَثَل در روزگار ما ارزش حیاتی دارد که جانِ جاهلان در خورِ عذاب است .
بیت ۲۳۶۴
زآنکه جاهل ننگ دارد ز اوستاد
لاجَرَم رفت و دکانی نو گشاد
زیرا نادان از داشتن استاد ننگ دارد . ناگزیر چنین کسی می رود و دکانی جدید باز می کند . [ همانطور که علم ظاهر نیازمند معلّم است . علم باطن نیز به استاد نیاز دارد . منتهی باید با کیاست و توکّل بر عنایات الهی استادان حقیقی را از دکان دارانِ دنیوی تمیز داد . ]
بیت ۲۳۶۵
آن دکان بالایِ استاد ، ای نگار
گَنده و پُر کژدُم است و پُر ز مار
ای محبوب ، آن دکانی که بالای دکانِ استاد حقیقی باز کرده ای . متعفّن است و پُر از مار و عقرب . ( نگار = محبوب ، معشوق ) [ زیرا آن دکان بر مبنای نفسانیّات تأسیس شده است و کمال مطلوب آن نیل به امور دنیوی است . منتهی در قالب امور معنوی . ]
بیت ۲۳۶۶
زود ویران کُن دکان و بازگرد
سویِ سبزه و گُلبُتان و آبخَورد
هر چه زودتر دکان نفسانیّات را خراب کن و به سوی سبزه زار و گلزار و برکۀ معارف تقوا و پروا بازگرد . [ آبخَورد = محلی که از آب خورند ، آبشخور ، برکه ]
بیت ۲۳۶۷
نه چو کنعان ، کو ز کبر و ناشناخت
از کُهِ عاصم ، سفینۀ فَوز ساخت
مانند کنعان مباش که به سبب تکبّر و عدم معرفت از کوهِ نگهدارنده خواست کشتی نجات بسازد . ( عاصم = نگهدارنده ، حفظ کننده / فَوز = رستگاری ، نجات ) [ اشاره است به آیه 43 سورۀ هود « پسرش گفت : پناه می گیرم به کوه که نگه داردم از آب . نوح گفت : امروز از کیفرِ الهی نگاه دارنده ای نیست . مگر خداوندِ مهربان ، موج همی آمد و میان آن دو حایل شد و او ( کنعان ) از جملۀ غرق شدگان گشت.
بیت ۲۳۶۸
علمِ تیراندازیَش آمد حجاب
و آن مرادِ او را بُده حاضر به جیب
چنانکه هنرِ تیراندازی آن فقیر گنج طلب حجاب بصیرت او شد . زیرا مطلوب او نزدِ او حاضر بود و او به این طرف و آن طرف می دوید . ( ضمیر «ش» به آن فقیر باز می گردد . ) [ همینطور تیرهای اندیشه و فکرت کنعان و کنعان سیرتان ، آنان را از کشتی نجات مردان حق دور می کند . ]
بیت ۲۳۶۹
ای بسا علم و ذکاوات و فِطَن
گشته رهرو را چو غول و راهزن
چه بسا دانش و هوشیاری ها و زیرکی ها که برای سالک به منزلۀ غول بیابانی و گمراه کننده است . ( حافظ گفت « تکیه بر علم و دانش در طریقت کافری است » ) [ ذکاوات = تیز هوشی ها ، هوشیاری ها / فِطَن = زیرکی ها ]
بیت ۲۳۷۰
بیشتر اصحابِ جَنَّت ابله اند
تا ز شرِّ فیلسوفی می رهند
بیشتر بهشتیان ، ابلهان اند . تا بدین وسیله از شرِّ فلسفه دانی و فلسفه بافی برهند . [ توضیح «ابله» در شرح بیت 2926 دفتر اوّل ]
بیت ۲۳۷۱
خویش را عریان کُن از فَضل و فُضول
تا کند رحمت به تو هر دَم نزول
خود را از فضیلت های خودبینانه عاری کن تا رحمت الهی و فتوحاتِ ربّانی هر لحظه بر تو ببارد .
بیت ۲۳۷۲
زیرکی ضِدِّ شکست است و نیاز
زیرکی بگذار و با گولی بساز
زیرکی های خودبینانه ضدِّ انکسار و نیاز به حق است . پس زیرکی های خودبینانه را رها کن و با بلاهتِ عارفانه (جهل نسبت به منافع دنیایی) دمساز شو .
زیرکی دان دامِ بُرد و طمع و کاز
تا چه خواهد ، زیرکی را پاک باز
زیرکی را باید دامِ منافعِ دنیوی و آزمندی و فریبندگی بدانی . کسی که از جمیع تعلّقات دنیوی و آویزش های نفسانی پاک و رها شده چه نیازی به اینگونه زیرکی ها دارد ؟ [ کاز = اکبرآبادی گوید : شاخه های درخت باشد که صیّادان از آن لته ها و چیزها آویخته . در یک طرف دان بر زمین فرو برند تا جانوران از آن رَم کرده به طرف دام آیند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر ششم ، ص 104 ) با توجه به این معنی مراد از «کاز» امری است فریبا . ]
بیت ۲۳۷۳
زیرکی دان دامِ بُرد و طمع و کاز
تا چه خواهد ، زیرکی را پاک باز
زیرکی را باید دامِ منافعِ دنیوی و آزمندی و فریبندگی بدانی . کسی که از جمیع تعلّقات دنیوی و آویزش های نفسانی پاک و رها شده چه نیازی به اینگونه زیرکی ها دارد ؟ [ کاز = اکبرآبادی گوید : شاخه های درخت باشد که صیّادان از آن لته ها و چیزها آویخته . در یک طرف دان بر زمین فرو برند تا جانوران از آن رَم کرده به طرف دام آیند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر ششم ، ص 104 ) با توجه به این معنی مراد از «کاز» امری است فریبا . ]
بیت ۲۳۷۴
زیرکان ، با صنعتی قانع شده
ابلهان ، از صُنع در صانع شده
اشخاص زیرک به مصنوعات قناعت کرده اند . امّا ابلهان از هر مصنوعی به سوی حضرت حق متوجه می شوند .
بیت ۲۳۷۵
زآنکه طفلِ خُرد را مادر نَهار
دست و پا باشد نهاده بر کنار
زیرا مادر ، کودک خُردسال را شبانه روز مواظبت می کند و در آغوش خود می کشد و دست و پای او می شود . [ مولانا در اینجا بندگان مقرّب را به اطفال ، و حضرت حق را به «مادر» تشبیه کرده است
محمدامین شفیعی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۲۴ دربارهٔ فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶:
طعنه بر حق چه زنی ای که به باطل غرقی
تو به این غرّه مشو نوبت آن خواهد شد
❤️🌹
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۰ - تسلیم کردن مرد خود را به آنچ التماس زن بود از طلب معیشت و آن اعتراضِ زن را اشارات حق دانستن. به نزد عقلِ هر داننده ای هست، که با گردنده گرداننده ای هست:
با تشکر از استاد ارجمند و
گرامی جناب کریم زمانی
شرح و تفسیر بیت ۲۴۳۸
مرد زآن گفتن پشیمان شد چنان
کز عَوانی ساعتِ مردن ، عوان
مرد اعرابی از گفته خود چنان پشیمان شد که می توان حالت او را به حالت پشیمانی دیوانیان به هنگام فرا رسیدن مرگ تشبیه کرد . [ عَوان = با فتح عین به معنی چنگ گیرنده و نگاه دارنده و سرهنگ و محصّلِ دیوان است و نیز به معنی مامور اجرا و عامل اوامر شرطه که غالبا با ظلم و زور و خشونت ماموریت خود را انجام می دادند ]
شرح و تفسیر بیت ۲۴۳۹
گفت : خصمِ جانِ جان من چون شدم ؟
بر سرِ جانم لگدها چون زدم ؟
اعرابی با خود گفت : من چرا دشمن جانِ جانم شدم و چرا بر سر جانم لگدها زدم ؟
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۰
چون قضا آید ، فرو پوشد بَصَر
تا نداند عقل ما ، پا را ز سر
وقتی که قضای الهی در رسد . چشم را از دیدن واقعیات ناکام می سازد به حدی که عقل ما سرگشته می شود و سر از پای خود نمی شناسد . [ مسئله قضا و قدر از پُردامنه ترین مباحث فرقه ها و نحله های گوناگون فکری است . قضا در لغت به معنی حکم و قطع و فیصله دادن است . قاضی را از این جهت قاضی می گویند که میان متخاصمین ، حکم می کند و به کار آنها فیصله می دهد . و قَدَر نیز لفظاََ به معنی اندازه و تعیین است و منظور این است که نظام کائنات و جهان هستی بر مبنای قوانین و سنت های تغییر ناپذیر بر پا شده و مشیت و اراده الهی ، مافوق اختیار بشر است . چنانکه در قرآن می خوانیم . « هرگاه خدا اراده امری کند . همینکه به او گوید باش ، می شود » مولانا به قضا و قدر الهی معتقد است و
می گوید :چون قضا آید شود دانش به خواب
مه سیه گردد بگیرد آفتاب
ولی در عین حال مولانا ، کوشش و سعی بشری را نیز لازم شمرده است . یعنی انسان با وجود حاکمیت قضا و قدر الهی نباید دست از تلاش کشد .بل قضا حق است و جهد بنده حق / هین مباش اعور چو ابلیس خَلَقامیر مومنان علی (ع) در پاسخ به اینکه قضا و قدر چیست فرمودند : « راهی است بس تاریک ، پس در آن گام مسپارید و دریایی است ژرف ، پس بدان در نیابید » ( نهج البلاغه فیض الاسلام ، حکمت شماره 279 )
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۱
چو قضا بگذشت ، خود را می خورد
پرده بدریده گریبان می درد
چونکه حکم و قضا بر امری تعلق یابد . آدمی همه توش و توان فکری و عقلی خود را بکار می گیرد و شتابان به سوی آن می تازد و گمان بر سود و منفعت آن امر دارد . خیال می کند آن مطلوب ، یکسره نفع و سود است . غافل از اینکه ممکن است . نیل بدان ، چیزی جز تلخکامی و حرمان نباشد . در گرماگرم شتافتن شخص به سوی خواسته های مقدر ، عقل از داوری و حاکمیت فرو می ماند و تنها میل و خواهش است که بر او حکم می راند و چون مطلوب مقدّر ، حاصل می شود و معلوم می شود که چیزی جز حرمان نبوده است . شخص به ندامت و پشیمانی و اندوه گرفتار می آید و آشکارا گریبان خود می درد . ( خود خوردن = در اندیشه اندوهبار فرو رفتن و دم برنیاوردن )
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۲
مرد گفت : ای زن ، پشیمان می شوم
گر بُدم کافر ، مسلمان می شوم
اعرابی به زن گفت : من از آن مخالفتی که در آغاز با تو داشتم و از حرفی که از روی خطا و نادانی زدم پشیمانم . اگر قبلا کافر بودم و تو را انکار می کردم . این مسلمان می شوم . یعنی نسبت به تو فرمانبردار و منقاد می گردم و دست از مخالفت و ستیز با خواسته های تو می کشم ._ همانگونه که پیشتر هم گفته شد . مراد از مرد عقل است و مراد از زن نَفس . وقتی که نفسِ اماره بنابر مقتضای خویش حرکت بکند و با عقل مخالفت ورزد . عقل نیز با نفس می ستیزد و سرانجام ، نفس را مورد عتاب قرار می دهد و تادیبش می کند و تدریجا به مرتبه نفس مطمئنه و راضیه می رساند . وقتی نفس از حالت آمادگی خلاص گشت و به مرتبه مطمئنه رسید . اصلا با مقتضای عقل ، مخالفت نمی کند و کاملا تابع و مطیع عقل می شود و عقل که این حُسن خُلق نفس را نسبت به خود می بیند و میل و محبت آن را در حق خود مشاهده می کند . شروع می کند به عذرخواهی از آن ستم ها که در ابتدا در حقش روا داشته بود . پس اینگونه سخنان معذرت آمیز می گوید و با زبان عقلی ، این معانی مذکور را خطاب بر نفس خویش ادا می کند . ( شرح کبیر انقروی ، ج 3 ، ص 941 ) .
در سه بیت بعدی مولانا خطاب به حق تعالی سخنانی بیان می دارد و این از شیوه اوست که ضمن توصیف مظهر و یا مخلوق ناگهان روی سخن را متوجه خالق می کند و به اصطلاح گریزی می زند
.شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۳
من گُنه کارِ تواَم ، رحمی بکُن
/ بر مَکَن یکبارگیم از بیخ و بُن
خدایا من در بربر تو گناه کرده ام و گناهکارم . رحمی بفرما و یکباره مرا از بیخ و بن برمینداز .
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۴
کافرِ پیر ار پشیمان می شود
چونکه عذر آرَد ، مسلمان می شود
اگر پیری کافر که عُمری را در کفر سرکرده ناگهان پشیمان شود و از تقصیر پیشین خود عذر بخواهد . در اِعداد یکتا پرستان جای می گیرد . و توبه اش مقبول درگاه تو می شود .
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۵
حضرتِ پُر رحمت است و پُر کَرم
عاشق او هم ، وجود و هم عدم
خداوندا حضرت و آستان شریف تو ، رحمتش بسیار و کرمش بی انتهاست وجود و عدم ، عاشق اوست .
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۶
کفر و ایمان ، عاشق آن کبریا
مِس و نقره ، بنده آن کیمیا
کفر و ایمان عاشق آن ذات عظیم است و مس و نقره ، بنده آن کیمیاست . [ پس همه موجودات از پست ترین تا برترین آنها عاشق اوست . و این عشق و شوق جاری است در همه موجودات . ( الشواهدالربوبیة ، ص 147 و 148 ) . بنابراین کیمیای عشق الهی ، مس و نقره وجود آدمیان را به طلای ناب معنا تبدیل می کند . ( توضیح در باره کیمیا در شرح بیت 516 همین دفتر آمده است ) ]
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۲ در پاسخ به اکتای براهنی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:
چه سندی بهتر از خود بیت برای آنکه دریابیم از حافظ نیست
بیت داد میزند که من سروده حافظ شیرازی نیستم از بسکه سست و ضعیف است
حتی تصحیح استاد الهی قمشه ای هم که نسخه ای گشاده دستانه تر از قزوینی است این بیت را ندارد!
نسخه شاملو که بسیار بی اعتبار است
البته نسخه «قدسی »هم که هر چه بوده و نبوده را بنام حافظ زده این بیت و یکی دو بیت دیگر اضافه بر سازمان این غزل دارد
اکتای براهنی در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:
آه آه از دست صرافان گوهرناشناس
هر زمان خرمهره را با در برابر می کنند
در هیچ نسخه ای جز نسخه انجوی شیرازی و بعد احمد شاملو نیست. البته این موضوع در مورد دو بیت دیگر نیز کم و بیش صدق می کند. جالب این است که قبل از چاپ نسخه انجوی در دهه ۴۰ تنها ردی که از این بیت پیدا کردم در لغت نامه دهخدا بود که بیت را از حافظ دانسته است. دیگر هرچه گشتم اثری از این بیت در نسخه های قزوینی غنی با خانلری و پژمان ندیدم. احتمال دارد که ریشه در حافظ های منتشر شده در دوران قاجار داشته باشد. دوستان راهنمایی کنند.
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۵:
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
سعدی جان
ما چو دادیم دل و دیده به طوفال بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
#حافظ_جان
کو شیر مردی کز بلا نپرهیزد
#حافظ_جان
دلم بدرد و بلا انس کرده است چنانک
ز عافیت بگریزد بابتلا سازد
بکیش عشق دلش زنده ابد باشد
که جان خود هدف ناوک بلا سازد
#حسین_خوارزمی
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
#حضرت_حافظ
ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
#مولانا
پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست
#صائب_تبریزی
در بلا بودن بود صائب به از بیم بلا
از هوا گیرد خموشی را چراغ صبحگاه
صائب تبریزی
پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک می کند در حلقه های دام رقص
صائب تبریزی
در بلا تن دادن از بیم بلا اولی تر است
گردن خود را سبک کن زود از وام حیات
#صائب_تبریزی
هر چند از بلای خدا می رمند خلق
دل را به آن بلای خدا داده ایم ما
صائب تبریزی
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فرداست
سعدی جان
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
مولانا
عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده اند
ره ز لب بیرون نمی باشد فغان زخم را
بیدل دهلوی
اول قدم از عشق سر انداختن است
جان باختن است و با بلا ساختن است
اول این است و آخرش دانی چیست؟
خود را ز خودی خود بپرداختن است
عراقی
آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد
او عاقلست و شیوه مجنون دگر بود
سعدی جان
از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان
تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
سنایی
ترسی را که شخص به ذهن خود راه می دهد
از وضعیتی که واقعا وجود دارد بدتر است.
چه کسی پنیر مرا برداشته است؟
اسپنسر جانسون
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۶ در پاسخ به سیما.م دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
تیاق به معنی اشتیاق است.
تو مست شرابی و خواب هستی و ما در اشتیاق تو از بیخوابی، کشته شدیم
نمیخواد بگه «تو خواب هستی و ما داریم از تو پاسداری میکنیم و از بیخوابی مُردیم.
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
سعدی جان
ما چو دادیم دل و دیده به طوفال بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
#حافظ_جان
کو شیر مردی کز بلا نپرهیزد
#حافظ_جان
دلم بدرد و بلا انس کرده است چنانک
ز عافیت بگریزد بابتلا سازد
بکیش عشق دلش زنده ابد باشد
که جان خود هدف ناوک بلا سازد
#حسین_خوارزمی
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
#حضرت_حافظ
ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
#مولانا
پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست
#صائب_تبریزی
در بلا بودن بود صائب به از بیم بلا
از هوا گیرد خموشی را چراغ صبحگاه
صائب تبریزی
پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک می کند در حلقه های دام رقص
صائب تبریزی
هر چند از بلای خدا میرمند خلق
دل را به آن بلای خدا دادهایم ما
صائب تبریزی
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فرداست
سعدی جان
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
مولانا
عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده اند
ره ز لب بیرون نمی باشد فغان زخم را
بیدل دهلوی
اول قدم از عشق سر انداختن است
جان باختن است و با بلا ساختن است
اول این است و آخرش دانی چیست؟
خود را ز خودی خود بپرداختن است
عراقی
آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد
او عاقلست و شیوه مجنون دگر بود
سعدی جان
از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان
تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
سنایی
ترسی را که شخص به ذهن خود راه می دهد
از وضعیتی که واقعا وجود دارد بدتر است.
چه کسی پنیر مرا برداشته است؟
اسپنسر جانسون
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:
ما چو دادیم دل و دیده به طوفال بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
#حافظ_جان
کو شیر مردی کز بلا نپرهیزد
#حافظ_جان
دلم بدرد و بلا انس کرده است چنانک
ز عافیت بگریزد بابتلا سازد
بکیش عشق دلش زنده ابد باشد
که جان خود هدف ناوک بلا سازد
#حسین_خوارزمی
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
#حضرت_حافظ
ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
#مولانا
پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست
#صائب_تبریزی
در بلا بودن بود صائب به از بیم بلا
از هوا گیرد خموشی را چراغ صبحگاه
#صائب_تبریزی
پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک می کند در حلقه های دام رقص
#صائب_تبریزی
هر چند از بلای خدا میرمند خلق
دل را به آن بلای خدا دادهایم ما
#صائب_تبریزی
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فرداست
#سعدی_جان
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
#مولانا
عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده اند
ره ز لب بیرون نمی باشد فغان زخم را
#بیدل_دهلوی
اول قدم از عشق سر انداختن است
جان باختن است و با بلا ساختن است
اول این است و آخرش دانی چیست؟
خود را ز خودی خود بپرداختن است
#عراقی
آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد
او عاقلست و شیوه مجنون دگر بود
#سعدی_جان
از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان
تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
#سنایی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۴ دربارهٔ ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٣۶٠:
مرد آزاده به گیتی نکند میل سه کار
تا همه عمر ز آفت به سلامت باشد
زن نگیرد اگرش دختر قیصر بدهند
وام نستاند اگر وعده قیامت باشد
نرود بر درِ ارباب سخا بهر طمع
همه گر حاتم طایی به کرامت باشد
روحی سمرقندی
آئین مجردی نظر باختن است
دولت همه با مجردی ساختن است
زن خواستن ای جان برادر خود را
سر زیر به چاه دوزخ انداختن است
پوریای ولی
مرد آزاده به گیتی نکند میل دو چیز
تا همه عمر وجودش به سلامت باشد
زن نخواهد اگرش دختر قیصر بدهند
وام نستاند اگر وعده قیامت باشد
ابن یمین فریومدی
چو عیسی تا توانی خفت بی جفت
مده نقد تجرد را ز کف مفت
ز دیده خواب راحت دور کردن
به از همخوابگی با حور کردن
عبدالرحمان جامی
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر
چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر
من گرفتم تو نگیر
ایرج میرزا
آن مرد که زن گرفت دانا نبود
از غصه فراغتش همانا نبود
دارد به جهان خانه و زن نیست درو
نازم به خدا چرا توانا نبود؟
✏ «غالب دهلوی»
ادیب نیشابوری عادت داشته که در حجره اش که محل درس او بوده یک هندوانه بخرد و حین تدریس ، آن را می خورده است و البته مجرد هم بوده است. گویند به توصیه شاگردانش ، ضعیفه ای اختیار کرده و در همان روز اول دو هندوانه خریده. یکی برای خودش و یکی برای زنش.چون می خواسته دو هندوانه را بردارد موفق نشده و نهایتا با زحمت زیادی هندوانه ها را بر می دارد و به عوض اینکه به خانه بروند به مدرسه رفته و در مدرسه، کاغذ بخشیدن مدت آن زن را فرستاده و گفته که زنی که اینطور مایه زحمت است، طلاقش ، به. و در تمام عمر مجرد می ماند.
و یا مرحوم عصار که گفته است:
کسی که زن دارد مثل سگ زندگی می کند و مثل شاه می میرد و کسی که زن ندارد، مثل شاه زندگی می کند و مثل سگ می میرد.
همانطور که در نگاه به سیاست، انواع گوناگونی از گرایشات سیاسی را شاهد هستیم ، در سایر رویکردهای رفتاری انسان ها هم می توان انواع گوناگونی از رفتار را انتظار داشت.
بخشی از این تفاوت ها ، ممکن است ناشی از گرایشات ژنی بوده باشد و یا نوع تربیت افراد و حتی باورهای دینی آنان.
مثلا مولانا محمد خوافی اصلا زن نگرفته و گفته است:
سلسله ولادت از آدم علیه السلام به این ضعیف رسیده، می خواهم که یک سر سلسله در دست حضرت آدم باشد و سر دیگر آن در دست این ضعیف.
ابراهیم احمدی در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳:
گفتا که ز جست و جوی رستم
چون یافتم این چنین عطا راسالک تا زمانی که جوینده است، هنوز میان «من» و «مطلوب» فاصله وجود دارد.
من میگردم.
او را میخواهم.
من راه میروم.
او مقصد است.اما لحظه وصول، این دوگانگی دچار فروپاشی میشود.
بنابراین:
ز جستوجوی رستم
یعنی دیگر آن «منِ جوینده» سابق نمیتواند باقی بماند.
در تأویل عرفانی، وصول پایانِ جستوجوی بیرونی و آغازِ دگرگونی وجودی است.
گفت ای موسی سفر رها کن
وز دست بیفکن آن عصا را«عصا» چیست؟
عصا میتواند نماد مجموعهای از چیزهایی باشد که سالک به آنها تکیه کرده است:
عقل
تجربه
شخصیت
علم
اعمال
عادتهای معنوی
تصورات او از خدا
و حتی خودِ هویت معنوی اویعنی انسان ممکن است از «منِ دنیایی» عبور کند، اما بعد گرفتار «منِ عارف» شود.
به زبان بسیار ساده:
اول میگوید:
من آدم مهمی هستم.
بعد تبدیل میشود به:
من آدم مؤمنی هستم.
بعد:
من اهل معنا هستم.
بعد:
من اهل سلوکم.
و این «من» میتواند همچنان باقی باشد.
مولانا در اینجا به سراغ همین «من» میرود.
گفت ای موسی به کف چه داری
گفتا که عصاست راه ما راخدا میپرسد:
«چه داری؟»
در حالی که خودش میداند موسی چه دارد.
پس سؤال برای کسب اطلاعات نیست؛ برای آشکار کردن وابستگی موسی است.
اگر همه شعر را در یک دستگاه عرفانی جمع کنیممسیری که مولانا تصویر میکند چنین است:
۱. انسان جوینده است
«من میخواهم حقیقت را پیدا کنم.»
۲. ناگهان حقیقت بر او تجلی میکند
«دیدم شه خوب خوشلقا را.»
۳. اما هنوز «منِ جوینده» باقی است
برای همین باید:
سفر رها کن
۴. سپس باید تکیهگاهها رها شوند
وز دست بیفکن آن عصا را
۵. تعلقات هویتی نیز باید از دل بیرون روند
همسایه و خویش و آشنا را
۶. حتی دنیا و آخرت نباید مقصود نهایی باشند
کز هر دو جهان ببر ولا را
۷. بعد ابزارهای انسان از صورت عادی خارج میشوند
عصا → اژدها
۸. انسان میترسد
بگریخت
۹. سپس میآموزد که حتی دشمن و رنج نیز میتوانند وسیله حق باشند
سازم ز عدوت دست یاری
۱۰. سرانجام دست و پا، یعنی «عمل و حرکت»، باید یک جهت پیدا کنند
ای دست مگیر غیر ما را
ای پا مطلب جز انتها را۱۱. و انسان باید از رنج فرار نکند
مگریز ز رنج ما
۱۲. تا بفهمد که «دوا» در دل همان چیزی بوده که از آن میگریخته است.
اگر بخواهم تمام شعر را در یک جمله عرفانی فشرده کنم، مضمونش این است:
انسان گمان میکند برای رسیدن به خدا باید چیزی به دست آورد؛ مولانا میگوید در نقطه نهایی، باید چیزهایی را که به آنها تکیه کردهای از دست بدهی.
ابتدا باید «مطلوب» را بجویی؛
بعد بفهمی که حتی جستوجوی تو نیز میتواند حجاب باشد.ابتدا به عصا نیاز داری؛
بعد باید عصا را بیندازی.ابتدا عقل تو را راه میبرد؛
بعد باید بفهمی که عقل وسیله است، نه معبود.ابتدا از رنج فرار میکنی؛
بعد میفهمی:رنجی که تو را از غیر حق جدا میکند، ممکن است همان دستی باشد که تو را به حق نزدیک میکند.
و سرانجام:
ای دست مگیر غیر ما را
ای پا مطلب جز انتها رادر اینجا «توحید» دیگر فقط یک باور ذهنی نیست؛ تمام دستگاه وجود انسان یکجهت شده است:
دست برای او
پا به سوی او
دل جای او
عقل خدمتگزار او
رنج وسیله تربیت از سوی او
و «من» دیگر مرکز مستقل عالم نیست.این همان جایی است که داستان موسی از یک داستان درباره پیامبری، به نقشهای برای تحول باطن انسان تبدیل میشود.
Arash Pishbin در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵۴:
سلام، وقت بخیر. گویا در این شعر، سه بیت آخر به اشتباه در جایگاه سه بیت نخست قرار گرفته اند. خواهشمند است اصلاح شود.
احمد رحمتبر در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۹ در پاسخ به فیروز علی وند دربارهٔ سعدی » خبیثات و مجالس الهزل » خبیثات » شمارهٔ ۵۴ - حکایت:
بله درود بر شما، جستجو کردم و دیدم در واژهنامه دهخدا، ذیل مدخل «حیف» همین بیت سعدی را به عنوان مثال آورده است، به این صورت:
حیف بردن؛ تأسف خوردن و ندامت کشیدن:
حیف بردن ز کاردانی نیست
با گرانان به از گرانی نیست.
سعدی
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
کَشتی یا کِشتی در Chat gpt
«اگر خوانندهٔ امروزی شعر حافظ را با تلفظ امروزی «کِشتی» بخواند، از نظر شنونده طبیعی و قابل فهم است و شعر هم نادرست یا نامفهوم نمیشود.
اما اگر پرسش این است که کدام انتخاب برای اجرای شعر حافظ زیباتر و تاریخیتر است، من این تمایز را پیشنهاد میکنم:
مثلاً:
کَشتیِ شکستگانیم، ای بادِ شرطه برخیز
حسوحال کلاسیکتری دارد.ولی:
کِشتیِ شکستگانیم، ای بادِ شرطه برخیز
برای مخاطب امروز کاملاً روان و طبیعی است.بنابراین لازم نیست خوانندهٔ امروزی خودش را مجبور به تلفظ «کَشتی» کند؛ مگر اینکه هدفش بازسازی زبان و موسیقی تاریخی شعر باشد.»
سوال:آیا اگر جامعه ای کلمه ای را به صورت تغییریافته بخوانند و بر سر آن به اشتراک برسند قابل قبول است؟!
مثلا کَشتی را کِشتی بخوانند؟
«بله، از نظر زبانشناسی کاملاً قابل قبول است؛ اگر یک جامعهٔ زبانی بهطور گسترده و پایدار یک واژه را با تلفظی متفاوت به کار ببرد، آن تلفظ میتواند به تلفظ معیار یا رایج آن زبان تبدیل شود.
مثلاً اگر صورت تاریخی یا فرضی واژه «کَشتی» بوده باشد، اما فارسیزبانان ایران در دورهای آن را به صورت «کِشتی» تلفظ کرده و این تلفظ در جامعه تثبیت شده باشد، از دید زبانشناسی نمیتوان گفت «کِشتی» غلط است فقط چون با صورت قدیمی متفاوت است.
نکتهٔ مهم این است که باید بین این دو فرق گذاشت:
زبان اساساً با قرارداد جمعی گویشوران زنده است. اگر تغییر تلفظ در جامعه جا بیفتد، خودِ آن جامعه تعیین میکند که صورت جدید چگونه تلفظ شود.
بنابراین در مثال شما، اگر ایرانیان «کِشتی» را بهطور عمومی و پایدار به کار میبرند، «کِشتی» از نظر فارسی امروز ایران تلفظ معتبر و پذیرفتهای است، حتی اگر «کَشتی» در گذشته یا در زبان/گویش دیگری وجود داشته باشد.
اگر بحث شما این است که آیا «اکثریت مردم یک کشور» بهتنهایی میتوانند تلفظ درست یک واژه را تعیین کنند، حتی وقتی از نظر ریشهشناسی تلفظ دیگری درستتر باشد، آن بحث کمی پیچیدهتر است.»
در زبان، «درست بودن» یک واژه دو معنای متفاوت دارد:
مثلاً فرض کنیم ثابت شود که در گذشته «کَشتی» بوده، ولی در فارسی ایران طی زمان مردم آن را «کِشتی» تلفظ کردهاند. اگر این تغییر عمومی و پایدار شده باشد، زبانشناس نمیگوید:
«مردم اشتباه میکنند، پس کِشتی غلط است.»
بلکه میگوید:
این اتفاق در زبانها بسیار عادی است. تلفظ بسیاری از واژهها در طول قرنها تغییر کرده، بدون اینکه زبان «غلط» شده باشد.
اما یک نکتهٔ ظریف وجود دارد: صرفِ اینکه عدهای یک واژه را متفاوت تلفظ کنند، فوراً آن تلفظ را معیار نمیکند. برای اینکه تغییر زبانی تثبیتشده محسوب شود، معمولاً باید گسترده، ماندگار و در جامعه پذیرفته شده باشد.
پس دربارهٔ مثال شما:
اگر جامعهٔ فارسیزبان ایران به شکل گسترده و پایدار «کِشتی» میگوید، «کِشتی» تلفظ معتبر فارسی ایران است؛ حتی اگر پژوهش تاریخی نشان دهد که تلفظ قدیمیتر «کَشتی» بوده است.
اگر بخواهید، میتوانم دقیقتر توضیح بدهم که چه زمانی میتوان گفت «اکثریت مردم یک جامعه حق دارند تلفظ یک واژه را تغییر دهند» و چه زمانی هنوز آن را «غلطخوانی» میدانیم.
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۴ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
منظور آنست که وقتی جمعی بر سر تلفظ واژه ای به اشتراک میرسند بهتر آنست که همان واژه به همان صورتی که جمع میخوانند خوانده شود و هیچ ایرادی ندارد
حتی اگر همه نسبت به اصل واژه تلفظی اشتباه هم بگویند از آنجا که به یک اشتراک جمعی رسیده و این واژه جا افتاده است درست میگویند!
ایران اجازه عبور کِشتی از تنگه هرمز نمیدهد یا اجازه عبور کَشتی؟!
شما امروز تصویر یک کِشتی را به هر ایرانی نشان بدهید و بگویید این چیست ؟
میگوید :کِشتی
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۷ در پاسخ به احسان پرسا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند: