برمک در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۳۰:
اعراب در شاهنامه باید با تامل باشد بنگریم که مها و مسین و مهین و مهستی و برزین نشان از ان دارد که نمیتوان با تعصب تنها مِه را درست دانست
بنگریم کهجَند درست است و نه جُند
ز ری تا دهستان و خوارزم و جند
نوندی نبینی بجز لورکند.
نظامی
ز صحرای چین تا بدریای جند
زمین در زمین بود زیر پرند.
نظامی.
روشنی و خرمی مملکت از کلک اوست
گرچه سر کلک او تیره رخ است و نژند
تا به رسالات او مملکت آرام یافت
از لب دریای چین تا در خوارزم و جند.
سوزنی.
تو که در حفظ ایزدی چه کنی
حرز وتعویذ اهل جند و خجند؟
انوری.
بنگریم که فسَردن و فشردن به زبر است.
به گوش تو گر نام من بگذرد
دم و جان و خون دلت بفسرد.
فردوسی.
که چونان شدیم از بد یزدگرد
که خون در دل نامداران فسرد.
فردوسی.
بیامد بنزد پدر یزدگرد
چو دیدش دم اندر دهانش فسرد.هزینه چنان کن که بایدت کرد
نشاید گشاد و نباید فشرد
فردوسی
بنگریم هشتن و گرفت و فرست چگونه همه با زبر آمده.
چو بشنید گشتاسپ پژمان برفت
ره ساربانان قیصر گرفت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت.
خیام
ز دژ گنج دینار بیرون فرست
بگیتی نخورد آنک برپای بستبه بستور ده باره برنشست
مر او را سوی رزم دشمن فرستکه ما راست گشتیم و ایزدپرست
کنون زند و استا سوی ما فرستپس آن بستگان را بر من فرست
که من سر بخواهم ز تن شان گسست
فردوسی
پرستار وز خواسته هرچ هست
به زودی مر آن را به درگه فرستچنان دید در خواب کز کوه هند
درفشی برافراشتندی بلند
به زرین و سیمین دوصد تیغ هند
جزان سی به زهراب داده پرند
پدر بود در ناز و خز و پرند
مرا برده سیمرغ بر کوه هند
یکی نامه دارم من از شاه هند
نوشته ز مشک سیه بر پرند
خداوند ایران و نیران و هند
ز فرش جهان شد چو رومی پرند
نویسم یکی نامه دلپسند
که کیدست تا باشد او شاه هندفرستاد نزدیک دانا به هند
بسی اسپ و دینار و چندی پرند
چو از روم وز چین وز ترک و هند
جهان شد مر او را چو رومی پرند
همی باژ خواهم ز روم و ز هند
جهان شد مرا همچو رومی پرند
پیامی رسانم سوی شاه هند
همان پهلوی نامه ای برپرند
بدین برز بالا و این دستبرد
بخاک اندر آرد سر دیو گرد
چرا کشت بهمن فرامرز را
بخون غرقه کرد آن بر و برز را.
نظامی.
دلباختهی ادبیات فارسی در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ قوامی رازی » دیوان اشعار » شمارهٔ ۹۷ - در موعظت و نصیحت و دعوت به اعراض از دنیا و اقبال به آخرت گوید:
این قصیده در دیوان به تصحیح محمد ارموی نیست.
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۶ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۲۸ - در هجا:
گویا استاد خواجگان حرمسرا را اینگونه خطاب کرده است:
«پس دریده بریده پیش»
انوری در کنار طبع سرشار و ذکاوت یک نوع خوشمزگی منحصر به فرد نیز داشته که هرگز به ابتذال و بیمزگی و خنک گویی نکشیده است
Eli Yari در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۰:
همه عالم خر و گاوان به عشق اندر خزیدندی !!!
همه عالم خر و گاوان به عیش اندر خزیدندی ✓
ابراهیم احمدی در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷:
عشق در این شعر، احساسی در کنار دیگر احساسات نیست؛ نیرویی است که پرده از راز هستی برمیدارد. عاشق در آغاز گمان میکند محبوب در جایی دور ایستاده و او باید به جستوجویش برخیزد؛ اما هرچه در راه عشق پیشتر میرود، درمییابد آنکه میجست، از او جدا نبوده است. فاصله نه میان انسان و خدا، بلکه میان انسان و خویشتنِ پنداریِ اوست. «طلب» هنگامی به «وصل» بدل میشود که طالب بفهمد خدا را با رفتنِ بیشتر نمیتوان یافت؛ باید از آن «خود»ی کاست که پیوسته میان او و حقیقت ایستاده است.
در این چشمانداز، دیدار محبوب حادثهای بیرونی نیست؛ لحظهای است که حقیقت از «دانستهای درباره خدا» به «حضوری زنده در جان» تبدیل میشود. آنگاه جهان همان جهان است، اما نگاه انسان دیگر همان نگاه نیست: باد، پیامآور میشود؛ اشک، آبِ شستوشوی دل؛ ماه، نشانهٔ حرکت؛ و چرخ، تصویر گردش جان در مدار عشق. حتی پنهانیِ محبوب نیز شکل دیگری از حضور اوست؛ همانگونه که باد دیده نمیشود، اما شاخه را به رقص درمیآورد.
و ذکر، تکرار یک نام نیست؛ کوک کردنِ ساز وجود است. انسان در آغاز نام خدا را بر زبان میآورد تا خدا را به یاد آورد؛ اما در پایان، چنان در یاد او غرق میشود که خود، به «یادآوردهشدن» بدل میگردد. اینجاست که ذکر، کمند وصل میشود: نه خدا را به سوی انسان میکشد، بلکه انسان را از خویشتن میگیرد و به سوی حقیقت میبرد. و آنگاه که سودا به جوش آمد، زبان خاموش میشود؛ زیرا جایی که حضور آغاز میشود، سخن پایان میگیرد.
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:
تصور ما از عارف به عنوان کسی که روی در دیوار دارد یا در غاری خزیده یا روی آب راه میرود تصور اشتباهی است
عرفان از جایی آغاز میشود که شخص به معنایی در پس ظواهر عالم قائل باشد و چنین دانش و بینشی پیدا کند
حافظ درین بیت زیبایی جهان یا میل خود به دنیا را به عشق الهی پیوند میزند و این عرفان است
عرفانی که حتی برای من و شما هم ملموس است و ما هم میتوانیم آن را درک و دریافت کنیم و بپذیریم
ازین نظر عرفان حافظ پذیرفته ترین عرفانهاست زیرا با زندگی و مظاهر زیبایی پیوند خورده است
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۶ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:
اینکه حافظ تقاضایی از شاه و وزیر دارد دلیل بر رد عرفان یا رندی او نیست
عارف میداند که از هر کس هر چیز هم که بخواهد از خدا خواسته:
«گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود»
فرق عارف و عامی در همین دانستن هاست .
دانشی که به بینش انجامیده است!
اگر من و شما ایراد میگیریم که حافظ چگونه عارفی است که از حاکم تقاضا دارد اشتباه در نگاه من و شماست که دچار دو بینی هستیم و توحیدی نگاه نمیکنیم، ولی او دید توحیدی دارد!
«گفتا به کوی عشق همین و همان کنند»
بزرگمهر در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۶ در پاسخ به فرهاد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:
با شما تا حدودی موافقم. بعضی از این به اصطلاح مفسران (که فرقی نمیکنند هرکدام به سبک خودشان ۹۰ درصد غزلها را در آن قالب تفسیر میکنند و با زور و ضرب کلام و با استدلالهای تکراری و ضعیف جا میاندازند) بزرگترین لطمه را به شخصیت حافظ وارد کردهاند به طوریکه انسان به این فکر میکند که حافظ با این طرز تفکر چگونه و به چه دلیلی جهانی شده، با این تعاریف معنی رند میشود عارفی که دلبسته وا وابسته قدرت وقت است؟....و دستش در جیب دیگران ....؟
بزرگمهر در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۵ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:
آن بازخواست است.
در کار بانکی با سفته و برات واخواست کاربرد دارد و به معنی رد کردن؟
پردیس در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۹ در پاسخ به حامد دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:
الان به زبان ترکی گفتی طلا به پارسی گفتی مس؟
آخر زمون شده؟
نیما در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:
تصویرسازی بیت اول و زیبایی بیت دوم؛
سعدی جان اندازه ندارد که چه شیرینسخنی..!
سناتور سنتور در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ میگشت در میان بازار از سَرِ حالتی کی او را بود:
اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر شهوت نفس، لذت نخوانی
سعدی جان
لذت اندر ترک لذت بود ، ای آزادگان
ما گدایان ، ترک این لذت نمی دانسته ایم
لامعی دهلوی
ترک شهوتها و لذتها سخاست
هر که در شهوت فرو شد برنخاست
مولانا
ترک خشم و شهوت و حرصآوری
هست مردی و رگ پیغامبری
مولانا
که امروز آتش شهوت بکشتی بی گمان رستی
وگرنه تف آن آتش ، تو را هیزم کند فردا سنایی
سنایی غزنوی
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو
طالب مردی دوانم کو به کو
کو درین دو حال مردی در جهان؟
تا فدای او کنم امروز جان
مولانا
مکن بر نفس رحمت با تو چون راه جفا گیرد
سزای کشتن است آن سگ که پای آشنا گیرد
مترس از نفس سرکش ، پنجهٔ تسخیر بیرون کن
که چون گیری گلوی اژدها شکل عصا گیرد
صائب تبریزی
مادرِ بتها بتِ نفس شماست
زانک آن بت مار و این بت اژدهاست
مولانا
حرص بط یکتاست این پنجاه تاست
حرص شهوت مار و منصب اژدهاست
حرص بط از شهوت حلقست و فرج
در ریاست بیست چندانست درج
مولانا
مار شهوت را بکش در ابتلا
ورنه اینک گشت مارت اژدها
مولانا
اژدها می شود این مار ز مهلت صائب
رحم بر نفس نمودن ز مسلمانی نیست
صائب تبریزی
نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟
اژدها فرعون را در کف عصا کی می شود؟
فقر هیهات است گردد جمع با تن پروری
تا پر از شکر بود نی بوریا کی می شود؟
نفس چون مطلق عنان شد قابل اصلاح نیست
سگ چو شد دیوانه دیگر آشنا کی می شود؟
صائب تبریزی
طغیان نفس بیش شود در توانگری
این مار چون به گنج رسید اژدها شود
صائب تبریزی
گلوی نفس چون فرعون را محکم به دست آور
چو موسی اژدها را گر عصای خویش می خواهی
صائب تبریزی
پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن
کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست
حذر از پیروی نفس که در راه خدای
مردم افکن تر ازین غول بیابانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند
مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست
سعدی جان
هیچکس بی دامنی تر نیست لیکن پیش خلق
باز می پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم
سعدیا پرهیزکاران خود پرستی میکنند
ما دهل در گردن و خر در خلاب افکنده ایم
رستمی باید که پیشانی کند با دیو نفس
گر بر او غالب شویم افراسیاب افکنده ایم
سعدی جان
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
حضرت حافظ
نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند
در دو صورت خویش را بنموده اند
مولانا
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۸۶ - مدح سدید فقیهی:
بیت دوم بسیار هنرمندانه است
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۹۰ - در هجا:
درست گفته است هرچند درشت گفته است
نیما در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:
ای روی دلارایت؛ مجموعهٔ زیبایی!
سناتور سنتور در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:
اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر شهوت نفس، لذت نخوانی
سعدی جان
لذت اندر ترک لذت بود ، ای آزادگان
ما گدایان ، ترک این لذت نمی دانسته ایم
لامعی دهلوی
ترک شهوتها و لذتها سخاست
هر که در شهوت فرو شد برنخاست
مولانا
ترک خشم و شهوت و حرصآوری
هست مردی و رگ پیغامبری
مولانا
که امروز آتش شهوت بکشتی بی گمان رستی
وگرنه تف آن آتش ، تو را هیزم کند فردا سنایی
سنایی غزنوی
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو
طالب مردی دوانم کو به کو
کو درین دو حال مردی در جهان؟
تا فدای او کنم امروز جان
مولانا
مکن بر نفس رحمت با تو چون راه جفا گیرد
سزای کشتن است آن سگ که پای آشنا گیرد
مترس از نفس سرکش ، پنجهٔ تسخیر بیرون کن
که چون گیری گلوی اژدها شکل عصا گیرد
صائب تبریزی
مادرِ بتها بتِ نفس شماست
زانک آن بت مار و این بت اژدهاست
مولانا
حرص بط یکتاست این پنجاه تاست
حرص شهوت مار و منصب اژدهاست
حرص بط از شهوت حلقست و فرج
در ریاست بیست چندانست درج
مولانا
مار شهوت را بکش در ابتلا
ورنه اینک گشت مارت اژدها
مولانا
اژدها می شود این مار ز مهلت صائب
رحم بر نفس نمودن ز مسلمانی نیست
صائب تبریزی
نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟
اژدها فرعون را در کف عصا کی می شود؟
فقر هیهات است گردد جمع با تن پروری
تا پر از شکر بود نی بوریا کی می شود؟
نفس چون مطلق عنان شد قابل اصلاح نیست
سگ چو شد دیوانه دیگر آشنا کی می شود؟
صائب تبریزی
طغیان نفس بیش شود در توانگری
این مار چون به گنج رسید اژدها شود
صائب تبریزی
گلوی نفس چون فرعون را محکم به دست آور
چو موسی اژدها را گر عصای خویش می خواهی
صائب تبریزی
پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن
کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست
حذر از پیروی نفس که در راه خدای
مردم افکن تر ازین غول بیابانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند
مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست
سعدی جان
هیچکس بی دامنی تر نیست لیکن پیش خلق
باز می پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم
سعدیا پرهیزکاران خود پرستی میکنند
ما دهل در گردن و خر در خلاب افکنده ایم
رستمی باید که پیشانی کند با دیو نفس
گر بر او غالب شویم افراسیاب افکنده ایم
سعدی جان
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
حضرت حافظ
نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند
در دو صورت خویش را بنموده اند
مولانا
الهام در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۰:
چه شروع طربناکی.. چه جذاب.. ای زندگی قسمت من هم کن که نور دل از دهانم بیرون بزند 💖💡🔦
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۶۹ - در ناخن گرفتن صاحب:
انوری عمل ناخن گرفتن خواجه را اینطور بیان کرده!!
بدر: همه ناخن یا سر انگشتان
هلال :ناخن جدا شده
مرغک:ناخنگیر
هنرمندانه ولی مبتذل است!
ابیات به قدر همان ناخن چیده شده بی ارزش هستند!
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۶ در پاسخ به احسان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:
علت غایی غزلسرابی حافظ ، همین شجریان شجریان پرستان بوده است والا حافظ اصلا غزل نمی سرود
Fateme Zandi در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۶ - سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه: