گنجور

حاشیه‌ها

استاد میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:

در نمازم خَمِ ابرویِ تو با ...

نماز برای عارف عبادتی خشک،بی‌روح و از سر تکلیف نیست بلکه پیوندی است روحی با زیبایی بی نهایت

استاد میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۷ - حکایت درویش صاحب‌نظر و بقراط حکیم:

چرا طفل یک روزه هوشش نبرد؟ که ...

چرا طفل یک روزه هوشش نبرد

چرا یک گل،یک گربه،چهره یک کودک یا یک کلاغ هوش ما را نمی‌برد؟

شاید نگاه ما دچار عادت و روزمرگی شده است و یکی از ویژگیهای زیست عرفانی آنست که انسان نگاهی نو و زیبایی شناسانه به هر پدیده داشته باشد

در واقع هر انسانی باید زیست عارفانه داشته و چنین نگاه یا زیستی را در خود تقویت کند

عرفان در برابر زهد خشک موضع میگیرد زیرا زهد خشک زیبایی نگری و زیبایی شناسی ندارد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲
 
فِشاند محمِلِ نازَت، گلِ چه رنگ به صحرا
که گَرد می‌کند، آیینهٔ فرنگ به صحرا

به خاک هم چه خیال است، دامنَت دهم از کف
چو خاربُن، سَرِ مجنون زده‌ست چنگ به‌ صحرا

کجا ست شورِ جنونی، که من ز وجدِ رهایی
چو گِردباد، به یک پا زنم شلنگ به صحرا

ز جرأتّ نفسَم، برق تازِ عرصهٔ امکان
رسانده‌ام تکِ آهو، ز پایِ لنگ به صحرا

ز سعیِ طالعِ ناساز، اگر رسَم به کمالی
همان پلنگ به دریای ام و نهنگ به صحرا

فزود ریگِ روان، دستگاهِ عشرتِ مجنون
یکی هزار شد اکنون، حسابِ سنگ به صحرا

کدورتِ دلِ خون‌بسته، هیچ چاره ندارد
نشسته‌ایم چو نافِ غزاله، تنگ به صحرا

تو فکرِ حاصلِ خود کن، که خلقِ سوخته‌ خرمن
فتاده است پراکنده، چون کلنگ به صحرا

در این جنون‌کَده، منعِ فضولی‌ات نتوان کرد
هوس به طبعِ تو خودرو ست، همچو بنگ به صحرا

مباش غَرّهٔ نَشو و نمایِ فرصتِ هستی
خَرامِ سیل کند تا کجا درنگ به صحرا

زهی، به دامنِ ما موجِ این محیط چه بندد؟
گذشته‌ایم پَرافشان‌تر از خدنگ به صحرا

به عالمِ دگر افتاد، گَردِ وحشتِ بیدل
نساخت مشربِ مجنونِ ما ز ننگ به صحرا

استاد میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۷ - حکایت درویش صاحب‌نظر و بقراط حکیم:

محقق همان بیند اندر ابل که در خوبرویان چین و چگل

آیا مردم در خلقت شتر نمی‌نگرند که چگونه (به انواع حکمت و منفعت برای بشر) خلق شده است؟

آیه 88 سوره غاشیه

ببینید سعدی در این بیت چقدر عالی به این آیه از قرآن اشاره کرده است!

وقتی جان و روح و زبان کسی با قرآن پیوند خورده باشد می‌تواند چنین بازتابی از آیات را در زبان و سخن خود ارائه دهد

وقتی شاعر و سخنور ذخیره قرآنی و عرفانی و زیست زیبایی شناسانه داشته باشد خروجی سخنش چنین میشود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳
  
 حیف‌ کز افلاس، نومیدی فَزاید مرد را
دست اگر کوتاه شد، بر دل نشاید مرد را

از تنزّلها ست، گر در عالمِ آزادگی
چینِ پیشانی، به یادِ دامن آید مرد را

چون طبیعتهایِ زن‌، گُل‌کرده‌ گیر آثارِ ننگ
در فسوسِ مال و زر، گر دست ساید مرد را

جدولِ آب و خیابانِ چمن، منظورِ کیست؟
زخم میدانها کِشد، تا دل‌ گشاید مرد را

یک تغافل، می‌کند سرکوبیِ صدکوهسار
در سخن، می‌باید از جا در نیاید مرد را

دامنِ رُستم تکانَد بر سَرِ این هفت‌خوان
دستِ غیرت، تا غبار از دل زداید مرد را

در مِزاجِ دانه، آماده‌ست تأثیرِ زمین
حیز کم پیدا شود، گر زن نزاید مرد را

ناگزیرِ رغبتِ اقبال باید زیستن
جاهِ دنیا، صورتِ زن می‌نماید مرد را

جوهرِ غیرت، در این میدان نمی‌ماند نهان
تیغ می‌گردد زبان و می‌ستاید مرد را

گر ز سیم و زر وفا خواهی، به‌ خِسَّت‌ جهد کن
قحبه‌ محکوم‌ است، از امساکی‌ که شاید مرد را

بیدل این‌ دنیا، نه‌ امروز امتحانگاه است و بس
تا جهان باقی‌ست، زن می‌آزماید مرد را

ابراهیم احمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸:

این غزل پرشور از دیوان اشعار سعدی، ظاهر عاشقانه و بسیار زیبایی دارد؛ اما وقتی عینک عرفان، فلسفه و نگاه نمادین بر چشم می‌گذاریم، این شعر به روایتی شگفت‌انگیز از سیر و سلوک، تجلی حقیقت و فنای فی‌الله تبدیل می‌شود.

در ادامه، لایه‌های عمیق این غزل را به زبان ساده و ملموس بررسی می‌کنیم:

 

۱. لایه عرفانی و تاویلی (تفاوتِ حقیقت و واقعیت مادی)

در نگاه تاویلی (بازگرداندن ظاهر به باطن)، معشوق در این شعر، شخص خاصی نیست؛ بلکه ذات احدیت (خداوند) یا حقیقت مطلق جهان است.

تجلی و برانداختن حجاب: وقتی سعدی می‌گوید «برقع برافکن» (نقاب را بردار)، در واقع تمنای "تجلی" دارد. در عرفان، جهان مادی مانند نقابی روی چهره حقیقت است. اگر خداوند یک لحظه بدون حجاب جلوه کند، تمام زیبایی‌های اعتباری جهان (بهشت، حور، آسمان و ستارگان) رنگ می‌بازند و پوچی خود را نشان می‌دهند.

فنای جهان مادی در برابر حقیقت: عباراتی مثل «بیخ صنوبر برکندن»، «خال اختر برکندن» یا «مهر از دوپیکر برکندن»، همگی به یک اصل عرفانی اشاره دارند: وقتی حقیقتِ مطلق آشکار شود، نظمِ ظاهری این جهان (که بر پایه توهم و کثرت بنا شده) فرو می‌ریزد. خورشید و آسمان در برابر نورِ حقیقی، دیگر نوری ندارند که به آن ببالند.

 

۲. لایه فلسفی (ارزش‌زدایی از ممکنات در برابر واجب‌الوجود)

از دیدگاه فلسفه اسلامی و حکمت اشراق، این غزل تقابل میان واجب‌الوجود (هستی مطلق) و ممکن‌الوجود (موجودات وابسته) را نشان می‌دهد.

زیبایی عاریه‌ای جهان: گل، نرگس (عبهر)، طاووس و کبک در فلسفه نمادِ کمالات و زیبایی‌های جهانِ ماده هستند. سعدی می‌گوید «زان عارض فرخنده خو نه رنگ دارد گل نه بو»؛ یعنی تمام زیبایی‌های جهان، ذاتی نیستند، بلکه بازتابی ضعیف از آن کمالِ مطلق‌اند. وقتی اصل بیاید، تصویرِ توی آینه (جهان ماده) دیگر ارزشی ندارد.

غیرت الهی: «انگشت غیرت را بگو تا چشم عبهر برکند»؛ غیرت در فلسفه عرفانی یعنی حقیقت، چشمی را که بخواهد به جای دیدنِ "خالق"، مجذوبِ "مخلوق" (گل نرگس) شود، نابینا می‌کند. هستی فقط حقِ اوست و تماشای غیرِ او، نوعی انحرافِ دید است.

 

۳. لایه نمادین (کدگذاری‌های غزل)

سعدی در این غزل از نمادهای طبیعی برای بیان مفاهیم ماورایی استفاده کرده است:

خال و زلف: در اصطلاح عرفانی، «زلف» نماد کثرت و حجاب‌های جهان مادی است که دل‌ها را آشفته می‌کند. «خال» نقطه وحدت و غایت هستی است که در میان کثرتِ چهره پنهان شده است.

خارِ غم و نشتر: «ما خار غم در پای جان... کز پای نشتر برکند»؛ خارِ غم نماد سختی‌ها و دردهای سلوک است. عاشق عارف، دردِ عشق را عینِ درمان می‌داند. لذتِ این درد به قدری است که عارف هرگز اجازه نمی‌دهد کسی این خار (نشتر) را از پای جانش بیرون بکشد؛ چرا که بی‌دردی، مرگِ معنوی است.

 

۴. روان‌شناسی سلوک (از خود گذشتگی)

شاه‌بیتِ این غزل از نظر مسیرِ رشد و سلوک این بیت است:

خلقی چو من بر روی تو آشفته همچون موی تو

پای آن نهد در کوی تو کاول دل از سر برکند

این بیت به زیباترین شکل مفهوم «ترکِ عقلِ مصلحت‌اندیش در برابر عشق» را بیان می‌کند. «دل از سر برکندن» یعنی:

برای ورود به حریم حقیقت، نمی‌توانی با حساب‌گری‌های مادی و عقلِ معاش جلو بروی.

باید منیت، غرور، و حتی جانِ خود را فدا کنی. تا زمانی که اسیرِ "سر" (تفکرات مادی و خودخواهی) هستی، به "کوی معشوق" (مقام وصل) راهی نداری.

 

خلاصه به زبان ساده

این غزل می‌گوید: در این جهان، زیبایی‌ها و جاذبه‌های زیادی (مثل ستاره، گل، طاووس و بهشت) وجود دارد، اما همه این‌ها فقط سایه‌ای از یک حقیقت بزرگتر و زیباتر هستند. مسیر رسیدن به آن حقیقت، نیازمندِ شجاعتِ از خودگذشتگی است (دل از سر برکندن) و کسی که طعم این عشق و دردهای شیرینش (خار غم) را بچشد، دیگر حاضر نیست نگاهش را صرفِ زیبایی‌های کوچک و فانی این دنیا کند. در نهایت، حتی در فردای قیامت نیز، بهشتِ واقعی برای عارف، تماشای همان رویِ معشوق است و بس.

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۳:

از کاف و نون دمیدیم، غیر از عدم چه دیدیم

 

چیزی ز ما مخواهید ما حرف این دهانیم

 

از کاف و نون صحیح ست 

یعنی خداوند فرمود 

کُن  ..خداوند خواست که ما بوجود امدیم ...

ما  خودمان عدم هستیم و ما حرف آن دهنیم..چیزی از ما نخواهید ..و غیر از عدم ما هیچ ندیده ایم 

ما حرف دهان خداییم و دهان معشوق هم تنگ هست و به هیچ تشبیه شدست ..ما که خدا را نمی توانیم ببینیم ..خودمان هم که عدم و هیچ هستیم ..بنابراین چیزی از ما نخواهید و انتظاری از ما نداشته باشید..ما حرفدان دهنیم که هیچ ست .بیدل سراغ عنقا حرفیست بر زبانها ..

بیدل!! جستجو کردن عنقا ،اون پرنده ی نامرئی که درکوه قاف ست ..و استعاره از خداست فقط حرف روی زبانهاست ..یعنی ماها فقط ادعا داریم جامی می گوید :در مسجد و خانقه بسی گردیدم.    بس شیخ و مرید (مراد )را که پا بوسیدم 

نی یک لحظه ز هستی خود رستم 

 نی انکه ز خویش رسته باشد دیدم ..

انتقاد از پیران خانقاه باید باشد 

 

ما فقط،نام داریم یا فقط از خدا نامی در دست داریم ایهام دارد و هیچ چیز دیگری نیستیم و نداریم ... 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۱ در پاسخ به مهدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹:

این بیت در آثار مولانا یافت نگردید

بهرور آزرخواست در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۵۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲:

آیا علم از ثروت و قدرت ارزشمندتر است؟

من فکر می‌کنم این سؤال به هدف و نحوهٔ استفاده از هرکدام بستگی دارد.

اگر منظور سعدی این باشد که علم و دانایی می‌توانند ارزشی فراتر از ثروت و مقام داشته باشند، حرفش قابل دفاع است.

ثروت به‌تنهایی کسی را دانا یا اخلاقی نمی‌کند. قدرت هم تضمین نمی‌کند که صاحبش انسان بهتری باشد.

اما از این موضوع نمی‌توان نتیجه گرفت که ثروت و قدرت ذاتاً بد هستند یا دانشمند فقیر لزوماً از فرد ثروتمند ارزشمندتر است.

تصور کن دو نفر داریم:

یکی دانشمند است، اما دانشش را برای فریب مردم و کسب شهرت به کار می‌برد.

دیگری ثروتمند و صاحب قدرت است، اما از امکاناتش برای ساخت بیمارستان، ایجاد شغل و بهبود زندگی مردم استفاده می‌کند.

آیا می‌توان گفت نفر اول به دلیل دانشمند بودن، حتماً انسان برتری است؟

نه.

ارزش اخلاقی یک انسان را نمی‌توان فقط از شغل، دارایی یا جایگاه اجتماعی او نتیجه گرفت؛ باید دید با توانایی‌ها و امکاناتش چه می‌کند.

دانش می‌تواند ابزار خدمت باشد و قدرت هم می‌تواند چنین باشد. همان‌طور که هر دو ممکن است وسیلهٔ سوءاستفاده قرار بگیرند

بهرور آزرخواست در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۳:

حق انتخاب کردن با درست بودنِ این ادعا که رنج کشیدن بهتر از کمک گرفتن است، تفاوت دارد.

فرض کن دو نفر را در نظر بگیریم.

نفر اول فقیر است و شخصی به او کمک می‌کند، بدون اینکه چیزی در عوض بخواهد یا تحقیرش کند. کمک‌کننده از اینکه توانسته گرهی از کار دیگری باز کند خوشحال است و فرد نیازمند نیز با حفظ استقلال و اختیار خود کمک را می‌پذیرد.

نفر دوم هم فقیر است، اما از ترس اینکه مبادا روزی منت کمک را سرش بگذارند، حتی پیشنهاد کمک یک انسان خیرخواه را هم رد می‌کند. او ترجیح می‌دهد لباس پاره بپوشد و گرسنگی بکشد.

چرا باید نفر دوم را اخلاقی‌تر یا آزاده‌تر بدانیم؟

در وضعیت اول، دو انسان می‌توانند از این رابطه سود ببرند: یکی نیازش برطرف می‌شود و دیگری فرصت پیدا می‌کند محبت و سخاوتش را نشان دهد.

در وضعیت دوم، ممکن است هر دو از یک رابطهٔ انسانی محروم شوند؛ یکی از کمک کردن و دیگری از کمک گرفتن.

البته این مثال به شرطی است که کمک واقعاً بدون اجبار، تحقیر و انتظار پنهانی باشد.

به نظرم استقلال ارزشمند است، اما استقلالی که انسان را از پذیرفتن هرگونه محبت و همکاری محروم کند، ممکن است به انزوای خودخواسته تبدیل شود. 

اتفاقاً من فکر میکنم این از غرور و تکبر درویش است ، تو چنان به بی نیازی چسبیده و انرا افتخار میداند که حاظر است در بدترین شرایط باشد اما مبادا فکر کنند او استقلال و بی نیازی ندارد ، این اخلاقی و از ویژگی های مثبت نیست جناب سعدی که این داستان رو نقل کردی ، این از خود بزرگ بینی و تکبر است

بهرور آزرخواست در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۵:

اینجا تا حدودی درست است که ما فرعیات را بر اصل گرفتیم اما یک چیزی را این حکیم گویا نمی فهمد ، انهم زیبایی شناسی است ، روح نیاز دارد به زیبایی ، تزیین ، اضافات ، هرچند که بی دلیل و بی نیاز باشد. اگر اینطوری باشه تمام غذا ها ساده خانه ها ساده لباس ها ساده ، این اشتباهه ، روح رو از بین مبره انسان رو رباا میکنه.

حرف های ایم حکم عرب دقیقا منظومه فکری مینیمالیسم هست که امروزه طرفداران بسیار پیدا کرده. هر چیزی به حداقل نیاز 

بهرور آزرخواست در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۱۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۹:

من با بخش بزرگی از پیام اخلاقی سعدی موافقم، اما در نتیجه‌گیری نهایی‌اش تردید دارم.

سعدی می‌گوید:

«مردن به علت بِهْ از زندگانی به مذلّت.»

یعنی مردن بر اثر بیماری بهتر از زندگی در خواری است.

اگر منظورش این باشد که انسان نباید برای نجات خود، هر نوع تحقیر و بردگی‌ای را بپذیرد، حرفش قابل‌فهم است.

اما اگر این جمله را به‌عنوان یک قانون کلی بپذیریم، ممکن است نتیجهٔ نامناسبی بگیریم: اینکه درخواست کمک نشانهٔ ضعف است و انسان باید حتی به قیمت جانش، بی‌نیازی خود را حفظ کند.

درحالی‌که درخواست کمک گاهی نشانهٔ شجاعت است. پذیرفتن اینکه به‌تنهایی از پس همه‌چیز برنمی‌آییم، می‌تواند به‌اندازهٔ استقلال ارزشمند باشد.

همچنین باید توجه کنیم که جوانمرد هنوز از بازرگان چیزی نخواسته است. او بر اساس شهرت بازرگان تصمیم می‌گیرد که درخواست کمک از او به‌اندازهٔ زهر کشنده است.

با توجه به اینکه بازرگان به خساست معروف بوده، نگرانی او بی‌دلیل نیست؛ اما ما نمی‌دانیم که بازرگان در این موقعیت خاص چه واکنشی نشان می‌داد.

شاید دارو را نمی‌داد، شاید می‌داد و منت می‌گذاشت، یا شاید برخلاف انتظار، کمک می‌کرد.

درنتیجه، تصمیم جوانمرد بر پایهٔ شناختی است که از شخصیت بازرگان دارد، نه تجربهٔ مستقیم او در این موقعیت

بهرور آزرخواست در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۱۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۰:

در این حکایت، دانشمند از اینکه مستمری‌اش افزایش یافته اما محبت آن بزرگ‌مرد کاهش پیدا کرده، ناراحت است.

اما آیا واقعاً او آبرویش را از دست داده است؟

شاید آن بزرگ‌مرد دیگر مثل گذشته به او ارادت نداشته باشد، اما این به‌خودی‌خود به معنای از دست رفتن آبروی دانشمند نیست.

اتفاقاً می‌توان از زاویه‌ای دیگر به ماجرا نگاه کرد: دانشمند با درخواست کمک، صرفاً نیاز واقعی خودش را مطرح کرده است. این کار نه غیراخلاقی است و نه مایهٔ شرمساری.

اگر کسی به دلیل همین درخواست، احترامش را به او از دست می‌دهد، شاید مشکل از نگاه آن شخص به رابطه باشد، نه از رفتار دانشمند.

از این منظر، دانشمند لزوماً آبرویش را از دست نداده؛ بلکه شاید فهمیده است که ارادت آن بزرگ‌مرد تا زمانی دوام داشته که او نیازمند نبوده است.

این تفاوت مهمی است.

گاهی ما تصور می‌کنیم چون کسی پس از درخواست کمک، با ما سرد شده، پس خودمان را کوچک کرده‌ایم؛ درحالی‌که ممکن است رفتار او فقط واقعیت رابطه‌مان را آشکار کرده باشد.

کوششگر جزا در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

در کویِ نیک‌نامی ما را گذر ...

تنظیم برای ثانیه دقیق پخش بیتهای خاص متاسفانه درست نیست و معمولا یک یا دو ثانیه جلوتر شروع میشه و کلمات اول یا تلفظ نمیشه یا نامفهومه

علی جنتی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند     

اگراین پیمانه همان پیمانه شراب معنی بشه ، خیلی دل نشین تر میکنه معنی رو 

مثل اینکه جسم انسانی از گل انتخاب شده و روحش از پیمانه ای شراب 

محسن مرتضوی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

صورت درست بیت دهم

طرب عمری‌ست با سازکدورت "برنمی‌آید"✅️

به اشتباه نوشته شده : طرب عمری‌ست با سازکدورت "برنمی‌آبد ❌️

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۶ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸:

این قدر لرزش ز باد مرگ، بی حاصل چرا

استاد میراحمدی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۷ - حکایت درویش صاحب‌نظر و بقراط حکیم:

چرا طفل یک روزه هوشش نبرد؟ که ...

سعدی به عنوان دکترای جمال شناسی و «مفتی ملت اصحاب نظر »اعتقاد دارد که نظرباز و جمال پرست آنست که زیبایی را در همه چیز ببیند

از طفل یک روزه گرفته تا شتر و تا انسان 

گویا از نظر کارشناسی سعدی و مطابق این حکایت شخص جمال پرستی که زیبایی را فقط در انسان ببیند ریگی در کفش دارد یا دید جمال شناسی اش ناقص است

در واقع دریچه های جمال از هر طرف بر ما گشوده است

از گلی روی طاقچه تا گربه ای روی بام تا روی رهگذری و حتی چهره خودمان در آینه

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۴ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸:

مصحف خود را، از این خط میکنی باطل چرا؟

استاد میراحمدی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۹ در پاسخ به امیر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:

نظر بازی و شاهد بازی دیگر است و همجنسبازی دیگر

جمال پرستی حتی اگر نسبت به همجنس باشد رویکردی است بدون میل جنسی و شهوت و جمال پرست حظ دیگری میبرد

شما همه را یک کاسه میکنید چون اساسا تجربه جمال پرستی نداشته اید

جمال پرستی کجا و شهوت جنسی کجا!

زیبایی و زیبایی شناسی همجنس و غیر همجنس نمی‌شناسد 

انسان و حیوان و گل و گیاه هم نمی‌شناسد

هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد

گلرخانش دیده نرگسدان کنند

بدون شک هرکسی که اطراف زیبارویی پرسه میزند را هم نتوان جمال پرست گفت که اوباش و هواپرستان هم بسیارند

اینکه رویکردهای همجنسبازانه در شعر فارسی چگونه بوده و چه مقدار ازین رویکردها واقعی و چه مقدار اساسا نمادگرایانه است نیازمند تحقیقی دگر است که در مورد سعدی و به ویژه حافظ این تحقیق کار دانشگاهیان نیست

۱
…
۳
۴
۵
۶
۷
…
۵۸۲۵