گنجور

حاشیه‌ها

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

غزل عالی عرفانی

نمونه تمام عیار سبک حافظ

 

من چه گویم؟ که تو را نازکیِ طبعِ لطیف

تا به حَدّیست که آهسته دعا نتوان کرد

رضا تبار در ‫۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۰ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت بلبل:

بلبل کنایه از انسان و منظور از گل دنیا می باشد.کسانی که به این دنیای دنیای فانی و زود گذر دلبسته هستند. دنیایی که به هر کس چند صباحی روی خوش نشان خواهد داد. 

 

رضا تبار در ‫۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۰ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد:

شهریار نماد خداوند دختر ماهرو نماد این دنیا با چیزهای زیبای درون آن و  لذات زود گذر آن است که همه  انسانها را شیفته خود کرده و در انتها او را رها میکند.حافظ میفرماید:

مجو درستی عهد از جهان سست بنیاد

این عجوز عروس هزار داماد است

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریادست

یعنی به ظواهر و آرزو های دنیا دل نبند. این توهمات دنیایی هر روز به یکی رو می‌کند و پس از برباد دادن عمر او سراغ دیگری می‌رود. 

رضا تبار در ‫۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۶ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت سیمرغ » حکایت سیمرغ:

در شرح گلشن راز میخوانیم:

همه عالم چو یک خمخانه اوست

دل هر ذره ای پیمانه اوست

                      ******* 

هر آن چیزی که در عالم عیان است

چو عکسی از آفتاب آن جهان است

                   *******

همه عالم ظهور نور حق دان

حق اندر وی ز پیدایی است پنهان

چو آیات است روشن گشته از ذات

نگردد ذات او روشن ز آیات

همه عالم ز نور اوست پیدا

کجا گردد از عالم هویدا

نگنجد نور ذات اندر مظاهر

که سبحات جلالش هست قاهر

احد بصیری در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۶:

کسی که نماز میخونه اگه ذوالفقار سرش بیاد متوجه نمیشه، مثل علی وگرنه نماز مفهومی نداره

شهریار در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:

من یک شعرخوان عام هستم بنابراین درشعر تخصص ندارم و نظراتم هم تخصصی نیستند و چندان موضوعیت ندارند

شهریار در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:

تحلیل اغلب دوستان ، به نظر می رسد با منظور غائی شاعر ، ملازمه و همگونی ندارد و برداشت ها ، بیشتر شخصی هستند.از مقایسه میان دیوان حافظ با دیوان شمس در می یابیم که غزلیات حافظ ، رنگ و بوی عرفانی ندارند و خاطرات شاعر هستند که در قالب نظم و شعر بیان شده اند

 

شهریار در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:

برخی اشعار از جمله این شعر حس غم بزرگی به آدم منتقل می کنند با روح و جسم چنان در آمیخته می شوند گو این که از هم جداناپذیر شده اند

شهریار در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:

با سلام و درود 

تلاقی این شعر با صدای استاد شهرام ناظری زیبائی ذاتی آن را آشکارتر می کند

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:

به تنگ‌چشمیِ آن تُرکِ لشکری نازم
که حمله بر منِ درویشِ یک قبا آورد
چه بیت زیبایی
شاهکاری است این بیت
حالا شاعر با توجه به سنت ترکان لشکری و سابقه اینها در تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایران این بیت را ساخته است ؛به زیباترین شکل هم ساخته است و منظور هم مشخص است.
حالا ترک هم به معنای زیبا رو و لشکری هم بی رحمی را میرساند !
حال ممکن است یک عده بیایند بگویند که ترک لشکری چه میدانم فلان شخص معین تاریخی  است که باز هم اشتباه برداشت و برداشت اشتباه ایشان است
اینها بیان‌های متفاوت شعری است
این جهان شعری شاعر است
هر کس هم بخواهد درین جهان وارد بشود نامی دیگر و نشانی دیگر به خود میگیرد!
همین ترک لشکری اینجا تصویری دارد و کُنشی و جای دیگری جور دیگری رخ می‌نمایاند ؛مثلا زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست به بالین حافظ می آید

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:

به استناد کهن‌ترین نسخه خطی دیوان حافظ (کتابت سال 801 هجری، با دیباچۀ محمد گل اندام، میراث مکتوب 1394)، بیت زیر پس از نخستین بیت باید باشد:

«چه راه می‌زند این مطربِ مقام شناس/که در میان غزل قول آشنا آورد»

1-وجود ترجمه چنین بیتی در ترجمۀ انگلیسی دیوان حافظ توسط کلارک (چاپ 1891 میلادی، یعنی بیش از 140 سال پیش)، تایید دیگری است بر درستی این بیت.

2-در نسخه آلمانی دیوان حافظ (جلد اول، سال 1858 میلادی، صفحه 368 و 369، چاپ وین) نیز چنین بیتی وجود دارد (هم به فارسی و هم به آلمانی).

3-وجود «تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر» در همین غزل، نشان از آن دارد که پیش از آن، بیت دیگری هم هست.

4-حافظ، بارها واژۀ «راه» را به مفهوم گوشه موسیقی به کار گرفته است. بنابراین، بیت یاد شده رنگ و بوی سخن حافظ را دارد.

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰:

میگویند مخاطب این غزل فلان پادشاه است و حالا ما هم با توجه به چند بیت می‌پذیریم که شاید چنین باشد
اما بیت دوم،بیت ششم و بیت هفتم تفسیر عرفانی بسیار میپذیرد
تفسیر عاشقانه کمتر هم می‌پذیرد
بیت اول میتواند باز هم هر دو تفسیر عاشقانه و عارفانه را داشته باشد به طرزی دیگر
زمانی شاعر میگوید به من نظر کن
بوسه ای حوالت کن
آغوشی بگشا
زمانی هم چنین می‌گوید که :
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند.....
زمانی هم میگوید:
آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی..
یعنی خلاصه ای خدا ،ای پادشاه  ،ای معشوق ،ای دختر خاله ،ای پسر عمو ،ای فلانی، نظری هم به ما بینداز
اینها بیان متفاوت شعری است !
بیان اطوار عشق است
ببینید ما اگر شرح حافظ میدهیم باید همه اینها را بدانیم
باید ارجاعات عرفانی با عاشقانه  را بدانیم

باید وجوه مختلف بیت را درک کنیم

باید سبک شاعر را بدانیم...
شاعر طرح شعرش را طوری ریخته که اگر مخاطبش پادشاه هم باشد دیگران هم در آن شعر سهم داشته باشند

بدون شک  قدرت شاعری حافظ  آنقدر بوده است که براحتی بیتی بسراید و شماره حسابش را بدهد و بگوید که ای پادشاه مبلغی حوالت کن یا حواله ای رد کن یا اسب و قبایی بفرست یا چه و چه...

اما شاعر از طرفی به مخاطب ،به مردم ،به جامعه ،به  خواننده عام وخاص دیگر هم متعهد است و اگر نیازی دارد نیازش را هم هنرمندانه و شاعرانه و چند وجهی بیان میکند..

اینکه بیاییم بگوییم مخاطب شاه شجاع است یا آن یکی حاکم است و بیت را معنا کنیم که شرح حافظ نیست...

پندار پاکزاد در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۸ در پاسخ به محسن عبدی دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت باز » حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود می‌گذاشت و آن را نشانه می‌گرفت:

سیب را بشکافتی حالی به تیر و ...

زریر گیاهی بوده که از ان در رنگرزی برای رنگ زرد استفاده میکردند.

اشاره به ترس غلام و رنگ پریدگی‌اش.

محمد امین سنجری در ‫۶ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۵ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » رسوای دل:

دعوت میکنم برنامه گل های رنگارنگ شماره 160 را بشنوید

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۲ در پاسخ به ملک آرشی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:

شما اگر چنین ادعایی دارید ثابت کنید 

ثابت کنید و نمونه بیاورید که کدام شعر حافظ در عشق پادشاه است و در عشق کدام پادشاه

وقتی میگویم نمونه بیاورید یعنی شعری که صد در صد در عشق پادشاه باشد بدون هیچ تردیدی

وقتی میگویم نمونه بیاورید یعنی سند تاریخی بیاورید

سند معتبر که فلان مورخ در فلان تاریخ معتبر نوشته باشد که حافظ این یا آن غزل را در عشق این یا آن پادشاه سروده است یا حداقل ابیات غزل ما را به یقینی درباره انتساب آن غزل به پادشاه برساند

نمونه و شعری بیاورید که سند ششدانگش به نام پادشاه زده شده باشد و  من یا دیگری یا دیگری نتواند معشوق شعر را به معشوق زمینی یا آسمانی خود نسبت دهد

وقتی هم میگوییم عشق پادشاه ،یعنی عشق به آن معنا که من و شما  در ذهن داریم و منظورمان اشعار مدحی نیست 

منتظر پاسخ شما هستم...

 

ملک آرشی در ‫۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:

چون درست فرمودند و ادبا هم بر این هستند. حافظ قصیده رو کنار زد و از غزل استفادهٔ جدیدی کرد یعنی عاشق شدن بر پادشاه!

توتو قو در ‫۷ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱:

وادی عرفان یعنی چه؟ جناب محمد مطیع

بنده غافلم و خوشحال می شوم شما که می دانید به بنده هم بیاموزید. سپاسگزارم.

در این دوبیتی چیزی که نظر حقیر رو جلب می کنه و مشکل درکی دارم "دست بی نمک" است.

کسی که جلال و زیبایی جهان را اقرار می کنه چگونه دست هایش بی نمک اند؟ و چرا دریاها باید گشت تا شست دست بی نمک را؟

خوب شاید دریاها شور باشند و با شست دست بی نمک در آنان دست ها نمکی شوند!

ولی مردم که عوض نمی شوند!

کسانی که دست ما برایشان بی نمک است هم چنان قدر نشناس می مانند.

ولی این گردش در دریاها و جهان به قصد شست و شو باید جذاب باشد.

همواره در امان باشید و در صلح و صفا سرشار از عشق و وفا

 

علی احمدی در ‫۷ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:

حضرت حافظ در تمام عمر خود خواهان گسترش مرام عشق ورزی در جهان بوده است . و در این راه مرام خود را با مرام زاهد و واعظ مقایسه می کند و در پایان این غزل نیز توقع دارد که واعظ نیز به کیش او در آید. طبعا از اینکه شرایط مساعدی برای تحقق این امر رخ نمی دهد پریشان می گردد تا جاییکه با خود عشق به گفتگو می نشیند.

روی بِنْما و مرا گو که ز جان دل برگیر

پیشِ شمع آتشِ پروانه به جان گو درگیر

ای عشق رویت را به همه نشان بده و آن وقت از من هم بخواه تا از جانم دست بشویم و کمک کن تا جانم در پیش شمع معشوق  چون پروانه در آتش بسوزد

در لبِ تشنهٔ ما بین و مدار آب دریغ

بر سَرِ کُشتهٔ خویش آی و ز خاکَش برگیر

لب مرا که تشنه عشق است ببین و از آب حیات جاودانی عشق بنوشان . من بدون عشق کشته ای بیش نیستم بیا و این کشته را با عشق زنده کن و از روی زمین بلند نما

تَرکِ درویش مگیر ار نَبُوَد سیم و زَرَش

در غَمَت سیمْ شُمار اشک و رُخَش را زر گیر

به درویشی و بی چیزی من نگاه نکن چرا که سیم و زر ندارم ولی به خاطر غم عشق اشکم را نقره ای بدان و صورتم را با نور وجودت طلایی کن.

چنگ بِنْواز و بساز ار نَبُوَد عود چه باک؟

آتشم عشق و دلم عود و تَنَم مِجمَر گیر

مهم نیست که عطرعود نباشد تو چنگ را آماده کن و بنواز . دل من همچو عود در آتش عشق می سوزد آن هم در تنم که چون آتشدان است. یعنی وجود تو ای عشق در دلم آتشی افکنده که با نوای موسیقی تو آرام می گیرد . نوایی که همه جهان را در بر گیرد و من خیالم راحت گردد.

در سَماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

ور نه با گوشه رو و خرقهٔ ما در سر گیر

باید آن پیراهن را به در آوری و پرتاب کنی و به رقص و آواز درآیی تا همه تو را درک کنند درغیر این صورت باید به گوشه ای بروی و پیراهن ما را هم بر سرت بیفکنی .عشق باید تجلی یابد و خود را بنمایاند وگرنه در انزوا می ماند.

صوف بَرکَش ز سر و بادهٔ صافی دَرکَش

سیم در باز و به زر سیمبَری در بر گیر

صوف ( ردای پشمین ) خود را از روی سرت بردار و خجالت نکش . بیا و از شراب خالص بنوش تا مست شوی و هزینه کن و  معشوق نقره فام و سپید تنی را در آغوش بگیر تا توان و انگیزه ات بیشتر شود.

دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

بخت گو پشت مَکُن، رویِ زمین لشکر گیر

دوست در اینجا هم می تواند به معنای خداوند باشد و هم عاشقان راستین که پشتیبان عشق ورزی هستند.به همه دوستان بگو که یار و همراه تو شوند که در آن صورت همه دو جهان هم دشمن تو باشند باکی نیست.و به بخت و شانس بگو تا به تو پشت نکند و روی برنگرداند تا بتوانی روی زمین را از لشکر خود پر کنی .

میل رفتن مَکُن ای دوست دَمی با ما باش

بر لبِ جوی، طرب جوی و به کف ساغر گیر

ای عشق هیچ وقت نخواه که از پیش ما بروی لحظه ای با ما باش و بیا کنار نهر آب تا شادمانی کنیم و در دستت پیاله می داشته باش.

رفته گیر از بَرَم و زآتش و آبِ دل و چشم

گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تَر گیر

و اگر از کنارم بروی باز هم آتشین و پریشان خواهم بود و از چشمانم اشک روان خواهم ریخت و چهره ای زرد و لبی خشک خواهم داشت و بالینم از شدت اشک خیس خواهد بود.

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

که ببین مجلسم و تَرکِ سَرِ منبر گیر

ای حافظ ( با وجود عشق ) مجلس خود را آراسته کن و به آن واعظ بگو که مجلسم را ببین و بالای منبر را ترک کن.

سبحان عادلی در ‫۷ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۴۲ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۷ - جواب:

تقدیم به همه آنان که درخواستند و پراستادن:

نصیبش باد اشک صبگاهی               قرینش باد لبخند رضایی

چو اشک و خند و آهش با هم آید        چون اسب تازی جانش در ره آید

سلام دوم، علیکش گفت اول             مَثَل شه شه و شه پا پای اول

چو طفلک این شنید دو را ادا کرد        سلامش گفتنی نامش رها کرد

سلامش برنهادی تاج بر وی               علیکش را طلب بنمود تا کی 

بیارد آن علیک نزد شهنشاه               بباید از شاه شطرنجیش آگاه

نمود آگه رو آن کوه بهر سِیری          کهن رست بلوط سبز سِرّیست

بلوط پوک است اما گنج معنی          رها خفتن رو آن سر رو به یعنی

که تُنگ حفار گشته پیر ایام             یکی حفره زبهر دانه و دام

ز صبر و جمع آب و پوک ایام          به دامش از خود افتاد دانه ای خام

نباتش زآتش و قند لب یار              نموّیدن گرفت رستیدن از بار

همی افتاد دانه صد  کم بیش      یکی پراستادن نمودی همچو درویش

بخواه و مان و راضی و صفا باش    بخند و اشک ریز و باوفا باش

بهاران شو تکان شو تن بریزان        گل و تن ریز پر کن تُنگ گلدان

به پاییزان که دانت از سر آید           فتاند خود به سوی بستر آید

گرت بستر نمودی تو مناسب          نمودن رسم نظم، مهر است نافذ

کهن رست بلوط یا تازه رویی          تو اصله درحساب به زین نکویی؟

نقاط این کمان کز مرکز آید             چه دانی از چه ره پیش و پس آید ؟

نهاده مهر بی پروا روادید               به رسم اندر شو و آنجا روا دید

همی آغوش او شرط و چو طفلیم     گریزان طفل گریان زآغوش از بیم؟!

برو گریان دوان فریاد کش شو          که مادر آغوش باز اندر بر تو

به طفلی تجربت باشد هم آورد         خوراک و خواب اندازه ادا کرد

رهایی رسم و طعم تاب بازیست       کمان اِستِش بماندن راه بازیست

 

 

علی میراحمدی در ‫۷ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۵۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام:

گویند بر سر در خانقاه عارف نامدار، شیخ ابوالحسن خرقانی چنین نوشته بود:
«هر که بدین سرای آمد نانش بدهید و از ایمانش مپرسید»
وقتی عارفی چنین اخلاق و منشی دارد و بسیاری از افراد عادی هم مهمان نواز و«درخانه باز»هستند ما نمی‌توانیم بپذیریم که  پیامبر بزرگی چون حضرت ابراهیم فردی را به علت کفر یا نداشتن آیین یکتاپرستی از سر سفره خود بلند کند!!
البته منظور و مقصود جناب سعدی درین حکایت بیان بی نهایتی کرم و بخشش خداوندی بوده است اما متاسفانه این میان تصویر درستی از پیامبر بزرگی چون حضرت  ابراهیم علیه السلام ارائه نداده است.
شیخ ابوالحسن خرقانی یا عرفای دیگر در هر مقام و مرتبه معنوی که باشند به پای پیامبران و آن هم پیامبری چون حضرت ابراهیم نمیرسند‌.

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۷۳۹