عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۶ در پاسخ به سیاووش دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۹ - مثل:
این برداشت که فرمودید دقیقا بر خلاف نظر سعدی است. سعدی میخواهد حزم و دوراندیشی را توصیه کند.
در کلمۀ «گریز» یک ایهام وجود دارد.
1- «گریز» به معنای مصدری است: (گریختن و فرار کردن). یعنی با کسی دشمنی و جنگ کن که یا بتوانی چارۀ کارش کنی و توان رویارویی با او را داشته باشی یا بتوانی در صورت لزوم از دستش بگریزی.
2- «گریز» فعل امر است (فرار کن). یعنی با کسی دشمنی و جنگ کن که یا بتوانی چارۀ کارش کنی یا (اگر نمیتوانی بجنگی) از او فرار کن.
در هر حال، سعدیِ حکیم و دانا اندرزی بسیار زیبا به ما میدهد که در هر کار ابتدا به همۀ جوانب کار نگاه کن؛ بررسی کن و راههای خلاصی از مشکل را از ابتدا در نظر بگیر و سپس در صورت توانایی اقدام کن.
vafa در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
کسی از عیب قافیهی طاق اطلاع نداره؟
امیرحسن خدادادی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
درگریختن به معنی پناه آوردن است. مثال از واژهنامهی دهخدا:
بر که پناهیم تویی دستگیر
در که گریزیم تویی دستگیر.
بعد از تو ملاذ و ملجأم نیست
هم در تو گریزم ار گریزم .
رضا دوست علی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنویها » زهره و منوچهر » بخش ۱:
به نظر در بین هفتم به جای شبح باید شبق باشه چون نماد سیاهی هست
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۰ در پاسخ به خانم الف دربارهٔ شاکر بخارایی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲۹:
اگر روی کلمه لمس کنید و کمی نگه دارید گزینه هایی برای معنای کلمه در لغت نامه های مختلف پیشنهاد میشود
اندروایی لغتنامه دهخدا اندروایی . [ اَ دَ ] (حامص مرکب ) سرگشتگی و حیرانی . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). بی حواسی . (ناظم الاطباء) :
ز اندروایی ار خواهی نجاتی
ترا باید ز جود او براتی .
|| آرزومندی و حاجت . (فرهنگ سروری ). آرزومندی و نیازمندی . (مؤید الفضلاء). حاجتمندی . || سرنگونی . (برهان قاطع). سر فروافکندگی و واژگونی . (ناظم الاطباء). نگون آویختگی . (فرهنگ سروری ). سرنگونی . || (اِ مرکب ) آرزو. (برهان قاطع). آرزو و خواهش و میل . (ناظم الاطباء).
Ruzbeh Zaker در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۳ دربارهٔ رهی معیری » ترانهها و نغمهها » شمارهٔ ۲۰ - کاروان دشتی:
بند ۲ خط ۲ :
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم خیزد (ریزد اشتباه است)
بند ۳ خط ۴ :
با قافله باد صبا رفتی (نه خاطره باد صبا )
خانم الف در ۳ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۰ دربارهٔ شاکر بخارایی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲۹:
معنی «اندروایی» چیست؟
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۱ در پاسخ به برمک دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیتالمقدس پایتخت ضحاک:
بنده با اینکه بارها شاهنامه را خوانده ام اما هر بار که دوباره و دوباره شروع به خواندن میکنم، درمیابم که هنوز اول راه شاهنامه خوانی هستم !
چگونه ممکن است شاعری چنین شعری بسراید و این همه ترکیب و توصیف و رفتار و گفتار را به زیباترین شکل ممکن شرح دهد؟!!
ما اگر هزار مرتبه هم شاهنامه را بخوانیم باز هم جای دریغ دارد که چرا بیشتر نخواندیم!!
جناب برمک از تصحیح های شما بر شاهنامه هم تشکر میکنم و درخواست میکنم که این کار را در گنجور ادامه دهید ؛زیرا گوهر شعر و هنر فردوسی بدون غبار ابیات سست الحاقی جلوه درخشانتری میابد
دیگر آنکه در داستان کاموس کشانی نبردهایی بین رستم با افرادی چون«ساوه» و «چنگش»و «گهارکهانی»آمده است درنسخه های مختلف
به نظر شما اینها الحاقی است یا اصیل ؟
اگر سروده فردوسی است چه مقدار ابیات به آنها افزوده شده است؟!
با تشکر
نیما در ۳ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۳ دربارهٔ فایز » ترانههای فایز بر اساس نسخهای دیگر » دوبیتیها » شمارهٔ ۷۷:
وفاداری ز ماهی باید آموخت...
علی احمدی در ۳ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵:
با غزلی دلنشین مواجهیم که حضرت حافظ خود آن را قصه لعل لب جانان می داند.لب جانان که به لعل سرخ فام تشبیه می شود و در این غزل سه بار از آن سخن به میان می آید ، دست نیافتنی به نظر می آید و از روز ازل طعم آن را چشیده است چون حیات با آن معنا می گیرد .به امید رسیدن به آن لعل لب می نوشد تا مست شود .جانان در این غزل نوعی جامعیت زمانی و مکانی دارد و جایگاه والایی دارد ولی نکته عجیب این است که جناب حافظ جانان را با خداوند برابر نمی داند حال آنکه بیان این امر در روزگاری که بازار صوفی گری و زاهد مآبی رونق دارد غیر مجاز نبوده و این فروتنی او را می رساند که بر این باور مطمئن نیست که جانان همان خداوند باشد بلکه تنها جلوه ای ازخداوند است که بر حافظ آشکار شده و در خلوت خود او را درک نموده است.
برنیامد از تمنّایِ لَبَت کامم هنوز
بر امید جامِ لعلت دُردیآشامم هنوز
لب جانان که به لعل گرانبهای سرخ رنگ تشبیه شده و یادآور شراب گلگون است به راحتی در دسترس عاشق قرار نمی گیرد .عاشق در طی مراحل عاشقی ابتدا جانان را در خاطر یا ذهن زنده می کند و در مرحله ای در حال مستی لایق دیدن او می شود اما رسیدن به وصال جانان و بهره بردن از لب لعل وش او صبر و تحمل فراوان می خواهد.اما می داند که رسیدن به چنین مقامی با نوعی آرامش و اطمینان همراه خواهد بود.به همین امید امیدوارانه حاضر است می بنوشد تا مست گردد و در یکی از این حالات مستی دوباره او را ببیند و شاید به وصال برسد . امید به امری که شاید غیرممکن باشد اما حافظ به ما می آموزد که غیرممکن ها هم امید پذیرند.
روز اول رفت دینم در سرِ زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
روز اول یعنی ابتدای راه عاشقی .در ابتدا من صاحب دین و مرامی بودم که همان مرام مرسوم در جامعه است ولی وقتی با زلف تو یعنی راه رسیدن به تو آشنا شدم دینم را از دست دادم و صاحب مرام جدیدی شدم و هنوز نمی دانم سرانجام من چه خواهد شد و پایان راه کدام است .
ساقیا یک جرعهای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
در اینجا با همان نگاه امیدوار از ساقی طلب می می کند اما شرابی می خواهد که آتش گون باشد و جان خام او را که در میانه راه عاشقی است پخته سازد و او را به مقام حیرت عاشقانه برساند.حیرتی که از درک جانان به دست می آید.
از خطا گفتم شبی زلفِ تو را مُشکِ خُتَن
میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
زلف یا راه عاشقی هم چالش دارد که همان تیزی موهای گره های آن زلف است و همبوی خوش مشک با خود دارد که عاشق را می رباید و درگیر خود می کند . عاشق هم رنج ی کشد و هم بهره می برد.اگر عاشق این زلف را فقط مشک ختن بداند به خطا رفته است جراکه خیالش راحت شده و با اطمینان می گوید چه راه خوبی همه مشک فام و خوشبو است و این یعنی اطمینان . حضرت حافظ به زیبایی این موضوع را یادآور می شود که در راه عاشقی اگر خیالت راحت شود و فکر کنی بوی خوش مشک همیشه با توست جانان با تیزی موی زلف به یادت می اندازد که مطمئن نباش چون چالش ها هم هنوز هستند.
پرتوِ رویِ تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هر دَم، بر در و بامم هنوز
خطاب به معشوق یا جانان که روزی قادر به درک حضورش شده می گوید تو آنقدر روشن و دارای جلوه هستی که آفتاب هم در برابر نور روی تو ناچیز است و سایه دار می شود و سایه آفتاب در پرتو تو جابجا می شود و بر در و بام می رود .دوستان مستحضرند که سایه گاهی بلند شده و تا بالای بام می رود و گاهی کوتاه می شود و تا پایین در می آید.به نوعی جامعیت جانان یا معشوق را می رساند و عظمت آن را بیان می کند . عظمتی که با پرتو افشانی جلوه گری می کند و خود را نشان می دهد فقط باید آمادگی داشت و در مستی آن را درک نمود.
نام من رفتهست روزی بر لبِ جانان به سَهو
اهلِ دل را بویِ جان میآید از نامم هنوز
لب جانان یعنی همان لب لعل وش روزی از روی اتفاق نام من را بر زبان آورده است و حالا کسانی که اهل دل هستند وبارمز و راز جهان آشنایند از نام من که بر زبان جانان آمده بوی جان حس می کنند . بوی جان یعنی معنای زندگی و حیات چراکه لب جانان آب حیات با خود دارد و به زندگی معنا می دهد.برداشت عام هم می توان از این بیت کرد یعنی این نام بردن جانان در مورد همه انسانها ست و معنای زندگی همه انسانها به این علت است که با نام بردن جانا از آنها حیات یافته اند .
در ازل دادهست ما را ساقیِ لعلِ لبت
جرعهٔ جامی که من مَدهوشِ آن جامم هنوز
در ایتدای آفرینش یا حتی در زمانی که هیچ چیز نبود لعل لب تو به ما جرعه ای از همان آب حیات داده است که من هنوز از آن جام می بیهوش و حواس هستم.یعنی از روز ازل من و همه بشر ( ما) با این لب لعل و شرابی که می دهد آشنا هستیم. حال برخی این جاذبه را درک نمی کنند و برخی چون من از این شراب مست و مدهوش می شویم .به نوعی می گوید یک روز جانان طعمی از اطمینان و آرامش را به ما چشانده و ما را جذب نموده و اینکه گاهی خیالمان راحت می شود و خود را در اطمینان کامل فرض می کنیم حاصل همین یادگار جانان استکه در دل و جانمان نشسته است. و البته عاشقانی چون حافظ دوباره تمنای وصال همان اطمینان و آرامش را دارند.
ای که گفتی جان بده تا باشَدَت آرامِ جان
جان به غمهایش سپردم، نیست آرامم هنوز
ای کسی که گفتی بیا و جانت را در راه عاشقی نثار کن تا آرامش بیابی . من جانم را سپردم تا غم عشق او را بخرم ولی هنوز آرام نشده ام چون به آن لب لعل وش نرسیده ام
در قلم آورد حافظ قصهٔ لَعلِ لَبَش
آب حیوان میرود هر دَم ز اقلامم هنوز
آنقدر که حافظ از لعل لب جانان داستان گفته است قلمش آب حیات می چکاند یعنی از قلم حافظ هرچه بیرون می آید به زندگی معنا می بخشد چون یادگار لب لعل وش جانان است.
مبین وکیلی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸:
در کنسرتی به نام BACH & KHAYYAM full concert, Constantinople, Kiya Tabassian, Hana Blažíková به زیبایی با موسیقی باخ ترکیب شده.
ویدیو کنسرت در یوتیوب با همین نام قابل دسترسی است.
علی احمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:
خیز و در کاسهٔ زر آبِ طَرَبناک انداز
پیشتر زان که شَوَد کاسهٔ سَر خاک انداز
برخیز و در این جام طلایی آبی شادمان کننده بریز آنهم قبل از اینکه کاسه سرمان لایق انداختن به خاک شود .با توجه به این معنی ظاهری چند نکته قابل توضیح است. اول اینکه تقابل کاسه زر و کاسه سر که بی ارتباط نیستند . در واقع شاید آن باده طربناک قرار است در کاسه طلایی و ارزشمند دل ما ریخته شود که در پی آن کاسه سرمان حال و هوای دیگری بیابد و مستی را تجربه کند و به درکی جدید از حقایق برسد.نکته دوم همانطور که یکی از دوستان به آن اشاره کرد عبارت «خیز » است که نوعی بپاخاستن را از مخاطب خود طلب می کند و با خود معنای امید به همراه دارد . در کنارهم قرار گرفتن همزمان باده طربناک و خیز مفهوم امید را کامل می کند.نکته سوم هم به کار گرفتن عبارت آب است که آب حیات را در ذهن تداعی می کند یعنی این کار که در کاسه زر آب طربناک بریزند به زندگی معنای جدیدی خواهد داد.
عاقبت منزلِ ما وادیِ خاموشان است
حالیا غُلغُله در گنبدِ افلاک انداز
این بیت بسیار زیبا واقعا جای حیرت دارد . در مصرع اول که می فرماید عاقبت همه انسانها در قبرستان یعنی جایی که همه در سکوت هستند قرار دارد شاید بار ناامیدی داشته باشد ولی به یکباره شاهد هستیم که به گسترش غلغله و فریاد تا گنبد فلک فرمان می دهد.نتیجه گیری مصرع دوم از مصرع اول فقط از کسی چون حافظ بزرگ برمی آید.کسی چون او که با آب طربناک به زندگی اش معنا می دهد و با اوج امیدواری به مستی فریادش را با غلغله به آسمان می رساند طوری که هنوز هم صدای آن را می شنویم.
چشمِ آلودهنظر، از رخِ جانان دور است
بر رخِ او نظر از آینهٔ پاک انداز
اما چرا غلغله و فریاد تا آسمان ؟ چون به اکسیری دست یافته است که او را می طلبد و باعشق به او می گوید بیا .جانان او را خواسته است کما اینکه همه انسانها را می خواهد پس آرزوی دیدن او را دارد و از آنجاییکه هر چشمی قدرت درک و دیدن او را ندارد باید آینه دل را پاک سازد تا بتواند از آن آینه به جانان ( معشوق) بنگرد.
به سرِ سبزِ تو ای سرو که گر خاک شَوَم
ناز از سَر بِنِه و سایه بر این خاک انداز
و خطاب به جانان خود می گویدکه ای سرو به سر بلند و سبز تو سوگند می دهمکه وقتی در خاک رفتم تو هم ناز خود را رها کن و سایه قامت سرو گون خود را بر تربتم بینداز .اشاره به این مضمون هم دارد که آنقدر عشق تو به زندگی ام معنا می دهد که حتی در وادی خاموشان و زیر خاک هم حضور سایه ات را درک می کنم و برایم ارزشمند است.
دلِ ما را که ز مارِ سرِ زلفِ تو بِخَست
از لبِ خود به شفاخانهٔ تریاک انداز
با حضورت این دل ما را که زخمدیده سر زلف توست که چون ماری به دلها نیش می زند، با لب خود آشنا کن که خود شفاخانه ای حاوی تریاک ( پادزهر ) است . ( در قدیم تریاک یا تریاق دارویی برای ازبین بردن زهر بوده است ). همان طور که پیش از این هم در غزلهای دیگر دیدیم زلف نمادی از راه پر پیچ و خم عاشقی است که در خود چرخه های عاشقی را به همراه دارد و در هر چرخه عاشق با دریافتن حقیقتی گرهی را از این زلف باز می کند و البته این گره سر زلف ممکن است دل او را بیازارد.
مُلکِ این مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگرِ جام، در املاک انداز
و خواسته سوم از معشوق این است که از همان جامی که به رنگ جگر و گلگون است و نور آفرین و آتش زاست بر همه املاک دنیا بزند . حال که دنیا بی ثبات است و محل امنی برای ماندن نیست و قرار است همه راهی دیار فنا شوند پس ای جانان بیا و خودت را با آتش آن جام به همه بشریت معرفی کن .
غسل در اشک زدم کَاهلِ طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
و دوباره به ما تاکید می کند که درک جانان نیاز به پاک شدن دلها دارد چون جانان پاک است . و راه پاک شدن بنا به گفته اهل راه عاشقی غسل در اشک است . و لازمه این کار چشیدن درد عاشقی است باید در چرخه های عاشقی بارها مست شد و حسرت دیدن یار را کشید و درد عاشقی را لمس کرد تا در اشکهای خود غرق شوی و دلت پاک شود تا شاید ، بله شاید او را درک کنی.
یا رب آن زاهدِ خودبین که به جز عیب ندید
دودِ آهیش در آیینهٔ اِدراک انداز
ای خدا این زاهدان که در واقع خود را فقط می بینند نه خدای خود را به دیگران به چشم عیب می نگرند چراکه آینه ای پاک ندارند تو این آینه را هم با دود سیاه کن تا به فکر آینه ای پاک باشند.
چون گُل از نَکهَتِ او جامه قبا کن حافظ
وین قبا در رَهِ آن قامتِ چالاک انداز
ای حافظ از بوی خوش جانان مثل گل که گلبرگ هایش را تکه تکه می کند تو هم پیراهنت را پاره پاره کن و این تکه پاره ها را در راه جانان که قامتی چالاک و آماده دارد بینداز . استفاده از صفت چالاک برای قامت یار شاید به این دلیل است که یار همیشه آماده آمدن به سوی عاشق است ولی عاشق ممکن است هنوز لیاقت دیدن او را نداشته باشد .
در مجموع در این غزل تاکید بر این است که عاشق در راه عاشقی باید خود را پاک و آماده درک حضور یار نماید و هدف از طی چرخه های راه عاشقی و نشیب و فرازعشق هم همین پاک شدن است تا جاییکه به مقام رندی می رسد و لایق تاج رندی می گردد.
برمک در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیتالمقدس پایتخت ضحاک:
بزرگ سخنورا که این فردوسی ست بنگرید چگونه خشم افراسیاب را پیش رو فرا نموده آنجا که افراسیاب از خشم و هستریا بند از گرز گشوده و گرز خود را بدست میگیرد.افراسیاب خشمگین از گیو و خسرو میگوید:« اگر گیو ان خسرو دیوزاد شود ابر غرنده گر تیزباد/ فروآورمشان ز ابر بلند (بزد دست و از گرز بگشاد بند) میانشان ببرم به شمشیر تیز/ به ماهی دهم تا کند ریز ریز(تا اینجا این از گیو وخسرو، درد دگری هم هست افراسیاب.آری خسرو میخواهد شاه بشود فرنگیس کجا میرود .) شاهکارست بخوانیم با هم
چو بشنید گفتارش افراسیاب
بدیده ز خشم اندرآورد آب
ازان پس به مغز اندر افگند باد
به دشنام و سوگند لب برگشاد
که گر گیو و کیخسرو دیوزاد
شوند ابر غرنده گر تیزباد
فرود آورمشان ز ابر بلند
بزد دست و ز گرز بگشاد بند
میانشان ببرم به شمشیر تیز
به ماهی دهم تا کند ریز ریز
چو کیخسرو ایران بجوید همی
فرنگیس باری چه پوید همی
به هومان بفرمود کاندر شتاب
عنان را مکش تا لب رود آب
که چون گیو و خسرو ز آمل گذشت
همه رنج ما باد گردد بدشت
نشان آمد از گفتهٔ راستان
که دانا بگفت از گه باستان
که از تخمهٔ تور وز کیقباد
یکی شاه خیزد ز هر دو نژاد
که توران زمین را کند خارستان
نماند برین بوم وبر شارستان
برمک در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۶ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲:
نام دشت سور است و نه چون شب بوده رفته پای سور و سات
بهرام خاراباف در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۰ - حکایت سفر حبشه:
بسیج سفر کردم
اندر نفس
بیابان گرفتم
چو مرغ
از قفس
به گمانم این بیت یک شعرکامل کوتاه است
سهیل در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۶ در پاسخ به nabavar دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰:
درود، احتمالا منظورتون کتاب «انسان کامل» حضرت عزیزالدین نسفی باشه
البته کتاب دیگهای از ایشون به نام «کشف الحقایق» در دسترس هست
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۷ دربارهٔ غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵:
در بند هرچه در دو جهان هست نیستم
در حیرتم که اینهمه مفتون کیستم
رازم چو شمع بر همه آفاق گشته فاش
خندان به حال خویشتن از بس گریستم
غبار همدانی
غبارالسلطنه همدانی
غبارالملوک همدانی
غبارالدوله همدانی
غبارالدین همدانی
ابوغبار همدانی
عبدالغبار همدانی
غبارالله همدانی
احمد خرمآبادیزاد در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:
بررسی نسخه آلمانی (صفحه 655، جلد اول سال 1858 میلادی) و نیز ترجمه کلارک (سال 1891 میلادی) از مصراع نخست بیت دوم نشان میدهد که «احتمالا» این مصرع باید چنین باشد:
من آن شاخِ صِنوبر را ز باغِ سینه بَرکندَم
یعنی باید به جای «شکل» واژۀ «شاخ» باشد. اما نسخه خطی نور عثمانیه (کتابت 801 هجری، میراث مکتوب، سال 1394 خورشیدی)، چنین چیزی را تأیید نمیکند.
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:
از نظر نظامی گاهی انسان باید نرمی را کنار بگذارد و حتی با خدا نیز به گونه دیگر سخن بگوید.
گاهی باید گستاخی در کار آورد!
شاعر درین میان داستانکی میگوید که :کردی خرش را گم کرده بود و هرچه بیشتر میجست کمتر میافت و تا اینکه دست در حلقه کعبه زد و گستاخی کرد و از قضا خرک را بازیافت!
این هم از احوالات آدمی است و از اطوارات عشق است که فرشته راهی به این عوالم ندارد که جنون نداند و گستاخی نتواند!
باری...
جایی باید شورید و با عقل بیگانگی کرد و دمی دیوانگی کرد
زهی خداوند دیوانه نوازدرین درگاه گستاخی از بنده ای ناچیز و ناتوان را هم وقعی مینهند که بندگان نگریزند وچاکران نجهند!!
زهی عشق
زهی عشق
.
.جایی باشد که خار باید
دیوانگیای به کار بایدکُردی خرکی به کعبه گم کرد
در کعبه دوید و اُشتلُم کردکاین بادیه را رهی دراز است
گم گشتن خر ز من چه راز است؟این گفت و چو گفت باز پس دید
خر دید و چو دید خر بخندیدگفتا خرم از میانه گم بود
وایافتنش به اشتلم بودگر اشتلمی نمیزد آن کُرد
خر میشد و بار نیز میبرد
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۷ در پاسخ به مبارکه عابدپور دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۹ - مثل: