گنجور

حاشیه‌ها

ملک آرشی در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:

چون درست فرمودند و ادبا هم بر این هستند. حافظ قصیده رو کنار زد و از غزل استفادهٔ جدیدی کرد یعنی عاشق شدن بر پادشاه!

توتو قو در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱:

وادی عرفان یعنی چه؟ جناب محمد مطیع

بنده غافلم و خوشحال می شوم شما که می دانید به بنده هم بیاموزید. سپاسگزارم.

در این دوبیتی چیزی که نظر حقیر رو جلب می کنه و مشکل درکی دارم "دست بی نمک" است.

کسی که جلال و زیبایی جهان را اقرار می کنه چگونه دست هایش بی نمک اند؟ و چرا دریاها باید گشت تا شست دست بی نمک را؟

خوب شاید دریاها شور باشند و با شست دست بی نمک در آنان دست ها نمکی شوند!

ولی مردم که عوض نمی شوند!

کسانی که دست ما برایشان بی نمک است هم چنان قدر نشناس می مانند.

ولی این گردش در دریاها و جهان به قصد شست و شو باید جذاب باشد.

همواره در امان باشید و در صلح و صفا سرشار از عشق و وفا

 

علی احمدی در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:

حضرت حافظ در تمام عمر خود خواهان گسترش مرام عشق ورزی در جهان بوده است . و در این راه مرام خود را با مرام زاهد و واعظ مقایسه می کند و در پایان این غزل نیز توقع دارد که واعظ نیز به کیش او در آید. طبعا از اینکه شرایط مساعدی برای تحقق این امر رخ نمی دهد پریشان می گردد تا جاییکه با خود عشق به گفتگو می نشیند.

روی بِنْما و مرا گو که ز جان دل برگیر

پیشِ شمع آتشِ پروانه به جان گو درگیر

ای عشق رویت را به همه نشان بده و آن وقت از من هم بخواه تا از جانم دست بشویم و کمک کن تا جانم در پیش شمع معشوق  چون پروانه در آتش بسوزد

در لبِ تشنهٔ ما بین و مدار آب دریغ

بر سَرِ کُشتهٔ خویش آی و ز خاکَش برگیر

لب مرا که تشنه عشق است ببین و از آب حیات جاودانی عشق بنوشان . من بدون عشق کشته ای بیش نیستم بیا و این کشته را با عشق زنده کن و از روی زمین بلند نما

تَرکِ درویش مگیر ار نَبُوَد سیم و زَرَش

در غَمَت سیمْ شُمار اشک و رُخَش را زر گیر

به درویشی و بی چیزی من نگاه نکن چرا که سیم و زر ندارم ولی به خاطر غم عشق اشکم را نقره ای بدان و صورتم را با نور وجودت طلایی کن.

چنگ بِنْواز و بساز ار نَبُوَد عود چه باک؟

آتشم عشق و دلم عود و تَنَم مِجمَر گیر

مهم نیست که عطرعود نباشد تو چنگ را آماده کن و بنواز . دل من همچو عود در آتش عشق می سوزد آن هم در تنم که چون آتشدان است. یعنی وجود تو ای عشق در دلم آتشی افکنده که با نوای موسیقی تو آرام می گیرد . نوایی که همه جهان را در بر گیرد و من خیالم راحت گردد.

در سَماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

ور نه با گوشه رو و خرقهٔ ما در سر گیر

باید آن پیراهن را به در آوری و پرتاب کنی و به رقص و آواز درآیی تا همه تو را درک کنند درغیر این صورت باید به گوشه ای بروی و پیراهن ما را هم بر سرت بیفکنی .عشق باید تجلی یابد و خود را بنمایاند وگرنه در انزوا می ماند.

صوف بَرکَش ز سر و بادهٔ صافی دَرکَش

سیم در باز و به زر سیمبَری در بر گیر

صوف ( ردای پشمین ) خود را از روی سرت بردار و خجالت نکش . بیا و از شراب خالص بنوش تا مست شوی و هزینه کن و  معشوق نقره فام و سپید تنی را در آغوش بگیر تا توان و انگیزه ات بیشتر شود.

دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

بخت گو پشت مَکُن، رویِ زمین لشکر گیر

دوست در اینجا هم می تواند به معنای خداوند باشد و هم عاشقان راستین که پشتیبان عشق ورزی هستند.به همه دوستان بگو که یار و همراه تو شوند که در آن صورت همه دو جهان هم دشمن تو باشند باکی نیست.و به بخت و شانس بگو تا به تو پشت نکند و روی برنگرداند تا بتوانی روی زمین را از لشکر خود پر کنی .

میل رفتن مَکُن ای دوست دَمی با ما باش

بر لبِ جوی، طرب جوی و به کف ساغر گیر

ای عشق هیچ وقت نخواه که از پیش ما بروی لحظه ای با ما باش و بیا کنار نهر آب تا شادمانی کنیم و در دستت پیاله می داشته باش.

رفته گیر از بَرَم و زآتش و آبِ دل و چشم

گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تَر گیر

و اگر از کنارم بروی باز هم آتشین و پریشان خواهم بود و از چشمانم اشک روان خواهم ریخت و چهره ای زرد و لبی خشک خواهم داشت و بالینم از شدت اشک خیس خواهد بود.

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

که ببین مجلسم و تَرکِ سَرِ منبر گیر

ای حافظ ( با وجود عشق ) مجلس خود را آراسته کن و به آن واعظ بگو که مجلسم را ببین و بالای منبر را ترک کن.

سبحان عادلی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۴۲ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۷ - جواب:

تقدیم به همه آنان که درخواستند و پراستادن:

نصیبش باد اشک صبگاهی               قرینش باد نبخند رضایی

چو اشک و خند و آهش با هم آید        چون اسب تازی جانش در ره آید

سلام دوم، علیکش گفت اول             مَثَل شه شه و شه پا پای اول

چو طفلک این شنید دو را ادا کرد        سلامش گفتنی نامش رها کرد

سلامش برنهادی تاج بر وی               علیکش را طلب بنمود تا کی 

بیارد آن علیک نزد شهنشاه               بباید از شاه شطرنجیش آگاه

نمود آگه رو آن کوه بهر سِیری          کهن رست بلوط سبز سِرّیست

بلوط پوک است اما گنج معنی          رها خفتن رو آن سر رو به یعنی

که تُنگ حفار گشته پیر ایام             یکی حفره زبهر دانه و دام

ز صبر و جمع آب و پوک ایام          به دامش از خود افتاد دانه ای خام

نباتش زآتش و قند لب یار              نموّیدن گرفت رستیدن از بار

همی افتاد دانه صد  کم بیش      یکی پراستادن نمودی همچو درویش

بخواه و مان و راضی و صفا باش    بخند و اشک ریز و باوفا باش

بهاران شو تکان شو تن بریزان        گل و تن ریز پر کن تُنگ گلدان

به پاییزان که دانت از سر آید           فتاند خود به سوی بستر آید

گرت بستر نمودی تو مناسب          نمودن رسم نظم، مهر است نافذ

کهن رست بلوط یا تازه رویی          تو اصله درحساب به زین نکویی؟

نقاط این کمان کز مرکز آید             چه دانی از چه ره پیش و پس آید ؟

نهاده مهر بی پروا روادید               به رسم اندر شو و آنجا روا دید

همی آغوش او شرط و چو طفلیم     گریزان طفل گریان زآغوش از بیم؟!

برو گریان دوان فریاد کش شو          که مادر آغوش باز اندر بر تو

به طفلی تجربت باشد هم آورد         خوراک و خواب اندازه ادا کرد

رهایی رسم و طعم تاب بازیست       کمان اِستِش بماندن راه بازیست

 

 

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۵۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام:

گویند بر سر در خانقاه عارف نامدار، شیخ ابوالحسن خرقانی چنین نوشته بود:
«هر که بدین سرای آمد نانش بدهید و از ایمانش مپرسید»
وقتی عارفی چنین اخلاق و منشی دارد و بسیاری از افراد عادی هم مهمان نواز و«درخانه باز»هستند ما نمی‌توانیم بپذیریم که  پیامبر بزرگی چون حضرت ابراهیم فردی را به علت کفر یا نداشتن آیین یکتاپرستی از سر سفره خود بلند کند!!
البته منظور و مقصود جناب سعدی درین حکایت بیان بی نهایتی کرم و بخشش خداوندی بوده است اما متاسفانه این میان تصویر درستی از پیامبر بزرگی چون حضرت  ابراهیم علیه السلام ارائه نداده است.
شیخ ابوالحسن خرقانی یا عرفای دیگر در هر مقام و مرتبه معنوی که باشند به پای پیامبران و آن هم پیامبری چون حضرت ابراهیم نمیرسند‌.

جمال در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:

در مصرع دوم این بیت به نظر می‌رسد اکثر نسخه‌ها خطا دارد 

چنان که صومعه آلوده شد به خون دلم...

در این نسخه‌ها آمده است: گرم به باده بشویید حق به دست شماست

حال آن که این به مصرع اول نمی‌خورد چرا که صومعه به خون دل آلوده شده بنابراین باید درستش این باشد:

گرش به باده بشویید حق به دست شماست

 

 

ملیکا پارسائی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام:

حق با شماست. با توجه به آغاز داستان معنی دوم برای بیت اول مقبول‌تره. در لغتنامه دهخدا مُنکَر به معنی ناپسند و ناروا هم ذکر شده و اصلا به این معنی دقت نکرده بودم. سپاس ازتون

رضا پریور در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۷ در پاسخ به جلال رجبی دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:

دوست عزیز مساله اینه اگه ترجمه رو خوندی هیچ درک نکردی شعر حیدر بابا رو شما شعر ثروتیان رو درک کردی 

رضا پریور در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:

غیر از اشتباهات ترجمه که آقای ثروتیان به خاطر اصرار به منظوم بودن ترجمه به ناچار مرتکب شدن 

حال و هوا و حس و لحن شعر حیدر بابا به کلی با ترجمه متفاوته 

 

حال و هوای شعر دقیقا حس زندگی در روستا رو به آدم میده و دقیقا با زبان ساده روستایی نوشته شده لطیف و روان

 

در حالی که ترجمه ثقیل و شبه ادبی و ... است

 

ترجمه منثور با زبان ساده و شرح کلمات غیر قابل ترجمه بهتر از این مدل ترجمه هاست 

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۷ در پاسخ به ملیکا پارسائی دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام:

اصلا ابراهیم به دنبال مسافر و غریبه ای میگشت که او را مهمان کند و به علت بیگانه بودن او را بیرون نکرد بلکه وقتی دید پیرمرد بویی از خداپرستی نبرده و با توحید بیگانه است او را براند.
به نظر من مصراع دوم را دو نوع میتوان معنا کرد:
یک:منکِر به معنای انکار کننده
ابراهیم منکر (کافر) را بیرون کرد چون نزد پاکان پلیدی جایی ندارد و باید هرچه زودتر آن را رفع کرد
منکَر به معنای ناپسند
ناپسند است که پلیدی پیش پاکان باشد و باید از شرش خلاص شد.
به نظرم اینکه منکر را به معنای ناشناس بگیریم چندان صحیح نیست.

ملیکا پارسائی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام:

سوالی که ذهن من رو درگیر کرده اینه که دو مصرع بیت سیزده به چه صورت باید معنی بشه؟

- مصرع اول: به خواری براندش چو بیگانه دید

1) چو به معنی مانند باشه: او را همچون غریبه‌ای دید و با خواری و بی‌احترامی از پیش خود راند
که به نظر خودم این معنی مقبول‌تره

2) چو به معنی وقتی باشه: وقتی او را غریبه و بیگانه دید (یا از آیین و کیش بیگانه دید)، او را با خواری از نزد خود راند

- مصرع دوم:

1) که مُنکِر بود پیش پاکان، پلید
به این معنی که شخص انکارکننده خداوند نزد پاکان، پلید و ناپاک هست

2) که مُنکَر بود پیش پاکان، پلید
یعنی آدم پلید نزد پاکان و اهل حق ناشناخته (بیگانه) است

در این حالت بین ناشناخته و کلمه بیگانه که در مصرع قبلی اومده میشه رابطه معنایی برقرار کرد.

ممنون میشم اگه دوستان راهنمایی کنن:)

ملیکا پارسائی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام:

داستانش آدم رو یاد حکایت موسی و شبان مولوی میندازه:)

علی احمدی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:

نصیحتی کُنَمَت بشنو و بهانه مَگیر

هر آنچه ناصِحِ مُشْفِق بگویَدَت بپذیر

حضرت حافظ بنا دارد در این غزل نیز از راه عاشقی و پایداری در آن با ما صحبت کند . وقتی می فرماید قرار است نصیحت کنم یعنی می خواهم شما پیام مرا به روشنی درک نمایید و بهانه ای برای ناشنیدن این پیام نیاورید.چرا که من نصیحت گری دلسوز هستم و حرف چنین نصیحت گری را باید پذیرفت.

ز وصلِ رویِ جوانان تَمَتُّعی بردار

که در کمینگهِ عمر است مَکرِ عالَمِ پیر

وصل و وصال به معنای رسیدن است و وصل روی جوانان به معنای رسیدن و دیدار روی جوانان است. روی جوانان به نظر اینجانب تعبیری عام است و شامل بسیاری موارد ازجمله دیدار زیبارویان می شود.حتی فرصت های نو و تر و تازه را نیز در بر می گیرد.به عبارتی هر چیزی که بوی تازگی و نورستگی دارد مصداق روی جوانان است. حافظ مشتاق بهره مندی از این مصادیق تر و تازه است و آن را به ما نیز توصیه می کند . تضاد پیر و جوان در این بیت به ما می گوید که دنیا تمایل دارد با مکر و حیله هر چیز جوان را بفرساید و پیر نماید و تو ای انسان باید بتوانی قبل از کهنه شدن جوانان از آنها بهره مند شوی .شرط ماندن در راه عاشقی نیز تمایل به نو شدن است . آنچه نو و جوان است جاذبه دارد و پیام عشق ( همان بیای عاشقانه ) را در خود دارد .

نَعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی

که این متاعِ قلیل است و آن عَطایِ کثیر

به همین جهت نزد عاشقان همه نعمتهای این دنیا و آن دنیا به یک جو هم نمی ارزد.جو نمادی از شروع مستی عاشقانه است . حضرت حافظ در جایی می فرماید پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت /ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم.او حاضر است همه نعمتهای دنیا و آخرت را بدهد ولی مستی خود را کنار نگذاردچون این مستی با تازگی همراه است . برای حافظ این مستی باعث درکی جدید از حضور یار است . هر بار مستی باخود ارمغان ارزشمند و جدیدی دارد و در هر چرخه عاشقی که زنجیروار تکرار می شود عاشق به معرفتی جدید می رسد و حقایقی جدید از عالم را کشف می کند .لذا نعمتهای دو جهان را کالایی کم ارزش می بیند و آن یک جو را بخششی کثیر می داند. 

معاشری خوش و رودی بساز می‌خواهم

که دردِ خویش بگویم به نالهٔ بَم و زیر

او که به ارزش مستی و عاشقی پی برده به دنبال هم صحبتی است که بتواند با نواختن سازی با آوازی خوش ناله سر دهد و درد دلش را به او بگوید.دردی که از حسرت عاشقی برمی خیزد او در این راه چیزهایی دیده  و شنیده است که ارزش پایداری دارد.

بر آن سَرَم که نَنوشَم مِی و گُنَه نکنم

اگر موافقِ تدبیرِ من شَوَد تقدیر

هرچند که طی راه عاشقی در ظاهر کاری از سر تدبیر نیست و به نظر گناه است چون باید می نوشید و مست شد ولی هرچه می خواهم برای ننوشیدن می تدبیری کنم به جایی نمی رسم چون ظاهرا تقدیر در این است که من مست بمانم و راه عاشقی را ادامه دهم.او ورود خود به راه عاشقی را به گردن تقدیر می اندازد و این نشانه جبر گرایی وی نیست . در راه عاشقی این جاذبه معشوق است که عاشق را وادار به طی طریق می کند نه تمایل و تدبیر خودش. وقتی جلوه ای کرد رخش عاشق نیز درگیر زلفش می شود. مرا به کار جهان هیچ التفات نبود /رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست.

چو قسمتِ ازلی بی‌حضورِ ما کردند

گر اندکی نه به وِفقِ رضاست خرده مگیر

حتی می گوید این اتفاق از زمان ازل رقم زده شده و مربوط به حال نیست.آن موقع ما حضور نداشتیم  و چنین تقدیری رقم زده شد حالا ممکن است مورد رضایت برخی هم نباشد و آن را گناه بدانند.چاره ای نیست ما به راه خود ادامه می دهیم.

چو لاله در قَدَحم ریز ساقیا مِی و مُشک

که نقشِ خالِ نگارم نمی‌رود ز ضمیر

پس ای ساقی بیا و در این جام لاله وش ما می با مشک بریز . و این ریختن مشک نشانه تاثیر بیشتر می است . او می خواهد باز هم مستی را درک کند و امیدوار است در این مستی به درکی جدید از روی یار برسد همان یاری که نقش خال خوشرنگش را در ذهن دارد .در خاطر داشتن یک چیز است و دیدن چیز دیگر . عاشق در مستی است که جلوه یار را می بیند.

بیار ساغرِ دُرِّ خوشاب ای ساقی

حسود گو کَرَمِ آصفی ببین و بمیر

ای ساقی آن جام حاوی می  گوارا را بیاور نگران حسودان هم نباش و به آنها بگو این از بزرگواری وزیر خوش ذوق است که اجازه چنین استفاده ای را به ما می دهد و از این حسادت بمیر.( ظاهرادر دوره ای بوده که مستی مورد مجازات و سختگیری نبوده  است)

به عزمِ توبه نهادم قدح ز کف صد بار

ولی کرشمهٔ ساقی نمی‌کُنَد تقصیر

بارها خواسته ام که به عنوان توبه این جام می را رها کنم مشکل این است که ساقی کوتاه نمی آید و با کرشمه خود به من می گوید بیا مست شو .اشاره به تاثیر جلوه و جاذبه در راه عاشقی است که اختیار را از عاشق می گیرد.

مِی دوساله و محبوبِ چارده ساله

همین بس است مرا صُحبتِ صَغیر و کَبیر

و اوج این جاذبه در شراب دو ساله  و محبوب چارده ساله است . این دو نمادی از چرخه عاشقی هستند که با می دوساله شروع می شود و به دیدن و گاه وصال محبوب چارده ساله ختم می شودو البته در بسیاری از موارد به جای وصال به حسرت عاشقی منجر می شود و فقط نقش و خاطره ای از آن در یاد وی می ماند به طوری که دوباره توبه را می شکند و به سوی می دوساله می رود و این چرخه بارها و سالها تکرار می شود.صغیر همان می دوساله است که امید به مستی را در دلش زنده می کند و کبیر همان عشق به جلوه محبوب چارده ساله است . حافظ از همه چیز بهترینش را می خواهد . بهترین نوع امید را با می دوساله و بهترین نوع عشق را با محبوب چارده ساله و بر این باور است که اگر کسی این دو را داشته باشد دیگر چیزی نیاز ندارد.شاید پیام حافظ در این غزل همین شعار امید و عشق است که همه در زندگی به آن نیاز دارند.

دل رمیدهٔ ما را که پیش می‌گیرد؟

خبر دهید به مجنونِ خسته از زنجیر

 و این چنین است که دل عاشق از همه نعمتهای دنیا می رمد و کسی جلودارش نیست . عاشق اسیر زنجیر زلف یار است . خسته می شود اما ادامه می دهد و فقط مجنون که در راهعشق لیلی گام بر می دارد از دل عاشق رمیده خبر دار است .

حدیثِ توبه در این بزمگه مگو حافظ

که ساقیان کمان ابرویَت زَنَند به تیر

از راه عاشقی که به نظر حافظ بزمگاه و محل شادمانی است نمی توان توبه کرد . تو ای حافظ دیگر از توبه سخن نگو چون اگر چنین قصدی داشته باشی ساقیان با کمان ابروی خود به تو تیر اندازی می کنند .راه عشق را باید پیمود و نمی توان از آن برگشت.

Kaveh Kashefi در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۵ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶:

دقیقا

برمک در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۴:

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ

ز مهراب و دستان سام سترگ

ز پیوند مهراب وز مهر زال

وزان ناهمالان گشته همال

سخن رفت هر گونه با موبدان

به پیش سرافراز شاه ردان

چنین گفت با بخردان شهریار

که بر ما شود زین دژم روزگار

چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ

برون آوریدم به رای و به جنگ

فریدون ز ضحاک گیتی بشست

بترسم که آید ازان تخم رست

نباید که بر خیره از کرد زال

همال سرافگنده گردد همال

چو از دخت مهراب و از پور سام

برآید یکی تیغ تیز از نیام

بیکسو نه از گوهر ما بود

چو تریاک با زهر همتا بود

اگر تاب گیرد سوی مادرش

ز گفت پراگنده گردد سرش

کند شهر ایران پر آشوب و رنج

بدو بازگردد مگر تاج و گنج

همه موبدان آفرین خواندند

ورا خسرو پاک‌دین خواندند

برمک در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۳:

بدو گفت رودابه پیرایه چیست

به جای سر مایه بی‌مایه چیست

روان مرا پور سامست جفت

چرا آشکارا بباید نهفت

به پیش پدر شد بهشتی نگار

 

چو خورشید تابان به خرم بهار

پدر چون ورا دید خیره بماند

جهان آفرین را نهانی بخواند

بدو گفت ای شسته مغز از خرد

ز پرگوهران این کی اندر خورد

که با اهرمن جفت گردد پری

که مه تاج بادت مه انگشتری

چو رودابه بشنید آن گفت‌وگوی

دژم گشت و چون زعفران کرد روی

سیه میژه بر نرگسان دژم

فرو خوابنید و نزد هیچ دم

پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ

همی رفت غران بسان پلنگ

سوی خانه شد دختر دل‌شده

رخان را ز گریه بخون آژده

به یزدان گرفتند هر دو پناه

هم این دل شده ماه و هم پیشگاه

برمک در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۸ در پاسخ به فرزند دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۳:

هم آن دختر دلشده(عاشق) و هم شاه (پیشگاه= پیشجاه / عالی جاه ) پناه به یزدان بردند

به یزدان گرفتند هر دو پناه
همان دلشده ماه و هم پیشگاه.

فردوسی.

چون آن نامه برخواند پیروز شاه
برآشفت از آن نامور پیشگاه.

فردوسی.

از آن پس بدخمه سپردند شاه
تو گفتی نبد نامور پیشگاه.

فردوسی.

بگفت این و آمد بنزدیک شاه
بدو گفت کای نامور پیشگاه.

فردوسی.

سرانجام لشکر نماند نه شاه
بیاید نوآیین یکی پیشگاه.

فردوسی.

ستاره شمر چون برآشفت شاه
بدو گفت کای نامور پیشگاه.

فردوسی.

بخندید و بهرام را گفت شاه
که ای باگهر پرهنر پیشگاه.

فردوسی.

به منذر یکی نامه بنوشت شاه
چنان چون بود درخور پیشگاه.

فردوسی.

چنان کرد خاقان که شاهان کنند
جهان دیده و پیشگاهان کنند.

فردوسی.

کسی کو بود در جهان پیشگاه
برو بگذرد سال و خورشید و ماه.

فردوسی.

سخنهای آن نامور پیشگاه
چو بشنید بهمن بیامد براه.

فردوسی.

بقیصر یکی نامه بنوشت شاه
چنان چون بود درخور پیشگاه.

فردوسی.

پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
که ای با گهر نامور پیشگاه.

فردوسی.

یکی حقه بد نزد گنجور شاه
سزد گر که خواهد کنون پیشگاه.

فردوسی.

برین کوهسارم دو دیده براه
بدان تا چه فرمایدم پیشگاه.

فردوسی.

چهارم که از کهتر پرگناه
بخوشد سر نامور پیشگاه.

فردوسی.

چو برخاست بابک ز ایوان شاه
بیامد بر نامور پیشگاه.

فردوسی.

برمک در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۳:

هم آن دختر دلشده(عاشق) و هم شاه (پیشگاه= پیشجاه / عالی جاه ) پناه به یزدان بردند

به یزدان گرفتند هر دو پناه
همان دلشده ماه و هم پیشگاه.

فردوسی.

چون آن نامه برخواند پیروز شاه
برآشفت از آن نامور پیشگاه.

فردوسی.

از آن پس بدخمه سپردند شاه
تو گفتی نبد نامور پیشگاه.

فردوسی.

بگفت این و آمد بنزدیک شاه
بدو گفت کای نامور پیشگاه.

فردوسی.

سرانجام لشکر نماند نه شاه
بیاید نوآیین یکی پیشگاه.

فردوسی.

ستاره شمر چون برآشفت شاه
بدو گفت کای نامور پیشگاه.

فردوسی.

بخندید و بهرام را گفت شاه
که ای باگهر پرهنر پیشگاه.

فردوسی.

به منذر یکی نامه بنوشت شاه
چنان چون بود درخور پیشگاه.

فردوسی.

چنان کرد خاقان که شاهان کنند
جهان دیده و پیشگاهان کنند.

فردوسی.

کسی کو بود در جهان پیشگاه
برو بگذرد سال و خورشید و ماه.

فردوسی.

سخنهای آن نامور پیشگاه
چو بشنید بهمن بیامد براه.

فردوسی.

بقیصر یکی نامه بنوشت شاه
چنان چون بود درخور پیشگاه.

فردوسی.

پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
که ای با گهر نامور پیشگاه.

فردوسی.

یکی حقه بد نزد گنجور شاه
سزد گر که خواهد کنون پیشگاه.

فردوسی.

برین کوهسارم دو دیده براه
بدان تا چه فرمایدم پیشگاه.

فردوسی.

چهارم که از کهتر پرگناه
بخوشد سر نامور پیشگاه.

فردوسی.

چو برخاست بابک ز ایوان شاه
بیامد بر نامور پیشگاه.

فردوسی.

Sohrabtheboof در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۶ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:

جالبه، برای سخن شاعر ارزشی قائل نیستید، اونوقت با چه پشتوانه‌ای بر درستی تفسیر خودتون از شعرش پافشاری میکنید؟

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۳ در پاسخ به Sohrabtheboof دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:

هدف من فقط پاسخ درست و بر اساس متن شعر به کاربری بود که سوالی داشت و فکر میکنم پاسخ هم درست است
بنده وظیفه خود میدانم که اگر کاربری سوالی دارد و بتوانم پاسخ دهم اینکار را بکنم ؛وگرنه همانطور که قبلاً نوشتم برای سخن ایرج ارزشی قائل نیستم و او را نه شاعر میدانم و نه روشنفکر و نه منتقد اجتماعی!

۱
۲
۳
۴
۵۷۳۶