سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۸:۱۱ در پاسخ به عظیم ملکی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:
اگر شجربان و جربان شجریان زدگی! نبود حافظ غزل نمی گفت
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۸:۰۹ در پاسخ به سجاد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:
احمد شاملو حافظ شاملو را نوشته است و حرفهایش در مورد دیوان حافظ شیرازی عمدتا نادرست است
سیدعلی (رضا) ساقی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲:
لازم به توضیح است که غزلهایی مانند: «دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند» ویا سحربه کوی میکده یارب چه مشغله بود وتعدادی ازغزلهای دیگر،ازجمله همین غزل موردبحث ؛ که شاعر درحال شرح بظاهر ماجرائیست که دوش یا سحرگاهان رخ داده است درحقیقت بصورت عملی و عینی رخ نداده اند و شاعر این وقایع را درحالت خلسه ومکاشفه مشاهده نموده است.
مکاشفه معناهای متفاوتی دارد دراینجا منظور همان حالت خلسه ورویاهای شاعرانه هست که درعالم خیال شاعر روی می دهد وشاعر آن رابه زبان شعر برملا وبازتعریف می نماید.
حافظ یک شاعرباهوش، روشن ضمیر وبابصیرت بود وتوانمندی خاصی درمشاهده ی ریشه های نهان ساختارهای اجتماعی داشت. اوالگوهای فرهنگی، دینی، سیاسی واجتماعی راکه هزاران سال قدمت داشتند بخوبی می شناخت ودرعین حال همانندیک کودک معصوم رویاپردازی میکرد. اوبه راحتی می توانست جلوه های تخیّلاتش رابه مددنبوغ خارق العاده اش به رشته ی تحریردرآورده، به تصویرکشیده وغزلهای جاودان وماندگارخلق کند. غزلهایی که سبب تکانش، بیداری وآگاهی مردم شده وبستری ارزشمندفراهم می سازندکه مردم عادی نیزباالگوهای ساختارهای اجتماعی، دینی وحکومتی آشنایی پیداکنند. دراینجا نیز احتمالاً بخشی ازصحبتهای شاعرباشکلها ورخدادهای خیالیست که به غزلی ناب وبی نظیرختم شده است. منبع اصلی اغلب غزلهای دیگر حافظ نیز همین تخیّلات بی مانند اوست. ازبعضی ازابیات این غزل نیز هم می توان برداشت عرفانی نمود هم برداشت سطحی.
دی: دیروز
مذاق: ذایقه، بالذت خوردن وچشیدن طعم، مزه
معنی بیت بابرداشت عرفانی:
روزگذشته درعالم مکاشفه، هنگام سحرگاهان؛الهامات سُرورانگیز ومستی بخشی ازدهان مبارک ساقی آفرینش دریافت نمودم به لطف بوسه ی شیرینی که(استعاره ازالهامات دریافتی) ازلب نوشین ساقی گرفته بودم چنان کامم شیرین شده بود که درتوصیف نمی گنجد، چقدر خوش طعم وگوارا به ذایقه ام می نشست ولذت مستی رافزونی می بخشید وه که من درقلّه ی لذت واوج مستی بودم وچه حال خیال انگیزی داشتم.
دربرداشتی دیگر ازمنظر عرفانی:
دراین برداشت "دی" را می توان به معنای روز ازل یاهمان خلقت و"ساقی" را نیز به معنای خالق هستی ومعشوق ازلی وابدی درنظرگرفت.
شاعر دراین برداشت، اززبان "آدم" سخن می گوید، درآن روز بزرگ که روح مطهّر الهی درجسم خاکی من دمیده شد ازفیض دریافت یک دوجام ازآن باده ی ملکوتی، ازخودبیخود وسرمست ومسرورشدم ضمن آنکه هنگام دمیده شدن روح، طعم جانپرور وگوارای لب ساقی رانیزباتمام وجود لمس ودرک کردم. باده ی ازلی(روح الهی) باشرابی که از لمس لب لعل ساقی به عمل آمدغنی تر شد درهم آمیخت ودرذائقه ی دل وجان من نشست وروح وجسم مرا لبریز ازسرخوشی وسروری ناب نمود.
به هیچ دورنخواهندیافت هشیارش
چنین که حافظ ما مست باده ی ازل است.
برداشت سطحی وغیرعرفانی: دیشب سحرگاهان، باساقی نوشین لبی، دوسه پیمانه شراب نوشیدیم ازبوسه هایی ازلب نوشین اومی گرفتم گویی که چندین پیاله شرابی ناب تر ازشراب انگوری می نوشیدم شیرینی لبان ساقی، حتی تلخی شراب را نیزازبین برده بود وه که من درچه حالت سرخوشی بودم.
درحالت مستی تحت تاثیرات مادی مانند الکل وغیره یا مستی تحت تاثیرات معنوی مانند شهود، نیایش خالصانه وغیره، ذهنِ حیله گر، منفعت طلب ومصلحت اندیش که بی وقفه فعّال بوده برای مدتی خاموش شده وازکارمی افتد وذات پاک ادمی فرصت تجلّی پیدامی کند واحساسات طبیعی به ویژه راستگویی برانگیخته می شوند ووجودآدمی سرشار از سرخوشی وسُرور وشادمانگی می گردد.
من چه گویم که قدح نوش ولب ساقی بوس
بشنو ازمن که نگوید دگری بهترازاین
🌿━━━━━━━━━━🌿
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود
ازسر مستی: ازروی مستی، ازشدت مستی
دگر: دوباره، دگرباره
شاهد: محبوب زیبا روی؛ معشوق وهمدم
عهد شباب: دوران جوانی
رجعت: مراجعه ورجوع کردن؛ بازگشتن به قرار قبلی
طلاق: دوری وجدایی
معنی بیت: آنقدرمست وازخودبیخودشده بودم (بشرح بیت پیشین) که ناخودآگاه به یاد محبوب دوست داشتنی دوران جوانی افتادم (به حکم مستی وراستی) از سرِ مستی هوای اوراکردم خیلی دلم می خواست دوباره برگردم به نزد او ورجوع کنم به همان وضعیت عاشقی وشیدایی که دردوران جوانی داشتم لیکن افسوس که بین ما فاصله ی مکانی وزمانی؛ جدایی انداخته بود شوربختانه امکان بازگشت به آن دوران وآن شرایط برای من میسّرنبود.
برداشت عرفانی:
شاعر باهنرمندی وظرافت حافظانه، اتـفاق شیرین وبیادماندنی عشقبازی دردوران جوانی راباآن اتّفاق عظیم لحظات آغازین خلقت، باسرانگشت لطیف طبع خویش، پیوند زده وبازگشت به آن لحظات آسمانی وتجربه ی مکرّر آن را آرزومی کند.
ازشدّت مستی دوباره به یادمعشوق دوره ی جوانی(استعاره ازدوران سکونت دربهشت) افتادم وشعله های اشتیاق درونی برای بازگشت به آن دوره ی ناب وروح انگیز دردل وجانم فروزان شد به هرقیمتی می خواستم دوباره آن لحظات به یادماندنی راتجربه کنم.
حافظ دراین بیت به نکته ی ظریف ولطیفی اشاره کرده که توضیح آن خالی ازلطف نیست. او دراین بیت یک اندوه وحسرتی نوستالژیک وقدیمی را به تصویرکشیده که برای عامه ی مردم قابل درک وفهم است. این تصویرخیال پرور به راحتی احساسات وعواطف پنهانی همگان رابرانگیخته ومتاثرمی سازد.
🌿━━━━━━━━━━🌿
هرکسی که درطول زندگی میگساری کرده وتجربه ی بدمستی وسرمستی راداشته باشد بخوبی این نکته را درمی یابد که هرآدمی درآن حالتِِ ازخودبیخودی، یاد فرصتهای ناب وطلایی گذشته ی خود می افتدکه خیلی زودازدست رفته وجز حسرت وافسوس واندوه چیزی برجای نگذاشته اند.
اغلب این افراد به ویژه اگراندکی احساساتی وعاطفی نیز بوده باشند درآن حال بدمستی، به یادعشق جوانی یاهمان عشقی که به اولین عشق معروف است افتاده وبیقراری می نمایند بدان حد که بدون ملاحظه ی پیامدهاوعواقب کار، سخنانی ازروی «مستی وراستی» برزبان می رانند که درحالت عادی هرگزبنابه ملاحظاتی حاضرنمی شوند آنهارا بیان کنند. «مستی وراستی» نیز ازدل همین حقیقت برآمده است چراکه غالب آدمیان دردنیایی آکنده ازدروغ زندگی می کنند نقابهای گوناگون متناسب باموقعیتهای گوناگون دارند اما درهنگام مستی، میل واراده ای برای نقاب زدن ومصلحت اندیشی باقی نمی ماند وفرد بدون محافظه کاری ازبیان حقایق لذت خاصی می برد چراکه یک عمرپشت نقابها می زیسته ودروغهامی گفته وحالا بامست شدن ازآن نقابها ودروغها آزادشده وتمایل داردتالحظاتی نیز زندگی بدون نقاب وبدون دروغ راتجربه کند.
شاعر ضمن برانگیختن احساسات مخاطبین خود؛ ارزش والای فرصت ها رانیزبرجسته ترنموده واهمیت قدر دانستن آنهارا درکانون توجه همگان قرارداده است تا بیاد داشته باشند که اگرقدر فرصتهارا ندانند خیلی زود دیر خواهد شدوجز حسرت وپشیمانی چیزی باقی نخواهدماند زمان، منتظر هیچکس نمی ماند وبی وقفه درحرکت است.
فرصت شمارصحبت کزاین دوراهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
🌿━━━━━━━━━━🌿
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
مقامات: مراحل، منازل، درجات
طریقت: راه وروش؛ تصوّف؛ شیوه ومذهب.
«طریقت» درنظرگاه حافظ باطریقتی که صوفیان ودرویشان مدنظر دارند تفاوتهای بنیادی وجود دارد. حافظ گرچه مدتی همراه صوفیان به جستجوی حقیقت پرداخت لیکن خیلی زود پس ازرسیدن به سطحی ازآگاهی، راه خودرا جداکرده ومسلک ومذهب خاص خودرا بنا نهاد ودامنه ی معناهای اصطلاحات عرفانی راتغییروتوسعه داده وبه این واژگان معناهای حافظانه بخشید. حافظ به هیچکس وهیچ مسلکی اعتقادنداشت اومی دانست که اعتقادوباورکردن اندیشه های دیگران زهر خردمندیست. اعتقادبه هرچیزی، هوش وذکاوت آدمی رامتوقف کرده ومانع رشدونمو ادمی میگردد چراکه فردمعتقد، ایمان ویقین داردکه حقیقت رایافته ومیل واشتیاقی برای پذیرش نظریات جدید ومخالف نخواهدداشت به همین سبب اغلب روشن ضمیران تمام باورهای برگرفته ازجامعه، فرهنگ ودین رافرومیریزند تابینش فردی خودراپیداکنند حافط نیزبایافتن بینش فردی، باورهای برگرفته ازگذشتگان رابه کنارگذاشت ومسلک جدید رندانگی رابنانهاد.
اصول وقواعد این مسلک حافظانه، همان غزلهای نابیست که بیت بیت آن هرکدام «بیت الغزل معرفت وروشنگری» هستند ودردیوان او گردآوری شده وهمچون چراغی فروزان؛ تاریکیهای راه رابرای جویندگان حقیقت روشن می سازد.
عافیت: راحتی وامن وآسایش
نظربازی»
نظردر لغت به معنای نگاه کردن با چشم ظاهری یا چشم دل وجان است برای درک زیبائیها و حقایق پیرامون خویش.
در نزد صاحبنظران این واژه به معنای تأمّل و بصیرت است و در نزد عموم به معنای دیدن و نگاه کردن همراه بالذّت بردن است.
کسی که حُسن وخط دوست درنظردارد
محقق است او حاصل بَصَر دارد
نظربازان فرهیخته مثل حافظ،تجلّی جمالِ حق را در چهره ی خوبرویان وزیباچهرگان می بینند.
نظربازی درمبحثِ عرفان بحثِ دامنه داریست وپرداختن به جنبه های مختلف آن،دراین مقال نمی گنجد. نظربازی،ظرفیت بالایی دارد وبرای بازگوکردن کامل معنی آن ومقابله ومقایسه ی نظرگاه عرفا وصاحبنظران دراین مورد، هفتادمن کاغذنیاز دارد.....
"نظربازی" درمبحث عشقی که حضرت حافظ پیام آورآن است،اوّلین گام ازعاشقیست. عاشق باید ابتدا زیباییهایی درپیرامون خویش مشاهده کند،با چشم دل نظراندازد، درگرداب حیرت فرورود، زمینِ بایر وجودش شخم زده شود، زیرو روشود،تا دانه ی مِهر وبذر عشق روئیدن آغازد وبه شکوفندگی رسد.
"نظربازی" نوعی خیره ماندن درجلوه های خیال انگیز دشت ودَمن ودریاست. نظربازی سرمست شدن ازشمیم عطرگیاهان وگلها، کشفِ اعجاز ِنهفته دررفتار پرندگان و انگشت به دهان فروماندن است. نظربازی به وَجد آمدن ازنسیم سحرگاهی بهاری، رقصیدن و آوازخواندن در لب جویباران ومهمتراز همه،دل باختن به افسونِ زیباییهایِ هر چهره ای (فارغ ازسن وجنسیت) که تجلّیگاه تنهایک فروغ از سیمای محبوب حقیقی هست،می باشد.
اغلب شاعران عارف واهل ادب ومعرفت،دستی برآتش ِ نظربازی داشته وازاین دریچه به دنیای روح افزای عشق نگریسته وعواطف درونی رابرانگیخته اند.
بنابراین، نظرباختن از دیدگاهِ حکمای اندیشمند، حرکت از نقطه ی عدم ِ آگاهی به سوی بصیرت یافتن و آگاهی درونی یافتن ازاسرارخلقت است.
سعدی که خود را به صفت «مُفتی ملّتِ اصحاب نظر» میخواند، می گوید:
هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است.
و به همین دلیل است که نظربازی را دین خود برمیشمرد:
نظر کردن به خوبان دین سعدیست
مباد آن روز کو برگردد از دین...!
وعدول از این امر را مترادف با نابینایی و بیعقلی میشمارد:
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل به صورتی ندهد، صورتی است لایعقل.
اوحدالدین کرمانی دلیل نظربازی خود را چنین مطرح می کند :
" زان می نگرم به چشم ِ سر در صورت
زیرا که ز معنی است اثر در صورت
این عالم ِصورت است و ما در صُوَریم
معنی نتوان دید مگر در صورت "
استادشهریار پادشاه مُلکِ عشق وادب، خطاب به معشوق زمینی می گوید:
رویِ توآئینه یِ جمالِ الهیست
درتوتماشایِ من گناه ندارد
بگذریم......
معنی بیت:
در راه طریقت درمسلک عشق وعاشقی ودرمسیرجستجوی حقیقت؛ به هر منزل وجایگاهی که قدم گذاشتیم، به این نکته رسیدیم که نظربازی ودلباختن به زیبائیهای زیبارویان، هزینه های سنگینی دارد وخرمن آسایش ورفاه وامنیت رابه آتش می کشد. شرط اول قدم نظربازی؛ گذشتن ازاعتبارونام وشهرت وآسایش است.
این بیت درپاسخ به متشرّعین ومتعصّبین مذهبیست که مخالف شدید نظربازی هستند وآن راپوششی برای شهوترانی وبرخورداری ازلذات نفسانی می شمارند حافظ دراینجا می فرماید "نظربازی" نه تنهالذتجویی نفسانی وراحت طلبی نیست بلکه تاوانهای طاقت سوز ودردناکی نیزدارد نظربازی ازنظرحافظ هنری والا وارزشمندمحسوب می شود اوهیچ اِبایی نداردازاینکه بگوید من نظرباز هستم.
عشقبازی ورندانگی ونظربازی ازمقامات وارکان اصلی طریقتِ حافظانه هستند.
عاشق ورندونظربازم ومی گویم فاش
تابدانی که به چندین هنرآراسته ام
🌿━━━━━━━━━━🌿
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هر که عاشقوش نیامد در نفاق افتاده بود
سیر طریق: پیمودن راه
عاشق وش: عاشق پیشه؛ کسی که بی قید وشرط به هرآنچه که درجهان هستیست عشق می ورزد. دررابطه های به اصطلاح عاشقی که درمیان مردم جریان دارد طرفین سعی می کنند همدیگر رامحدودکرده ودرشرایطی قراردهند که عشقورزی آنهامنحصربه همدیگر باشد به اینصورت که زن ازشوهرمی خواهد به غیرازاو به کسی دیگرعشق نورزد! اما این درعشقهای حقیقی و درمیان عاشق پیشگان غیرممکن است. دراین بینش عشق ایستا ومنحصربه شخص مشخص نیست. فردعاشق پیشه به تمام آدمیان وحیوانات وپیرامون خویش عاشقانه نگاه می کند وبی هیچ قیدوشرطی عشق وشفقت می ورزد وبی وقفه اززیارت عشقی به زیارت عشقی دیگرمی رود. کسی که نتواند به همگان عشق وشفقت به ورزد نمی تواند به یک نفرخاص عشق به ورزد دراینصورت نفس واردعمل شده ومحدودیت ایجادخواهدکرد وعشق به زودی فروکش خواهدنمود. درعشقهای حقیقی تصاحبگری وانحصاری رفتارکردن جایگاهی ندارد. برای همین عاشقان حقیقی درجهان بسیارکمتر هستند.
نفاق: دورویی، دورنگی؛ دودلی و تردید.
معنی بیت:
ای ساقی، توکارخودفرومگذار وپی درپی جامهای شراب رابه گردش درآور وعاشقان راسیراب کن که هرکسی درهرطریقی، ازعشق ورزی غافل افتاده وبه شیوه های دیگر درجستجوی رستگاریست دچارمشکل خواهد شد ودرشک ودودلی وتردید؛ راه ازچاه تشخیص نخواهد داد. تنها راه نجات بشریت راه عشق ویکرنگی وشفقت ومهرورزیست وبس. ای ساقی تعلّل مکن به مبارکبادی این شیوه، جامهای شراب را پی درپی به گردش درآور.
نفاق وزرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق ورندی وعشق اختیار خواهم کرد.
🌿━━━━━━━━━━🌿
ای معبّر مژدهای فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
معبّر: تعبیرگر خواب؛ خوابگزار
دوشم آفتاب: دیشب آفتاب بامن، یادیشب من باآفتاب
وثاق : هم به کسره هم به ضمه درست است؛ خیمه خرگاه ؛ اتاق
شکر خواب صبوحی : خواب شیرین صبحگاهی که زمان آن ازنیمه های شب تاپیش ازطلوع آفتاب هست. شاعر درعالم رویا مشاهده می کند که با خورشید هم اتاق شده است درحالیکه هنوزآفتاب طلوع نکرده وروزآغازنشده است.
معنی بیت:
ای تعبیرکننده ی خواب؛ بشارتی دلگرم کننده وامیدبخش بده تعبیراین رویا چیست که درهنگام خواب شیرین صبحگاهی با خورشید همخانه شده بودم.
«خورشید» هم استعاره از جام شراب وهم استعاره ازچهره ی نورانی دوست ومعشوق هست.
همخانه شدن باخورشید ضمن آنکه سعادتمندی وبه معنای خوش اقبالیست دراینجا استعاره ازهمنشینی باشاه یحیی نیزهست که درپایان غزل ازاو یادشده است. حافظ علاوه بر شاه شجاع با شاه یحیی نیز رابطه ی دوستی صمیمانه وعاطفی داشته ودرچندین غزل ازاو باغزلهای عاشقانه یادکرده ونامبرده است.
مسیحای مجرّد را بَرازد
که باخورشیدافتد هم وثاقی
🌿━━━━━━━━━━🌿
نقش می بستم که گیرم گوشهای زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
نقش می بستم: درپی تدبیروراه چاره ای بودم. نقشه می کشیدم
انحناوخم ابرو که درحالت عادی جاذبه ای جادویی دارد اگربیش ازاندازه بوده باشدنشانه ی خشمگینی یابی حوصلگی معشوق است.
طاق افتاده بود: جداشده وازدست رفته بود.
معنی بیت: در این حلیه و تدبیرم بودم که راهی پیداکنم تا درگوشه ی چشمان ِمست نگار؛ برای خود جایی دست وپاکنم (توجه اوراجلب کنم درچشمش بنشینم که مراببیند) اما خم ابروان او آنقدرزیادبودکه راه ورود مرا بسته واجازه ی راهیابی به چشمانش را نمی دادند و من بیشتر بیقرار وبیتاب ترمی شدم طاقت وصبرم تمام شده ومستأصل ودرمانده شده بودم.
گوشه ی چشم رضایی به منت بازنشد
اینچنین عزت صاحب نظران میداری؟
برداشت دوم:
ازجادووجاذبه ی خم ابروان او (که دل ودین به بادمی داد) طاقت وصبر ازکف داده بودم بابیقراری قصدم براین بودکه ازفتنه ونیرنگ چشمان مستش بگریزم و گوشه نشینی پیشه گیرم هیچ راهی نمی جستم ودرمانده شده بودم.
درگوشه ی سلامت مستور چون توان بود؟
تانرگس توگوید با ما رموز مستی!
🌿━━━━━━━━━━🌿
گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم
کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود
اتسّاق: نطم وترتیب
معنی بیت: الحق که اگر همّت وکرم شاه یحیی؛ دین ومذهب راحمایت ویاوری نمی کرد ، امورکار مملکت و دینداری به هم می ریخت وهمه چیز دستخوش بی نظمی ونابسامانی قرارگرفته ونابود می شد اقتداروعظمت وامنیت جامعه ی ما درسایه ی شاه یحیی حاصل شده است.
دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
یحیی بن مظفر ملک عالم وعادل
🌿━━━━━━━━━━🌿
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان مینوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود
نظم: شعر
«نظم پریشان» ایهام دارد: 1_ شعری که انسجام ندارد ویکدست نیست. چنانکه شاهدهستیم دراین غزل چندبیت بامضمونهای عرفانی وچندبیت درمورد مسائل متفرقه سروده شده است.
2_ شعری که متن ومحتوای آن درمورد پریشان خاطری وشیفتگی وشیدائیست.
شاعر دراینجا هردومعنارا مدنظرداشته تامثل همیشه بیش ازیک معنا برداشت شود ودامنه ی معنا ژرف ترگردد.
طایر: پرنده
معنی بیت:
آن ساعتی که حافظ این شعر درهم وبی نظم وترتیب را میسرود، یا آن لحظه ای که حافظ این غزل درمورد پریشان خاطری وشیدایی رامی نوشت پرنده ی خیالش سخت هوایی شده ودر بنددلدادگی عاطفی گرفتاربود به همین سبب این غزل پریشان ودرهم ازآب درآمدچون شرح پریشانی دل راتوصیف میکرد غزل نیز تحت تاثیر خاطر پریشان شاعر اینگونه سروده شد. پارادکسی زیبا وحافظانه که درهم وبی نظم بودن ترتیبات ابیات غزل نیز خود، بیانگر میزان شیفتگی، ارادت واشتیاق عظیم شاعرنسبت به مخاطب سخن شده است.
حافظ بد است حال پریشان تو ولی
بربوی زلف یار پریشانیت نکوست.
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۸:۰۶ در پاسخ به س. ص. دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:
سلام و عرض ادب
به جز شاعران هرات و هند ، الباقی شاعران ما از مولانا و کتاب مثنوی خبری نداشته اند صائب که اکثر عمرش را در هند گذرانده با مولانا و غزلیات وی آشنا بوده است مولانا و کتاب مثنوی به دستور ذکاء الملک فروغی توسط استاد بدیع الزمان فروزانفر و شاگردانش به ایرانیان معرفی گردیده است از سال ۱۳۱۸ شمسی به بعد
استاد.میراحمدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:
«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»
.........
گفتیم که «سیاه کج» به معنای بنده یا غلام نافرمان هم هست
هم زلف است
هم به معنای بنده یا غلام سیاه نافرمان
اصلا لطف کار به اینست که شخص بفهمد این را
یعنی تا این اشاره را که دارد به «غلام نافرمان» نفهمی ،لطف سخن خواجه را درک نمیکنی
و جالب آنکه
و جالب آنکه
حتی یک نفر از شارحان گنجور این را در نیافته است !
شارح باید آن نکته پنهان و آن دقیقه نهان مثل این مورد را دریابد
سیدعلی (رضا) ساقی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۱۳ در پاسخ به غمناک ابددوست دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۰۴ در پاسخ به مشتاق دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۰۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶
گُدازِ گوهرِ دل، باده ی ناب است شبنم را
نَمِ چشمِ تحیّر، عالمِ آب است شبنم رانگردد جمع، نورِ اگهی با ظلمتِ غِفلت
صفایِ دل، نمک در دیدهٔ خواب است شبنم راجهان آیینهٔ دلدار و حیرانی حجابِ من
چمن صد جلوه و نظّاره نایاب است شبنم رابه هرجا میروَم، در اشکِ نومیدی وطن دارم
ز چشمِ خود، جهان یک دشت سِیلاب است شبنم رانگردی غافل ای اشکِ نیاز، از ترکِ خودداری
که بر دوشِ چکیدن، سِیرِ مهتاب است شبنم راتماشا نیست کم، چشمِ هوس گر شرمناک افتد
حیا، آیینهٔ گلهایِ سیراب است شبنم راگلِ اشکَم اگر منظورِ جانان شد، عجب نبوَد
گذر در چشمِ خورشیدِ جهانتاب است، شبنم راخطِ خوبان، کمندِ غفلتِ اهل نظر باشد
رگِ گلهای این گلشن، رگِ خواب است شبنم رافضولی میکنم در انتظارِ مهرِ تابانَش
گرفتم پرده بردارد، کجا تاب است شبنم را؟به وصلِ گلرخان، نتوان کنارِ عافیت جُستن
که در آغوشِ گل، خونِ جگر آب است شبنم راضعیفی، تهمتِ چندین تعلّق بَست بر حالَم
ز پا افتادگی، یک عالم اسباب است شبنم راحیا بالِ هوس را، مانعِ پرواز میگردد
نگه در دیده بیدل، مُوجهٔ آب است شبنم را
سیدعلی (رضا) ساقی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۵:۵۲ در پاسخ به مهسا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:
بله دقیقا همینطور هست چون مخاطب سخن احتمالا پادشاه می باشد.
سیدعلی (رضا) ساقی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۵:۵۱ در پاسخ به معصومه دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۵:۵۰ در پاسخ به Hadi Golestani دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵
سوارِ برق عمر ام، نیست برگشتن عِنانم را
مگر نامِ تو گیرم، تا بگردانَد زبانم راعدم کیفیّت ام، خاصیّتِ نقشِ قَدم دارم
خَرامی، تا به زیرِ پایِ خود یابی نشانم رابه رنگِ شمع، گر شوقَت عیارِ طاقتم گیرد
کند پروازِ رنگ از مغز خالی، استخوانم رابه مُردن نیز، از وصفِ خَرامَت لب نمیبندم
نگیرد سکته طرفِ دامن ، اشعارِ روانَم راغباری میفروشم، در سرِ بازارِ موهومی
مبادا چشم بستن، تخته گردانَد دکانم رابه تدبیرِ دگر نتوان، نشانِ مدّعا جُستن
شکستِ دل مگر چون موج، زِه بندد کمانم رامخواه ای مفلسی ذلّتکشِ تسلیمِ دونانَم
زمین، تا چند زیرِ پا نشانَد آسمانم را؟ز شرمِ عافیت محرومیِ جهدَم، چه میپُرسی؟
عرَق بیرونِ این دریا، نمیخواهد کرانم راز دردِ دل ، در این صحرا نبستم بارِ امّیدی
جرس نالید و آتش زد، متاعِ کاروانم رانمیدانم ز بیدادِ دلِ سنگین، کجا نالم؟
شنیدن نیست ، آن دوشی که بردارد فغانم راتراوشهایِ آثارِ کرَم، هم موقعی دارد
مباد اسراف سازد منفعل، روزی رسانَم راشبی چون شمع، حرفی از گدازِ عشق سَر کردم
مکیدن از لبِ هر عضو، بوسی زد دهانم رانفَس بود ام، جنون پیمایِ دشتِ بینشانتازی
دل از آیینه گردیدن، گرفت آخِر عنانم راز اسرارِ دهانی، حرفِ چندی کردهام انشا
به جز شخصِ عدم بیدل، که میفهمد زبانم را
استاد.میراحمدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:
تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد
«سیاه کم بها»هم ایهام دارد
یکی بنفشه است
یکی همان غلام سیاه که کم بها بوده
قیمتش ارزان بوده
ببینید یک نفر شارح باید مسائل اجتماعی آن زمان را بداند که غلامانی بوده اند در خدمت اربابان که سیاه بودند و به فراخور حالشان قیمتهای مختلفی هم داشتند
البته من اصلا لحن حافظ را دوست ندارم درین بیت و سیاه کم بها را نوعی اهانت میدانم به این غلامان !
اما به هر حال این چیزها بوده
منظور آنکه شعر پشتوانه اجتماعی دارد،سیاسی دارد،عرفانی دارد،طنز دارد،کنایه دارد و تضاد دارد و خلاصه ریزه کاری فراوان دارد
حافظ سه مرتبه به این سیاهان اشاره دارد به صورت ایهام که یک طرفش زلف است:
«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»
«تو سیاه کم بها بین ک چه در دماغ دارد»
«کیست که او داغ آن سیاه ندارد»
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳
بس که چون گل، پردهها بر پرده شد سامان مرا
پیرهن در جلوه آیم، گر کنی عریان مراتا به پستیها، عروجِ اعتبارَم گُل کند
خامُشی چون آتشِ یاقوت، زد دامان مرااز پیِ اصلاحِ ناهمواریِ طبعِ درشت
آمد و رفتِ نفَسها، بس بوَد سُوهان مراکاروانِ اشک ام، از عاجز متاعیها مَپرس
آبله محملکَش است، از دیده تا دامان مراشوقِ دیدار ام، چه سود ازخویش بیرون رفتنَم
دیدهٔ یعقوب ام و جا نیست در کنعان مراای طلب، در وصل هم مشکَن غبارِ جستجو
آتش ام، گر زنده میخواهی ز پا منِشان مرادر شکستِ من، بنایِ ناامیدی محکم است
فکرِ تعمیری ندارم، تا کند ویران مرادر غمآبادِ فلک، چون خانهٔ وهمِ حباب
نیست جز یک عقدهٔ تارِ نفس، سامان مرازین سبکساری،که در هر صفحه نقشَم زایل است
عشق ترسم محو سازد، از دلِ یاران مراهمچو شبنم، نیست در آشوبگاهِ این چمن
گوشهٔ امنی، به غیر از دیدهٔ حیران مرامی رسد دلدار و منعمری ست از خود رفتهام
بک نگاهِ واپسین ای شوق، برگردان مرادر رهَش چون خامه، کارِ پستیام بالا گرفت
آنچه بیدل، ناخنِ پا بود، شد مژگان مرا
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴
رخصتِ نظّارهای، گر میدهد جانان مرا
شانهٔ زلفِ تحیّر میشود، مژگان مرااز اثرپردازیِ ناموسِ الفتها مپَرس
هرکه شد آیینهٔ او، میکند حیران مرابس که گَردِ تیرهبخیها ست، فرشِ خانهام
سیل پوشد رَختِ ماتم، گر شود مهمان مرابر امیدِ ابرِ رحمت، دامنی آلودهام
میکند آب از حیا، بیبرگیِ عصیان مراکشتزارِ حسرت ام، کز تیر بارانِ غمَت
ریشه در دل میدوانَد، دانهٔ پیکان مرااز ثباتِ من چه میپُرسی؟ بَنایِ حیرت ام
سِیل میگردد، هوایِ جنبشِ مژگان مراهر رگِ گل، شوخیِ چینِ جبینِ دیگر است
بیرُخَت، سِیرِ چمن کم نیست از زندان مرادر غمَت آخِر هجومِ ناتوانیهایِ دل
میکند چون ناله در جِیبِ نفَس، پنهان مرامعنیِ برجستهٔ شوق ام،نمیگُنجم به لفظ
همچو بویِ گل، نگردد پیرهن عریان مراسرخوشِ این باغ ام و اندیشهٔ بیحاصلی
میدهد ساغر، به طاقِ ابرویِ نسیان مرااز دلِ خون بسته گفتم ؛ عقدهواری وا کنم
دانههایِ نار جوشید، از بُنِ دندان مراگویِ سرگردان ام و درعرصهٔ موهومِ حرص
قامتِ خَم گشته شد آخِر، خَمِ چوگان مرادردِ الفت بودَم و با بیخودی میساختم
اضطرابِ دل چو اشک آورد بر مژگان مراگر شوم بیدل، چو آتش فارغ از دودِ جگر
میکُشد خاکسترِ خود، در تهِ دامان مرا
برمک در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۲۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۲:
شبی در بیابان از بیخوابی پای رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بدار
بیش از اینم توان رفتن نیست
مرد گردد ستوه در سختیبختی باربر به صد فرسنگ
بار خود می برد به بدبختی
گفت: ای برادر! دِز در پیش است و دُز در پس؛ اگر رفتی بردی، وگر خفتی مُردی.
----
شبی در بیابان از بیخوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار
گفتمش دست از سرم بردار
پای رفتن نماند با بختی
باربر بختی از ستیهش مرد
زیر بار گران و سرسختی
گفت ای برادر دژ در پیش و دز درپس اگر رفتی بردی و اگر خفتی مردی------
پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرد باشد از سختی
بَخت و سخت با هم هماهنگ و هماوازند بلخ را بلخ بهی/بهیگ و بلخ بَختی/بختیگ و بلخ بختری/بختریگ و بلخ بامی/بامیگ میگفتند و شتر بَختی از اوست در عربی انرا بُختی گفتند مگر راست و درست ان به پارسی بَختی است سعدی نیز انرا با سختی هماوند اورده و درست نیست انرا بپارسی بُختی خواند
پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرد باشد از سختی
محسن در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳:
اگر عقل مایه کمال انسان است، پس چرا گاهی همین عقل انسان را به نابودی میکشاند؟ در اندیشه عرفانی مولانا، هر عقلی شایسته پیروی نیست.
او میان دو نوع عقل تفاوت میگذارد:
عقل جزوی: عقلی که محاسبه میکند، سود و زیان میسنجد، حیله میاندیشد و گاهی در خدمت نفس و منافع شخصی قرار میگیرد.
عقل کلی و الهی: عقلی که انسان را به حقیقت نزدیک میکند، از خودخواهی عبور میدهد و راه شناخت و معرفت را میگشاید.
نکته ظریف اینجاست که عقل جزوی ممکن است بسیار باهوش و زیرک باشد، اما زیرکی الزاماً به معنای خردمندی نیست. انسان ممکن است با عقل حسابگر خود برای رسیدن به خواستههایش هزاران نقشه بکشد، اما در همان مسیر، آرامش، عشق و حقیقت وجودش را نابود کند. هر نیرویی که در وجود انسان هست، اگر در خدمت نفس قرار گیرد، میتواند به دشمن خود انسان تبدیل شود؛ حتی عقل.
استاد.میراحمدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:
«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»
عبارت «سیاه کج»درین بیت اشاره ای هم دارد به غلامان سیاه پوستی که در خدمت اربابان و اشراف بودند
سیاه کج یعنی بنده حرف گوش نکن
غلام نافرمان که هر چه هم بگویی باز کار خودش را میکند
جناب «رضا ساقی»!
شارح باید این دقایق را دریابد و بشناسد!
وقتی ما میگوییم شرح حافظ کار میبرد بخاطر همین ریزه کاری هاست عزیز من
شما پای این غزل انشا نوشته اید ولی این نکته را اساسا درنیافته اید
اصلا لطف این بیت اینست که این معنای عبارت«سیاه کج»را بدانیم!
شرحهای شما اکثرا ضعیف است و از معناکردن ابیات و سخنان عامیانه فراتر نرفته اید
محسن در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:
سقاهم ربهم: یعنی پروردگارشان به آنان نوشانید. اشاره مستقیم به آیه ۲۱ سوره انسان است: «وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» ترجمه: «و پروردگارشان شرابی پاک و پاکیزه به آنان مینوشاند.»
مولانا در این بیت به مرتبهای از عشق اشاره میکند که انسان حتی از نام و هویت اجتماعی خودش نیز عبور میکند. تا وقتی انسان گرفتار نام و ننگ است، هنوز بخشی از وجودش در اسارت نگاه دیگران قرار دارد: مردم درباره من چه میگویند؟آبرویم چه میشود؟ جایگاهم را از دست نمیدهم؟ دیگران مرا چگونه میبینند؟
اما وقتی شراب عشق الهی در جان انسان اثر میکند، این وابستگیها رنگ میبازند.نکته بسیار مهم این است که مولانا نمیگوید عاشق بیارزش یا بیهویت میشود؛ بلکه میگوید خودِ محدود و خودخواه او در برابر حقیقتی بزرگتر محو میشود.وقتی انسان از ساقی شراب عشق مینوشد، دیگر تشنه نامآوری در چشم مردم نیست؛ زیرا تمام وجودش متوجه محبوب شده است.
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۸:۲۴ در پاسخ به شهریار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰: