نیما در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۸:۴۹ در پاسخ به رومينا ابدی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
سلام؛
وقتی معشوق در من ذرهای محبت و عشق ندید، سخن مرا به هیچ انگاشت و ارزشی برایش قائل نشد.
علی صوفی در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۲:۴۰ در پاسخ به آزاد دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۴۰:
محمود شبستری
حسین مویدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۴:
درایت:
چو بشنید کاکوی آواز من
چنان زخم سرباز کوپال من
چون سرباز با آواز قافیه شده است باید جای کوپال و سرباز عوض شود
دلباختهی ادبیات فارسی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۴ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۱ - در صفت بزم و مدح ملک اعظم عماد الدین فیروزشاه و دستور بزرگ:
سلام من از یک استاد ادبیات سوال کردم. در بیت ۳۹، همان «شاه» که آقای مدرس رضوی تشخیص دادهاند درست است. در آن دوره یک شکستگی وزنی داشتهایم که این واژه را گاهی شِآه هم میخواندهاند. کاتبانِ بعدی چون از این موضوع بیخبر بودهاند، «پناه» را جایگزین کردهاند که با وزن تطابق داشته باشد.
هوشنگ آذر در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
«مگر» در بیت سوم احتمالاً بهمعنی «شاید، گویی» و مانند اینهاست و بههمین دلیل بیت نباید با علامت سؤال تمام شود. در این باره رجوع کنید به شرح شوق سعید حمیدیان.
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۵:
ز نامردان به مردان زال دنیا بیشتر پیچد
که دست از دامن یوسف زلیخا بر نمیدارد
صائب تبریزی
با منافق سیرتان گردون مدارا می کند
نقطه های شک به هم جمعند دور از انقلاب
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۵:
وطن هر چند دلگیر است بر غربت شرف دارد
به آهن، دل شرار از سنگ خارا برنمیدارد
صائب تبریزی
اگر شیر و شکر نوشی به غربت
به مانند گدایی در وطن نیست
فایز
من به غربت رفتم و دیدم به مانند وطن نیست
قسم خوردم در این عالم کسی مانند من نیست
عزیزانم اگر شیر و شکر غربت بنوشید
به خدا به مانند گدایی وطن نیست
جواد یساری
شاه شوریده سران در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱:
جناب رضا ساقی هر چقدر از شما تشکر کنم کم است.
شیرینی غزل ها با حاشیه شما دو چندان میشود. دست مریزاد👏🏻👏🏻👏🏻
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل:
باری....حیدر که در مدینه علم است اینگونه به پرسش پاسخ میدهد سعدیا!
چیست درویشی و بیماری و مرگ
داد حیدر سه جواب او ببرگ
گفت درویشی تو جهل آمدست
فقر تو گر عالمی سهل آمدست
هست بیماری حسد بردن همه
هست بد خوئی تو مردن همه
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل:
براستی تاکنون چند بار به این مطلب اندیشیده اید که پیشینیان که بودند و پسینیان که هستند و من و ما این میان به چه کاریم؟!
من بسیار به این چیزها می اندیشم اما خوشا عارف نیشابور که این اندیشه را با چنین کلام زیبا و شیرین و حیرت آوری از زبان مجنونی بیان میکند
جالب است که کلام مجنون کاملا با حیرت او سازگار است درین شعر.
اینجا کجاست ،من که هستم ،آنها که بودند ....شعر را دریابیم:
«آن زمان کاین بود شهر مردمان
من کجا بودم ندانم آن زمان
وین زمان کاینجا شدم من آشکار
تا کجا رفتند چندان خلق زار
من کجا بودستم آخر آن زمان
یا کجااند این زمان آن مردمان
من نبودم آن زمان و ایشان بدند
من چو پیدا آمدم پنهان شدند
می ندانم این سخن را روی و راه
این تعجب میکنم این جایگاه»
رضا صدر در ۳ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۱ دربارهٔ فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶:
چنان که میدانیم این غزل در دیوان حافظ هم هست و به نام او مشهوره. اساتید لطفاً نظر بدن
مهوش قیاسی نیک در ۳ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۳۷ - در وصف خاک مقدسی که از بالین حضرت ختمی مرتبت آورده بود:
در قدیم به پای کبوتر نامه بر تکهای طلا میبستن که اگر کسی این کبوتر را گرفت زر را بردارد و کبوتر را رها کند سربها یعنی به پای خودم زری دارم که بهای سر من است آنقدر زر دارم که بردارید و مرا رها کنید پس سَر بَها بخوانید.
هیچکدام از معانی هوش مصنوعی صحیح نیست و جز گمراه کردن مخاطب خاصیت دیگری ندارد. پیشنهاد میکنم معانی هوش مصنوعی حذف بشود.
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۰ در پاسخ به هدایت الله حمیدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:
امام مست نماد و جمع بین عقل و عشق است .
امام نماد عقل است و مستی حاصل عشق
یعنی در اثر سیر وسلوک عقل من متعالی شد و به عشق رسید.
وقتی میگوید نام آن بت را نمیدانم یعنی دچار حیرت است از پدیده «عقل مست »یا «عقل عاشق» که تعریف کردنی نیست
میگوید درین مسیر سیر و سلوک عقل من به عشق رسید و مست شد
خفته بودن هم یعنی دیگر از آن زیرکیهای عقل معاش درین عقل عاشق خبری نیست
عقل یا این خرد خام در اثر سیر وسلوک متعالی میگردد و به عشق میرسد
«این خرد خام به میخانه بر
تا می عشق آوردش خون به جوش!»حافظ
کعبه من امروز خرابات است یعنی من چیزهایی را در خرابات تجربه کردم و مستیهایی را چشیدم که کعبه من دیگر خرابات شده است
خراباتی که کعبه شاعر میشود نمادی است از تعالی روحی شاعر ،در مقابل اهل ظاهر که کعبه شان در مکه معظمه است.
اکنون حریف من قاضی و ساقی من امام است
باز هم جمع بین عقل و عشق
قاضی و امام نماد عقل و حریف و ساقی نماد عشق
باز هم تعالی روحی و فکری سالک را مشاهده میکنیم وقتی میگوید ساقی ام امام است و حریفم قاضی ؛آن هم سالکی که در ابتدای همین غزل خام بود و به دنبال راه میگشت!
مطمئن نیستم، اما شاید در برنامه معرفت دکتر دینانی پیرامون این غزل بحث کرده باشند
سعید . در ۳ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ در پاسخ به محمدرضا زندی پور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:
نامه منظور حافظ، همین غزل که سیل اشک شاعر رو همراه میکنه با غزل که به دست معشوق برسه و غبار قصه نشینه به دلش.
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۳:
کس از دست جور زبانها نرست
اگر خودنمای است و گر حق پرست
به کوشش توان دجله را پیش بست
نشاید زبان بداندیش بست
نه از جور مردم رهد زشت روی
نه شاهد زنامردم زشت گوی
سعدی جان
شاید پسِ کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبانِ مردم بستن
سعدی جان
به عذر و توبه توان رستن از عذابِ خدای
ولیک می نتوان از زبانِ مردم رَست
سعدی جان
اگر از مه رویان به سلامت بماند
از بدگویان نماند
گلستان سعدی
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۸ - گفتار اندر سلامت گوشهنشینی و صبر بر ایذاء خلق:
کس از دست جور زبانها نرست
اگر خودنمای است و گر حقپرست
به کوشش توان دجله را پیش بست
نشاید زبان بداندیش بست
نه از جور مردم رهد زشت روی
نه شاهد زنامردم زشت گوی
سعدی جان
شاید پسِ کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبانِ مردم بستن
سعدی جان
اگر از مه رویان به سلامت بماند
از بدگویان نماند
گلستان سعدی
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۹ - حکایت:
تو در وی همان عیب دیدی که هست
ز چندان هنر، چشم عقلت ببست؟
که را زشت خویی بُوَد در سِرِشت
نبیند ز طاووسْ جز پایِ زشت
#سعدی_جان
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:
ای تَرک جان نکرده و جانانت آرزوست
زنّار نابریده و ایمانت آرزوست
در هیچ وقت خدمت مردی نکردهای
وآن گه نشسته صحبت مردانت آرزوست
ابوسعید ابوالخیر
آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست
خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست
زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او
چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست
این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت
موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست
صائب تبریزی
از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست
بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند
موری نهای و ملک سلیمانت آرزوست
سعدی جان
زاهد! نشُسته دست ز تن، جانت آرزوست؟
جان را فدا نساخته، جانانت آرزوست؟
نازرده پای در طلب از زخم نیش خار
سِیرِ گُل و صفای گُلستانت آرزوست؟
وحدت، خیالِ بیهده تا کی؟ عبث چرا
حور و قصور و کوثر و غُلمانت آرزوست
وحدت کرمانشاهی
می ناچشیده حالت مستانت آرزوست؟
رسوا نگشته حلقه زلفانت آرزوست؟
ناورده رو به مقصد و ننهاده پا به راه
قرب مقام و قطع بیابانت آرزوست؟
وحدت به پیشگاه حق از مور کمتری
غافل ز خویش فر سلیمانت آرزوست؟
وحدت کرمانشاهی
تلقین حجت از لب جانانم آرزوست
من کافر محبتم، ایمانم آرزوست
حزین لاهیجی
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۵ دربارهٔ رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۷۷ - سعدی شیرازی نَوَّرَ اللّهُ روحه:
ای تَرک جان نکرده و جانانت آرزوست
زنّار نابریده و ایمانت آرزوست
در هیچ وقت خدمت مردی نکردهای
وآن گه نشسته صحبت مردانت آرزوست
ابوسعید ابوالخیر
آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست
خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست
زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او
چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست
این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت
موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست
صائب تبریزی
از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست
بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند
موری نهای و ملک سلیمانت آرزوس
سعدی جان
زاهد! نشُسته دست ز تن، جانت آرزوست؟
جان را فدا نساخته، جانانت آرزوست؟
نازرده پای در طلب از زخم نیش خار
سِیرِ گُل و صفای گُلستانت آرزوست؟
وحدت، خیالِ بیهده تا کی؟ عبث چرا
حور و قصور و کوثر و غُلمانت آرزوست
وحدت کرمانشاهی
می ناچشیده حالت مستانت آرزوست
رسوا نگشته حلقه زلفانت آرزوست؟
ناورده رو به مقصد و ننهاده پا به راه
قرب مقام و قطع بیابانت آرزوست؟
وحدت به پیشگاه حق از مور کمتری
غافل ز خویش فر سلیمانت آرزوست؟
وحدت کرمانشاهی
تلقین حجت از لب جانانم آرزوست
من کافر محبتم، ایمانم آرزوست
حزین لاهیجی
مرضیه فلاح در دیروز پنجشنبه، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ صامت بروجردی » کتاب الروایات و المصائب » شمارهٔ ۷ - آمدن بشیر از جانب یوسف به خدمت یعقوب: