امیرحسن خدادادی در ۵ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
اگر خواستِ من نمایشِ خوانشِ درست به دیگران نباشد:
صُحبتِ حُکّام، ظلمتْشبِ یلداست؛ نور زِ خورشید جوی، بو که برآید. خوانشِ «ظلمتْشب» بر «صفت و موصوفِ مقلوب» استوارست؛ چون، بزرگمرد، یا پیرزن. افزون بر این، این خوانش و وزنِ «مفتعلن فاعلات مفتعلن فع»—برابرِ آن، از زنجیرهیِ «مفاعلن فعلاتن» به این گونه که، «لن فعلاتن مفاعلن فعلاتن»— همخوانی دارند.
از دیدِ معنا، نیز، دیدگاهم این است:
همنشینی با فرمانروایان، [مانندِ همنشینی با/در] تاریکشبِ یلدا (یا شبِ تاریکِ یلدا)ست. نور [را] از خورشید بجوی (یا بخواه)! بو (یا بُوَد، باشد) [که] بَرآید.
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ محیط قمی » هفت شهر عشق » شمارهٔ ۸۱ - ایضاً غزل: منه تَغَمَّده الله تعالی بِغُفرانه:
ی کاش ، که آن شوخ پری چهره ی طنّاز
اسی شمس در ۶ روز قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قصاید » شمارهٔ ۲:
این قصیده معروف را استاد سخن جامی در مدح خواجه جهان٬ ملک التجار٬ عمادالدین محمود بن محمد گیلانی معروف به محمود گاوان از رجال ادب و سیاست در قرن نهم هجری سروده است. وی از راه دریا به سمت دکن در هند رفت و در خدمت سلاطین بهمنی دکن درآمد.
خواجه جهان با افاضل خراسان و عراق مکاتبه داشت. مکاتبات او و استاد سخن جامی در این میان از همه مهمتر است. میان این دو مودتی وجود داشت و به همین دلیل جامی با اینکه به مدح کنترل رغبت داشت٬ خواجه جهان را در اشعار خود ستوده است. این قصیده هم در پاسخ یکی از مکتوبات خواجه جهان سروده شده است. بهمین دلیل جامی گفته است:
هم جهان را خواجه و هم فقر را دیباچهای
(به نقل از کتاب تاریخ ادبیات در ایران - دکتر صفا - جلد ۴ - صفحه ۵۰۸)
همایون در ۶ روز قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۳:
با دیدن و شنیدن و بوییدن و دست کشیدن میتوان بیرون را جستجو کرد انسان اما راهی هم به درون دارد که با دل کار دارد. از راه دل میتوان مهرورزی کرد شاید جانداران دیگر هم تا اینجا را با دل بروند ولی ما بیشتر میتوانیم راه درون را برویم و آن با پهلوانی است که فرهنگ ایران بیشتر به آن میپردازد. میان دل چو برآید غبار و طبل و علم هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته
همایون در ۶ روز قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۵ در پاسخ به مجید بیدل دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۳:
قافیه با حرف سین و تا و ه بسته
پیشاز سینساکن هرچه آمد درسته
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۳ دربارهٔ محیط قمی » هفت شهر عشق » شمارهٔ ۱۱۷ - در مدح مظفر الدّین شاه و صدر اعظم:
به طرّه ی تو ، تعلق گرفته اند دو چیز
همایون در ۸ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:
هستی را میتوان جنبش نامید، آنگاه نمیتوان گفت هستی از نیستی بیرون آمده است
جنبش میتواند بی نهایت صورت بخود بگیرد و همیشگی باشد. اگر بگوییم هستی از نیستی آمده است آنگاه ناچاریم برای یکی پایان و برای آن دیگری آغازی بگذاریم و بدتر آنکه زمان را هم به صورت ساعت ساخته دست خودمان و یا یک بعد ساخته ذهن ریاضی مان بشناسیم
همایون در ۸ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۵:
در کنار زبان پارسی، شگفتی و سترگی و بیمانندی زمان و شناخت درونی به آن نزد ایرانیان نیز ارزشمندی والا و یگانه ای دارد، زمان، روز و سال و ماه نیست بلکه زندگی و هستی و سرزمین است. این یادگار جمشید است که همواره پایدار میماند چون نوروز را دارد و زمان همان نوروز است و نوروز همان زمان است، با آمدن دین اسلام و سروری کوتاه مدت عرب دو چیز ماندگار شد یکی زبان و دیگری زمان. نوروز و گاهشماری خورشیدی را هرگز نتوانستند از میان بردارند هرچند تلاش بسیاری برای نابودی آن شد
ایرانیان بگونهای شناخت درونی دست یافتهاند که چه هنگام به چه کاری دست بزنند و این همان راز ماندگاری آنان است
همایون در ۸ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ در پاسخ به زینب دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۵:
آفرین
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
اگر خواهی ، که گوهرها بیابی
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
چو عاشق را ، نه کفر است و نه ایمان
زینب حسینیان در ۹ روز قبل، چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶:
وقتی بلبل در سحرگاه، نوبتِ آوازش را بر بام آغاز کرد (شروع به نغمهسرایی کرد)، و من نیز از «نوبهخانهٔ تنهایی» بیرون آمدم و بر بام رفتم.
زینب حسینیان در ۹ روز قبل، چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶:
نوبه خانه = نوبت خانه . [ ن َ / نُو ب َ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) نقاره خانه . جائی که در آن موزگان می زنند. (ناظم الاطباء). || قراول خانه . جائی که در آن پاسبان منزل دارد. (ناظم الاطباء). جایگاه نوبتیان . پاسدارخانه : قاضی را از پیش سلطان ببردند نیم مرده و در نوبت خانه بازداشتند و زر خواستند. (سیاست نامه از فرهنگ فارسی معین ).
دکتر صحافیان در ۹ روز قبل، سهشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲:
خوشخبر باشی ای نسیم شمال
که به ما میرسد زمان وصال(۳۰۲)
ای باد آرام و خنک شمال! پیوسته خبر خوش بیاوری، که زمان دیدار به ما نزدیک شده است
۲- داستان عشق را گسستی نیست، در این میان زبان گفتار بریده مانده است(لاانفصام لها بقره/۲۵۶- خانلری: لسان مقال)
۳- "سلمی" معشوق ما را چه رسیده، در منزلگاه او کیست؟ همسایگانمان کجا رفتند؟ احوال ما چگونه شد؟!
۴- آری خانه آبادان پس از آن خوشیها ویران شد و باید حال آن خانه را از ویرانهها پرسید.
۵- در زیبایی تمامت، به نهایت کامروایی رسیدی، خداوند چشم بد از تو دور گرداند!
۶- ای پیک ویژه معشوق! خداوند نگهدارت باد! خوش آمدی بیا بیا، فرودآی!
۷- میدان جشن از حریفان عشق و جامهای شراب لببهلب خالی شد(خانلری: رطل مالامال)
۸- و اکنون شبهای فراق است که سایه افکنده، تا خیالهای شبرو تا کجا سیر کنند!
۹- معشوق زیبای ما به هیچ کس نگاه و توجهی ندارد، وه! چه شکوه و عظمتی!(خانلری: وه از این کبریا)
۱۰- ای حافظ تا کی عشق و صبوری! ناله عاشقان خوشایند است ناله کن!
آرامش و پرواز روح
علی شیرزادی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۶:
با خواندنش حقیقت ایمان را حس میکنی و دلت قرص میشود آفرین بر تو جلال الدین محمد که به خلقی ایمان را چشاندی
برمک در ۹ روز قبل، سهشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد هجده سال بود » بخش ۳ - پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود:
این بیت بسیار زیباست جای هوا / روا نیز امده
به نرخی فروشد که او را رواست
که از خوردنی جانور بینواست
نوا هم بچم گرو و ناگزیر و بایست و نباید است و هم بچم مایه و پول و سرمایه و آنچه در خانه از ان ناگزیرند و انچه انرا fund گویند همچنین میتوان بینوا را سر هم نوشت و خواند که از خوردنی جانور بینوا است و «از خودنی» بچم «درباره خوردنی » است.
میگوید هر جانور از خوردن بی نواست ( نا گزیر) است هرکه غله و خوراکی دارد بها هر چه روا دارد مارا دهد تا بخریم و مردم را دهیم . نوا به چم مباد هم هست مبا که از ما برنجی . نوا که از ما برنجی . مبو که از ما برنجی . مبی که از ما برنجی.مبا از ما برنجی ای گل ناز
برمک در ۹ روز قبل، سهشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۶ در پاسخ به دکتر امین لو دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد هجده سال بود » بخش ۳ - پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود:
هپتالیان چینی نیستند ایرانی اند پیوند میان هپتالی و ساسانی و یا ایران و میانرود و یا هر پیوند دیگری را باید همه سویه در همه شاهنامه دید و نه تنها از یک جا . برای نمونه در جایی دگر از شاهنامه هپتالیان گروهی از ایرانیان و فرمانداران ساسانی هستند . یا برای نمونه جایی دو واژه پارسی و پهلوی کنار هم دیده شده پنداشتند پارسی و پهلوی دو چیز جدا هستند با انکه در همه نوشته های کهن بارها و بارها پارسی و پهلوی برابر هم می ایند و نیز پهلوی بچم پارسی اصیل و یا بومی می اید و نیز پهلوی به چم گونه ای از پارسی می آید باید همه اینها را دید . در اینجا نیز هپتال چین نیست اوردن نام چین در نوشته های پسین اینست که در همان زمان فردوسی و اندکی پیشترش پادشاهی پیشین چین با از دست دادن پکن و بر کار امدن شاهنشاهی چینی دیگری پادشاهی پیشین (سلسله لیاو چی ) از پکن به سوی ختن و کاشغر رو می نهند و شاهنشاهی لیاو چی غربی را پایه می نهند که ما ان پادشاهی چینی را که پیشتر پایتختش در پکن بود ترکان ختایی می نامیم لیاوچی چینی نیز یولداشی ترکی می شود . برای اینست ان زمان فردوسی نام امدگان جدید را به مردمانایرانی پیشین میدادند.
مناره یعنی منار ( آتشگاه . میم پیش از نار به ان معنی جایگاه نار می دهد) پارسی آن میل است و به معنی نشان است
برمک در ۱۰ روز قبل، سهشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۲۲ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۰ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین:
ای روی نکو! روی سوی من کن و بنشین
زنهار ز من دور مدار آن لب شیرین
توسروی وبر پای نکوتر که بود سرو
نی نی که ترا سرو رهی زیبد بنشین
امروز مرا رای چنانست که تاشب
پیوسته ترا بینم تو نیز مرا بین
ای بار خدایی که نبیند چو تویی تخت
ای شهر گشایی که نبیند چو تویی زین
پر پاره زر گردد جایی که خوری می
پر چشمه خون گردد جایی که کشی کین
شیران فکنی شرزه و پیلان فکنی مست
شیران به خدنگ افکنی و پیل به زوبین
پیل ازتو چنان ترسد چون گودره از باز
شیر از تو چنان ترسد چون کبک ز شاهین
ای سخت کمانی که خدنگ تو ز پولاد
ز آنسان گذرد کز دل بدخواه تو نفرین
آماج تواز بست بودتا به سپیجاب
پرتاب تو از بلخ بود تا به فلسطین
از گوی تو روزی که بچوگان زدن آیی
ده بر رخ ماه آیدو صد بر رخ پروین
چندانکه بشمشیر تو بدخواه فکندی
فرهاد مگر کُه بفکنده ست به میتین
از آرزوی جنگ زره خواهی بستر
وز دوستی جنگ سپرداری بالین
آیین خرد داری جایی که ندارند
مردان جهان دیده آموخته آیین
گر در خرد و رای چون تو بودی بیژن
در چاه مر اورا بنیفکندی گرگین
از زر تو گویند کجا یاد شود زا
وز سیم تو گویند کجا یاد شود سین
تا چون مه آبان بنباشد مه آذار
تا چون گل سوری بنباشد گل نسرین
شاهی کن و شادی کن آنسان که تو خواهی
جز نیک میندیش و جز از رادی مگزین
احمد در ۱۰ روز قبل، سهشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » مثنویات » شمارهٔ ۱۰ - هدیهٔ تاگور:
این شعر را ملک الشعرای بهار در گرامیداشت اولین حضور رابیندرانات تاگور شاعر و فیلسوف معروف هندی، در ایران سروده.
متن کامل این سفر را در اینجا بخوانید:
امیرحسن خدادادی در ۵ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲: