گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۱۱ ساعت قبل، ساعت ۱۰:۲۲ در پاسخ به جواد ضابط دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:

مصرع دوم بیت اول با مکث اجباری بعد از لطف و چشم و میان کلمه داشتم همراه است و به زیبایی انتظار را تصویر می کند .

این از شاهکارهای حافظ است

بزرگمهر در ‫۱۱ ساعت قبل، ساعت ۱۰:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۶:

فرید؛

بر صد لغت دگر سواری    صحسح مصرع است، به‌جای بی ، بر 

دکتر صحافیان در ‫۱۴ ساعت قبل، ساعت ۰۷:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴:

دیشب از گوشه میخانه، پیام‌آور غیب گفت: گناهت بخشیده است شراب بنوش!

۲- مهربانی خداوندی کار خودش را خواهد کرد، سروشی از غیب مژده بخشایش خواهد رساند(خانلری: عفو الهی)

۳- این عقل ناپخته را به میخانه عشق ببر، تا شراب ارغوانی خونش را به جوش آورده، پخته و عمیقش کند.

۴- اگرچه دیدار او هدیه خداوند است، اما تا آنجا که می‌توانی برایش تلاش کن(تلاش تو را شایسته دریافت این هدیه می‌کند)

۵- آری لطف خداوند از گناه ما بیشتر است، تو از این راز چه می‌دانی؟! خاموش باش!(خانلری: چه گویی؟)

۶- پس پیوسته گوشم ملازم حلقه موهای معشوق باشد(ایهام به لحظه وصال و بوسه)و صورتم همراه خاک درگاه ساقی!

۷- آری رندی حافظ، با بخشایش چنین پادشاه عیب‌پوشی گناهی سخت نیست.

۸- حاکم عادل دین، شاه شجاع است که جبریل نیز گوش به فرمان اوست.

۹- ای پادشاه عرش؛ ای خداوند! آرزویش را بده و از آسیب چشم بد مراقبتش کن!(گوش داشتن: نگه داشتن)

آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

علی احمدی در ‫۱۵ ساعت قبل، ساعت ۰۶:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:

یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکرد

به وداعی دلِ غمدیدهٔ ما شاد نکرد

یادش به خیر آن دلبری که در زمان سفر بادی از ما نکرد و حتی با یک خدا حافظی دل غمزده ما را شاد نکرد .

آن جوانبخت که می‌زد رقمِ خیر و قبول

بندهٔ پیر ندانم ز چه آزاد نکرد

آن دلبر جوان قدرتمند که حکم آزادی بندگان را می نوشت و یا قبول می کرد و یا با گفتن "خیر"رد می نمود چرا بنده پیری چون من را از بند عاشقی اش آزاد نکرد؟

این جفاست که معشوق برود و عاشق را با درد عشق تنها بگذارد.

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

رهنمونیم به پایِ عَلَمِ داد نکرد

پس باید پیراهنی کاغذی برای دادخواهی بپوشم و آن را با خون بشویم تا دیده شوم چون روزگار مرا به آن چوبه دادخواهی راهنمایی نمی کند.

چوبه دادخواهی جایی برای اعلام شکایت بوده که مردم با پیراهن کاغذی  در آنجا شکایت خود را اعلام می کردند

دل به امّیدِ صدایی که مگر در تو رسد

ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

در این کوه درد به امید اینکه صدایی از من به گوش تو برسد آنچنان ناله کردم که فرهاد کوهکن هم چنین ناله ای نکرده است .

سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغِ سحر

آشیان در شِکَنِ طُرِّهٔ شمشاد نکرد

وقتی تو که سروی بودی سایه ات را از این چمن بر گرفتی  من که مثل بلبل بر شاخه هایت آشیانه داشتم دیگر آشیانه ای بر زلف شمشاد (که از سرو کوچکتر است )انتخاب نکردم .یعنی معشوق دیگری مرا جذب نکرد  و از طرفی بی آشیان و بی قرارم.

شاید ار پیکِ صبا، از تو بیاموزد کار

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

امیدوارم باد صبا سرعت کار از تو بیاموزد و در پیام رسانی از جانب تو سریعتر باشد چون رفتن تو آنقدر سریع بود که باد هم به این سرعت نمی وزد .

کِلْکِ مَشّاطِهٔ صُنعَش نَکِشد نقشِ مراد

هر که اقرار بدین حُسنِ خداداد نکرد

قلم نقاشی آفرینشگر هستی  نقش آرزوی کسی را نمی کشد که به این زیبایی خدادادی تو اعتراف نکند .

شاید این بیت بیت الغزل باشد. می فرماید اگر زیبایی خدادادی را که در معشوق وجود دارد نبینید به آرزوهای خود هم نمی رسید .این یک قانون است .خوب دیدن و عیب پوشیدن برای خوب زندگی کردن لازم است . زیبایی را باید دید .کسی که جذب زیبایی و خوبی نشود ایرادی در وجود خود دارد که باید آن را اصلاح کند .

مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق

که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

ای مطرب دستگاه  موسیقی خود را تغییر بده و از دستگاه عراق استفاده کن چرا که دلبر ما هم از این راه به عراق رفته و از ما یادی نکرده است .بگذار نوای موسیقی تو هم متناسب با این رفتن و غم ناشی از آن  باشد.

غزلیاتِ عراقیست سرودِ حافظ

که شنید این رهِ دلسوز که فریاد نکرد

سروده های حافظ غزلیات به سبک عراقی شاعر است .چه کسی است که این سبک  شعر را شنیده باشد و فریاد نکرده باشد؟

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱۸ ساعت قبل، ساعت ۰۳:۰۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:

خاقانی در بیت پایانی، سنگ تمام گذاشته و هوشمندانه، توانایی خود را نشان داده است:

«در پی‌اش» = «به دنبالش»

«بر هر پی‌اش»=«بر هر جای پایش»

«بر پی‌اش»=«در جست و جویش»

دکتر حافظ رهنورد در ‫دیروز جمعه، ساعت ۲۳:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷:

در سال ۷۷۷ هجری قمری، شاه شجاع مظفری، حاکم فارس، پس از پیروزی بر سلطان حسین جلایر حاکم بغداد، به تبریز وارد شد و چهار ماه در تبریز اقامت گزید.

این غزل مربوط است به این دوره. در آن دوران تبریز و ارًان و کردستان زیرمجموعه‌ی حاکمین بغداد بودند؛ به همین خاطر است که خواجه در این غزل هم از ارس یاد می‌کند و هم از سلمی که معشوقه‌ای عرب است.

خواجه   اوایل دوران حمله‌ی تیمور و سلطان احمد جلایر در بغداد جکومت می‌کرده، در غزلی دیگر  به نوعی از او درخواست پناهندگی می‌کند؛ و در آن غزل هم نام سامی را برده؛ البته هفت‌بار دیگر هم در کل دیوان نام سلمی برده شده

قاصدِ منزلِ سَلمیٰ که سلامت بادش

چه شود گر به سلامی دلِ ما شاد کند؟

محسن عبدی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » بیان وادی عشق:

ای مباحی این سخن آن تونیست ...

مباحی: لاابالی، متسامح

آینهٔ صفا در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۸:۴۷ دربارهٔ اهلی شیرازی » رباعیات گنجفه » صنف سیم شمشیر است که بیش برست » صنف سیم شمشیر است که بیش برست:

The banter of your narcis eyes

breaks through the enemy lines

The heart-mending in your visage

is of the most beautiful kind

Mars, the sword-wielding King

has drawn his sword to strike your Enemy down

آینهٔ صفا در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۸:۳۵ دربارهٔ اهلی شیرازی » رباعیات گنجفه » صنف دوم که زر سفید است و بیش بر است » صنف دوم که زر سفید است و بیش بر است:

Alas, for your gaze favours the Rivals

without your present visage

my heart is undone

 

Though in the cycle of the Moon

beggar and King are one

he who holds Silver

rules as King

آینهٔ صفا در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ اهلی شیرازی » رباعیات گنجفه » صنف اول که تاج است و پیش بر است » صنف اول که تاج است و پیش بر است:

The dirt upon your doorway

is Altar to those gifted with sight

Jupiter, with anxious heart

finds in your visage a comfort-site

 

The dust beneath your feet

shall be the Crown of he

whose Empire rules

all who bear Crowns

نادر امینی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۸:۱۲ دربارهٔ اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۵۰ - مثل آئینه مشو محو جمال دگران:

با سلام ووقت بخیر درمورد بیت اول و عبارت مثل آِینه نسخه همچو آینه بکار رفته که مطلوب است. 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۵:۵۴ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰:

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰
                             
در قمارِ عشق آخر، باختم دل و دین را
وازدَم در این بازی، عقلِ مصلحت بین را

فصل نوبهار آمد، جامِ جم چه می‌جویی
از مِیِ کهن پُر کن، کاسهٔ سفالین را

آن که در نظر بازی ، عیبِ کوه‌کن کردی
کاش یک نظر دیدی، عشوه‌هایِ شیرین را

بادِ غیرت آتش زد، در سرایِ عطّاران
تا به چهره افشاندی، چینِ زلفِ مشکین را

گر ز قدِّ رخسارت، مژده‌ای به باغ آرند
باغبان بسوزاند، شاخِ سرو و نسرین را

چون ز تابِ مِی ، رویَت از عَرق بیالاید
آسمان بپوشاند، رویِ ماه و پروین را

در کمالِ خرسندی، نیشِ غم توان خوردن،
گر به خنده بگشایی ، آن دو لعلِ نوشین را

گر تو پرده از صورت ، برکنار بگذاری
از میانه برچینی، نقشِ چین و ماچین را

دفترِ "فروغی" شد ، پر ز عنبرِ سارا
تا به رخ رقم کردی ، خطِّ عنبرآگین را

م. قاسمی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۵:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۱ - شرح کردن شیخ سِرّ آن درخت با آن طالب مقلد:

این ابیات اشاره به جست و جوی کلیله و دمنه دارد. برزویه طبیب دربارِ خسرو انوشروان، در جست و جوی درختِ جاودانگی به هند می رود و در آنجا پس از پیدا نکردن درخت، می فهمد کتابی با نام کلیله در دربار پادشاه هند است و آن را با حکایت هایی که مشروح است می یابد. این حکایت در شاهنامه نیز آمده است. شروع بیت شاهنامه چنین است:

نگه کن که شادان برزین چه گفت             بدانگه که بگشاد راز از نهفت

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶
                         
هرچه دارم ، در میان خواهم نهاد
بی خبر ، سر در جهان خواهم نهاد

آبِ حیوان ، چون به تاریکی در است
جامِ جم ، در جنبِ جان خواهم نهاد

زینِ همّّت ، در رهِ سودایِ عشق
بر بُراقِ لامکان خواهم نهاد

گر بجنبد ، کاروانِ عاشقان
پای ، پیشِ کاروان خواهم نهاد

جان ، چو صبحی بر جهان خواهم فشاند
سر ، چو شمعی در میان خواهم نهاد

سود ممکن نیست ، در بازارِ عشق
پس اساسی ، بر زیان خواهم نهاد

گر قدم از خویش برخواهم گرفت
از زمین بر آسمان خواهم نهاد

مرغِ عرش ام ، سیر گشتم از قفس
روی ، سویِ آشیان خواهم نهاد

تا نیاید سِرِّ جانَم بر زبان
مُهرِ مطلق ، بر زبان خواهم نهاد

زهر خواهد شد ، ز عیشِ تلخِ من
صد شکَر ، گر در دهان خواهم نهاد

آستین پُر خون ، به امّیدّ وصال
سَر ، بسی بر آستان خواهم نهاد

دست چون می نرسَدَم ، در زلفِ دوست
سر به زیرِ پای ، از آن خواهم نهاد

در زبانِ گوهرافشانِ فرید
طرفه گنجی ، جاودان خواهم نهاد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵                         

عشقِ تو ، پرده صد هزار نهاد
پرده در پرده ، بی شمار نهاد

پسِ هر پرده ، عالمی پُر درد
گه نهان و گه آشکار نهاد

صد جهان خون و صد جهان آتش
پسِ هر پرده ، استوار نهاد

پرده بازی ، چنان عجایب کرد
که یکی در یکی هزار نهاد

پردهٔ دل به یک زمان بگرفت
پرده ، بر رویِ اختیار نهاد

کرد با دل ز جُور ، آنچه مپرس
جُرم ، بر جانِ بی قرار نهاد

جانِ مضطر ، چو خاکِ راهش گشت
روی بر خاکِ اضطرار نهاد

شیرمردِ همه جهان بودم
عشق ، بر دستِ من نگار نهاد

که بداند ، که دور از رویَت
گلِ رویِ تو اَم ، چه خار نهاد

دوش آمد خیالِ تو ، سحَری
تا مرا ، در هزار کار نهاد

همچو لاله ، فکند در خونَم
بر دلم ، داغِ انتظار نهاد

سرِ من ، همچو شمع باز بُرید
پس بیاورد و در کنار نهاد

چون همی بازگشت از برِ من
دردِ هجرَم ، به یادگار نهاد

هر زمان ، عقبه‌ای ز دردِ فراق
پیشِ عطّارِ دل فگار نهاد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات »‌ غزل شمارهٔ ۲۷۲
                 
در قعرِ جانِ مستَم  ، دَردی پدید آمد
کان دَرد ، بندیان را ، دایم کلید آمد

چندان در این بیابان ، رفتم که گم شده استم
هرگز کَسی ندیدم ، کانجا پدید آمد

مردانِ این سفر را ، گم‌بودگی است حاصل
وین منکرانِ رَه را ، گفت و شنید آمد

گر مستِ این حدیثی ، ایمان تو را ست لایق
زیرا که کافر اینجا ، مستِ نبید آمد

شد مست ، مغزِ جانم ، از بویِ باده ، زیرا
جامِ محبّتِ او ، با بوسعید آمد

تا داده‌اند بویی ، عطّار را ، از این مِی
عمرَش درازتر شد ، عیشَش لذیذ آمد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۵:۱۵ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴۸:

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴۸
                           
نبودی آن که ، من ات دلنواز می گفتم،
چرا ز ساده دلی ، با تو راز می گفتم؟

همه حکایتِ نازِ تو گفتمی ، زین پیش،
کنون بلایِ من است ، آن که ناز می گفتم

دلا ، بسوختی و تلخ می نمود تو را،
من اَر ز پند ، حدیث ایت باز می گفتم

خُوش آن شبی ، که به رویِ تو باده می خوردم،
به آبِ دیده ، همه شب نیاز می گفتم

عظیم دردِ سر آورد نازنینِ مرا،
که من فسانه به غایت دراز می گفتم

دل اش گر از سخنِ من گرفت ، بر حق بود،
که دردهایِ دلِ جانگداز می گفتم

هر آن سخن که از او یاد بود ، شب تا روز،
تمام می شد و هر بار باز می گفتم

خیالِ خنده نمی سوخت جانِ "خسرو" و من،
دعایِ آن لبِ کهتر نواز می گفتم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۴:

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات »  شمارهٔ ۵۲۴
                             
چون مرغِ سحر ، از غمِ گلزار بنالد،
از غم  ، دلِ دیوانهء من زار بنالد

هر کَس که به گوش اش برَسد نالهء زار ام،
بر دردِ منِ سوخته دل ، زار بنالد

بر سوزشِ من ، جانِ زن و مرد بسوزد،
وز نالهء زار ام ، در و دیوار بنالد

ای آنکه ز درد ات خبری نیست ، مکن عیب،
گر سوخته ای از دلِ افگار بنالد

"خسرو"  اگر از درد بنالد ، چه توان گفت؟
عیبی نتوان کرد که بیمار بنالد

داریوش در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۴:۲۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۶:

دل تیغ گفتی ببالد همی  چه مفهومی دارد ؟ 

عزیزان کسی میداند ؟

۱
۲
۳
۴
۵۶۵۸