احمد فرزین در دیروز شنبه، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۶:
همین مضمون را فردوسی برای فریدون آورد آنجا که مردم گمان کردند آنکه توانست ضحاک را نابود کند انسان نباید باشد و او را فرا انسان پنداشتند فردوسی برای دفع این توهم گفت
فریدون فرخ فرشته نبود
زمشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکوییتو داد و دهش کن فریدون تویی
البته این ابیات در نسخه گنجور نیامده است اما همین مضمون در داستان بهرام اورمزد آمده است:
علی میراحمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۴ - گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری:
جوانا ره طاعت امروز گیر
که فردا جوانی نیاید ز پیر
حافظ همین معنا را اینگونه بیان کرده است:
ای جوان سرو قَد گویی بزن
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
ملاحظه میکنید که حافظ سخنی از طاعت و عبادت نیاورده و همانطور که سبک و روش اوست سخن را غیرمستقیم و البته بسیار هنرمندانه تر بیان کرده است.
حافظ کشف معنا را بر عهده مخاطب گذاشته و چنین شعری دایره مخاطبان بیشتری نیز دارد
علی احمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
من از همه دوستانی که وقت می گذارند و شرحی کوتاه یا مفصل می نویسند تشکر می کنم چون این روزها کمتر کسی ارزش این کار را می داند .حتی اگر کسی شرح یا کلامی نابجا در خصوص ابیات حافظ بیان کند بازهم همین که اندیشیده و به نوشتن نظر خود پرداخته قابل ارزش است . سوالاتی برایم پیش آمد از جمله اینکه مطرب عشق در این میان چه نقشی دارد ؟ و چرا در انتهای غزل موضوع افتادگی به میان می آید ؟و دیگر اینکه منظور از می آلود شدن خرقه زاهد چیست؟
دوستان دخترِ رَز توبه ز مستوری کردشد سویِ محتسب و کار به دستوری کرد
آمد از پرده به مجلس عَرَقَش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد
جای آن است که در عقد وصالش گیرند
دختر رز که به خُم این همه مستوری کردسه بیت اول حکایت از توبه از پنهان بودن و اجازه گرفتن شراب برای ظاهر شدن در مجلس است.این کار به سختی ممکن شده و عرق روی او از این داستان حکایت دارد و دلیل دوری شراب از مجلس را به هم پیالگان بیان می کند .به حریفان هم توصیه می کند که این شراب را به عقد خود درآورید.آن هم شرابی که این همه پنهان بوده .مگر تا قبل از این در میخانه شراب خورده نمی شد پس چه فرقی می کند که مجوز باشد یا نباشد؟اینجا یک ساختاری شکسته شده و تغییر جدیدی رخ داده که باید تحلیل شود .
اما این اتفاق ساختارشکنانه چگونه رخ داده است ؟و این معما چگونه حل شده است ؟
مژدگانی بده ای دل که دگر مطربِ عشق
راهِ مستانه زد و چارهٔ مخموری کرد
حضرت حافظ به حدیث مطرب و می باور دارد .در اینجا می بینیم عشق را به مطرب تشبیه می کند .و نکته جالب راهزنی عشق است .عشق مستانه راه می زند یعنی در عین مستی راهزنی می کند و ساختار موجود را به هم می ریزد .و مشکل خماری را با به میدان آوردن شراب حل می کند تا حریفان هم مستی را تجربه کنند .چه شرابی را ؟ شرابی که امید به مستی را زنده نگه می دارد .و اینگونه است که این کار بزرگ رخ می دهد و اثر این کار تا خرقه زاهد هم گسترش می یابد .
نه به هفت آب، که رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقهٔ زاهد، مِی انگوری کرد
این می انگوری یا همان دختر رز اثر خود را بر خرقه زاهد می گذارد طوری که نه با هفت بار شستشو بلکه با آتش هم نمی رود .یک اثر ماندگار حاصل از عشق و امید است که زاهد آن را نحس و لکه ننگ می داند .
غنچهٔ گُلبُنِ وصلم ز نسیمش بِشِکُفت
مرغ خوشخوان طرب از برگِ گلِ سوری کرد
در اثر این معجزه عشق و امید من هم به وصال امیدوار می شوم چون وصال غنچه ایست که با این نسیم شروع به شکوفایی می کند طوری که بلبل خوشخوان عاشق هم از شکوفایی گل سرخ شادمان می شود .
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
عِرض و مال و دل و دین در سرِ مغروری کرد
اما حافظ حواست باشد مغرور نشوی و افتادگی و خضوع در برابر معشوق را حفظ کنی. این پایان کار نیست راه عاشقی ادامه دارد .در این راه اطمینان کامل وجود ندارد و همه چیز در معرض تغییر است آبرو ،مال ،دل و دین و باورها می تواند نغییر کند .برعکس، حسودان که عشق و امید را تجربه نمی کنند و مغرور و متعصب هستند آبرو و مال و دل و دین خود را ثابت و دائمی می پندارند و همین باعث ازبین رفتن این داشته هایشان خواهد شد .
حافظ چه زیبا این مفاهیم عشق و امید و عدم اطمینان و مستی و وصال را در کنار یکدیگر آورده است
علی میراحمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۶:۲۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۱ - سرآغاز:
سعدی درین مناجات نامهٔ شگفت ، معرفت و معنا و لطافت و احساس را با هم در می آمیزد و سخنی از دل میگوید که بر دل مینشیند.
خوش است که آدمی گاهی همین اشعار را به عنوان نیایش و استغفار و راز و نیاز بخواند.
علی میراحمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۵ - اندر معنی عدل و ظلم و ثمرهٔ آن:
خطا بین که بر دست ظالم برفت
جهان ماند و با او مظالم برفت
حکمتی است متعالی که ظالم در جهانی گذران ظلم میکند و ظلم او به هر حال بر مظلوم میگذرد و دوران ظالم هم سپری میشود؛اماظالم و ظالمان باید تاوان ظلم خویش را در جهانی دیگر که ابدی است بدهند.
جای دیگر چنین میسراید:
دورانِ بقا چو بادِ صحرا بگذشت
تلخیّ و خوشیّ و زشت و زیبا بگذشت
پنداشت ستمگر که جَفا بر ما کرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت
علی میراحمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:
بهترین توحیدیه ادبیات فارسی به همراه توحیدیه فردوسی در مقدمه داستان کاموس کشانی
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز شنبه، ساعت ۱۵:۵۶ دربارهٔ میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۱:
میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۱
در کف ات دارم دلی ، خارش بکن ، زارش بکن،
تا توانی روز و شب ، پیوسته آزارش بکننزدِ من چون جانِ شیرین ، گرچه می باشد عزیز،
در نظر ، ای خسروِ شکَّر لبان خارش بکنگر ، لبی آب از لب ات خواهد ، که آبِ زندگی ست،
از تعلّل هایِ بیحد ، تشنه و زارش بکنچون ستمکِش بندِگان ، نزدِ ستمگر خواجِگان،
خسته و بشکسته و بی قدر و مقدارش بکنبنده ای بخشیدم ات ، گر ناپسند افتد تو را،
یا بکُش یا بند کن یا بر سرِ دارش بکنور نمی باشد سزایِ بندگی ، بهرِ فروش،
در کفِ برده فروشان ، سویِ بازارش بکننَی که چونین بنده را ، هرگز نمی شایَد فروخت،
سویِ بازارش مکن ، آزارِ بسیارش بکننَی مکن آزار بسیار اش ، ولی در صلح و قهر،
گاه بیمارَش پسند و گاه تیمارش بکنچون بشد بیمار و رنجوریش افزون شد به درد،
نرگسِ بیمارِ مست ات را ، پرستارش بکنوعدهء وصلش بدِه ، امّا بکن با او خلاف،
هر چه می دانی ، دروغ و عشوه ، در کارش بکندر شکنجِ طرّهء هندو ، به زنجیرش ببند،
در هوایِ نرگسِ جادو ، گرفتارش بکنبندهء چونین نمی افتد به دست ، ای خواجه اش،
خواجِگی را هر چه می دانی ، سزاوارش بکننرگسی بیمار دارد ، از شرابِ لعلِ خویش،
شربتی نوش و گوارا ، بهرِ بیمارَش بکندر بر ات راهش مَدِه ، پیوسته بنِشان بر در ات،
منزل ، اندر سایه هایِ پشتِ دیوارش بکن
علی میراحمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۵:۵۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۳ - حکایت تیرانداز اردبیلی:
«ورش بخت یاور بود، دهر پشت
برهنه نشاید به ساطور کشت»
سعدی
«بخت گو پشت مکن روی جهان لشکرگیر»
حافظ
علی میراحمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۴:۱۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۵ - حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او:
از علی عالمتر چه کسی سعدیا؟!!
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد:
«که من شهر علمم علیم در است
درستْ این سخنْ قولِ پیغمبر است
گواهی دهم کاین سخنها از اوست
تو گویی دو گوشم پُرِ آوازِ اوست»
فردوسی
علی میراحمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۴:۱۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۹ - حکایت اتابک تکله:
عبادت و طریقت به جز خدمت خلق نیز میباشد و موارد بسیار دیگر را هم شامل میشود.
خدمت به خلق اگر در راه عبودیت خداوند نباشد عبادتی نیست.
علی احمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۳:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد؟
چون بشد دلبر و با یارِ وفادار چه کرد
ای دل دیدی که غم عشق دوباره چه کاری کرد آن وقتی که دلبر برفت و با یار عاشق وفادارش چه کاری کرد .
آه از آن نرگسِ جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردمِ هشیار چه کرد
آه از چشم جادویی او که چه بازی ها کرد و آه از آن مست که با هشیاران چه ها کرد .
دیدی دلبری که مست بود چگونه هشیاران را به سوی مستی عشق جذب کرد .
اشکِ من رنگِ شفق یافت ز بیمِهری یار
طالعِ بیشفقت بین که در این کار چه کرد
از بی وفایی و بی مهری معشوق اشک من مثل شفق قرمز رنگ شد (اشک خونین) و در این میان اقبال بی مهر را ببین چه کرده .همه دست به دست هم دادند و بی مهری می کنند .
برقی از منزلِ لیلی بدرخشید سحر
وَه که با خرمنِ مجنونِ دلافگار چه کرد
گویا از منزل لیلی صاعقه ای در وقت سحر روشن شد و ببین که با دل پریشان مجنون که مثل خرمنی آماده آتش بود چه کرد .
معشوق جلوه ای می کند و عشقی رخ می دهد و دل عاشق را آتش می زند و بعد می رود و عاشق را با غم عاشقی تنها می گذارد .این چه رازیست؟
ساقیا جامِ مِیام دِه که نگارندهٔ غیب
نیست معلوم که در پردهٔ اسرار چه کرد
ای ساقی به من جامی از می بده چون معلوم نیست آنکه اسرار نهان را می نگارد در پشت پرده چه تضمینی می گیرد .
آنچه معلوم است این است که ما باید با باده امید خود را به مستی برسانیم و عاشق بمانیم .معشوق می آید و می رود ولی عشق همیشه هست
آن که پُرنقش زد این دایرهٔ مینایی
کس ندانست که در گردشِ پرگار چه کرد
هیچ کس نمی داند آن کسی که این دایره شیشه ای آسمان را پر از نقش های فلکی و ستارگان کرده در گردش پرگار آفرینش چه کارهایی کرده و چه قصدی داشته است.
فکرِ عشق آتشِ غم در دلِ حافظ زد و سوخت
یارِ دیرینه ببینید که با یار چه کرد
آنچه مشخص و معلوم است فکر عشق است که آتش غم را در دل حافظ انداخت و آن را سوزانده است .کافیست داستان یار قدیمی را ببینید که با یار عاشق وفادارش چه کرده است.
نگاه عاشقانه به زندگی و دلبران قدرتمند بی وفا حد اقل یک دستاورد دارد و آن بقای راه عاشقی و لزوم ماندن در این راه است .حافظ بر این باور است که باید در این دام ادامه مسیر داد .چه بخواهیم یا نخواهیم همه در این راه هستیم و این راه با بقای ما گره خورده و زندگی بدون عشق معنایی ندارد .
سناتور سنتور در دیروز شنبه، ساعت ۱۳:۱۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۲:
قطع امید از حیات تلخ بر من مشکل است
وای بر آن کس که گردد از شکر زاری جدا
صائب تبریزی
همت مردانه می خواهد گذشتن از جهان
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
صائب تبریزی
صائب صاحب سخن
شهسوار میدان خیال
سناتور سنتور در دیروز شنبه، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۳:
به عجز اقرار کن صائب وگرنه نفس سرکش را
چو شمع از سر زدن رگهای گردن بیش می گردد
صائب صاحب سخن
نیست ناقص را کمالی بهتر از اظهار عجز
دستگیر ناشناور ، دست بالا کردن است
شهسوار میدان خیال
ali solgi در دیروز شنبه، ساعت ۱۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۸:
چنان مشتاقم ای دلبر به. دیدارت که گرروزی برارم از دلم اهی بسوزدهفت دریارا🌹🌹
علی میراحمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷:
«منزلِ سَلمی که بادَش هر دَم از ما صد سلام
پُر صدایِ ساربانان بینی و بانگِ جرس»
منزل سلما یا معشوق پر است از صدای ساربانان و بانگ جرسها و رفت و آمد کاروانها...
زیرا مبدا و مرجع کاروان ارواح و موجودات اوست.اول و آخر اوست.
از آنِ اوییم و به سوی او بازمیگردیم.
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ»
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»
نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان
سوی تو میدوند هان! ای تو همیشه در میان«ه.ا.سایه»
شعر حافظ دارای پشتوانه قرآنی و معنوی و عرفانی است و ما باید بر ابیات تامل و تدبری داشته باشیم تا بتوانیم معانی پنهان آنها را کشف کرده و دریابیم.
هادی حسینی در دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » دولتی که سحرهٔ فرعون یافتند:
در بیت دهم مصرع دوم
هر چه جست آن چیز شد حالی پدید.
علی احمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:
رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
رویم را بر مسیر راهش نهادم اما در آن مسیر گذر نکرد .انتظار لطف از او داشتم ولی یک نگاه هم نکرد .
بازهم حکایت درد عاشقی است .گویا عاشق از بی اعتنایی معشوق شاکی است .
سیلِ سرشک ما ز دلش کین به در نَبُرد
در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد
عاشق می پندارد معشوق کینه ای به دل دارد و می گوید اشک سیل وار من از دل معشوق کینه اش را نشست و نتوانست در آن دل سنگی مثل قطره باران اثر کند .
یا رب تو آن جوانِ دلاور نگاهدار
کز تیرِ آهِ گوشهنشینان حذر نکرد
ای خدا این جوان دلاور را محافظت کن هرچند که او از اثر آه گوشه نشینانی چون حافظ نترسید .
این کار از مرام حضرت حافظ است که در عین بی اعتنایی معشوق عیب پوشی می کند و او را دعا می نماید .
ماهی و مرغْ دوش ز افغانِ من نَخُفت
وان شوخْدیده بین که سر از خواب برنکرد
و درد دل او ادامه می یابد .ماهی (موجود دریایی) و مرغ (پرنده در هوا ) دیشب از ناله های من نخوابیدند ولی آن معشوق با چشم فریبنده را ببین که (روی زمین) از خواب بیدار هم نشد .باز هم تصویری از بی اعتنایی.
میخواستم که میرَمَش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد
می خواستم مثل شمع که در برابر باد خاموش می شود در مسیرش جانم را فدا کنم اما او مثل نسیم سحر به سمت من گذر نکرد .
جانا کدام سنگدلِ بیکفایت است
کاو پیشِ زخمِ تیغِ تو جان را سپر نکرد؟
ای یار کدام سنگدل بی کفایت و بی لیاقتی است که در برابر شمشیر تو جان خود را سپر نکرد .سپر همه ضربه ها را به جان می خرد و حافظ می گوید عاشق باید جان خود را مثل سپری آماده هر بلائی از جانب معشوق بداند .
کِلکِ زبانبریدهٔ حافظ در انجمن
با کس نگفت رازِ تو تا تَرکِ سر نکرد
قلم زبان بریده حافظ در محفل تا زمانی که آماده جان سپاری نشد راز تو را آشکار نکرد . یعنی حالا که آماده جان سپاری برای توست رازت را آشکار خواهد کرد .قلم زبان بریده نیز قلم تراشیده برای نوشتن است .یعنی زبانش بریده ولی میتواند بنویسد و رازها را آشکار کند .
بزرگمهر در دیروز شنبه، ساعت ۱۰:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۶:
صحیح ⭕️☝️
علی احمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۰:۲۲ در پاسخ به جواد ضابط دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:
مصرع دوم بیت اول با مکث اجباری بعد از لطف و چشم و میان کلمه داشتم همراه است و به زیبایی انتظار را تصویر می کند .
این از شاهکارهای حافظ است
احمد خرمآبادیزاد در دیروز شنبه، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸: