برمک در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۱۱۴ - جنگ نریمان با تکینتاش:
واژه یغر انگونه که دهخدا پنداشته ترکی نیست و خمیر ربطی به یغر ندارد یغر/ یغوار/ جگوار در اصل به معنی یکه تاز است .
سواری یغر غزنی از پیش صف
برمک در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۱۱۴ - جنگ نریمان با تکینتاش:
سرانجام ترک آنچنان تاخت گرم
که از زور بر چرمه بنوشت چرم
سرانجام ترک انچنان گرم تاخت که از زور بر اسب پوست را درنوردید
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:
دو کُون نَسُفت ، نیم جُو سنگ
برمک در ۱۱ روز قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۵ - در ستایش عز الدوله:
دست درافشان چو زی تیغ درفشان اورد
درفشان=درخشان.فردوسی و دگران بسیار درفشنده و درخش کاویان و درفش کاویان اورده اند در پارسی پهلوی خ/ف به هم میگردند
علی شیرزادی در ۱۱ روز قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳:
توبه از مقام زهد و پارسایی! فقط اندکی میدانند که چیست آن مقام!!!
علی احمدی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
شبِ وصل است و طی شد نامهٔ هَجر
«سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر»
با توجه به ابیات بعدی این غزل که شرح هجران است باید بیت اول را اینگونه خواند :قرار است امشب دیگر شب وصال باشد یا امیدوارم امشب شب وصال باشد و چنین شبی مثل شب قدر سراسر خیر و سلامت است.حضرت حافظ وصال واقعی با معشوق ازلی را امری دشوار و حتی ناممکن می داند و تصوری از این وصال ندارد ولی همیشه به همین امر غیر ممکن هم امیدوار است .قرینه دیگر استفاده از کلمه نامه است نامه هجران یعنی حکم روزگار به هجران و دوری از یار که دیگر باید به سر برسد و وصال رخ دهد و این آرزوی هر لحظه زندگی حافظ است.
اینکه شب وصال را مثل شب قدر می داند هم بی حکمت نیست .دیگر در شب قدر قرآنی نازل نمی شود بلکه عاشق واقعی و رهرو حقیقت باید در این شب خود را به حقیقت نزدیک کند و طعم وصال با حقیقت را بچشد و بهره گیرد .
دلا در عاشقی ثابتقدم باش
که در این رَه نباشد کار بیاجر
از این روست که می فرماید تا در راه عاشقی ثابت قدم باشیم چون اجر فراوانی نصیب عاشق می شود حتی اگر وصالی رخ ندهد.
من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذَیْتَنی بِالْهَجرِ و الْحَجر
و به همین دلیل است که به معشوق می گوید از این راه عاشقی که مرام رندان پاک نهاد است برنمی گردم حتی اگر مرا با راندن و منع کردن از خود برانی و از وصال محروم کنی
برآی ای صبحِ روشندل خدا را
که بس تاریک میبینم شبِ هَجر
ولی با کمال خضوع به معشوق می گوید بیا چون وجود و حضورت روشنی است و راه را روشن می کند .کسی که در هجران است باید در تاریکی راه را تشخیص دهد
دلم رفت و ندیدم رویِ دلدار
فَغان از این تَطاول، آه از این زَجر
و حکایت همیشگی عاشق دلخسته ندیدن روی یار است و این را جفایی زجر آور از جانب یار می داند.
وفا خواهی، جفاکَش باش حافظ
فَاِنَّ الرِّبْحَ و الْخُسرانَ فِی التَّجْر
و به عاشقان توصیه می کند که چنین جفایی را تحمل کنند چون این تجارتی است که در آن هم سود است و هم زیان
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸:
تا عجایب بینی ، از دریای عشق
امیرحسن خدادادی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
اگر خواستِ من نمایشِ خوانشِ درست به دیگران نباشد:
صالح و طالح متاعِ خویش نمودند، تا که قبول افتد و کِهْ در نظر آید؛ با این برداشت از معنا که، نیکوکار و بدکار دارایی خویش [را] نشان دادند، تا [داراییشان] پذیرفته شود و [امّا] کوچک مینمایند.
امیرحسن خدادادی در ۱۲ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
اگر خواستِ من نمایشِ خوانشِ درست به دیگران نباشد:
صُحبتِ حُکّام، ظلمتْشبِ یلداست؛ نور زِ خورشید جوی، بو که برآید. خوانشِ «ظلمتْشب» بر «صفت و موصوفِ مقلوب» استوارست؛ چون، بزرگمرد، یا پیرزن. افزون بر این، این خوانش و وزنِ «مفتعلن فاعلات مفتعلن فع»—برابرِ آن، از زنجیرهیِ «مفاعلن فعلاتن» به این گونه که، «لن فعلاتن مفاعلن فعلاتن»— همخوانی دارند.
از دیدِ معنا، نیز، دیدگاهم این است:
همنشینی با فرمانروایان، [مانندِ همنشینی با/در] تاریکشبِ یلدا (یا شبِ تاریکِ یلدا)ست. نور [را] از خورشید بجوی (یا بخواه)! بو (یا بُوَد، باشد) [که] بَرآید.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۲ روز قبل، شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ محیط قمی » هفت شهر عشق » شمارهٔ ۸۱ - ایضاً غزل: منه تَغَمَّده الله تعالی بِغُفرانه:
ی کاش ، که آن شوخ پری چهره ی طنّاز
اسی شمس در ۱۳ روز قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قصاید » شمارهٔ ۲:
این قصیده معروف را استاد سخن جامی در مدح خواجه جهان٬ ملک التجار٬ عمادالدین محمود بن محمد گیلانی معروف به محمود گاوان از رجال ادب و سیاست در قرن نهم هجری سروده است. وی از راه دریا به سمت دکن در هند رفت و در خدمت سلاطین بهمنی دکن درآمد.
خواجه جهان با افاضل خراسان و عراق مکاتبه داشت. مکاتبات او و استاد سخن جامی در این میان از همه مهمتر است. میان این دو مودتی وجود داشت و به همین دلیل جامی با اینکه به مدح کنترل رغبت داشت٬ خواجه جهان را در اشعار خود ستوده است. این قصیده هم در پاسخ یکی از مکتوبات خواجه جهان سروده شده است. بهمین دلیل جامی گفته است:
هم جهان را خواجه و هم فقر را دیباچهای
(به نقل از کتاب تاریخ ادبیات در ایران - دکتر صفا - جلد ۴ - صفحه ۵۰۸)
همایون در ۱۳ روز قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۳:
با دیدن و شنیدن و بوییدن و دست کشیدن میتوان بیرون را جستجو کرد انسان اما راهی هم به درون دارد که با دل کار دارد. از راه دل میتوان مهرورزی کرد شاید جانداران دیگر هم تا اینجا را با دل بروند ولی ما بیشتر میتوانیم راه درون را برویم و آن با پهلوانی است که فرهنگ ایران بیشتر به آن میپردازد. میان دل چو برآید غبار و طبل و علم هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته
همایون در ۱۳ روز قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۵ در پاسخ به مجید بیدل دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۳:
قافیه با حرف سین و تا و ه بسته
پیشاز سینساکن هرچه آمد درسته
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۳ دربارهٔ محیط قمی » هفت شهر عشق » شمارهٔ ۱۱۷ - در مدح مظفر الدّین شاه و صدر اعظم:
به طرّه ی تو ، تعلق گرفته اند دو چیز
همایون در ۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:
هستی را میتوان جنبش نامید، آنگاه نمیتوان گفت هستی از نیستی بیرون آمده است
جنبش میتواند بی نهایت صورت بخود بگیرد و همیشگی باشد. اگر بگوییم هستی از نیستی آمده است آنگاه ناچاریم برای یکی پایان و برای آن دیگری آغازی بگذاریم و بدتر آنکه زمان را هم به صورت ساعت ساخته دست خودمان و یا یک بعد ساخته ذهن ریاضی مان بشناسیم
همایون در ۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۵:
در کنار زبان پارسی، شگفتی و سترگی و بیمانندی زمان و شناخت درونی به آن نزد ایرانیان نیز ارزشمندی والا و یگانه ای دارد، زمان، روز و سال و ماه نیست بلکه زندگی و هستی و سرزمین است. این یادگار جمشید است که همواره پایدار میماند چون نوروز را دارد و زمان همان نوروز است و نوروز همان زمان است، با آمدن دین اسلام و سروری کوتاه مدت عرب دو چیز ماندگار شد یکی زبان و دیگری زمان. نوروز و گاهشماری خورشیدی را هرگز نتوانستند از میان بردارند هرچند تلاش بسیاری برای نابودی آن شد
ایرانیان بگونهای شناخت درونی دست یافتهاند که چه هنگام به چه کاری دست بزنند و این همان راز ماندگاری آنان است
همایون در ۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ در پاسخ به زینب دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۵:
آفرین
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
اگر خواهی ، که گوهرها بیابی
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
چو عاشق را ، نه کفر است و نه ایمان
برمک در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۶ - در ستایش اتابک اعظم مظفر الدین قزل ارسلان عثمان بن ایلدگز: