گنجور

حاشیه‌ها

 

خواهی بطلب مرا و خواهی مطلب

حمیدفر در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۰۸ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۷۹


مصراع دوم افتادگی دارد؛ شاید به جای «سیل» باید «سیلاب» باشد.

حمیدفر در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۶۴


به نظر می‌رسد به جای «تن تن» باید «تن‌تتن» باشد

حمیدفر در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۴۶ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۵۲


به جای «و اندود» باید «وان دود» باشد

حمیدفر در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۴۲ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۴۹


خلاصه ی داستان را در جایی دیدم و می آورم:
جوحی یک سال گرفتار فقر و درویشی شد. وقتی خود را از همه سو بی چاره دید،به خانه رفت و به زنش گفت:ای زن!سلاح که داری،پس بلند شو و شکاری پیدا کن تا او را بدوشیم و از او شیری به دست بیاوریم. ابروی کمانی و کرشمه که داری،پس چرا از آن استفاده نمی کنی؟ دانه بپاش و دام بگذار، اما صیدی را به دام بینداز که چاق و چله باشد. به او کام نده. سعی کن که با حیله و فریب خوب او را گول بزنی. زن تا این را شنید،انگار از خدا خواسته باشد،بلند و پیش قاضی رفت و از دست شوهرش شکایت کرد و گفت که این جوحی مردی لاابالی است. فریاد می زد و ناله می کرد و در حین ناله،به قاضی ابرو نشان می داد و لبخند می زد. قاضی که هدف اشاره ی ابروی زن را فهمیده بود،با عصبانیت گفت:این جا خیلی شلوغ است و من نمی توانم قضاوت کنم.زود به خانه ی من بیا تا ببینم که این شوهر لاابالی ات چه بلایی به سر تو آورده.زن گفت:ای قاضی! در خانه ی تو رفت و آمد بسیار است.همه برای مشکلاتشان به خانه ی تو می آیند.قاضی گفت:پس چه کار باید بکنم؟زن گفت:خانه ی من خالی است.شوهرم رفته به ده شان و دربان و نگهبان هم نداریم.اگر امکان دارد امشب بیا.خلاصه زن چنان عشوه گری و طنازی از خودش نشان داد و در گوش قاضی خواند که سرانجام او را رام کرد و قاضی پذیرفت که شب به خانه ی زن برود.شب قاضی به خانه ی جوحی رفت و تا در زد،زن در را باز کرد و با همان دل فریبی و طنازی او را به درون برد.قاضی را در اتاق نشاند و دو شمع روشن کرد و مقداری نقل جلو قاضی گذاشت و گقت:حالا در این خلوت،ما بدون شراب مستیم.در این گفت و گو بودند که جوحی در زد.قاضی سراسیمه شد و هراسان دنبال راه فراری می گشت. زن صندوقی را در گوشه ی اتاق به او نشان داد و گفت که در آن صندوق برود تا او کسی را که در زده،دست به سر کند و برگردد،تا دوباره با هم به عیش و خوشی مشغول شوند.قاضی به صندوق رفت و زن در آن را بست و رفت تا در را باز کند.در را باز کرد و جوحی فریاد زنان و خشمگین وارد شد. تا پا به اتاق گذاشت،با همان خشم گفت:ای زن!من چیزی ندارم که فدای تو کنم.تو هم در این همه سال،چه بهار باشد و چه پاییز،وبال گردن من بوده ای.زبان درازی کردی،گاهی به من می گویی مفلس و گاهی هم دیوث می گوئی،اما بدان که در این دو عیب من بی گناهم و هیچ تقصیری به گردن ندارم.مفلسی من از خداست و دیوثی ام را تو باعث شده ای.من از مال دنیا،تنها همین صندوق را دارم که شک همه را برانگیخته است و همه خیال می کنند که من پول و طلا در آن گذاشته ام.ظاهرش خیلی خوشگل است.اما چیزی در آن نیست.من فردا این صندوق را می برم سر بازار می سوزانم تا مسلمان و گبر و یهودی بدانند که در این صندوق فقط لعنت وجود دارد.زن گفت:از این کار صرف نظر کن.چرا می خواهی صندوق را بسوزانی؟جوحی قسم خورد که صندوق را می سوزاند.زن هم ساکت شد.صبح زود،جوحی حمالی آورد و صندوق را بر پشت او گذاشت.حمال در راه می رفت و قاضی از ترس آرام آرام او را صدا زد.حمال به چپ و راست نگاه کرد تا ببیند که صدا از کجا می آید.با خود فکر کرد که این ندای غیبی است یا پریان او را صدا می زنند.اما صدا پی در پی به گوش می رسید.حمال خوب دقت کرد و دید که صدا از درون صندوق می آید و صدای غیبی و پریان نیست.قاضی به حمال گفت:ای مرد!من قاضی هستم.زود نایب مرا خبر کن تا بیایید و این صندوق را از این نادان بخرد.بعد صندوق را سر بسته به خانه ببر.حمال صندوق را در سر بازار به زمین گذاشت و به شتاب رفت و نایب قاضی را خبر کرد.نایب قاضی زود خود را به سر بازار رساند و به جوحی گفت:این صندوق را چند می فروشی؟جوحی گفت:مشتری ها نهصد دینار می دهند،اما من کم تر از هزارتا نمی فروشم.نایب قاضی گفت:ای مرد بی سر و پا!شرم داشته باش.قیمت صندوق معلوم است.جوحی گفت:خوب نیست مال را ندیده بخری.من سر صندوق را باز می کنم.اگر هزار دینار ارزش نداشت،آن را نخر.چرا ندیده و نشناخته معامله بکنیم.نایب قاضی گفت:نه.لازم نیست در صندوق را باز کنی.همین طور می خرمش.اما با من بساز.نایب قاضی پول را به جوحی داد و به حمال دستور داد که صندوق را بردارد و با او برود.به این صورت جوحی به پول رسید و قاضی هم نجات پیدا کرد.سال دیگر باز جوحی فقیر و بی پول شد. دوباره رو به زنش کرد و گفت:ای زن!تو بازی را خوب بلدی.امسال هم برو سراغ قاضی و از دست من شکایت کن تا امسال هم او را تیغ بزنیم و پولی از او بگیریم.زن جوحی تا این را شنید،چادر به سر کرد و با گروهی از زنان به نزد قاضی رفت. این بار زنی مترجم او شده بود و به جای او حرف می زد تا قاضی او را نشناسد و به یاد بلائی نیفتد که او سال گذشته به سرش آورده بود.زن از گوشه ی چادر ابرو به قاضی نشان می داد.قاضی تا حرف های زن مترجم را شنید و اشاره ی ابرو او را دید،گفت:برو طرف شکایت را بیاور تا داد تو را از او بگیرم.زن رفت و جوحی را آورد.قاضی که پیش تر جوحی را ندیده بود و در آن واقعه هم در صندوق زندانی بود،جوحی را نشناخت.پس رو به جوحی کرد و گفت:چرا نفقه ی این زن را نمی دهی؟جوحی گفت:من مطیع شرعم،اما مفلس و فقیرم و میان شش و بش مانده ام.قاضی خوب دقت کرد جوحی را از صدایش شناخت و گفت:ای حقه باز!این شش و بش را سال پیش با من بازی کردی و من به تو باختم.اما امسال نوبت من است.برو این قمار را با کس دیگری شروع کن.قاضی این را گفت و جوحی و زن را از درگاه خود بیرون کرد.

حسین،۱ در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه


به نظر می‌رسد در مصراع دوم به جای «نیک» باید «نیکو» باشد:
نیکو بشنو تو نکته‌ی بی‌چون را

حمیدفر در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۴۵


با سلام
مصراع چهارم به همان شکل که در متن آمده، درست است و اگر طبق نظر م.آزاد گرامی «از» به آن افزوده شود، وزن شعر از دست می‌رود.

حمیدفر در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۴۲



ابراهیم رمضانلی در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۸:۱۶ دربارهٔ بخش ۱


در این رباعی کلمه مخسپ به معنی جای که در اون خیر و برکت است
جمع این رباعی از ۵۵۷۱

کمال داودوند در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۶:۳۶ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۸۷


گر ز دستِ زلفِ مُشکینت خطایی رفت رفت
وَر ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت
زلف مُشکین: زلفِ زلف سیاه ومعطّر.
رفت رفت: اهمیّتی ندارد زیاد مهّم نیست.
هندو: به غلامان هندی گفته می شد که سیاه بودند ودردرازدستی وراهزنی معروف بودند، دراینجا کنایه ازخط و خال وچشم وزلفِ سیاهِ معشوق است. لیکن باتوجّه به اینکه زلف درمصرع اوّل آمده همان خط وخال وسیاهی چشم مدّنظرشاعراست.
معنی بیت: از جانبِ زلف سیاه و معطّر تو اگرخطا واشتباهی سرزد و از چشمان وخال وخطِ سیاه تو، ستمی به ما رسید،اشکالی ندارد زیاد مهم نیست.
سئوال این است که چراعاشق چنین می گوید وچه ستمی برعاشق واردشده که حال آن رابی اهمیّت می شمارد؟
پاسخ این سئوال در دانستن شان نزول غزل است. این غزل زیبا وغم انگیز به احتمال زیاد،چنانکه ازفحوا ولحن کلام، ازجنس واژه ها وعبارات بکارگرفته شده پیداست،درزمانی سروده شده که حافظ براثر توطئه ها ودسیسه های سخن چنینان، سرانجام با فتوای فقهای متعصّب و موافقتِ شاه شجاع به یزد تبعید گشت.
دراین غزل حافظ به رغم آنکه گلایه راچاشنی ِکلام خودکرده است با مناعت طبع وشجاعتِ حافظانه، از باورها واعتقاداتِ خویش دفاع نموده ودرمقابل این تصمیم، اظهارعجز و ناتوانی نکرده وعزّت وشرف خود را آزاردمنشانه حفظ نموده است.
گرچه شکوه وگلایه ازستمی که درحق حافظ شده، درپس زمینه ی همه ی ابیات موج می زندلیکن ازآنجاکه حافظ نیک می داند که شاه شجاع تحتِ فشارافراطیّون ودلواپسان زمانه برخلافِ میل قلبی باحُکم تبعید موافقت نموده است به همین سبب ازَشخص شاه شجاع دلگیرنیست. حافظ دراین غزل نشان داده که عهدوپیمان عاشقی نشکسته وهنوزعاشق زلف وخط وخال شاه شجاع ِ جوان وخوش قد وقامت است وهیچ رخدادی نمی تواند عشق میان او وشاه شجاع راتحت تاثیرقرارداده وکمرنگ نماید‌. دراین غزل خواهیم دید که حافظِ عاشق پیشه چگونه جام شوکران را ازدست محبوب گرفته وعاشقانه سرمی کشد و تلخی ِاین زهررا به شیرینیِ عشق وعطروبوی زلفِ سیاهِ معشوق خنثی وتحمّل پذیرمی سازد.
هزاردشمنم اَرمی کنند قصدِهلاک
گرم تودوستی ازدشمنان ندارم باک
اگرتوزخم زنی بِه که دیگری مرهم
وگرتوزهردهی بِه که دیگری تریاک
برقِ عشق اَر خرمنِ پشمینه پوشی سوخت سوخت
جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
برق عشق:عشق به برق تشبیه شده که خرقه ی پشمینه رابه آتش کشیده است.
پشمینه: لباس وخرقه ی درویشی
کامران: ،خوشگذران وکامیاب
معنی : اگر خرقه ی درویشیِ من به آتش برق عشق سوخت وخاکسترشد اشکالی ندارد هرچه دارم فدای عشق باد. واگرازطرف پادشاهی کامروا جفایی برگدایی همچون من رفت هیچ اهمیّتی ندارد.
حافظ دوام وصل میسّرنمی شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند.
در طریقت رنجش ِ خاطر نباشد می بیار
هرکدورت راکه بینی چون صفایی رفت رفت
طریقت: راه وروش،مسلک، دومین مرحله ازمراحل سه گانه ی سیروسلوکِ عارفانه که عبارتنداز: شریعت طریقت، حقیقت.
کدورت: آزردگیِ خاطر،ناراحتی
معنی بیت: درمسلکِ ما که درحال سیروسلوک هستیم رنجیدن معنایی ندارد ما ازهیچکس کینه به دل نمی گیریم ونمی رنجیم باده بیاورخوش باشیم اگرکدورتی هم باشد همانگونه که خوشی وخرّمی درگذرند این نیزمی گذرد وبه فراموشی سپرده می شود.
وفا کنیم وملامت کنیم وخوش باشیم
که درطریقتِ ما کافریست رنجیدن
عشقبازی را تحمّل باید ای دل پای دار
گرمَلالی بود بودوگر خطایی رفت رفت
معنی بیت: ای دل درعشقبازی باید صبور وشکیباباشی،بی تابی مکن اگرهم درعشقبازی رفتاری ملالت انگیز رخ نمود ویاخطایی ازجانبِ معشوق صورت گرفت اشکالی ندارد تحمّل کن ومقاوم باش.
ترسم کزین چمن نبری آستین گل
کزگلشن اَش تحمّل خاری نمی کنی
گر دلی از غمزه ی دلدار باری بُرد بُرد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت
غمزه: عشوه ، نازواِفاده و حرکاتِ دلبرانه ی چشم و ابرو
معنی بیت: اگرازحرکاتِ دلبرانه ی معشوق، دلِ عاشق زیرباراندوه وحسرت به تنگ آمد مهم نیست واگرمیان عاشق ومعشوق هراتّفاقی رُخ داد خیراست وملالی نیست.
ماجرای من ومعشوق مرا پایان نیست
هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام
از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی
گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت
سخن چینان دراینجا همانهایی هستند که ازسرکینه وحسادت،اشعار آزادیخواهانه ی حافظ را دستآویز خویش قرارداده وشاه وشجاع وعلمای متعصّب ویکسویه نگرشریعت رابر علیه ِ اوشوراندند.
معنی بیت: درست است که ازدشمنی سخن چینان این وضعیّتِ ملالت باررقم خورده است لیکن من ازحق خودمی گذرم چراکه درمیان همنشینان رخدادهای اینچنین غیرمعمول نیست ومن هیچ شکایتی ازآنها ندارم .
گربدی گفت حسودیّ ورفیقی رنجید
گوتوخوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت
خانقاه: صومعه ،عبادتگاه صوفیان. ظاهراً حافظ درپی جستجوی حقیقت مدّتی به جمع صوفیان پیوسته بوده،
لیکن بامشاهده ی فریبکاریها ودَغل بازیهای آنها درنگ نکرده وآنجارا ترک نموده است.
پای آزادی چه بندی: پای یک آزاداندیش را چگونه می توانی ببندی
معنی بیت: ای واعظ ِسخن چین که پشت سرحافظ بدگویی می کنی وازخانقاه رفتن اورا دستآویزقرارداده وبا بوق وکرنا درمجالس عمومی اعلام می کنی، آری من ازخانقاه که مکان ریا وتزویراست رویگردان شدم وخود را خلاص کردم تونمی توانی پای آزاد اندیش وآزادمردی چون مرا به بندی ، کسی که ازتمام قید وبند تعلّقات رهاگشته،هرجا که بخواهدمی رود.
زکنج صومعه حافظ مجوی گوهرعشق
قدم برون نِه اگرمیل جستجوداری

رضا در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۵:۰۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۸۳


منظور علیرضا بود نه امین کیخا

نگار در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲:۰۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۰۲


امین کیخا, در بیت مذکور حافظ میگوید کارش به جایی رسیده که با وقایع طبیعی راز میگوید. منظور از برق لامع رعد و برق است.

نگار در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲:۰۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۰۲


یغما, سیاه به معنی برده و غلام هم هست. آیا در بیت سوم منظور از سیاه همین نوکر و غلام نیست؟ یعنی خوشا به سعادت نوکری که دایم با فرخ همراه هست.

نگار در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱:۳۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۹۹


این رباعی رو به همراه یه رباعی دیگه از خیام محمد معتمدی به همراه نی هوشمند عبادی در برنامه ی رادیو هفت اجرا کرده که واقعا زیبا است.

جواد در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۰:۴۱ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۶۵۰


پراکنده شد کام دیوانگان
یعنی منطقه دهان دیوانگان گسترش یافت؟
گویا شیخ فضل الله نوری خطاب به رضا خان که هشدارش داده بود پایش را از روی دم ایشان بردارد گفته بود که محدوده دم خود را تعیین کنید چرا که هر کجا ما پای میگذاریم آن روی دم شماست.
باز هم آن دم بود. بهتر بود از کام، آن هم کام دیوانگان. که ما هر جا پای می گذاریم کام دیوانگان در آنجا پهن است و هر لحظه ممکن است بلعیده و در وجود دیوانگان هضم و جذب شویم.

روفیا در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۲۷ دربارهٔ بخش ۱


هستی‌ بر تاریکی‌ می‌‌افزاید و انبوهی را می‌‌گستراند تا یکی‌ نوری و یکی‌ یگانه‌ای را پدیدار سازد

هستی‌ با استثنا‌ها کار می‌‌کند و توانائی و زیبایی خود را نمایش می‌‌دهد

زمینه کار تاریکی است تا خورشیدی نمایان گردد و بسیار کوچکی می‌‌آید تا بزرگی آشکار شود

در میا‌‌ن آدم‌های بی‌ شمار است که انسانی‌ ظاهر می‌‌گردد و وقتی آمد آنگاه همه هستی‌ در خدمت او در می‌‌آید

این راز هستی‌ است و با رازورزی می‌‌توان به آن پی‌ برد نه با علم و دانش که هستی‌ و آفرینش همه در خدمت آن گوهر و پهلوان و انسان یگانه اند که هر از گاه در پهنه هستی‌ چون خورشیدی می‌‌درخشد

چون آن‌ اوست خالق عالم به یک سری

همایون در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۹۹۰


افزون کنم که در اصل معادل دقیق فاش کردن یا فاحش کردن به عنوان ترجمه واژه bettray واژه لو دادن است.
مانند کسی که تا زبانش بسته است یا تریبونی ندارد چندان خود را و وضع حاکم را لو نمی دهد. ولی امان از اینکه نطقش باز شود!
وقتی در شیراز درس می خواندم دو دانشجوی پسر تعریف می کردند که روزی دختری از نوع مکش مرگ ما را در فروشگاه رصد می کردند. به قول امروزی ها در نخ ایشان بودند!
تا اینکه دختر که در حال چشیدن پنیر بود دهان گشود و فرمود :
مززه ی سفتوِ saftow میده!
«مزه سفیداب می دهد»
آن طور که می گفتند بعد از اینکه دخترک خودش را لو داده بود پا به فرار گذاشتند!

روفیا در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۳۹۸


منظور از ناشاعر را نفهمیدم! اتفاقا انوری یکی از شاعران بزرگ ایران است. گاهی برای فهم یک بیت او باید چندین کتاب خواند!انوری شاعری مداح بوده ولی دلیل نمیشود که هنری شاعری او را نبینیم.

داود در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ شمارهٔ ۳۶۳ - در حسب حال


در بیت ششم مصرع دوم احتمالا همه عالم صحیح است.

امین حدادی در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۱۵


تا تماشای وصال خود کند،
نور خود در دیدهٔ بینا نهاد!..

نادر.. در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۶


[۱] [۲] [۳] [۴] … [صفحهٔ آخر]