سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۱:
به روزگار قیامت به پا شود آن روز
کنند رنجبران چون قیامِ آزادی
اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز
کشم ز مُرتَجِعین انتقامِ
فرخی یزدی
کشید هر که ز خصم انتقام خود صائب
ز انتقام خدا امن کرد دشمن را
صائب تبریزی
انتقام حق ایمن نمود دشمن را
ز خصم هر که به زور خود انتقام کشید
صائب تبریزی
ز انتقام حق کند ایمن عدوی خویش را
می کشد هر کوته اندیشی که از خصم انتقام
صائب تبریزی
هر که را از پا درآوردم به تیغ انتقام
در بیابان طلب سنگ ره من می شود
صائب تبریزی
چرا ز خصم کشم انتقام خود صائب؟
چو انتقام مرا روزگار می گیرد
صائب تبریزی
پای ما یک خار را نگذاشت صائب بی شکست
آه اگر خار انتقام خود کشد از پای ما
صائب تبریزی
چه صرفه می برد از انتقام من دوزخ؟
به دامن تر من یک شرر چه خواهد کرد؟
صائب تبریزی
غوطه در خون می زنم از خارخار انتقام
گل اگر بر دشمن خود از عداوت می زنم
صائب تبریزی
ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن
خونابه میچکد همی از دست انتقام
پروین اعتصامی
هر چند تو به قتل فروغی مخیری
باید ز انتقام شهنشه حذر کنی
فروغی بسطامی
روزگار ناخوشی در انتقام دشمنت
همچو مار زخم دار و شیر خشم آلود باد
وحشی بافقی
همه انتقام خود را بکشم ز عمر رفته
دهد ار زمانه روزی سر زلف او به دستم
فروغی بسطامی
بر سر جوش است دیگر خون حشر انتقام
تا که از خون ضعیفان باز چنگ آلوده است؟
صائب تبریزی
عمریست در ادبکده وضع خامشی
از ناله انتقام اثر میکشیم ما
بیدل دهلوی
می پرستان از خمار آگاه باید زیستن
انتقام عشرت امروز فردا میکشند
بیدل دهلوی
از کسی که بدی تو را تلافی نمی کند بترس، او نه تو را
می بخشد و نه به تو اجازه می دهد خودت را ببخشی
جرج برنارد شاو
صبر داشته باش و ببین ؛ همان کسی که می خواست
تو را زمین بزند، زمین خورده!همان کسی که می خواست
حرمتِ تو را بشکند، تمامِ غرور و حرمتش شکسته!
همان کسی که قصد آزارِ تو را داشت،بی دفاع شده و آزار دیده! کائنات، دست بردار نیست ؛ انتقامِ ما را از همه می گیرد! روزی همه مان به هم ، بی حساب خواهیم شد…
نرگس_صرافیان_طوفان
حس دارم حس انتقام
از جهان و از کون و مکان
حس تلخ انتقام در کام من
میکند غوغا در افکار من
می شمارم لحظه ها را یک به یک
تا بیاید لحظه های انتقام
مهدی فلاح
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۹۶:
فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان
به جای تربت مجنون مرا زیارت کن!
صائب تبریزی
عاشق شهرت نیم صائب چو ماه و آفتاب
آستین بر شمع عالمسوز شهرت می زنم
صائب تبریزی
بزرگان را بود اسباب شهرت مایهٔ نقصان
به چشمم ماه نو در شیشهٔ افلا مو باشد
میرزا محمد ایوب جودت
نیست شهرت طلب آن کس که کمالی دارد
هرگز انگشت نما بدر نباشد چو هلال
غنی کشمیری
شوق شهرت رفت و مرگ آرزوهام که مرد
موی کم کم شد سپید از خواب بیدارم کنید
معینی کرمانشاهی
مده دامان عشق از کف سر شهرت اگر داری
که داغ عشق بر خورشید تابان می زند پهلو
صائب تبریزی
گرچه صائب شهرت من داغ دارد مهر را
عشق اگر این است خواهد کرد مشهورم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶:
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم
شیخ عطار
بسیار برفتند و به جایی نرسیدند
ارباب فنون با همه علمی که بخواندند
سعدی جان
بسیار دویدیم بسر در پی مطلوب
سر در طلبش رفت و به سامان نرسیدیم
اسیر لاهیجی
سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم
امام فخر رازی
یک جمع نکوشیده به مقصود رسیدَند
یک قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند
فروغی بسطامی
یک عمر دویدیم وبه دیوار رسیدیم
بر خویش تپیدیم و به آوار رسیدیم
ما دانۀ یک مزرعۀ سوخته بودیم
گویی که به ناچار به ناچار رسیدیم
آبان طاهری
ما هرچه دویدیم به مقصد نرسیدیم از
عشق به جز مزهء تلخش نچشیدیم
حمیرا
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۸۴:
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم
شیخ عطار
بسیار برفتند و به جایی نرسیدند
ارباب فنون با همه علمی که بخواندند
سعدی جان
بسیار دویدیم بسر در پی مطلوب
سر در طلبش رفت و به سامان نرسیدیم
اسیر لاهیجی
سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم
امام فخر رازی
یک جمع نکوشیده به مقصود رسیدَند
یک قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند
فروغی بسطامی
یک عمر دویدیم وبه دیوار رسیدیم
بر خویش تپیدیم و به آوار رسیدیم
ما دانۀ یک مزرعۀ سوخته بودیم
گویی که به ناچار به ناچار رسیدیم
آبان طاهری
ما هرچه دویدیم به مقصد نرسیدیم از
عشق به جز مزهء تلخش نچشیدیم
حمیرا
مصطفی امیراحمدی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:
حتی یک تفسیر و شرح به منظور اصلی حافظ در این غزل اشاره نکرده است
ابراهیم احمدی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند:
این «دیدار» را میتوان لحظهای دانست که انسان، پس از سالها دویدن به دنبال پاسخ، ناگهان با خودِ پاسخ روبهرو میشود. پادشاه تا پیش از آمدن طبیب، در جهانِ سؤال زندگی میکرد؛ هر طبیبی چیزی میگفت و هیچکس حقیقتِ درد را نمیدید. اما انسان کامل وقتی وارد میشود، نخست بیماری را درمان نمیکند؛ بلکه نسبتِ انسان با بیماری را تغییر میدهد. گویی پیش از آنکه زخم بسته شود، پردهای از برابر چشم کنار میرود و آدمی میفهمد که اصلاً در کجا ایستاده است.
«گنجی یافتم به صبر» فقط سخن پادشاه نیست؛ رازِ سفرِ روح است. صبر در اینجا تحملِ منفعلانهٔ رنج نیست، بلکه ظرفی است که حقیقت در آن پخته میشود. بعضی گنجها را نمیتوان یافت؛ باید آنقدر در تاریکی ماند تا چشم بتواند نور را ببیند. شاید گنج از ابتدا در برابر انسان بوده، اما شتاب، چشم او را از دیدنش محروم کرده است.
«ترجمانی هرچه ما را در دل است» نیز اشارهای است به غربتِ انسان از خویشتن. آدمی گاهی درون خود را نمیفهمد؛ دردی دارد که هنوز برایش نامی ساخته نشده است. راهبر حقیقی کسی نیست که به جای تو پاسخ بدهد؛ کسی است که تو را به جایی برساند که بتوانی پاسخ را از اعماق خود بشنوی.
و سرانجام «حرم» را میتوان ژرفترین نماد این سفر دانست. حرم، مکانی در بیرون نیست؛ مرزی است در درون که پس از عبور از هیاهوی ذهن، ناگهان حرمت پیدا میکند. آنجا دیگر انسان با حقیقت بحث نمیکند؛ در برابر آن سکوت میکند. شاید «دست گرفت و برد اندر حرم» یعنی حقیقت، انسان را از سطحِ زندگی به عمقِ وجود میبرد؛ از جایی که فقط رنج میدید، به جایی که معنای رنج را میبیند. و این شاید بزرگترین معجزهٔ ولیّ باشد: نه اینکه فقط درد را بردارد، بلکه چشمِ آدمی را برای دیدنِ معنای درد باز کند.
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۴ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:
بس که نادیدنی از مردم دنیا دیدم
روشنم گشت که آسایش نابینا چیست
کلیم کاشانی
از بس شنیده ام سخن ناشنیدنی
گویم شنیده ام سخن ناشنیده را
صائب تبریزی
صائب گرفت گوشه ای از اهل روزگار
از بس که ناشنیدنی از مردمان شنید
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱۷:
بد درونان که به همواری ظاهر سمرند
همه چون آب تنک، پرده سنگ خطرند
دستگیری نتوان داشت توقع ز غریق
اهل دنیا همه درمانده تر از یکدگرند
صائب تبریزی
خلق مرغان اسیرند که در یک قفسند
زان میان از که توان داشت امید مددی
کلیم کاشانی
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹:
ما در شعر حافظ با شاعری روبرو هستیم که بسیار روراست و بی ادعاست
او از طرفی میگوید هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم و از طرفی میگوید در فصل گل چه جای بحث کشف کشاف است!
از طرفی با ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت باده مستانه میزند و از طرفی میلی به همین« باده گلرنگ تیز تلخ خوشخوار سبک »دارد
حافظ هیچ ابایی ندارد ازینکه درکنار رضای ایزد انعام پادشاه را هم داشته باشد؛زیرا معتقد است بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود!
حافظ هم معنا را طلب میکند و هم دنیا را و گویا هر دو را با هم میخواهد و با هم میدانداگر «جان بی جمال جانان میل جهان ندارد»پس با جمال جانان میل جهان را هم دارد!
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:
«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»
سیاه کج درینجا همان زلف است اما در معنایی دیگر میتواند اشاره به غلام سیاهی باشد که فرمانبر ارباب خود نیست و به اصطلاح حرف گوش کن نیست!
«سیاه کج»ایهام بسیار هنرمندانه ای دارد اما از آنجا که تحقیر بخشی از جامعه فرودست میباشد اخلاقی نیست
بزرگمهر در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۱ در پاسخ به تماشاگه راز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:
چه چیزی باعث شده که اغلب شارحان بند ملامت بیت اول را به ملامتگر بیرونی نسبت دهند؟!
آیا حافظ شخصیتی داشته که بشود او را ملامت کرد؟
میتواند ملامتی باشد که از درون میجوشیده؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۹:
ور سرِ کم کاستی داری ، در آی
دکتر صحافیان در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:
معشوق زیبای من موهای دلکشت را به باد نسپار، تا وجودم را به باد نیستی ندهی. کرشمه و ناز را بنیاد نیفکن که بنیانم را از جا میکند(خانلری: ناز بنیاد منه تا نبری بنیادم)
۲- با همه همپیاله نشو، تا خون دل نخورم. از عشق دیرینم رو نگردان، تا فریادم به فلک نرسد(خانلری:با دگران)
۳-زلفانت را تاب نده، تا اینگونه اسیرت نشوم، طره موهایت را پیچ نده تا جانم را به باد نیستی ندهی.
۴- یار بیگانگان عشق نشو، تا از خودبیخود نشوم. غمخوار بیگانگان نباش تا ناشاد نباشم.
۵-فقط چهره دلگشایت را برایم آشکار کن! تا از لطافت گل بینیاز شوم و قامت موزونت را نشانم بده تا از سرو فارغ شوم!
۶-در هر مجلسی چون شمع چهرهافروزی نکن وگرنه جانمان را آتش زدهای و تا در یاد توام یاد دیگران نکن!
(بیت اضافه خانلری: چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را/ رام شو، تا بدهد طالع فرخ، دادم)
۷- با زیبایی و دلبری در شهر، شهره نشو تا از رشگ دیوانهوار سر به کوه نزنم! شورانگیزی شیرین را بکار نیاور، تا چون فرهاد ناکام و کشته عشق نشوم.(خانلری: ۷ بیت اول، که خطاب یک عاشق غیور به معشوق است با ستاره از ابیات بعد که مدحی است جدا شدهاند)
۸- بر من بیچاره عشق دلسوزی کن و فریادرسم باش تا به وزیر سلیمان آصف برخیا(ایهام به جلال الدین توران شاه وزیر شاه شجاع)فریاد دادخواهیام نرسد.
۹- هرگز مباد که حافظ از ستمهایت روی گردانت. من از روزی که اسیر عشقت شدهام رها و آرامم(و دارای حال خوش)
- تضمین غزل معروف سعدی: من از آن روز که در بند توام آزادم/پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم. و معنای غزل ۴۰سعدی: غلام دولت آنم که پای بند یکیاست/ به جانبی متعلق شد از هزار برست.
آرامش و پرواز روح
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۴ در پاسخ به آیدین دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:
دقیقا بر خلاف فرموده خودتان استدلال کردید
برنجد درست است
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۳ در پاسخ به محمود دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:
برنجد درست است
می گوید چگونه ممکن است دل من از تو برنجد؟ یعنی نمی رنجد و تصور آن هم ممکن نیست.
در واقع استفهام انکاری است.
مگر دل سعدی از دوست می رنجد؟
احمد رحمتبر در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:
محمدرضا شجریان در کنسرتی همراه با گروه عارف و سنتور مشکاتیان این غزل را خوانده است. از وبگاه خصوصی بشنوید.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۶ در پاسخ به منوچهر دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:
گر بُرقعی فرو نگذاری؛ بدین جمال
در شهر، هر که کشته شود در ضَمان توست
«برقعی» درست است. نکره است یعنی هر نوع برقع (پوشش، روبنده)با این حسن و زیبایی که تو داری؛ اگر بر صورتت پوششی قرار ندهی؛ هرکس ر شهر کشته شود خونش به گردن توست.
یادمان باشد گویندۀ سخن؛ خداوند سخن سعدی است.
رسول لطف الهی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵:
زنده یاد استاد ذبیحی با سوز خاصی این غزل رابه زیبایی هرچه تمامتر خوانده
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۸ در پاسخ به یوسف شیردلپور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:
ظاهرا شجریان زدگی تا استخوان بعضی ها نفوذ کرده است هر محل را بدون مناسبت تبدیل به تبلیغ شجریان می کنند
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹۴: