سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴
عبث تعلیمِ آگاهی مکُن، افسرده طبعان را
کهبینایی چو چشم از سرمه ممکن نیست، مژگان رابه غیر از بادپیمایی، چه دارد پنجهٔ مُنعِم؟
ز وصلِ زر همان یک حسرت آغوش است، میزان رابه هرجا عافیت رو داد، نادان در تلاش افتد
دویدن، ریشهٔ گلهای آزادیست طفلان راحسد را ریشه نتوان یافت، جز در طینتِ ظالم
سرِ دنباله دایم در دلِ تیر است، پیکان رادرشتان را، ملایم طینتیهایَم خجل دارد
زبان از نرمگویی سرنگون افکَند، دندان رااگر سوزد نفَس، از شورِ محشر باج میگیرد
خموشیهایِ این نِی، در گرِه دارد نیِستان راکتابِ پیکرَم، یک موجِ مِی شیرازه میخواهد
نمِ آبی فراهم میکند، خاکِ پریشان رافغان کاین نُوخطانِ سادهلوح از مشقِ بیباکی
به آبِ تیغ میشویند، خطِّ عنبرافشان رادگر کو تحفهای؟ تا گلرُخان فهمند مقدارَش
چو نقشِ پا، بهخاک افکندهاند آیینهٔ جان راچو بویِ گل لباسِ راحتِ ما نیست عریانی
مگر در خواب بیند پایِ مجنون، وصلِ دامان رابه بیسامانیام وقت است اگر شورِ جنون گرید
که دستیگر کنم پیدا، نمییابم گریبان رابهچشمِ خونفشان بیدل، تو آن بحرِ گهرخیزی
که لافِ آبرو، پیشَت گدازد ابرِ نِیسان را
محسن در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
ای محبوب! تو آتشی در وجود من افروختی که تمام جانم را فراگرفت و وجودم را بستر و جایگاه این آتش کردی. این آتش را در من افروختی تا گل به زیبایی و شکوفایی برسد و تا آنچه پراکنده و چندگانه است، به وحدت و یگانگی تبدیل شود.
به زبان سادهتر: تو آتش عشق را در وجود من روشن کردی تا منِ پراکنده و گرفتار تعلقات گوناگون بسوزد و از میان این سوختن، وجودی تازه، زیبا و یکپارچه پدید آید.
سوره بقره، آیه ۲۵۷
﴿اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ﴾ ترجمه: خداوند سرپرست و یاور کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون میبرد.
این آیه با مفهوم دگرگونی درونی ارتباط دارد.همانطور که شاعر از سوختن و تبدیلشدن به شکوفایی سخن میگوید، آیه نیز از خروج انسان از تاریکی به سوی نور الهی سخن میگوید.
گاهی بزرگترین تحول انسان زمانی آغاز میشود که دیگر نمیخواهد همزمان صد مسیر متفاوت را دنبال کند. وقتی دل از پراکندگی رها میشود و مقصدی واحد پیدا میکند، انسان به آرامش و یکپارچگی نزدیکتر میشود.
عشق حقیقی نمیخواهد صد چیز به انسان اضافه کند؛ میخواهد صدپارگی او را به یگانگی تبدیل کند.
برمک در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۶ - نبرد نهایی با مازندران، کشتن جویان و شاه جادو و سپردن تاج به اولاد:
چو آگاهی آمد به کاووس شاهکه تنگ اندر آمد ز دیوان سپاه
بفرمود تا رستم زال زر
نخستین بران کینه بندد کمر
به طوس و به گودرز کشوادگان
به گیو و به گرگین آزادگان
بفرمود تا لشکر آراستند
سنان و سپرها بپیراستند
سراپردهٔ شهریار و سران
کشیدند بر دشت مازندران
ابر میمنه طوس نوذر به پای
دل کوه پر نالهٔ کر نای
چو گودرز کشواد بر میسره
شده کوه آهن زمین یکسره
سپهدار کاووس در قلبگاه
ز هر سو رده برکشیده سپاه
به پیش سپاه اندرون پیلتن
که در جنگ هرگز ندیدی شکن
یکی نامداری ز مازندران
به گردن برآورده گرز گران
که جویان بدش نام و جوینده بود
گرایندهٔ گرز و گوینده بود
به دستوری شاه دیوان برفت
به پیش سپهدار کاووس تفت
همی جوشن اندر تنش برفروخت
همی تف تیغش زمین را بسوخت
بیامد به ایران سپه برگذشت
بتوفید از آواز او کوه و دشت
همی گفت با من که جوید نبرد
کسی کاو برانگیزد از آب گرد
نشد هیچکس پیش جویان برون
نه رگشان بجنبید در تن نه خون
به آواز گفت آن زمان شهریار
به گردان هشیار و مردان کار
که زین دیوتان سر چرا خیره شد
از آواز او رویتان تیره شد
ندادند پاسخ دلیران به شاه
ز جویان بپژمرد گفتی سپاه
یکی برگرایید رستم عنان
بر شاه شد تاب داده سنان
که دستور باشد مرا شهریار
شدن پیش این دیو ناسازگار
بدو گفت کاووس کاین کار تست
از ایران نخواهد کس این جنگ جست
چو بشنید ازو این سخن پهلوان
بیامد به کردار شیر ژیان
برانگیخت رخش دلاور ز جای
به چنگ اندرون نیزهٔ سر گرای
به آورد گه رفت چون پیل مست
یکی پیل زیر اژدهایی به دست
عنان را بپیچید و برخاست گرد
ز بانگش بلرزید دشت نبرد
به جویان چنین گفت کای بد نشان
بیفگنده نامت ز گردنکشان
کنون بر تو بر جای بخشایش است
نه هنگام آورد و آرامش است
بگرید ترا آنک زاینده بود
فزاینده بود ار گزاینده بود
بدو گفت جویان که ایمن مشو
ز جویان و از خنجر سرد رو
که اکنون به درد جگر مادرت
بگرید بدین جوشن و مغفرت
چو آواز جویان به رستم رسید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
پس پشت او اندر آمد چو گرد
سنان بر کمربند او راست کرد
بزد نیزه بر بند درع و زره
زره را نماند ایچ بند و گره
ز زینش جدا کرد و برداشتش
چو بر بابزن مرغ برگاشتش
بینداخت از پشت اسپش به خاک
دهان پر ز خون و زره چاک چاک
دلیران و گردان مازندران
به خیره فرو ماندند اندران
سپه شد شکسته دل و زرد روی
برآمد ز آورد گه گفت و گوی
بفرمود سالار مازندران
به یکسر سپاه از کران تا کران
که یکسر بتازید و جنگ آورید
همه رسم و راه پلنگ آورید
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
هوا نیلگون شد زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ
همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش
ز بس نیزه و گونهگونه درفش
زمین شد به کردار دریای قیر
همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دوان باد پایان چو کشتی بر آب
سوی غرق دارند گویی شتاب
همی گرز بارید بر خود و ترگ
چو باد خزان بارد از بید برگ
به یک هفته دو لشکر نامجوی
به روی اندر آورده بودند روی
به هشتم جهاندار کاووس شاه
ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
به پیش جهاندار گیهان خدای
بیامد همی بود گریان به پای
از آن پس بمالید بر خاک روی
چنین گفت کای داور راستگوی
برین نره دیوان بیبیم و باک
تویی آفرینندهٔ آب و خاک
مرا ده تو پیروزی و فرهی
به من تازه کن تخت شاهنشهی
بپوشید ازان پس به مغفر سرش
بیامد بر نامور لشکرش
خروش آمد و نالهٔ کرنای
بجنبید چون کوه لشکر ز جای
سپهبد بفرمود تا گیو و طوس
به پشت سپاه اندر آرند کوس
چو گودرز با زنگهٔ شاوران
چو رهام و گرگین جنگآوران
گرازه همی شد بسان گراز
درفشی برافراخته هفت یاز
چو فرهاد و خراد و برزین و گیو
برفتند با نامداران نیو
تهمتن به قلب اندر آمد نخست
زمین را به خون دلیران بشست
چو گودرز کشواد بر میمنه
سلیح و سپه برد و کوس و بنه
ازان میمنه تا بدان میسره
بشد گیو چون گرگ پیش بره
ز شبگیر تا تیره شد آفتاب
همی خون به جوی اندر آمد چو آب
ز چهره بشد شرم و آیین مهر
همی گرز بارید گفتی سپهر
ز کشته به هر جای بر توده گشت
گیاها به مغز سر آلوده گشت
چو رعد خروشنده شد بوق و کوس
خور اندر پس پردهٔ آبنوس
ازان سو که بد شاه مازندران
بشد پیلتن با سپاهی گران
زمانی نکرد او یله جای خویش
بیفشارد بر کینه گه پای خویش
چو دیوان و پیلان پرخاشجوی
بروی اندر آورده بودند روی
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
سناندار نیزه به دارنده داد
برآهیخت گرز و برآورد جوش
هوا گشت از آواز او پرخروش
برآورد آن گرد سالار کش
نه با دیو جان و نه با پیل هش
فگنده همه دشت خرطوم پیل
همه کشته دیدند بر چند میل
ازان پس تهمتن یکی نیزه خواست
سوی شاه مازندران تاخت راست
چو بر نیزهٔ رستم افگند چشم
نماند ایچ با او دلیری و خشم
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
ز گبر اندر آمد به پیوند اوی
شد از جادویی تنش یک لخت کوه
از ایران بروبر نظاره گروه
تهمتن فرو ماند اندر شگفت
سناندار نیزه به گردن گرفت
رسید اندر آن جای کاووس شاه
ابا پیل و کوس و درفش و سپاه
به رستم چنین گفت کای سرفراز
چه بودت که ایدر بماندی دراز
بدو گفت رستم که چون رزم سخت
ببود و بیفروخت پیروز بخت
مرا دید چون شاه مازندران
به گردن برآورده گرز گران
به رخش دلاور سپردم عنان
زدم بر کمربند گبرش سنان
گمانم چنان بد که او شد نگون
کنون آید از کوههٔ زین برون
بر این گونه شد سنگ در پیش من
نبود آگه از رای کم بیش من
برین گونه خارا یکی کوه گشت
ز جنگ و ز مردی بیاندوه گشت
به لشکر گهش برد باید کنون
مگر کاید از سنگ خارا برون
ز لشکر هر آن کس که بد زورمند
بسودند چنگ آزمودند بند
نه برخاست از جای سنگ گران
میان اندرون شاه مازندران
گو پیلتن کرد چنگال باز
بران آزمایش نبودش نیاز
بران گونه آن سنگ را برگرفت
کزو ماند لشکر سراسر شگفت
ابر کردگار آفرین خواندند
برو زر و گوهر برافشاندند
به پیش سراپردهٔ شاه برد
بیفگند و ایرانیان را سپرد
بدو گفت ار ایدونک پیدا شوی
به گردی ازین تنبل و جادوی
وگرنه به گرز و به تیغ و تبر
ببرم همه سنگ را سر به سر
چو بشنید شد چون یکی پاره ابر
به سر برش پولاد و بر تنش گبر
تهمتن گرفت آن زمان دست اوی
بخندید و زی شاه بنهاد روی
چنین گفت کاوردم ان لخت کوه
ز بیم تبر شد به چنگم ستوه
برویش نگه کرد کاووس شاه
ندیدش سزاوار تخت و کلاه
وزان رنجهای کهن یاد کرد
دلش خسته شد سر پر از باد کرد
به دژخیم فرمود تا تیغ تیز
بگیرد کند تنش را ریز ریز
به لشکر گهش کس فرستاد زود
بفرمود تا خواسته هرچ بود
ز گنج و ز تخت و ز در و گهر
ز اسپ و سلیح و کلاه و کمر
نهادند هرجای چون کوه کوه
برفتند لشکر همه هم گروه
سزاوار هرکس ببخشید گنج
به ویژه کسی کش فزون بود رنج
ز دیوان هرآنکس که بد ناسپاس
وز ایشان دل انجمن پرهراس
بفرمودشان تا بریدند سر
فگندند جایی که بد رهگذر
وز آن پس بیامد به جای نماز
همی گفت با داور پاک راز
به یک هفته بر پیش یزدان پاک
همی با نیایش بپیمود خاک
بهشتم در گنجها کرد باز
ببخشید بر هرکه بودش نیاز
همی گشت یک هفته زین گونه نیز
ببخشید آن را که بایست چیز
سیم هفته چون کارها گشت راست
می و جام یاقوت و میخواره خواست
به یک هفته با ویژگان می به چنگ
به مازندران کرد زان پس درنگ
تهمتن چنین گفت با شهریار
که هرگونهای مردم آید به کار
مرا این هنرها ز اولاد خاست
که بر هر سویی راه بنمود راست
به مازندران دارد اکنون امید
چنین دادمش راستی را نوید
کنون خلعت شاه باید نخست
یکی عهد و مهری بروبر درست
که تا زنده باشد به مازندران
پرستش کنندش همه مهتران
چو بشنید گفتار خسرو پرست
به بر زد جهاندار بیدار دست
سپرد آن زمان تخت شاهی بدوی
وزانجا سوی پارس بنهاد روی
محسن در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۱:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
این چه عشقی است که نه میتوان آن را در محدوده جهان مادی جای داد و نه در قالب تصورات معمول از عالم روحانی محدود کرد؟
من چگونه گرفتار این عشق شدم، درحالیکه هیچ قلابی مرا شکار نکرد؟
من خود را در دریایی بیکران میبینم که امواج عشقش مرا با خود میبرند و دیگر نمیتوانم بیرون از آن زندگی کنم.
یک تأمل عمیق:
گاهی انسان تصور میکند خودش به دنبال حقیقت رفته و آن را پیدا کرده است؛ اما در تجربه عمیق عشق عرفانی، احساس میکند پیش از آنکه خودش محبوب را بجوید، جذبه محبوب او را به سوی خود کشیده است.
در این حالت، عاشق دیگر فقط جوینده نیست؛ خودش صید عشق شده است.
محسن در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۱:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
سوره شوری، آیه ۱۱
﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ۖ وَهُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ﴾
ترجمه:
هیچ چیزی همانند او نیست و او شنوا و بیناست.
این آیه دقیقاً با بخش نخست بیت ارتباط دارد:
«تو پاک پاکی از صورت»
یعنی خداوند شبیه هیچیک از موجودات نیست و نمیتوان او را با صورتها و قالبهای مخلوقات توصیف کرد.
سوره نور، آیه ۳۵
﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾
ترجمه:
خداوند نور آسمانها و زمین است.
این آیه با بخش دوم بیت تناسب دارد:
«ولیک از پرتو نورت نمایی صورتی هر دم»
در نگاه عرفانی، نور الهی سرچشمه ظهور و روشنایی جهان است. موجودات به واسطه قدرت و اراده او هستی مییابند.
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
شبِ وصل است و طی شد نامهٔ هَجر
«سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر»
ظاهراً اتفاق مبارکی درحال رقم خوردن برای حضرت حافظ هست شب وصال وکامروایی درحال رخ دادن است وداستان اندوهبارفراق به پایان رسیده است. امّا باتوجّه به بیتهای پیش رو، شب وصال کاملاً چنانکه دلخواه شاعراست روی ننموده وشاعر بااشتیاقی قلبی امیدوارهست که تاسحرگاهان شاهد این اتفاق عظیم باشد.
«سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر»: سلام ودرودها براین شب عزیز ومبارک تا سپیده ی سحرگاهان
معنی بیت: امشب شب میمون ومبارکیست هول وهراس هجران ودوری روبه اتمام است وشب وصال فراسیده است تاسپیده دمان سلام ها ودرودها براین شب عزیز ومبارک که سرانجام کامروا خواهم شد.
آن شب قدری که گوینداهل خلوت امشب است
یارب این تاثیردولت ازکدامین کوکب است؟
🌿━━━━━━🌿
دلا در عاشقی ثابتقدم باش
که در این رَه نباشد کار بیاجر
معنی بیت: ای دل درعاشقی بااخلاص ثابت قدم بمان وسختیها ومرارت طریق عشق را باصبرواشتیاق تحمّل کن که هیچ کاری بدون پاداش نخواهدماند وسرانجام به مقصود خواهی رسید.
صبرکن حافظ به سختی روزوشب
عاقبت روزی بیابی کام را
🌿━━━━━━🌿
من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذَیْتَنی بِالْهَجرِ و الْحَجر
ازمنظررندان،زیبایی زندگی وقتی احساس می شود که آدمی باآزادی وآگاهی وبه سبک وسیاق خویشتن، درعرصه ی زندگی حضورداشته باشد، بابینش ودیدگاه خودش به مسایل پیرامونی بنگرد به شیوه وراه رسم شخصی زندگی کند نه آن گونه که قدرت مرجع وسیستم تصمیم میگیرد.عابدوزاهد منتظرمی مانندتا قدرت مرجع به آنهابگوید که چه کاری خوب است وچه کاری زشت. اما حافظ مطابق فطرت وماهیت خویشتن عمل می کند واجازه نمی دهدکه دیگران برای اوتعیین تکلیف وامر ونهی کنند.
لطف زندگانی آنگاه رخ می نماید که فرد تمام کارهای خودرا بی هیچ تقلیدی،آزادانه وآگاهانه به انجام برساند، حافظ نیز به همین سبک، طریق عشق را انتخاب کرده ومی فرماید ازاین راه روی برنخواهم گردانید حتی اکرهمه ی دنیا بامن مخالف باشند.
آذیت: آزردن، رنجاندن.
هجر: دوری، جدایی، هجران (زمانی که محبوب از محبوب دور میشود).
حجر: منع کردن، بازداشتن، سد کردن راه (مانند وقتی که کسی اجازه نمیدهد به معشوق برسید یا راه رسیدن را میبندد).
عبارت «و لو آذَیْتَنی بِالْهَجرِ و الْحَجر»
معمولاً در فضای عرفانی و عاشقانه (عشق الهی یا عشق پاک) به معنی «و اگر مرا با دوری (هجر) و منع کردن (حجر) آزاردهی...» به کارمی رود.
این جمله بیانگر یک نوع تسلیم و بینیازی از رسیدنِ جسمانی یا مادی است.
معنی بیت:
حتی اگر تو با دوری از من (هجر) یا با بستن راههای رسیدن به من (حجر)، سعی کنی مرا رنج وآزاردهی، من باز هم عاشق وشیدای توباقی خواهم ماند. این دردورنج برای من شیرین وگواراست. معشوق باهمه ی تندخویی هایش در همه حال برای من ارزشمند وخواستنیست وبه جوروجفاازپای نخواهم نشست.
حاشاکه من ازجوروجفای توبنالم
بیدادلطیفان همه لطف است وعنایت
🌿━━━━━━🌿
برآی ای صبحِ روشندل خدا را
که بس تاریک میبینم شبِ هَجر
ازاین بیت چنین بنظرمی سد که شاعر عاشق پیشه ی ما هنوز به وصال کامل کامروا نشده وهنوز موانع وصال بکلی ازبین نرفته است.
معنی بیت: ای صبحی که دردل خود روشنایی وصال داری برآی وطومارشب تاریک هجران رادرهم بپیچ که شب هجران را بسیار تاریک وآزارنده می بینم.
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین حائل
کجادانندحال ما سبکباران ساحلها؟
🌿━━━━━━🌿
دلم رفت و ندیدم رویِ دلدار
فَغان از این تَطاول، آه از این زَجر
تطاول: جوروجفا، درازدستی وگردن کشی
معنی بیت: دل عاشق پیشه ی من ازدست رفت ودرنهایت من به وصل یار کامیاب نگشتم وروی دلدار راندیدم دریغ وفغان ازاین جوروجفا وزجرهایی که درطریق عشق به من رسید.
آن که گیسوی تورا رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد
🌿━━━━━━🌿
وفا خواهی، جفاکَش باش حافظ
فَاِنَّ الرِّبْحَ و الْخُسرانَ فِی التَّجْر
فانّ: بنابراین، پس همانا
رِبح: سود، منفعت، برنده شدن.
خُسران: زیان، ضرر، شکست خوردن.
تَجْر (تجارة): معامله، تجارت، داد و ستد.
عبارت: «فَاِنَّ الرِّبْحَ و الْخُسرانَ فِی التَّجْر» از ساختار ادبی و عرفانی بسیار زیبایی برخوردار است و معمولاً در ادامه ی همان مفهومِ تسلیم در درطریق عشق که دربیت پیشین شرح آن گذشت به کار میرود به معنای: «پس همانا سود و زیان، در معامله است»
وقتی این جمله را در کنار عبارت «و لو آذیتنی بالهجر و الحجر...») قرار میدهیم، معنای بسیار عمیقی پیدا میکند. مفهوم کلی این است: «اگر مرا با دوری و منع کردن بیازاری، باکی نیست؛ زیرا در دنیای عشق، سود و زیانِ من بر پایه معامله وسودا با توهست.» در واقع، این عبارت به چند نکته اشاره دارد:
۱: پذیرش وتسلیم: عاشق میگوید که برای من فرقی نمیکند که در این مسیر به «سود» (رسیدن به محبوب) برسم یا دچار «زیان» (رنج و دوری) شوم؛ چون اصلِ کار، خودِ «معامله» (عشق و مسیر عشق) است.
۲: نفیِ منطق مادی: در تجارت مادی، کسی که ضرر میکند، شکست خورده است. اما در این نگاه عرفانی، حتی اگر عاشق با «زیان و رنج» روبرو شود، باز هم در جایگاه برنده است، چون در مسیر معشوق بوده است.
۳: تمرکز بر سرمنزل مقصود: شاعرمی فرماید: معیار من، سود و زیانِ معمولی نیست، بلکه معیار من، خودِ این پیوند و معاملهای است که با تو دارم.
معنی بیت: ای حافظ اگروفاداری معشوق راتوقّع داری باید به جوروجفای اوبردبار وصابرباشی
«سود و زیان تو وابسته به نتیجهی این معامله ی عشق است؛ پس هر چه باشد (چه رسیدن به وصال و چه دردو رنج فراق)، بپذیر وتسلیم این سودا باش.
دردایره ی قسمت مانقطه ی تسلیمیم
حکم آنچه توفرمایی لطف آنچه تواندیشی
دکتر حافظ رهنورد در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸:
شعر غمناکیست. من هربار که این غزل را میخوانم تا ساعتی به واپسین سالهای عمر خواجه حافظ میاندیشم. از فحوای ابیات مشخص است که خواجه این غزل را در پیری و تنگدستی سروده؛ و خطابش به جوانیست که انگار متمول و داراست.
باید به این نکته اندیشید که چرا چنین بزرگانی در زمانهی خود غریب بودهاند و بیشترشان زندگی را در تنگدستی بدرود گفتهاند؟
مهران جوانمرد در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ سام میرزا صفوی » تذکرهٔ تحفهٔ سامی » صحیفهٔ اول در ذکر سلاطین » ۱۴- سلطان سلیم:
سلام و درود بر ادمینهای گرامی، شبتان بخیر و خوشی.
دو فایل مربوط به دیوان و اشعار فارسی سلطان یاووز سلیم عثمانی را برای استفاده علاقهمندان بارگذاری کردهام:
۱. دیوان سلطان سلیم عثمانی:
۲. اشعار سلطان سلیم یکم:
همچنین برای آشنایی بیشتر با زندگی و آثار ادبی ایشان، دو پیوند مرتبط با ویکیپدیا را قرار میدهم:
"زندگینامه سلطان سلیم یکم" (https://fa.wikipedia.org/wiki/سلیم_یکم)
توجه: اگر به دنبال موردی مرتبط به این صفحه و گنجور هستید لطفا روی دکمه ی « توجه به فرهنگ و ادب » در مقاله ی سلیم اول در ویکی پدیا کلیک نمایید و تحول روحی این پادشاه توسط مولانا و ادیب شدن این پادشاه توسط مولوی و... چیزهایی که مربوط به تاریخ ادبیات هست رو ببینید.
"دیوان سلطان سلیم" (https://fa.wikipedia.org/wiki/دیوان_سلطان_سلیم)
از آقای حمیدرضا محمدی، مدیر محترم گنجور، بابت ارسال مطالب قبلی که ارتباط مستقیمی با موضوع این مجموعه نداشتند، صمیمانه عذرخواهی میکنم. هدفم نه ایجاد مزاحمت، بلکه خدمت به تاریخ و ادبیات فارسی و معرفی آثار ادبی این پادشاه بوده است.
خواهشمندم در صورت امکان، عذرخواهی مرا به ایشان منتقل فرمایید. امیدوارم این فایلها برای علاقهمندان مفید باشند و مخاطبان گنجور از مطالعه این اشعار لذت ببرند.
با سپاس و احترام؛
در پناه حق و حقیقت، استوار و سربلند باشید.
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۷ در پاسخ به آراد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۷ در پاسخ به حمید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
Manijeh Dehghan در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۴۷ - بر تخت نشستن لهراسب، بیعت زال و گودرز و تاجگذاری به آیین مهرگان:
بیم به جای نیک
Manijeh Dehghan در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۴۷ - بر تخت نشستن لهراسب، بیعت زال و گودرز و تاجگذاری به آیین مهرگان:
آزورد به جای آورد
نبی پلویی امیرآبادی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۰۶:
وقتی یک شعر ناقص میشه و محتویات کاملش رو دوستان نمی آورند همین میشه که شاعر را هم فاقد فن بیان و فاقد عرف و ادب و هزار مسئله ی پنهان دیگر میدانند...در حالیکه اصلا اینچین اشعاری که به هر دلیلی نمیتوان کامل اورد اصلا نباید ناقص ارائه شود ..اصل این شعر یک پیام اخلاقی بسیار مهم و زیبا در قالب طنز دارد که به هر حال از دوستان خواهش میکنم برای حرمت و شان شاعر اشعار را به طور کامل و یا که ناقص ابراز ندارند ...با احترام به قاآنی که بسیار شاعر چیره دست و قابلی بوده است .
Manijeh Dehghan در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۴۷ - بر تخت نشستن لهراسب، بیعت زال و گودرز و تاجگذاری به آیین مهرگان:
به جای شاه تاج
ابراهیم احمدی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:
بیت اول: شکست ساختار قدرت و دیالکتیک فقر و غنا
غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را / کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
غمزه: تجلی ناگهانی و بیواسطه ذات حق (جذبه غیبی).
محتاج: سالکی که به مقام «فقر ذاتی» (درک این حقیقت که انسان از خود هیچ ندارد) رسیده است.
صاحب تاج: نماد عقل معاش، قدرتهای اعتباری دنیا، و منِ دروغین (ایگو).
تأویل فلسفی و باطنی: در فلسفه اشراق، هستی تام و کمال مطلق از آنِ واجبالوجود است. وقتی یک «غمزه» (اشعهای از نور الانوار) به دل سالک میتابد، او ناگهان درمییابد که تمام جهان مادی و حتی هویت شخصی خودش، سایهای بیش نیستند. وقتی سالک به این فقرِ مطلق آگاه میشود، به «غنای مطلق» دست مییابد. در این حال، قدرتهای دنیوی (صاحب تاج) که بر پایه اعتبارات پوچ بنا شدهاند، در ترازوی حقیقت او حتی به اندازه یک جو هم وزن و ارزش ندارند. این بیت فروپاشی ارزشهای مادی در برابر ارزشهای وجودی را نشان میدهد.
بیت دوم: کیمیاگری رنج و استحاله وجودی
اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر / تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
خون جگر: ریاضت، تصفیه نفس، و سوختنِ ناخالصیها در کوره سلوک.
اطلس و دیباج (اول): فضایل اخلاقی، کمالات انسانی و دستاوردهای معنوی سالک.
اطلس و دیباج (دوم): تجلیات اسمائی و کمالات خودِ معشوق.
تأویل فلسفی و باطنی: این بیت بیانگر قانون «فنا در عبودیت» است. انسان با تحمل رنجهای درونی، منِ حیوانی خود را تزکیه میکند و تار و پود وجودش را به زیباترین کمالات معنوی (اطلس و دیباج) تبدیل میکند. اما راز بزرگ عرفان اینجاست: سالک حتی نباید به این کمالاتِ خود مغرور شود. او این پارچه بافته شده از جانش را زیر پای معشوق پهن میکند؛ یعنی اعتراف میکند که «خداوندا، حتی این کمالاتی که من کسب کردهام، مال من نیست، تجلی توست». این یعنی نفیِ عُجب و خودبینی عرفانی.
بیت سوم: تمرکز بر اَبر-مرکز هستی و نفیِ دوگانگی
در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان؟ / پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را؟
هر دو جهان: نظام پاداش و جزا (دنیا به عنوان ابزار و آخرت به عنوان منفعت شخصی).
مکی: سالکِ واصل که در «کعبه دل» (مقام اتحاد با حق) مسکن گزیده است.
امیر حاج: واسطهها، مناسک ظاهری، شریعتِ بدون مغز، و راهنمایان بیرونی.
تأویل فلسفی و باطنی: از نظر فلسفی، وقتی نفس به مقام «اطمینان» و شهود تام میرسد، از زمان و مکان فراتر میرود. دوقطبیِ دنیا/آخرت یا ترس/طمع برای او فرو میریزد. کسی که مجاور و ساکنِ خودِ کعبه (ذات حق) است، دیگر نیازی به رئیس کاروان حج (امیر حاج) ندارد، چون او هماکنون در مقصد است. عاشق به خودِ خدا زنده است، نه به بهشت یا ترس از جهنم؛ بنابراین غم هر دو جهان برای او سالبه به انتفاء موضوع است.
بیت چهارم: پدیدارشناسی معراج و آنتروپی فیزیولوژیک
عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال / از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را
بام سلطان جمال: تجلی تام زیبایی مطلق الهی (مقام احدیت).
رخ عاشق: آینه باطن، و ظهور و بروزِ فیزیکیِ تحولاتِ متافیزیکی.
تأویل فلسفی و باطنی: معراج در اینجا یک سفر مکانی در آسمانها نیست، بلکه یک حرکت جوهری و صعود رتبی در مراتب وجود است. عشق، نیروی محرکه این صعود است که انسان را از عالم خاک به عالم پاک میبرد. اما این سفر باطنی چگونه اثبات میشود؟ از طریق تغییرات وجودی که در چهره عاشق (زردی رخ که نشان از سوختن هوای نفس است) هویداست. روح وقتی عروج میکند، جسم را تحت تأثیر قرار میدهد؛ رخ زرد عاشق، دستنویسِ کتابِ سفرِ آسمانی اوست.
بیت پنجم: پارادوکسِ حیات در ممات (دیالکتیک فنا و بقا)
زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت / زان همیبینی در آویزان دو صد حلاج را
آویختن/دار: تسلیم مطلق، مرگِ ارادی (فوت اختیاری)، و بریدن از ریشههای زمینی.
میوه: انسانِ کامل که به پختگی و ثمر رسیده است.
حلاج: نماد فاشکننده سرّ حق و کسی که به اتحاد وجودی (انا الحق) رسیده است.
تأویل فلسفی و باطنی: این بیت یکی از زیباترین پارادوکسهای فلسفه عرفان است. میوه تا زمانی که به درخت آویزان است، تغذیه میکند و زنده است؛ اگر جدا شود میپوسد. سالک نیز حیات حقیقیاش در «آویختن به دار عشق» و انقطاع کامل از غیر خدا است. دار حلاج، ابزار نابودی او نبود، بلکه ابزار اتصال جاودانه او به درخت هستی بود. برای زنده شدن در خدا (بقا بالله)، باید اول بر روی دار عشق از خودِ مجازیات بمیری (فنا فی الله).
بیت ششم: معرفتشناسی اشراقی؛ ترجیح عقل شهودی بر عقل استدلالی
گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی؟ / بنده احبار بخارا خواجه نساج را
علم حال: علم حضوری، شهود مستقیم، و آگاهی ناشی از صفا و پاکی باطن.
علم قال: علم حصولی، مفاهیم ذهنی، فقه و کلام رسمی، و فیالحقیقت حجابهای اصطلاحی.
احبار بخارا: دانشمندان علوم ظاهری و ذهنی.
خواجه نساج: نماد عارف امی (درسناخوانده) که به صفای دل رسیده و بافنده جامه حقیقت است.
تأویل فلسفی و باطنی: در معرفتشناسی (Epistemlgy) عرفانی، علوم ذهنی و مدرسهای (قال) توهمِ دانایی ایجاد میکنند و زنجیر پای سالک میشوند. اما «علم حال» نوری است که خدا در دل هرکه بخواهد میاندازد. وقتی دانشمندان بزرگ ظاهر (احبار) در برابر یک بافنده ساده اما روشنضمیر (خواجه نساج) زانو میزنند، در واقع عقل استدلالی در برابر عقل شهودی و اشراقی اعلام شکست و بندگی میکند.
بیت هفتم: آناتومی تقلید و رسوایی منِ کاذب
بلمه ایهان تا نگیری ریش کوسه در نبرد / هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را
ریش کوسه: چنگ زدن به یک امر موهوم و عدم وجودی (کوسه ریش ندارد که کسی آن را بگیرد).
هندوی ترکیآموز: کسی که خودش جاهل است اما ادعای آموزش به استاد را دارد.
ملک تمغاج: پادشاه بزرگ ترک، نماد پیر طریقت، عقل کل، و مظهر دانایی حق.
تأویل فلسفی و باطنی: این بیت به آسیبشناسی سلوک میپردازد. سالکِ بلمه (سادهلوح و مغرور) که هنوز در مرتبه نفس اماره است، گاهی اسیر «وهم» میشود. تلاش برای مبارزه با تکیه بر ابزارهای خیالی (ریش کوسه)، یا ادعای فضیلت داشتن در محضر پیر طریقت (ترکی یاد دادن هندو به پادشاه ترک)، نتیجهای جز رسوایی ندارد. این بیت بر ضرورت تسلیم و خلعِ ادعا در برابر مرشد کامل تأکید میکند.
بیت هشتم: سقوط در کثرت و انحراف مهرههای وجود
همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه / آنک تلقین میکند شطرنج مر لجلاج را
نطع شاه: صفحه شطرنج، نماد عالم امکان و محضر پروردگار.
فرزین (وزیر): مهرهای که حرکتهای عرضی و کج دارد (نماد عقل مصلحتاندیش که راسترو نیست).
رخ سیه: روسیاهی، محرومیت از نور حق، و فرجامِ تکبر.
لجلاج: واضع و استاد شطرنج، نماد تقدیر الهی یا پیرِ کامل.
تأویل فلسفی و باطنی: کسی که میخواهد تدبیر و عقل جزیی خود را به تقدیر و مشیت الهی (لجلاج) دیکته کند، مانند کسی است که به استاد شطرنج، بازی یاد میدهد. چنین فردی در نظام هستی (نطع شاه)، مانند فرزین کجرفتار میشود و فرجامش روسیاهی و مات شدن است. سالک باید تدبیر خود را در تدبیر حق محو کند (تسلیم و رضا).
بیت نهم: گسست از مرتبه حیوانی به مرتبه روحانی
ای که میر خوان بغراقان روحانی شدی / بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را؟
میرخوان: سرپرست و مهمان ویژه سفره.
بغراقان روحانی: سلاطین معنوی، مائدههای غیبی، و حقایق عالی عالم جبروت و لاهوت.
خرده تتماج: ریزههای غذایی بیارزش، نماد لذتهای حسی، شهوات مادی، و علوم جزیی دنیوی.
تأویل فلسفی و باطنی: انسان بر اساس نظریه حکمت متعالیه، دارای دو بعد است: دانی (پایین) و عالی (بالا). شاعر میگوید: ای انسان، تو خلیفه خدایی و دعوت شدهای تا از سفره حقایق کلی و روحانی (بغراقان) تغذیه کنی؛ پس چرا همت خود را پست کردهای و مانند مرغان، روی زمین به دنبال چیدن ریزههای مادی و لذتهای فانی (خرده تتماج) هستی؟ این بیت دعوت به «علوّ همت» و هجرت از کثرت مادی به وحدت معنوی است.
بیت دهم: تئوری ویرانیِ مقدس (آبادانی در تخریب)
عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل / عشق دایم میکند این غارت و تاراج را
شهر دل: ساختار روانی، عقلی و هویتی انسان (شاکله نفس).
غارت و تاراج: ویران کردنِ بتهای ذهنی، تعلقات، عادات و عقل حسابگر توسط عشق.
تأویل فلسفی و باطنی: تا زمانی که عمارتِ «منِ مجازی» پابرجا باشد، گنج حقیقت رخ نمینماید. عشق یک نیروی آنارشیستی و ویرانگر نسبت به نظمِ مادی است. عشق میآید، شهر دل را غارت میکند، یعنی تمام دلبستگیها را به آتش میکشد. شطحیات و سخنان آشفته عاشق، ناشی از این است که ساختار عقلِ فلسفی او فرو ریخته و ساختار عقلِ الهی در حال بنا شدن است. این تاراج، عینِ رحمت و مقدمه ساختنِ «انسان نو» است.
بیت یازدهم: فوتِ نطق در پیشگاهِ احدیت (مقام حیرت و صَمت)
بس کن ایرا بلبل عشقش نواها میزند / پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را؟
بلبل عشق: نغمه خودِ حق، تجلی مستقیم ذات، و سوتِ حقیقت.
دراج: پرندهای کوچک و کمصدا، نماد زبان شاعر، الفاظ محدود بشری، و عقل استدلالی.
بس کن: امر به صَمت (سکوت معرفتی).
تأویل فلسفی و باطنی: این بیت به پایانشناسی (Eschatology) سلوک اشاره دارد: مقام حیرت و خاموشی. وقتی سالک به مرحله انتها میرسد و تجلی ذاتی حق (بلبل عشق) آغاز میشود، هرگونه سخن گفتن، نوشتن، یا استدلال کردن، نشاندهنده دویی و کثرت است (چون سخن گفتن یعنی یک «من» هست و یک «او»). در حضور نغمه مطلق هستی، صدای منِ جزیی (دراج) باید خفه و محو شود. صمت و سکوت، بالاترین مرتبه معرفت است؛ جایی که زبان لال میشود و تجلی آغاز میگردد.
برمک در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴:
خام در ده پختگان را پخته در ده خام را
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۱ در پاسخ به تماشاگه راز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳
شدی پیر و همان در بندِ غِفلت میکَنی جان را
به پشتِ خَم کَشی تا کِی؟ چو گردون بارِ امکان راریاضت غَرّه دارد زاهدان را، لیک از این غافل
که از خود گر تهی گشتند، پُر کردند همیان رابوَد سازِ تجرّد، لازمِ قطعِ تعلّقها
بُرِش آرَد به عَرضِ بینیامی، تیغِ عریان رامروّت گر دلیلِ همّتِ اهلِ کرَم باشد
چرا بر خاک ریزند؟ آبرویِ ابرِ نیسان راجهان از شورِ دلها، خانهٔ زنجیر خواهد شد
میَفشان بیتکلّف، دامنِ زلفِ پریشان رابه ذوقِ کامرانیهایِ عیشآبادِ رسوایی
ز شادی لب نمیآید به هم، چاکِ گریبان رادل از سَطرِ نفَس، یکسر پیامِ شُبهه میخواند
دبیرِ ناز بر مکتوبِ ما ننوشت، عنوان رامروّتکیشیِ الفت، وفامشتاق بود امّا
غرورِ حسن، رنگِ ما تصوّر کرد پیمان رابه مضرابِ سبب آهنگ، اسرارَم نمیبالد
پَریدنهایِ چشمَم، بال نگرفته ست مژگان رابه جز تسلیم، سازِ جرأتِ دیگر نمیبینم
خمیدن میکَشد بیدل، کمانِ ناتوانان را
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲
حیف است کَشد سعیِ دگر، بادهکشان را
یاران به خطِ جام ببندید، میان راما صافدلان، سرشکنِ طبعِ درشتیم
بر سنگ ترحّم نبوَد، شیشهگران راحسرت همه دم، صیدِ خَمِ قامتِ پیریست
گل در برِ خمیازه بوَد، شاخِ کمان راغفلت ز سرَم باز نگردید، چو گوهر
با دیده گِرِه ساختهام، خوابِ گران راعالم همه یار است، تو محجوبِ خیالی
بند از مژه بردار، یقین ساز گُمان راآسوده رَوان، جاده ی تشویش ندارند
منزل طلبی، ترک مکن ضبطِ عنان راما و سحر، از یک جگرِ چاک دمیدیم
آهی نکشیدیم، که نگرفت جهان رادیدار پرستیم، مپُرس از رَم و آرام
پرواز نگاه است، تحیّر قفَسان رادل جمع کن، از کشمکشِ دهر برون آ
کاین بحر، در آغوشِ گهر ریخت کران راگردون همه پرواز و زمین جمله غبار است
منزل بنمایید، اقامتطلبان راسرمایه چو صبح از دُو نفَس، بیش ندارید
بیهوده، بر این جنس مَچینید دکان رابیدل ز نفَسها، روشِ عمر عیان است
نقشِ قَدم از موج بوَد، آبِ روان را
برمک در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۱:۳۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۶ - نبرد نهایی با مازندران، کشتن جویان و شاه جادو و سپردن تاج به اولاد: