گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴
  
زین وجودی‌ کز عدم، شرمنده می‌گیرد مرا
گریه‌ام گر در نگیرد، خنده می‌گیرد مرا

شعلهٔ حرصَم، دِماغِ جاه‌ گر سوزد خوش است
فقر، نادانسته زیرِ ژنده می‌گیرد مرا

خاتمِ ملک سلیمان ام، ولی تمییزِ خلق
کم بهاتر، از نگین‌ِ کَنده می‌گیرد مرا

در جهانِ انفعال، از مُلکِ ناز افتاده‌ام
دامنِ پاکی‌ّ و دستِ گَنده می‌گیرد مرا

می‌رسد نازِ غبارَم بر دِماغِ بوی‌ِ گل
گر همه عشقَت، به باد ارزنده می‌گیرد مرا

رنگَم از بی‌دست و پایی خاک شد، امّا هنوز
حسرت‌ِ گِردِ سرَت‌، گردنده می‌گیرد مرا

عمرِ وحشی، عاقبت دام‌ِ نفَس خواهد گسیخت
تا کجا، این ریسمانِ کَنده می‌گیرد مرا؟

مستیِ حالَم، خورَد هر جا فریبِ جامِ هوش
چون عسَس، اوهامِ پیش آینده می‌گیرد مرا

ناتوان صید ام‌، ترحّم غافل از حالَم مباد
هرکه می‌گیرد، به خاک افکنده می‌گیرد مرا

عشق را بیدل، دِماغِ التفاتِ یادِ کیست؟
خواجگی مفتِ طرب‌، گر بنده می‌گیرد مرا

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۱۱:۲۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳
  
کیست‌ کز راهِ تو چون خاشاک،  بردارد مرا
شعله جاروبی‌کند، تا پاک بردارد مرا

شمعِ خاموشی به داغِ سرنگونی رفته‌ ام
تا کجا آن شعلهٔ بیباک، بردارد مرا

ننگ دارد خاک هم، از طینتِ بیحاصلم
خونِ نخجیر ام‌  چه سان فتراک، بردارد مرا

هستی‌ام‌ عهدی به‌نقشِ سجدهٔ او بسته‌ است
خاک خواهم شد اگر از خاک، بردارد مرا

صد فلک ریزد غبارِ دامنِ افشانده‌ام
یک شرر گر شعلهٔ ادراک، بردارد مرا

صبحِ بی‌سرمایه‌ی اِحرامِ از خود رفتنَم
کو گریبان تا به دوشِ چاک، بردارد مرا

بارِ اسباب‌ِ گرانجانی‌ست سر تا پایِ من
کیست غیر از خاطرِ غمناک، بردارد مرا

پیکرَم‌ گردد غبارِ یأس و برخیزد ز خاک
بِه‌ که دستِ منّتِ افلاک، بردارد مرا

نشئه‌ی از دردِ مخموری به خاک افتاده‌ام
شوق می‌خواهم به دستِ تاک، بردارد مرا

گَردِ من بیدل، هوایِ عرصه‌گاهِ نیستی‌ست
از تپیدن هر که‌ گردد خاک، بردارد مرا

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۱۱:۱۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱
        
غم‌، طر‌ب جوش‌ کرده است مرا
داغ‌، گُل‌پوش کرده است مرا

زعفران زارِ رفتنِ رنگ ام
خنده بیهوش‌کرده است مرا

حسرتِ لعلِ یار، میکده‌ای‌ست
که قدح نوش‌کرده است مرا

آنکه‌ خود را به بَر نمی‌گیرد
صیدِ آغوش‌کرده است مرا

یک نفَس، بارِ زندگی چو حباب
آبله دوش‌کرده است مرا

ناتوان ام، چنانکه پیکرِ خَم
حلقه در گوش‌ کرده است مرا

از که نالد سپندِ سوخته‌ ام؟
ناله خاموش کرده است مرا

بختِ ناساز، دور از آن بر و دوش
بی‌بر و دوش کرده است مرا

بیدل، از یادِ خویش هم رفتم
که فراموش‌کرده است مرا؟

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۱۱:۱۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲
 
شکوهٔ جُورِ تو نگشایَد، دهانِ زخم را
سُرمه باشد جوهرِ تیغَت، زبانِ زخم را

سینه‌چاک ایم و خموشی‌ ترجمانِ عَجزِ ما ست
ره ز لب بیرون نمی‌باشد، فغانِ زخم را

عاشقان، در سایهٔ برقِ بلا آسوده‌اند
ابرو از تیغ است، چشمِ خونفشانِ زخم را

دردمند ام، یَأس می‌جوشد اگر دم می‌زنم
از سخن خون می‌تراود، ترجمانِ زخم را

پرده‌دارِ جاده کِی گردد، هجومِ نقشِ پا؟
بخیه نتواند نهان کردن، دهانِ زخم را

تا رسد بر کنگره مقصود، دستِ ناله‌ای
بُرده‌ام تا کرسیِ دل، نردبانِ زخم را

نقدِ عشرت را، زیانی نیست از سودایِ درد
خنده در بار است چون‌ گل، کاروانِ زخم را

جوهرِ اسرارِ آبا، از خلَف‌ گیرد فروغ
خون‌ کند روشن، چراغِ دودمانِ زخم را

از حدیث‌ِ دردمندان، خون‌ِ حسرت می‌چکد
غیرِ موجِ خون، زبان نبوَد دهانِ زخم را

تا به وصفِ تیغِ بیدادَت، زبان پیدا کند
موجِ خون‌ انگشتِ حیرت‌ شد، دهانِ زخم‌ را

بی‌بهاری نیست، دندان بر جگر افشردنَم
بخیه دارد شبنمیها، بوستانِ زخم را

گَردِ بی‌دَردی، به‌رویِ هر دو عالم فرش بود
سَجده‌ای‌کردم چو مرهم، آستانِ زخم را

زین بیابان‌، کاروانِ صبح بیخود می‌رود
نیست مقصد جز فنا، محمل‌کَشان‌ِ زخم را

بی نوایی نیست، سازِ پَرفشانیهایِ شوق
ناله خوش‌کرده‌ست امشب، آشیانِ زخم را

صبحِ امّید ایم بیدل، آفتابِ عشق‌ کو؟
تیغ میلی می کَشد، خوابِ گرانِ زخم را

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۱۰:۳۵ در پاسخ به .فصیحی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶:

حافظ هرگزنمیمیرد تاجهان باقیست حافظ نیز جاوید وزنده خواهدماند اوبه ابدیت پیوسته ودرهمه ی زمانها حاضروناظراست وباما سخن می گوید برایمان فال میگیرد وتاریکیهای راهمان را روشن می سازد. 

هرگزنمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق

ثبت است برجریده ی عالم دوام

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۱۰:۳۱ در پاسخ به فردوس برین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۱۰:۲۳ در پاسخ به غزل نیازی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

منبع: 

https://rezasaghy.blogfa.com/

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۱۰:۱۶ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:

درودبرتو دوست فرهیخته عالی بود

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

ابراهیم هاشم زاده در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۴:۰۷ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۶۹:

این شعر را از کودکی در حخظ دارم ولی در خاطر ندارم که از کدام منبع ولی فکر می کنم چه به لحاظ وزن و متن و چه به لحاظ معنی به صحت نزدیکتر است :‌
ای مردان های وی جوانمردان هوی
مردی کنی و نگاه داری سر کوی
گر تیر چنان رسد که بشکافد موی 
زنهار که از مرگ نگردانی روی !

استاد.میراحمدی در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:

شاهد آن نیست که موییّ و میانی ...

خدا رحمت کند استاد حسین آهی را 

همیشه می‌گفت سخندانی دیگر است و شعر خوانی دیگر!

در مورد سخندانی و مرتبه شرح شعر و  تفاوت شرح شعر و معنا کردن ابیات و میل عوام به سخنهای سست و بیراه گفته شد

شارح آن است که شرحی و بیانی دارد

در بیان، معجزه و سحر عیانی دارد

معنی شعر نشد شرحِ همان شعر بِدان

که سخن در دل خود راز نهانی دارد

راز دانی نبود کار همه واقف باش

«بنده طلعت آن باش که آنی دارد»

آن عوامند که بر هر سخنی دل بدهند

سخن سست ازین گرم دکانی دارد!

تا کجا اهل دلی باشد و مرد دردی

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد 

همایون در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۱:

این غزلی بسیار آرام است و گفتگویی آرام با دوست خود کنار دریایی آرام: 
که دریا چشم دارد، مانند چشم جان 
چشم هم می‌بیند هم سخن میگوید
از آگاهی میگوید که زمان را میتوان کش داد به اندازه همان آگاهی که در دمی پیدا میشود کنار دریایی
و جان مانند دریا میشود فراخ و گسترده 
آن زمانی که با آفتاب میگذرد می‌رود و زمانی دیگر پیدا میشود که
 خاور و باختر ندارد  و 
آفتابی دیگر در جان می‌تابد جان‌افز‌ون
دریا هم درون خود ماهیان را نهنگ میکند و هم آنچه از دست میدهد به جنگل ها می‌افزاید و جان های دیگر را سود میرساند. جان دریایی را با کمان خود به چنگ آور و آن را بتابان

دکتر حافظ رهنورد در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳:

از ابیات غزل پیداست که جوابیه‌ای‌ست دندان‌شکن به کس یا کسانی از زهاد که حافظ را به جرم می‌خواری و عشق‌ورزی موعظه و ملامت کرده‌اند. او در همان مصراع اول با مخاطب قرار دادن خود به همان‌ زهاد نهیب می‌زند؛ منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

این مصراع در محتوا ایهام دارد؛ چون دو معنای متفاوت را تداعی می‌کند. اول اینکه من چشمانم را با دیدن چیزهای بد نیالوده‌ام. دوم؛ من چشمانم را آلوده به بد دیدن به چیزها نکرده‌ام(بدبینی و سوءظن) 

نکته‌ی بعد در بیتی‌ست که خواجه از پیر میکده روایت می‌کند؛ به پیرِ میکده گفتم که چیست راه نجات/بخواست جامِ می و گفت عیب پوشیدن

اگر می نوشیدن عیب بود پس حافظ باید پند بزرگ خود یعنی پیر میکده را می‌شنید و عیب پیرش را می‌پوشاند؛ ولی او چنین نکرده. یعنی که می‌زدن عیب نیست که بخواهیم بپوشانیم. و بر همین اساس است که در بیتی دیگر  با سخنی دو پهلو می‌گوید؛ از این مجلس رو به میکده می‌آورم؛ چراکه شما را موعظه کردم به می‌نوشی و خود اگر چنین نکنم واعظ بی‌عملم و می‌توانید حرفم را به هیچ بگیرید. البته معنای دیگر این بیت هم کنایه‌ای‌ست به زاهد یا زهادی که در آن مجلس حافظ را موعظه کرده‌اند به ننوشیدن باده.

و آخرین نکته اینکه عبوس زهد نه مهر می‌ورزد و نه رخ خوب(نیکو) دارد.

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۴ در پاسخ به دوستدار حافظ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲:

قسم به حشمت و جاه و جلالِ شاه ...

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع

تمام اشعارم هست مال شاه شجاع😅

عصارهٔ همه اشعار من که میخوانی

بُده است ذره ای از شرح حال شاه شجاع

که گفته است که من شاعری بدم عارف

تمام عمر بدم من وبال شاه شجاع😅

سحر کرشمه چشمش به خواب می‌دیدم

شب فراق بدم در خیال شاه شجاع

همیشه تکیه کلامم به زندگی این بود

 جمال شاه شجاع و جمال شاه شجاع!

غرض ز مسجد و میخانه ام وصال که بود؟!

وصال شاه شجاع و وصال شاه شجاع

خموش حافظ و رازش مگوی با همه کس

به شرح و شعر نیاید کمال شاه شجاع😅

بداهه گفته شد در نقد سخنان بی پایه و بی اساسی که برخی شارحان گنجور پای شعر حافظ نوشته اند و بسیاری از اشعار عرفانی خواجه را به پای شاه شجاع یا آن دیگری ریخته اند!

در واقع حافظی که  برخی شارحان در گنجور شرح داده اند اینگونه است 

 

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۲ در پاسخ به فرهام دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

زیبابودبهرمندشدم ممنون ازاین توضیحات عالی. 

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۴:

تنگی فشرده‌ست صحرای امکان
راهی نداریم دل می‌گشاییم

نظیر این بیت کدام است در غزلیات حافظ ؟!

این بیت

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۰ در پاسخ به محمد طهماسبی دهنو دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۰:

داد عشق از بی‌نیازی درس ...

از بر هستم

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

زندگانی در جگرخار است و در پا ...

از بر هستم

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵:

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت ...

از بر هستم

۱
۲
۳
۴
…
۵۸۴۲