محسن عبدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:
بر آن صورت: بر آن روش
همان کاری که کرد
محسن عبدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:
یعنی حتما شنیده ای که فرهاد جوانمرد از روی جوانی و عاشقی و مهربانی با آن صورت چه کار کرد.
محسن عبدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:
کوه کمر کش یعنی کوه بلند
محسن عبدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:
یعنی به شرط آنکه وقتی خدمت کردم و کوه را کندم و شرط را به جا آوردم
آنگاه خسرو دست از شیرین بردارد.
محسن عبدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:
خسرو برای فریب دادن فرهاد می گوید که آیا همخوابه میخواهی؟
فرهاد هم پاسخ می دهد که اگر خود من هم نباشم شایسته است، چه رسد که همخوابه بخواهم. یعنی خودم را هم نمیخوام چه برسد به همخوابه
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:
صدر او ، با آستان ، یکسان بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴
عشق را ، پیر و جوان ، یکسان بوَد
نزدِ او ، سود و زیان ، یکسان بودهم ، ز یکرنگی ، جهانِ عشق را
نو بهار و مهرگان ، یکسان بودزیرِ او بالا و بالا هست زیر
کِش ، زمین و آسمان ، یکسان بودبارگاهِ عشق ، همچون دایره است
صدرِ او ، با آستان ، یکسان بودیار اگر سوزد و گر سازد ، روا ست
عاشقان را ، این و آن ، یکسان بوددر طریقِ عاشقان ، خون ریختن
با حیاتِ جاودان ، یکسان بودسایه ، از کل دان ، که پیشِ آفتاب
آشکارا و نهان ، یکسان بودکِی بود دلدار ، چون دل ، ای فرید
باز ، کِی با آشیان ، یکسان بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱
آن را ، که ز وصلِ او ، خبر بود
هر روز ، قیامتی دگر بودچه جایِ قیامت است ، کاینجا
این شور ، از آن عظیمتر بودزیرا ، که قیامتِ قوی را
در حدِّ وجود ، پا و سر بودوین شور ، چو پا و سر ندارد
هرگز ، نتواند اش ، گذر بودچون نیست ، نهایتِ رهِ عشق
زین رَه ، نه نشان و نه اثر بودهر کَس ، که ازین ره ات ، خبر داد
میدان به یقین ، که بی خبر بودزین راه ، چو یک قدم ، نشان نیست
چه لایقِ هر قدم شمَر بودراهی است ، که هر که ، یک قدم زد
شد محو ، اگر چه ، نامور بودچندان که ، به غورِ رَه نگه کرد
نه راهرُو و نه راهبر بودالقصّه ، کَسی که ، پیشتر رفت
سرگشتهٔ راهِ بیشتر بودبر گامِ نخست ، بود مانده
آنکو ، همه عمر ، در سفر بودوانکَس که بیافت ، سِرِّ این راه
شد کور ، اگرچه دیدهور بودکین راز ، کَسی شنید و دانست
کز دیده و گوش ، کور و کر بودمانندِ فرید ، اندر این راه
پُر دل شد ، اگرچه بی جگر بودعطّار ، که بود ، مردِ این راه
زان ، جملهٔ عمر ، نوحهگر بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲
عشق بی درد ، ناتمام بوَد
کز نمک ، دیگ را طعام بوَدنمکِ این حدیث ، دردِ دل است
عشق بی درد ، دل حرام بودکشته ی عشق گرد و سوخته شُو
زانکه ، بی این دو ، کار خام بودکشتهٔ عشق را ، به خون شویند
آب اگر نیست ، خون تمام بودکفنِ عاشقان ، ز خون سازند
کفنی ، بِه ز خون ، کدام بوداز ازل تا ابد ، ز مستیِ عشق
بی قراری ، علیالدّوام بوددر رهِ عاشقان ، دلی باید
که منزّه ، ز دال و لام بودنه ، خریدارِ نیک و بد باشد
نه ، گرفتارِ ننگ و نام بودسرفرازیّ و خواجِگی نخَرد
جملهٔ خلق را ، غلام بودنبوَد تیغ اش و اگر باشد
با همه خلق ، در نیام بودهمچو خود ، بی قرار و مست کند
هر که را ، پیشِ او مقام بودگاهگاهی ، چنین شود ، عطّار
بو ، که این دولت اش مدام بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳
آنچه ، نقدِ سینهٔ مردان بوَد
زآرزویِ آن ، فلک گردان بوَدگر از آن ، یک ذرّه گردد ، آشکار
هر دو عالم ، تا ابد ، پنهان بوددر گذر ، از کُون ، تا تاب آوری
خود ، که را ، در کُون ، تابِ آن بودآن فلک ، کان ، در درونِ عاشق است
آفتابِ آن رخِ جانان بودگر فرو اِستَد ، ز دوران ، این فلک
آن فلک را ، تا ابد ، دوران بودنورِ این خورشید ، اگر زایل شود
نورِ آن خورشید ، جاویدان بودزود بیند آن فلک ، وآن آفتاب
هر که را ، یک ذرّه ، نورِ جان بوَدوانکه ، نورِ جان ندارد ، ذرّهای
تا بوَد ، در کارِ خود ، حیران بوَدچند گویی ، کین چنین و آن چنان
تا چنینی ، عمرِ تو ، تاوان بودکِی بوَد ، پروایِ خلق اش ، ذرّهای
هر که او ، در کار ، سرگردان بودپای در نِه ، راه را ، پایان مجوی
زانکه ، راهِ عشق ، بیپایان بودعشق را ، دردی بباید ، بی قرار
آن چنان دردی ، که بی درمان بودگر زند عطّار ، بی این سَر ، نفَس
آن نفَس ، بر جانِ او ، تاوان بوَد
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۶ در پاسخ به M E دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:
ما درینجا با یک غزل روبرو هستیم که هیچ اطلاعاتی از هند و سند در آن موجود نیست و حق نداریم از بیرون غزل چیزی بر آن بار کنیم.
مخاطبان حافظ درین چند قرن ، شعر او را خوانده و احوال و حالات و امیدها و آرزوهای خویش را در آن جسته اند نه تاریخ عصر حافظ را!
اگر قرار است اطلاعات تاریخی بدهیم باید موثق و معتبر باشد
حسن ۱۴۰۴ در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۶:
با سلام
به نظر بنده هم باید شه باشد . در صفحه ی شطرنج رخ و شاه ، بیدق( سرباز) است. اما معنی آنرا بدرستی نمی دانم.
در تصویر کاغذی که اعراب گذاری هم شده در بیت بوضوح شه آمده است
غلامحسین مرادی قرقانی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۱۰:
در اینجا کلمه واجم به معنای هیچکدام از معانیی که دوستان فرموده اند نیست و استثنآ در اینجا واجوم مخفف جمله "جا باز میکنم" هست و این استخفاف به برکت همان وسعت میدان مانوری هست که در گویش لری برای اعمال تغییرات در ساختار کلمات فارسی وجود دارد (مثال :نمیتوانم =نیترُّم )
و اما جا باز میکنم برای چی ؟یعنی منی که خودم جان را با صد شوق از دل بیرون میکنم دارم با این کار در دل جا باز میکنم تا به جای آن ، دلبر بیاید
مسئله دوم اینکه وقتی در جایی نامی از البوم موسیقی می برند که مثلا فلان خواننده فلان شعر را اینگونه خوانده منظور این نیست که ان البوم مرجع حساب می شود منظور مراجعه به قالب موسیقایی شعر هست زیرا که وزن شعر فارسی با وزن موسیقی ایرانی برابری دارد
M E در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۶ در پاسخ به حامد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:
سلام
من کاری به مقصود حافظ از این ابیات ندارم و نمیدونم گریهش برای چی بوده اما اطلاعاتی که شما راجعبه ارتباط این شعر با سفر حافظ در جوانی به هندوستان و قصد و نیتش از سفر و غیره ذکر کرده بودید، باعث تعجب بود. فکر میکنم فقط شماره ردیف بلیطش رو ذکر نکرده بودید! اینهمه اطلاعات اونهم دربارهی برههای از تاریخ که کسی کاغذ و قلم خرج ثبت احوالات و کارهای مردم عوام نمیکرده، از کجا اومده؟؟ خود حافظ که چنین چیزهایی دربارهی خودش ننوشته، دیگران هم بهنقل از خود حافظ چیزی نگفتهاند، باقی میماند حدس و گمان نویسندگان بعدی که الان ما بهعنوان تاریخ حسابشون میکنیم اما چیزی بیش از حدس و گمان و حرفهای بیبنیان نیستند. فرقی هم نمیکنه جناب معین در کتابشون بازنویسی کرده باشند این گمانههای تاریخی رو یا جناب زرینکوب یا دهخدا و امثالهم.
یک دلیل بر نادرستی چیزی که نوشتید و این شعر رو به سفر حافظ در جوانی به هند ربط دادید، این هست که در همین شعر حافظ میگه "خرد ز پیری من کی حساب برگیرد" یعنی "دیگه پیر شدهام پس کی قراره من عاقل بشم؟؟"
خلاصه اینکه باکمال احترام، پاسخ شما در جواب به اون دوست قبلی، پاسخ نادرستی بود. زیاده عرضی نیست.
مختارِ مجبور در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۳۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
عرفان بدون شریعت یعنی حقه بازی
یعنی درخت بدون ریشه
یعنی ساختمان بدون بن و بنمایه
نردشیر در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:
گر معنی تنزیل بداند حافظ
تنزیل به عشق دل بخواند حافظ
او کرد نزول ما ترقی کردیم
تحقیق کجا چنین تواند حافظ
سهراب در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۵ - در معراج:
بب
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۱۵ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
دوست عزیز
زبان قلم ما مو درآورد از بس نوشتیم که مولانا هم قبل از آشنایی با شمس و هم پس از آن یک مسلمان متشرع دیندار بوده و هست و عرفان او تا پایان عمر ،عرفان اسلامی و بر پایه شریعت دین اسلام است.
حالا چون از شب زنده داری سخن گفته شما علیه غزل موضع گرفته اید!
اینها هرچه شده اند از عبادت و شب زنده داری و صبر در راه دین شده اند
شما بر چه اساسی این غزلیات را به قبل و بعد از شمس تقسیم میکنید؟!
مگر شاعر پای غزلیاتش تاریخ زده است؟!
شاعر یا عارف زمانی حالی دارد و شعری میگوید چنان و زمانی حالی دیگر دارد و سخنی میگوید چنین و این فراز و فرودها در کار هر شاعری هست.
آن مولانای مست و دیوانه و لاابالی که شما یا دیگران در نظر دارید با دیوانه محل ما تفاوتی نمیکند!
تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا
محنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری
امیر خدایی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶:
درود بر دوست داران شعر و عرفان مولانا جلالالدین بلخی این غزل از مولانا اشاره عجیب و صریحی به شخصیت شمس و معرفی وی داره بطوری که از روی همین غزل میتوان در تاریخ کنکاش کرد و به شخصیت حقیقی شمس تبریزی پی برد بنده طی تحقیقاتی که انجام دادم به فردی رسیدم که بلحاظ زمانی هم دوره مولاناست و از مولوی حدود ۲۵ سال بزرگتر هست در واقع زاده سال ۵۸۳ هجری قمری است که با توجه به سال تولد مولانا حدود ۶۰۴ ه ق از لحاظ سنی میتواند بعنوان معلم یا شخصی تاثیر گذار بر روی مولانا باشد و آن جوشش و تحول عظیم را در وی ایجاد کرده باشد این شخص که در منطقه سند بنام شهباز لعل قلندر معروف هست و در میان مریدان خود شخصیتی برجسته و عارفی بزرگ است در شهر سهوان شریف پاکستان کنونی و هندوستان قدیم مدفون شده و زیارتگاه بزرگی برای ایشان ساخته شده و مراسم عرس سالانه توسط مریدان در این محل برگذار میشود .این شخص در واقع عثمان مرندی (مروندی) عارفی از شهر مرند تبریز است که نواده هشتم امام جعفر صادق است و پدرش از فرقه اسمائیلی بودند و با حمله مغولان به قلعه الموت و فروپاشی فرقه اسمائیلی در ایران ناچار به فرار به هندوستان میشود و تا آخر عمر همانجا زندگی میکند و نکاتی در مورد این شخص وجود دارد منجمله اینکه جن زده ها را شفا میداده و تا آخر عمر هم مجرد زندگی کرده و تاریخ ورود او به سهوان را ورود آفتاب دین گفته اند آفتاب دین همان شمس دین است و از جایی که اهل تبریز بود. میتوان گفت شمسالدین تبریزی خود این شخص بوده است از وی دیوان شعری بجا مانده بنام دیوان قلندر که در اون شعرهایی هست کاملا مطابق با اشعار و زبان مولانا حتی دایره واژگانی یکسان البته در سرایش به تبحر و چیره دستی مولانا نیست و کم سواد تر از مولاناست اما در عرفان و سلوک ید طولائی دارد بطور مثال طرحی از شعر
چه دانستم که این سودا مرا اینسان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
در دیوان وی هست که میتواند طرح اولیه آن شعر سورئال مولانا باشد .
در مجموع بنده با یقین اطمینان دارم این شخص همان شمس تبریزی ست و حتی هویت واقعی خود را به خود مولانا نیز فاش نساخته .
دوستان و علاقمندان میتوانند شخصا تحقیقاتی داشته باشند برای من جالب بود خواستم دوستان را هم در جریان بگذارم با سپاس از سایت خوب گنجور
محسن عبدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد: