مجید نیکنامی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۰:۵۱ دربارهٔ آذر بیگدلی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۲۳:
تصور میکنم در مصرع دوم بیت اول، باید آرمیدن جایگزین آرمین شود.
محسن همایون در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۱:
متن یا ترجمه زیر توسط هوش مصنوعی چت جی پیتی در مردادماه ۱۴۰۵ تهیه شده:
این غزل از غزلیات شمس، یکی از غزلهای عارفانهٔ مولاناست که در آن از حرکت پیوستهٔ انسان از نقص به کمال، از خود به خدا، و از ظاهر به باطن سخن میگوید. در این غزل، عبارت «دیگر» بارها تکرار میشود تا نشان دهد که در هر مرحله، افق تازهای پیش روی سالک گشوده میشود.
در ادامه، معنی هر بیت را به زبان امروزی میآورم:دَر بِگُشا کامَد خامی دِگَر
پیش کَشی کُن دو سه جامی دِگَر
در را باز کن، زیرا مرحلهای تازه از ناپختگی و رشد آغاز شده است. چند جام دیگر از شراب عشق و معرفت بیاور تا این سیر ادامه پیدا کند.
هین که رَسیدیم به نزدیکِ دِهْ
هَمرَهِ ما شو دو سه گامی دِگَر
اکنون که به مقصد نزدیک شدهایم، فقط چند قدم دیگر با ما همراه باش.
هین هِله چونی تو زِ راهِ دراز؟
هر قَدَمی غُصّه و دامی دِگَر
ای رهرو، از این راه طولانی چگونهای؟ در هر قدم، آزمون و گرفتاری تازهای وجود دارد.
غُصّه کجا دارد کانِ عَسَل؟
ای کِه تو را سیصد نامی دِگَر
کسی که معدن شیرینی و حقیقت است، اندوهی ندارد. ای محبوب که بیشمار نام و صفت داری.
بَسته بُدی تو دَر و بامِ سَرا
آمَدَت آن حُکمْ زِ بامی دِگَر
تو گمان میکردی همه راهها بسته است، اما فرمان الهی از جایی رسید که انتظارش را نداشتی.
گَر به سَنامِ سَرِ گَردون روی
بر تو قَضا راست سَنامی دِگَر
حتی اگر به بلندترین جایگاه دنیا برسی، تقدیر الهی از آن هم برتر است.
ای زِ تو صد کامْ دِلَم یافته
میطَلَبد دلْ زِ تو کامی دِگَر
با اینکه بارها از تو بهره بردهام، دلم هنوز وصال و لطف بیشتری میخواهد.
ای رُخ و رُخسارِ تو رومی دِگَر
ای سَرِ زُلْفینِ تو شامی دِگَر
چهرهٔ تو مانند روم زیبا و نورانی است و زلفت همچون شام، تیره و دلربا. (روم نماد زیبایی و روشنی، شام نماد زلف سیاه و راز است.)
سویِ چُنان روم و چُنان شامْ رو
تا بِبَری دولَتِ را می دِگَر
به سوی آن زیبایی و راز حرکت کن تا به سعادت و دولت معنوی تازهای برسی.
لُطْفِ تو عام آمد چون آفتاب
گیر مرا نیز تو عامی دِگَر
لطف تو مانند خورشید بر همه میتابد؛ مرا نیز از این لطف بینصیب مگذار.
هر سَحَری سَر نَهَدَت آفتاب
گوید بِپْذیر غُلامی دِگَر
هر صبح، حتی خورشید نیز در برابر تو سر فرود میآورد و آرزوی خدمتگزاری تو را دارد.
بر تو و برگِردِ تو هر کَس که هست
دَم به دَم از عَرشْ سَلامی دِگَر
هر کس در پیرامون تو باشد، پیوسته از عالم بالا مورد سلام و رحمت قرار میگیرد.
بی سُخَنی رَه رُوِ راهِ تو را
در غَم و شادیست پیامی دِگَر
سالک حقیقی حتی بدون سخن گفتن، از هر غم و شادی پیام الهی را دریافت میکند.
این غَم و شادی چو زِمامِ دِلَند
ناقه حَق راست زِمانی دِگَر
غم و شادی فقط افسار دل هستند؛ اما شتر حقیقت (راه الهی) مسیر و زمان دیگری دارد و نباید اسیر این احساسات شد.
شادْ زمانی که بِبَندَم دَهَن
بِشْنَوم از روحْ کلامی دِگَر
وقتی خاموش میشوم، سخن روح و الهام الهی را میشنوم.
رَخْت ازین سویْ بدان سو کَشَم
بِنْگَرَم آن سویْ نِظامی دِگَر
از این جهان ظاهری به جهان باطن میروم و نظمی کاملاً متفاوت را مشاهده میکنم.
عیشِ جهان گَردد بر من حَرام
بینم من بیتِ حَرامی دِگَر
وقتی حقیقت را ببینم، لذتهای دنیوی دیگر برایم ارزشی ندارد؛ زیرا کعبهای والاتر و معنوی یافتهام.
طُرْفه که چون خُنْبِ تَنَم بِشْکَنَد
یابد این باده قِوامی دِگَر
چه شگفت! هنگامی که کوزهٔ تن (جسم) بشکند، شراب جان کاملتر و نیرومندتر میشود. اشارهای به رهایی روح پس از مرگ یا فنا در حق.
توبه مَکُن زین که شُدم ناتَمام
بَعدِ شُدن هست تَمامی دِگَر
از ناقص بودن خود ناامید نشو؛ پس از هر کمالی، کمالی بالاتر وجود دارد. سیر انسان هرگز پایان نمییابد.
بَس کُنم ای دوست، تو خود گفته گیر
یک دو سه میم و دو سه لامی دِگَر
دیگر سخن را کوتاه میکنم؛ باقی را خودت دریاب. اشارهای لطیف به اینکه حقیقت را نمیتوان با الفاظ بیان کرد.
پیام کلی غزل
این غزل میگوید که راه عرفان پایان ندارد. هر بار که انسان گمان میکند به مقصد رسیده، افق تازهای از معرفت پیش رویش گشوده میشود. مولانا از ما میخواهد که به مرحلهای که رسیدهایم قانع نباشیم؛ در هر مرتبه، «جامی دیگر»، «گامی دیگر»، «کلامی دیگر» و «کمالی دیگر» در انتظار ماست. خاموشی، عشق، توکل و رها شدن از دلبستگیهای دنیا، انسان را به این سفر بیپایان نزدیکتر میکند.
علی میراحمدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
بسیاری از ایرانیان به گذشته پر افتخار و امپراطوری ایران باستان افتخار میکنند
اما نگاه حافظ به گذشته چنین نگاهی نیست
حافظ از دریچه حال به زمان مینگرد و با توجه به آنکه جامعه اکنون خود را در وضعیتی آشفته و نابهنجار میبیند جایی هم برای افتخار به گذشته نمیگذارد بلکه همه آن گذشته را هم به هیچ میگیرداین همان خسرو است که در شعر فردوسی آن هم افتخار و شوکت به او نسبت داده شده ولی از نگاه حافظ همین خسروپرویز هیچ شوکتی ندارد!
آیا هوادارای که تیمش در رده پایین جدول قرار دارد میتواند به قهرمانی تیم محبوبش در سالهای گذشته ببالد؟
پاسخ حافظ این است که خیر!!
علی میراحمدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۱:۳۸ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
بسیار عالی...
شارحان حافظ جز معنا کردن کلمات و نماد پردازی و دعوا بر سر شراب و معشوق چه کرده اند؟!
هنوز یک صدم شعر حافظ شرح داده نشده است.
ببینید چه تصویری درین بیت توسط شاعر ساخته و پرداخته شده است
دقیقا این تصویر مقابل آن نگاه پر افتخار به گذشته ایرانیان است و همه آن مفاخرات را به هیچ میگیرد!
ترس و خفقان و حس ناامنی از سر تا پای این غزل میبارد و شاعر این حس ناامنی را هم در جامعه خویش و هم در کل دوران تاریخ بشر به تصویر میکشد!
بزرگمهر در دیروز یکشنبه، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
نمیدانم چرا هیچ یک از شارحان و اساتید به خود زحمت ندادهاند ببینند چرا سپهر بر شده به پرویزن تشبیه شده است:
یک پرویزن را مقابل نور بگیر:
از فاصله، همان چیزی دیده میشود که شبِ پرستاره در چشم انسان میسازد
سپهرِ برشده پرویزنیست…
«برشده» یعنی افراشته، بالا گرفته، در برابر چشم. درست همان حالتی که کسی پرویزن را در دست بلند میکند تا نور از سوراخهایش عبور کند. این قید، در شرحهای معمول تقریباً بیمصرف تلقی شده، در حالی که در این خوانش ناگهان معنا پیدا میکند
و بعد، نبوغ حافظ آشکار میشود:
در مرحلهی اول، آسمان شبیه پرویزن است.
در مرحلهی دوم، این سپهر پرویزنی شروع به حرکت میکند.
در مرحلهی سوم، از سوراخهایش دیگر نور نمیبارد، بلکه خون میپاشد.
در مرحلهی چهارم، آنچه از آن فرو میریزد، خون و سرِ شاهان و تاج آنهاست است.
از غربال چیزهای بی ارزش به زیر میریزد
ارزش کلمه « ریزه» هم در این بیت شاهکاریست که دیده نشده است.
یعنی تصویر، پلهپله از یک مشاهدهی طبیعی به یک استعارهی فلسفی تبدیل میشود
سیاوش در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۹:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
واقعا جای تاسفه که یه آدم درست و حسابیِ دمش گرمِ قلدرِ خیر خواهی پیدا نمیشه که این ترجمه های چرندِ وقت تلف کنِ بی مایه ی هوش مصنوعی رو از سایت گرانبهای بی نظیرِ داره با این افزودن هوش مصنوعی اعتبار خودشو خراب میکنه ی رنجور برداره. جداً فکر کنم قحط الرجاله. تو رو به جووون هر کی روش حاضرین قسم بخورین ترجمه ی هوش مصنوعی رو بردارین.
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ هلالی جغتایی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۱۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۴۶ - جان و تن:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۱۴ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۸:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۰۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۵۳ - خوان کرم:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۴۱ دربارهٔ عینالقضات همدانی » لوایح » فصل ۱۳۹:
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۸:
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵:
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۲۴ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷:
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۲۰ دربارهٔ هلالی جغتایی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸:
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۱۸ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۴۶ - جان و تن:
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۰۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰:
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
علی میراحمدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱: