رضا از کرمان در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان:
درود بر شما
مقصود مولانا از حکیم پرده ای شیخ سنایی است به واسطه نا بینا بودن شیخ و اشاره به پند سنایی در این مصرع از الهی نامه دارد
سر همانجا بنه که خوردی می
علی میراحمدی در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۰:۰۲ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۱۶ - مطایبه:
انوری جایی میگوید من بیکار نمیتوانم بنشینم و حتما شعری میسرایم یا چیزی مینویسم
اگر طبع کسی هم به شاعری عادت کرد و روی ریل افتاد تقریبا از هر چیزی شعری میتواند بسازد
گویا انوری این ابیات را در خلا سروده است!
دکتر حافظ رهنورد در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:
جناب حافظ در غزلهایش بسیار بسیار از داستانهای اسطورهای استفاده کرده. در این غزل زیبا و در سه بیت آخر نیز اشاره به داستانهایی از شاهنامه، قرآن و اشارهای غیرمستقیم به داستان حضور حضرت آدم در بهشت دارد.
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگر نه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت
اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
سعدی جان
تن بی محبت و لاف ز جان آدمیت
که به داغ عشق بسته است نشان آدمیت
شرفست آدمی را به ملک ز عشق ورنه
چه میانه ملک بود و میان آدمیت
آشفتهٔ شیرازی
مصرع رنگین به مطلع می رساند خویش را
هر که کسب آدمیت کرد آدم می شود
صائب تبریزی
نسازی از منی گر پاک خود را
همان یک قطره آب گنده باشی
گریبان تو طوق لعنت توست
اگر از کبر و عجب آکنده باشی
لباس آدمیت بر تو پینه است
اگر چون گرگ و سگ درنده باشی
صائب تبریزی
رموز آدمیت را به معنی هر که فهمیده
بهشت نقد داند صحبت یاران سنجیده
نورس دماوندی
آدمی را عقل باید در بدن
ور نه جان در کالبد دارد حمار
سعدی جان
آدمیت نه به نطق ونه به ریش ونه به جان
طوطی هم نطق و بز هم ریش و خر هم جان دارد
لاادری
گر ریش بود پایهٔ اسلام
بزغاله بود حجت الاسلام
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۲ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در مدح جلالالدین احمد:
«کس دانم از اکابر گردنکشان نظم
کو را صریح خون دو دیوان به گردن است»میگویند منظورش امیر معزی است !
حال کاری به این نداریم
اما بیت اوج هنر است
شاعر بجای اینکه بیاید صغری کبری بچیند که من کسی میشناسم که شاعر معروفی است ولی شعرش در واقع تقلید از شعر دو شاعر دیگر است یا چیزهایی را از آنها وام میگیرد ؛این چنینی بیتی میسراید
شاعری« چه گفتن» است و« چگونه گفتن» و این چگونه گفتن بسیار مهم است !
و این «چگونه گفتن »برای انوری که در بخش «چه گفتن» کم گذاشته و بیشتر به دنبال منافع شخصی خود بوده بسیار کار کرده و او را از سطح یک شاعر معمولی بالاتر آورده است.
برای مثال شاعری چون سعدی هم «چه گفتن»و هم «چگونه گفتن»را با هم در سطح عالی رعایت کرده است
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۲ در پاسخ به آرش دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:
حتما از دیگر خوانندگان عزیز نام بیاورید تا شجریان پرستان! نتوانند وی را مانند پفک نمکی! تبلیغ نمایند
همایون در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۱:
غزل جانانهای که از نوزایی اندیشه و زندآگاهی میگوید که هر زمان جان ما نیازمند آنست تا سخن را تازه کند و دوران را شکار کند، اینگونه جان ما با آن و زمان آشنا میگردد، هر زمان فرمانی در خود دارد والاتر از هر فرمانروا و پاسبانانش.
دوران کنون دوران من
گردون کنون حیران من
در لامکان سیران من
فرمان ز قان آوردهام
در جسم من جانی دگر
در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر
زیرا به آن پی بردهام
همایون در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۱:
غزل جانانهای که از نوزایی اندیشه و زندآگاهی میگوید که هر زمان جان ما نیازمند آنست تا سخن را تازه کند و دوران را شکار کند، اینگونه جان ما با آن و زمان آشنا میگردد، هر زمان فرمانی در خود دارد والاتر از هر فرمانروا و سرسپردگانش
دوران کنون دوران من
گردون کنون حیران من
در لامکان سیران من
فرمان ز قان آوردهام
در جسم من جانی دگر
در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر
زیرا به آن پی بردهام
بزرگمهر در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶:
این حاشیه بالا ^^^^ 👆مربوط به غزل ۱۰۵ است با عرض معذرت
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۱ در پاسخ به کرامت دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:
احسنت صحیح است
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۹ در پاسخ به Babak دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:
محمدرضا شحریان سواد دیپلوم داشت معلم روستایی بود از شعر و ادبیات هم سر در نمی آورد یک آوازخوان ایرانی مقلد و بدون سبک بود دست از بت کردین ناقصان شهرت طلب
بردارید
Fateme Zandi در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹ - غرض از سمیع و بصیر گفتن خدا را:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانیبیت 215
از پیِ آن گفت حق ، خود را بصیر
که بُوَد دیدِ وَی ات هر دَم نذیرمولانا در این بخش جلیل ، مقصود از توصیفِ حضرت حق به سمیع ، بصیر و علیم را طبق مشربِ ذوقی و مکتب فکری خود بیان کرده است . پیش از شرح ابیات مقدّمه ای کوتاه لازم است و آن بحث پیرامونِ صفات الهی است . بطور کلّی همۀ فِرَق و نِحَل اسلامی در اینکه خداوند دارای اسماء و صفاتی است اتفاقِ نظر دارند . زیرا طبقِ نصِ قرآنِ کریم حضرت حق دارای اسماء حُسنی و صفاتِ علیاست . امّا در کیفیتِ اتّصافِ حق به این صفات مناقشات و مجادلات بسیاری صورت گرفته که در کُتبِ کلامی به تفصیل مسطور است . عمده صفاتِ حقیقی خدا که همۀ فرقه ها بدان معتقدند هفت اسم است که در اصطلاح عرفا و صوفیه بدان ائمّۀ سبعه گویند و آنها عبارت اند از : حَیّ ، قدیر ، علیم ، بصیر ، سمیع ، مرید و متکلّم . متکلّمانِ اشعری مذهب ، صفاتِ حق را زائد بر ذاتش دانسته اند . یعنی صفت را غیر از ذات می دانند چنانکه ابوالحسن اشعری در جواب یکی از مشایخ معتزله می گوید : « اگر می گویی علمِ خداوند ، عینِ ذاتِ اوست ، بنابراین بگو ای عِلمِ خدا مرا ببخش و به من رحم کن » اشاعره باز در توضیح مطلبِ فوق می گویند صفاتِ او نه عینِ ذاتِ اوست و نه غیر ذاتِ او . امّا در عینِ حال همۀ صقاتِ او ازلی و قائم به ذاتِ اوست . لیکن معتزله بر عکسِ آنان صفات را از ذاتِ الهی نفی می کنند و ذاتِ الهی را نایبِ مَنابِ صفاتِ حضرتش می دانند و می گویند اگر صفاتِ الهی را ازلی و قائم به ذاتِ او بدانیم تعدّدِ قدما لازم می آید و تعدّدِ قدما موجب می شود که آدمی از وادی توحید به مهلکۀ شرک و ثنویّت در افتد . این بود خلاصه ای از عقیدۀ این دو نَحلۀ بزرگِ کلامی .
ذاتِ احدیت ، واحد است به وحدتِ حقیقی و صفات حقیقی خداوند هر چند از حیثِ مفهوم ، مختلف است امّا از حیثِ ذات ، متحد است چنانکه ابن سینا می گوید : « خداوند به خاطرِ تعدّد صفاتش ، متعدّد نیست » مولانا در مثنوی شریف و دیگر اثارِ خود نه تنها به این مجادلاتِ بیهوده و کارافزا دامن نمی زند بلکه راهی « میان بُر » به سوی فطرتِ آدمی برمی گزیند و به گونه ای سخن می گوید که حتّی وجدان های خُفته نیز به خود می آیند تا چه رسد به وجدان های بیدار .
معنی بیت : خداوند از این جهت خود را بینا نامیده که بینایی او تو را هر لحظه از ارتکابِ گناه بترساند .
بیت 216
از پیِ آن گفت حق ، خود را سمیع
تا ببندی لب ز گفتارِ شَنیعخداوند از انرو خود را با صفتِ سمع توصیف کرده و نامِ سمیع بر خود نهاده تا بدانی خداوند هر آنچه گویی می شنود و لب از سخنان زشت و رکیک فرو بندی .
بیت 217
از پیِ آن گفت حق ، خود را علیم
تا نیندیشی فسادی تو ز بیمهمچنین خدا از آنرو خود را علیم نام نهاده که تو از ترسِ دانایی او اندیشه های فاسد را به ذهنِ خود راه ندهی .
بیت 218
نیست اینها بر خدا اسمِ عَلَم
که سِیَه ، کافور دارد نام هممبادا خیال کنی که این اسم ها برای خدا جنبۀ عَلَمیّت دارد . چنانکه سیاهِ زنگی را هم ممکن است با نامِ کافور صدا کنند در حالی که اسم در مسمّی تحقق ندارد . ( اسمِ عَلَم = نامِ خاصی است که بر فردی نهاده می شود تا بدان اسم شناخته شود مانند صالح ، سیمین و … / کافور = سمغِ درختی است که بیشتر در جزایر و سواحلِ دریاها روید و آن به پاره ای نمک شبیه است ) [ به قولِ معروف « بر عکس ، نهند نام زنگی کافور » بسیاری از اسامی متداول در میانِ مردم با مسمّای آن تطبیق ندارد مثلاََ خیلی از آدم ها ممکن است نامشان «جمال» و یا «گُلچهر» و یا «مه رُو» باشد امّا وقتی به آنان نظر می کنی می بینی که اثری از زیبایی و لطافتِ گُل و جذابیّتِ ماه در انان دیده نمی شود بلکه این اسامی ، الفاظی تو خالی و فاقدِ مسمّی است . ( رجوع شود به شرح ابیات 1472 و 1473 دفتر دوم ) مولانا در این بیت می گوید : امّا اسمای حُسنایِ پروردگار ، تحققِ عینی دارد و هر یک از آن اسماء به صفتی از صفاتِ باریتعالی راجع است . ]
بیت 219
اسم ، مُشتَقّ است و اوصافِ قدیم
نه مثالِ علّتِ اُولی سَقیماسم های خداوند ، مشتق است و از صفاتِ قدیم و ازلی او ناشی شده است . امّا این اسامی مانندِ اصطلاح « علّتِ اُولی » ناقص و نارسا نیست . [ علّتِ اُولی = شرح بیت 1625 دفتر دوم / سقیم = بیمار ، در اینجا به معنی نارسا و ابتر آمده است / منظور از صفات قدیم در این بیت اینست که صفاتِ خداوند عینِ ذاتِ اوست . یعنی واحد و احدِ الهی با اعتبارات مختلف ، اسماء مختلف می یابد و اِلّا حقیقتِ او یگانه است و کثرتی در کار نیست . ]
ذاتِ حضرت حق ، واحد است به وحدت حقیقی و از هر گونه کثرت و تعیّنی مبرّاست و هر گاه ذاتِ الهی با صفتی از صفاتِ کمال توصیف شود آن را اصطلاحاََ در لسانِ عرفا و صوفیه ، اسم گویند .
بیت 220
ورنه تَسخُر باشد و طنز و دِها
کرّ را سامع ، ضریران را ضیاو اِلّا نوعی مسخره و طنز و نوعی مکّاری است که مثلاََ آدمِ ناشنوا را شنوا بنامیم و آدمِ نابینا را بینا . ( تَسخُر = در اینجا به معنی هزل و مسخره / دِها = زیرکی ، نیرنگ / سامع = شنونده / ضریران = جمع ضریر به معنی کور ، نابینا ) [ یعنی اگر اسماء الهی نیز مانندِ اسامیِ متداول مردم (نَعوذُبِالله) عاری از مسمّایِ خود باشد مایۀ طنز و هزل می شود . ]
بیت 221
یا عَلَم باشد حَیی نامِ وَقیح
یا سیاهِ زشت را نامِ صَبیحیا مثلاََ نامِ یک آدمِ بی حیا و بی شرم را بگذاریم باحیا و آزرمی . و یا نامِ یک آدمِ سیاه و زشت را زیبا و صبیح الوجه بنامیم . ( حَیی = با شرم و حیا / صبیح = زیبارو ، خوشگل ، در اصطلاحِ صوفیان ، صبیح الوجه به کسی گویند که مظهرِ اسمِ جواد باشد ) [ از این قبیل نمونه ها که در موردِ آدمیان صادق است امّا در موردِ اسماء حُسنای الهی صدق نمی کند . زیرا اسماء جلیل او همه از صفاتِ او ظاهر شده است . ]
بیت 222
طفلکِ نوزاده را حاجی لقب
یا لقب غازی نهی بهرِ نَسَبیا مثلاََ می شود که نامِ نوزادی را حاجی می گذارند و یا گاه می شود که لقبِ غازی را به کسی می دهند به خاطرِ اینکه در خانواده و نسبِ او تنی چند غازی بوده اند . ( غازی = جنگجو ، پیکارکننده ، مجاهد راه دین ، از ریشه غَزو ) [ در ایام قدیم رسم بود که هر گاه نوزادی در روزِ عیدِ قربان متولد می شد . نامش را حاجی می گذاشتند و عامه به این نوزادها «حاجی شکمی» می گفتند . حالا هم نیز در برخی روستاها و شهرهای دور دست این رسم دیده می شود . همچنین در قدیم رسم بود که گاه برای تحسین و تجلیل و احترام ، منصب و حرفۀ والای پدر و یا کسانِ نزدیکِ شخص را بدو نسبت می دادند هر چند که او فاقدِ آن بود . مثلاََ لقبِ غازی از القابِ مهم بود که در کشورهای اسلامی به شخصیت های برجسته نظیر شاهان و اتابکان و نظامیان عالی رتبه داده می شد . چنانکه لقبِ سلطان محمود غزنوی ، غازی بود و حتی در عصر اخیر نیز این رسم ادامه داشت و مصطفی کمال پاشا ( آتا تُرک ) در جریان جنگ با ارتشِ یونان و دفعِ حملاتِ آنان ، بدین لقب خوانده شد . به هر حال منظور مولانا اینست که اسامی و القابِ با مسمّی و شخص ملقب به آن در بسیاری موارد هیچ سنخیّتی با هم ندارد امّا همۀ اسماء الهی نسبت به ذات و صفاتِ او صدق می کند . ]
بیت 223
گر بگویند این لقب ها در مدیح
تا ندارد آن صفت ، نَبوَد صحیحهر گاه مردم این القاب را در حقِ کسی بکار برند که فاقدِ آن اوصاف باشد . اطلاقِ این القاب بر او کارِ درستی نیست . [ اگر «مدیح» را به معنی ستایش فرض کنیم معنی مصراع اوّل اینست : « اگر مردم این القاب را در ستایش کسی بگویند » و اگر به معنی ممدوح بگیریم معنی اینست : « اگر مردم این القاب را در مورد شخصِ موردِ ستایش بگویند » ]
بیت 224
تَسخَر و طنزی بُوَد آن یا جُنون
پاک ، حق عمّا یَقُولُ الظّالِموناطلاقِ این القابِ غیر حقیقی به این و آن ، جنبۀ هزل و شوخی و یا دیوانگی پیدا می کند . لیکن حضرتِ حق از همۀ سخنان و اقوالی که ستمگران در بارۀ او می گویند منزّه است . ( تَسخَر = مسخره کردن ) [ اشاره به آیه 43 سورۀ اِسراء « پاک و برتر است خدا از آنچه (مشرکان) گویند . برتری و عُلوّی بزرگ » ]
بیت 225
من همی دانستمت پیش از وصال
که نِکُورُویی ، ولیکن بَدخِصالمولانا مجدداََ باز می گردد به حکایت آن عاشق در باغ و از قول معشوق به آن عاشقِ گستاخ می گوید : من پیش از این وصال از احوالِ تو با خبر بودم و می دانستم که تو هر چند خوبرو و زیبایی امّا بَدخو و بَد اخلاقی .
بیت 226
من همی دانستمت پیش از لقا
کز ستیزه ، راسخی اندر شَقامن پیش از اینکه با تو دیدار کنم می دانستم که تو به سببِ خویِ ستیزه گری ، سخت در ورطۀ بدبختی فرو افتاده ای . [ شقا = بدبختی و شقاوت ]
بیت 227
چونکه چشمم سرخ باشد در عَمَش
دانَمَش ز آن درد ، گر کم بینمشعده ای از شارحان مرجع ضمیر «ش» را در «دانَمَش» و «بینمش» سرخی چشم دانسته و چنین معنی کرده اند : « اگر چشمم به علّتِ بیماری آبریزش ، سرخ شده باشد . با آنکه آن سرخی را نمی بینم امّا به سببِ درد ، سرخی را احساس می کنم » ( اکبرآبادی و عده ای دیگر ) معنی فوق هر چند معقول است امّا به سیاقِ ابیات مربوط نیست . اگر مرجع ضمیر «ش» در «دانَمَش» و «بینمش» را « راسخی اندر شقا » در بیت قبل بدانیم با سیاقِ ابیات سازگار می شود و مهنای مربوط و موجهی حاصل می گردد . گویا مردِ عاشق از معشوق سؤال کرده که : تو چطور شقاوت و کج مداری مرا قبلاََ دیده ای در حالی که هیچ ملاقاتی با من نداشته ای . مگر ممکن است که کسی دچارِ ضعفِ بینایی و آبریزش چشم باشد و بتواند همه چیز را ببیند ؟ معشوق در جواب می گوید : اگر هم چشمِ من به بیماری دچار باشد و سرخ گردد و این بیماری موجبِ ضعفِ دید در من شود . با همۀ این احوال باز شقاوت و بدبختی تو را می بینم ، از بس ظاهر و نمایان است . ( شرح کبیر انقروی ، جزو اوّل ، دفتر چهارم ، ص 109 و 110 ) [ عَمَش = ضعف بینایی ، جاری شدن دایم اشک از چشم به سبب بیماری ]
بیت 228
تو مرا چون برّه دیدی بی شُبان
تو گُمان بُردی ندارم پاسبانتو ای عاشقِ گستاخ ، مرا برّه ای بدون چوپان دیدی و تو خیال کردی که من محافظ ندارم .
بیت 229
عاشقان از درد ز آن نالیده اند
که نظر ناجایگه مالیده انددلیلِ نالیدن و گریستن عاشقان اینست که به جایی که نباید نگاه کنند ، نظر کرده اند . [ نظر ناجایگه مالیده اند = نیکلسون می گوید یعنی : آنها معشوق را تنها در نظر نداشته اند بلکه توجه خود را به جای دیگر معطوف ساخته اند و در نتیجه به دردِ هجران مبتلا شده اند ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر چهارم ، ص 1426 ) ]
بیت 230
بی شُبان دانسته اند ظَبی را
رایگان دانسته اند آن سَبی راآن آهو را بدون چوپان گُمان کرده اند و آن اسیر را مجّانی و مُفت دانسته اند . [ ظَبی = آهو / سَبی = اسیر ، اسیر کردن ، البته این لفظ بیشتر به زنان اسیر اطلاق می شود ]
بیت 231
تا ز غَمزه تیر آمد بر جگر
که منم حارس ، گزافه کم نگرتا اینکه تیری از غمزۀ معشوق بر جگرِ عاشق فرود آمد و به او فهماند که من ( تیر غمزه ) نگهبانِ معشوقم . پس کمتر با گستاخی بدو نظر کن . ( غمزه = شرح بیت 680 دفتر دوم ) [ حق تعالی با نگاهی جلالی به عاشقان می نگرد یعنی عاشقان را به قهر و بلا دچار می سازد تا هر نااهلی خود را عاشق ، جا نزد .
عشق از اوّل چرا خونی بُوَد
تا گریزد آنکه بیرونی بُوَد ]بیت 232
کی کم از بَرّه کم از بُزغاله ام
که نباشد حارس از دُنباله ام ؟چگونه ممکن است که من از برّه و بزغاله کمتر باشم که پشتِ سَرم نگهبانی نباشد ؟ [ مناسب است با مضمون روایت « همانا خداوند متعال ، بندۀ مؤمن خود را حمایت می کند ، همانطور که چوپانِ مهربان ، گوسفندانِ خود را از چراگاههای هلاکت حفظ می کند ( احادیث مثنوی ، ص 108 ) ]
بیت 233
حارسی دارم که مُلکش می سزد
داند او بادی که آن بر من وَزدمن نگهبانی دارم که سزاوار پادشاهی است . او هر بادی که بر من بوزد می داند . [ خداوند ، علیم است و به اقتضای « معیّتِ قیّومی » با ماست . حق تعالی ، قیّومِ آسمان ها و زمین و مافیهاست . اگر کسی به این نکتۀ دقیق وقوف یابد گفتار و رفتار و سِگالِ خویش را بر میزان حق و راستی می نهد و از ریا و دغا می پرهیزد . ]
بیت 234
سرد بود آن باد یا گرم ، آن علیم
نیست غافل ، نیست غایب ، ای سَقیمخداوندِ دانا می داند که آن باد ، سرد است و یا گرم . ای بیمار دل ، خداوند از هیچ چیز بی خبر و غایب نیست . [ سقیم = بیمار جسمانی ، امّا در اینجا منظور بیمارِ اخلاقی و باطنی است ]
بیت 235
نَفسِ شهوانی ز حق کرّست و کور
من به دل ، کوریت می دیدم ز دُورنَفسِ امّاره ناشنوا و نابینای حق است . یعنی نه کلامِ حق را می شنود و نه جمالِ بی مثالِ او را می بیند . من با دیده جان از دور کوردلی تو را می دیدم .
بیت 236
هشت سالت ز آن نپرسیدم به هیچ
که پُرَت دیدم ز جهلِ پیچ پیچبه این دلیل من مدّتِ هشت سال تمام اصلاََ سراغِ تو را نگرفتم زیرا تو را مالامال از جهلِ مرکب یافتم . ( جهلِ پیچ پیچ = نادانی بسیار ، جهلِ مرکب ) [ « پس جواب الاحمق ای سلطان ، سکوت » در بیت 4780 دفتر سوم این مدّت هفت سال آمده است . این نشان می دهد که مولانا در بندِ نقّالی و داستان سرایی نبوده و اجزاء و مصالحِ حکایت چندان مطمحِ نظر او نیست . ]
بیت 237
خود چه پُرسم آنکه او باشد به تُون
که تو چونی ؟ چون بُوَد او سرنگونبرای چه از کسی احوالپرسی کنم که در آتش خانۀ حمام کار می کند ؟ زیرا او در وسطِ آن آتش خانه واژگون شده است . ( تُون = گُلخَن ، آتش خانۀ حمام ) [ کسی که در سیاهچالِ شهوات و آتشگاه نفسانیّات سرنگون شده ، آنقدر غافل و بی خبر است که حتّی قابلیّتِ آن را ندارد که او را به حالِ زارش آگاه کنی . این بود جواب آن معشوق به آن عاشق نمایِ گستاخ و شهوت پرست . ]
منابع و مراجع :شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر چهارم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
بزرگمهر در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶:
گرچه ازکِبر سخن بامن درویش نگفت
جان فدای شکرین پسته ی خاموشش بادبا توجه به سه بیت بعدی که سپاسگزاری فراوانی در آنها نسبت شاه شجاع است بهتر است بیت پنج را اینطور تعبیر کنیم که سکوت شاه شجاع در برابر اتهاماتی که طوطئهگران به آن پرداخته بودند، حکم نجات حافظ از تنبیهات سخت مورد نظر دشمناش بوده است و هر چیزی میگفت میتوانست تبعات بدی برایی حافظ باشد. بخصوص «گر چه » شروع بیت تردیدی در تکبر شاه هم ایجاد میکند و جان فدای پسته خاموش اشاره به راه نجات تقدیمی از شاه شجاع است و سه بیت بعد تماما این تعبیر را پشتیبانی میکنند.....؟
چه لزومی داشت اگر حافظ از حرکت شاه دلخور و ناراضی بوده این ابیات پایانی را اینچنین غلاظ و سپاسگونه بسراید
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
و
به غلامی تو.....و حلقه بندگی تو...
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۸ - در مدح امام بزرگ شیخ قطب الدین ابوالمظفر العبادی:
ای محرم خلوتی که آنجا
محوست نشان آفرینش!
ببنید درین قصیده مدحی که گویا درباره یکی از مشایخ است انوری چطور استادی خود را نشان میدهد!
این همان شاعر است که هجو و هزل و طنز و طعنه هم دارد ولی اینجا که مدح یکی از اهل مشایخ است کلمات و عبارات و توصیفاتش رنگ و روی معنوی یا عرفانی دارد و بسیار عالی هم از پس این کار برآمده تا آنجا که اصلا برخی ابیات شرح هم میطلبد!
بیت زیر را بنگرید که چه مقدار هنرمندانه و زیباست و به یک دیوان می ارزد!
آزاد مراتب یقینت
ز آسیب گمان آفرینش!
علی فرزانه در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۷ در پاسخ به نصرت الله حلمی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:
در تایید حاشیه شما، در نسخه دستنویس کتابخانه نور عثمانیه استانبول به تاریخ کتابت ۸۰۱ قمری که کهنترین نسخه کامل دیوان حافظ است در بیت اول به جای آشیانه آستانه آمده است
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۲ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۳۴:
در وصف شخص بلند قدی گفته است که اگر عمر تو هم مانند قد تو باشد ملک الموت عاقبت جان بدهد و تو زنده بمانی!
ببینید این آدم چقدر زیرک و طناز بوده و چقدر هنرمندانه این دو بیت را سروده است
در لابلای دیوانش که بگردیم متوجه میشویم که همین آدم که شعر خود را صرف تقاضای شراب و کباب و گندم و جو کرده یا طنزی و طعنه ای در کار این و آن کرده چقدر معلومات داشته و چه آدم پُری بوده است!
من ادعا میکنم که اگر از تمام شاعران ایران بخواهید که شعری در طنز و طعنه به شخص دیلاقی بگویند نظیر این بیت را نتوانند گفت !
همایون در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۱:
غزل جانانهای که از نوزایی اندیشه و زندآگاهی میگوید که هر زمان جان ما نیازمند آنست تا سخن را تازه کند و دوران را شکار کند، اینگونه جان ما با آن و زمان آشنا میگردد، هر زمان فرمانی در خود دارد والاتر از هر فرمانروا و سرسپردگانش
دوران کنون دوران من
گردون کنون حیران من
در لامکان سیران من
فرمان ز قان آوردهام
در جسم من جانی دگر
در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر
زیرا به آن پی بردهام
همایون در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۱:
غزل جانانهای که از نوزایی اندیشه و زندآگاهی میگوید که هر زمان جان ما نیازمند آنست تا سخن را تازه کند و
دوران را شکار کند. اینگونه جان ما با آن و زمان آشنا میگردد، هر زمان فرمانی در خود دارد والاتر از هر فرمانروا و پاسبانانس
دوران کنون دوران من
گردون کنون حیران من
در لامکان سیران من
فرمان ز قان آوردهام
در جسم من جانی دگر
در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر
زیرا به آن پی بردهام
همایون در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۱:
غزل جانانهای که از نوزایی اندیشه و زندآگاهی میگوید که هر زمان جان ما نیازمند آنست تا سخن را تازه کند و دوران را شکار کند، اینگونه جان ما با آن و زمان آشنا میگردد، هر زمان فرمانی در خود دارد والاتر از هر فرمانروا و سرسپردگانش
دوران کنون دوران من
گردون کنون حیران من
در لامکان سیران من
فرمان ز قان آوردهام
در جسم من جانی دگر
در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر
زیرا به آن پی بردهام
علی میراحمدی در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۸:۳۵ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۵ - در شکایت دنیا: