گنجور

حاشیه‌ها

علی مکاری در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۸:۴۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » قاصد:

 

دوستان این شعر رو به غزل فارسی تبدیل کردم امیدوارم خوشتون بیاد

یارا! بِنِشین بهر تو من چای بگفتم      

اندیشه فرستاده بَسی وای بگفتم

آن قاصد یاری که دهد خُبرَتِ یارم      

در قلب خودم مرحَمَتش جای بگفتم

یاد آورم آن شب که نَخُفتَم ز ودادت      

بر خود بِشِمُر نورِ نَجَم های بگفتم

هر‌کس به‌تو گوید که‌ شبیهی به‌ستاره     

جانا!خودِ من هم به‌تو مَه‌سای بگفتم

وقتی که ز پیشم تو برفتی، به حیاتم      

شیرین من اگر گفتم و خطّای بگفتم

از هر که که دیدم گلِ زیبایْ گرفته      

پس‌هدیه به سیمای تو رعنای بگفتم

خورشید تو بر مغرب من گر بِغُروبَد     

چون مه بر‌افق، ماه‌و‌تو همتای بگفتم

امروز به‌صَیفم چو بِگَم فصل زمستان      

دیروز بدان فصلِ تَقَـلّای بگفتم

چون یادِ من آید شبِ نکّاح تو را، پس      

در روز وِدَع گریه کنان وای بگفتم

در قید حیاتم که بگویم به مُکاری      

ای‌ذهنِ پریشان به‌تو لای لای بگفتم

_مکاری_

معنی واژگان👇

خبرت: خبر

مرحمت: محبت

وداد: عشق

نجم: ستاره

مهسا: شبیه ماه (اگه بقیه به تو ستاره میگن من بهت میگم ماه) 

سیما: چهره

رعنا: بسیار زیبا

صیف: تابستان

تقلا: تلاش (اشاره به ضعیف شدن) 

نکاح: عروسی

ودع: وداع=خداحافظی(مرگ) 

نیما در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۶:۴۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۰ - حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر:

به نظر من هفته در بیت زیر اشتباهه:

به دروازهٔ مرگ چون در شویم

به یک هفته با هم برابر شویم

 

احتمالاً "لحظه" درست باشه؛ من هیچ تناسب معنایی برای "هفته" پیدا نمیکنم. حتی ارتباط دادنش با مراسم هفته و چهل و سالگرد هم نمیخوره به بیت. معنی هفته هم که مشخصه؛ اگر برگرفته از تمثیلی، حکایتی چیزی باشه رو نمیدونم.

مونا . در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱:

با درود و ادب

بیت زیر در بسیاری از نسخه ها در این غزل وجود دارد که با توجه به زیبایی و معنای عمیق این بیت خواندنش خالی از لطف نیست:

دلق گدای عشق را گنج بود در آستین

زود به سلطنت رسد هر که بود گدای تو 

علی میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۳۹ در پاسخ به سودا زدگی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵:

از آنجا که شاعر اشاره صریح به آدم وحوا نکرده است نمی‌تواند تلمیح باشد

تلمیح آنست که شاعر اشاره صریح  به داستان در شعر خود داشته باشد و خواننده به سبب آشنایی با آن داستان منظور شاعر را دریابد

مثلا

کاتش اندر گنه آدم وحوا فکنم (حافظ)

می‌شود تلمیح

شاعر دیگر نمی‌گوید گنه آدم وحوا چه بوده چون خواننده به سبب آشنایی با آن داستان منظور را میفهمد

شاید ذهن انسان با خواندن باغبان و چیدن گل و سیب سمت داستان آدم وحوا برود اما باز هم این تلمیح به آن داستان نیست 

سودا زدگی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵:

اساتید، تلمیح نداره به آدم و حوا؟

میان ما و شما عهد در ازل رفته‌ست
هزار سال برآید همان نخستینی

...به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش
چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی

سودا زدگی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵:

نظر کردن به خوبان دین سعدیست

مباد آنروز کاو برگردد از دین

_سعدی

سودا زدگی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۰۱ در پاسخ به محمد دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵:

خود سعدی واضحا یارش رو از خدا متمایز کرده، ولی خب

«نه سعدی خودت نمیفهمی در اصل معشوقت خداست» :))
*یار من آن که لطف خداوند یار اوست*
...دانی کدام خاک بر او رشک می‌برم
آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست
*باور مکن که صورت او عقل من ببرد
عقل من آن ببرد که صورت‌نگار اوست
گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند
ما را نظر به قدرت پروردگار اوست*
اینم قبول بس که بمیرم بر آستان
تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست
...سعدی

همایون در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۰:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۸:

سبک وزن 

و روان می‌رود

و واژه ها را بند میگشاید

پروانه وار

آشوبناک 

تا لنگر سخن 

و مستی فرود

اندر آمد

و بر سر آمد

 

علی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۹:۱۴ در پاسخ به مرتضی دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹:

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند 

به آسمان رود و کار آفتاب کند

علی میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۷:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳:

به نظر من این غزل شاهکار دو پهلو گویی حافظ است 
از همان بیت اول و همان عبارات سحر و هاتف غیب دو پهلو گویی شروع میشود و ادامه پیدا می‌کند تا به این مصراع های عرفانی عالی میرسد:
«چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش»

یا

«به جز ثنای جلالش مساز  ورد ضمیر»

بیت آخر نیز کار را تکمیل می‌کند 

شاعر با هنرمندی غزلی سروده است  در توصیف یک گشایش اجتماعی و در پند و در طنز و در مدح پادشاه و همزمان با معانی والای عرفانی 

هنرمند از همه چیز میگوید و بی هنر فقط از خویش!


و اگر کسی بگوید این غزل تمام مدح است هیچ از حافظ درنیافته است !‌

Fateme Zandi در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۳:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم:

بیت 2027

آنچه لِحیانی به خانۀ خود ندید

هست بر کوسه یکایک خود پدید

 

آن چیزی را که آدم احمق در خانۀ خود نمی بیند . همۀ آن چیز یک به یک بر آدم زیرک معلوم است . [ لِحیانی = کسی که ریشی دراز و انبوه دارد ، کنایه از آدم احمق ، در اینجا مراد مردمان غفلت زده است که حتّی از خانۀ قلب و ضمیر خود بی خبرند / کوسه = کسی که ریشی کم پشت دارد ، کنایه از آدمِ زیرک ، در اینجا مراد عارفان روشن بین است که بر زوایای ضمیر اهلِ غفلت واقف اند و آنان را بهتر از خودشان می شناسند . ]

 

بیت 2028

رَو به دریایی ، که ماهی زاده ای

همچو خَس در ریش چون افتاده ای ؟

 

به چانب دریا برو که تو از ماهی تولد یافته ای . چرا مانند خَس و خاشاک به ریش چسبیده ای ؟ یعنی ای غفلت زدگان ظاهر پرست چرا اینقدر اسیر ظواهر شده اید ؟ شما که از ماهیان دریای حقیقت هستید چرا از فرط حقارت و بی هویّتی به ظواهر چسبیده اید ؟ [ در اینجا «ریش» کنایه از ظواهر و آرایه های صوری است . ]

 

بیت 2029

خَس نِه یی ، دور از تو ، رَشکِ گوهری 

 در میان موج و بحر اَولی تری

 

تو ای انسان ، خَس و خاشاک نیستی . دور باد که چنین باشی . بلکه تو چنان عالیقدری که حتّی گوهرِ نفیس به ارزش و اعتبار تو حسد می ورزد . تو سزاواری که در میان موج و دریا باشی . یعنی شأنِ والای انسانیّت مقتضی آن است که تو در دریای حقیقت شنا کنی نه آنکه همچون حقیران بی هویّت به ظواهر دل خوش داری .

 

بیت 2030

بحرِ وُحدان است ، جفت و زوج نیست 

 گوهر و ماهیش غیرِ موج نیست

 

این دریا ، دریای وحدت است و نظیر و همتایی ندارد . و گوهر و ماهی اش موج است و لاغیر . [ وُحدان = یکی ، واحد / مراد از «گوهر» ، در اینجا معارف ربّانی و «ماهی» ، کنایه ار عارفان بِالله است و «موج» ، کنایه از تجلّیات بی حدِّ حضرت حق است . ]

 

منظور بیت : وجود یکی است و ثانی ندارد و آنچه که به صورت موجودات و کثرات دیده شود . شأنی از شئون و جلوه ای از جَلَواتِ حضرت حق است . چنانکه «موج» وجودی مستقل از دریا ندارد بلکه جلوه ای از دریاست . پس ای سالک به دریای حقیقت بپیوند تا به بقای حقیقی رسی .

 

بیت 2031

ای مُحال و ای مُحال اِشراکِ او

دور از آن دریا و موجِ پاکِ او

 

ای حقیقتی که محال لندر محال است که شریک و همتایی داشته باشی . خیالِ باطلِ شریک داشتن از ساحت مقدّسِ تو که در مَثَل همچون دریا و موجی بدور باد .

 

بیت 2032

نیست اندر بَحر ، شِرک و پیچ پیچ 

 لیک با اَحوَل چه گویم ؟ هیچ هیچ

 

در دریای حقیقت ، شرکت و کثرتی راه ندارد . امّا به کسی که چشمِ باطنی اش کثرت بین است چه بگویم ؟ مسلماَ هیچ اندر هیچ . یعنی به کسی که حقیقت را شقّه شقّه کرده و جنگ هفتاد و دو ملت به راه انداخته است چیزی نتوانم گفت . [ اَحوَل = لوچ ، دوبین ، در اینجا کسی که حقیقت را تجزیه کرده است . ]

 

بیت 2033

چونکه جفتِ اَحوَلانیم ای شَمَن

لازم آید مُشرکانه دَم زدن

 

ای بت پرست ، چون با کِثرت بینان قرین شده ایم . ناگزیر باید مانند اهلِ شِرک سخن بگوییم . یعنی مجالست با ابنای دنیا سبب می شود که مانند آنها و به زبان آنها صحبت کنیم . [ شَمَن = بُت پرست ]

 

بیت 2034

آن یکیی زآن سویِ وصف است و حال 

 جز دویی نآید به میدانِ مَقال

 

وحدتِ حقیقی فراسوی توضیحات و تشریحات است . یعنی حقیقت به گفت اندر نآید . زیرا در عرصۀ گفتار فقط کثرت درآید . [ در حدیث آمده است : مَنْ عَرَفَ اَللَّهَ کَلَّ لِسَانُهُ « هر که خدا را شناخت زبانش به لکنت افتد » ]

 

بیت 2035

با چو اَحوَل این دویی را نوش کن 

 یا دهان بَردوز و خوش خاموش کن

 

یا مانند آدم های کثرت بین ، شِرک و دوگانگی را نوش جان کن . یا دهان بربند و کاملاََ ساکت شو .

 

بیت 2036

یا به نوبت ، گه سکوت و گه کلام 

 اَحوَلانه طَبل می زن ، وَالسّلام

 

یا هر گاه برای تعلیم طالبان مبتدی ناچار شدی حرفی بزنی . مُتّصلاََ حرف مزن . بلکه گاهی سکوت کن و گاهی حرف بزن و مانند کثرت بینان بر طبل سخن بکوب والسّلام . یعنی هر قدر که بخواهی توحید را به صورت خالص بیان کنی باز قادر نتوانی بود . زیرا وصفِ تو از کلماتِ حادث مدد یافته است و با کلمات حادث چگونه قدیم را وصف توان کرد ؟

 

بیت 2037

چون ببینی مَحرمی ، گو سِرِّ جان 

 گُل ببینی ، نعره زن چون بلبلان

 

هر گاه کسی را مَحرمِ اسرار دیدی . اسرار جان را برای او بیان کن . چنانکه وقتی محرمی همچون گُل دیدی مانند بلبلان فریاد برآور . یعنی کشف اسرار کن .

 

بیت 2038

چون ببینی مَشکِ پُر مَکر و مَجاز

لب ببند و خویشتن را خُنب ساز

 

امّا وقتی مَشکی پُر از حیله و کِذب دیدی . لب از سخن فرو بند و خود را مانند خُمره خشک لب نشان بده . یعنی اسرار حقّانی و معارف ربّانی را برای آدم های بی حقیقت بیان مکن .

 

بیت 2039

دشمنِ آب است ، پیشِ او مَجُنب

ور نه سنگِ جَهلِ او بشکست خُنب

 

آن شخص بی حقیقت ، دشمنِ آبِ حقیقت است . در نزد او سخن مگو . واِلّا با سنگِ جهالتِ خود خُمِ وجو تو را خواهد شکست .

 

بیت 2040

با سیاست های جاهِل صبر کن

خوش مُدارا کن به عقلِ مِن لَدُّن

 

بر جفا کاری های نادان صبر آر و به یاری عقلِ ربّانی با او بخوبی مدارا کن .

 

بیت 2041

صبر با نااهل ، اهلان را جِلاست

صبر ، صافی می کند هر جا دلی ست

 

بر جفای نااهلان صبر کردن ، موجب صفای درونی اهلان و شایستگان گردد . زیرا صبر بر ناگواری ها دل را صفا می بخشد .

 

بیت 2042

آتشِ نَمرود ابراهیم را 

 صَفوَتِ آیینه آمد در جَلا

 

چنانکه مثلاََ آتشِ نَمرود ، حضرت ابراهیم (ع) را همچون آینۀ صاف به صفا و صیقل رسانید . ( صَفوَت = پاکیزه ، خالص ، صاف ) [ مولانا درد و ابتلا را پالایش دهندۀ روح می داند . ]

 

بیت 2043

جورِ کُفرِ نوحیان و صبرِ نوح

نوح را شد صَیقلِ مِرآتِ روح

 

جفای کُفرآمیز قوم نوح و صبر نوح (ع) باعث صفای آینۀ روح او شد .

Fateme Zandi در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم:

بیت 2014

چون بخواهم کز سِرَت آهی کنم

چون علی سر را فرو چاهی کنم

 

اگر بخواهم اندکی از اسرارِ تو را بازگو کنم . چون گوشِ لایق و شنوا نمی یابم باید همچون حضرت علی (ع) سر اندرون چاه کنم و سخنانم را به چاه گویم . [ معروف است که حضرت علی (ع) وقتی گوشِ شنوا برای سخنانِ خود نمی یافت سر در چاه می کرد و دردِ دل می نمود . شیخ عطار در منطق الطیر در فضیلتِ حضرت علی (ع) می گوید :

مصطفی جایی فرود آمد به راه

گفت آب آرَند لشکر را ز چاه

 

رفت مردی باز آمد پُر شتاب

گفت پُر خون است چاه و نیست آب

 

گفت : پنداری ز دردِ کارِ خویش

مرتضی در چاه گفت اسرارِ خویش

 

 

چاه چون بشنید آن تابش نبود 

لاجَرم پُر خون شد و آبش نبود ]

 

بیت 2015

چونکه اخوان را دلیِ کینه ور است 

 یوسفم را قعرِ چاه اَولی تر است

 

حال که برادران ، دلی کینه توز دارند . همان بهتر که یوسفِ من در ژرفای چاه باشد . [ در اینجا معاندان حسام الدین به برادران یوسف (ع) و حسام الدین به یوسف (ع) و مولانا به یعقوب (ع) تشبیه شده است . ]

 

بیت 2016

مست گشتم ، خویش بر غوغا زنم 

 چَه چِه باشد ؟ خیمه بر صحرا زنم

 

امّا من مست شده ام . خود را به میان معرکه خواهم انداخت . چاه دیگر چیست ؟ یعنی اسرارم را به چاه نمی گویم و آن را مخفی نمی دارم . بلکه بر صحرا خیمه می زنم . یعنی علیرغم حسادتِ حسودان کشف اسرار می کنم و کمالات تو را در بیان می آورم .

 

بیت 2017

بر کفِ من نِه شرابِ آتشین 

 و آنگه آن کَرّ و فَرِ مستانه بین

 

شرابِ آتشناک عشق حق را به دستم دِه و آنوقت به تاخت و تاز مستانه ام در نگر .

 

بیت 2018

منتظر گو باش بی گنج آن فقیر

ز آنکه ما غرقیم این دَم در عَصیر

 

ظاهراََ کسی از مولانا سؤال می کند که آنقدر در ایراد نکات معنوی پیش رفته ای که حکایت «فقیر گنج طلب» را بکلّی از یاد برده ای . و مولانا جواب می دهد .

 

معنی بیت : به آن فقیر گنج طلب بگو که بدون گنج منتظر باشد تا زمان مناسبش در رسد . زیرا فعلاََ ما غرق در ذوق و سُکرِ معنوی هستیم . [ عَصیر = لفظاََ به معنی شراب و عصاره و افشره هر نوع میوه ای است . ولی در اینجا مراد ذوق و سُکرِ باطنی است . ]

 

بیت 2019

از خدا خواه ای فقیر این دَم پناه

از منِ غرقه شده یاری مخواه

 

ای فقیر در این لحظه به خدا پناه بَر و از من که در سُکر و مستی الهی مستغرق شده ام یاری مَطلب .

 

بیت 2020

که مرا پَروایِ آن اِسناد نیست 

 از خود و از ریشِ خویشم یاد نیست

 

زیرا من فعلاََ نمی توانم به نَقلِ آن حکایت بپردازم . چرا که حتّی از خود و ریشِ خود نیز بی خبرم . ( اِسناد = در لغت به معنی منسوب کردن حدیث به کسی و تکیه دادن چیزی به چیز دیگر است . لیکن در اینجا نَقل حکایت و حدیث است . ) [ سالکی که در مرتبۀ سُکر و بی خویشی باشد . مهیّای دستگیری و ارشاد نیست . ابتدا باید به مرتبۀ صحو و باخویشی بازگردد و آنگاه به دستگیری پردازد . ]

 

بیت 2021

بادِ سَبلت کی بگنجد و آبِ رُو 

 در شرابی که نگنجد تارِ مو ؟

 

در شرابی که حتّی یک تارِ مو در نمی گنجد چگونه ممکن است که خودبینی و طمطراق ظاهری در آن بگنجد ؟ یعنی در مرتبۀ مستیِ فنا و وحدت کمترین اثری از مَنی و کثرت راه ندارد . حال چطور ممکن است که با وجود خودبینی و تقیّد به ظواهر دنیوی بدان مرتبۀ اعلا درآمد . [ بادِ سبلت = بادِ سبیل ، کنایه از غرور و خودبینی است / آبِ رُو = جلوه و رونق ظاهری ]

 

بیت 2022

دَر دِه ای ساقی یکی رَطلی گران

خواجه را از ریش و سبلت وارَهان

 

ای ساقیِ شرابِ وحدت ، پیمانه ای بزرگ در دِه و خواجه را از ریش و سبیل خود نجات بده . یعنی ای حسام الدین چلبی با شراب سبحانی عشق و محبّتِ ربّانی ، خودبینان خُرده گیر را از خودبینی و غرور نجات بده . [ رَطل = در عربی واحد وزن و مقیاس وزن مایعات است امّا در فارسی به معنی پیمانه و پیالۀ شراب / رَطلِ گران = پیمانه بزرگ ]

 

بیت 2023

نَخوَتَش بر ما سِبالی می زند

لیک ریش از رَشکِ ما بر می کَنَد

 

او به سبب تکبّر و خودبینی بر ما فخر می فروشد . لیکن از شدّتِ حسادتی که به ما دارد سخت دریغ و حسرت می خورد .

 

بیت 2024

ماتِ او و ماتِ او و ماتِ او 

که همی دانیم تزویراتِ او

 

اما واقعاََ او مغلوب است ، مغلوب است ، مغلوب . زیرا ما نیرنگ های او را می شناسیم . [ اگر چه نیرنگ های اهلِ نَفس و هوی ، فوق حدّ و وصف باشد امّا سرانجام خاسر و زیان کار خواهند بود . ]

 

بیت 2025

از پسِ صد سال آنچ آید از او

پیر می بیند مُعَیَّن مو به مو

 

هر آنچه که پس از گذشتِ سالیانِ مدید از او (شخص خودبین و متکبّر) به ظهور می رسد . پیرِ طریقت همه را مو به مو می بیند . [ کسانی که به مرتبۀ روشن بینی رسیده اند وقایع را از ورای زمان و مکان می بینند . ]

 

بیت 2026

اندر آیینه چه بیند مردِ عام ؟ 

 که نبیند پیر اندر خشتِ خام

 

شخص عامی چه چیزی را در آیینه می بیند که پیر آن را در خشتِ خام نمی بیند ؟

Fateme Zandi در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۲:۵۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم:

بیت 1995
شِحنۀ عشقِ مُکرّرکینه اش

 طشتِ آتش می تهد بر سینه اش

مأمور عشق که کینه ای بسیار دارد طشتی از آتش فِراق بر سینۀ آن مرید مقصّر می گذارد . [ شِحنۀ عشق = عشقی که مانند داروغه و عسس ، سختگیر است / مُکررکینه اش = کینه ای مضاعف و تُو بَر تُو ، در این بیت صفت «شِحنۀ عشق» است ]

بیت 1996
که بیا سویِ مَه و بگذر ز گَرد

 شاهِ عشقت خواند ، زوتر بازگرد

و با این کار بدو می گوید : به جانبِ ماه یعنی به شُکر نعمت مصاحبت با ولیِّ مرشد بازگرد و از «گرد» ، یعنی از کدورات نفسانیه دست بدار . پادشاه عشق یعنی حضرت معشوق تو را به سوی تو فرامی خواند هر چه زودتر به سوی او رجوع کن . واِلّا آتش فِراق دست از سوزاندن سینه ات برنمی دارد .

بیت 1997
گِردِ این بام و کبوترخانه من

 چون کبوتر پَر زنم مستانه من

من مانند کبوتر ، مستانه در اطراف این بام و کبوترخانه به پرواز درمی آیم . [ در این بیت مولانا خود را مرید حسام الدین معرفی کرده است . یعنی جان مریدان همچون کبوتر در اطراف مجلس شریف حسام الدین می چرخد و مولانا نیز خود را یکی از آنان می داند . ]

بیت 1998
جبرئیلِ عشقم و سِدره ام تویی

 من سقیمم ، عیسیِ مریم تویی

منم جبرییل عشق و تویی سِدرة المنتهایِ من . یعنی همانطور که مرجع و مأوای حضرت جبرییل (ع) ، مقام سِدرة المنتهی است . مرجع و مأوای من نیز تویی . منم بیمار و تویی عیسای مسیح پسر مریم (ع) . یعنی تویی که دردِ فِراق مرا علاج می کنی . [ جبرئیل عشقم = عشق که همچون جبرئیل ، عالی مرتبه است ، اگر «عشق» را به عاشق تأویل کنیم . در اینصورت مقام عالی «عاشق» به مقام والای جبرئیل تشبیه شده است / سِدرَة المنتهی = شرح بیت 1788 دفتر دوم ]

بیت 1999
جوش دِه آن بحرِ گوهربار را

 خوش بپُرس امروز این بیمار را

آن دریای پُر گوهر را به خروش آر . و امروز حال این بیمار خسته دل را به نیکی جویا شو . [ «بحرِ گوهربار» به نَفسِ نفیس مولانا اشارت دارد و مراد از «گوهر» ، اسرار ربّانی و حقایق الهی است که در وجود او نهفته بود . مولانا مدّت کمی پس از پایان گرفتن دفتر ششم مثنوی رحلت کرد و در اواخر عُمرِ خود مکرراََ بیمار بود و در اثنای تقریر ابیات دفتر ششم ، ضعف و فتوری بر آن خورشید معنوی عارض بوده است . لذا از دست پروردۀ خود می خواهد که او را به تلاطم معهود خود رساند تا آخرین دفتر نیز به سر آید . ]

بیت 2000
چون تو آنِ او شدی ، بحر آنِ اوست 
 گر چه این دَم نوبتِ بُحرانِ اوست

اگر چه در این ایّام حال او به وخامت گراییده ، امّا چون تو بدو تعلق داری . پس دریای معانی و اسرار از آنِ اوست . [ بُحران = از اصطلاحات طبِّ قدیم است . و آن تغییری دفعی است که در تب و یا مرض بیمار رُخ می دهد . خواه این تغییر رو به وخامت باشد یا رو به بهبودی . اگر حال بیمار به صحت گراید آن را بحران محمود گویند . و اگر به وخامت گراید آن را بحران مذموم گویند . امّا در اینجا شقِّ دوم مناسب تر است . ]

بیت 2001
این خود آن ناله ست کو کرد آشکار 
 آنچه پنهان است ، یا رب زینهار

این یعنی مثنوی معنوی همان نالۀ پنهانی است که او (حسام الدین) آشکارش کرده است گرچه ظاهراََ بر زبان من (مولانا) جاری شده است . لیکن پروردگارا امان از آن ناله هایی که همچنان پنهان مانده است . [ فقط مقدار اندکی از حقایق نهفته در باطن مولانا آن هم به صورت ناقص با همّتِ حسام الدین به صورت مثنوی معنوی ظهور کرد . امّا باید بدین نکته توجّه داشت که آنچه به صورت مثنوی ظاهر شد نسبت به اسرار ناگفتنی که در ضمیر مولانا به صورت رازِ سَر به مُهر در خاک جای گرفت ناچیز و ناقص است . ]

بیت 2002
دو دهان داریم گویا همچو نِی

 یک دهان پنهانست در لب های وی

ما انسان ها مانند نِی دو دهانِ گویا داریم . یک دهانِ نی در میان لب های نوازندۀ نی پنهان است . [ نِی = استوانه ای میان تُهی است و سر و قسمت انتهایی آن باز است . سَرِ آن را میانِ دو لب قرار می دهند و در آن می دمند . سوراخ هایی در بدنۀ نی تعبیه شده که با حرکت انگشتان بر روی آن صدای آن نیز تغییر می کند . چون قسمتِ انتهایی آن باز است نوای نایی را منعکس می کند . مولانا می گوید : من و حسام الدین به منزلۀ یک نی واحد هستیم . یک سرِ نی که حسام الدین است در لبان نایی که خداوند است پنهان شده است . حضرت حق اسرار و حقایق را در وجود شریف حسام الدین می دمد و سرِ دیگرش که نوا از آن خارج می شود و به گوش مستمعانمی رسد منم . نتیجه اینکه هر آنچه که از زبان من (مولانا) به صورت مثنوی به ظهور می رسد از آنِ حسام الدین است . این بیت کمال تقدیر از حسام الدین است . ]

بیت 2003
یک دهان نالان شده سویِ شما  

های هویی درفگنده در هوا

دهانی در نزدِ شما ناله سر می دهدو هیاهویی در فضا بر پا می دارد . یعنی شما ظاهراََ می بینید که من (مولانا) شور می سازم و شعر می سرایم . در حالیکه گوینده حضرت حق است و گیرنده روحِ حسام الدین است و فرستنده من هستم .
بیت 2004
لیک داند هر که او را مَنظَر است  

که فغانِ این سَری هم زآن سَر است

امّا کسی که صاحب بینش باشد درمی یابد که هر فریادی که از این طرف بلند شده از آن طرف است . یعنی مثنوی معنوی به ظاهر از طرف من به ظهور رسیده امّا بر حسب باطن از منبعِ الهاماتِ ربّانی برآمده است .

بیت 2005
دمدمۀ این نای از دَم های اوست  

های هویِ روح از هَیهایِ اوست

نفیر و فریاد این نی ، یعنی شور و شعر مولانا و قول و غزل او از نَفَسِ سبحانی حضرت حق است . و تلاطم و شور جانم از خُروشِ الهی نشأت گرفته است .

بیت 2006
گر نبودی با لبش ، نِی را سَمَر

 نی جهان را پُر نکردی از شِکر

اگر نی با لب او دمساز نمی شد . یعنی اگر انسانِ کامل گیرندۀ افاضاتِ قدسی حضرت ازل نمی شد . نمی توانست جهان بشری را آکنده از شیرینی و حلاوت معارف ربّانی کند . [ سَمَر = در لفظ به معنی گفتکوهای شبانه است و بعضی گفته اند که «سَمَر» سایه ماه در شب است . و چون این گفتگوها و حکایاتی که شب زنده داران تعریف می کردند غالباََ در زیر نور ماه صورت می گرفته لذا به این مجالس شب نشینی ، «سَمَر» اطلاق شد . در این بیت مراد ، مجالست و دمسازی است . ]

بیت 2007
با که خُفتی ؟ وز چه پهلو خاستی ؟ 
 کین چنین پُر جُوش چون دریاستی

ای حسام الدین چلبی با چه کسی خوابیده ای و از کدام پهلو برخاسته ای که این سان همچون دریا سخت به تلاطم اندری ؟ یعنی دوشین با کدام صاحب حقیقتی سر کرده ای که از اسرارِ الهی پُر شده ای و روحی خروشان یافته ای ؟ [ اکبرآبادی این بیت را خطاب به خودِ مولانا می داند . ]

بیت 2008
یا اَبیَتُ عِندَ ربّی خواندی 
 در دلِ دریایِ آتش راندی

یا شاید حقیقتِ حدیثِ اَبیَتُ عِندَ ربّی را خوانده ای و بدان عامل شده ای که با میان دریایِ آتش تاخته ای . ( دریای آتش = با توجه به سیاق بیت بعدی قهر و عداوت بَدخواهان و حسودان است . یعنی چون از افاضات رحمانی مالامال شده ای بی محابا خود را در میان قهر و کین حاسدان افکنده ای . ) [ مصراع اوّل اشاره است به حدیث « حضرت رسول خدا ، مسلمانان را از گرفتن روزه هایی پیاپی ( اینکه شخص روزه دار بی آنکه افطار نماید . دوباره نیت روزه کند و این کار را چند روز ادامه دهد ) نهی کرد . یکی از مسلمانان به آن حضرت عرضه داشت یا رسول الله ، شما خود نیز روزه هایی پیاپی می گیرید بی آنکه افطار کنید . آن حضرت پاسخ داد : کدامیک از شما مانند من توانید بود . من در پیشگاه خداوندی ، شب را به صبح می رسانم و او مرا آب و غذا می دهد » ]

بیت 2009
نعرۀ یا نارُ کُونی بارِدا 
 عصمتِ جانِ تو گشت ای مُقتَدا

ای پیشوا فریاد یا نارُ کُونی بارِداََ ( = آتشا ، سرد و سازگار باش ) محافظ جانِ توست . [ در مصراع اوّل قسمتی از آیه 69 سورۀ انبیا اقتباس شده است . ]

بیت 2010
ای ضیاء الحق حُسامِ دین و دل  

کی توان اَندود خورشیدی به گِل ؟

ای پرتو حق ، شمشیر دل و دین ، چگونه ممکن است خورشید را با گِل پوشاند ؟ یعنی ای ضیاء الحق حسام الدین چلبی مخالفت بَدخواهان و حسادت حسودان از شأن و منزلت والای تو چیزی نمی کاهد . [ حسام = شمشیر تیز ، شمشیر بُرّان ]

بیت 2011
قصد کردستند این گِل پاره ها  

که بپوشانند خورشیدِ تو را

این خامان آهنگِ آن دارند که خورشیدِ وجودِ تو را بپوشانند . [ گِل پاره = تعبیری است از خام طبعان و خام اندیشانی که نسبت به مقام حسام الدین چلبی حسادت می ورزند . ]

بیت 2012
در دلِ کُه لعل ها دَلّالِ توست

 باغ ها از خنده مالامالِ توست

در اندرون کوهها وجود لعل بر حقّانیت تو (حسام الدین) دلالت می کند و باغ ها آکنده از نشاط توست . [ قُدما عقیده داشتند که احجار کریمه نظیر لعل و یاقوت بر اثر تابش طولانی خورشید پدید می آید ( شرح بیت 2592 دفتر اوّل ) ]

منظور بیت : خورشید وجود تو بر اهلِ هوی که در قساوت قلب و انجمادِ درون ، همچون کوه اند می تابد و سنگ باطن آنان را به لعل و یاقوت معنا مبدّل می سازد . پس مریدان صادق که در ظلِّ هدایت تو به کمال رسیده اند و درونشان همچون لعل ، نفیس و گرانقدر شده و قلبشان نظیر بوستان پُر صفا گشته دلیل بر حقانیت توست .

بیت 2013
محرمِ مَردیت را کو رستمی ؟ 
 تا ز صد خِرمَن یکی جَو گفتمی

ای حسام الدین کجاست آن صاحبِ سِرّی که مَحرم اسرارِ تو رجُلِ الهی شود . تا از خرمن های فراوان کمال تو ذرّه ای بدو گویم . [ رُستم = در مثنوی مظهر رشادت و دلاوری است . در اینجا مجازاََ بر صاحبِ دلِ با کمال اطلاق گردد . ]

منظور بیت : ای حسام الدین اگر صاحب دلی آگاه پیدا کنم . اندکی از کمالات بیشمار تو را بدو گویم . زیرا اهلِ کمال را فقط اهلِ کمال شناسند و بس .

Fateme Zandi در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۲:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم:

معانی و تفسیر ابیات 

استاد بزرگوار جناب کریم زمانی ،

چونکه رُقعه گنجِ پُر آشوب را 

شَه مسلّم داشت آن مَکروب را

 

از آنرو که شاه آن گنج نامۀ پُر شرّ و شور به آن فقی اندوهگین تحویل داد . ( مَکروب = اندوهگین ، سختی کشیده ) [ ادامه معنا در بیت بعد ]

 

بیت 1976

گشت این او ز خَصمان و ز نیش 

 رفت و می پیچید در سودایِ خویش

 

آن فقیر از دشمنان و سخنان و حرکات نیش دار آنان آسوده خاطر گشت و رفت و خیال یافتن گنج را دنبال کرد و بدان مشغول شد .

 

بیت 1977

یار کرد او عشقِ دَرداندیش را 

 کلب ریسَد خویش ریشِ خویش را

آن فقیر ، عشق دردآمیز را یار و همراه خود کرد . چنانکه مثلاََ سگ عادت دارد زخمِ خود را بلیسد و بدین ترتیب آن را علاج کند . [ آن درویش دلریش بی آنکه از کسی یاری جوید به پراندن تیر و حفر محلِّ فرود تیر سرگرم شد . ]

 

بیت 1978

عشق را در پیچشِ خود یار نیست 

 مَحرَمش در دِه یکی دیّار نیست

 

عشق در تب و تابِ خود یاوری ندارد و در دنیا کسی مَحرمِ اسرارِ او نیست . [ دَیّار = کس ، کسی ، در اصل به معنی صاحب دَیر است ، صومعه نشین / دِه = روستا ، در اینجا کنایه از گیتی است / «عشق» در اینجا مراد عاشق است ]

 

منظور بیت : وقتی عشق گریبان کسی را می گیرد . کسی نمی تواند احوال غریب عاشق را تحمل کند . لذا در دنیا کسی رفیق عاشق نیست مگر خودِ عشق .

 

بیت 1979

نیست از عاشق کسی دیوانه تر 

 عقل از سودایِ او کور است و کر

 

از عاشق کسی دیوانه نر پیدا نمی شود . و عقلِ جزیی از جنون عاشق ، کور و کر است . یعنی نمی تواند ماهیّت آن را تحلیل کند .

 

بیت 1980

زآنکه این دیوانگیِّ عام نیست 

طب را اِرشادِ این احکام نیست

 

زیرا عاشقی از نوع دیوانگی های رایج نیست . حتّی در علم طب نیز عشق مورد بحث قرار نگرفته و در بارۀ آن دستوراتی درمانی صادر نشده است . [ در کتب طبی در بارۀ انواع جنون بحث شده است و نهایتاََ آن را ناشی از غلبۀ سودا دانسته اند . ولی هرگز در مورد عشق صحبتی نشده است . زیرا مقولۀ عشق ، مقوله ای فراطبّی است .

 

مولانا می فرماید :

 

عقل ، در شرحش چو خَر در گِل بخفت

شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت ]

 

بیت 1981

گر طبیبی را رسد زین گون جنون 

 دفترِ طب را فرو شوید به خون

اگر فرضاََ یکی از اطبای جسمانی دچار این نوع جنون شود . یعنی اگر طبیبی گرفتار عشق گردد . کتاب و دفتر طب را با خون خواهد شُست . یعنی از غلبۀ عشق خون می گِرید . ]

 

بیت 1982

طبِّ جملۀ عقل ها منقوشِ اوست 

 رویِ جملۀ دلبران روپوشِ اوست

 

طبابتِ همۀ عقول نقشی است از جلوۀ معشوق حقیقی . و رُخسارۀ زیبارویان ، حجابِ جمالِ حضرت معشوق است . [ انقروی گوید : اگر چه عشق ، نوعی بیماری است . لیکن دوای جمیعِ بیماری های جسمی و روحی است ( شرح کبیر انقروی ، ج 14 ، ص 618 ]

 

بیت 1983

روی در رویِ خود آرای عشق کیش 

 نیست ای مفتون تو را جز خویش خویش

 

ای کسی که مذهبت ، مذهب عشق و عاشقی است . به خود روی آور . یعنی از کسانی که مفتون خودبینی و ظواهر دنیوی هستند جدا شو که هر چه از احوالِ خود بدانان گویی بر طغیان و عُصیانشان افزاید . ای مفتون عشق ، تو را یاوری نیست جز خودِ تو .

 

بیت 1984

قبله از دل ساخت ، آمد در دعا

لَیسَ لِلاِنسانِ اِلّا ما سَعی

 

آن فقیر دلِ خود را قبله ساخت و به نیایش پرداخت . زیرا برای آدمی حاصلی نیست جز آنچه کوشد . [ مصراع دوم عیناََ قسمتی از آیه 39 سورۀ نجم است . ]

 

بیت 1985

پیش از آن کو پاسخی بشنیده بود 

سال ها اندر دعا پیچیده بود

 

با آنکه فقیر کنج طلب ، قبل از آن از درگاه الهی جوابی برای دعای خود نشنیده بود . با این حال سالها مخلصانه مشغول به دعا بود .

 

بیت 1986

بی اجابت در دعاها می تَنید 

 از کَرَم لبیکِ پنهان می شنید

بی آنکه دعایش به اجابت رسد سخت دعا می کرد . و به اقتضایِ کرم الهی لبّیک های پنهان می شنید . [ منظور از لبّیک پنهان اینست که نَفسِ دعا خود ، لبیک حضرت حق است . توضیح بیشتر در شرح ابیات 197 تا 189 دفتر سوم ]

 

بیت 1987

چونکه بی دف ، رقص می کرد آن علیل 

 ز اعتمادِ جودِ خلّاقِ جلیل

زیرا آن دردمند به خاطر اعتمادی که بر بخشندگی حضرت آفریدگار متعال داشت . بدون دف زدن هم می رقصید .

 

بیت 1988

سویِ او نه هاتف و نه پیک بود

گوشِ امیّدش پُر از لبّیک بود

نه سروش غیبی بدو رسیده بود و نه بشارت دهنده ای از جانب خداوند نزد او آمده بود . امّا گوشِ امیدِ او پُر از لبّیک حق بود .

 

بیت 1989

بی زبان می گفت اومیدش : تَعال 

 از دلش می روفت آن دعوت مَلال

امید قلبی با زبان حال و نه قال بدو می گفت : بیا . و همین بیا گفتن ، ملالت را از دلش می زدود .

 

بیت 1990

آن کبوتر را که بام آموخته ست

تو مخوان ، می رانش کآن پَر دوخته ست

 

برای مثال ، کبوتری که به بامِ خانۀ تو عادت کرده لازم نیست آن را به سویِ خود بخوانی . حتّی اگر او را از خود برآنی گویی که بال هایش به بامِ خانۀ تو دوخته شده است . یعنی به جا برآنی دوباره آن کبوتر بر بام خانه ات می نشیند . [ کبوتربازان (کفتربازان) به کبوتری که دست آموز می شود و به خانۀ صاحبش عادت می کند اصطلاحاََ «جَلد» می گویند . «کبوتران جَلد» به هر جا روند و احیاناََ اگر راه گم کنند یا به دست کسی اسیر شوند (به شرط آنکه هلاک نشوند) بالاخره به منزل صاحب خود بازمی گردند ولو بعد از روزها و هفته ها . مولانا بندۀ عاشق را به «کبوتر جَلد» تشبیه کرده است که اگر موقتاََ توسط شیطان و نَفسِ امّاره از بامِ حضرت احدیت رانده شود بالاخره بدان جانب پرواز می کند . ]

 

بیت 1991

ای ضیاء الحق حُسام الدین برآنش 

کز ملاقاتِ تو بَررُسته ست جانش

 

ای ضیاء الحق حُسام الدین آن کبوتر را برآن که از دیدارِ تو پَر و بالِ جانش روییدن گرفته است .

 

منظور بیت : ای حسام الدین چَلَبی آن دسته از مریدان و دوستداران را که از مصاحبت تو جانشان به نشاط و عروج گراییده امتحان کن تا سِره از ناسِره شناخته آید . در میان مشایخِ طریقت امتحان کردن سنّتی رایج است .

 

بیت 1992

گر برآنی ، مرغِ جانش از گِزاف

هم به گِردِ بامِ تو آرَد طواف

 

اگر مریدان تو صادق و با صفا باشند . چنانچه پرندۀ جانشان را از بام مصاحبت برآنی . از دوری و بی قراری دوباره اطرافِ بامِ وجودِ تو به طَوف و گردش درآیند .

 

بیت 1993

چینه و نُقلش همه بر بامِ توست

پُر زنان بر اوج مستِ دامِ توست

 

زیرا دانه و غذایِ مُریدِ صادق تو بر بام توست . یعنی او طعام روحی و رِزق معنوی را از مصاحبت با تو به دست می آورد . پرندۀ جانِ آن مرید در حالی که در اوج آسمان طیران می کند مستِ دامِ ولایت و هدایت توست .

 

بیت 1994

گر دَمی مُنکر شود دزدانه ، روح

در اَدایِ شُکرت ، ای فتح و فتوح

 

ای کسی که باعث فتوحات ربّانی مریدانی . اگر روح لحظه ای نهانی در سپاس از تو کوتاهی ورزد . [ ادامه معنا در بیت بعد ]

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:

ساقیا مِی ده که رندی‌هایِ ...

با توجه به عباراتی مثل «واعظ شحنه شناس» در شعر حافظ میتوان دریافت که جریان زهد یا تعصب ورزان  بازوهایی درون حکومت یا دربار داشته  و دارای ارتباطاتی در سطح قدرت بوده اند و به هر حال قدرتی داشته اند که بتوانند بر برخی امور تسلط یابند یا حداقل برای جریان مقابل که رندان یا مخالفان این جریان سختگیرانه بودند مشکلاتی بوجود آورند و شاید شخصی مثل حافظ از جمله کسانی بوده که ممکن بوده از طرف جریان مقابل مورد برخی دشمنی‌ها قرار بگیرد
این بیت نشان میدهد که یکی از اهداف حافظ از ارتباط با دربار نوعی حمایت دربار از او در برابر این دشمنی‌های احتمالی هم بوده است .
وقتی میگوید: آصف صاحبقران رندیهای حافظ را فهم میکند...

در واقع آن مقام درباری را در عمل انجام شده قرار داده و به او میفهماند که باید هوای او یا این جریان رندانه را نیز داشته باشد !
به هر حال این غزلیات در جامعه منتشر می‌شده و به دست مقامات دربار هم میرسیده و اینگونه ابیات نوعی تعامل اجتماعی با دربار هم بوده است
شاعر بسیار خوب می‌دانسته که وقتی اشعاری در مخالفت با جریان متعصب سخت گیر می‌سراید از طرفی دیگر باید حمایت دربار را هم به خود جلب کند واین هر دو را با شعر و هنر خود پیش برده است

 

Mehdi Hagh در ‫۲ روز قبل، جمعه ۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ ابوالفضل بیهقی » تاریخ بیهقی » مجلد هفتم » بخش ۴۱ - قصیدهٔ سوم اسکافی:

https://shernegar.blogspot.com/2026/07/blog-post_527.html?m=1

شعر شیطان از آریا حقیقی رو بخونید

حسین یوسف زاده در ‫۲ روز قبل، جمعه ۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۸ در پاسخ به محمد دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » شاهد افلاکی:

درودتان باد 

شاهد به معنی زیبارو می باشد ... البته در قدیم بر زیبارویان پسر اطلاق می شده بعد معنی عام پیدا کرده... 

منصور شمس در ‫۲ روز قبل، جمعه ۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷:

تا دنیا دنیاست مثل سعدی روی زمین خدا نمیاد دیگه

HRezaa در ‫۲ روز قبل، جمعه ۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۴ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳:

درود بر شما

سپاس فراوان

 

ممنون از توجه شما و راهنمایی عالی و وقتی که گذاشتید

۱
۲
۳
۴
۵۷۸۶