گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۴۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹
        
گدازِ سعی، دلیل است جستجویِ تو را
شکستِ آینه‌، آیینه است رویِ تو را

ز دستِ لطف و عتابَت، در آتش و آبَم
بهشت‌ و دوزخِ ما کرده‌اند، خویِ تو را

به هرطرف نگَری، شوق‌،‌محوِ خودبینی‌ست
دکانِ آینه‌، گرم است چارسویِ تو را

به ترّهات مدِه زحمتِ نفَس، زاهد
که از اثر، نمکی نیست های وهویِ تو را

ز خاکِ میکده، سرمایهٔ تیمّم‌ گیر
که هیچ معصیتی، نشکنَد وضوی‌ِ تو را

به‌ چاکِ جِیبِ سحَر، فکرِ بخیه بر باد است
گسسته‌اند چو شبنم ز هم،  رفویِ تو را

چه لازم  است‌ کَشی انتظارِ تیغِ اجل؟ 
فشارِ آبِ بقا، بس بوَد گلویِ تو را

بوَد به جرمِ درستی، شکست‌ِ کارِ حباب
پُری‌ست آنکه تهی می‌کند، سبویِ تو را

غمِ شکنجهٔ اوهام، تا به‌ کِی خوردن؟
به رنگ، آن همه نشکسته‌اند بویِ تو را

ز فرق تا قَدم، افسونِ حیرتی بیدل
کَسی چه شرح دهد؟ معنیِ مگویِ تو را

همایون در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۲۰ در پاسخ به استاد.میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۸:

با سپاس و ارج بسیار، همه چیز از بخشش در هستی است که یزدان پاک آفریده‌است رازورزی و شناخت نزد همه کس و همه جا هست، در دین بیشتر بر بزرگی آفریننده تکیه میشود، عشق اما  از گنجایش شناسا و عارف این بزرگی می‌گوید. هر کدام جایگاه ویژه خود را دارد. در عرفان ایرانی نخستین ها جایگاه ویژه‌ای دارند    که برای پی بردن به آن باید نگاهی ژرف به شاهنامه داشت. اینکه چرا عارف ایرانی شاه خوانده میشود و چرا پهلوانی از ویژگی‌های برجسته اوست و رستم دستان و شیرخدا خود از اسلام ایرانی میگوید، کوه و سیمرغ برجسته ترین نماد در عرفان ایرانی است،  شعر و غزل برای رهایی اندیشه و پرواز خیال است و هرکس می‌تواند در دریای آن به هرسو روان گردد و گوهری به چنگ آورد خاصه شعر مولانا جلال‌دین که میکوشد از خشکی و‌چارچوب ها بگریزد. هرچند گفتگو‌ بهترین کار است به گفته شمس این عالم را برای آن ساخته‌اند که دو دوست گفتگو کنند، در برداشت شما از این غزل هم بی‌گمان نکات ارزشمندی هست که باید شنید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸
 
به حیرت، آینه پرداختند رویِ تو را
زدند شانه ز دلهایِ چاک، مویِ تو را

چه آفتی تو، که از شوخیَت زبانِ شرار
به‌ کامِ سنگ بَرد، شِکوه‌هایِ خویِ تو را

ز خارِ هر مژه، صد ر‌نگ موج‌ِ گل جوشد
به دیده‌ گر گذر افتد، خیالِ رویِ تو را

غلامِ زلفِ تو سنبل‌، اسیرِ رویِ تو گل
بنفشه بنده، خطِ سبزِ مشکبویِ تو را

ز رنگ، غازه فروشد به شاهدانِ چمن
نسیم اگر برُباید، غبارِ کویِ تو را

ز تیغِ نازِ توام، این قدَر امید نبود
به  زخمِ دل‌، که روان‌ کرد آبِ جویِ تو را؟

ندانم از دلِ تنگ‌ِ که جَسته است امشب؟
که غنچه‌ها به قفس‌ کرده‌اند، بویِ تو را

به حرف آمدی و زخم‌ِ کهنه‌ام نُو شد
به حیرتَم، چه نمک بود گفت و گویِ تو را؟

تپیدنِ دلِ عشّاق، نسخه‌پرداز است
دقایقِ  طلب و بحثِ جستجویِ تو را

بهارِ حسرتِ ما، زحمتِ خزان نکَشد
شکستگی نبَرَد، رنگِ آرزویِ تو را

در این چمن، به‌ چه سرمایه‌ خوشدلی بیدل
که شبنمی نخریده‌ست، آبرویِ تو را

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲:

پیوند به وبگاه بیرونی

بُشری اِذِ السَّلامةُ حَلَّت بِذی سَلَم

لِلّهِ حمدُ مُعتَرِفٍ غایةَ النِّعَم

ازفحوای کلام وگفتارشاعر چنین بنظرمی رسد که حافظ این غزل را در روزهایی که شاه شجاع انیس ومونس حافظ توانست مجدداً قدرت را ازدست برادرش محمودشاه بازپس بگیرد سروده است. ظاهراً محمودشاه با پیمان شکنی برعلیه برادرش شاه شجاع طغیان کرده واورا ازشیراز بیرون رانده بود. اینک پس ازگذشت حدود دوسال دوباره شاه شجاع نیرو ولشکربازسازی نموده وبایک یورش ظفرمندانه، تاج وتخت را از برادرخیانتکارخویش بازپس گرفته است. جهت اطلاع بیشتر ازروابط حافظ وشاه شجاع به این وبگاه رجوع شود.: بررسی تأثیر شاه شجاع بر اشعار حافظ و شعر قرن هشتم. سبک شناسی نظم و نثر فارسی (بهار ادب)، 15(5 (پیاپی 75) )، 213-229. SID. پیوند به وبگاه بیرونی

بُشری : بشارت باد

اِذ اَلسَّلامَةُ : هنگامی که سلامتی و صلح و آشتی،برقرارهست

حَلَّت : حلول کرد، فرود آمد.
ذی سَلَم :شهرمعشوق، منظور شهر شیراز است .
لله : برای خدا .
حَمدُ : سپاس .

مُعتَرِفٍ : کسی که به مطلبی اعتراف کند.
غایت : نهایت .
النَّعَم : نعمت ها
معنی بیت: ای خوشابرمردمان شیراز، مژده وبشارت باد که سرانجام آرامش وامنیت‌ برشهرشیرازفرودآمد شکروسپاس خداوندی راکه تمام نعمت‌ها ازجانب اوست.

شکرایزدکه زتاراج خزان رخنه نیافت

بوستان سمن وسرو وگل وشمشادت

🌿━━━━━━━━━━🌿

آن خوش خبر کجاست؟ که این فتح، مژده داد

تا جان فِشانَمَش چو زر و سیم در قَدَم

 

معنی بیت: آن پیک خوش خبر وکسی که این بشارت پیروزی و شادی بخش را آورد کجاست تا من جانم را همانگونه که طلا ونقره بیفشانند درقدم اوبیفشانم.

مرحباای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تاکنم جان ازسررغبت فدای نام دوست

🌿━━━━━━━━━━🌿

از بازگشتِ شاه در این طُرفِه منزل است

آهنگِ خصم او به سراپردهٔ عَدَم

طرفه منزل: منزل شگفتیها، منزل مبارک استعاره ازشهرشیراز

آهنگ : قصد، عزم، تصمیم

سراپرده ی عدم: نیستی ونابودی

معنی بیت: درنتیجه ی بازگشت پیروزمندانه وغرورانگیز شاه به شیراز، آهنگ نابودی ونیستی دشمنان برخاسته است. دشمن شکست راپذیرفته وبسوی نیستی ونابودی راهی شده است.

نظربرقرعه ی توفیق ویمن دولت شاه است

بده کام دل حافظ که کام بختیاران زد

🌿━━━━━━━━━━🌿

پیمان شکن هرآینه گَردَد شکسته حال

انَّ العُهودَ عِندَ مَلیکِ النُّهی ذِمَم


شکسته حال : پریشان حال


اِنَّ اَلعُهودَ : به درستی که عهدو پیمان ها


عِندَ : نزدِ


مَلیک : مالک

.
اَلنُّهی : جمع نُهیَة، عاقلان، خردمندان .


ذِمَم : جمع ذَمَّه ، بر عُهده، فرض، ضمان .معنی بیت: ازاول هم معلوم بودکه پیمان شکن وخیانت کار سرانجامی جز پریشانحالی وشکست نخواهدداشت پیمان شکنان همیشه درنهایت به خفّت وخواری شکست می خورند. خردمندان به عهدووفایشان پایداروثابت قدم می مانند ودرنهایت ازپاداش آن نیزبرخوردارمی گردند وفای به عهد یک ضرورت اخلاقیست.

وفاوعهدنکوباشداربیاموزی

وگرنه هرکه توبینی ستمگری داند

🌿━━━━━━━━━━🌿

می‌جست از سحابِ اَمل رحمتی ولی

جز دیده‌اش مُعاینه بیرون نداد نَم

سحاب : ابر

امل : آرزو

معاینه : آشکارا، به چشم مشاهده کردن

معنی بیت: درادامه ی سخن: دشمن که میل رفتن به نیستی کرد ناامیدانه ازابر آرزوها، بارش رحمتی جستجومی کرد لیکن آنچه که دریافت نمود قطره اشکی ازچشمان خویش بود واین غایت خفّ وخواریست.

مکن که کوکبه ی دلبری شکسته شود

چوبندگان بگریزندوچاکران بجهند

🌿━━━━━━━━━━🌿

در نیلِ غم فُتاد؛ سپهرش به طنز گفت

الآنَ قَد نَدِمتَ و ما یَنفَعُ النَّدَم؟

 

نیل غم : غم شکست به رود نیل تشبیه شده .
سپهر : فلک .
طنز : طعنه، تمسخر، سرزنش، ریشخند .
اَلآنَ : حال، اکنون
قَد : به یقین، به درستی .
نَدِمتَ : نادم و پشیمان شدی .
وَ : حرف ربط .
ما : حرف نفی، لا .
یَنفَعُ : منفعت دارد، سود دارد .
اَلنَّدَم : پشیمانی .
مَهرُخ : زیباروی .

معنی بیت: دشمن که شکست راپذیرفت چنان غم واندوه وجوداورافراگرفت که گویی در رودخانه ی نیل افتاده ودرحال غرق شدن است... چرخ فلکش ازروی طنز وتحقیرگفت: :اینک توسخت نادم وپشیمان شده ای لیکن پشیمانی درچنین شرایطی هیچ سودی ندارد. جاه طلبی، پیمان شکنی ودل بستن به مظاهردنیوی سرانجامی جز زوال ونابودی نخواهدداشت.
دولتی راکه نباشدغم ازآسیب زوال

بی تکلّف بشنو دولت درویشان است

🌿━━━━━━━━━━🌿

ساقی چو یارِ مَه رخ و از اهلِ راز بود

حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم

معنی بیت:

ازآنجا که ساقی، خود معشوقی زیباروی و رازنگهدار بود وشراب نابی در نگاه وکردار ظریفش بود به همین سبب حافظ و شیخ و فقیه نیز به بهانه ی شرابخواری به میکده روی آوردند تا ازشرابی که در نازوعشوه ی ساقی بود بچشند شراب انگوری بهانه ای بیش نبود مقصود دیدارساقی گلچهره بود.

میی درکاسه ی چشم است ساقی را به نام ایزد

که مستی می کندباعقل ومی بخشد خماری خوش

استاد.میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۰:۴۶ در پاسخ به حسن حاتمی فارسی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

«قولیست خلاف دل در آن نتوان بست»

داریوش مخلصی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۹:۰۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:

یک مقدمه فوق‌العاده برای یک حماسه بی‌نظیر.

دکتر صحافیان در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۷:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:

با معشوق پیمان بسته‌ام که تا زنده‌ام، مهرورزان کوی او را چون جان عزیز دارم(جامع نسخ دیوان حافظ، ص ۳۹۲: هواداری کویش- تاثیر از غزل مولانا: مرا عهدی است با شادی که شادی آن من باشد/مرا قولی است با جانان که جانان جان من باشد)
۲-زلالی خلوت خاطر و نور چشم و دلم از معشوقی است که چون شمع زیبارویان چگل(شهری در ترکستان) و ماه زیبای ختن(شهری در ترکستان شرقی)می‌باشد
۳- در این کامرانی و رسیدن به آرزوی دلم، خلوتی آرام و شیرین دارم و اندیشه و هراسی از بدگویی بدطینتان در جمع ندارم.
۴- آری در خانه سروی زیبا و موزون دارم که در سایه او از سرو بوستانی و شمشاد چمن بی‌نیازم(سعدی: یکی درخت گل اندر میان خانه ماست/که سروهای چمن پیش قامتش پستند)
۵- اکنون اگر صد سپاه زیبارویان به کمین دل بنشینند و قصد تسخیر دلم کنند، سپاس و منت از خدای دارم که معشوقی لشگرشکن دارم.
۶- جای آن دارد که از لبان یاقوتی او که چون انگشتری سلطان هست، ادعای سلطنت سلیمانی کنم افزون بر این که نقش انگشتری یارم اسم اعظم خداوند است و دیوها بر آن دست نمی‌یابند(اشاره به داستان ربودن انگشتر سلیمان توسط دیوها)
۷- ای پیر خردمند(که بهره‌ای از عشق و‌ حال خوش ندارد) میخانه رفتنم را عیب نشمار! که دلم در ترک کردن این شراب بسیار پیمان شکن است(آرایه‌ها: قافیه میانی- جناس پیمان و پیمانه)
۸- ای رقیب عشق(نگهبان معشوق- افکار و‌حالات مزاحم حال خوش) به خاطر خدا لحظه‌ای چشم فروبند، که من با لبان زیبایش که مهر سکوت زده است صدها سخن(دریافت‌های حال خوش) پنهانی دارم.
۹- اکنون که در بوستان توجه او‌ شادمانم، دیگر نه میلی به گل‌های لاله و نسرین و نه سودا و آرزویی برای نسترن دارم.(تمرکز بر حال خوش درونی، آسایش و خرسندی آورده است)
۱۰-به میخواری و‌ناپروایی در میان دوستان مشهور شدم، اما وقتی قوام الدین(وزیر ابواسحاق) را دارم، جای نگرانی نیست(بیت مدحی)
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

حسن حاتمی فارسی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۴:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:

شاعران در واقع **«حافظه‌ی جمعی»** مردم را بازگو کرده‌اند. 
به این معنا که شاید در افسانه‌ها و اشعار، یادگاری از یک «فاجعه‌ی عظیم» و یک «شروع دوباره» در ۷۵۰۰ سال پیش باقی مانده باشد


در بیت اول شرابِ تلخ می‌خواهم که مردافکن بُوَد زورش / که تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
در نگاه معمول، این بیت طلبِ خوشگذرانی است. اما  این شر و شور دنیا، همان هرج‌ و مرج‌های ناشی از تهدیدات آسمانی است. شاعر می‌گوید دنیا چنان جای ناامن و پر از آشوبی است به دلیل احتمال برخورد کیهانی که تنها راه آرامش، بی‌هوشی موقت با شراب است تا لحظاتی از این شر و شور ترس از نابودی فاصله بگیرد.

 مکرِ آسمان و سیارات مرگبار
بیت دوم بسیار کلیدی است بیاور مِی که نَتْوان شد ز مکرِ آسمان ایمن / به لَعبِ زهرهٔ چنگیّ و مرّیخِ سلحشورش
اینجا حافظ صراحتاً از مکرِ آسمان می‌گوید.  مکر یعنی اتفاقی پیش‌ بینی‌ناپذیر و مرگبار مثل یک سیارک که ناگهان ظاهر می‌شود
اشاره به زهره و مریخ که در نجوم باستانی نماد عشق و جنگ بودند در اینجا تبدیل به نمادهای اجرام آسمانی می‌شود. مریخ سلحشور دیگر فقط یک استعاره نیست، بلکه نمادی از یک جرم آسمانی جنگجو و ویرانگر است که هر لحظه ممکن است به زمین حمله کند. شاعر می‌گوید در برابر این قدرت‌های آسمانی هیچ انسانی ایمن نیست.

در بیت بیا تا در مِی صافیت رازِ دهر بِنْماییم / به شرطِ آن که نَنْمایی به کج‌طبعانِ دل‌کورش
این بیت دقیقاً به همان بحث پنهان‌کاری برمی‌گردد حافظ می‌گوید من راز دهر حقیقت برخورد سیارک و تاریخ پنهان را به تو می‌گویم، اما به شرطی که به «کج‌طبعان دل‌کور» (همان حاکمان و سیستم‌های رسمی که حقیقت را سانسور می‌کنند) نگویی. این یعنی حقیقتِ نابودی جهان، یک دانش سری بوده که فقط در حلقه‌های خاص یا از طریق اشارات شاعرانه منتقل می‌شده است.
بی‌زور بودن انسان در برابر تقدیر کیهانی
در بیت آخر ولیکن خنده می‌آید، بدین بازویِ بی‌زورش
این بازوی بی‌زور  در واقع اشاره به تمام تلاش‌های بشر برای نجات خود در برابر یک فاجعه کیهانی است. حافظ می‌خندد به این تصور که انسان فکر می‌کند بر سرنوشت خود یا بر چرخ گردان  تسلط دارد، در حالی که در برابر یک برخورد سیارکی، هر قدرتی بی‌معنی و بی‌زور است

 

 

حسن حاتمی فارسی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

آثار  کیهانی
 در ادبیات کلاسیک فارسی: 

شاعران در واقع **«حافظه‌ی جمعی»** مردم را بازگو کرده‌اند. 

به این معنا که شاید در افسانه‌ها و اشعار، یادگاری از یک «فاجعه‌ی عظیم» و یک «شروع دوباره» در ۷۵۰۰ سال پیش باقی مانده باشد

در ابیاتی نظیر *«روز پر نور دو خورشید و شب تیره دو ماه»* و *«یک غره مه که باشد او را دو هلال»*، شاعر به صراحت از دیدن دو جرم درخشان در آسمان می‌گوید. از دیدگاه اخترشناسی، این می‌تواند نشان‌دهنده حضور یک سیارک یا دنباله‌دار بسیار عظیم در کنار ماه و خورشید باشد که برای مدتی طولانی در آسمان باقی مانده است.
تکرار عبارت «ماه پاره» در اشعار (مانند اشعار صائب و حافظ)، تنها یک توصیف زیبایی‌شناختی نیست. این عبارت اشاره به شکاف یا تو رفتگی در بدنه جرمی دارد که مردم آن را در کنار ماه می‌دیدند.
وقتی حافظ می‌گوید:«شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود»** و سپس می‌گوید: **«به باغ، تازه کن آیینِ دینِ زردشتی» 

حافظ می‌گوید داستان‌های «عاد و ثمود» (که در قرآن آمده) در واقع تلاش برای توضیح دادن همان فجایع کیهانی و برخورد سیارک‌هاست، اما این روایت‌ها ناقص یا تغییر یافته‌اند. در حالی که ستاره‌شناسان  ایرانی از طریق «اخترشناسی» دقیق، ماهیت واقعی این اتفاقات را می‌دانستند  
-«کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود»
این «عدم»، همان لحظه نابودی مطلق بر اثر برخورد سیارک است. دنیا یک بار کاملاً پاک شده و سپس دوباره گل‌ها روییدند.
 وقتی حافظ می‌گوید «هفته‌ای بود معدود»، یعنی زمین بعد از برخورد، در یک بازه زمانی کوتاه (که در متون دینی هفت روز آمده) شکل جدیدش را گرفت. «چهل روز دود» در قرآن، تکمیلی بر این نظریه است؛ یعنی بعد از برخورد سیارک، غبار و دودهای کیهانی آسمان را گرفت و بعد از مدتی که دودها رفت، زمین دوباره سبز شد و «گل از عدم به وجود آمد».

در نجوم باستانی، هر ستاره یا صورتی از آسمان، تأثیری بر زمین داشت.
اختر میمون به معنای ستاره‌ای است که «بخت» و «تقدیر» را تغییر می‌دهد.
وقتی حافظ می‌گوید زمین به «اختر میمون و طالع مسعود» روشن شد، یعنی بعد از آن فاجعه و تاریکیِ برخورد سیارک، بالاخره نظمِ جدیدی در آسمان برقرار شد که اجازه داد زندگی دوباره آغاز شود و زمین «روشن» شود. یعنی این یک «شروع دوباره» (Reset) برای زمین بود.

«سلیمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش
 حافظ با این بیت می‌گوید حتی قدرتمندترین پادشاهان (مثل سلیمان) در برابر عظمت و اتفاقات کیهانی، مثل یک «مورچه» هستند. این تأکیدی است بر اینکه هیچ قدرتی در زمین نمی‌تواند جلوی یک سیارک یا یک تغییر در «نقش‌های چرخ» را بگیرد.

اگر بخواهیم تمام این قطعات را در یک نظریه واحد بنویسیم، به این متن می‌رسیم:
«دنیا بر اثر برخورد یک سیارک عظیم که مردم آن را به دلیل شکاف بدنه، "ماه پاره" می‌دیدند و دو هفته در آسمان رصد کردند یک بار به طور کامل نابود شد. این حادثه باعث شد زمین برای مدتی در دود و تاریکی فرو برود و سپس در یک بازه زمانی کوتاه (هفته‌ای معدود)، زمین دوباره شکل گرفت و زندگی از عدم بازگشت. 
 حافظ در اشعارش با اشاره به "مکر آسمان"، "بی‌بنیادی چرخ"
ما را به این دانش ارجاع می‌دهد. او هشدار می‌دهد که زمین هرگز امن نیست و هر لحظه ممکن است "تیغ جورِ فلک" (سیارک جدید) فرود آید، پس تنها راه نجات، رهایی از تعلقات و لذت بردن از لحظه (شراب و عشق) است.
 حافظ از یک شاعر عاطفی به یک «مورخِ کیهانی» تبدیل شده است  که دارد درباره «چرخه‌های نابودی و نوزایی زمین» صحبت می‌کند.🪐💫.

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را ...

مگر که لاله بدانست بی وفایی دهر

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

رهزن دهر نخفته ست مشو ایمن از او

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش

مجو درستیِ عهد از جهانِ سست‌نهاد 

جهان پیر است و بی بنیاد 

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم 

 

 

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۱:۴۵ در پاسخ به عبدالرضا یوسفی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

استاد.میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۰:۵۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۴:

ز دشت بیخودی می‌آیم از وضع ...

مصراع دوم

جنونی گر کنم ای شهریان هوش معذورم 

عبارت «شهریان هوش»بسیار نوآورانه و جالب است و بسیار مدرن 

اصلا یکی از ویژگیهای شعر بیدل اینست که عبارتهایی دارد که به هیچ وجه در قالب شعر کلاسیک نمی‌گنجد ،حتی سبک هندی 

یکی همین «شهریان هوش»در مقابل«دشت بیخودی»!

عقل در مقابل عشق و جنون

غرب و شرق ؟!

من دشت بیخودی را ترجیح میدهم به شهر هوش

جنون گمشده انسان مدرن و فرا مدرن است 

و عارفان ما چقدر این« جنون مبارک» را پاس می‌داشتند!

بیدل کجایی که دشتهای بیخودی به شهرهای هوش تبدیل شدند و دیوانگان بیابان‌گرد به کنج ساختمانهای سنگی تبعید

استاد.میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۰:۳۴ در پاسخ به معما دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در ستایش حضرت رسول (ص):

یک بحث نسخه شناسی است که به آن راه نداریم 

اما از منظر ذوقی و معنایی آیا«قعر جاودانی »بهتر نیست ؟

قعر جاودانی می‌شود همان جهنم و جاودانه ماندن در آن که منبع قرآنی دارد 

ولی ما فقر جاودانی نداریم ،آن هم از منظر درویشی!

اگر «فقر»بگیریم؛ درویش فقط به متاع قلیل دنیا رسیده...

ولی اگر «قعر»بگیریم از دوزخ رهایی یافته است

میگوید متابعت از حضرت پیامبر درویش را به بهشت میرساند (از قعر جاودانی می‌رهاند)

و نسبت به مال دنیا بی اعتنا می‌سازد

اصلا سخن از معنویتی است که درویش از متابعت رسول گرامی کسب میکند 

میگوید درویش صاحبدل ازین در محشتم گردد!

«خاک او گشتم و چندین درجاتم دادند»

 

معما در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۵ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در ستایش حضرت رسول (ص):

در باره بیت ۲۲: ویرایش «قعر جاودانی» به صورت «فقر جاودانی» که در بخش ویرایش انجام داده ام، بر اساس تذکر استاد جویا جهانبخش بوده است. ظاهراً از زمان آقای فروغی تاکنون به طرز حیرت‌ انگیزی این غلط چاپی که کل مصراع را بی‌ معنی کرده، تکرار شده و می‌ شود

همایون در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۵ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۳:

غزل مثنوی زیبا، هنری نو و شورانگیز، چارچوبی تازه که درخورد تویه ژرف آنست، ردیف آموختی همه بیت ها را به بیت مثنوی مآب مطلع غزل پیوند میدهد و وزن رمل  همان دوپاره نخست را به غزلی شیرین و گوشنواز می‌کشاند چون سر و کار ما با غزلی آموزشی است. که خود نیز هرچه دارد از شمس تبریزی آموخته است، و همه چیز آموختنی است حتی شکایت ها و گله ها و ناراستی ها و جفا ها، کار ما از آموختنی ها گزینش بهترین هاست 

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۵ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۲ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۸:

آنچه من درین غزل میخوانم و میابم سخن از رحمت و لطف خداوندی و جهان‌داری اوست که حسنش به اتفاق ملاحت جهان گرفته است و در چنین جهانی جای غمی نمی‌ماند از منظر مولانا

بیتی هم این میان به منصور رسیده است 

مولانا و منصور و حافظ و عطار را هم نمایندگان عرفان اسلامی میدانم 

ولی منظور شما را از عرفان ایرانی نمی‌فهمم( پای این غزل)

لطفاً وقتی بگذارید و توضیح دهید که عرفان ایرانی چیست ؟

منشأ آن چیست ؟

ربطش با مولانا و همچنین منصور حلاج  چیست ؟

عرفان شاهنامه کدام است ؟

کیومرث را چه ربطی است با عرفان ؟

و ربط همه اینها با هم چیست

سخن شما پای اشعار مولانا همواره با وجد و شوق همراه بوده و این ستودنی است 

اما این میان سوالاتی مطرح است که پاسخی منطقی و مستدل و مستند میطلبد 

تشکر

همایون در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۵ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۸:

از غزل های شاهکاری، بسیار عالی، نمونه درخشان از توانایی شعر ایرانی

غزل قصیده برای حسین منصوران حلاج

سرشار از فرهنگ ایران و رازورزی ایرانی

در شاهنامه که بنیاد فرهنگ و عرفان ایرانی است کیومرث نخستین است و جایگاهش کوه

هنگامی که سیامک او کشته میشود یکسال غمگساری میکند تا اینکه سروش سر می‌رسد و میگوید اندوه بس است. پس داستان آدمی آغاز میشود و پهلوانی بنیاد میگردد. در آغاز غزل نوید پایان غم سرداده میشود سپس برای بیان یک یگانگی و تکینگی نمونه های بسیاری می‌آورد که همه جا دیده میشود مانند کودکی که کم‌کم پیر میشود و همگان بخوبی می‌بینند مانند گلویی که فشرده میشود و مرگ‌آور است اما یک گلو هست که با ریسمان خفه نشد بلکه زنده شد و آن ریسمان عشق است که حلاج آنرا به نمایش میگذارد تا همگان ببینند.  راه عشق آدمی را به کوه و به پیری و به نخستین جایگاه میرساند. حرکتی و سفری در راهی بی آنکه دیده شود.

دکتر حافظ رهنورد در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۵ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱:

خاک راه شدن= فروتنی و تواضع

دامن افشاندن= قهر و ناز کردن

روی رنگین= چهره‌ی خوش آب‌ورنگ

در مصراع بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند زمن

شیرین ایهام دارد؛ یعنی هم صفت است برای حکایت و هم نام معشوق فرهاد.

۱-حکایت‌های شیرینی از من باقی می‌ماند.

۲-بس حکایت‌هایی که شیرین برای دیگران باز‌می‌گوید از من می‌ماند.

این غزل غزلی متوسط است از خواجه که بیشتر طرح شکوه و شکایت است.

در نهایت هم با تعبیری زیبا در بیت آخر می‌گوید که صبر کن تا خود عشق از این پایداریت در راه عشق تو را جاودانه کند.

همایون در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۵ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۷:

غزل سرکه‌ای، گاهی شراب می‌اندازی ولی سرکه درمی‌آید با آنکه قافیه و وزن و کلام همه درست انجام شده، شاید مطلع کار را خراب کرده که با دنبه غزل گفتن کار بسیار شگفتی است، شاید تا سبزه‌ای در کنار خرابه‌ای بروید که کار رندانه‌ای باشد! 

۱
۲
۳
۴
…
۵۸۵۴