حسین مویدی در دیروز دوشنبه، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۲۰:
منظور از دوازده رخ دوازده جنگاور تورانی است که نام ده نفر آنان را در این بخش آورده است . نامهای آنان عبارتند از : گروی کلباد بارمان سیامک اندریمان رویین برته زنگله سپهرم و پیران . نامهای ایرانیان که در برابر آنها بودند عبارنند از : گیو فریبرز رهام گرازه گرگین بیژن زنگه شاوران فروهل هجیر و گودرز .دو نفر دیگر از جنگاوران به نامهای هومان و نستیهن پیشتر در جنگ با بیژن کشته شده بودند .
سناتور سنتور در دیروز دوشنبه، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:
یارا بهشت صحبت یاران همدم است
دیدار یار نامتناسب جهنم است
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است
سعدی جان
بیاموزمت کیمیای سعادت
ز همصحبت بد، جدایی، جدایی
حضرت حافظ
صد سال اگر در آتشم مَهل بود
با آتش سوزنده مرا سهل بود
با مردم نا اهل مبادا صحبت
کز مرگ بتر صحبت نااهل بود
اوحدالدین کرمانی
صد سال در آتشم اگر رحل بود
آن آتش سوزنده مرا سهل بود
با مردم نااهل نباید صحبت
کز مرگ بترصحبت نا اهل بود
خواجه عبدالله انصاری
نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرف است
که از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید
حافظ
دکتر صحافیان در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۸:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱:
به زیبایی بکر و تازه جوانی خوش چهره، عشق میورزم! آری از خداوند پادشاهی این غم را در نیایش خواستار شدهام(خانلری: شادی این غم: دارای تضاد)
۲- هم عشق میورزم و هم به زیبارویان نظر میدورزم و هم رندی میورزم. آری بدان که چندین هنر دارم(هنر-فضیلت-رندی: آزادگی، وسعت مشرب، پاکبازی، بلاکشی، دردمندی، عیاری و خوشباشی. مفهوم رندی در شعر حافظ، ص چهل و دو)
۳- از این خرقه آلوده به تزویر و ادعا شرمگینم که با صد گونه فریب و شعبده بر او وصله زدهام(خانلری: که برو پاره...- تقابل هنر رندی با شعبده ادعا- شما وصلهداری جامه را شرف میشماربد و برای فقیرنمایی چنین میکنید. تلبیس ابلیس، ابن جوزی، موضوع خرقه)
۴- ای شمع از غم معشوق، با حال خوش بسوز! که اکنون من هم در دولت عشق بر همین کار تمرکز کرده و مهیا شدهام(خانلری: به همین کار میان بسته)
۵- در این سرگشتگی عاشقانه، سود و صلاح از دستم رفته است. آری هر چه از دل و جان کاستهام در غم عشق آن نازنین افزودهام(خانلری: با چنین خبرتم)
۶- همانند حافظ، گریبان چاک کرده به خرابات خواهم رفت به این امید که آن دلبر شاداب و زیبا مرا در آغوش گیرد.پیوند به وبگاه بیرونی
آرامش و پرواز روح
سناتور سنتور در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۲:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:
مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان
من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان
نیک رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان
شاطر عباس صبوحی
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
حضرت حافظ
خوب رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
سعدی جان
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
حضرت حافظ
حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
حضرت حافظ
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان
سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان
لاادری
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
همه جای تنشان نرم بود جز دلشان
پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان
چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان
لاادری
سناتور سنتور در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۲:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:
مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان
من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان
نیک رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان
شاطر عباس صبوحی
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
حضرت حافظ
خوب رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
سعدی جان
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
حضرت حافظ
حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
حضرت حافظ
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان
سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان
لاادری
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
همه جای تنشان نرم بود جز دلشان
پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان
چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان
لاادری
نسیم سرخوش در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم:
این سخن پایان ندارد خیز زید / بر براق ناطقه بربند قید
این سخن پایانپذیر نیست؛ برخیز ای زید و بر اسب تیزروِ زبان و سخن، مهار بزن و آن را از تاختن بازدار.ناطقه چون فاضح آمد عیب را / میدراند پردههای غیب را
زبانِ گویا چون عیبها را آشکار میکند، پردههای اسرار غیب را نیز میدرد.غیب مطلوب حق آمد چند گاه / این دهلزن را بران، بربند راه
خداوند میخواهد که اسرار غیب تا مدتی پوشیده بماند؛ پس این فاشکننده رازها را بازدار و راهش را ببند.تگ مران، درکش عنان، مستور به / هر کس از پندار خود مسرور به
اسب سخن را به تاختن وامدار، مهارش را بکش؛ پوشیده ماندن اسرار بهتر است، زیرا هر کس به اندازه فهم و پندار خود دلخوش است.حق همیخواهد که نومیدان او / زین عبادت هم نگردانند رو
خدا میخواهد حتی کسانی که امید اندکی دارند نیز از عبادت و بندگی او رویگردان نشوند.هم با امیدی مشرف میشوند / چند روزی در رکابش میدوند
آنان نیز به امید رحمت الهی به درگاه او روی میآورند و مدتی در راه بندگی او گام برمیدارند.خواهد آن رحمت بتابد بر همه / بر بد و نیک از عموم مرحمه
خداوند میخواهد رحمت گستردهاش بر همه، چه نیکوکار و چه بدکار، بتابد.حق همیخواهد که هر میر و اسیر / با رجا و خوف باشند و حذیر
خدا میخواهد همه مردم، خواه بزرگ و خواه کوچک، میان امید و بیم زندگی کنند و همواره مراقب کردار خود باشند.این رجا و خوف در پرده بود / تا پس این پرده پرورده شود
این امید و بیم تا زمانی سودمند است که اسرار غیب در پرده باشد؛ در همین حالت است که انسان رشد و تربیت میشود.چون دریدی پرده کو خوف و رجا / غیب را شد کرّ و فرّی برملا
اگر پرده غیب کنار رود، دیگر امید و بیم از میان میرود و شکوه و حقیقت جهان غیب آشکار میشود.بر لب جو برد ظنی یک فتی / که سلیمانست ماهیگیر ما
جوانی کنار جوی آب با خود گمان کرد که این ماهیگیر، همان سلیمان است.گر ویست این از چه فردست و خفیست / ورنه سیمای سلیمانیش چیست
با خود گفت: اگر او سلیمان است، چرا اینگونه تنها و ناشناس زندگی میکند؟ و اگر سلیمان نیست، پس این هیبت و سیمای سلیمانی را از کجا آورده است؟اندرین اندیشه میبود او دودل / تا سلیمان گشت شاه و مستقل
او در این تردید بود تا زمانی که سلیمان دوباره به پادشاهی رسید و فرمانرواییاش آشکار شد.دیو رفت از ملک و تخت او گریخت / تیغ بختش خون آن شیطان بریخت
شیطان از قلمرو سلیمان گریخت و بخت نیک سلیمان او را نابود و رسوا کرد.کرد در انگشتِ خود انگشتری / جمع آمد لشکر دیو و پری
سلیمان انگشتر پادشاهی خود را به دست کرد و سپاه دیوان و پریان بار دیگر فرمانبردار او شدند.آمدند از بهر نظاره رجال / در میانشان آنک بُد صاحبخیال
مردم برای تماشا گرد آمدند و در میان آنان همان جوانی که پیشتر در دل خود گمان کرده بود، حضور داشت.چون در انگشتش بدید انگشتری / رفت اندیشه و گمانش یکسری
همین که آن جوان انگشتر سلیمان را در دست او دید، همه تردیدها و گمانهایش یکباره از میان رفت.وهم آنگاهست کان پوشیده است / این تحرّی از پی نادیده است
تا وقتی حقیقت پنهان است، جای گمان و تردید وجود دارد؛ جستوجو و تحقیق نیز برای شناختِ چیزی است که هنوز دیده نشده است.شد خیال غایب اندر سینه زفت / چونک حاضر شد خیال او برفت
تا زمانی که حقیقت غایب است، خیال و گمان در دل نیرو میگیرد؛ اما همین که حقیقت آشکار شود، خیال و پندار از میان میرود.گر سمای نور بیباریده نیست / هم زمین تار بیبالیده نیست
اگر آسمان نور و رحمت خود را فرو نمیریزد، زمین تاریک نیز رشد و بالندگی پیدا نمیکند.یؤمنون بالغیب میباید مرا / زان ببستم روزن فانیسرا
من از بندگانم ایمان به غیب میخواهم؛ از همین رو روزنههای این جهان را بر مشاهده مستقیم غیب بستهام.چون شکافم آسمان را در ظهور / چون بگویم هل تری فیها فطور
اگر پرده غیب را کنار بزنم و آسمان حقیقت را آشکار کنم، دیگر چگونه میتوان گفت: «آیا در آن شکافی میبینی؟»
در اینجا «شکافتن آسمان» استعاره از برداشتن پرده غیب و آشکار شدن حقایق پنهان است. مولانا با اقتباس از آیه، 3 سوره ملک میخواهد بگوید نظام الهی چنان کامل و بینقص است که خداوند خود پرده غیب را برای حکمت و آزمایش انسانها نگه داشته است؛ اگر آن پرده برداشته شود، دیگر میدان ایمان، امید، بیم و امتحان باقی نمیماند.تا درین ظلمت تحرّی گسترند / هر کسی رو جانبی میآورند
تا در این تاریکیِ دنیا مردم به جستوجوی حقیقت برخیزند و هر کس به اندازه تلاش خود راهی را برگزیند.مدتی معکوس باشد کارها / شحنه را دزد آورد بر دارها
در این دنیا گاهی کارها وارونه به نظر میرسد؛ حتی ممکن است دزد را مأمور دستگیری دزد کنند.تا که بس سلطان و عالیهمّتی / بندهٔ بندهٔ خود آید مدتی
گاه پیش میآید که پادشاهی بزرگ و بلندهمت، مدتی زیر فرمان خدمتکارِ خدمتکارِ خود قرار گیرد.بندگی در غیب آید خوب و گش / حفظ غیب آید در استعباد خوش
ارزش واقعی بندگی آن است که در حالِ غیبت و نادیدن باشد؛ حفظ ایمان به غیب، در همین بندگیِ پنهانی زیباست.کو که مدح شاه گوید پیش او / تا که در غیبت بود او شرمرو
هنری نیست که کسی در حضور پادشاه او را بستاید؛ ارزش آن است که در غیاب او نیز وفادار و باحیا باشد.قلعهداری کز کنار مملکت / دور از سلطان و سایهٔ سلطنت
نگهبانی که در مرزهای کشور، دور از چشم پادشاه و دستگاه حکومت نگهبانی میدهد،پاس دارد قلعه را از دشمنان / قلعه نفروشد به مالی بیکران
اگر با وجود دوری از شاه، از قلعه در برابر دشمن محافظت کند و آن را با هیچ ثروتی نفروشد،غایب از شه در کنار ثغرها / همچو حاضر او نگه دارد وفا
و با اینکه از پادشاه دور است، همانگونه وفادار بماند که گویی شاه در کنار او حضور دارد،پیش شه او به بود از دیگران / که به خدمت حاضرند و جانفشان
چنین کسی نزد پادشاه از کسانی که همیشه در حضور او خدمت میکنند، ارزشمندتر است.پس به غیبت نیم ذره حفظ کار / به که اندر حاضری زان صد هزار
پس اندکی وفاداری و نگهبانی در غیبت، از هزاران خدمت در حضور برتر و باارزشتر است.طاعت و ایمان کنون محمود شد / بعد مرگ اندر عیان مردود شد
طاعت و ایمان تا وقتی ارزش دارد که در این دنیا و در حال ایمان به غیب باشد؛ پس از مرگ که حقایق آشکار میشود، ایمان آوردن دیگر فضیلتی ندارد.چونک غیب و غایب و روپوش به / پس لبان بر بند و لب خاموش به
پس چون پوشیده بودن غیب به حکمت الهی بهتر است، خاموش باش و اسرار را فاش مکن.ای برادر دست وادار از سخن / خود خدا پیدا کند علم لدن
ای برادر، از پرگویی دست بردار؛ خداوند خود، هرگاه بخواهد، دانش الهی و باطنی را آشکار میکند.بس بود خورشید را رویش گواه / ای شیء أعظم الشاهد الله
برای اثبات خورشید، خودِ تابندگی آن بهترین گواه است؛ و برای هر حقیقتی، بزرگترین گواه خداوند است.نه، بگویم چون قرین شد در بیان / هم خدا و هم مَلَک هم عالمان
نه، این سخن را میگویم؛ زیرا در این مطلب، خداوند، فرشتگان و عالمان همه با هم گواهی دادهاند.یشهد الله و المَلَک و اهل العلوم / إنَّهُ لا رَبَّ إلّا مَن یدوم
خدا، فرشتگان و صاحبان دانش گواهی میدهند که جز آن ذات جاودانه، هیچ پروردگار و معبودی نیست.چون گواهی داد حق، کی بُد مَلَک؟ / تا شود اندر گواهی مشترک
وقتی خود خداوند گواهی داده است، گواهی فرشتگان چه جایگاهی دارد که با شهادت خدا شریک شمرده شود؟زانک شعشاع و حضور آفتاب / برنتابد چشم و دلهای خراب
زیرا چشمها و دلهای بیمار، تاب تحمل نور خیرهکننده خورشید حقیقت را ندارند.چون خفاشی کو تَفِ خورشید را / برنتابد، بسکلد او مید را
همانند خفاش که حتی گرما و پرتو اندک خورشید را هم تاب نمیآورد و از نور آن میگریزد.پس ملایک را چو ما هم یار دان / جلوهگر خورشید را بر آسمان
پس فرشتگان را واسطه و یاور بدان؛ آنان مانند آینههایی هستند که نور خورشید حقیقت را برای انسانها آشکار میکنند.کین ضیا ما ز آفتابی یافتیم / چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم
ما این نور را از خورشید الهی گرفتهایم و همانند جانشینان او، آن را بر بندگان ناتوان میتابانیم.چون مه نو یا سهروزه یا که بدر / هر ملک دارد کمال و نور و قدر
همانگونه که ماه در شبهای مختلف درجات گوناگون نور دارد، هر فرشته نیز مرتبه، نور و کمال ویژه خود را داراست.ز اجنحهٔ نور ثلاث او رباع / بر مراتب هر ملک را آن شعاع
اشاره قرآن به دو، سه یا چهار بال برای فرشتگان، کنایه از مراتب گوناگون قدرت، نور و شعاع وجودی آنان است و هر فرشته به اندازه مقام خود بهرهای از نور الهی دارد.همچو پرهای عقول انسیان / که بسی فرقستشان اندر میان
همانگونه که عقلهای انسانها از نظر کمال و توانایی با یکدیگر بسیار متفاوتاند، فرشتگان نیز در مراتب نورانی خود با هم تفاوت دارند.پس قرین هر بشر در نیک و بد / آن ملک باشد که مانندش بود
بنابراین، هر انسانی با فرشتهای همنشین است که از نظر مرتبه و صفات، با حال و مقام او تناسب دارد.چشم اَعمش چونک خور را برنتافت / اختر او را شمع شد تا ره بیافت
چشم بیماری که توان دیدن خورشید را ندارد، با نور ستاره یا چراغ راه خود را پیدا میکند؛ یعنی کسی که طاقت دریافت مستقیم حقیقت را ندارد، از راهنمایان و واسطههای الهی بهره میگیرد.
عدل عهدمدار در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۳ دربارهٔ فرخی یزدی » دیوان اشعار » دیگر سرودهها » شمارهٔ ۱۲ - لرد کرزن عصبانی شده است:
چه ترجیعبند زیبایی!
حسن ر در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۷ دربارهٔ میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » رباعیات » شمارهٔ ۱۱:
یا:
دلریش و درون سوخته و خاکستر (س.ح.ر)
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۴۶ در پاسخ به سناتور سنتور دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:
جناب سناتور لطفاً اینگونه حاشیه گذاری نکنید
چرا هر کس هرچقدر میگوید باز هم کار خود را میکنید
لطفاً ضامن حاشیه گذاری خود را از حالت «رگبار»روی حالت «تک تیر» بگذارید
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:
مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان
من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان
نیک رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان
شاطر عباس صبوحی
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
حضرت حافظ
خوب رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
سعدی جان
سعدی ز کمند خوبرویان
تا جان داری نمیتوان جست
سعدی جان
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
حضرت حافظ
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان
سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان
لاادری
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
همه جای تنشان نرم بود جز دلشان
پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان
چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان
لاادری
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان
من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان
نیک رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان
شاطر عباس صبوحی
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
حضرت حافظ
خوب رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
سعدی جان
سعدی ز کمند خوبرویان
تا جان داری نمیتوان جست
سعدی جان
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
حضرت حافظ
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان
سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان
لاادری
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
همه جای تنشان نرم بود جز دلشان
پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان
چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان
لاادری
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان
من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان
نیک رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان
شاطر عباس صبوحی
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
حضرت حافظ
خوب رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
سعدی جان
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
حضرت حافظ
حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
حضرت حافظ
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان
سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان
لاادری
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
همه جای تنشان نرم بود جز دلشان
پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان
چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان
لاادری
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتیها » آهو:
مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان
من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان
نیک رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان
شاطر عباس صبوحی
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
حضرت حافظ
خوب رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
سعدی جان
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
حضرت حافظ
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان
سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان
لاادری
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
همه جای تنشان نرم بود جز دلشان
پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان
چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان
لاادری
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۴ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتیها » آهو:
مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان
من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان
نیکرویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان
شاطر عباس صبوحی
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
حضرت حافظ
خوب رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
سعدی جان
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
حضرت حافظ
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
حضرت حافظ
خوب رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
سعدی جان
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
حضرت حافظ
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:
خوب رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
سعدی جان
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
حضرت حافظ
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۵:
هنرمند کسی است که بتواند با هنر خود جهانی دیگر بیافریند به موازات جهان واقعیت و فردوسی چنین کار سترگی را به بهترین شکل ممکن انجام داده است
خواننده وقتی این بخش را میخواند گویا خود در کناره میدان به نظاره رزم رستم و اشکبوس ایستاده و نبرد را از نزدیک مینگرد.
شعر یا نقاشی یا سینما اگر نتواند جهان دیگری بیافریند هنر نیست !
نسیم سرخوش در ۳ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۹ - متهم کردن غلامان و خواجهتاشان مر لقمان را کی آن میوههای ترونده را که میآوردیم او خورده است:
بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتن / در میان بندگانش خوارتن
لقمان در خانه ارباب خود زندگی میکرد و در میان غلامان، از همه بیشتر فروتن به شمار میآمد.میفرستاد او غلامان را به باغ / تا که میوه آیدش بهر فراغ
ارباب، غلامان را به باغ میفرستاد تا برای او میوه بیاورند و از آن بهره ببرد.بود لقمان در غلامان چون طفیل / پرمعانی تیرهصورت همچو لیل
لقمان در میان غلامان، فردی طفیلی و وابسته بود؛ هرچند درونش سرشار از حکمت بود، ولی چهرهای تیره همچون شب داشت.آن غلامان میوههای جمع را / خوش بخوردند از نهیب طمع را
غلامان از روی طمع، بیشتر میوهها را خودشان خوردند.خواجه را گفتند لقمان خورد آن / خواجه بر لقمان ترش گشت و گران
سپس به ارباب گفتند که لقمان میوهها را خورده است و ارباب از این سخن بر لقمان خشمگین شد.چون تفحص کرد لقمان از سبب / در عتاب خواجهاش بگشاد لب
وقتی لقمان علت خشم ارباب را فهمید، برای پاسخ دادن لب به سخن گشود.گفت لقمان سیدا پیش خدا / بندهٔ خاین نباشد مرتضی
لقمان گفت: ای سرور من، نزد خداوند، بنده خیانتکار هرگز پسندیده نیست.امتحان کن جملهمان را ای کریم / سیرمان در ده تو از آب حمیم
همه ما را بیازما؛ به همه ما آب بسیار گرم بنوشان.بعد از آن ما را به صحرایی کلان / تو سواره، ما پیاده میدوان
سپس ما را به صحرایی وسیع ببر؛ تو سوار باش و ما را پیاده به دویدن وادار.آنگهان بنگر تو بدکردار را / صنعهای کاشفالاسرار را
آنگاه خود خواهی دید که چه کسی گناهکار است و چگونه خداوند رازها را آشکار میکند.گشت ساقی خواجه از آب حمیم / مر غلامان را و خوردند آن ز بیم
ارباب به همه غلامان آب گرم نوشاند و آنان از ترس فرمان او، آن را نوشیدند.بعد از آن میراندشان در دشتها / میدویدند آن نفر تحت و علا
سپس آنان را در دشت به دویدن واداشت و غلامان در پستی و بلندی زمین میدویدند.قی در افتادند ایشان از عنا / آب میآورد زیشان میوهها
غلامان بر اثر سختیِ دویدن، استفراغ کردند و میوههایی که خورده بودند از شکمشان بیرون آمد.چون که لقمان را درآمد قی ز ناف / میبرآمد از درونش آب صاف
اما وقتی نوبت لقمان رسید، از او جز آب زلال بیرون نیامد؛ زیرا میوهها را نخورده بود.حکمت لقمان چو داند این نمود / پس چه باشد حکمت ربالوجود
وقتی حکمت لقمان چنین حقیقت را آشکار میکند، پس حکمت پروردگار جهانیان تا چه اندازه عظیمتر خواهد بود.یوم تُبلی السرائر کلها / بان منکم کامن لا یشتهی
اشاره به سوره طارق ایه 9 روزی که همه رازهای پنهان آشکار میشود، آنچه در درون هر یک از شما نهفته و پوشیده بوده، بیهیچ پردهای نمایان خواهد شد و هیچ امر مخفی و نهانی باقی نخواهد ماند.
منظور مولانا این است که در قیامت، ایمان، کفر، اخلاص، ریا، نفاق، نیتها و همه صفات باطنی انسان آشکار میشود؛ همانگونه که در داستان لقمان، با استفراغ غلامان، حقیقت آشکار شد و معلوم گردید چه کسی میوهها را خورده است. پس در آن روز، هیچکس نمیتواند باطن خود را پنهان کند و هر انسانی با حقیقت واقعی خویش شناخته خواهد شد.
چون سقوا ماءً حمیماً قطعت / جملة الأستار مما أفضعت
اشاره به سوره محمد، آیه ۱۵: «وَسُقُوا مَاءً حَمِیمًا فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ» (و به آنان آب جوشان نوشانده میشود که رودههایشان را پارهپاره میکند.)همچنین مضمون آن در سورههای دیگر مانند انعام و غافر نیز آمده است.
چون آبِ سوزان و جوشان نوشانده شود، همه پردههای پنهان کنار میرود و هر آنچه نهفته و هولانگیز بوده، آشکار میشود.
مولانا در اینجا از آیه قرآن الهام گرفته و آن را به داستان لقمان پیوند داده است؛ همانگونه که نوشاندن آب گرم به غلامان باعث شد حقیقت آشکار شود و میوههای خوردهشده از شکمشان بیرون آید، در قیامت نیز عذاب الهی همه پردهها را کنار میزند و باطن انسانها آشکار میشود.
نار زان آمد عذاب کافران / که حجر را نار باشد امتحان
آتش، عذاب کافران است؛ زیرا همانگونه که سنگ را با آتش میآزمایند، حقیقت انسان نیز در آتش آشکار میشود.آن دل چون سنگ را ما چند چند / نرم گفتیم و نمیپذرفت پند
آن دلِ سخت همچون سنگ را بارها با نرمی و مهربانی اندرز دادیم، اما پند نپذیرفت.ریشِ بد را داروی بد یافت رگ / مر سرِ خر را سرِ دندانِ سگ
زخم و بیماری سخت، درمان سخت و مناسب خود را میطلبد.برای هر درد، درمان مخصوص همان درد است؛ همانگونه که دردِ سرِ خر را با داروی دردِ دندانِ سگ درمان نمیکنند
الخبیثات للخبیثین حکمتست / زشت را هم زشت جفت و بابتست
این سنت الهی است که ناپاکان با ناپاکان همراه میشوند؛ هر زشتی با زشتیِ همانند خود انس و پیوند دارد.پس تو هر جفتی که میخواهی برو / محو و همشکل و صفات او بشو
پس اگر خواهان همنشینی با کسی هستی، خود را شبیه او کن و صفات او را در خود پدید آور.نور خواهی مستعد نور شو / دور خواهی خویشبین و دور شو
اگر نور الهی را میخواهی، شایستگی پذیرش نور را در خود ایجاد کن؛ و اگر دوری از خدا را میخواهی، گرفتار خودبینی باش تا از او دور بمانی.ور رهی خواهی ازین سجن خرب / سر مکش از دوست و اسجد واقترب
و اگر میخواهی از این زندان ویران، یعنی دنیا و زندان نفس، رهایی یابی، از فرمان دوست (خداوند) سرپیچی مکن و سجده کن و بندگی کن و به او نزدیک شو.
حسین مویدی در ۳ روز قبل، شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۶:
یک پیشنهاد : اگر گنجور بتواند گروهی را سازمان دهد که دستور نوشتن خط فارسی برای شعر تهیه کنند و به فرهنگستان پیشنهاد نمایند کار بس بزرگی خواهد بود . چون دستور نوشتن خط فارسی که فرهنگستان اعلام کرده فقط برای نثر است و شامل شعر فارسی نمی شود .
مهران جوانمرد در ۱۸ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ سام میرزا صفوی » تذکرهٔ تحفهٔ سامی » صحیفهٔ اول در ذکر سلاطین » ۱۴- سلطان سلیم: