کاظم مدنی در ۱۰ ساعت قبل، ساعت ۰۶:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست:
با سلام
معنی این بیت چیست؟
آیا این کلمه به اشتباه ثبت شده؟ بسکلم
زود درمان کن که میلرزد دلم که بدرد از میوهٔ دل بسکلم
omid در ۱۷ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد دوم » عمر نرگس:
ترجمه هوش مصنوعی از بیت اول
خشم و آتش درون من دیگر به دل من اهمیت نمیدهد، چون در برابر زیباییهای آتشین و جاذبههای جهان، دیگر به اینکه چه بر سر خودم و اطرافم میآید توجه نمیکنم
گنجور عزیز لطفاً رحم کنید به زحمات خودتون..آخه این چه معنی و ترجمه ای هست؟
حداقل ای کاش تنظیمات معنی با هوش مصنوعی رو به اختیار خود مخاطب بگذارید
رضا از کرمان در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۸:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
ر
درود بر شما
یکبار دیگه حاشیه بنده را بخوان بنده کسی را محدود نکردم و در این مقام هم نیستم گفتم کسی که به خودش جرات میده روی تمام آثار ادیبان حاشیه میذاره ودر باره همه چیز و همه کس نظر میده حتما علامه است که نیست اسم از کسی هم نیاوردم حالا یا شما مدعی العموم هستی عزیزم یا تعریف بنده با شما مطابقت داره که چنین بر آشفتهاید در نوشتار من طعن وتمسخری هم دیده نمیشه برداشت و ماحصل خودم را از کلام آقای شهبازی به مشارکت گذاشتم حالا شما محدود میکنید یا بنده
علی میراحمدی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:
باغبانا ز خزان بی خبرت میبینم
آه از آنروز که بادت گل رعنا ببرد
در مصراع دوم رقص ضمیر صورت مضحکی به شعر داده است
باد باغبان گل رعنا را ببرد!!
علی میراحمدی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۵:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:
در خود نمیبینم که این بیت را شرح دهم اما چند شرحی هم که خواندم راه به جایی نمیبرد
شاید برای درک این بیت بهتر باشد که فرق بین «خیال و تماشا» را از منظر عرفانی دریابیم
خیال چیست
تماشا چیست
ای بستگان تن به تماشای جان روید(مولانا)
شاعر به دنبال کسی است تا از نظر عنایت او ره به مشرب مقصود ببرد
شاید او برای درک و دریافتهای معنوی خود اعتباری قائل نیست یا آنها را خالص نمیداند و منتظر عنایت صاحب نظری است
بزرگمهر در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۱:۴۰ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:
مصرع :
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد را
به امید اینکه صاحب نظری مرا به تماشا ببرد معنی شده
چگونه از عبارت نام تماشا بردن ، به این معنی رسیده؟
که معنی این بیان میتواند باشد:
بو که صاحب نظری تا به تماشا ببرد.
عادل مؤمن نژاد در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مهِ نو
یادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
گفتم: ای بخت! بخسبیدی و خورشید دمید
گفت: با این همه، از سابقه نومید مشو
تکیه بر اخترِ شبگرد مکن، کاین عیّار
تاجِ کاووس ربود و کمرِ کیخسرو
گر روی پاک و مجرد، چو مسیحا به فلک
از فروغِ تو، به خورشید رسد صد پرتو
آسمان، گو: مفروش این عظمت، کآندر عشق
خرمنِ ماه به جوی، خوشهٔ پروین به دو جو
گوشوارِ دُرّ و لعل، ارچه گران دارد گوش
دورِ خوبی گذران است، نصیحت بشنو
چشمِ بد دور ز خالِ تو، که در عرصهٔ حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
هر که در مزرعِ دل، تخمِ وفا سبز نکرد
زردرویی کشد از حاصلِ خود، گاهِ درو
اندر این دایره میباش، چو دف حلقهبهگوش
ور قفایی خوری، از دایرهٔ خویش مرو
آتشِ زرق و ریا، خرمنِ دین خواهد سوخت
حافظ! این خرقهٔ پشمینه بینداز و برو
علی میراحمدی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۰:۰۵ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
سایت ادبی گنجور این امکان را در اختیار کاربران نهاده است که نظر خود را پای اشعار شاعران بنویسند و یا به نظرات دیگران واکنش نشان بدهند
حال این نظر میتواند برداشت شخصی باشد یا نظر کارشناسانه یا شبه کارشناسی
شما به عنوان یک کاربر گنجور به هیچ وجه نمیتوانید کسی را محدود کنید و به هیچ وجه حق ندارید به کسی درین باره تهمت خودنمایی زده یا به طعن و تمسخر دیگران بپردازید!
اگر هم به نظرتان حاشیه ای مخالف قوانین است میتوانید آن را به مدیران گنجور گزارش کنید تا بررسی شود.اینکه در رحمت بروی چه کسی باز است و به روی چه کسی بسته را هم شما تعیین نمیکنید!
از خدا جوییم توفیق ادب
Fateme Zandi در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۸:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانیحکایت
مولانا پیکار عقل با نَفس را در قالبِ حکایتی بیان می کند . روزی مجنون سوار بر شترِ خود شد تا به کوی لیلی برود . مجنون شتر را می راند امّا شتر نیز برای خود لیلیِ دیگری داشت . لیلیِ او کُرّه اش بود که در طویله مانده بود . زیرا تابِ سفر نداشت . پس هم مجنون عاشق بود و هم شتر . و آن دو به مصداق « دو ضد با هم جمع نشوند » نمی توانستند همراهِ مناسبی برای یکدیگر باشند . از اینرو وقتی شتر افسارِ خود را سُست می دید و درمی یافت که مجنون به خواب رفته و یا از او غافل شده است فوراََ جهتِ حرکت را معکوس می کرد و به سویِ کُرّه خود بازمی گشت . مجنون نیز مدّتی بعد به خود می آمد و می دید که فرسنگ ها از مقصد دور شده است . و خلاصه برای مسافتی سه روزه ، سال ها در دشت و هامون سرگردان بود . تا اینکه مجنون دید که با این شتر نمی توان به کوی لیلی رسید . پس خود را از شتر به زمین افکند و او را در هامون یله کرد .مولانا این حکایت را در کتابِ فیه ما فیه ، ص 16 و مکتوبات ، ص 70 نیز آورده است ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 139 ) .
مولانا در این حکایتِ کوتاه از ستیز عقل با نَفس سخن به میان آورده است . منظور از مجنون ، عقلِ لطیفِ نورانی . و مراد از لیلی ، حقیقتِ الهی است . عفلِ نورانی و لطیف همواره مست و شیدای حقیقتِ الهی است و می کوشد بدان مقام واصل شود . و منظور از ناقه (شتر) ، نَفسِ امّاره ، و مراد از کُرّه ناقه ، شهواتِ نفسانی و حظوظِ جسمانی است . نَفسِ امّاره نیز پیوسته شیفتۀ شهوت است و با عقل در تضاد .
بیت 1533
همچو مجنون اند ، چون ناقه اش یقین / می کشد آن پیش و ، این واپس به کین
عقل و نَفس ، مانندِ مجنون و شترِ مادّۀ او هستند . مجنون شتر را به پیش می راند در حالی که شتر به لجاجت و سرسختی به عقب بازمی گشت و می خواست به سویِ کُرّه اش برود . [ تعارض عقل و نَفس نیز اینگونه ادست ]بیت 1534
میلِ مجنون پیشِ آن لیلی روان / میلِ ناقه پس ، پیِ کُرّه دوان
مجنون مایل بود که نزدِ لیلی برود در حالی که شتر نیز می خواست به کُرّه اش برسد . [ عقل می خواهد آدمی را به سویِ کمالات پیش ببرد . امّا نَفس می خواهد او را به مرتبۀ حیوانی تنزّل دهد . ]بیت 1535
یک دَم از مجنون ز خود غافل بُدی / ناقه گردیدیّ و واپس آمدی
اگر مجنون یک لحظه غفلت می کرد . شتر نیز برمی گشت و به عقب می رفت .بیت 1536
عشق و سودا ، چونکه پُر بودش بدن / می نبودش چاره از بی خود شدن
از آنرو که سراسرِ وجودِ مجنون از عشق و آرزوی لیلی آکنده و لبریز بود . چاره ای نداشت جز آنکه بی خویش و مدهوش شود .بیت 1537
آنکه او باشد مراقب ، عقل بود / عقل را سودایِ لیلی در رُبود
آن کسی که می بایست از مجنون محافظت کند عقلِ او بود . امّا عشقِ لیلی عقلِ مجنون را رُبوده بود .بیت 1538
لیک ناقه ، بس مُراقب بود و چُست / چون بدبدی او مِهارِ خویش سُست
لیکن شترِ مجنون بسیار مراقب و چالاک بود . بطوریکه وقتی احساس می کرد که افسارش اندکی سُست شده است .بیت 1539
فهم کردی زو ، که غافل گشت و دَنگ / رُو سپس کردی به کُرّه بی درنگ
در می یافت که مجنون از او غافل و بیهوش شده است و در لحظه فوراََ به سویِ کُرّۀ خود حرکت می کرد . [ دَنگ = بیهوش ، احمق ، ابله / زُو = هم می تواند مخففِ «از او» باشد و هم مخففِ «زود» . امّا وجه اوّل ارجح است . ]بیت 1540
چون به خود بازآمدی ، دیدی ز جا / کو سپس رفتست بس فرسنگ ها
همینکه مجنون به خود می آمد . متوجه می شد که آن شتر فرسنگ ها از مقصد به عقب رفته است .بیت 1541
در سه روزه رَه بدین احوال ها / ماند مجنون در تردّد سال ها
بدین سان مجنون راهی را که می توانست سه روزه طی کند . سالها در رفت و آمد یعنی رفتن و عقبگرد بود .بیت 1542
گفت : ای ناقه چو هر دو عاشقیم / ما دو ضدّ پس همرهِ نالایقیم
بالاخره مجنون به شتر خود گفت : ای شتر چون ما هر دو عاشقیم و ضدِّ یکدیگر ، پس ما دو نفر رفیق و همراهِ نامناسبی برای یکدیگریم .بیت 1543
نیستت بر وفقِ من مِهر و مِهار / کر باید از تو صحبت اختیار
نه عشقِ تو بر وفقِ مرادِ من است و نه افسارِ تو . پس باید از تو جُدا شد . [ مولانا از بیت بعد به نتیجه گیری از این حکایت می پردازد . ]بیت 1544
این دو همره ، همدگر را راهزن / گمره آن جان کو فرو ناید ز تن
این دو همراه ، راهزنِ یکدیگرند . یعنی عقل ( روح لطیف ) و نَفسِ امّاره ضدِّ یکدیگرند و هیچگاه با هم سازگاری ندارند . پس آن روحی که از مرکوبِ تن فرود نیاید گمراه است . یعنی روحی که وابستگی خود را از جسم نگسلد و مجنون وار از ناقۀ تَن فرود نیاید . قطعاََ راهِ و مقصدِ حقیقت را گم کرده است .بیت 1545
جان ز هجرِ عرش اندر فاقه ای / تن ز عشقِ خاربُن چون ناقه ای
روحِ لطیف به سببِ دور افتادن از از عرش ( عالَمِ الهی ) در فقر و مسکنت به سر می برد . در حالی که جسم از شدّتِ علاقه به بوتۀ خار مانندِ شتر ، چاق و ستبر شده است . [ خاربُن = بوتۀ خار ، کنایه است از غذاهای نفسانی و حظوظِ شهوانی . چنانکه در بیت 1966 دفتر اوّل می گوید :اُشتر آمد این وجودِ خارخوار / مصطفی زادی برین اُشتر سوار ]
مولانا مثنوی را به بحث از فراقِ انسان آغاز می کند . انسان از اصلِ برینِ خود جُدا افتاده و در ویرانکدۀ دنیا اسیر شده است . روحی که برای اتصال به اصلِ خود نکوشد ، زیورِ کمالاتِ الهی و اخلاقی را از کف می دهد و فقیرِ محض می شود . در حالی که ناقۀ جسمِ او از فرطِ چریدن در مرغزارِ شهوت و لذّت ، سمین و فربِه شده است .
بیت 1546
جان گشاید سویِ بالا بال ها / در زده تن در زمین چنگال ها
روح ، بال های همّتِ خود را به سویِ عوالمِ ملکوتی و رفیع می گشاید . در حالی که جسم ، چنگال هایِ تعلّقِ خود را در زمین فروبرده و سخت بدان چسبیده است . [ چنانکه قسمتی از آیه 175 سورۀ اعراف ، در بارۀ بلعمِ باعور ، آن عالِمِ هواپرست عهد موسی (ع) می فرماید : « و اگر ما می خواستیم بوسیلۀ آیاتِ خود ، او را مرتبۀ والا می بخشیدیم . ولی او به زمین چسبید و پیروی هوای خود نمود … » ]بیت 1547
تا تو با من باشی ای مُردۀ وطن / پس ز لیلی دور مانَد جانِ من
ای مُردۀ وطن ، یعنی ای جسمی که شیفتۀ دنیایی و آن را مأوا و مسکنِ خود ساخته ای . تا وقتی که تو بامن همراه باشی . روحِ من از لیلیِ حقیقت و کمال دور خواهد ماند . [ تا و قتی که آدمی اسیرِ جسم و شهوات است از حقیقت دور می ماند . ]بیت 1548
روزگارم رفت زین گون حال ها / همچو تیه و قومِ موسی ، سال ها
عُمرِ من در چنین احوالی بیهوده سپری شد . درست مانندِ قومِ موسی که سالها در بیابان سرگردان بودند . [ تَیه = در لغت به معنی حیران و سرگردانی است . از اینرو به دشت و هامونی که مردم در آن گُم شوند تَیه گویند . حضرت موسی (ع) به امرِ خداوند می خواست قومِ بنی اسراییل را از مصر به ارضِ مقدس ببرد . امّا آنان که به زندگی مرفه شهری عادت کرده بودند از این حکم سرباز زدند و در نتیجه به امرِ حق موظف شدند که چهل سال در صحرایِ تَیه ( بخشی از صحرای سینا ) حیران و سرگردان مانند . مفسّران و راویان می گویند : قومِ بنی اسراییل در بیابانِ تَیه از صبح تا شام راه می رفتند و چون به خود می آمدند می دیدند . تازه سرِ جایِ اوّلِ خود هستندو به یکدیگر می گفتند : گویا راه را گم کرده ایم ( تفسیر شریف لاهیجی ، ج 1 ، ص 636 ) . تا آدمی در تَیه دنیا سوار بر ناقۀ تن و شهوت است . مقصد را گم کند و سرگشته و حیران ماند . ]بیت 1549
خُطوَتَینی بود این رَه تا وِصال / مانده ام در رَه ز شَستَت شصت سال
این راه تا وصال به معشوق دو قدم بیشتر فاصله ندارد در حالی که من در این راه شصت سالِ است که از کمندِ وصالِ تو دور افتاده ام . [ شَست = قلابِ ماهیگیری / خُطوَتَین = دو گام ، در لسانِ اهلِ عرفان منظور خُطوَتَین ، دنیا و آخرت است . وقتی از شِبلی پرسیدند : « ای شیخ میانِ بنده و پروردگار چقدر راه است ؟ گفت : دو قدم . اگر از این مقدار بگذری به حضرت معشوق رسی . » بایزید خُطوَتَین را اینگونه بیان می کند : « هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیب های خود نهد و یکی بر فرمان های حق ، آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای نهد . » ( تذکرة الاولیاء ، ج 1 ، ص 165 ) ]شِبلی ، از صوفیان طبقۀ چهارم و شاگرد جنید بغدادی بود . او فقیه و عالم بود و مجلسِ وعظ داشت و در سالِ سیصد و سی و چهار در سنِ هشتاد و هفت سالگی فوت کرد ( نفحات الاُنس ، ص 183 و 184 ) .
بیت 1550
راه ، نزدیک و ، بماندم سخت دیر / سیر گشتم زین سواری ، سیر ، سیر
گر چه راه نزدیک است . امّا بسیار تأخیر کرده ام . من که دیگر از این سواره رفتن سیر شده ام . سیر ، سیر . [ عاشقی که مجنون وار راهِ خدا را دوست دارد می گوید : با اینکه تا وصال به حضرتِ معشوق به اندازۀ دو قدم راه است . امّا من بس که مشغولِ ناقۀ تن شده ام از مقصد به دور افتاده ام . پس واجب است که تن و مقتضیّاتِ آن را رها کنم تا روح فارغ و آسوده به وصالِ معشوق رسد . ]بیت 1551
سرنگون خود را ز اُشتر درفگند / گفت : سوزیدم ز غم ، تا چند ؟ چند ؟
در این لحظه بود که مجنون خود را از شتر پایین انداخت و گفت : من از غمِ فراق سوختم . این سوختن تا کی ادامه دارد ؟ تا کی ؟ [ مجنون دید که مرکوبش رهزنِ او شده . یعنی به جای اینکه او را به لیلی برساند . هر لحظه او را دورتر می برد . پس ترکِ مرکوبِ خود کرد . مجانینِ راهِ خدا وقتی جسم و جسمانیت را مزاحمِ وصالِ حق بدانند آنرا ترک می گویند و خود را به خاکِ فقر و فنا می افکنند و فقیر خاکسار می شوند . چنانکه بایزید گفت : « سوار دل باش و پیادۀ تن » ( تذکرة الاولیاء ، ج 1 ، ص 165 ) ]بیت 1552
تنگ شد بر وَی بیابانِ فراخ / خویشتن افگند اندر سنگلاخ
بیابان با همۀ وسعتِ خود در نظرش تنگ و کوچک آمد . پس خود را رویِ سنگلاخ و در سختی ها انداخت . [ وقتی که سالک مجنون وار ترکِ خانوار کند و بر دنیا و مافیها « چار تکبیر » زند . هامونِ بیکرانِ دنیا در نظرش تنگ و حقیر آید . ]بیت 1553
آنچنان افگند خود را سخت زیر / که مُخَلخَل گشت جسمِ آن دلیر
مجنون چنان خود را محکم روی سنگلاخ انداخت که بدنِ آن دلاور سوراخ سوراخ شد . [مُخَلخَل = هر چیزی که دارای رخنه و سوراخِ متعدد باشد . ]بیت 1554
چون چنان افگند خود را سویِ پست / از قضا آن لحظه پایش هم شکست
مجنون خود را چنان به پایین انداخت که اتفاقاََ در آن لحظه پایش هم شکست . [ وقتی که سالک مجنون وار رَسَنِ اسباب و تعلّقاتِ ظاهری را بگسلد و از ماسوی الله چشم پوشد از آن لحظه به بعد با جذباتِ الهی طی طریق کند . ]بیت 1555
پای را بربست و گفتا : گُو شَوَم / در خَمِ چوگانش ، غلطان می روم
مجنون پای خود را بست و پیشِ خود گفت : به صورتِ گوی درمی آیم و در خَمِ چوگانِ او می غلطم و می روم . [ چوگان = چوبِ بلندی است که سرِ آن خمیده است و با آن پویِ مخصوصی را می زنند / در خَمِ چوگانش غلطان می روم = خود را سرا پا اسیرِ و مطیعِ اراده و خواستِ او می کنم . ]این در واقع زبانِ حالِ سالک صادقی است که خود را تسلیم ضربات ابتلا و امتحانِ الهی می کند و ابراهیم وار به درونِ آتشِ محنت و ابتلا در می شود . ابیاتِ اخیر توصیفی استعاری و تمثیلی از انکسارِ نَفس و قمع هوای نَفس و انانیّت است .
بیت 1556
زین کند نفرین حکیمِ خوش دَهن / بر سواری کو فرو ناید ز تَن
از اینرو حکیم خوش سخن ، سواری را که از مرکوبِ تَن فرو نیاید نفرین می کند . [ حکیم خوش سخن اشاره است به حکیم سنایی غزنوی ]بیت 1557
عشق مولا کی کم از لیلی بُوَد ؟ / گُوی گشتن بهرِ او اَولا بُوَد
عشقِ مولایِ حقیقی چگونه ممکن است که از عشقِ لیلی کمتر باشد ؟ پس همچون گوی ، مطیعِ چوگانِ مشیّتِ او شدن سزوار است . [ وقتی که عشقِ مخلوق که عشقی مجازی است . موجبِ آن همه شوریدگی و فداکاری می شود . ببین عشق خالق جه ها می کند . ]بیت 1558
گُوی شو ، می گَرد بر پهلویِ صدق / غَلط غَلطان در خَمِ چوگانِ عشق
ای طالب حقیقت ، گویِ چوگان شو و در خَمِ چوگانِ عشق الهی بر پهلویِ صدق و راستی غلطان شو . یعنی در عشق حضرت حق ، صادق باش .بیت 1559
کین سفر زین پس بُوَد جَذبِ خدا / و آن سفر بر ناقه باشد سَیرِ ما
زیرا این سفر از این به بعد با جذبۀ الهی صورت گیرد و آن سفری که بوسیله ناقه صورت گیرد . سیر و سلوکِ خودِ ماست .بیت 1560
این چنین سَیری ست مستثنی ز جنس / کان فزود از اجتهادِ جِنّ و اِنس
سیر و سلوکی که با جذبۀ رحمانی صورت می گیرد ، منحصر به فرد است و بی نظیر . زیرا این سیر و سلوک مافوقِ سعی و تلاشِ جنّ و انس است .بیت 1561
این چنین جذبی ست نی هر جذبِ عام / که نهادش فضلِ احمد ، وَالسّلام
چنین سیری نتیجۀ جذبه ای بس بزرگ است و از نوعِ جذبه های معمولی و متعلق به عمومِ مردم نیست . آن جذبۀ بزرگ را فضل و احسانِ حضرت احمد (ص) موجب شده است . و درود بر سالکان صادق . [ جَذب = جَذبه ، شرح بیت 3191 دفتر اوّل ]مولانا می گوید : حضرتِ حق دو نوع وصال دارد . یکی وصال اکتسابی که با سعی و تلاش بنده حاصل می شود . و دیگری وصال موهوب که بی هیچ سبب و واسطه ای از جانبِ حضرت حق به واسطۀ اسمِ وهّاب به بنده ای عطا می شود . مولانا سالکان را به سعی و تلاش دعوت می کند . و این در جای جای مثنوی دیده می شود از جمله :
تو به هر حالی که باشی می طلب / آب می جُو دائماََ ای خشک لب
این طلب کاری مبارک جُنبشی است / این طلب در راهِ حق مانع کُشی است
مولانا می گوید : گاه به اقتضای حکمت و مصلحت الهی ، جذبه ای از بارگاهِ حضرت حق در می رسد و سالک را می رباید و با خود به مقامِ اعلای قرب و وصال می رساند . و هر گاه عنایت ازلی و جذبۀ لم یَزَلی بر دلِ سالک رسد . این جذبه و عنایت هزاران مرتبه از سعی و تلاشِ سالک مؤثرتر و غنی تر است . زیرا سالک را زودتر و مطمئن تر به مقصد می رساند . سالکی که بدین جذبه مفتخر شود سالک مجذوب نامیده می شود و او زان پس در حکمِ مجنونِ مسلوب الاختیاری است که وجودِ موهوم و هستی کاذبِ وی در ارادۀ الهی مستهلک شده است . مولانا در بیت 684 دفتر اول بدین جذبه اشارت دارد .
ور تو نگدازی ، عنایت های او / خود گُدازد ، ای دلم مولای او
مولانا می گوید : امّا سالک باید در هر حالی ساعی و کوشا باشد و حق ندارد که به بهانۀ جذبه ، دست از سعی و طلب بدارد .
اصل ، خود جذبه است لیک ای خواجه تاش / کار کن ، موقوفِ آن جذبه نباش
او در تبیین مطلب فوق مثالی می زند و می گوید : سالک مانندِ چاه کنی است که به امیدِ رسیدن به آب ، دیوارۀ چاه را می تراشد و سرانجام با سعی و اکتساب به وصالِ آب می رسد . و گاهی نیز بی آنکه جِدّ و جهدی کند ناگهان آب از زمین فوران می کند و این حال را به جذبۀ حق تشبیه می کند .
همچو چَه کن خاک می کن گر کسی / زین تنِ خاکی که در آبی رسی
گر رسد جذبۀ خدا ، آبِ مَعین / چاه ناکنده بجوشد از زمین
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Kamyar Faron در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۵:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
Reference ot Mansour Halladj
مسلم عبدالهی آرپناهی در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۲:۱۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۶:
به نظر بنده:
معنای «گرانی» با توجه به اینکه سعدی در بیت دوم درباره شکر خندهی شیرین لب صحبت میکنه باید متضاد شکر خندهی شیرین لب باشد پس میشود به معنای عبوسی که از سخنانش سنگینی بر روح و جان مینشیند معنی بشه.
با توجه به نکته بالا معنی بدین صورت است:
بیت اول : اگه انسان عبوس دارای سخنان مشمئز کننده روبروی شمع بیاید تو او را حتی اگه در جمع هم باشد بکش (هم نشینی با شمع مهمتر و ارجح تر است)
بیت دوم : اگر اون شخص انسان شیرین سخن و شیرین بیانی است، همنشینی با اون شخص را ترجیح بده و شمع را خاموش کن.
علی میراحمدی در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۰:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان:
سَر همانجا نه که باده خورده ای (صحیح)
سِر همانجا نه که باده خورده ای(غلط)
ببینید دوستان عزیز...
اینها بیشتر توصیه های اجتماعی بوده که بعدها عارفان در مسیر افکار خویش از آن بهره برده اند
به کسی که مست بوده میگفتند همینجا سَر بنه و بمان و به کوی و برزن و بازار مرو ؛زیرا ممکن بود به خود یا دیگران آسیب برساند
حتی ما در شاهنامه و در داستان کبروی و بهرام گور نمونه روشنی داریم از مستی که متورای میشود و بلایی بر سرش می آید.ولی متاسفانه شارحان ما به این موارد دقت نمیکنند
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۲ در پاسخ به Fateme Zandi دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان:
به نظرم «سَر همانجا نه» صحیح است و «سِر» غلط است
ضبط «سِر »در متن هم اشتباه است
همانجا که باده خورده ای بمان و راه نیفت و این معنا با بیت بعد نیز سازگار تر است
اصلا ابیات بعدی که میگوید مست بازیچه کودکان کوی میگردد این معنا را تایید میکند
شاعر تا چند بیت سمبولیک رفته و جناب زمانی و این ضبط غلط از همان اول پرده برداری کرده و لطف کار را هم از بین برده است
شگفتا که جناب کریم زمانی این را درنیافته است
جالب است که شارح بیت اول را کاملا غیر نمادین گرفته و بیت دوم را ابتدا نمادین گفته و سپس معانی پنهان را نیز بیان کرده!
محمدمبین تکلو در ۲ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۵ در پاسخ به آرش جباری دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:
سلام عرض ادب، وزن مصرع آخر این هست: مفعول مفاعلن مفاعیل فعل
اما در بین رکن های مفعول و مفاعلن از ابدال استفاده شده
Fateme Zandi در ۲ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
شرح و تفسیر در بیان آنکه حال خود و مستی خود باید پنهان داشت از جاهلان
شرح و تفسیر بیت 3426
بشنو اَلفاظ حکیمِ پرده ای / سِر همانجا نِه که باده خورده ای
سخنان حکیمِ پرده ای را گوش کن که می گوید : راز و سِرّت را همانجا قرار بده که باده نوشیده ای . یعنی رازِ معرف و اسرار حقایق را تنها به اهلِ بادۀ حقیقت بگو و هرگز آن را برای اهلِ صورت و ظاهر بینان بازگو مکن . [ حکیمِ پرده ای ، همان حکیمِ سنایی است . زیرا او از دیدگان اِدراک مردمِ ، در پرده و حجاب مستور بود . ( شرح کبیر انقروی ، ج 3 ، ص 1246 ) . اگر پرده را به معنی نغمه بگیریم . در اینجا به معنی نغمه دان اسرار است که باز منظور همان حکیم سنایی است . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 270 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3427
مست از میخانه ای چون ضال شد / تَسخُر و بازیچۀ اطفال شد
زیرا وقتی که مثلا یک نفر مست از میخانه بیرون می آید و بی هدف به راه می افتد و راهِ خانه را گم می کند . اسباب مسخرۀ کودکان می شود . [ مستان بادۀ حقیقت نیز همواره از سوی عقولِ طفل گونۀ عوام ، مسخره می شوند . ( ضال = گمراه ، در اینجا کسی که راه منزلش را گم کرده باشد ) ]
شرح و تفسیر بیت 3428
می فُتد این سو آن سو هر رهی / در گِل و ، می خنددش هر اَبلهی
آدم مست در میان راهها به هر سو می افتد و در میان گِل و لای فرو می رود . بطوریکه هر آدم نادان و کودنی که او را ببیند خنده اش می گیرد و او را مسخره می کند .
شرح و تفسیر بیت 3429
او چنین و کودکان اندر پَی اش / بی خبر از مستی و ذوقِ مَی اش
مست با چنین حالی است و کودکان به دنبال او راه افتاده اند . بی آنکه از عالَمِ مستی و خاصیت بادۀ او خبر داشته باشند . [ انبیاء عظام و اولیاءالله کرام نیز در میان مردم ، این گونه بوده اند . یعنی چون حقیقت حالِ آنان بر ایشان مستور بود . آنها را دیوانه و گمراه قلمداد میکردند و به تمسخر آنان می پرداختند . چنانکه در آیه 30 سوره یس آمده است « دریغا بر این بندگان که هیچ رسولی نیامدشان ، مگر که به استهزاء او پرداختند » . در اینجا می به معنی مجازی خود بکار رفته شده و منظور از آن علبۀ عشق ربّانی است . چنانکه مولانا می فرماید .
الله الله چومکه عارف گفت مِی / پیشِ عارف کی بُوَد معذوم شی ؟
فهمِ تو چون بادۀ شیطان بُوَد / کی تو را فهمِ مِی رحمان بَوِد ؟ ]
شرح و تفسیر بیت 3430
خلق ، اطفالند ، جُز مستِ خدا / نیست بالغ ، جُز رهیده از هوا
بجز مستانِ بادۀ حق ، همه مردم ، کودک و طفل هستند . زیرا بالغ کسی است که از بند هوی رهیده باشد . [ بلوغ بر دو نوع است . بلوغ جسمانی و بلوغ روحانی . بلوغ جسمانی در دختر و پسر در سنی معین حاصل می شود . و این بلوغ جبری و جنبۀ تکوینی دارد . ولی بلوغ روحانی ، بلوغی است که بر اثر تهذیب نَفس و کمالات اخلاقی حاصل می شود و این به اختیار و جهد و ریاضت صورت بندد . ای بسا سالخوردگانی که تا آخر عمر به این بلوغ نرسند و همچنان در زمرۀ اطفال باشند . ]
شرح و تفسیر بیت 3431
گفت : دنیا لَعب و لهو است و شما / کودکیت و راست فرماید خدا
خداوند فرمود : این دنیا بازیچه و سرگرمی است و شما ای آدمیان ، کودکانید و این کلام حقاََ که راست است . [ اشاره است به آیه 20 سوره حدید که می فرماید . « و بدانید که همانا زندگانی دنیا ، سرگرمی و بازیچه و آرایش و مایه فخر فروشی در میان شما و فزون خواهی در دارایی ها و فرزندان است » و در سوره انعام ، آیه 32 و سوره عنکبوت ، آیه 64 و محمد ، آیه 36 نیز به لهو و لعب بودن دنیا تصریح شده است . ( لعب = بازیچه ) ]
شرح و تفسیر بیت 3432
از لَعِب بیرون نرفتی ، کودکی / بی ذَکاتِ روح کی باشی ذَکیّ ؟
تا وقتی که تو از بندِ لهو و لعب نرسته باشی همچنان کودکی و تا وقتی که روح حیوانی را نورانی و فانی نسازی ، کی می توانی هشیار و زیرک باشی و حقایق را بشکافی ؟ [ ذکات = آتش زدن یا کشتن و ذبح حیوان . ذکی = هشیار و تیز هوش ]
شرح و تفسیر بیت 3433
چون جِماعِ طفل دان ، این شهوتی / که همی رانند اینجا ای فَتی
برای مثال ، ای جوان ، برخی از کودکان نیز به تقلید از بزرگان با یکدیگر شهوت می رانند و نزدیکی می کنند .
شرح و تفسیر بیت 3434
آن جِماعِ طِفل چه بوَد ؟ بازی ای / با جِماعِ رُستمی و غازی ای
ولی شهوت رانی و جماع کودک نسبت به شهوت رانی مردی نیرومند چه نمودی دارد ؟ مسلماََ کار آن کودک در قیاس با عمل آن مرد ، بازیچه ای بیش بشمار نمی آید . [ غازی = پیکار کننده و جنگاور ، کنایه از مرد نیرومند و قوی ]
شرح و تفسیر بیت 3435
جنگِ خلقان ، همچو جنگِ کودکان / جمله بی معنی و بی مغز و مُهان
با این مقدمه باید بدانی که جنگِ مردم با یکدیگر ، مانند جنگ کردن کودکان است . [ همانطور که کودکان معمولا در خانه ها و محله های خود دو دسته می شوند و به نزاع ساختگی دست می زنند . مردم دنیا نیز بر سر مال دنیا ، بیهوده و بی جهت جنگ راه می اندازند . همه این جنگ ها بیهوده و ذلّت بار است . ( مُهان = خوار کرده شده ) ]
شرح و تفسیر بیت 3436
جُمله با شمشیر چوبین جنگشان / جُمله در لایَنفَعی آهنگشان
این کودکان و اطفال ، وقتی که می خواهند به جنگِ یکدیگر روند ، شمشیرهای چوبی و ساختگی به دست می گیرند و قصد یکدیگر می کنند اما بیهوده . [ لاینفعی = بی فایده و بیهوده ]
شرح و تفسیر بیت 3437
جُمله شان گشته سواره بر نی ای / کین بُراقِ ماست یا دُلدُل پی ای
همه این کودکان بر روی یک «نی» و یا چوبی نظیر آن سوار می شوند و در عالَم کودکی آن را یک اسبِ نیرومند تصور می کنند و اگر از آنها بپرسی ، این چیست که سوارش شده اید ؟ می گویند : این همان بُراق یا دُلدُل است که پیامبر بر آن سوار می شد . [ بُراق = ستوری که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد و هر چیز تندرو را بُراق گویند . ( فرهنگ نفیسی ، ج 1 ، ص 563 ) . دُلدُل = استر پیامبر که حاکمِ اسکندریه برای ایشان فرستاده بود ]
شرح و تفسیر بیت 3438
حامل اند و ، خود ز جهل افراشته / راکبِ محمولِ رَه پنداشته
مردمان دنیا طلب ، در حقیقت حمل کننده بارِ گران هستند . ولی از روی نادانی خودشان را سوار پنداشته اند . [ مانند همان کودکان که خیال می کنند بر آن چوب سوار شده اند و آن چوب را اسب پنداشته اند . در حالیکه چنین نیست . بلکه آن چوب است که بر ایشان سوار شده و این کودکانند که آن چوب را به این سو و آن سو حمل می کنند . اهلِ صورت نیز که از حقیقت و اسرار الهی ، تنها الفاظی حفظ کرده اند . گمان می کنند که آن الفاظ ، مرکوبِ ایشان است و می توانند با آن به کوی دوست برسند . در حالی که چون الفاظِ آنان ، پوستِ بی مغز است . وَبالِ روح و جانِ آنان شده است و سنگِ راه . ]
شرح و تفسیر بیت 3439
باش تا روزی که محمولانِ حق / اسب تازان بگذرند از نُه طبق
ای صورت پرست که خویِ کودکانه داری . صبر کن تا روزی که بندگان راستین حضرت حق ، اسبِ همّت بتازند و از فلکِ نُه گانه درگذرند و به قرب حق واصل شوند .
شرح و تفسیر بیت 3440
تَعرُجُ الروحُ اِلَیهِ وَالمَلَک / مِن عُروجِ الروحِ یَهتَزّالفَلَک
روحِ انبیاء و صالحان به امر خدا به سوی او عروج می کند و از عروج آنها ، سپهر و فلک می لرزد . [ مقتبس از آیه 4 سوره معارج که می فرماید « و فرشتگان و روح در روزی که به اندازۀ پنجاه هزار سال است به سوی او بالا می روند » ]
شرح و تفسیر بیت 3441
همچو طِفلان ، جُمله تان دامن سوار / گوشۀ دامن گرفته ، اسب وار
ای اهلِ صورت و ای دنیازدگان ، همۀ شما مانند آن کودکانی هستید که سوار بر دامن خود شده اند و گوشۀ دامن خود را مانند اسب گرفته اند .
شرح و تفسیر بیت 3442
از حق اِنّ الظَنّ لا یُغنی رسید / مَرکبِ ظَن بر فلک ها کی دوید ؟
حق تعالی این پیام را به همگان رسانید . همانا گمان و ظن نمی تواند آدمی را به حقیقت برساند و مرکوبِ گمان کی می تواند بر بلندی افلاک رود . [ مصراع دوم اشاره است به آیۀ 36 سورۀ یونس که می فرماید « بیشترشان جز گمانی را پیروی نکنند و همانا گمان ، بی نیازی از حق نیارد » ]
شرح و تفسیر بیت 3443
اَغلَبُ الظَنینِ فی تَرجیحِ ذا / لاتُمارِی الشّمسَ فی تَوضیحِها
از دو گمان هر کدام غالب تر باشد . آن را ترجیح می دهند . ولی تو هرگز در بارۀ روشنی آفتابِ فروزان ، هیچگونه جدالی نمی توانی بکنی . [ بنابراین ظن و گمان فقط در باره چیزی حادث می شود که مبهم و ابهام آور باشد ولی در اینکه همۀ امور دنیایی ، پوچ و لغو است هیچ گمانی در آن راه ندارد و مانند آفتاب عالمتاب است . ]
شرح و تفسیر بیت 3444
آنگهی بینید مَرکَب های خویش / مَرکَبی سازیده اید از پای خویش
در آن وقت است که خواهید دید که شما بر مرکوبی سوار نشده اید بلکه از پای خود مرکوب ساخته اید . یعنی در خواهید یافت که علم بر قلب شما نور نیفکنده که شما سبکبال روید . بلکه علم بر شما بار شده است و توان حرکت را از شما گرفته است .
شرح و تفسیر بیت 3445
وَهم و حِسّ و ادراکِ شما / همچو نی دان مرکبِ کودک ، هلا
وَهم و اندیشه و حِس و اِدراک خود را مانند آن چوب نی ای بدانید که کودکان آن را مرکوب و اسبِ خود پنداشته اند . [ همینطور اهلِ گمان وقتی با آفتاب حقیقت روبرو شوند خواهند دانست که وَهم و گمانی که مرکوبِ خود ساخته بودند و می خواستند با آن به کویِ حقیقت برسند . در واقع مانند اسب های چوبین کودکان بوده است . و مسلماََ با اسباب کودکانه نمی توان سفر حقیقی کرد . ]
شرح و تفسیر بیت 3446
عِلم هایِ اهلِ دل ، حَمّالشان / عِلم های اهلِ تن ، اَحمالشان
غلم های اهلِ دل ، حمل کننده آنان است . زیرا صاحبدلان بر علمِ خویش سوارند و این علم ها آنان را به منزلِ حق می رساند . ولی علم های اهلِ تن و اسیران بند شهوت و نَفس ، بارِ گرانی است بر دوش انان . زیرا رنجِ تحصیل علم را می برند ولی طرفی از آن علم ها نمی بندند . [ یعنی علم های اهلِ دل که به طریق کشف و ذوق حاصل می شود آنان را به آرامشِ یقین می رساند و صاحبان علوم ظاهری ، همواره در زیرِ بارِ شک و اضطراب هستند . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 271 ) ( اَحمال = جمع حِمل به معنی بار ) ]
شرح و تفسیر بیت 3447
علم چون بر دل زَند ، یاری شود / علم جون بر تن زند ، باری شود
هرگاه علم بر دل بزند . آن علم ، رفیق و یاور آن شخص می شود ولی علمی که بر تن بزند . باری است گران . [ علم هایی که از راهِ کشف و شهود حاصل شود همیشه یاور انسان است ولی علم های تقلیدی و رسمی ، بار سنگین تردید و ناآرامی را بر روح می افکند .
شرح و تفسیر بیت 3448
گفت ایزد : یَحمِلُ اَسفارَهُ / بار باشد علم ، کآن نَبوَد ز هُو
خداوند متعال فرمود : آن عالمان یهود که تورات را حمل کردند ولی حقیقت آن را درنیافتند و به مُفادِ آن عمل نکردند . به خری مانند که کتابها بر پشت خود حمل میکنند . [ اشاره است به آیه 5 سوره جمعه که می فرماید « مثل کسانی که الفاظ تورات را حفظ کردند ولی به حقیقت آن نرسیدند و به مفادآن عمل نکردند . بسان خرانند که کتابها بر پشتِ خود دارند ]
شرح و تفسیر بیت 3449
علم کآن نَبوَد ز هُو بی واسطه / آن نپاید ، همچو رنگِ ماشِطه
علمی که از طرفِ خدا ، بی واسطه بر قلب نرسد . مانند رنگِ آرایشگران که بر صورت می مالند . دوامی نخواهد داشت . [ علمِ کسبی تنها از راهِ بحث و مدارسه و شواهد عقلی و نقلی حاصل می شود . ولی علم لدّنی ، علمی است که اهلِ قرب از جانب حق تعالی به دست می آورند . بی واسطۀ بشر و آن بر سه قسم است : وحی ، الهام و فراست . ( مصباح الهدایة ، ص 76 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3450
لیک چون این بار را نیکو کشی / بار بر گیرند و بخشندت خوشی
ولیکن هرگاه که این بارِ علم را به نحوِ احسن بکشی . بارِ گران را از تو فرو گیرند و از شراب علمِ لدّنی سرخوشت کنند . یعنی خداوند به تو معرفت حقیقی عطا فرماید . ( مقدمۀ رومی و تفسیر مثنوی معنوی ، ص 250 )
شرح و تفسیر بیت 3451
هین مَکش بهرِ هوا این بارِ علم / تا شوی راکِب تو ، بر رهوارِ علم
آگاه باش و این بارِ گران علم را به خاطر هوی و هوس نکش تا تو بر مرکوبِ علم سوار شوی و نه بالعکس . [ مولانا در بیان علم ظاهری و علم باطنی گوید « مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی . بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالی صرف می کنم . علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم . آخر این همه برای توست . اگر فقه است برای آن است که کسی از دستِ تو نان نرباید و جامه ات را نکنَد و تو را نکُشد . تا تو سلامت باشی و اگر نجوم است احوال فلک و تاثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی ، امن و خوف ، همه تعلق به احوال تو دارد و هم برای توست و اگر ستاره است . از سعد و نحس به طالع تو تعلق دارد و هم برای توست . چون تامل کنی اصل ، تو باشی و اینها همه فرعِ تو » ( فیه ما فیه ، ص 15 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3452
تا که بر رهوارِ علم آیی سوار / بعد از آن اُفتد تو را از دوش ، بار
همینکه بر مرکوبِ علمِ حقیقی سوار شوی و راهِ حق را پیمایی . پس از آن بارِ علم از دوشت می افتد و تو از زحمت و رنجِ آن علم خلاص خواهی شد و به فواید آن دست خواهی یافت .
شرح و تفسیر بیت 3453
از هواها کی رهی بی جامِ هُو؟ / ای ز هُو قانع شده با نامِ هُو
ای که از حقیقتِ «هو» فقط به لفظِ آن قناعت کرده ای و به لقلقۀ لسان ، اکتفا نموده ای . بدون اینکه جامِ تجلّی ذاتی (الله) را بنوشی . کی می توانی از کمندِ هوای نَفس برهی ؟ یعنی نمی توانی برهی .
شرح و تفسیر بیت 3454
از صفت وز نام چه زاید ؟ خیال / و آن خَیالش هست دَلّالِ وصال
از صفت و نام چه چیز به وجود می آید ؟ مسلماََ خیال به وجود می آید . بنابراین اگر کسی این اسم و صفت را بر زبان آورد و آن را ذکر کند . از این کلمات ، خیالی به وجود می آید و آن خیال ، ما را به مقصود و وعنایی می رساند .
شرح و تفسیر بیت 3455
دیده ای دَلّالِ بی مدلول هیچ ؟ / تا نباشد جاده ، نَبوَد غُول هیچ
آیا هیچ دلیلِ بدونِ مدلول دیده ای ؟ مسلماََ ندیده ای . زیرا هر دلیل ، لزوماََ بر مدلولی دلالت دارد . چنانکه مثلا وجود جاده ها و راهها دلالت بر وجودِ غول می کند . [ ملا هادی سبزواری گوید : غول در اینجا مطلق راهزن است . ( شرح اسرار ، ص 83 ) زیرا راهزنان در جاده ها کمین می کنند تا به کاروانها حمله برند و اموالشان را تاراج نمایند و مراد این است که هیچ لازمی بدون ملزوم نیست . ]
شرح و تفسیر بیت 3456
هیچ نامی بی حقیقت دیده ای ؟ / یا ز گاف و لامِ گُل ، گُل چیده ای ؟
آیا تا حالا هیچ دیده ای که اسمی فاقد حقیقت باشد ؟ البته که ندیده ای . زیرا هیچ اسمی بدون مسمّی یافت نشود . آیا بطور مثال از دو حرف «گاف» و «لام» می توانی گُل بچینی ؟ البته که نمی توانی زیرا این کلمه «گُل» است و دلالت بر واقعیتی می کند که در خارج از ظرف ذهن ما و در باغچه وجود دارد .
شرح و تفسیر بیت 3457
اسم خواندی ، رُو مسمّی را بجو / مَه به بالا دان ، نه اندر آبِ جُو
هرگاه اسمی را می خوانی مثلا نامِ الله را بر زبان می رانی . فوراََ در طلب مسمای آن باش . الفاظ و حروف مانند آبِ جو است و مسمّی مانند ماهِ آسمان که تصویرش در الفاظ منعکس می شود . پس آنچه که در آب می بینی . عکسِ ماه است نه خودِ ماه . اگر خودِ ماه را می خواهی ببینی باید حتماََ سر به سوی آسمان بلند کنی . [ مولانا در این ابیات بطور کُلی ، همه ظاهرگرایان و صورت پرستان را نقد می کند . از آن جمله است اوحدالدین کرمانی که شیخ یکی از خانقاههای بغداد بود . او عشق زیبا چهرگان و ماه رویان را مَسلَکِ خود قرار داده بود و آن را وسیلۀ نیل به جمال و کمال مطلق می شمرد . چنانکه در رباعی زیر این گرایش روشن است .
زان می نگرم به چشم سَر در صورت / زیرا که ز معنی است اثر در صورت
این عالم صورت است و ما در صُوَریم / معنی نتوان دید مگر در صورت
شمس روزی با او دیدار کرد و از او پرسید : در چیستی ؟ گفت : ماه را در آب طشت می بینم . شمس گفت : اگر در گردن دُمَل نداری چرا در آسمان نمی بینی ؟ ( مناقب العارفین ، ج 1 ، ص 616 و 617 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3458
گر ز نام و حرف خواهی بگذری / پاک کن خود را ز خود ، هین یکسری
اگر می خواهی از این حروف و نامها بگذری و به عالم معنا برسی . باید وجود خود را از اوصاف و احوال بشری و مادی پاک کنی و به اوصاف الهی متّصف شوی .
شرح و تفسیر بیت 3459
همچو آهن ز آهنی ، بی رنگ شو / در ریاضت ، آینۀ بی زنگ بی زنگ شو
درست باید مانند آهن باشی . یعنی باید از آهن بودن دست بکشی و در کورۀ ریاضت ، زنگار نفسانی ات را محو نمایی . تا به مقام آینه برسی . پس باید آنقدر بر آهن وجود خود ، صیقل صفا و وفای الهی بزنی تا آهن وجودت بکلی محو شود و مبدّل به آینه گردد و حقایق و اسرار را نمودار سازد . [ در قدیم آینه را از لوح های فلزی می ساختند . بدین صورت که صفحۀ فلزی را آنقدر می زدودند و صیقل می زدند که صاف و براق می شد . ]
شرح و تفسیر بیت 3460
خویش را صافی کُن از اوصافِ خود / تا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خود
درونت را از اوصاف پست و اخلاق زشت صاف کن تا به اخلاق ربّانی و اوصاف الهی آراسته شوی . و آنگاه ذاتِ پاک خود را خواهی دید . واِلّا تا آخر عُمر ، فردی از خود بیگانه خواهی دید .
شرح و تفسیر بیت 3461
بینی اندر دل ، علومِ انبیا / بی کتاب و بی مُعید و اوستا
در آن وقت در درون خود ، علوم پیامبران را خواهی دید . آن هم بدون مطالعه کتاب و درس و بحث و استاد و دستیار استاد . [ مُعید = اعاده کننده و بازگو کننده درس استاد برای دیگران ]
شرح و تفسیر بیت 3462
گفت پیغمبر که : هست از اُمَتم / کو بُوَد هم گوهر و هم همّتم
حضرت رسول خدا (ص) گفت : از امتِ من کسانی هستند که سِرشت و همّتشان مانند سِرشت و همّتِ من است . [ اشاره بیت به حدیثی است که می گوید « پیامبر (ص) فرمود : دوست داشتم برادرانم را ببینم . اصحاب پیامبر (ص) بدو گفتند : مگر ما برادران تو نیستیم ؟ فرمود : شما اصحاب من هستید . ولی برادرانم کسانی هستند که به من می گروند در حالیکه مرا ندیده اند » ( احادیث مثنوی ، ص 34 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3463
مر مرا ز آن نور بیند جانشان / که من ایشان را همی بینم از آن
جان آنان ، مرا از آن نور الهی می بیند که من آنان را با همان نور می بینم .
شرح و تفسیر بیت 3464
بی صَحیحَین و اَحادیث و رُواة / بلکه اندر مَشربِ آبِ حیاة
بی آنکه دو کتاب صحیح مسلم و صحیح بخاری و اقوال راویان را خوانده باشند از جایگاه اصلی آب حیات حقیقت و معرفت ، سیراب می شوند . [ اهلِ کشف و ذوق نیازی به علمِ صُوری ندارند . بلکه این مرحله را پشت سر نهاده اند و دانسته اند که گوهر حقیقت را باید با غواصی در عالم کشف و شهود به دست آورند نه مجادلات لفظی و قیل و قال . ( رُواة = جمع راوی به معنی روایت کننده . مُشرب = جای آشامیدن . صحیحین = دو کتاب مهم روایی اهل سنت بنام صحیح مسلم ، تالیف ابوالحسن مسلم بن حجاج نیشابوری متوفای 261 هجری و صحیح بخاری ، تالیف محمد بن اسماعیل بخاری متوفای 256 هجری ) ]
شرح و تفسیر بیت 3465
سِرِّ اَمسَینا لَکُردیّاََ بدان / رازِ اَصبَحنا عَرابیاََ بخوان
راز این مطلب را درک کن . شبانگاه کُردی بیسواد بودیم . ولی بامدادان که برخاستیم خود را دانای به زبان عرب یافتیم . [ اشاره است به سخنی که آن را از سید ابوالوفا می دانند . او ابتدا کُردی بیسواد بود و هیچ سابقۀ علمی نداشت . ولی پس از جذبه ای معنوی و شوری درونی بر خواندن و نوشتن مسلط شد . حسام الدین چلبی را از احفاد و فرزندان او دانسته اند . اما اصل سخن او اینست . « شبانگاه کُردی بی مایه و فاقد علم بودم و بامدادان ، ناگهان بر زبان عربی چیره گشتم » ( امثال و حکم ، ج 1 ، ص 385 ) . این سخن به صورت ضرب المثل درآمده و عرفا ، از آن جمله مولانا ، این مثل را در مورد اصحاب کشف و شهود بکار برده اند که دانش و معرفت خود را از طریق انقلابی درونی و تحولی روحی به دست می آورند نه از راه مجادلات لفظی . ]
شرح و تفسیر بیت 3466
ور مثالی خواهی از علمِ نهان / قصه گو از رومیان و چینیان
و اگر می خواهی از علم نهان مثالی داشته باشی . داستانی را از رومیان و چینیان بازگو کن . [ قصه رومیان و چینیان ، تمثیلی است از اصحاب کشف و شهود و ارباب مجادله و استدلال و شرحی است بر مضمون ابیات پیشین ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی استغنا » بیان وادی استغنا:
یکی از بحثهای مهم در امر خداشناسی مبحث استغنای خداوندی است که اگر کسی این را نداند حتی ممکن است از ایمان به کفر برسد
به نظر من عطار درین چند بیت استغنای الهی و مفهوم آن را مفید و مختصر و به خوبی بیان کرده است
حالا شما بروید در اینترنت و ببینید این شارلاتانهای عرفانی اینترنتی چه خدایی به مردم معرفی میکنند!
خدایی که دربست در خدمت انسان است و گویا نعوذ بالله نوکر پدر آدمی است!
خدای شارلاتانهاهی عرفانی خدا نیست ،غول چراغ جادو ست که منتظر است آرزوهای انسان را برآورده کند!
شارلاتانهای عرفانی اینها را نمیگویند چون اولا دانشش را ندارند و ثانیا به دنبال مشتری جمع کردن هستند و چیزی میگویند که مردم دوست دارند بشنوند!
عرفان تخدیری دل خوش کنک
و MP3 این بخش در بیتی از حافظ:
«خفنه بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره بستر میکند مسکین غریب»
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت صعوه » حکایت صعوه:
حکایت صعوه بسیار جالب است
گویا صعوه مرغکی کوچک و ریزه میزه است و درینجا همین کوچکی و ضعف را بهانه ای برای صرف نظر کردن از جستجوی سیمرغ میکند و هدهد با دلایلی بهانه او را رد میکند
از نظر عارفان هیچ بهانه ای نمیتوان برای صرف نظر کردن از طلب و قدم گذاشتن در وادی سیر وسلوک آورد،هیچ بهانه ای!
به قول مولانا:
«لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب
همچنان میغیژ و او را میطلب»
یا به قول سعدی:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
یا به قول خواجه:
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
ابراهیم احمدی در ۲ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:
سحر بلبل حکایت با صبا کرد / که عشق روی گل با ما چهها کرد
«سحر» زمانِ بیداری معنوی و کشف و شهود است. «بلبل» (روح سالک) رازِ ازلی خود را با «صبا» (نفحه الهی و واسطه فیض) در میان میگذارد. این بیت اشاره به «پیمان الست» و تجلی اولیه عشق در دل انسان دارد. عشق در نگاه اول زیباست، اما بلافاصله با خود سوز و گداز میآورد.
آغازِ معرفت با «روایتِ رنج» همراه است. انسان تا زمانی که اسیر نَفْس است، خاموش است؛ اما به محض بیدار شدن در سحرگاهِ آگاهی، فغانِ غربت سر میدهد.
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد / وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
«رنگ رخ» تجلی جمالیِ خداوند در جهان مادی است. عارف با دیدن زیبایی جهان، به یاد معشوقِ حقیقی میافتد و این «حیرت»، دل او را خون میکند. «گلشن» نماد عالم معنا و وطن اصلی روح است، و «خار» نماد تنزلِ روح به عالم خاک، تنهایی، و ابتلا به سختیهای سلوک است. بدون رنجِ خار (ملامت و سختی)، پختگیِ عشق حاصل نمیشود. خون شدن دل، مرحله فنای احوال نَفْسانی برای رسیدن به بقای معشوق است.
غلام همت آن نازنینم / که کار خیر بی روی و ریا کرد
حافظ در این بیت، شالوده «مذهب رندی» خود را میریزد. در ساحتِ اجتماعی، طعنه سنگینی به زاهدان و صوفیانِ ریاکار زمانه است که هر عبادتی را برای کسب قدرت یا تحسینِ مردم انجام میدهند.
«نازنین» در اصل خودِ خداوند یا پیرِ طریقت است. کارِ خیرِ بیریا، فیضِ مطلقِ الهی است که بدون منت و بی سر و صدا به همه مخلوقات میرسد.
من از بیگانگان دیگر ننالم / که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
این بیت اوجِ مرتبه «توحید افعالی» است. عارفِ واصل میداند که در جهان هستی، فاعل و مؤثری جز خدا وجود ندارد (لا مؤثر فی الوجود الا الله). بنابراین، دشمن و بیگانه صِرفاً یک ابزار و واسطهاند. رنجی که از «آشنا» میرسد، جفا نیست، بلکه سراسر لطف و مصلحت است برای پاک کردنِ خویشتنِ عاشق.
پذیرشِ رنج از سوی معشوق، سوزشِ زخم را به لذتِ تسلیم و رضا تبدیل میکند.
گر از سلطان طمع کردم خطا بود / ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
حافظ به دو خطای معرفتی انسان اشاره میکند: پناه بردن به قدرتِ سیاسی (سلطان) برای امنیت، و دل بستن به ثباتِ امور دنیوی (دلبر مادی). ماهیتِ دنیا دگرگونی و بیوفایی است. طلب کردنِ وفا از امرِ ناپایدار، نادانی است.
سالک باید امید خود را از غیرِ خدا قطع کند (قطعِ طمع). جفای دلبر، پاسخِ تنبیهیِ هستی به سالک است تا به او یادآوری کند که تکیهگاهش را اشتباه انتخاب کرده است.
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی / که درد شب نشینان را دوا کرد
«شبنشینان» سالکانی هستند که در تاریکیِ فراق و جهلِ این جهان، بیدار مانده و به عبادت و زاری مشغولند. «نسیم صبحگاهی» تجلیِ فیضِ رحمانی و مقام «گشایش و انس» است که پس از تاریکیِ طولانیِ قبض و اندوه، بر دلِ عارف میبارد و دردِ هجران را درمان میکند.
نقاب گل کشید و زلف سنبل / گره بند قبای غنچه وا کرد
این بیت سرشار از پویایی است. در ساحت عرفانی، تصویرِ «کشفِ حجاب» است. نسیمِ حق (صبا)، نقاب را از روی حقیقت (گل) برمیدارد. «وا شدنِ گره قبای غنچه»، نماد شرحِ صدر، باز شدنِ چشمِ دل و رسیدن به مرحله شهود است. گرههای درونی سالک به یک نفحه گشوده میشوند.
به هر سو بلبل عاشق در افغان / تنعم از میان باد صبا کرد
حافظ به یک واقعیتِ تلخ و در عین حال عمیقِ نظامِ عشق اشاره میکند: عاشق (بلبل) همواره در رنج، تکاپو و گریه است، در حالی که واسطه فیض (صبا) بدونِ این سوز و گداز، در حالِ کامروایی است. این نشاندهنده «استغنای معشوق» است؛ عشق سهمِ عاشق را رنج قرار داده و لذتِ صرف را به دیگران بخشیده است.
بشارت بر به کوی می فروشان / که حافظ توبه از زهد ریا کرد
در عرفان عامیانه، توبه یعنی برگشتن از گناه به زهد. اما در عرفان رندانه حافظ، بزرگترین گناه، خودخواهی، عُجب و زهدِ فروشی است. حافظ از «دینداریِ ابزاری» توبه میکند تا به «دینِ عشق» وارد شود. «کوی میفروشان» همان خرابات است؛ مقامی که در آن منیت و هستیِ مجازیِ سالک خراب و نابود میشود.
وفا از خواجگان شهر با من / کمال دولت و دین بوالوفا کرد
حافظ در بیت آخر (مقطع)، طبق سنتِ مدیحهسرایی، اشارهای به یکی از ممدوحان یا مشایخِ بزرگ زمان خود (احتمالاً شیخ ابواسحاق یا شخصیتی ملقب به بوالوفا) دارد. ایهام عرفانی: «بوالوفا» در لغت یعنی «پدرِ وفاداری» یا «صاحبِ وفا». حافظ میگوید برخلافِ بزرگانِ دنیاپرستِ شهر که همگی بیوفایند، آن کسی که حقیقتِ دین و دولت را به کمال رساند، ذاتِ حقیقت و پیرِ راه است که عهدِ ازلی خود با سالک را هرگز نمیشکند.
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۳ - در موعظه و تخلص به مدح نبی اکرم (ص):
اهل دنیا را ز راز آخرت دادی خبر
خواندی از پشت ورق، روی ورق را آشکار
صائب تبریزی
صائب صاحب سخن
شهسوار میدان خیال
شهسوار میدان ادب
ملک الکلام
علی میراحمدی در ۹ ساعت قبل، ساعت ۰۸:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست: