حمید آ در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۴۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳:
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
بدون شرح ،،،
نیما نجاری در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۵:
با سلام خدمت شما بزرگواران، در مورد بیت سوم؛
به دارالکتب حاجاتم درآ که بهر اصغایت...
عرض شود که در فرهنگ لغت عمید در معنای "اِصغا" آمده؛ گوش فرا دادن یا بعبارتی باجان و دل گوش دادن
و در لغتنامه دهخدا "دَرا" امر به داخل شدن معنا شده است.
"دارالکتب" همان دارالکُتُب یا دارالکتاب(بمعنای کتابخانه)است که در این مصرع بخاطر حفظ وزن بر روی حرف "ت" علامت سکون قرار گرفته و Daarolkotb خوانده میشود.
و "صُحف" نیز جمع صحیفه بمعنای نامه ها و کتاب ها میباشد.
برقرار باشید.
بیدل بی نشان در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
زیباترین عاشقانه ی بلند ِ ادبیات پارسی ...
سرشار از اعجاز و شکر گفتاری و باریک بینی و مضامین بدیع
سعدی جانم هیهااااات که چشم روزگار مانند ِ تو دیگر دیده باشد ...
هیچووووقت یادم نمیره از سال ۸۶ که برای اولین بار این شعرو خوندم تا همین الان که حدود ۱۶ سال میگذره ، هیچوقت هیچوقت هیچوقت این شعر برام کهنه نشده ...
همیشه قند تو دلم آب کرده
خیلی اوقات اشکم دراومده ...
همون بیت اولشو چقدر طوفانی و چنگ زننده شروع کرده
ای سرو بلند قامت دوست وه وه که شمایلت ...
یا این شروع طوفانیش ؛ ای زلف تو هر خمی کمندی
چشمت به کرشمه چشم بندی ...
یا ؛ دیگر نرود به هیچ مطلوب خاطر که گرفت با تو پیوند
واقعا فکر می کنم در حق سایر ابیاتش جفا کردم که همه ی اون ها رو اینجا مثال نزدم
سخت تررررین کار دنیا انتخاب بهترین شعر یا بیت یا مصرع سعدیه
حتی توی اون تکه ی اضافیش در مورد همین ترجیع بند هم ابیات شاهکااار زیادی وجود داره ؛
"مهر ِ تو نگارِ سروقامت
بر من رقَم است تا قیامت ..."
یا
بر جان ِ ضعیف ِ آرزومند
زین بیش جفا و جور مَپسند
من چون تو دگر ندیده ام خوب
منظور ِ جهانیان و محبوب (چقدددر خوب گفته این مصرعو چقدر خوب کلمه ی "منظور" میشینه )
اونقدددددر ترکیب ها و مضامین جادویی فراوونه تو این ترجیع بند که واقعا از خودم ناراحتم و از سعدی جانم شرمنده م که چرا فقط سه چهار تا بیتشو اینجا مثال زدم
کوروش در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیر:
صد بلیسی تو خمیس اندر خمیس
ترک من گوی ای عجوزهٔ دردبیس
خمیس اندر خمیس یعنی چی ؟
دردبیس یعنی چی ؟
برگ بی برگی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:
ای فروغ حُسن ماه از روی رخشان شما
آبروی خوبی از چاه زنخدان شما
در غالب آثار ادبی و ابیات عارفانه خورشیدِ درخشان تمثیلی ست از خداوند یا حضرت معشوق و ماه زیبا روی استعاره از عارفان و عاشقانی ست که بواسطه دریافت نور از خورشیدِ زندگی دلهاشان به عشق زنده و زیبا روی شده اند ، حافظ نیز چنین توصیفی از آن یگانه خورشید هستی داشته و خطاب به معشوق عرضه می دارد پرتوی نوری که از زیبایی عاشقانت ساطع می شود برگرفته از زیبایی رخسار درخشنده شماست، پس هر عاشقی که اندکی با فروغ حسن ماه رویانی نظیر حافظ یا عطار و مولانا آشنا شود مشتاق دیدارِ اصل و منشأ آن نور و خورشید تابان گردیده، تصمیم به نگاهی هرچند گذرا و اجمالی بر آن نور مطلق می گیرد، اما با نظری کوتاه درخشش آن نورِ بینهایت را تاب نیاورده و به نزدیکترین مکان در آن نزدیکی پناه می برد که گمان می کند شدت نور کمتری دارد پس چه جایی بهتر از چاه زنخدان که در چانه آن رخسار زیبا قرار دارد، و در همان چاه زنخدان است که می اندیشد پس نقطه شروع آن ماه رویانی که نور و آبروی خود را از روی رخشان حضرتش گرفته و اینچنین زیبا روی شده اند همین جا بوده است. آبِ روی علاوه بر معنای حیثیت، طراوتِ زندگی و شادابیِ درون است که بر بیرون و روی آن بزرگان تاثیر گذاشته است. همچنین آبِ رویی که از درون چاه زنخدان است میتواند آبِ خوبی و آب زندگی باشد که از کُنه و ذاتِ حق سرچشمه میگیرد و تشنگانِ خوبی را سیراب می کند .
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید؟ چیست فرمان شما ؟
آن عاشقِ مشتاقِ دیدار رویِ حضرتِ معشوق که هنوز در چاه زنخدان بسر می برد و مبهوتِ آن درخششِ بینهایت است از رفتن به عمق بیشتر و پیبردن به ذات حضرتش در میماند، برای دیداری دیگر جانش برلب آمده و عزم دیدار دوباره ای می کند ، پس از حضرتش رخصت می خواهد که اگر بار دهد با رهایی از جانِ خودِ ذهنی اش ماهِ او نیز برآید و به دیدارش زنده شود وگرنه که بازگردد، تا فرمان شما چه باشد، اما پاسخ سکوت است که علامت رضاست و مگر تا چاه زنخدان را به اختیار آمده که اکنون کسب رخصت می کند ؟ این خاموشی معانی دیگری را هم با خود دارد، از جمله حال که انسان بدون واسطه تاب و توانِ نظر به آن نور مطلق را ندارد، مستان و ماهرویانی در دسترس هستند که نور خود را از آن خورشید یا زندگی بر گرفته اند و هر لحظه آمادگی دارند تا دیگران را هم از فروغ حسن ماه خود برخوردار کنند .
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشد مستوری به مستان شما
نرگس استعاره ای ست از چشم عدم بین خداوند، پس عاشق می اندیشد که با برکنار بودن و در حاشیه از نرگس چشم حضرت معشوق جهان را نظاره کردن تا امروز موجب سلامت وی نشده و طرفی از عافیت نبسته است و بلکه این دور ماندن از نگاه و جهان بینی خدایی موجبِ چه بسیار درد و رنجهایی ست که بر انسان وارد می شود، در صورتیکه اگر انسان از مرکز دریچه چشم نرگس حضرتش جهان را بنگرد در سلامت و عافیت قرار گرفته و از دردهایی مانند خشم ، کدورت و کینه ، حرص و طمع، حسادت، حسرت، انتقام جویی، رنجش و امثال آن در امان و رها می گردد، در مصرع دوم حافظ میفرماید پسبهتر است انسان از چاه ذهن بیرون آمده و خود را از مستان پنهان و مستور نکند زیرا حال که بدون واسطه توان نگاه کردن به آن خورشید را ندارد پس دوای دردهایش را از مستانی چون حافظ و سایر طبیبان الهی طلب کند. نفروشد یعنی ترجیح ندهد که تا ابد در چاه زنخدان پنهان بماند تا اینکه خود را در معرض آموزشهای معنوی مستان قرار دهد که سرانجامش موفقیتِ دیدارِ روی حضرت دوست است .
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبِِ روی رخشان شما
انسان هزاران سال است که در خواب ذهن بسر می برد و همچنان متحمل رنج و درد می شود، همچان کینه توز و خود بر تر بین است و همچنان به جنگهای ویرانگر می پردازد و همچنان انسانها را به جرمِ آزادی و عدالت طلبی در بند می کند، پس حافظ میفرماید امکان اینکه انسان خواب آلوده بیدار شود و به خود بیاد وجود دارد، کافیست مشتی از آب پاکیزه و رخشان رخسار حضرت معشوق یعنی همان آب بیت مطلع غزل را بر دیدگان خود زند تا از این خواب چندهزار ساله بیدار شود، در اینصورت کل هستی را یک نور و برگرفته از آن خورشید رخشان می بیند و با زندگی به اتفاق و اتحاد و به عافیت و سلامتی می رسد. "مگر" در اینجا یعنی قطعاََ چنین می شود.
با صبا همراه بفرست از رُخَت گل دسته ای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
حافظ این بار مستان را که پیر و راهنما و حکیم الهی هستند به دسته گل توصیف کرده و از حضرت دوست می خواهد دسته گلی از جنس رخسار خود و به همان زیبایی و پر آب و با طراوت با مساعدت و همراهی باد صبا برای نوع بشر بفرستد، دسته گلی که همان رنگ و بوی خاک بستان حضرتش را با خود داشته باشد، یعنی دلش به عشق زنده و از جنس خداوند شده باشد، چنین مست و دسته گلی آب رخسار حضرت معشوق را با خود به ارمغان آورده و مانند حافظ با غزلهای آبدار خود بر دیدگان خواب زدگان می زند، باشد که موجب بیداری آنان از خواب ذهن و باز شدن چشم عدم بین انسانها گردد .
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گرچه جام ما نشد پر می به دوران شما
جم همان جمشیدِ پادشاه است و حافظ مجلس بزمی که در آن ساقیان و گل دسته هایی که از جانب آن یگانه پادشاه جهان ماموریت یافتند تا عاشقان را مِی بنوشانند به بزم شاهانه جمشید تشبیه می کند و آن ساقیان در حضور پادشاه جامهای عاشقان را لبریز از می می کنند، حافظ آرزو می کند عمر آنان دراز و جاودانه باشد و در کار خود موفق و مرادمند ، اما تأکید می کند که با این دوران و گردش شرابی که آنان انجام دادند هنوز جامش پر از می نشده است، پس طلب گردش بیشتر می کند تا در دوران دیگر شراب بیشتری دریافت کند، یعنی کار معنوی و دست نداشتن از دامن بزرگان باید استمرار داشته باشد و به دریافت یکی دو جام از آن شراب معرفت بسنده نکرد .
دل خرابی می کند ، دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان جان من و جان شما
حافظ میفرماید در حین کار بر روی خود و دریافت جامهای می احتمال اینکه، دل کار خرابی کند و بار دیگر به چیزهای مادی این جهان دلبسته شود بسیار است ، پسنگران نباشید ، پنهان کاری نکنید و آن را به دلدار یا حضرت معشوق گزارش کنید ، همین آگه کردن دلدار و واقف شدن به اینکه دل می خواهد چیزی را بجای خداوند در دل و مرکز خود بگذارد نشانه بیداری و هشیاری پوینده راه عاشقی ست ، در مصرع دوم حافظ هشدار می دهد که این مطلب را دست کم نگیرید و از جان خود مایه می گذارد، در ضمن اشاره می کند که جان او و جان همه انسانها یک جان و یک هشیاری ست و تفرقه ای در کار نیست .
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شدند
خاطر مجموع ما ، زلف پریشان شما
همدستان شدن یعنی هم داستان و یکدل شدن ، یا به عبارتی رسیدن به وحدت و یکی دیدن کل هستی ، که لازمه این کار دیدن جهان از مرکز نرگس مست حضرت معشوق است ، یعنی نگاه عاشقانه به همه باشندگان و آفریدگان عالم هستی ، خاطر مجموع یعنی یکی شدن آنچه در خاطر انسانها گذر می کند ( اندیشه ها ) ، زلف پریشان کنایه ای ست از جهان ماده و فرم که با همه زیبایی های پیدا و پنهانش و با وجود نظم و هارمونی که در تک تک مولکول و اتم هایش وجود دارد آشفته و پریشان است و امروزه می بینیم که حال خوشی ندارد، پس حافظ آرزو می کند که هرچه زودتر اندیشه های مختلف و متفرقی که در جهان وجود دارند به این جمع بندی واحد برسند که این جهان با همه آشفتگی که دارد یک خرد و یک هشیاری ست که در جماد و نبات و حیوان و سپس بصورت کاملترش در انسان به ظهور رسیده و جلوه نموده است ، با این جهان بینی که از دریچه چشم خداوند است همه انسانها خود را یک هشیاری و خرد دیده و منیت ها و خویشتن بینی ها جای خود را به عشق و دوست داشتن ها می دهد .
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
در این بیت حافظ شرط محقق شدن آرزوی مطرح شده در بیت قبل را بیان کرده، میفرماید اگر انسان بخواهد اندیشه های متفرق را با زلف حضرتش به وحدت برساند و به همه دردهای بشر پایان دهد تنها یک راه داشته و آنهم کشتنِ خویشِ تنیده شده یا همان نفس سرکش خود است که پیش از این نیز بسیاری از عاشقان به این کار مبادرت ورزیده اند و خود کاذبشان را در راه عاشقی قربانی حضرت معشوق نموده اند ، تا حدی که اگر حضرت دوست بخواهد بر ما گذر کند ، یعنی لطفش شامل ما شود باید دامن خود را از خاک و خون دور نگاه دارد ، اما بنظر میرسد این میزان از انسانهایی که با کشتن من کاذب خود دلهاشان به عشق زنده شده است به حد کفایت نیست زیرا حافظ در بیت بعد برای خود و ما دعا میکند تا در زمره کشتگان قرار گیریم .
می کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکرافشان شما
آمین گفتن ما به دعای حافظ یعنی لبیک گفتن به او تا با کشتن نفس سرکش و قربان کردن خود کاذب در راه عشقش به وصال او نزدیک شویم و لبان شکر افشانش که شادی و برکت هر دو عالم را برای انسان به ارمغان می آورد ببوسیم، نیکبختی که برای روزی و قسمت شدنش رنج و مرارت ها باید کشید. این بیت درواقع بیت پایانی ست و سه بیت دیگر به منظور غزل خوانی در محفل حکام سروده شده است که البته نامربوط هم نبوده و میفرماید رسیدن به این قرب و وصل، همتی والا می طلبد تا انسان بتواند همچون ستارگان بلند اختر شده و تا خاک ایوان حضرتش تعالی یافته آنرا ببوسد .
کوروش در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۹ - داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد:
هر محدث را خسان باذل کنند
حرفش ار عالی بود نازل کنند
یعنی چی ؟
کوروش در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۳۹ در پاسخ به وافن اس اس دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۲ - قصهٔ هلال کی بندهٔ مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بیتقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بندهٔ سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نارد اگر با این دانش تعظیم این مادر کند ممکن بود کی از عمی خلاص یابد کی اذا اراد الله به عبد خیرا فتح عینی قلبه لیبصره بهما الغیب این راه ز زندگی دل حاصل کن کین زندگی تن صفت حیوانست:
😂
کوروش در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۱۵ در پاسخ به رضا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۲ - قصهٔ هلال کی بندهٔ مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بیتقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بندهٔ سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نارد اگر با این دانش تعظیم این مادر کند ممکن بود کی از عمی خلاص یابد کی اذا اراد الله به عبد خیرا فتح عینی قلبه لیبصره بهما الغیب این راه ز زندگی دل حاصل کن کین زندگی تن صفت حیوانست:
دقیقا
این جماعت فقط ظاهر میبینن
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۵۷ در پاسخ به رضا ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:
آقا رضا
مثل همیشه حافظانه و عالی بود.
دست مریزاد که برایِ ما نوشتید.
شاد, تندرست و کامروا(موفق) باشید
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۵۵ در پاسخ به اشکان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:
سلام اشکان
همین شرح های رضا ساقی در حاشیه هر غزل بهترین کتاب است. نیاز به معرفی کتابِ دیگری نیست!
پایدار باشید
کوروش در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۳۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۹:
مقامر را سه شش میباید
یعنی چی ؟
نردشیر در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۱۰ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۴:
روحت شاد حکیم جان
عرفان در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶:
امشب در مزار حضرت حافظ بودم و تفال همین آمد ...
حمید نورمحمد در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل:
سلام، واقعا همین طور که در نبود نور ، در تاریکی هرکسی به زعم خود از خداوند یه برداشتی میکنه و گاها همون رو به دیگران تجویز هم میکنه در اون تعصب هم به خرج میده درحالیکه اگر نور خورشید حقیقی اهل بیت علیهم السلام تلألو کنه، تمام اختلافات در قضاوت ها و برداشت های غلط از بین میره
داود پورسلطان در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
هموطن فرهیخته ای که عقیده داشتند
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
یعنی همراه دیگران بریم و باغ و صحرا را تماشا کنیم و نظر دیگ را خطا میدانستند با بیت بعدی چه میکنند که
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنیم یار سرو بالا را
حتما اینطوری میشود
با سرو بلند لب جوی و یار بله دوتایی را باهم تماشا کنیم
F.n در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳ - زکات زندگی:
بیت اول شعر حذف شده است
بیت اول آن
تا تو نگاه میکنی ، کار من اه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است ؟
کاوه در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » بخش ۳:
چیزی که برای خود من خیلی جالب بود اینه که هر بخش از لشکر ایران درفشی ویژه خود دارند و همه در خدمت لشکر ایران هستند مانند نقش برجسته های تخت جمشید که هر قومی با لباس و کلاه مخصوص به خود به نزد شاهنشاه ایران آمده اند و چقدر زیباست حفظ فرهنگ و اصالت قومیتی در دل میهن پرستی. و هر کسی که ایرانی بودن را مخالف داشتن قومیت می داند یا کسی که برای دفاع از قومیت خود با ایرانی بودن می ستیزد باید این شعر حکیم توس رو براش بخونیم
کاوه در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۰۹ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۲:
پشت فرمان ماشین بودم که کتاب صوتی شاهنامه به اینجا رسید
چنین داد پاسخ که گر رستمی
برو راست کن کار ایران زمی
مر این را بر و بوم ایران بهاست
بدین برتو خواهی جهان کرد راستتو عمرم تو هیچ مصیبتی و از دست دادن عزیزی اینجوری گریه نکرده بودم
جهن یزداد در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان خاقان چین » بخش ۴:
ز بر گوش و سگسار و مازندران
کس اریم با گرزهای گران
بر گوش راست است کسانی که گوششان برسینه است در یادگار جاماسپ امده که گشتاسپ شاه پرسید بوم ایشان ور چشمان ورگوشان دوال پایان تستیکان (کوتوله ها ) سگسران چگونه است
رضا از کرمان در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۵۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیر: