صادق نستوه در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۵۵ در پاسخ به احمد رهام دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول:
بنظر همان «والسلام» درست است چون افاده حصر میکند و به معنی «تمام» است یعنی نزد این جماعت صوفی نمای پست، تصوف فقط لباس خاص پوشیدن و لواط هست ، تمام
مجتبی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۳۰ - بهای نیکی:
با سلام.
این قطعه سروده در دیوان پروین اعتصامی در بخش "قصیده ها" قرار گرفته. لطفاً تصحیح شود.
محمد مبینی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۵۰ در پاسخ به سعید دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۰:
البته محتوای کتاب ملت عشق، زاییده تخیل الیف شافاک است و هیچ مستند تاریخی معتبری در مورد انجام سماع توسط جناب شمس و یا گوشواره داشتن ایشان(!) و یا تراشیدن موی سر و ریش و سبیل و ابرو وجود ندارد. همچنین در کتاب مذکور شعری به مولوی منتسب شده که جعلی است. (نه شرقی ام نه غربی ام نه علوی ام نه سفلی ام)
ایمان اسدی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۱۰ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹:
درود.
با توجه به مفهوم، احساس می کنم شکل صحیح مصرع اول این هست:
طعم هلاهل میدهد زهر فراقت آب را
پیروز باشید.
پارسا حاضری در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنویها » شمارهٔ ۹ - شیر و موش:
خیلی پند داشت
همایون در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۱:
زمان نخستین ایزد ایرانی است زمان بیکران دریای هستی است انسان زمان را در چنگ خود میگیرد انسان زمان را رنگ آمیزی میکند انسان در زمان می رخسد و انسان زمان را خوش میکند انسان زمان را می نوشد و انسان زمان را تصاحب میکند
اینگونه انسان به جمشیدی میرسد وخورشید هستی میشود و برتر میشود
با شیرین کردن زمان انسان همه زمان را چون دریا مینوشد این نکته بر همه کس آشکار و دیدنی و شنیدنی نیست هرچند توانایی آن را دارد
مجتبی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۵۲ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳:
در این شعر بانو اعتصامی خواسته های این دنیا، و دنیا را گذرا و فانی خوانده، و چه خوب و زیبا عرض کرده که باید به دنبال حقیقت و چیزی نا متناهی ، که خدا نام دارد بگردیم. چیزی که در این دنیا نا تمام است و از شراب آن هر چه خوریم سیر نمی شویم..
من به شدت ، عاشق این دو بیت شدم :
گذشتنگه است این سرای سپنجیبرو بازجو دولت جاودان را
به رود اندرون، خانه عاقل نسازد
که ویران کند سیل آن خانمان را
مجتبی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲:
میتوان گفت در این شعر بانو اعتصامی نفس، شیطان را و خطرات آن را به خوبی به تصویر کشیده، و همچنین راه درمان آن را نیز گفته، از همان شروع شعر "کارمده نفس تبه کار را ، در صف گل جا مده این خار را" به خوبی روح پاک و مقدس آدمی را نمایان کرده، چرا که تمامیه انسان ها روحشان مقدس و از حضرت حق میباشد، در ظرفیت آدمی و در وجود آدمی درست نیست که "نفس" و "تبه" را به خود راه بدهد. و در ادامه به اذیت شدن روح در این دنیا اشاره میکند که میگوید: " بار وبال است تن بی تمیز / روح چرا میکشد این بار را" چرا که آدمی به شدت پیرو نفس خود است، این باعث اذیت شدن روح میشود، و از اواسط شعر به بعد، نصیحت میکند آدمی را که هرچه اهرمن نوشت ( یعنی نفس را راه نده ) پاره کن و بدان گوش مکن چرا که چیزی جز تیرگی و ملامت عایدت نمی شود و تأکید میکند که دل خود را از هرگونه نفس دور بنماییم.
حمیدرضا ابراهیمی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۴۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۱:
با سلام به دوستداران حضرت سعدی
در بعضی از تصحیحات گلستان، بعد از بیتی که در پایان نثر آمده این دو بیت آورده شده که به معنی و منظور حکایت خیلی نزدیک است:
این همه هیچ است چون میبگذرد
تخت و بخت و امر و نهی و گیرودار
نام نیک رفتگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکت پایدار
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰:
وزن : مفعول مفاعلن مفاعیل
سرمست درآمد از درم دوست
لب خنده زنان چو غنچه در پوست
معنی بیت اول
۱ _ دوست لبخندزنان و سرمست به نزدم آمد
آنچنانکه غنچه ای از درون پوست خود بیرون آید و شکفته و خندان گردد .
چون دیدمش آن رخ نگارین
در خود به غلط شدم که این اوست ؟
معنی بیت دوم
۲ _ هنگامی که یار را با آن چهرۀ زیبا و پر نقش و نگار دیدم ، به مشاهدۀ خود تردید کردم که آیا این یار محبوب من است که به سراغم آمده است ؟ [ نگارین = زیبا و آراسته / به غلط شدن = به غلط افتادن ، اشتباه کردن ]
رضوان درِ خُلد بازکردند
کز عطر مشام روح خوشبوست ؟
معنی بیت سوم
۳ _با خود گفتم آیا این یار است که می آید یا درِ باغ بهشت را گشوده اند که اینگونه دماغ جان از بوی خوش معطّر گشته است .
[ رضوان = نام دربان و نگهبان بهشت / مشام = شامّه و بینی ]
خُلد = از نام ها و صفات بهشت است و در لغت به معنی جاودان و همیشگی است و در قران بارها از آن یاد شده است ، نام بهشت اوّل از هشت بهشت است که عبارتند از : 1- خُلد 2- دارالسلام 3- دارالقرار 4- جنّت عدن 5- جنّة المأوی 6- جنّة النعیم 7- علّیین 8- فردوس .
پیش قدمش به سر دویدم
در پای فتادمش که ای دوست
معنی
بیت چهارم
۴ _ با سر به پیش گام هایش دویدم و در پایش افتادم و گفتم : ای دوست .
[ به سر دویدن = کنایه از به شتاب دویدن است /تضاد : قدم ، سر ]
یکباره به تَرک ما بگفتی
زنهار ، نگویی این نه نیکوست ؟
معنی بیت پنجم
۵ _ ناگهان ترک ما کردی ، بر حذر باش . آیا از خود نپرسیدی که این کار خوب نیست ؟
[ زنهار = شبه جمله است به معنی امان و پناه جناس اشتقاق و تضاد : بگفتی ، نگویی ]
بر من که دلم چو شمعِ یکتاست
پیراهن غم چو شمع ده توست
معنی بیت ششم
۶ _ دلم مثل شمع یک لاست و غمم همانند پیراهن شمع ده لایه است ( نگفتی که ترک کردن من نیکو نیست؟ )
[ ده تو = ده لا / پیراهن شمع = کنایه از موم ]
چشمش به کرشمه گفت با من :
در نرگس مست من چه آهوست ؟
معنی بیت هفتم
۷ _ چشمان یار با ناز و کرشمه از من پرسید : در من که مثل نرگس زیبا و سرمستم ، چه عیبی دیده می شود ؟
[ کرشمه = ناز و غمزه ، اشاره به چشم و ابرو / نرگس = نام گلی است خوشبو و معطّر که به آن شهلا نیز گویند و در ادب فارسی چشم زیبا و مخمور بدآن تشبیه شده است ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) / آهو = عیب ]
گفتم : همه نیکویی است ، لیکن
این است که بی وفا و بدخوست
معنی بیت هشتم
۸ _پاسخ دادم : به جز نیکویی در آن نمی توان دید ، ولی باید گفت که این چشمان زیبا بی وفا و تندخو است .
بشنو نفَسی دعای سعدی
گر چه همه عالَمت دعاگوست
معنی بیت نهم
۹ _ با وجود آنکه تمام مردم گیتی تو را دعا می کنند ، امّا لحظه ای هم به دعای سعدی گوش فراده .
[ نفسی = دمی ، لحظه ای ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:
وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
بِتا هلاک شود دوست در محبّت دوست
که زندگانی او در هلاک بودن اوست
معنی بیت اول
۱ _ بگذار دوست در راه محبّت ورزیدن به محبوب خویش هلاک گردد ، زیرا زندگی حقیقی عاشق از میان برخاستن اوست .
[ بِتا = بگذار ، مخفّف «بهل تا» نیز می باشد (لغت نامه) / دوست = دوستدار و محبّ ، عاشق و معشوق ]
مرا جفا و وفای تو پیش ، یکسان است
که هر چه دوست پسندد به جای دوست ، نکوست
معنی بیت دوم
۲ _ در نزد من جفا و وفای تو برابر است ، زیرا چیزی که دوست در حقّ دوست می پسندد نیکوست .
[ وفا = مقابل جفا به معنی وعده به جا آوردن و به سر بردن دوستی و عهد و پیمان ، ثبات در قول و سخن و دوستی / به جایِ = در حقِّ ]
مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زاده ست
دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست
معنی بیت سوم
۳ _ گیتی مرا و عشق تو را یکجا به وجود آورده است ، یعنی عشق تو همزاد من است . در حقیقت من و تو مثل دو روح هستیم در یک جسم ، همچنان که دو مغز در زیر یک پوست قرار دارند .
هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباست
علی الخصوص که از دست یار زیباخوست
معنی بیت چهارم
۴ _ وارستگان و عاشقان راستین هر چه برایشان پیش آید . نیکو تلّقی می کند ، به ویژه اگر عامل این پیش آمدها یار خوش منش آنان باشد .
[ آزادگان = فارغ بالان ، کسانی که از دنیای مادّی رسته اند / علی الخصوص = به خصوص ]
دلم ز دست به در بُرد سروبالایی
خلاف عادتِ آن سروها که برلب جوست
معنی بیت پنجم
۵ _ معشوق سروبالایی دل از کفم ربود ، بر خلاف عادت سروهای لب جو که بدین سان توانایی دلربایی ندارند .
[ دل از دست به در بردن = کنایه از شیفته و بی قرار کردن ]
به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش
گرفته بودم و دستم هنوز غالیه بوست
معنی بیت ششم
۶ _دیشب در خواب دیدم که گیسوان معطّر او را در دست گرفته بودم . اینک پس از بیداری هنوز هم می توان بوی خوش گیسوان او را از دستانم استشمام کنم .
[ دوش = دیشب / زلفین = مو و حلقۀ گیسو (لغت نامه) / غالیه = مادّه ای است خوشبو و سیاه رنگ مرکّب از مشک و عنبر و جز آن که موی را با آن خضاب کنند (لغت نامه) ]
چو گوی در همۀ عالَم به جان بگردیدم
ز دست عشقش و ، چوگان هنوز در پی گوست
معنی بیت هفتم
۷ _از دست عشق او سراسر جهان را چون گوی ، جانانه درنوردیدم . ولی چوگان عشق معشوق هنوز هم مرا مانند گوی سرگردان می خواهد .
[ گوی = توپ و گلوله ای چوبین که در بازی چوگان از آن استفاده می شود / چوگان = چوبی با دستۀ راست و باریک و سرِ کج که با آن در چوگان بازی گوی را می زنند ]
جماعتی به همین آب چشم بیرونی
نظر کنند و ندانند کآتشم در توست
معنی بیت هشتم
۸ _ گروهی به این اشک ظاهری من می نگرند و از آتش و سوزش درونم آگاهی ندارند .
[ تو = درون و اندرون / آتش = کنایه از سوز عشق ]
ز دوست هر که تو بینی مراد خود خواهد
مراد خاطر سعدی مراد خاطر اوست
معنی بیت نهم
۹ _ هر کس می خواهد از قِبَل دوست به کام دل رسد . امّا آرزوی قلبی سعدی همان است که دوست آن را آرزو می کند .
[ مراد = میل و آرزو / خاطر = دل ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
امیرحسین فیض شاهی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۴۱ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۲۹۳:
کیفرم کن ومن عبادت کنم و گوش به شیطان نکنم تابدانند به پاداش عما چوگداییان نکنم
امیرحسین فیض شاهی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۰۵ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۲۹۳:
دستگیری ضعیفان بشودحکم چه شو
امیرحسین فیض شاهی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۰۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۲۹۳:
درشهراگرکه خوبی بشودجرم چه شود؟ دستگیری
امیرحسین فیض شاهی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۵۵ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۲۸۳:
عشق گران است وارزان نبود....عشق جلیل ست بیقربب پبود
امیرحسین فیض شاهی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۱۸ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۲۳۹:
کیفیت اومرازخودبیخودکرد
بردندمراودیگری آوردند
به به
برگ بی برگی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:
گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبالِ دل، ره گم کند مسکین غریب
سلطانِ خوبان کسی نیست جز آن یگانه پادشاهِ عالم که بر مُلک و ملکوت حکمفرماست، خوبان عاشقانی هستند که در راهِ سلوکِ معنوی از راه های دشوار بسلامت گذر کرده و اکنون دلهاشان به عشق زنده شده، خوب رو و زیبا شده اند و در مقام فنا بسر می برند، پس نو پویندهٔ راهِ عشق که در میانهٔ راه موانعِ دشوارِ پیش رو را می بیند دست نیاز به درگاهِ دوست یا سلطانِ خوبان بلند کرده و طلبِ استمداد می کند تا مگر او رحم کرده و گشایشی در راه پدید آید، واژهٔ غریب دارای معانی مختلفی ست که در این مصرع به معنیِ سالکِ گم گشته در راه و دور افتاده از وطنِ اصلی آمده است، پس حافظ از زبانِ زندگی یا معشوقِ ازل در پاسخ به او میفرماید این گمگشتگیِ در راه به دلیل فقر و نبود توشه راه است و طبیعی ست سالکی که از دلِ خود دنباله روی کند راه را فقیرانه و غریبانه گُم خواهد نمود، به بیانِ دیگر شرطِ اصلیِ موفقیتِ انسان در پیمایشِ این راه قرار ندادنِ هر چیزِ بیرونی در دل و مرکزِ خود است، با نگاهی اجمالی به ابیات بعد بنظر میرسد یکی از معانیِ موردِ نظرِ حافظ از دنبالِ دل رفتن، پندارِ کمال و تصورِ برتریِ سالک باشد نسبت به سایر مردمانی که زندگیِ معمول و توأم با تحملِ دردها را عادی پنداشته و ادامه می دهند و همچنین سایر دردهای پنهانی که از رسیدنِ سالک به مراتبِ بالاتر جلوگیری می کند. غریب در این مصرع در ادامهٔ مسکین و به معنی فقرِ معنوی آمده است.
گفتمش مگذر زمانی ، گفت معذورم بدار
خانه پروردی، چه تاب آرد غم چندین غریب
بارِ دیگر سالکِ راه عشق که جایِ خالیِ حضور را در قلب و مرکز خود احساس می کند از سلطانِ خوبان، یعنی یار یا اصل خداییِ خود می خواهد تا مدت زمان بیشتری در دلِ او بماند و تَرکَش نکند، سلطان و اصل خدایی انسان که قرار است پس از طیِ طریق تا حدِ کمال این مقام سلطانی را به انسان تفویض کند پاسخ می دهد که او از جنسِ عشق است و پرور ش یافته در دل یا خانهٔ عشق، پس او را تابِ چنین غمِ بزرگی نیست که عاشقش چندین غریبه و بیگانه را در دلِ خود جای دهد و آنگاه از معشوق که آشنا ست و هم جنس، بخواهد که او در جوارِ آن بیگانگان و در یک خانه بسر برد، غیرتِ او هرگز تن به این کار نخواهد داد، پس او را معذور بدار از برآورده کردنِ چنین تمنایی، چندین غریب می تواند تعلقات دنیوی از هر نوع آن باشد حتی باورها و پندار کمال، و خود بزرگ بینی ها که برآمده از ذهنِ انسان هستند و قرار دادن آنها در دل، سنخیتی با جنسِ لطیفِ آن یار ندارد .
خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم ؟
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
میفرماید حضور یا خویشِ اصلیِ انسان که امتداد و از جنسِ خداوند و لطیف است همواره در بسترِ نرم و لطیفِ شاهانه( سنجابِ شاهی) بسر می برد، آن نازنین با درد و غم بیگانه است، در صورتیکه انسانِ غریب که دنبالِ دل رفته و با قرار دادنِ چیزهایِ بیرونی در آن که ثمری جز خار و درد برای وی به همراه ندارد بر بستری از خار و خاره می خوابد و شگفت و غریب است که چه خوابِ راحتی هم میرود، خوابی ذهنی که گویی هزاران سال است به درازا کشیده است. پس حال که این مسکینِ غریب بدونِ یار و آن هم در میانهٔ خار و درد به خوابِ عمیقِ ذهن فرو رفته و قصد بیداری هم ندارد، برای آن یار نازنین چه اهمیتی دارد که بخواهد غمِ او را بخورد؟ آن نازنین که بیگانه با خار و درد است به کمتر از بسترِ نرم و لطیفِ سنجابِ شاهی رضایت نمی دهد، پس چرا نگذرد و زمانی بیشتر بماند؟ آن هم در بستری از خار و خاره!.
ای که در زنجیرِ زلفت جایِ چندین آشناست
خوش فتاد خالِ مشکین بر رخِ رنگین غریب
زلف نشانه تکثر و تمثیلی از جهان ماده که تجلیگاهِ خداوند است، چندین آشنا همان خوبانِ بیتِ مطلع غزل هستند که به عشق زنده شده اند، پس حافظ خطاب به حضرت دوست میگوید در حلقه های زنجیر و دام این جهانِ مادی جای پای خوبان آشنایی به چشم می خورد که دلهاشان به عشق یا خداوند زنده شده است، پیامبران و اولیا و بزرگانی مانند عطار، فردوسی، مولانا، سعدی، حافظ، نظامی و دیگر بزرگانِ پارس زبان و بزرگانی با زبان و نژادهای دیگر همگی در جمعِ این خوبان جای دارند، پس حافظ همهٔ آن آشناها و خوبان را دلیلی می بیند که آفرینشِ انسان بیهوده نبود است و علیرغمِ فساد و تباهیِ انسان بر روی زمین، پاسخِ خداوند به فرشتگان برای ندانستنِ دلیلِ آفرینشِ چنین مخلوقی، درخور و شایسته بوده است، حافظ در مصرعِ دوم این مفهوم را بیان میکند، غریب در این مصرع مخلوقی ست بنام انسان که رخسارش رنگین و تیره است، یعنی هنوز خداوند در او تجلی نیافته تا سپید روی شود، خالِ مشکین و سیاه رنگ یا نقطه، استعاره ای ست از جنس خداوند که همانندِ نقطه ای سیاه فارغ از بُعد است، پس حافظ ادامه میدهد این تدبیرِ تو (خداوند) در نشان کردنِ انسان با خالِ خود بمنظورِ حضور در زمینِ فُرم و آشکار نمودنِ گنج پنهانِ خداوندی در جهانِ مادی خوش فتاد و کارگر واقع شده است، دلیلش حضورِ همان خوبرویان در این جهان است، پس این امکان، یعنی اظهار و بیانِ خداوند از طریقِ انسان برای همه انسانها قابل اجراست، و حافظ در بیتی دیگر به این امر صحه می گذارد؛
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
می نماید عکسِ مِی در رنگِ رویِ مه وشت
همچو برگِ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
می نماید یعنی اینطور بنظر میرسد، عکسِ مِی یعنی بازتابِ شراب، رنگِ رویِ مه وشت یعنی رنگ زردت که نشانهٔ عشق است ( عاشقی که به علتِ غمِ هجران از خواب و خوراک افتاده و زرد روی شده است)، شراب در اینجا یعنی عشق یا تمثیل خداوند، پس حافظ در ادامهٔ بیتِ قبل در باره آشنایان یا انسانهای عاشق و به وحدت رسیده با خداوند میفرماید وقتی به صورت زرد و همچون ماهِ انسانهای عاشقی که به خداوند زنده شدند می نگری، بازتابِ مِی یا رخسار معشوقِ ازل را در صورت چنین عاشقانی می بینی و این یعنی تجلیِ خداوند یا آشکار شدنِ آن گنج پنهان در انسانی ست که از بُعدِ جسمانی نیز برخوردار است، به بیانی دیگر صورتشان از شدتِ گرمای آن مِیِ آتشین ارغوانی و سرخ رنگ شده است، در مصرع دوم باز هم مثالی دیگر زده و می فرماید، مانندِ برگهای گلی ارغوانی رنگ که بر رویِ گلبرگِ نسترنِ سفید رنگ افتاده باشد که جلوه گریِ غریب و شگفت انگیزی دارد .
بس غریب افتاده است آن مور خط ، گردِ رخت
گرچه نبود در نگارستان خطِ مشکین غریب
مور خط یعنی موری را به جوهر آغشته و رها کنی تا خطوطی را ترسیم کند، این خط و نقش ها کاملأ بی معنی و درهم و برهم خواهند بود، حافظ خطاب به حضرت دوست می گوید این خط نوشته های بی معنی گرداگردِ رخسارت غریب افتاده اند، یعنی منافات و سنخیتی با آن رخِ زیبایت ندارند، این خط مور مانعی برای رسیدن و دسترسی انسانهای بیشتر و چه بسا همه انسانها به رخسار زیبای حضرتش می باشد، این خط مور همان نقشهای بی معنی ست که انسان در اطرافِ صورت زیبای معشوق یا اصلِ خود تنیده و مانعی برای تجلیِ آن مِی بر رویِ مه وشِ خود ایجاد می کند، نقش های مور خط همان نام ها هستند، دکتر، استاد، پروفسور، دانشمند، پولدار، هنرمند، سلبریتی، نقش پدری و مادری، همسری و فرزندی، عابد و واعظ، زاهد، صوفی، و نقشهای فراوانِ دیگری که بر رویِ خویشِ اصلیِ انسان تنیده شده و خویشتن را شکل می دهند، از خصوصیاتِ این خویشتنِ توهمیِ انسان دانستن است و مباهات به این دانش و اعتباراتِ دنیوی و پندار کمال، پس آبروی بدلیِ این خویشتن که همه چیز را می داند مانعی بزرگ است برای دریافتِ پیغامهای معنوی که خداوند از طریقِ آشنایان و خوبان برای بشریت بیان می کند و در نتیجه شخصی که در نقشهای مور خطِ خود خواسته باقی مانده است به رخِ زیبای آن شراب ناب یا عشق دست نخواهد یافت ، حافظ در جایی دیگر این نقشها را میر نوروزی نامیده است که نباید جدی گرفته شوند و فقط باید به عنوان یک بازی و شوخیِ چند روزه در این دنیا به آن نگاه شود، کار و نقشِ جدی همان است که آشنایان و خوبان انجام داده و رخسارشان شراب آلود و ارغوانی شد، در مصرع دوم می فرماید این همه گفتیم ولیکن در نگارستانی که اینهمه نقش و نگارهای گوناگون با رنگهای متنوع وجود دارد خط مشکین که دیگر چیز عجیب و غریبی نیست ، یعنی اینها که برشمردیم تنها خطوط مشکی و سیاه قلم هستند ، آنقدر نقشهای رنگارنگ و فریبنده در این نگارستان وجود دارند که سیاه قلمها در بین آن گم شده و به چشم نمی آیند. امروزه شبکه های اجتماعی و رسانه ها شاید تعمداََ بقدری این نقشهای رنگ و وارنگ را جلوه داده و زیبا نشانمان میدهند که دیگر کسی یادی از رخسار زیبای یار و اصل خدایی اش نمی کند، کمتر غزلی از آن خوبان می خوانیم و اگر هم بخوانیم در پیِ نقشی هستیم تا لذتی از موسیقیِ شعر ببریم و یا نکاتِ ادبیِ شعر را بیاموزیم و بر دانسته های خود بیفزاییم تا نقش های ما پر رنگتر شوند، درست به همین دلیل است که ما برای گذر از بیت و غزلی شتاب می کنیم تا به غزل و بیت دیگری بپردازیم و به همین جهت نیز در معنای آن تأمل نمی کنیم ، بعضاََ هم تمایل داریم به هر ترفندی از بین این ابیات شراب انگوری مورد نظر خود را بکشیم تا به آن وسیله دقایق و ساعاتی دردهای ناشی از نقش های سیاه سفید و رنگی خود را فراموش کنیم .
گفتم ای شامِ غریبان طُرهٔ شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
شامِ غریبان در اینجا چرخ هستی یا روزگار است که روزگارِ غریبانِ گم گشته در راه را سیاه کرده، و طرهٔ شبرنگ جلوه گریِ نقشها و جذابیتهای این جهان است در شبِ تاریکِ ذهنِ که بسیار جذاب و دلفریب می نماید، پس حافظ از طره یا زلفِ معشوق می خواهد در هنگامی که سحرگاهِ انسانی دمیده شده و به غم غربت خود در این جهان واقف شده و ناله عاشقی سر می دهد دست از جلوهگریِ طرهٔ خود بردارد و از این کار حذر کند تا این مسکین غریب راه را در دنبال کردنِ دل خویشتن گم نکند و همچون خوبان بتواند به عشق یا اصلِ خداییِ خود زنده شود. در غزلِ ۱۹۲ می فرماید؛ "دی گله ای ز طُرِّه اش کردم و از سرِ فُسوس گفت که این سیاهِ کج گوش به من نمی کند".
گفت : حافظ ، آشنایان در مقامِ حیرتند
دور نبود، گر نشیند خسته و مسکین غریب
مقامِ حیرت یکی از مراتبِ سلوک عاشقی ست، در این مرتبه پویندهٔ راهِ عاشقی پس از سعی و کارِ بسیار بر رویِ خود با کمال شگفتی در می یابد که همگیِ تعلقاتِ دنیوی از او رخت بر بسته، همچنین از دردهای بزرگ و کوچک یا خار و خاره های ایجاد شده توسط خویشتنِ کاذبش آزاد شده و با حیرت می بیند که دیگر خشمگین نمی شود، حسادت ندارد، حسرتِ گذشته را نمی خورد، از زندگی و دیگران طلبکار نیست، حرص و طمع در او مرده است، بدخواه دیگران نیست، رنجش و حسِ انتقامجویی ندارد و بطور کلی از همهٔ دردها و زخمها آزاد شده است، پس زندگی یا خداوند پاسخ میدهد که ای حافظ، آشنایان در مقام حیرت هستند و اگر انسانهایی که از نقشهای خود زخم خورده اند (خستیده اند ) از نقشهای خود کوتاه آمده و بپذیرند که فقیر هستند و سراپا نیاز (در مقام فقر باشند ) و از نقشهای مور خط خود برخاسته، بر جایگاه و نقشِ اصلیِ خود بنشینند و همچون فرشتگان بگویند نمی دانیم و خاموشی گزینند، پس رسیدن به مقامِ حیرانی و مرتبه آشنایان و خوبان دور از دسترسِ آنان نخواهد بود. این بیت همچنین پاسخی ست به بیت مطلع غزل یعنی روزگار نمی تواند از جلوه گریِ طره شبرنگِ خود جلوگیری کند و رحمی بر این غریب ره گم کرده کند ، تنها راه نشستن است، چنانچه در جایی دیگر سروده است؛ "سمن بویان غبار غم چو بنشینند ، بنشانند".
قطره بقایی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۵۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۶:
آب از عقیق ریزد،دُر از عدن برآید
راگه ایلام در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
زین دایره مینا خونین جگرم ، می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
دایره مینا اشاره به آسمان داره یا همون روزگار خودمون..حافظ به قضا و بلا اعتقاد داشت.
میگه از دست روزگار خون به جگر شده ام..بمن می ، دهید.
دایره در ریاضی هم مسئله مهمی است که باید حل شود.
با توجه به بیت پیشین که میگوید در دایره قسمت ما نقطه ی پرگاریم ،حافظ طلب می در ساغر مینایی (شیشه رنگین) میکند تا مسئله رو حل کند.
با نوشیدن می مست شده و بلایا را فراموش کند.
وجه تشابه واژگان خون ،جگر ،می و مینا رنگ آنهاست.
برگ بی برگی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵: