گنجور

غزل شمارهٔ ۷۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری

سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب

خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی

سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند

با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

من از این طالع شوریده برنجم ور نی

بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

شیر در بادیه عشق تو روباه شود

آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست

زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست

ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » چشمه نوش » آواز و چهارمضراب

محمدرضا شجریان » چشمه نوش » ساز و آواز (در فرودهای بیات اصفهان)

محمدرضا شجریان » چشمه نوش » ساز و آواز

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

آخرین مصرع مصرع اول بیتی از سعدی است:

«در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
عیبت آن است که بر بنده نمی‌بخشایی»

غزل ۵۰۳

فربد نوشته:

به بیت هفتم دقت کنید. این بیت به تنهایی ۴ ایهام دارد.

ملیحه رجایی نوشته:

بَصَر = چشم ، بینایی
غَمّاز = سخن چین ، پرده در (صیعه مبالغه از غمز)
چشمه نوش = آب زندگانی
سرخ برآمد = قرمز شد
کرده = عمل (کرده خود = عمل خود )
آب چشم = اشک
سفر عشق = اضافه بیانی
نوش = شهد، عسل
دلشده = عاشق
معنی بیت ۲: صاحبدلان چشم برجمال تو دوخته اند. آری راز نهان دلبستگی به زلف تو درهر سری می باشد.
معنی بیت ۳: اگر اشک من خونین و قرمز شد جای تعجب نمی باشد زیرا هرکه راز عاشق را فاش کند (یعنی اشک) ازکردار ناپسند خود شرمسار خواهد شد.( و صورتش از خجالت سرخ خواهد شد. )
معنی بیت ۵: برای آنکه ازگیسوی سیاه تو درهر محفلی سخن گفته نشود، هر صبح با نسیم صبا که قاصد عاشقان می باشد، بگو مگو دارم تا بوی زلف تو را به هرمحفل نبرد.
معنی بیت ۸: آشکارشدن راز به خیر و صلاح نمی باشد اگرچه رندان از هرچه در محفلی روی دهد باخبر هستند = رندان به تما م اسرار واقف هستند اما جایز نمی دانند که آنها را فاش کنند .

علی نوشته:

مصرع اول بیت پنجم در نسخه ی دیگر به این صورت آمده:
تا دم از شام سر زلف سیاهت نزنند

امین کیخا نوشته:

صاحب نظران یعنی دیدوران و صاحب نظر دیده ور

امین کیخا نوشته:

شعر نهایت نرمی را دارد و بینهایت مبهم است در جا به جایش و اساسن هرچند شفافیت و ترانمونی از زیبایی زبان است اما مبهم گویی و گنگواژی نیز ارز و اهمیت دارد بیانگارید که میخواهید قراردادی بنویسید که سپستر از ماده هایش شانه خالی کنید مثل انچه در قراردادهای بین المللی مینگارند و گاهی با شرایط سخت به ملت ها واسپارده و تحمیل می شوند انجا جای مبهم نوشتن است و فارسی در کنار نازک بینی گنگ نگاری هم دارد

کورش نوشته:

در دلم جز غم عشقت اثری نیست که نیست
جز سر کوی تومارا گذری نیست که نیست

شب یلدایی گیسوی تو در خاطر من
شب تاریست که برآن سحری نیست که نیست

در شب هجر تو ای مه به تمنای وصال
همچو چشمان ترم چشم تری نیست که نیست

بس که در ها زده ام لیک به رویم در باز
جز در خانه ی تو هیچ دری نیست که نیست

در رصد خانه قلبم همه آفاق رصد شد
به مثال تو نگارا قمری نیست که نیست

همچو من عاشق محکوم به مرگ غم عشق
بر سردار تو رقصنده سری نیست که نیست

بر تو صد نامه فرستادم و پاسخ نرسید
بی خبر گشتم واز تو خبری نیست که نیست

باغ و بستان دلم بذر تو دارد صنما
تو نباشی دل مارا ثمری نیست که نیست

کورش

ولی نوشته:

جز اینکه به این همه زیبایی بیان خیره بشم مطلبی ندارم .
واقعا چطور میشه که یه نفر بتونه به این زیبایی سر به سر واژه ها بذاره.
البته شاید بشه اینجور توجیه کرد که بعضیا شاعرن و بهشون الهام میشه و کسانی هم مثل حافظ ، مولانا ، سعدی و … به نبوت رسیدن و بهشون وحی میشه.
واقعا بی نظیرن

بیداد نوشته:

در بیت دوم
ناظر روی تو صاحب نظرانند ولی
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

بیداد نوشته:

بیت سوم در تصحیح دکتر قمشه ای در جایگاه بیت ششم است و در بیت چهارم
تا به دامن ننشیند ز نسیمت گردی صحیح است

بیداد نوشته:

از وجود این قدرم نام و نشان هست که هست
ورنه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست

مغبچه نوشته:

شعری مسحور کننده سرشار از بازی با کلمات برای پنهان کردن آنچه که در پرده می گذرد…

فرهاد کمالى نوشته:

با پوزش ازخانم رجائى:
مصراع دوم بیت ٢:
سّر گیسوى تو غلط است و سر گیسوى تو بدون تشدید مناسبتراست زیرا سر چیزى در سر بودن بمعنى اندیشه و خیال ان چیز در سر بودن است همچنانکه در این بیت هم امده است:
برهم چومیزد آن سر زلفین مشکبار
با ما سر چه داشت زبهر خدا بگو

دکتر ترابی نوشته:

در بیت دوم ، با توجه به روی و صاحب نظران
در مصرع نخست،
راز گیسو درست تر مینماید و هم اگر سر بخوانیم فعل میبایست داشتن و نه بودن میبود.

شهاب نوشته:

سلام دوستان
به نظرتون در بیت نهم کلمه ی (این) نباید (ان) باشد؟
تا بشود اه از ان راه که دران خطری نیست که نیست
زیرا (این) اشاره به راه عشق میکند که دشوار و پرخطر است انگونه که خود حضرت در مصرع قبل گفته (شیر در بادیه عشق تو روباه شود)
حال اگر این راه بیخطر باشد ایا میتواند شیر را روباه کند؟

بابک نوشته:

به شهاب:

دوست عزیز دقت داشته باش که این “نیست که نیست”ها، نفی نفی هستند. مثلا در این بیتی که شما بهش نظر داری، معنی مصرع دوم چنین چیزی می شه: آه از این راه که در آن نیست خطری که نیست. به عبارتی می‌شه: در این راه هر خطری هست. و طبیعتا شیر رو روباه می‌کنه و ایراد شما هم برطرف می‌شه.

کانی طاهرشیدا نوشته:

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

بهرام مشهور نوشته:

دو نکته را لازم دیدم وقت گذارده و معروض نمایم :
درباره بیت دوّم ، همانگونه که بیداد نوشته مصرع اوّل آن اینگونه درست است ناظر روی تو صاحبنظرانند ولی . اما معنی مصرع دوّم آن را خانم ملیحه رجایی معکوس نوشته اند : آری راز نهان دلبستگی به زلف تو در هر سری می باشد ! که در واقع نمی باشد : سِرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست . دوّم اینکه مصرع نخست بیت ششم را باید سایت محترم گنجور درست کند :
من از این طالع شوریده به رنجم ( یعنی در رنج و ناراحتی هستم ) ور نی ( وگرنه ) … که اگر عبارت گنجور را درست بدانیم معنی اش متفاوت و گمراه کننده می شود : من از طالع شوریده برنجم ور نی که معنی می دهد من از این طالع شوریده یعنی از این بخت بد می رنجم و گله دارم که درست نیست چرا که در مصرع دوّم آن حافظ خودش خطا را نشان می دهد : بهره مند از سرِ کویت دگری نیست که نیست یعنی انگار که فقط این من هستم که ترا می فهمم با وجود اینکه از طالع شوریده ام در رنج و نعب هستم . امید که تصحیح فرمائید . با تشکر

ابراهیم خضرایی نوشته:

در مورد بیت دوم :
آری: ۱۶ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۲۷ و ۸ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی، خانلری، عیوضی، نیساری، خرمشاهی

ولی: ۷ نسخه (۸۱۴- ۸۱۳، ۸۱۹، ۸۲۳ و ۴ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) سایه

Hamishe bidar نوشته:

(۱) اشعار حاجی سبزواری چنین است:(۱) اشعار حاجی سبزواری چنین است:
شورش عشق تو در هیچ سری نیست که نیست.
منظر روی تو زیب نظری نیست که نیست.
نیست یک مرغ دلی کش نفکندی به قفس.
تیر بیداد تو تا پر به پری نیست که نیست.
ز فغانم ز فراق رخ و زلفت، به فغان.
سگ کویت همه شب تا سحری نیست که نیست.
نه همین از غم او سینه ما صد چاک است.
داغ او لاله صفت، بر جگری نیست که نیست.
موسی‏ای نیست که دعوی اناالحق شنود.
ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست.
چشم ما دیده خفّاش بود ورنه تو را.
پرتو حسن به دیوار و دری نیست که نیست.
گوش اسرار شنو نیست وگرنه «اسرار».
برش از عالم معنی خبری نیست که نیست.

شمس الحق نوشته:

دوست عزیز مقصود از حاجی سبزواری چیست و کیست ، آیا همان ملا هادی سبزواری است که در زمان ناصرالدین شاه قاجار می زیسته است و این شاه قاجار داستان جالبی از ملاقات خود با ایشان را در سفرنامه خود درج نموده است .

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها
سلام بر استاد شمس الحق بزرگوار، عرض ادب…
(نگارندۀ اشعار باید پاسخ می دادند، حقیر بی ادبی مرتکب شد)
شخصیت معنوی و پایگاه علمی جامع و منیع این فیلسوف به نام و عارف عالی مقام، برتر و فراتر از آن است که حقیر بخواهم از ایشان سخنی عرض کنم؛ حکیم و عارف بزرگ، حاج ملاهادی سبزواری متخلص به اسرار (۱۲۱۲ـ ۱۲۸۹ قمری) بزرگ ترین و معتبرترین فیلسوف شیعی مذهب و ایرانی تبار سیصدسالۀ اخیر (یعنی پس از ملاصدرا تا امروز) است. تألیفات حکیمانه و افکار و آراء نظری و فکری و عرفانی آن متألّه بزرگوار در آثار بسیاری از استادان ایرانی و خارجی در شرق و غرب محل بحث و نقد واقع شده است. اشعار فارسی او و نیز جایگاه و پایگاه او در شعر پارسی کمتر بررسی شده است. حال آن که اگر از ملامحسن فیض کاشانی و عبدالرزاق لاهیجی ( شاگردان ملاصدرا) بگذریم، در طبقۀ فیلسوفان و حکیمان ایرانی (از فارابی و ابن سینا گرفته تا جلوه) حکیم سبزواری «شاعرترین فیلسوف» ایرانی است.
علامه محمد قزوینی اشعار حکیم سبزواری را همتا و هم طراز اشعار حافظ خوانده است.
مطالعه اشعار حکیم سبزواری به خوبی مشهود و معلوم می دارد که وی در سبک سخن و شیوه شاعری تحت تأثیر مستقیم حافظ بوده است. با این همه، به حکایت آثار و تألیفات بر جای مانده از این دو بزرگوار، از جهت پایه علمی و دانش رسمی، حکیم سبزواری، در حوزۀ فرهنگ اسلامی ـ ایرانی، صدره، عالم تر و داناتر از حافظ شیرازی بوده است و این مقایسه نباید بر کسی گران آید، چون حافظ مطلقا در سلک شعراء و ادبا بوده است و حاصل فکری و ذهنی او محدود به همان دیوان اشعار کم نظیر اوست. اما سبزواری در سلک حکما و عرفا و استادان فلسفه و عرفان است و قریب چهل تألیف فلسفی و علمی دارد که ارزش آن ها عموما بیشتر از دیوان اشعار اوست. در عین حال، این مقایسه به معنای آن نیست که ارزش آثار سبزواری بیش از آثار حافظ است،
زیاده گویی شد، مرا ببخشید.
ای به ره جستجوی، نعره زنان دوست دوست / گر به حرم، ور به دیر، کیست جز او؟ اوست اوست
پرده ندارد جمال، غیر صفات جلال / نیست بر این رخ نقاب، نیست بر این مغز پوست
جامه دران گل از آن، نعره زنان بلبلان / غنچه بپیچد بخود، خون بدلش تو بتوست
دم چو فرو رفت، هاست، هوست چو بیرون رود / یعنی از او در همه، هر نفسی های و هوست
یار به کوی دل است، کوی چو سرگشته گوی / بحر به جوی است، جوی این همه در جستجوست
با همه پنهانیش، هست در اعیان، عیان / با همه بی رنگیش، در همه زو، رنگ و بوست
یار در این انجمن، یوسف سیمین بدن / آینه خانه جهان، او به همه روبروست
پرده حجازی بساز، یا به عراقی نواز / غیر یکی نیست راز، مختلف ار، گفتگوست
مخزن اسرار اوست سرّ سویدای دل / در پی اش اسرار باز، در بدر و کو بکوست
یا هادی المضلین
الاحقر مجتبی خراسانی

شمس الحق نوشته:

بزرگواری فرمودید جناب خراسانی سلام بر شما ! حقیر استاد نادانیست ، واما بعد ..
هرآنچه درخصوص این عارف بزرگ می فرمایید راست است و صد چندان است که فرمودید ، آنچه این ضعیف نادان می تواند به فرمایشات حضرتعالی بیافزاید آنست که ناصرالدین شاه قاجار در سفرنامه خود و ملاقات با این فیلسوف و عارف نامدار شیعه ذکر کرده است که بسیار خواندنی و تأمل برانگیز است ، متأسفانه حقیر در حال حاضر به کتب خود دسترسی ندارد ، اما کوشش میکند که با حفظ امانت از حافظه گرد گرفته خود نقل به مضمون کند با امید به استعانت از روح مطهر آن حکیم یگانه :
شاه قاجار در سفر زیارت امام رضا علیه السلام به سبزوار وارد می شود و چنین می گوید :
خواستیم که نهار را در خدمت ایشان صرف کنیم و غدغن [قدغن] کردیم که هیچیک از نوکران و همراهان به آقا هیچگونه اطلاعی از این شرفیابی ندهند .
سپس ناصرالدین شاه بدون خبر قبلی وارد خانه حاج ملا هادی سبزواری می شود و چنین نقل میکند :
وارد شدیم و مردی را دیدیم با محاسن سفید که بر گلیمی کهنه اما تمیز نشسته بود و قران می خواند ، با دیدن ما بدون اینکه از جایش تکان بخورد دو دست بر هم زد و به خادم دستور طعام داد ، سپس خادم با سینی وارد شد و دو کاسه دوغ و دو قاشق و دو قرص نان جلوی ما گذاشت و بیرون رفت ، ایشان یکی از نان ها را برداشت و بوسید و بر چشم نهاد و پیش ما گذاشت و گفت :
شاها بخور که نان حلال است .
ناصرالدین شاه که می فهمد ملا هادی او را علی رغم نداشتن خبر قبلی شناخته است به ایشان چنین می گوید :
به ایشان گفتم مگر نه در این قران که می خواندی نوشته است :
اطیعو الله و اطیعو الرسول و اولوالامر منکم
ملا هادی در پاسخ شاه چنین می گوید :
شاها ما چنان مستغرق شناخت اولی هستیم که به دوم نرسیده ایم تا چه رسد به سوم .
———
از جنابعالی و سایر عزیزان پوزش می خواهم و درخواست میکنم اگر خطایی شده بر حقیر ببخشایند و تصحیح فرمایند ، خصوصاً از دوستانی که سفرنامه مذکور را در اختیار دارند تقاضای یاری دارم . با کمال احترام . ش

Hamishe bidar نوشته:

سلام بر استاد شمس الحق و جناب خراسانی:
ببخشید استاد سؤال شما را ندیدم، ولی جناب خراسانی محبت فرمودند و جواب کاملی دادند.
از جناب خراسانی هم بابت جوابشان ممنونم، از بیشتر حواشیهای شما لذت میبرم.

دوست گرامی اگر کدورتی بابت گستاخیهای حقیر رخ داده حلال کنید و ببخشید. اجرتان با مولا دوست گرامی!
راستی جناب شمس الحق کم پیدا شده اید، استاد.
با احترام!

پویا نوشته:

درود بر ادب دوستان
حضرت شجریان این غزل را در آلبوم چشمه ی نوش به همراهی تار مرحولم لطفی بی غایت زیبا اجرا کرده. است که زیبایی غزل را دو چندان می کند.

کوروش ایرانی اصل نوشته:

درود بر استاد بحق ادب پارسی…. جناب شمس الحق..

استاد…

بنده، شاگرد ناچیز شما، در حد بظاعتِ دریافتِ درونیم، و با کسب رخصت از دوستان و اساتید و بزرگواران… خاصه حضرتعالی… در صدد برگردان امروزیِ این شاهکار جناب حافظ، هستم…

لذا خواهشمندم که بنده نوازی فرموده و این تک سوال مرا پاسخ بفرمایید…

ترکیب ” نیست که نیست”… به چه معناست ؟

و اگر بخواهیم که آنرا، به روشی” غیر از ” “تاکید در نفی”، برگردان نماییم، آیا میتوان باز هم، به مقصود شاعر نزدیک شد ؟

سپاس.

کوروش ایرانی اصل نوشته:

********************************

“سرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست…”

بی اختیار، یاد نصایح استاد “شمس الحق” به این کمترین افتادم….

و سوالم از دوستان اینست که :

اگر جناب حافظ، به فن آوری نوین امروز، و آن اکتشافات از سرّ گیسوی کائنات، توسط حضرت “هابل” و جمیع دانشمندان کافر، دسترسی داشت….

آیا باز هم در سرودن مصرع فوق، بدان گونه، پافشاری می نمود یا خیر ؟

*****************************

روفیا نوشته:

گستاخانه پرسش شما را در حد” بضاعت “خود پاسخ میدهم.
نیست که نیست میتواند دو گونه معنا شود:
هیچ سری نیست که فارغ از سر گیسوی تو یا سودای تو باشد،
هیچ سری ابدا در سودای سر گیسوی تو نیست،
حال جنابعالی تک تک این ردیف ها را باید به یکی از این دو معنی برگردانید. ولی به گمانم دست کم بیشتر ابیات معنای نخست را در بر دارند. (چنین نیست که نباشد).
در ضمن من نفهمیدم نیم بیت موردنظر چه منافاتی با اکتشافات هابل دارد.
هابل نیز یکی از راه های کشف سر گیسوی حضرت دوست است دیگر!

ایران نژاد نوشته:

جناب کورش،
من اندکی جبر از پدر این علم حضرت حکیم عمر خیام
اموخته ام ، ازیرا نیست که نیست صد در ۱۰۰ مانای
مثبت دارد در بیت آخر می فر ماید:
مگر ناخشنودی حافظ سراپای وجودت آگنده از هنر است.
منفی در منفی = مثبت !
با پوزش از استادان

Hamishe bidar نوشته:

جناب ایران نژاد
حق با شماست
منفی در منفی = مثبت
ولی معنی آن از آنکه فرمودید بسیار فراتر است:
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
یعنی هیچ هنری وجود ندارد که در وجود تو موجود نباشد.
و آن “غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است” البته ربتی به هنر حضرت دوست ندارد و فقط یک طور شکایت به نظر میرسد.
ولی به این نکته دقیق شما اشاره فرمودیدکه منفی در منفی = مثبت، یعنی معنی دومی در کار نیست.
با احترام فراوان!

Hamishe bidar نوشته:

ربتی: ربطی

کوروش ا.ا نوشته:

با سپاس از دوستان و بزرگوارانی که بنده را شرمنده ی لطف خویش نمودند…

*****************************

در بیت یازدهم… مصرع اول… میفرماید :

از وجودم قدری نام و نشان ” هست که هست “….

لا جرم، با الگوی فوق، به نتیجه ی ذیل دست میابیم…

+ ✖ + = −

منتظر پاسخ سروران هستم…

سپاس…

*************************

Hamishe bidar نوشته:

نه کوروش جان:
+ x + = +
- x + = -
+ x - = -
- x - = +

Hamishe bidar نوشته:

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
به نظر حقیر حافظ در این بیت با کمال ضرافت اشاره به این دارد که این نام و نشان هستند که وجودش را محدود میکنند و ضعف ایجاد میکنند.
این حقیر را به یاد ابیات گلشن راز می اندازد آنجا که میفرماید:
دو خطوه بیش نبود راه سالک
اگر چه دارد آن چندین مهالک
یک از های هویت در گذشتن
دوم صحرای هستی در نوشتن
وقتی فکر میکنم میبینم که تا زمانی که در وجودم قدری نام و نشان هست, انسان از های هویت در نگذشته است و برای همین هنوز ضعف در وجودش دارد.
و البته خداوند بهتر میداند.

ناشناس نوشته:

بیدار جان
میشه ، یک از های هویت در گذشتن رو معنی کنی

ممنون میشم

Hamishe bidar نوشته:

دو خطوه بیش نبود راه سالک
اگر چه دارد آن چندین مهالک
یک از های هویت در گذشتن
دوم صحرای هستی در نوشتن
“های هویت” کبر و غرور است.مقام کبریائی مختص به ذات حضرت دوست است.
و بندهُ سالک باید خود را از کبر و غرور تهی سازد (در گذشتن).
شیخ می فرماید : راه به مقصد ۲ قدم است : ۱ ، گذشتن از های هویت ؛ ۲ ، ثبات در صحرای هستی.

معنی بیت حافظ: (۱۱) تنها از وجودم همین نام و نشان باقی مانده که دلیلی بر بودنست و گرنه هیچ ضعفی نیست که در آن نباشد (یعنی تقریباّ تمام وجود خود را باختم).
البته خداوند بهتر میداند…

ن آ نوشته:

یاد بانوی گرامی ، مرسده بانو ، شاعره ی جوان به خیر
که همین معنا را برای این ابیات آوردند
ولی بوالفضولی ایشان و بانوی دیگری را به سخره گرفتند
و همین باعث شد ما از نظرات و اشعار مرسده بانو محروم بمانیم نظر ایشان را عیناً کپی کردم:
merce نوشته:
سلام
با احترام
دو خطوه بیش نبود راه سالک
اگر چه دارد آن چندین مهالک
یک از های هویت در گذشتن
دوم صحرای هستی در نوشتن
میفرماید : اگرچه مهلکه بسیار است ولی رهرو دو قدم اساسی باید بردارد تا به مقصود برسد
اول از منیّت یا منم زدن بگذرد ذوم این دنیای فانی را به هیچ انگارد .
که بیدار گرامی آنرا کبر و غرور معنا کردند
خواستم بدین بهانه از خانم مرسده بخواهم تا دوباره به جمع دوستان بپیوندند
با درود به ایشان

ایران نژاد نوشته:

حاشیه ای بر گنجور<
در صفحه نخست که نام شاعران آمده است، نکته ای نظر حقیر و به گمانم یکی دیگر از گنجوریان را به خود جلب کرده است ، و آن چهره شاعران است!۱
شیخ شیراز به آیت الله صانعی شباهت دارد!! و حافظ و عراقی و وحشی و سلمان به جوانان گیسوان بلند ده های ۴۰& ۵۰ و اسعد گرگانی به زنده یاد لطفی.!!
به گمانم تنها نقاشی چهره شاه ماهان رنگ و روی کهنی داشته باشد. بررسی تک تک آنان از عهده حقیر بر نمی آید . باشد که دیگر دوستان کمک کنند.
و من الله توفیق و….

روفیا نوشته:

ن آ جان
کرد فضل عشق انسان را فضول
زین فزون جویی ظلوم است و جهول

ن آ نوشته:

روفیای گرامی
عشق را با بوالفضولان کار نیست
هر کجا سبز است آن گلزار نیست
ای ترا سینه چو دریا پُر گهر
در قیاس ات کینه و انکار نیست
گر مرا از عشق چون تو بهره بود
می خریدم آنچه در بازار نیست

ن آ نوشته:

تصحیح
گر مرا از عشق ، چون تو بهره بود

خداوندگار آواز: سیاوش نوشته:

درود بی پایان بر حضرت استاد شجریان و همچنین بر روح و نام بلند یگانه تارنواز ایرانزمین که اینچنین زیبا و بیهمتا کلام بلند حضرت حافظ رو با نوا و آوا در هم تنیدند و ساز و آوازی بی نهایت نغز و لطیف و سترگ بنام چشمه نوش آفریدند. بی تردید چنین اثری در تاریخ ادبیات و موسیقی ایران برای همیشه بیتا و جاودان باقی خواهد ماند.

Hamishe bidar نوشته:

“می خریدم آنچه در بازار نیست”
جناب ن آ عزیز: چی میخریدی جانم؟

بی در کجا نوشته:

بیدار همیشه،
به نظر می آید همان که یافت می نشود ، می خریدند
اشکالی دارد؟
چطور دگران آنچه یافت می نشود می جسته اند، حالا که به ایشان رسیده آسمان به زمین آمده و در خرید و فروش بسته؟

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
هندوستان، هند؛ مضمونی برای بیان کثرت
همچو عزم سفر هند که در هر دل هست/رقص سودای تو در هیچ سری نیست که نیست
صائب تبریزی

رضا بندانی نوشته:

دوستان به نظر من بیهوده کلام رو مغلق و پیچیده میکنید،عزیزای که بعنوا مثال میگن یست که نیست ینی هست!!! ابیات زیر رو چطور توجیه میکنند؟
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
و
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

با اون استدلال یعنی تا زمانی که از زلف تو صحبت کنن،همینجور پشت سر هم سحره؟!

به عوان یک شاعره معتقدم شعر کاملا عاشقانست و معای زمینی داره و از نیست که نیست هم جهت بازی های وزنی و موسیقی کلام استفاده شده

زلف پریشان نوشته:

این غزل زیبا رو با صدای استاد شجریان و تار استاد لطفی در آلبوم چشمه نوش گوش کنید آواز و تار قشنگ و زیبا و شعر که دیگه هیچی

فردوسی نوشته:

حافظ از اون ور اشاره میکنه میگه این بیتم جا مونده:سیل اشک ار بکند خانه ی مردم نه عجب/کز غمت گریه کنان چشم تری نیست که نیست

نادر.. نوشته:

شگفتا!! زیبایی و کمال ظاهری و معنایی در غزلیات حافظ حد ندارد …

حاجی سیسی نوشته:

رضا بندانی عزیز!
آنچه دوستان گفتند در غایت متانت هست
و در دو بیتی هم که شما ذکر فرمودید معنا همان است
بلکه:
از قضا سکنجبین صفرا فزود..
چون بیت:
اشک غماز من.. با تاکید نفی -در مقابل نفی نفی - سازگار نیست.
معنی بیت مطابق نفی نفی (=اثبات)این است که:
عجیب نیست که اشک پرده در من، سرخ است. چراکه پرده دری کرده و هیچ پرده دری وجود ندارد که از کرده خود خجل نباشد. ( هر پرده دری از کرده خود خجل هست، و سرخی اشک غماز در اثر خجالت هست)
در بیت دیگری که شاهد آورده اید صبا را محرم بدانید. صبا راز نگهدار بوده و غماز نیست.

حاجی سیسی نوشته:

ولی عزیز
روزگارت بر دوام
وحی و الهام حقیقت واحد دارای مراتب هستند
حتی به زنبور عسل وحی شد تا برآوردش شهد شد
اگر مرادت از وحی به سعدی و حافظ در مقابل و مقایسه دیگر شاعران است که اینها را الهام و انان را وحی دانستی بی شک سخنی حق است.
ولی اگر در مقایسه با وحی نبوی میگویی که شهد قران به بار اورد - که بسیار بعید میدانم - باید بگویم مولوی و حافظ و سعدی را نکو شناختی ولی وحی را نه

فرخ نوشته:

نیست که نیست= وجود ندارد که نباشد
اینقدر مطلب، عجیب و غریب نیست.

فرخ نوشته:

آقا یه کامنت عمومی گنجور باید اول تمام حاشیه ها بذاره تا یه عده ای راحت شن:
“استاد x این غزل رو به زیبایی و در اوج هنر و بروش آسمانی و ماورایی خوانده است.توصیه میکنم ۱۰۰% با صدای روح نواز ایشون گوش کنید. ”
ظاهرا استاد به هیچ غزلی رحم نکرده.

سینا روشنی نوشته:

جناب رضا بندانی عزیز!
شاعر/(”شاعره!”) محترم؛
به نظر می رسه شما در جمع بندی نظرات دوستان “کلام رو مغلق و پیچیده” می بینید وگرنه اگر به شرح جناب حاجی سیسی و خانم رجایی توجه فرمایید، پیچیدگی وجود نخواهد داشت.

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

یه روز صبح نیست که با صبا جرو بحث (گفت و شنید) نکنم که مبادا از سیاهی زلف های تو [مردم] همه جا حرف نزنند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام