گنجور

غزل شمارهٔ ۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۷۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ف-ش نوشته:

نکاتی پیرامون ابیات این غرل:
در بیت اول مالکیتی نسبت به سمرقند وبخارا نبوده که به خال سیاه زیبا روئی بخشیده شود پس مقصورفقط نشان دادن اهمیت ترک شیرازیست
دربیت دوم ارزش دو مکان در شیراز مقصود است نه اینکه بهتر از مناظر بهشتی باشد در هردو بیت صنعت اغراق وجود دارد اغراق در شعر مجاز است و در منطق مجاز نیست
در بیت سوم از زیبا رویان چنانی فغان دارد نه رضایت وراجع به خوان یغما گفته شده دریکی از قبایل ترک رسم بوده که میهمانان اجازه داشتند بعد از خوردن غذا ابزار سفره را به غارت ببرند
در بیت چهارم عشق به معنی عالیش مطرح شده است عشق که معنی دو گانه دارد در غزلیات حافظ گاه به این معنی وکاه به آن معنیست وشاید معنی معمولی عشق برای طرح معنی دیگر است
در بیت بعد از یوسف وعشق و حسن الهی او که زلیخا را به عشق سافل کشاندیاد شده است
در بیت ششم گویا باید فرض شود که قبلا سئوالی از لب لعل شده تا جواب مطرح باشد و معنی شعر معلوم باشد
بیت هفتم بیتی مشهور وپر معناونصیحتی خوش به جوانان است وچنانکه اقتضای غزل است معنی مستقل دارد
بیت هشتم هم مشهور وحاوی پیامی مستقل ومهم است که راز دهر ومعمای آنرا را با علم وحکمت نمیتوان دانست
بیت آخراغراق گوئی جالبی در مورد غزل اوست

mohsen نوشته:

اگر می شود جست و جو در گنجور را پیش رفته کنید یعنی مثلا حرف اول بیت

MEHDI نوشته:

AGHA MOHSEN , ZAKHM BA RE ZE HAST NAH BA DAL ZAL

وحید نوشته:

اگر آن دلبر قزوین بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم بی ام و و سوناتا را
هر آن کس چیز می بخشد ز جیب خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

ابراهیم زراعت گر نوشته:

با سلام
مصرع “اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم” در بعضی از کتابها بصورت زیر نیز آمده است و معلوم نیست کدام صحیح تر است:
“بدم گفتی و خرسندم عفاک الله کرم کردی*** کلام تلخ می زیبد لب لعل شکر خا را”

شادان کیوان نوشته:

از وحید عزیز میخواهم که ساحت مقدس دیوان خواجه را با اشعاری نه درخور شأن وی نیالایند که زیبنده نیست

فریبا علومی یزدی نوشته:

ناصر ترک برای حافظ سروده است:

اگر آن دختر یزدی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سرو جان و دل و پا را

هر آن کس چیز می بخشد ز ملک خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا

اکثر ابیات حافظ دارای چند معنی است. یعنی هم معنی ظاهری و هم معنی باطنی دارد.هنر حافظ در به کار بردن ایهام و ایهام تناسب است.

۱ - ترک شیرازی : منظور ۱ – دختر زیبا روی شیرازی ۲ – شاه شجاع ، ممدوح حافظ

تناسب بین ترک و هندو - سمرقند و بخارا – دست و دل و خال

معنی بیت: اگر آن زیباروی شیرازی ( در قدیم ترکها به علت رنگ روشن چشم، پوست و مو و قد بلند، مظهر زیبایی بودند. ) دل ما را به دست آورد و به من توجه کند به خاطر خال سیاهش سرزمین های سمرقند و بخارا را به او می بخشم مقصود بخشیدن سمرقند و بخارا نیست بلکه منظور اهمیت دادن حافظ به معشوق است.

۲ – آب رکناباد و گلگشت مصلا دو مکان زیبا و تفرج گاه دل انگیزی در شیراز است. بیت دارای صنعت اغراق است.

معنی بیت: ای ساقی می جاوید به من ده ( مقصود عشق عرفانی و الهی است .) ای ساقی تو حتی در بهشت هم نمی توانی آب رکناباد و گلگشت مصلا را پیدا کنی.

۳ – آه و افغان این زیبا رویان شیرین کار که با زیبایی و دلربایی خود شهری را به آشوب می کشانند، چنان صبر را از دلم بردند که ترکان خوان یغما را. ( یکی از قبایل ترک وقتی به میهمانی می رفتند، بعد از خوردن غذا همه ی مواد غذایی و حتی سفره را به غارت می بردند.

۴ – پرده ی عصمت: اضافه ی تشبیهی. تلمیح به داستان حضرت یوسف و زلیخا دارد.

معنی بیت: من از زیبایی روز افزون حضرت یوسف فهمیدم که بالاخره عشق یوسف باعث می گردد که زلیخا عصمت و حیا را کنار بگذارد.

۵ – مصرع دوم تمثیل است.

معنی بیت: از عشق ناقص ما خداوند بی نیاز است. ( خداوند نیازی به نماز و عبادت ما ندارد) درست مانند این است که روی زیبا به آرایش ندارد.

۶ – تو در مورد من بد گفتی و من خشنودم . خدا تو را عفو کند ( جمله ی معترضه ) نیکو و شایسته گفتی. کسی که لب قرمز شیرین دارد و زیباست زیبنده است که جواب تلخ و دشوار بر زبان آورد.

۷ – این بیت ارسال المثل است. ای جانان و ای معشوق من، تو پند و ارز را گوش کن. زیرا جوانان سعادتمند پند پیر دانا و زیرک را از جان بیشتر دوست دارند.

۸ – ای انسان سخن از مطرب و نوازنده و شراب بگو و از رمز و راز روزگار کمتر جست و جو کن زیرا هیچ کس تا کنون راز دهر و آفرینش را با علم و حکمت نتوانسته بگشاید و هیچ کس دیگر هم در آینده نمی تواند این راز را پیدا کند.

۹ – بیت تخلص. ای حافظ تو غزل سرودی و واقعا مروارید سفتی (غزل زیبا و دل انگیز گفتی ) حالابیا و زیبا بخوان زیرا آسمان به خاطر شعر تو گردنبندی از ثریا به گردن کرده است. ( بیت صنعت غلو و حسن تعلیل دارد. )

حاج مجید نوشته:

راز دهر کمتر جو ….بهتر دنبال چون چرا خیلی چیزها نباشی که وقتتو تلف می کنی
زعشق نا تمام ……خداوند به این عشق ناقص مانیازی ندارد بلکه وجود ما سراسر نیاز و نقص است.
حدیث از مطرب ……یعنی این جور مسایل وجدانی است و با فلسفه خشک ت

بی دین نوشته:

خانم فریبا علومی یزدی: آن ترکان که حافظ می شناخت، این ترکان که ما می شناسیم نیستند. (تاریخ بخوانید، البته تاریخ معتبر) ترکان آن زمان، از قبایل نه گانه ترک شرق دریایی خزر بوده اند(البته شاید شرق تر از کناره شرقی دریایی مازندران) ترکان که حافظ از آن ها یاد می کند، پسر بچه نارسیده بوده اند که در سپاه ترکان خدمت می کرده اند. ترک بچه گانی که به دلیل شرایط خاص فیزیکی در جوانی و پیری هم درست و حسابی صاحب ریش و سبیل نمی شده اند. همگی خون ریز و بی رحم بوده اند و البته بنا به تالیفات تاریخی از ناز و نوازش بدشان هم نمی آمده است. در عاشقانه ها حافظ نیز اگر نیک بنگرید تمام ابزار دلبری متعلقات این نوجوانان و جوانان لشگری است. تیر و کمان و خون ریزی و سر بریدن و …، شاید باید چشم ها را شست و این شاعر هنرمند و ارزشمند را آنگونه که بوده است ببینیم و نه آنگونه که خود می خواهیم.

آگرین نوشته:

به نام خدا

با عرض سلام و احترام فراوان خدمت شما بزرگواران

احتمال دارد مراد از ترک شیرازی استاد شهریار باشند

چون ایشان تخلّصشان ابتدا بهجت بوده است و بعد با دوبار

و یا سه بار تفال بر دیوان خواجه حافظ شیرازی تخلّص

شهریار را برگزیدند و ابتدا اشعار ایشان به زبان

فارسی بود و سپس به سفارش و توصیه مادرشان

اشعار ترکی هم سرودند.

باعرض معذرت به دلیل اشتباه نگارشی ام، احترام را

اشتباها احتام نوشته بودم

در پناه حضرت دوست

عطاءالله حسنی نوشته:

اشعاری از صائب و شهریار در اقتفای این غزل حافظ دیدم. توصیه می‌کنم حتی‌الامکان برای نشان دادن دامنه و نحوۀ تأثیرگذاری حافظ در دیگران از این موارد در «حاشیه» استفاده شود. در این مورد خود نیز شعری دارم که تقدیم به حافظ دوستان می‌کنم:

شمشیر کلام

«اگرآن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را»
از آنِ خود کند بی‌شک هم این دنیا هم عقبا را
درین دنیای نامردی که نامردی شده مردی
هم از مردانگی باشد بدست آری تو دل‌ها را
درود ما به روح آن بزرگا مرد شیرازی
که بنیانی نهاد از عشق و روحی داد تن‌ها را
لسان الغیب شد چون شد زبان مردم عالم
چو درد آگه شوی درمان توانی کرد مرضا را
به کشتن می‌توان بر خلق عالم چیره شد، بهتر
به شمشیر کلام آری به زیر سلطه دنیا را
جهانگیران فرا گیرند زو درس جهانگیری
که با بخشش فروبگرفت مرکند و بخارا را
به رومی صورت معشوق شام خال هستی بین
عطا گرهستی‌ات باید مبین این‌جا و آن‌جا را
ز حافظ عشق ورزیدن بیاموز و بیاموزان
که امروزت به کار آید شود ره توشه فردا را
عطاءالله حسنی
میشیگان، آن آربر- ۲۰/۱/۱۳۹۱

سام نریمانی نوشته:

ترک شیرازی همین قشقایی ها هستند
عمدتا خال هندی دارند خال کنار لب را خال هندی نامند
آنها زیبا بلند قد و قامت
مانند سرو ناز شیرازند

جمشید پیمان نوشته:

حافظ هم مانند مردم عصر خودش باور داشته که زیبا رویان سمر قند و بخارا در جهان سرآمدند و نظیر ندارند. اما نزد حافظ آن ترک شیرازی( ونه هر ترک شیرازی، بلکه ترک شیرازی که دل از حافظ ربوده است و به او راه نمی دهد) ارزشش از همه زیبا رویان سمرقندی و بخارائی بیشتر است. و در مقام مقایسه میگوید اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را، ما هم یکسره فکر زیبا رویان سمرقند و بخا را را از سر بیرون می کنیم. ( به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را ). در اینجا ذکر مکان و اراده مکین شده است. در اصطلاح عامه بسیار شنیده ایم که مثلا میگویند فلانی یک موی گندیده یا یک ناخن خشکیده تو را با دنیائی عوض نمی کند. حالا ببینید این موضوع کاملا ساده و شفاف را چگونه پیچ و تاب داده اند و حتی پای تیمور لنگ را هم وسط کشیده اند و در جواب حافظ تا توانسته اند شعر تابانده اند و از این دست حرفها.

حسن نوشته:

با عرض سلام خدمت همه دوستان شعر دوست مخصوصا اشعار حافظ عزیز:
متاسفم برای آقا امیر که بدون درک متن شعر و معنای آن به ترک شیرازی که حضرت حافظ در شعر خود به کار برده توهین با لفظ بی ادبانه کردند.
منظور در این شعر از ترک شیرازی شاه شجاع الدین برادر حضرت شاه چراغ و امام رضا و حضرت معصومه (ع) میباشد.که آنگونه که در تاریخ آمده از مادری ترک زبان بوده است.وحافظ این شعر را در وصف ایشان سروده…پس اگر مسلمان باشید میدانید که ایشان همچین بی کس و بی همه چیز هم نیست (اعوذوبالله).واگر از ترک ها دل پر دارید قرار نیست همه را با یک چوب برانید…یادتان هم باشد که درمیان انواع زبان (گویش)های موجود در ایران بیشتر جمعیت ایران را ترک ها تشکیل میدهند.پس متوجه صحبتتان باشید که به چند نفر توهین میکنید

اسما اسلامی خواه نوشته:

اگر ان دخت کنگانی به دست ارد دل ما را
به ان چشمان مست بخشم تمام عشق دنیا را
نه چون شاعر که میبخشد یکی دست و سرو چشم و دوتا پا را

زیبا بود

امیر حسین نوشته:

من نیز یک شعر برای حاشیه مربوط به این شعر نوشتم.

اگر آن دلبر رعنا بدست آرد دل مارا

بدوبخشم دل ومهر ووفاهارا

سرودست وتن وپارا به خاک گور می بخشند

زمال غیر می دانم سمرقندوبخارارا

میان این سه استادم جسارت کرده ام اما

که پایان بخشم این دعوای استادان والا را

محمد امیر سیاوش حقیقی نوشته:

در بیت هشتم باز می بینیم که سفارش حافظ به این است که اصل اخلاقی و سلوکی همان ارادت عاشقانه است و نه تفکرات خاص فلسفی ، و او معتقد است از مسیر فلسفی راز خلقت و هستی گشوده نمی شود و باید از علوم شهودی بهره برد و این هم راهی جز مستی در مسیر حقیقت ندارد

علی کریمی نوشته:

مناظره با حضرت حافظ :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
شهریار:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
یاری
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را
روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است
من مفلس کی‌ام چیزی ببخشم خال زیبا را
اگر استاد ما محو جمال یار می‌بودی
از آن خود نمی‌خواندی تمام روح و اجزا را
؟؟؟؟؟؟
عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را
همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را
گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین
خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را
سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را
که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را
بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد
نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را
از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری
بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را
بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی
چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را
شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران
چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را
برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را
زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را
سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد
سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را
بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا
دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را
؟؟؟؟؟؟؟؟ این دوست هم بسیار عالی گفته
کلام و درد حافظ سخاوت یا خساست نیست
نخواندی بیت دیگر را که فرموده شمایان را
“ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را”
و دکتر انوشه با کمی ور رفتن با اشعار فوق گفته:
اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را
به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را
ویا در جایی دگر کمی طنزآلود
آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم
زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
و
عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را
چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا
اما داستان باز هم ادامه یافت
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟
که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست
که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
تابه این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه و افسون
ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را
دوستی گوید:
هر آنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هبچ در دنیا
و در عقبا نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
؟؟؟؟؟؟؟
اگر یک مهرخ شهلا بدست آرد دل ما را
زیادت باشد او را گر ببخشم مال دنیا را
سر و دست و دل و پا را به راه دین می بخشند
نه بر گور و نه بر آدم گری بخشند این ها را
؟؟؟؟؟؟؟؟
مگر ملحد شدی شاعر که روح و معنیش بخشی
نباشد ارزش یک فرد زیبا روح و معنا را
امام عصری و حاضر! چنین بیهوده می گویی؟
که روح و معنیش بخشی یکی مه روی شهلا را ؟
وگر لایق بود اینها به خاک پای او بخشم
که نالایق بود دست و سر و هم روح و معنا را
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگر یک مه رخ خاکی به معنا چیز میبخشد؟
وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را؟
به یک مه روی تهرانی مگر معناش میبخشند؟
به یاوه چرت می گویی! ندانی این معما را!
الا ای حاتم طائی ! زجیب غیب می بخشی؟
نباشد ارزش یک بچه میمون ! روح ومعنا را!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
گرآن عالم ارجان بدست آرد دل ما را
بدو بخشم تمام اجر شب ها را
توان مندی بدان باشد که زاد آخرت بخشی
نه چون آنان که می بخشند این اموال دنیا را
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر آن عالم ارجان بدست آرد دل مارا
به تار زلف او بخشم تمام زاد اخرا را
توان مندی بدان باشد که بخشی جان اخرا را
نه چون آنان که می بخشند تمام اجر شب ها را

ناشناس نوشته:

در این جا منظور از ترک شیرازی در واقع مثالی از یک زیباروی است و منظور جناب حافظ صرفا ترک شیراز نبوده

محسن همتی نوشته:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا/ نثار مقدمش سازم سرو دست و تن و پا را/ به خوبان هرچه میبخشم از آن خویش میبخشم/ نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

علی تحریری نوشته:

از همه دوستان خواهش میکنم که بخاطر علاقه ای که به شعر و شاعری دارند به خودشون این اجازه رو ندن که اشعار رو تفصیر کنند .
تفصیر و نظر هرکس در جای خودش ارزشمند است اما نباید برای عموم نوشته شود . این مهم را باید به دست اساتید و بزرگواران صاحب نا واگذاریم تا با علمشان مارا راهنمایی کنند .

شمس الحق نوشته:

علی جان برای امشب همان یک عشرت ما را بس است . حقیر نه استاد است ونه بزرگ ونه صاحب نام اما تنها خواهش من از شما اینست که یک بار دیگر نوشته ات را بخوان و اشتباهات املایی وتایپی آن را تصحیح بفرما و سپس دکمه ارسال را بفشار عزیز من .

مصطفی نوشته:

برای ترک وکرد و قشقائی نیازی بر سمرقند وبخارا وسر وجان و … نیست چه گویم من فقط یک سکه هم کافی است

محمد رضا فیروزبخت نوشته:

سلام :
ضمن تشکر از این همت والا و کار بزرگ جمع آوری اشعار شاعران بنام و توانای ایران زمین .

بیت ششم مصرع اول در نسخه منصوب به آقای قزوینی کلاً فرق دارد و چنین است.
بدم گفتی و خرسندم عفال ا… نکو گفتی
جـواب تلـخ مـی زیبـد لب لعـل شکر خـا را

باتشکر و سپاس فراوان

محمدرضا فیروزبخت نوشته:

سلام:
ضمن تشکر از همت والای شما .
مصرع اول بیت ششم در نسخه ای بدین صورت آمده است .
بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتی
جـواب تلـخ می زیبـد لـب لعل شکـر خـا را

اردشیر نوشته:

آقای سام نریمانی که نوشتی:
(ترک شیرازی همین قشقایی ها هستند
عمدتا خال هندی دارند خال کنار لب را خال هندی نامند
آنها زیبا بلند قد و قامت
مانند سرو ناز شیرازند)
کلمه (قشقایی) را در گوگل سرچ کن تا عکسهای قشقایی ها رو ببینی. از خال هندی اصلا خبری نیست که میگویید عمدتا خال هندی دارند. حتی یک عکس هم از یک قشقایی با خال هندی ندیدم. ضمنا (زیبا بلند قد و قامت مانند سرو ناز شیراز) هم در بینشان عمومیت ندارد و در بین قشقایی ها هم مثل سایر اقوام دیگر (کرد و فارس و عرب و گیلک و لر …) هم بلند قد هست هم میان قد هم کوتاه قد هم زیبارو هست هم … . هم کودکان زیبا هست هم مردان خوش سبیل.
علاقه و تعصب نسبت به قوم و قبیله خود نباید باعث شود که در بیان واقعیت اغراق کنیم و حتی حرفهای خلاف واقع بگوییم؛ مثلا:(قشقایی ها عمدتا خال هندی دارند)
قشقایی ها انقدر بزرگ هستند که نیازی به تایید حضرت حافظ ندارند.

محسن حاتمی نوشته:

اگر آن کرد ایلامی به دست آرد دل ما را
نمی بخشم به او شهری یا حتی روح و اجزا را
همه بخشیدنیها را،به ملک گدا بخشند
زاو خواهم ببخشد زآن همه معنا،این گدا را

مهریارساسانیان نوشته:

درود برشما:
درباره حضرت حافظ باید، صاحب نظران، اظهارنظر فرمایند،
گر وجه خداوند شودت منظرنظر … بی شک صاحب نظرشوی،
غزل شماره ۳ حضرت لسان الغیب خواجه حافظ شیرازی،
بی شک بی نظیرترین غزل تاریخ بشریت می باشد!
دقیقا شعرای گذشته ومعاصر دست روی ابیات وغزلی گذاشتند واز خواجه گلایه کردند که نقطه قوت آن عالیجناب می باشد و باعث سرخوردگی آنان ونشان از عارف نبودنشان خواهد شد!
انشاالله مایل شدید،این بنده کمترین بر محضرتان عرض خواهم کرد،
حافظ تو این سخن زکه آموختی که مهریار/
تعویذ کرد شعرترا و بزر گرفت/

گفتی از حافظ ما بوی مهریار آید/
آفرین برنفست باد که خوش بردی بوی/.

کیان نوشته:

جناب اردشیر
به نظر میرسد کاملا مغرضانه در مورد نژاد ترکان اظهار فضل نموده اید… عصبانیت شما از ترکان ممکن است دلایل شخصی داشته باشد که قابل طرح در اینجا نیست/ همانگونه که شما فرموده اید در هر قوم و ملیتی همه گونه ی انسانی پیدا میشود و خوب و بد یا زشت و زیبا بودن یک نفر نمیتواند تعمیم یابد… در مورد منظور حافظ هم آگاهی و اطلاعات ناقص نمیتواند حق مطلب را ادا کند. اما آنچه مورد وثوق همگان است والان هم به آن اذعان دارند زیبارویی اکثریت مردمان ترک نژاد است.

اردشیر نوشته:

جناب کیان!

شما می گویید که :«آنچه مورد وثوق همگان است والان هم به آن اذعان دارند زیبارویی اکثریت مردمان ترک نژاد»
منظور شما از همگان، همه مردم جهان است؟! کدام سازمان این نظرسنجی را انجام داده؟ یعنی در همه کشورهای جهان نظرسنجی کرده اند که زیباترین مردمان جهان از چه نژادی هستند و مردم هم گفته اند ترکان! میشوید بگویید چه زمانی این نظرسنجی انجام شده؟
خدمت شما عرض کنم امروزه نژاد خالصی وجود ندارد که بگوییم کدام نژاد زیباتر است. ممکن است در فردی درصدی از ژن ترکی یا مغولی یا گرجی یا ارمنی یا هندی و … وجود داشته باشد ولی اینکه ترک خالص باشد یا گرجی خالص چنین چبزی نیست. اقوام در طول تاریخ با هم پیوندهای خانوادگی برقرار کرده اند و در اثر این پیوندهای زناشویی خالصی نژادها هم از میان رفته است.
بحث من در مورد ترکان ۷ قرن پیش بود که زردپوست و جنگجو و خونریز بودند چه ارتباطی به ترک زبانان امروزی دارد؟ ۷ قرن از آن زمان گذشته.

نازنین نوشته:

اگر آن ترک شیرازی به دست اورد دل مارا /
به خال هندویش بخشم کوههای دماوندو البرز را

فواد نوشته:

قصد تفسیر ابیات حضرت حافظ رو ندارم چون در اون سطح نیستم، اما راجب موضوعى که مطرح شده که ترکان زیبا رویانند! پس به مصرع دوم بیت سوم هم توجه کنید که حافظ میگه ترکان همون کسانى بودند که خوان رو به یغما مى بردند. چنین تضادى عقلانى نیست، با اینحال به نظر من هم ترکان هفت صد سال پیش مطمئنا متفاوت از ترک زباناى کشور ما هستن و اشاره حافظ به قوم دیگرى است.

ناشناس نوشته:

یا لطیف

دوستان گرامی

پاسخ لسان الغیب به این شعرا را نیز بخوانید:

خزینه دل حافظ به زلف و خال مده
که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست

همواره شاد و سربلند باشید

م. طاهر

روفیا نوشته:

دوستان مثل اینکه یادتون رفته که ما قبل از ترک و فارس بودنمون یه وجه اشتراک بزرگ داریم و اون اینه که ما آدمیم .
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جان های شیران خداست

میاحیان نوشته:

خدمت تمام اندیشمند عزیز عرض دارم . اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ….. و الخ بدین معنی است اگر آن زیبا روی شیرازی (ترک در زبان فارسی زن زیبا و نیکو را می نامند) بدست آرد …. نه از نژاد مغول حرفی به میا ن آمده است و نه تازی . ایشان زن زیبا رخ پارسی را گفته است و دعوای قومی و تهاجمی و استیلایی در میان نیست . هرکسی با ظن خود شد یار من . قدرت را به دیگران بسپاریم و آزاد شویم .

اردشیر نوشته:

سلام
استاد کیخا و شمس الحق من ارشیر هستم که حدود دو سال پیش با شما آشنا شدم دو سال است که به شوندی در گنجور نبودم
اردشیر خانی که در بالا تفسیر کرده اند البته ینده نبودم

عبدالجبار واسعی نوشته:

اگر چه از شعر و شاعری کم دانش استم بازهم یک نظمی را همو زن آن شعر زیبا مینویسم که ا مید وارم دوستان خرده نگیرند،چه این شعر به ارتباط یک معشوقه ای از ولایت (استان ) جوزجان افغانستان است:
اگر آن ترک جوزجانی بدست آرد دل مارا
به خال هندو اش بخشم همه مردان دنیا را
اگر زآن بیشتر خوهد ،ببخشم بلخ مولا را
و گر افزون بر آن خواهد ،بخواهم فضل الله را

زهرا نوشته:

مناقضه صائب تبریزی و شهریار بر سر شعر:
اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمر قند و بخارا

صائب تبریزی:
اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل مارا
به خال هندویش بخشم سرودست وتن و پارا
هرانکس چیز می بخشد زمال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا

شهریار:
اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزارا
هر انکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پارا
سرودست وتن وپارابه خاک گور می بخشند
نه بر ان ترک شیرازی که برده جمله دلهارا

قدرت عربزاده نوشته:

هر کس از صنعت شعر اطلاع داشته باشد می داند که بعضی وقتها شاعر برای رساندن مطلب از یک تمثیل یا استعاره یا نامی مشهور استفاده می کند و منظورش دقیق همان نام نیست در این شعر هم سمرقند و بخارا مظهر ثروت و قدرت در آن زمان بوده اند یعنی هر چه دارم و ندارم را می %D

کسرا نوشته:

درود بر جناب اردشیر خان کبیر… با تک تک فرمایشات شما موافقم… اینکه عده ای میخواهند نژاد خود را اینجا برترین کنند معنی ندارد… حرف در این خصوص زیاد است که بگویم کدام نژاد است که بهترینست و همه میخواهند خود را از ان نژاد بنامند… اما اینجا مکان مناسبی نیست… بار دیگر از جناب اردشیر خان تشکر و حمایت میکنم

جواد نوشته:

منظور حافظ از بیت « من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم/ که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را» اینست که چون این دنیا زیبائی ها زیادی دارد انسان فریب این زیبائی ها را میخورد و بدان دلبسته میشود، تا جائیکه ممکن است بخاطر این دنیا از راه بیراه شود و دست به هر عمل غیر انسانی بزند در واقع این دنیا به یوسف تشبیه شده است و نفس شهوت طلب به زلیخا.

بابک نوشته:

در زمان حافظ بیشتر از یک سده از مستولى شدن ایلخانان، نوادگان چنگیز خانِ مغول، بر جنوب ایران مى گذشت و سپس اینجویان (آل اینجو) و مظفریان (آل مظفر) که خود نوادگان آنان بودند بر مناطق مختلفى از جنوب حکومت کرده و با یکدیگر جنگ و ستیز. ایرانیان اینان را ترک دانسته و خطاب مى کردند.
اینجا منظور یکى از آنانست که خان زاده (شاهزاده) و یا حاکم بوده، و اهل و شاید هم متولد شیراز و خالى بر صورت داشته، ولاغیر!.
جایى هم ندیدم که ترک در فارسى معنى زن زیبا را داشته باشد، تیمور لنگ هم که اهل شیراز نبود.

بابک نوشته:

تصحیح،
که یحتملاً خان زاده (شاهزاده) و یا حاکم بوده….

ناشناس نوشته:

تیمور لنگ درست اهل شیراز نبوده! ولی چرا شاعر گفته سمرقند و بخارا و چرا نگفته شیراز و فسا!

بابک نوشته:

ناشناس گرامى،
اى جان فدا و سر به پایت،
گمانم این بنده مورد خطاب سوال شما بودم؟
بارى دو حالت ممکن است:
١- یا آن ترک شیرازى پرتقال فسا و آبلیموى شیراز را پسند نمى کرده.
٢- ویا اگر اندکى آگاهى از ایهام، تمثیل، استعاره، و اشاره باشد مى بینیم که آن ترک شیرازى (و نه تیمور ترک سمرقندى) که اشاره به یک شخص مشخص است سخت دل مى دهد که در اینجا حافظ دل خود را بیان مى کند ولى در حقیقت اشاره به دل طرف مى نماید. و هر دو را جزء محالات نشان مى دهد که هم دل گرفتن از او محال و غیر ممکن است و هم بخشش حضرت حافظ دو شهر سمرقند و بخارا را که مى باید در عصر او نماد تمدن و عظمت و ثروت بوده باشند.
سرت شاد بگذار سر ما هم شفا یابد

امیر نوشته:

سلام و دوصد بدرود بر همه حافظ شناسان و علاقه مندان به اشعار این شاعر بلندمرتبه

آنچه من نگاشتم همانطور که در مقدمه‌اش یاد کردم بیشتر تخیل پردازی و برداشت شخصی خودم بود نه تفسیر شعر حافظ و صد البته نشان وطن پرستی.
به خیال من، نه … ترک شیراز … و نه … که ترکان خان یغما را…
بدیل از هموطنان آذری زبان خود نگرفتم چه ایشان را ترک ندانستم بلکه ایرانی می‌دانم
و به نظرم درست‌تر اینکه «ترک» در این شعر یک کلمه بیگانه می‌نموده نه «آشنا» آن طور که «حسن» خان آن را به یکی از خاندان امامان نسبت داده بود یا دیگران که آن را به یک زیبا رویی نسبت داده بودند.
در هر صورت من برداشت خودم را داشتم بهتر است شما نیز برداشت خود را بنگارید نه تفسیر شعر را که در این صورت به جای برخورد اندیشه‌ها
گفتگوی زیبایی پدید خواهد آمد.
سپاس از توجه‌ای که دارید و با پوزش از اشتباهات انشایی و املایی.

ناشناس نوشته:

در جواب تیمور لنگ حافظ فرمود: از همین بذل بخشش زیاد به فقیری افتادیم. تیمور خندید و کیسه ای اشرفی به او داد

بهاری نوشته:

چند نکته :

اول اینکه گفته سمرقند و بخارا ممکنه بخاطر جور شدنه قافیه

دوم ) فراموش نکنید بخارا زمانی جز ایران بوده

سوم ) زبان اکثریت مردم بخارا فارسیه

چهارام) شاعر میگه بدست ار دل مارا نه بدست اریم دل او را

بابک نوشته:

جنابان بهارى و ناشناس گرامى،
در باب نکته چهارم شما جناب بهارى:
تنها راه به دست آوردن دلِ شخصى از راه دل است و لاغیر، نه زر تواند این کند و نه زور. این را در گویش؛ دل به دل دادن، همدلى، یک دل شدن و…. گوییم.
همانطور که پیشتر عرض شد، اگر کمى تعمق شود توان دید که با آنکه سراینده دل خود را بیان مى کند ولى در حقیقت اشاره به دل طرف دیگر دارد و این بده بستان دل و دل، و بیان آنکه طرف محال و غیر ممکن است که دل دهد و اگر چنان کند حافظ هم در مقابل کارى محال و غیر ممکن که بخشش آن دو شهر باشد خواهد کرد. این ضمناً ارزش دل طرف را نیز بیان مى کند که چه گرانبهاست.
***
در مورد بیان آقا و یا خانم ناشناس در باب دیدار خواجه و امیر تیمور:
اگر هم چنین دیدارى اتفاق افتاده، بنده نمیدانم طبق کدام مأخذ معتبر، آیا تیمور به زبان فارسى و احکام شعرفارسى آشنا و چنان تسلط داشته که گویش خواجه را که دوستان تحصیل کرده در اینجا دشوارى در استنباط آن دارند به راحتى درک کرده و بعد هم با خنده کیسه اى زر به او داده؟
و یا آیا مى توان اینرا جزء ساخته و پرداخته ها متصور شد، و به همان ترک شیرازى اکتفا کرد ؟

حمید رضا لطف اللهی از قم نوشته:

با سلام خدمت تمام ادیبان ایران زمین.به نظر این حقیر کسی که عاشق میشود روحش در اختیار خودش نیست و اغراق می کند و این کار در شعر جایز است و حافظ علیه الرحمه ،در مورد عشقش کم لطفی کرده و میبایست بیشتر هدیه میداد.و چون من اهل کاشان هستم این ابیات را در بارۀ عشقم سروده ام……اگر آن مه گل کاشی بدست آرد دل ما را/به پای عشق او ریزم تمام آب دریارا/سمرقند و بخارا تحفه ای ناچیز می باشد/ که مهرش می کنم حافظ تمام ملک دنیا را/…..بقول حافظ ما که چیزی نداریم اینم روی همه…باتشکر شاعر کوچک شما لطفی….البته اشعار در هشت بیت میباشد که بعدا در دیوان لطفی خواهد خواند.؟

امیر نوشته:

جناب لطفی شاعر گرانقدر
سلام و درود فراوان
آیا شما تمایل دارید که اشعارتان در گنجور که خود یک گنجینه ادب فارسی است به اشتراک گذارید؟
همچنین شایسته می‌دانید در خصوص اشعارتان دیگران حاشیه نویسی نمایند؟

سپیده نوشته:

با عرض سلام و خسته نباشید

آیا در بیت سوم هنگام خوانش باید خوان و یغما را با کسره به هم متصل کرد یا نه؟

بیسواد نوشته:

حافظ با ارزشترین را بخشیده برای اینکه اکثرا حاضریم جون بدیم ولی مال ندیم.

لیلا نوشته:

در بیت “اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم /جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخارا”
مصرع دوم باید سوالی گفته شود.حافظ در این بیت از آرایه “طنز و تهکم ” استفاده کرده،(همونطور که میدونید یکی از آرایه های پرکاربرد حافظ هست) او با این روش به طرزی رندانه مخاطب خود را که در این بیت معشوق وی میباشد به نقد میکشد و درعین حال علاقه و محبت خود را به او ابراز میکند:جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخارا؟؟ یعنی تو هر چقدر به من بدی کنی و به من توهین کنی من جواب تو را به نیکی میدهم،مگر جواب تلخ زیبنده دهنی است که به شیرینی باز میشود؟؟(در حالی که معشوق حافظ، به تلخی با او صحبت میکند) پس با این سوال هم لطف و علاقه خود را به معشوق اثبات کرده و هم تلخی زبان او را به نقد کشیده. در واقع تلخی زبان یار برای حافظ شیرین است.

برگی از کتابی بینام نوشته:

سلام دوستان
در مورد تفسیر این شعر منم کاملا با امیر که ترک را به تیمور نسبت داده است موافقم… .
این شعر نمیتونه عاشقانه یا ایینی باشه چون چه عاشقانه و چه ایینی باشه ارتباط عمودیِ شعر نادرست و به هم ریخته میشه…..

با درود و سپاس

برگی از کتابی بینام نوشته:

بارسلام مجدد
دوستان در مورد بحث هایی که در حشیه ها دیدم….
ببینید یک شعر حرفه ای شعریه که هر کس بتونه برداشت متفاوتی ازش داشته باشه و هیچ کس منظور اصلی شاعر رو متوجه نشه… .
پس هر شعر خوب میتونه چندین تفسیر داشته باشه..
همانطور که پل سارتر میگه: شعری که دو نفر برداشت یکسانی ازش داشته باشن ارزش هنری نداره چون دست شاعر رو شده….
اینکه شاعر چی می خواسته بگه به خودش مربوط افکار و عقاید شاعر مال خودشه… ..
و هر برداشتی که هر مخاطبی از یک شعر داشته باشه درسته چون همانطور که گفتم این ذات شعر هست….
اگر قرار بود که شعر تک معنایی باشه و هر کسی منظور نویسنده رو بفهمه اسمش میشد حکایت موزون نه شعر…
حالا هر کسی حق داره برداشتش رو از یک شعر بنویسه اما نکته اینجاست که ما نمیتونیم به هیچ عنوان برداشت و تفسیر خودمون رو به اسم شاعر بنویسیم…
مثلا من نمیتونم بگم منظور حافظ از این بیت فلان مطلب بوده میتونم بگم برداشت من از فلان بیت چیه???

با درود و سپاس… .
البته من هم فقط نظر شخصیم رو بیان کرده و قطع نیست… ..

محمد نوشته:

ترکان جمع نیست منظور حافظ شخص است بنام ترکان خاتون ….

برگی از کتابی بینام نوشته:

بگو تیمور نتوانی بگیری شهرِ دارا را
که بر یک زخم می بخشند شهرِ بی مدارا را
بکن دلجوییِ خواجه که می بازی معلا را
“اگر آن ترکْ،شیرازی به دست آرد،دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را”

به ساقی حد زدند اینجا،چنین نفرت نخواهی یافت
به رکن اباد هرگز رکنیَ از همت نخواهی یافت
دگر دروازه ای بر کشورِ حکمت نخواهی یافت
“بده ساقی میِ باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را”

چنین مستیم مست از تلخیِ زهرِ در این مشروب
از این انگور پیرِ رخ فریبایی که شد محبوب
ز دستِ لختیانِ در نقابِ چادری محجوب
“فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را”

خط و خال و لعاب و رنگ در دنیا چنین تعنی است
جمال عشقِ ما پشت نقاب یار بی معنی ست
زمانی که جهان پست است،دنیا بی فریبا نیست
“ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را”

چو دهقانی که گل را در زمستان کاشت دانستم
ز چشم یوسفت که صد زلیخا داشت دانستم
چنان رازی که از دل پرده ای برداشت دانستم
“من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را”

لبت لعل است و اسرارِ سخن را بی صدا گویم
شکر ریزِ لبت تلخ است و از شیرین کجا گویم
دگر در گوشِ کر دشنامِ بیهوده چرا گویم
“اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را”

به گوشِ ما ازان گفتند و خود از ان خبر دارند
از ان کفری که پروازی ز سودایش به سر دارند
بگو حافظ نصیحت را که اینان گوش کر دارند
“نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را”

(”حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را”)

“غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را”

“وحیدسحرخیز”

امیر نوشته:

سلام
و درود فراوان خدمت تمامی حافظ شناسان، حافظ شناسان و اهل ادب

این حاشیه نویسی بیش از هر چیز می‌تواند محل آگاهی دادن باشد و باعث گردآوری داشن‌ها شود و مقدمه‌ای برای ارتقاء ادراک همگانی.

عزیزان! چه سود از تفسیرهایی حافظ شناسانه‌ای که بیش از آنکه آگاهی ما را از شعر، اندیشه و زمانه‌ی حافظ بیشتر نماید تحمیل اندیشه‌های خودمان باشد.

بنظر من در دنیای امروز باید سعی نماییم وصف و حال زمان حافظ را از منظر جوانان امروز تطبیق دهیم و چیزی بگوییم که باعث ترقیب ایشان به شعر و ادب پارسی باشد.

اگر جوان امروزی سلحشوری بخواهد چرا باید آن را در «جنگهای ستاره‌ای» و «مأمریت غیر ممکن» و «هری پاتر» و مانند آن جستجو کند. آن جا که در قلب ماجراها و داستانهایشان، رد پای قصه گویی پارسی به سبک «هزار و یک شب» هویداست.
چه باک از اینکه بگوییم حافظ هم زیرکانه (رندانه) در شعر خود سلحشوری کرده است و بخوانیم:
اگر آن ترک، شیرازی بدست آرد، دل ماراست…
به خال هندویش، بخشم سمرقند و بخارا را

به مشابه این معنی که: حال که آن ترک (نه این ترک بلکه آن ترک: اشاره به دور کرده است) (نه «ترک شیراز»، شاید شیرازیهای امروز هم از کنایه‌ی ترک شیرازی خوششان نیاید به ویژه اینکه حافظ، خود نیز شیرازی بوده است) ‌به شیراز رسیده و قصد تصاحب آن را دارد، آن همه راه سخت را برای چه پیموده؟! برای کشور گشایی..هرگز هرگز! فقط بخاطر عرض ادب کردن نزد من بوده (احترام یک ترک تارتار به یک ایرانی).

به خاطر چنین خوش خدمتی‌اش که نشانه‌ی آن، خال هندویش (که منظور جای زخمی است (لکه ننگ) که در جنگ با هندوان بر پیشانیش نشسته و حافظ در شعر خود به سخره اش گرفته) بوده
حاضرم سمرقند و بخارا را (که در اصل تارتاران از آن جا، حمله به ایران را آغاز کرده بودند و مقر اصلیشان (مادری‌شان) بوده است) بدیشان ببخشم (که این نیز خود به نوعی به سخره گرفتن آن تارتاران بوده است).

از طرف دیگر در این شعر چهار گوشه ایران در یک بیت آورده شده است.
ترک –> شمال غرب (به ایجاز: آذربایجان)
سمرقند و بخارا –> شمال شرق
هند –> جنوب شرق
شیراز –> جنوب غرب

درود بر همه ایرانیان
بگذاریم خیالی هم که شده چنین باشد!

امیر نوشته:

سلام
و درود فراوان خدمت تمامی حافظ شناسان، حافظ دوستان و اهل ادب پارسی

چند اشتباه نوشتاری داشتم که بابت آن پوزش می‌طلبم.
آنجا که حافظ می‌گوید:
فغان کین لولیان شوخ شیرینکار شهر آشوب

به خیالم اشاره به «عالمان و نیز قدرتمندان» ای دارد که در آن زمان به خاطر منافع خودشان سعی در خوش خدمتی به تارتاران داشتند و شاید بخشی از این خوش خدمتی‌هایشان به قیمت خوار و خفیف شدن شیرازی‌های اصیل تمام شده باشد.
… شاید حاکم شیراز به خلیفه عباسی زمان خودش نامه‌ای هم زده باشد و از این باب باشد که حافظ از عقاید آن خلیفه عباسی آگاهی یافته باشد آن طور که به قلم دکتر دادور گرامی رفته است و بیان کرده است که خلیفه عباسی نیز اهمیتی به این کشور گشایی نشان نداده بوده که هیچ اجازه هم داده بوده…
ولی به خیالم، خلق و خوی حاکم، ثروتمندان و صاحب منصبان شیرازی به گونه‌ای بوده که خود اجازه باج خواهی تارتاران را صادر کرده…

و بعد گفته:
… چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را»

خوب مشخص است که از ناشکیبایی عده‌ای فاسد ممکن است چه بلایی بر سر یک شهر، آن هم شیراز (که نه فقط در آن زمان بلکه در این زمان هم از شهرهای زیبای ایران بوده و هست) آورده باشد بگونه‌ای که شهر چنان نا امن شود تا تارتاران هر چه با ارزش است نیست و نابود کنند (حتی با خود نبرند).

آری! جوانان امروز، پند پیر دانا را می‌شنوند. این زبان و ادبیات پارسی است که قدرتمند و نافذ است و در قلب و جان هر ایرانی می‌نشیند.

V.R.N نوشته:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
عاشق، پاک و طیب از هر گونه شرک و شهوتی است در نگاه عاشق، معشوق است که با چشم عاشق ،خویش را مینگرد ، کنت سمعه و بصره
نگاه عاشق با دیگر نگاهها متفاوت و متمایز است، او همه جا و در همه چیز فقط معشوق را مینگرد و بس
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم به دریا بنگرم دریا ته وینم
به هر جا بنگرم کوه و در دشت نشان روی زیبای ته وینم
عاشق لحظه ای چشم از معشوق خویش برنمیدارد
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
دل عاشق ،آهوی گریزپایی است که به هر دامی گرفتار نمی آید و از پی هر نظر به هر درش که بخوانند بی خبر نرود
دل عاشق جز به دام معشوق ازلی صید نشود و خال هندوی معشوق دانه ای است ،که عاشق را گرفتار دام عشق میکند
عاشق گریزپای چون گرفتار آمد همه هستی خویش حتی آرزوهایش را هم به پای معشوق فدا میکند تا به وصال او رسد
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
می باقی شرابی است که عاشق را مست معشوق باقی میکند ، که هوالباقی
چنین شرابی فراتر از بهشت و نعیم بهشتی است ، شراب طهوری است که از هر کثرتی وتفّرقی مبرّا است ، و سقاهم ربهم شراباَ طهورا
هر گاه و هر جا ،چو با حبیب نشینی و باده پیمایی، می باقی نوشی و بهشت را در حسرت خویش بسوزانی که اینک مست روی دوستی و نقد حال را به وعده فردا ندهی
من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود وعده ی فدای زاهد را چرا باور کنم

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
جلوه های حسن معشوق در صورت مهرویان و در افعال ایشان از عاشق شیدا دلبری ها کند و ناله و افغان از درون جانشان برآرد و طاقت و صبر از کفشان برباید
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را جامه دران نعره زنان میداری

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
عاشق راستین و کامل ، معشوق است
اوست که عاشق ترین است و همه عشق است و بی نیاز از غیر
اما عاشق هنوز اسیر خویش است و تا معشوق فرسنگها فاصله دارد
عاشق باید از میان برخیزد، تا همه معشوق باشد و لاغیر
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
جمال یار بی نیاز است از عشق ورزیدن عاشقی که هنوز از خویش نرفته است و به دنبال حظ خویش و آب و رنگ و خال و خط معشوق است
جمال معشوق عین زیبایی و منبع و اصل هر زیبایی است
عاشق تا وقتی معشوق را از پس پرده ها و حجابهای خویش مینگرد در واقع خویش را مینگرد واز لقاء دوست بی بهره است تا عاشق در حجاب است و از پس پرده به معشوق مینگرد از وصال خبری نیست و چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من و اینجا معشوق است که میماند

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا
حسن دوست مطلق است و بی نیاز از آ ب و رنگ و خال و خط ، لیکن تجلی حسن در نظر عاشق روزافزون و وابسطه است به شدت حرارت عشق در وجود عاشق
حسن و عشق مترتب بر یکدیگر ند ، هر چه عشق شعله ورتر شود ، حسن نیز افزونتر متجلی میشود وتا آنجا ادامه می یابد که عاشق را از خویش به کلی فارق و به لقاء معشوق واصل نماید
پرده دری صفت بارز عشق است و آنکه در پرده عصمت ، دامن خویش از بلا مصون داشته و در کنج عافیت خزیده است تا به حسن دوست ننگرد و دل به دریای مواج عشق نزند ، عاشق نشود و از پوسته خویش بیرون نیاید و از وصل دوست طرفی نیابد
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را
محبوبم عاشقان تو شراب تلخ را هم گوارا و شیرین مینوشند ، مستان تو باده ای از لبان لعلت نوشیده اند که کامشان تا ابد شیرین و جانشان تا قیامت مست آن باده است ، هر تلخی در کامشان به شیرینی و هر زهری در دریای وجودشان به شربتی گوارا مبدل میشود و زبان جزبه مدح و ثنای محبوب نتوانند که بگشایند
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
سخنی که از دهان ساقی برآید از جنس جان است و لاجرم بر جان نشیند ، آنکه سروپا گوش است و محیای شنیدن ، لایق نوشیدن است و هم اوست که راه به کوی دوست خواهد برد

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
معمای هستی و راز دهر بر کسی آشکار نگردد ،جز بر عاشقان یار
تا رسیدن به قله عشق توشه ای مهیا باید از مطرب و می ،دو زاد راهی که عشاق بواسطه گدایی از در میکده عشق طلب کنند و تا سرمنزل مقصود عشاق را همراهی کند
حکمت که زاییده عقل است کجا تواند که وادی عشق را درنوردد و به حرم وصل دوست راه یابد
زاد راه حرم وصل نداریم مگر به گدایی ز در میکده زادی طلبیم

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
آنکه از دوست بگوید و برای دوست بسراید ، فلک را به وجد ی آورد که به شکرانه گوهرهای خویش نثار وی کند

فرهاد ... م... نوشته:

سلام ب گنجوری های گرامی
سپاس از کار ارزشمندتان

ابراهیم رمظانپور نوشته:

قصص کننده ای او در راه میاید که افتاده مشکل ها . الا یا ایها اساقی ادر کاسا ونا ولها .دلها
ترک شیراز ی به منظور از یک عشق است .که مجازی نیست .
که در مصراعی بدون یار عشق مثتغنی است .
نه ان تر ک شیرازی که قشقایی اما شاید استعارهای باشد به معنی این ترک .
که در مصراعی حافظ .در باره ترک قشقایی چنین بیان شده .
چنان بردند صبر از دست که این ترکان خوان یغما را. یا رب این بچه ترکان چه دلیرن به خون .؟کهبه تیر مژه هر لجظه شکاری گیرند.روح القس مسیح

ابراهیم رمظانپور نوشته:

ابسم الله الرحمن الرحیم .نگار من که به مکتب نرفت و عشق نخواند .
به ناز غمزه ساقی دیر مغان وسلسله زلف بتان را .
راز درون از من مست پرس نه از واعظان بیهوده گوی.
اب رکن اباد .در چشمه بیدی شهر شیراز است .
که این اب به دو طرف شیراز منتهی میشود . که گفته های حافظ دو پهلوست . واب دوم رکن اباد که منظور حضرت حافظ هست . در منطقه شهر زرقان است .که اب رکن اباد دوم ححافظ است . که به اب باریک معروف است .. که این اب به طرف شمال و اروپا نیز هست . که با جهان امروز حافظ که مسیح مرتبت است .
واب رکن اباد اول .یکی به طرف باغ های قصر دشت .
و دیگری به مصلای خود حافظ و دروازه قرانشیراز شهر راز .
واین نشان از دیدگاه استعاره ای هست. اما دیدگاه اللهی وعارفانه نیز چنین است .
یک شاخه به هندوستان . این قند پارسی که بنگاله بنگاله به بنگال هند می رود .تمام طوطسان هند شکر شکن شوند ؟
ویک شاخه دیگر ان به مصر .که مصریان ندادند رواجش .
یا کیم لبانت می کند خراج مصر .وسلامدیگرن هم بکنند انچه ؟؟؟

ابراهیم رمظانپور نوشته:

ضمن سلام به دوستاران عشق وادب .
حال از یک عشق اللهی و مجازی از غزل های حافظ که درهم تنیده شده است برای شما دوستاران عشق ادب بیان خواهم کرد .
بیاور می که زمکر اسمان ایمن نخواهد شد .
مگرم چشم سیاه سودای تو بیاموزد کار .
ور نه مستوری مستی همکس نتوانند .بیاور می که مرد افکن بود زورش . که نه از روز حشر و یرغوی دیوان نیزهم .که تا یکدم بیاسایم زه دنیا و شر شورش .
در کتاب باغ مارشال . از عشق مجازی با تفعال حافظ چنین بیان شده .
فکر بلبل هم انست که گل شد یارش .؟این بیت منظور از دوگانگی عشق اللهی و مجازی هست . یکی عشق دختر جناب سرهنگ که باپسری از خان های قشقای بیان شده . صوفی سر خوش که ازاین دست کرد کج کلاه .به دو جام دگر اشفته شود دستارش .این جا منظور بیت از پدر پسر خان هست .که بیش از دو سه روز زنده نماد به خاطر پشت پا زدن از دختر خواهر خود برای پسر خویش که پای دختر سرهنگ در کار شد ..ودیگری عشق حافظ به خداوند است دراین غزل.
که برای حافظ چنین نیز هست .
ای که در کوچه معشوقه ما می گذری.بر حضر باش که سر می شکنددیوارش.بلبل از فیض گل اموخت سخن .ورنه نبود این همه قول غزل تعبیه در منقارش .جای ان است که خون موج زند در دل لعل .زین تغابن که خزف می شکند بازارش؟؟؟

ن و القلم نوشته:

در مورد بیت پنجم یک نکته ی مغفول است.اصلا مقصود شاعر از یوسف در مصرع اول،سوره ی یوسف است و شخص یوسف مطرح نیست.این “حسن” هم اشاره به “احسن القصص” بودن سوره دارد.درواقع زیبایی شخص یوسف منطقا نمیدهد،برون شدن زلیخا از پرده ی عصمت!بلکه درس گرفتن از داستان زیبای سوره ی یوسف است که میدهد عشق عامل برون شدن زلیخا از پرده ی عصمت!

کوروش ایرانی اصل نوشته:

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را…

**
بی اختیار بیاد نصایح جناب “شمس الحق”، به این کمترین افتادم… که در جایی دیگر فرمودند : “راه کشف معمای دهر، جز از طریق علم، میسر نیست و نخواهد بود…”

و براستی که اینچنین است… و بجای گردش و تفسیر در ماوراء، بهتر است از پشت عینک علم، به حلِ معما بپردازیم… زیرا سروده ی جناب حافظ در اندازه های علم همان دوران است… و خرده ای بر ایشان وارد نیست…

امروزه، با مدد “حضرت هابل”، و دانشِ جمیع دانشمندان کافر، این امر ، بسادگی در مسیر تحقق، گام بر میدارد…

*****************************

شمس الحق نوشته:

جناب آقای کورش درود بر شما و سپاس برای اظهار لطفتان که از این کمترین به نیکی یاد می کنید ، آنهم به تکرار . اگرچه استحقاق این همه محبت را ندارم ، ولی پنهان نمی کنم که این امواج گرم دوستی شما و دیگر عزیزان از مرد و زن که بسیارند موجب می شود تلخی و زهر سخنان یک یا دو عزیز که علت نفرتشان بر من مجهول مانده است ، کاسته شده و قابل تحمل شود . چه میتوان کرد که بزرگان ادب این ملک بارها گفته اند که لذت همنشینی با گل ها بی صحبت خار ممکن نمی شود ! از شما و همه دوستان نیکم سپاسگزارم و به وجودتان و شاگردیتان افتخار میکنم که در پهنه ادبیات هریک استاد سخنید .

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام

اگرآن یار تاتاری بدست آرد دل مارا

بیفشانم به پای او همه گل های رعنارا

سیدمحمد نوشته:

میرذبیح الله تاتار گرامی
صفت گل ، رعنا نیست ، بلکه زیباست

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
اگردوخت سمنگانی بدست آرد دل مارا
بریزم پیشی پای او هـــزاران گل رعنارا

حسین نوشته:

یکی از دوستان شاه شجاع الدین (شاه شجاع از اتابکان فارس) را برادر حضرت امام رضا ع و شاه چراغ ع در نظر گرفته که این نکته از نظر تاریخی کلا غلط است

حسین نوشته:

کلمه ترک در لغط به معنی زیبا روست و ربطی به قوم و گویش خاصی ندارد و ترک شیرازی به مهنی زیبا روی اهل شیراز و در مقابل آن ترک سمرقندی اورده شده است که منظور تیمور گورکان یا تیمور لنگ پسر تاراغای از ملاکین شهر کش ترکستان است در مورد تیمور زیبایی تیمور مورد نظر نیست بلکه قومیت آن که ترکستان است مورد نظر است

جواد رضایی - 1367/09/24 نوشته:

این هم غزل خام این حقیر:
.
اگر آن ترک شیرازی ، دهد ما را دمی بازی
به بازی هم بیازارد ، گهی با ما، گهی نازی
بده ساقی می باغی ، که از انگور پر بار است
دهانم پر شرابست و ، همی خوانم به طنازی
فغان کین محتسب گوید ، که عیشم هست عیبم
که غیبم را کند حاشا ، نه او قاضی نه ما راضی
زعشق ناتمام ما ، بماند جاودانی ها
ولی چون چشمه حیوان ، بماند تا ابد رازی
من از آن عیش شبگیری ، که با تو تا سحر دارم
بترسم محتسب آخر ، برد ما را سوی قاضی
اگر دشنام فرمایی ، بجایش من ثنا گویم
چو چنگی که زند مطرب ، به تار هر زهی سازی
نصیحت گوش کن جانا ، که جانانم تویی جانم
عجم گویم ، دری گویم ، عرب گویم و بر تازی
حدیث از مطربم می گو ، که در سازش همی گوید
جهان بر غم نمی ارزد ، که عمرت سخت بر بازی
غزل گفتی و در سفتی ، و بر نظم لسان الغیب
که او حافظ بود نامش ، ولی تو قلب می سازی
.
جواد رضایی

کانال رسمی گنجور در تلگرام