دلم رمیده شد و غافلم منِ درویش
که آن شِکاریِ سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سرِ ایمانِ خویش میلرزم
که دل به دستِ کمان ابروییست کافِرکیش
خیال حوصلهٔ بحر میپزد هیهات
چههاست در سرِ این قطرهٔ مُحال اندیش!
بنازم آن مژهٔ شوخِ عافیت کُش را
که موج میزندش آبِ نوش، بر سرِ نیش
ز آستینِ طبیبان هزار خون بچکد
گَرَم به تجربه دستی نهند بر دلِ ریش
به کویِ میکده گریان و سرفِکنده رَوَم
چرا که شرم همیآیدم ز حاصلِ خویش
نه عمرِ خِضر بِمانَد، نه مُلکِ اسکندر
نزاع بر سرِ دنیی دون مَکُن درویش
بدان کمر نرسد دستِ هر گدا حافظ
خزانهای به کف آور ز گنجِ قارون بیش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر از حافظ بیانگر احساسات درونی و تجاوز به دنیای عشق و آرزوهاست. شاعر از خود میپرسد که دلش چرا اینقدر آشفته است و در عین حال از زیباییهای زندگی مانند ابروی زیبا و مژههای دلربا سخن میگوید. او به ناتوانیهای خود در برابر فشارهای زندگی و زیباییهای دنیا اشاره میکند و به طعنه میگوید که نباید بر سر چیزهای دنیوی کوچک و بیارزش، نزاع کنیم. در پایان، به درویشها توصیه میکند که ارزش خود را فراتر از دنیای مادی ببینند و به دنبال گنجهای معنوی بروند.
دلم رمید و او را گم کردهام؛ نمیدانم آن شکارشده سرگشته کجا رفت و چه بر سر او آمد!
همچون بید لرزان هستم و میترسم زیرا ایمان من در خطر است و دل من در دست کمانابرویی بیرحم است!
هیهات که خیال، ظرفیت دریا را میپزد (=میپروراند). چهها در سر این خیال (=نقطه محال اندیش) است!
فدای آن مژه بیرحم و سنگدل شوم که در نوک آن، آب حیات و جان موج میزند!
اگر طبیبی بخواهد که درد دل خسته و ریش مرا بیابد و بر دلم دست نهد، هزار خون از آستین او خواهد چکید!
هوش مصنوعی: به محله شرابخانه میروم، با اشک و سر به زمین. چون از دستاوردهای خود شرمندهام.
نه عمر جاودان با تو وفا میکند و نه فرمانروایی جهان؛ پس غم دنیای بیارزش را مخور ای دوست!
هوش مصنوعی: بدان که هیچ دست گدایی به کمر کسی نمیرسد و حافظ، با دستِ خود، خزانهای از گنج قارون را به دست آورده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
همین شعر » بیت ۳
خیال حوصلهٔ بحر میپزد هیهات
چههاست در سرِ این قطرهٔ مُحال اندیش!
خوشم ز مصرع حافظ که گفت ای قصاب
چهها است بر سر این قطره محالاندیش
رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور
به خدمت آمد، نیکو سگال و نیک اندیش
پسند باشد مر خواجه را پس از ده سال
که: باز گردد پیر و پیاده و درویش؟
رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور
بخدمت آمد نیکو سگال و نیک اندیش
پسند باشد مر خواجه را پس از ده سال
که باز گردد پیر و پیاده و درویش
چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست
که بر سکیزد چون من فرو سپوزم بیش
چنان بدانم من جای غلغلیجگهش
کجا بمالش اول فتد بخنده خریش
نزار و تافته گشتم بسان ساروی تو
مکن بترس ز ایزد ز عاقبت بندیش
چو مته تو شدم در غم تو سرگردان
بسان چوب تو از اسکنه شدم دلریش
همیشه هجران جویی بسان اره خود
[...]
شهاب دین موید که بر سپهر هنر
بنور خاطری از آفتاب و از مه بیش
بآفتاب و به مه آن کند طبیعت تو
که آفتاب بخوامیش و ماهتاب بخویش
عطارد از تو برد بر فلک بغیرت و رشک
[...]
معرفی ترانههای دیگر
تا به حال ۳۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.