گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فضل الله شهیدی نوشته:

بنام خدا غزل۱۴۳
غزلی است که در اوج معنی قرار دارد اینک برداشتی هرچند نارسا ازآن به نثر:
میگوید: جام جهان نما یا جقیقت در درون خود ماست ودل آنرا ازذهنیت بیگانه ما می جوید
اصل وجود انسان ازصدف جهان هستی ومکان نیز بیرونست وآنرا از گم شدگان طلب میکند!
این مشکل را با پیر راهنما در میان گذاشتم پیری که با تا ئید معمارا حل میکند ( تائید باعث پایداری آگاهی میشود) واورا خرم وخندان دیدم و قدح می معرفت در دست داشت ودر آینه جام حقیقت انسان را مینگریست به او گفتم این جام راحکیم جهان چه زمانی به تو داد در پاسخ گفت جام حهان نما یا حقیقت انسان از بدو خلقت پیدا شده است
بیدلی که خداراازدورمیخواند خدا با اوست ونمی ییند اینهمه شعبده که منیت دراینجا به پا میکند شبیه آنست که سامری درقبا ل عصای موسی وید بیضا میکرد جرم منصور که بدار آویخته شد این بود که رازها را فاش میکرد (پیرراهنما چنین نمی کند) اگر مد د برسد کارهای مسیح را دیگران هم میکنند
به گفته پیرراهنما اهل شکوه را چاره جز زنحیرزلف بتان نیست
به مناسبت این معانی به خاطربیاوریم که طبق قرآن کریم روح الهی در انسان دمیده شده و طبق حدیثی از ییامبرص انسان از فرشته وحیوان سرشته شده است بنابراین اگر به حا لت فرشتگی درآید روحیه وبینش دیگری میابد (شاید از آنها برتر شود) لذا در کنار”منیت اجتماعی” ” من دیگری” وجود دارد که عظیم وباشکوه ودر ارتباط باحق است وما ازآن غافلیم ولی امکان ظهورش وجود دارد وهمین بعد از وجود ماست که تعبیر به گوهر و حام جهان نما شده است وخاصیت مسیحائی دارد وبقول حافظ بیهوده از بیگانگان آنرا طلب میکنیم اهل معرفت مانند خود حافظ کم وبیش این حالات والا را احساس کرده اند وابنگونه غزلیات ازین ممر برخاسته است
اصولامقصود ازکسب آگاهی و مجاهدات وعبادات رهائی از این منیت (نفس) ورسیدن به “من دیگر” است که با حقیقت ارتباط دارد گذشتن ازمنیت فعلی و راهیا بی به ورای آنرا میتوانیم هدایت به معنای قرآنی بدانیم ازآنجا که راهیابی سهل نیست درقرآن کریم عبارت لعلکم تهتدون(شاید راه یابید) در مورد مومنین و متقین مکررآمده است

amirhossein نوشته:

یکی از بیتهای محتمل این شعر که در نسخه غنی - قزوینی نیست در برخی نسخ دیگر اینگونه آمده:
(آنکه چون غنچه دلش (لبش) راز حقیقت بنهفت / ورق خاطر از این نسخه محشا می‌کرد) که اگر قبل از شاه بیت (گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند…) بیاید، مقدمه توضیح و تصویر بسیاری روشنی از شاه یت مذکور را می‌دهد.

بزرگمهر وزیری نوشته:

در بیت دوم منظور از “کمشدگان لب دریا” گوش ماهی است . یعنی اگر مروارید گرانبها را در گوش ماهی یافتی آن گاه می توانی آن راز ازلی را در کسانی که شایستۀ آن دانستن آن راز نیستند بیابی

مهدی پورابراهیم نوشته:

در سایت نخستین نیوز مشغول مطالعه سر فصل اخبار بودم که این لینک مولانا , کیمیای مراقبه !

توجهم را جلب کرد وارد لینک مولانا , کیمیای مراقبه ! شدم با مطالعه چند جمله ابتدایی آن که نوشته بود :”در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد:و آن آگاهی است و تنها یک گناه: وآن جهل است ” علاقه مند شدم آن را تا آخر مطالعه کنم

دربخشی از آن نوشته شده بودکه “بودا” درست در نخستین شب ازدواجش، در حالی که هنوز آفتاب اولین صبح زندگی مشترکش طلوع نکرده بود، قصر پدر را در جست و جوی حقیقت ترک می کند.

این سفر سالیان سال به درازا می کشد و زمانی که به خانه باز می گردد فرزندش سیزده ساله بوده است!

همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان “بودا” می دوزد،و می پرسد :
آیا آن چه را که دنبالش بودی در همین جا و در کنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
و بودا می گوید: “حق با توست! اما من پس از سیزده سال تلاش و تکاپو این نکته را فهمیدم که
جز بی کران درون انسان نه جایی برای رفتن هست و نه چیزی برای جستن!”
حقیقت بی هیچ پوششی کاملا عریان و آشکار در کنار ماست

با خواندن این مطلب به یاد غزل زیبای لسان الغیب خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی افتادم که می فرماید :

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد
الی آخر

مصطفی نوشته:

“بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد”

خدا را —- خدایا


پاسخ: با تشکر؛ متن مطابق تصحیح قزوینی است (خدا را) و بدل هم نیاورده. تغییری اعمال نشد.

سید علی انجو نوشته:

بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

خدا را غلط است خدایا صحیح است

ملیحه رجائی نوشته:

جام جم = استعاره از دل و ضمیر مرد حق
پیر مغان = رهبر روحانی
حکیم = دانا
مکان = منظور، این عالم
بیدل = عاشق
قدح باده به دست = قید حالت یعنی درحالت عرفانی بود
آینه = ضمیر آگاه عارف
جام جهان بین = ضمیر آگاه عارف
گنبد مینا = کنایه از آسمان
می کرد ( در گنبد مینا می کرد) = می ساخت
معنی بیت ۱: سالها بود که دل از ما جام جم و آینه اسرار را می خواست. آن چیزی که خودش داشت از بیگانه طلب می کرد.
معنی بیت ۲: این دل گوهری را می خواست که از این عالم خارج بود ولی آن را از گمشدگان وعقل گرایان و مدعیان معرفت که بر ساحل دریای اسرار وجود سرگردانند درخواست می کرد!

گل نی نوشته:

در بسیاری از مکان ها ” خدا را ” آمده و این بر میگردد به استفاده از خدارا در زمان حافظ و در شعر حافظ به احتمال زیاد همان “خدارا ” درست است .

سحر نوشته:

خدارا درست تر هستش وموقع خوندن کامل تر جلوه میکنه. خودتون یه مقایسه کنید

محمد نوشته:

با عرض سلام
وزن این شعر “فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن” می باشد که گویا اشتباها به صورت “فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن” نوشته شده است.

با تشکر از زحمات شما

حمیدرضا ف. نوشته:

@محمد
در اوزانی که با رکن فعلاتن شروع می شوند شاعر می تواند به جای فعلاتن اول وزن فاعلاتن بیاورد در نتیجه وزن شعر به همان صورت فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن صحیح است.

مریم نوشته:

سلام ..من یه مجموعه از غزلیات حافظ که با صدای خوش شاملو خوانده شده دارم..که وقتی با این نسخه شعرهارو مقایسه میکنم حداقل اختلافشون در ترتیب بیت هاست..آیا کسی اطلاع داره که منبع شاملو چه نسخه ای بوده و کدام قابل اعتماد تر هست؟ متشکرم

حمیدرضا کریمی نوشته:

سلام به نظر بنده در بیت ششم “خدایا” درست باشد زیرا معنای مصرع کاملتر میشود که در بسیاری از منابع نیز خدایا آمده است

فریبا علومی یزدی نوشته:

بیت هفت طبق نسخه انجوی سیرازی بدین صورت است:

آن همه شعبده ها عقل که می کرد آنجا / سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد.

در خصوص نوشته امیر حسین در بالا ، صحیح بیت بدین صورت است.
آنکه چون غنچه دلش راز حقیقت بنهفت / ورق خاطر از این نکته محشا می‌کرد.

(حقیقت در دل نهفته می شود)

ورق خاطر از این نکته محشا می‌کرد یعنی:(در این زمینه اشتباه می کرد)

در بیت دوم” بیرون است ” در نسخه گنجوی “بیرون بود” آورده شده است که به نظر صحیح تر است

شاهین نوشته:

گوهری ایا کنایه از گوهر فروش است یا معنی دیگری دارد؟با تشکر

پیام نوشته:

مصراع از دور خدایا می کرد اشتباه تایپی داره، لطفا اصلاح کنید.

راد نوشته:

در جواب شاهین عزیز:
کلمه گوهری در اینجا اشاره به خود گوهر داشته و شاید دلیل ابهامتان، “را” محذوف این بیت باشد که اگر یک بار بیت را با علامت مفعولی بخوانید، ابهام برطرف خواهد شد:
گوهری ( را ) کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

بهزاد علوى نوشته:

بیت ٢ مصرع ١ را در هرچهار نسخه حافظ که موجود بود و حتى تا آنجا که به خاطر دارم به صورت “گوهرى … بود” خوانده بودم. البته معنى در هر صورت یکى است ولى “بود” استفاده إز زمان گذشته این فعل و مصرع خواهد بود که با بقیه مصراع که اشاره به زمان گذشته دارند امکاناً همگونى بهترى خواهد داشت.

علی اشرف نوشته:

نحوه ضیط و ویراستاری منسوخی که در ظاهر خیلی هم مورد علاقه قلم زنان “ادیب” این سایت است، تمام توشو توانش همین غزل واژگون شده و بی سرو ته است. حافظ شاملو در مقام مقایسه این غزل را به شکلی که در شان نام حافظ است ضبط کرده است که همه رهروان راستین شعر و ادبیات را به نوشیدن جرعه ای از آن دعوت میکنم. شجاعت زیر بنای همه اشکال معرفت است اما در مورد ادبیات موضع یکسره عبارتست از شجاعت. بساط نسخه باز ها به خانه زهد و ریا بیشتر شبیه است تا میخانه ای که در آن گل شعر سرشته میشود و پیمانه همه چیز میگردد.

امین کیخا نوشته:

شجاعت ! ادبیات ! پس این همه مدیحه ها و فدات بشم ها را چه کسی سروده ؟

امین کیخا نوشته:

دیوان امیر معزی را یک نگاه بینداز و نیز عنصری و منوچهری و تا امروز هم هر روز شاعران فدای بشوم همه را گفته اند شجاعت کجاست ؟ به نگاه من شجاعت یک فضیلت اخلاقی بسیار بلند و یکی از چهار ویژگی اخلاقی اصلی است اما ادیبان کمتر نترس و بی باک بوده اند .اگر فردوسی شهامتی را نشان داد در گورستان بی نشانی به خاک سپرده شد و او یک مرد است و بی همتا .

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

نظر دوستان را به چند نکته جلب می کنم :
…بیرون بود و بیرون است هر دو در نسخ مختلف وجود دارد ولی بیرون است صحیح است زیرا حافظ می فرماید : شخصیت انسان که از کون و مکان بیرون است یعنی شامل زمان نمی شود و همیشه چنین بوده و خوالهد بود ولی وقتی ( بود) را در نظر بگیریم مفهومش این است که در گذشته وجود داشته است و احتمالا در آینده وجود نداشته باشد .
۲: خدا را و خدایا هم در نسخ مختلف وجود دارد منتها این غزل به طور کلی در ۵۳ نسخه ی خطی کهن وجود دارد و البته تا چندی قبل در ۵۲ نسخه بود و با نسخه ی جدیدی که در ترکمنستان پیدا شد و در آن هم وجود داشت می شود ۵۳ نسخه در این نسخه هم متاسفانه خدا را ظبط شده است درست مانند نسخه ی خلخالی اما از ۵۳ نسخه فقط ده نسخه این بیت را دارند و از ده نسخه ۹ نسخه خدا را ضبط کرده اند و فقط یک نسخه یعنی نسخه ی کتابخانه ی مسجد اعظم قم ( این مسجد در زمان آیت الله بروجردی ساخته شده است )خدایا ضبط کرده است . و درست هم همین است . بنابراین این بیت احتمال نزدیک به یقین ابتدا وجود داشته است و سپس حافظ خودش آن را حذف کرده است و خدایا از این نظر صحیح است که می فرماید :
بیدلی که خداوند در نزد او بود و او قادر به دیدنش نبود مدام فریاد می زد ای خدا ، ای خدا … ولی معنای خدای را یعنی برای خدا و چگونه معنی می دهد که بگوییم :
بیدلی که همیشه خدا در نزدیکی او بود و او چون قادر به دیدنش نبود هی فریاد بزند : برای خاطر خدا ، برای خاطر خدا … در خدایا می گوید که ای خدا خودت را به من بنما ولی در خدارا چه می گوید ؟…

احمد تدین نوشته:

دوستان سلام

حافظ در این یاآن غزل وقتی از پیر مغان سخن می گوید منظورش کیست?
حافظ ، گشوده شدن در معنی به روی خود را مرهون سکونت در درگاه پیر مغان می داند:
آ ن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
و دعای پیر مغان، نماز صبحگاهی اوست:
منم که گوشه میخانه خانقاه منست
دعای پیر مغان ورد صبحگاه منست
چرا به پیر مغان دعا می کند؟ چون دولت و گشایش در سرای پیر است:
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم
دولت درین سرا و گشایش در آن در است
( دولت البته به معنی خوشبختی و اقبال است و ربطی به حکومت و دولت درمعنای کنونی ندارد)
به شیخ عتاب می کند که پیر مغان به وعده های داده شده تو عمل کرد نه تو
مرید پیر مغانم، ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جای آورد
و این تنها دولتی ست که مورد قبول شاعر است
دولت پیر مغان باد که باقی سهلست
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
پیر مغان مرشد حافظ است چون سرّ خدا درسر اوست
گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت؟
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست
حافظ دری به جز درگاه پیر مغان برای پناه گرفتن نمی شناسد:
گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید
کدام دربزنم، چاره از کجا جویم؟
همه پدیده های جهان حتا بدمستی به چشم کرم پیر مغان زیباست.
نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان
هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

و شرابخواری در مذهب پیر مغان رواست
گفتم شراب و خرقه نه آئین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
این پیر مغان از چه زمانی مرشد و پناه حافظ ها بوده است؟
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود
پس بی جهت نیست که مرشدحافظ /پیر است. پیر زمانه است . از ازل حضور داشته و این حضور ابدی نیز خواهد بود( برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود).

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما می کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
وندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟
گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

حافظ می گوید پیر مغان در لحظه آفرینش جهان و وقتی “حکیم این گنبد مینا می کرد،” حضور داشته و نه تنها حضور داشته بلکه این حضور ازلی با نوعی نزدیکی به حکیم همراه بوده. آن چنان که حکیم “قدح باده به دست پیر داده”( خود حافظ هم در یکی از رویاهای شاعرانه اش شاهد آفرینش آدم است: دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند. گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند)
و اینجاست که به می سجاده رنگین کردن به سفارش پیر مغان معنی پیدا می کند
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها

یک وجود ازلی که از آفریدگار کیهان جام باده می گیرد این اجازه و اختیار را هم دارد که بگوید سجاده را به می رنگین کنید.
حافظ در همین غزل آبدار
سال ها دل طلب جام جم از مامی کرد
جام می را یک جا جام جم و یک جا آینه ، و یک جا هم جام جهان بین می نامد. و این پیر مغان که صد گونه درآینه تماشا می کند باید صد جلوه داشته باشد.و جام جم تنها یکی از صدهاجلوه از آینه است که جمشید پادشاه اسطوره ای ایران درآن نگاه می کرده . و با توجه به جلوه آن وجود ازلی درهر روزگار و زمانه ای این جام به گونه ا ی بوده است.
اندرآن آینه صد گونه تماشا کردن هم باید دلالت به همین معنی داشته باشد .پیر مغان نام های گوناگون و جلوه های گوناگون دارد.

عباس نوشته:

استاد محمدرضا شجریان این شعر را در بخشی از اجرای خصوصی‌شان در محضر استاد غلامرضا دادبه خواندند.

سیدعلی کرامتی مقدم نوشته:

در این غزل به دل انسان که خزانه ی اسرار الهی است اشاره شده است. یعنی هرچه می جویی در دل است پس دل را پاک گردان تا به یار برسی. همان سخن زیب النسا است که:
برو طواف دلی کن که کعبه مخفی است / که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت

امید امیرنیا کارشناس انفورماتیک اهواز نوشته:

تضمین این غزل حافظ از سروده هام در سال ۱۳۸۸
دوش یوسف گله از مکر زلیخا می کرد
شکوه ها از هوس مردم دنیا می کرد
در بر پیر مغان ناله چه زیبا می کرد
جانب دوست چنین گفت چو نجوا می کرد
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
شاه خوارزم به دریای جنون مجنون است
جگرش از غم شهبانوی ایران خون است
خاطر از کشتن چنگیز پریشان گون است
در کمین بهر مغولها به لب جیحون است
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
یارب از عشق جوانی به رهت جان در داد
دوش حلاج یکی نکته به خاکستر داد
باد خاکستر حلاج به دجله در داد
راز هستی تورا او نه به هر ابتر داد
آنکه در زیر فلک کوس لنالحق سر داد
دوش اسرار تو بر دار هویدا می کرد
در بر دار شده شیون دلدار بلند
گریه و ناله دلدار وفادار بلند
گفتم از چیست که زاری کند آن یار بلند؟
ناگهان نعره بر آورد و به گفتار بلند
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
شربتی از لب دلدار بنوشیدم دوش
مست بودم و به استاد نمی دادم گوش
عقلم از سر بشد و خانه دل گشت خموش
جان و تن شربت عطار بیاورد به هوش
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما می کرد
پای کوبان ز بر پیر شدم سوی حکیم
در سرا خانه عطار، محب بود مقیم(محب زاده شوشتری شاعر گرانقدر حاظر)
حافظ و مولوی و شیخ اجل بود و عظیم
کوی عطار شده محفل رندان کریم
گفتم این جام جهانبین به تو کی داد حکیم؟
گفت آنروز که این گنبد مینا می کرد
خواجه از پیش محب آمده سرمست اینجا
باده اندر کف و دل در بر دلبر یکجا
گفتمش گو غزلی تا به ابد پا برجا
گفت در عیش و نظر بازی ما عقل کجا؟
آن همه شعبده ها عقل که می کرد آنجا
سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد
فرخی در همه جا ترک ختا با او بود
سخن عشق و رهایی و وفا با او بود
در قفس دوخته لب کوس صدا با او بود
شعر و اندیشه و آزادی ما با او بود
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد…

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تضمین این غزل
صبحدم مرغ چمن، شکوه و غوغا میکرد
گل بصد گونه بر او جلوه و ایماء میکرد
چشم دل را چو تجلای تو بینا میکرد
( سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وانچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد )
……………………………………
گر کسی گوهر خود یافت همو قارونست
هر که خود را نشناسد بجهان مغبونست
این دل خام که دنباله رو افسونست
( گوهری کز صدف کون و مکان بیرونست
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد)
……………………………………
گوش نا محرم اگر نشنود آوای سروش
کس نداند سخن عشق همان به خاموش
خواهم آویزه کنم پند بزرگان بر گوش
( مشگل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تأ یید نظر حل معـّما میکرد )
……………………………………
مظهر نیکی وفرخنده پی آن موسی دست
عاشق ومست خود از شعشعه ی جام الست
در زیارت زتجلیش شدم من پا بست
( دیدمش خرّم و خندان قدح باده بدست
وندر آن آیینه صد گونه تماشا میکرد)
…………………………………….
گفتم ای پیر بگو چیست درآن بحر عظیم
گفت پیشا بنگربخت ترا گشت ندیم
گر چه خامی و ترا هست دل و دیده عقیم
( گفتم این جام جهان بین بتو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد)
……………………………………
تا بریدم ز نیستان، غم مهرش افزود
ناله افتاد بدل در غمش از نای وجود
در ازل چشمۀ مهرش دل عشاق ربود
( بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدید ش و از دور خدا یا میکرد )
…………………………………
لعل سیراب بخون، تشنۀ خون دل ما
طلبش چیست؟ دگر از دل پیرو برنا
وز فریب نگهش کرده دو صد فتنه بپا
( این همه شعبدۀ خویش که می کرد اینجا
سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد )
……………………………….
گفتمش چرخ فلک بهر چه گشتست سَرَند
افکند زلف سیاهش دل عاشق به کمند
هر که مستهلک حق است چرا گشت به بند
( گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد )
……………………………….
طالب حق چو شوی بر کرمش افزاید
حق طلب میکند آنرا که به وصلش شاید
در طلب جان دهدت لیک چو تن فرساید
( فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد )
………………………………
گفت انالحق و فنا گشت که الله باقیست
کس چو(را فض) دل زارش زپی سلسله نیست
( گفتمش سلسلۀ زلف بتان از پی چیست؟
گفت حافظ گله ای از دل شیدا میکرد)
جاوید مدرس (رافض)

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

در تضمین فوق بیت اول تضمینش بصورت زیر بهتر است
جان ودل در طلب و عشق تقلا میکرد
دل رهین بود ولی عقل در آن لا میکرد
عشق و اشراق علاج دل اعمی میکرد
………………..
ساله دل طلب جام جم از ما میکرد
وانچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد
مدرس (رافض)

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تضمین این غزل
برقع فکن ای ماه رو تا چشم دیداری کند
پروانه ای خواهم که با شمع رخت کاری کند
عشاق را آیا بود صاحبدلی یاری کند
آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند بر جای بد کاری چو من یکدم نکو کاری کند
…………………………………
گم کردم آن دلدار را شد روزگارانم چو دی
وین دهشت سرمای دی ساقی بیا سازیم طی
باشد که آن دلدار ما آری بگوید جای نـِی
اول ببا نگ نای ونی آرد بدل پیغام وی وانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند
……………………………….
جستیم بس یاری نکو آن کیمیا را کو بکو
پیدا نشد آن نیک خو، پیری خطابم زد نجو
یارب چرا آن ماهرو ازمهر نشنید ست بو
دلبر که جان فرسود ازو کام و دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
………………………………
گفتا امید مرهم است از آن دری بگشوده ام
گفتم ندیدم من کسی گوید که دل آسوده ام
گفتا که راه عشق را با رنج و غمز آلوده ام
گفتم گره نگشوده ام زان طرّه من تا بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طرّاری کند
…………………………….
گویم شبی با زلف تو درد دلم را مو به مو
از نقد صوفی خرقه را صافی نخیزد هیچ ازاو
خواهد که صافی در کـِشد با رهن خرقه از سَبو
پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیدست بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
…………………………….
امـّا نه با دیوانگی از کف بهشتم من جنا ن
آواره شد مجنون دل از د ست لیلای زمان
در شاهراه وصلتش از دست شد دل را عنان
چون من گدائی بی نشان مشکل بود یاری چنان سلطان کی عیش نهان با رند بازاری کند
…………………………….
از کن فکان ربم صمد اعجاز راند در قلم
پر گار صنعش زد رقم در تکیه بر خال صنم
آغشت از روی کرم معجون عشقش بر ا َلـَم
زان طـّره پر پیچ و خم سهلست گر بینم ستم از بند وزنجیرش چه غم هرکس که عـّیاری کند
…………………………….
عیسی دم آن باد صبا جان در تن ما میدمد
وآن شیر گیر دشت دل همچون غزال میرمد
ساقی بزن کوس ظفر کین خیل دشمن در صَدَد
شد لشگر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد تا فخرالدین عبدالصمد باشد که غم خواری کند
……………………………
(رافض ) کمان نرگسش در حرب چون سر هنگ او
دل واله صا نع که چون آراستی فرهنگ او
افتاد دل در چنگ او غرقم به دنگ و فنگ او
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او کان طـّره شبرنگ او بسیار طـّراری کند
……………………………..
تبریز ۸۵/۱۱/۶

سینا نوشته:

این بیتو خوندنی بدنم مورمور میشه بویژه قسمت آخرش گفت آن یار کزو گشت سردار بلند جرمش این بود که هویدا میکرد

گنجور اندروید در بازار