گنجور

 
فرخی یزدی

چون ز شهر آن شاهد شیرین‌شمایل می‌رود

در قفایش، کاروان در کاروان، دل می‌رود

همچو کز دنبال او وادی به وادی چشم رفت

پیش‌پیشش اشک هم منزل به منزل می‌رود

دل اگر دیوانه نبود الفتش با زلف چیست

کی به پای خویش عاقل در سلاسل می‌رود

چون به باطن در جهان نبود وجودی غیر حق

حق بود آن هم که در ظاهر به باطل می‌رود

یارب این مقتول عشق از چیست کز راه وفا

سر به کف بگرفته استقبال قاتل می‌رود

کوی لیلی بس خطرناک است ز آنجا تا به حشر

همچو مجنون بازگردد هرچه عاقل می‌رود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

آن فروغ دیده و آن راحت دل می‌رود

رخت بردارید، همراهان، که محمل می‌رود

کاروان مشکل رود بیرون، کز آب چشم من

جمله را خر در خلاب و بار در گل می‌رود

ای که دیدی قتل من در پای آن سرو سهی

[...]

اهلی شیرازی

گرچه بر ما روزگار تیره مشکل می‌رود

چون ترا دیدم درد عالم از دل می‌رود

کعبه معنی دری دارد ز محراب مجاز

هرکه این دریافت بی‌زحمت به منزل می‌رود

دیدن گلزار رویت می‌دهد دل را صفا

[...]

کلیم

عمر سیرش کوته است ار جورت از دل می‌رود

چند گامی از ضرورت مرغ بسمل می‌رود

خواب غفلت بس که چشم کاروان عمر بست

بانگ باید بر جرس‌ها زد که محمل می‌رود

کینه‌اش ای کاش باعث می‌شدی بر قتل ما

[...]

صائب تبریزی

از نظر یک دم که آن شکل و شمایل می‌رود

حاصل دریا و کان از دیده و دل می‌رود

در بیابانی که نعل شوق ما در آتش است

نقش پای ناقه پیشاپیش محمل می‌رود

کوچه باغ زلف اگر پایان ندارد گو مدار

[...]

سحاب اصفهانی

ز آب چشم ماست کز دنبال محمل می‌رود؟

اینکه خلقی از قفایش پای در گل می‌رود

دل چو می‌رفت از قفای او وداع جان نکرد

ز آنکه می‌داند که جان هم از پی دل می‌رود

چون به بزمی بیندم اول مرا از صحبتی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه