گنجور

 
یغمای جندقی

به سوی کعبه ز میخانه رهی باید کرد

آخر عمر به عمدا گنهی باید کرد

شیخ مستور و زلیخا ره بازار به پیش

چارهٔ معجر و فکر کلهی باید کرد

گفت زاهد که من از آن سگ گو پاک‌ترم

لانسلم به تأمل نگهی باید کرد

یوسف از غیرت حسنت زده بر شیدایی

فکر زندانی و تدبیر چهی باید کرد

تا به کی پای به زنجیر گدایان سودن

دست در حلقهٔ فتراک شهی باید کرد

چند دندان کنم ای خواجه به مسواک سفید

که مرا چارهٔ روز سیهی باید کرد

نفس یغما به مدارای خرد پندپذیر

نیست تمهید مصاف و سپهی باید کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نشاط اصفهانی

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

منظر دیده قدمگاه گدایان شده است

کاخ دل درخور اورنگ شهی باید کرد

تیغ عشق و سر این نفس مقنع بخرد

[...]

آشفتهٔ شیرازی

عشق گفتی گنهست و گنهی باید کرد

خضر جستیم و بظلمات رهی باید کرد

این عروسان مقنع همه رنگند و فریب

روی بر درگه صاحب کلهی باید کرد

عشق پیکان قضاراست سپر قصه مخوان

[...]

صغیر اصفهانی

همره قافلهٔی روبرهی باید کرد

جای در میکده یا خانقهی باید کرد

کس بخود راه بسر منزل جانان نبرد

جان من پیروی خضر رهی باید کرد

به تزلزل نتوان عمر گرامی گذراند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه