گنجور

 
یغمای جندقی

جان‌فشانی من و عشوه او گر این است

از کسی ناید اگر کوهکن و شیرین است

چون کنم وصف دهان تو به هنگام حدیث

لب به هم چسبدم از بسکه سخن شیرین است

چهره کاهی مژه گلرنگ ز الوان جهان

سرخ و زردی که به ما بهره رسیده است این است

سنبل زلف تو یک خوشه و یک شهر گدای

گندم خال تو یک دانه و صد مسکین است

بیستون بر ندمد لاله که فرهاد هنوز

چشم آلوده به خونش به ره شیرین است

گفتمش هست ز خوبان چو تو سیمین بدنی

گفت نی نیست دریغا که دلم سنگین است

شبی از نافه زلفش سخنی رفت و هنوز

عمرها رفت و چو مجمر نفسم مشکین است

لازم افتاد چو آن عهد شکن با من و غیر

پای تا سر همه مهر است و سرا پا کین است

شکوه بردن به در آنکه غبار در او

از شرف غالیه طره حور العین است

علی عالی کش قائمه تیغ دو سر

قوت بازوی اسلام و حصار دین است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

تا که اسلام و شریعت به جهان آیین است

رکن اسلام‌ خداوند معزّالدین است

داور عدل ملکشاه‌، شه روی زمین

که ز عدلش همه آفاق بهشت آیین است

آن‌که در طاعت و فرمانش شه توران است

[...]

سعدی

گر کسی سرو شنیده‌ست که رفته‌ست این است

یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است

نه بلندیست به صورت که تو معلوم کنی

که بلند از نظر مردم کوته‌بین است

خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات

[...]

سلمان ساوجی

گرد باغ رخت از سنبل چین پر چین است

باغ رخسار تو را سنبل چین پر چین است

وصف حسن بت چین پیش تو بت عین خطا

کز رخ و زلف تو بت بر بت چین پر چین است

چشمه چشم من از چشم تو دریا بار است

[...]

شمس مغربی

آنچه کفر است بر خلق، بر ما دین است

تلخ و ترش همه عالم برما شیرین است

چشم حق بین بجز از حق نتواند دیدن

باطل اندر نظر مردمِ باطل بین است

گل توحید نروید ز زمینی که دروا

[...]

کلیم

باده در دور غمت بسکه نشاط افزا نیست

پنبه را نیز سر همدمی مینا نیست

می‌نمایند مه عید به انگشت، به هم

سوی ابروی تو میل مژه‌ها بیجا نیست

هیچ ازین دیدهٔ خونابه گشادیم نشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه