گنجور

 
یغمای جندقی

گفتم که به خاک و خون نشستم

از تیر تو گفت مزد شستم

گر جز تو صنم مرا خدایی است

در مذهب عشق بت‌پرستم

دورِ فلکم فکند از پای

ای ساغر می بگیر دستم

کردم مژه دجله بو کز آن بحر

افتد چو تو ماهی‌یی به شستم

می ده که ز باده نیست توبه

کار من اگر منم که هستم

از می مگذر به فتوی هوش

این راست ز من شنو که مستم

خاک ره سرو قامتی کرد

آزاد ز هر بلند و پستم

شیخم چه غم ار شکست ساغر‌؟

صد توبه به خون‌بها شکستم

بستم ز سرشک راه کویش

بر مدعی و ز جوی جستم

یغما به رخش رسیدم از خط

زاین خس به گل آشیانه بستم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

از صحبت خلق دل گسستم

اندیشه ندیم دل بسستم

در آب نمیدی آن ردا را

کش طمع طراز بود شستم

چون سایه جهان پس من آمد

[...]

عراقی

دست از دلِ بی‌قرار شستم

و اندر سر زلف یار بستم

بی‌دل شدم و ز جان به یک‌بار

چون طُرّهٔ یار برشکستم

گویند چگونه‌ای؟ چه گویم؟

[...]

مولانا

یا رب توبه چرا شکستم

وز لقمه دهان چرا نبستم

گر وسوسه کرد گرد پیچم

در پیچش او چرا نشستم

آخر دیدم به عقل موضع

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه