گنجور

 
یغمای جندقی

ساقی از جام طرب داد شرابی دوشم

جذبه نشئه شوق آمد و برد از هوشم

آنچنان رفته‌ای از دست ز تاب می دوش

که از این کو نتوان برد مگر بر دوشم

بس‌که از غلغله زهد جهان پر غوغاست

بانگ نی زمزمه وعظ بود در گوشم

یارب اندر شکن سایه آن زلف سیاه

راحتی بخش از این فرقه ازرق‌پوشم

چه عجب گر نکنم روی ارادت به حجاز

من که در سجده محراب خم ابروشم

می‌کنم پرده‌گشایی ز رخ شاهدِ راز

غیرت لعل لبت گر نکند خاموشم

دیگران از می و من از لب ساقی یغما

گاه سرمست و گهی سرخوش و گه مدهوشم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

دست عشقت قدحی داد و ببرد از هوشم

خم می گو: سر خود گیر، که من در جوشم

بر رخ من در می‌خانه ببندید امشب

که کسی نیست که: هر روز برد بر دوشم

من که سجاده به می دادم و تسبیح به نقل

[...]

خواجوی کرمانی

می درم جامه و از مدعیان می پوشم

می خورم جامی و زهری بگمان می نوشم

من چو از باده گلرنگ سیه روی شدم

چه غم از موعظه ی زاهد ازرق پوشم

هر که از مستی و دیوانگیم نهی کند

[...]

حافظ

من که از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشم

مُهر بر لب زده، خون می‌خورم و خاموشم

قصدِ جان است طمع در لبِ جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

من کِی آزاد شَوَم از غمِ دل؟ چون هر دَم

[...]

شیخ بهایی

گرچه از آتش دل چون خم می درجوشم

مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم

حاش الله که نیم معتقد طاعت خویش

[...]

فصیحی هروی

نوبهارست و در انجام طرب می‌کوشم

لب گل می‌مکم و خون جگر می‌نوشم

جلوه نخل مرادم نفریبد هرگز

گر همه شعله شود در هوس آغوشم

خسم و فرقت بی‌برگی وی سوخت مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه