گنجور

 
یغمای جندقی
 

ساقی از جام طرب داد شرابی دوشم

جذبه نشئه شوق آمد و برد از هوشم

آنچنان رفته‌ای از دست ز تاب می دوش

که از این کو نتوان برد مگر بر دوشم

بسکه از غلغله زهد جهان پر غوغاست

بانگ نی زمزمه وعظ بود در گوشم

یارب اندر شکن سایه آن زلف سیاه

راحتی بخش از این فرقه ازرق پوشم

چه عجب گر نکنم روی ارادت به حجاز

من که در سجده محراب خم ابروشم

می کنم پرده گشائی ز رخ شاهد راز

غیرت لعل لبت گر نکند خاموشم

دیگران از می و من از لب ساقی یغما

گاه سرمست و گهی سرخوش و گه مدهوشم