گنجور

 
یغمای جندقی

چه بارهاست به دوش از سبوی باده‌فروشم

که بار منت سجاده بر گرفت ز دوشم

صلاح و تقوی و پرهیز و عقل و دانش و هوشم

به جرعه‌ای تو بخر‌، زاهدم اگر نفروشم

به زلف و کاکلم ای خواجه گر سری است ببخشا

که این دو سلسله را من غلام حلقه‌به‌گوشم

گواه مستی و هشیاری این نه بس که تو واعظ

مرا ز عربده کشتی و من هنوز خموشم

چه سود پند که هر پنبه‌ای که ساقی مجلس

گرفت از لب مینای می نهاد به گوشم

امام شهر بپرداخت تن ز خرقه هستی

قبای عید مرا گو بیاورند بپوشم

بگو به پادشه از من کزین معامله بگذر

گدایی سر کویش به سلطنت نفروشم

مرا مگوی که یغما چرا خموش نشستی

بگو ز ناله چه حاصل چو نشنوند خروشم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

[...]

محتشم کاشانی

رسید نغمه‌ای از باده‌نوشی تو به گوشم

که چون خُم می و چون نایِ نی به جوش‌وخروشم

کجاست نرمی و کیفیتی و نشئهٔ عشقی

که می‌نخورده از آنجا برون بَرَند به دوشم

ز خام‌کاری تدبیر خود فتاده به خنده

[...]

بیدل دهلوی

به عرض جوهر طاقت درین محیط خموشم

که من ز بار نفس چون حباب آبله دوشم

سپند مجمر یأسم نداشت سرمهٔ دیگر

تپید ناله به‌ کیفیتی‌ که‌ کرد خموشم

ز بس به درد تپیدن‌ گداختم همه اعضا

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشتاق اصفهانی

ربود دوش چنان باده وصال تو هوشم

که تا صباح قیامت خراب باده دوشم

بحشر هم عجب از جور یار نیست که چون نی

برآورد چو زخاکم درآورد بخروشم

نه خود بحرف تو گویا شوم که شوق تو باشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه