گنجور

 
یغمای جندقی

نریخت ساقی چشم تو ساغری به گلویم

جز آنکه خون شد و از جام دیده ریخت به رویم

تو شاد از آنکه به جورم زپافکندی و من خوش

بدین که قوت رفتن نماند از آن سر کویم

رقیب گفت سگت گفته تا برنجم و من خوش

بدین خبر که یکی از سگان درگه اویم

چو ساغرم لب خندان مبین که همچو صراحی

مدام گریه خونین گره بود به گلویم

دلی که گم شد و موئی خبر نیامدم از وی

به موی موی تو ظن می برند موی به مویم

ز گریه تیغ کشید و نزد سرشک چه پائی

برو مگر ز تو باز آید آب رفته به جویم

خوشم به ضعف که وقتی هوای صومعه کردم

نبود قوت رفتن به پای میکده پویم

بهشت رحمتی ای وصل و من به جرم محبت

گناه کار شگفت ار همی رسد ز تو بویم

مزاج میکده پرورد و خاک صومعه یغما

بگیر مصحفم از کف بنه به دوش سبویم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

به دردِ عشق شدم مبتلا دوا ز که جویم

به هیچ کس نتوانم که این حدیث گویم

ز بهرِ‌آن که نیارم به دوست گفت و به دشمن

خوش است سرزنشِ دوست و دشمن از همه سویم

زبان دراز کنم هم چو شمع سر ببریدم

[...]

امیرخسرو دهلوی

دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟

علاج خود ز که سازم، دوای دل ز که جویم؟

بریخت اشک من آن را که پاره گشت دروغم

برفت آب من آن را که رخنه گشت سبویم

از این دو دیده پر آب من که ریخته بادا

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
یغمای جندقی

کدام باده ز مینای دهر شد به گلویم

که خون نگشت و زمژگان فرو نریخت برویم

ز میر میکده تا کی کنم تحمل خواری

نماند نیروی طاقت مگر ز آهن و رویم

بگشت شیمه و خوی مصاحبان موافق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه