دلم بسوخت ز فکرت دوای دل ز که جویم
تنم گداخت در این غصه حال پیش که جویم
جهان پر آب حیات است و بینصیب من از وی
دریغ و درد که لبتشنه بر کناره جویم
گرم خدای بپرسد که عمر صرف چه کردی
کدام عذر بگویم کدام چاره بجویم
گذشت روز جوانی و هیچ کار نکردیم
که آن وسیلت قربی بود به حضرت اویم
کنون که پیر ضعیفم ز خستگی نتوانم
که چابکانه چو مردان در این طریق بپویم
سبوی عیش حیاتم زیاده بود لبالب
به سنگ معصیت آوخ شکسته گشت سبویم
هزار رنگ برآمیختم به حیلت و تزویر
به خون دل سزد ار چهره را ز رنگ بشویم
هوای گلشن تو درگرفت بوی مشامم
کجا نسیم سعادت ز باغ قدس ببویم
هزار جهد کنم تا ز چاه نفس برآیم
ولی اسیر مقید به چاه نفس فرویم
به روی سخت ز سوهان مرگ جان نتوان برد
که سوده گردم اگر فی المثل چو آهن و رویم
(جنید) ناله و زاری بود طریق تو ناچار
که راه و روی ندارم جز آن که گریم و مویم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به دردِ عشق شدم مبتلا دوا ز که جویم
به هیچ کس نتوانم که این حدیث گویم
ز بهرِآن که نیارم به دوست گفت و به دشمن
خوش است سرزنشِ دوست و دشمن از همه سویم
زبان دراز کنم هم چو شمع سر ببریدم
[...]
دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟
علاج خود ز که سازم، دوای دل ز که جویم؟
بریخت اشک من آن را که پاره گشت دروغم
برفت آب من آن را که رخنه گشت سبویم
از این دو دیده پر آب من که ریخته بادا
[...]
نریخت ساقی چشم تو ساغری به گلویم
جز آنکه خون شد و از جام دیده ریخت به رویم
تو شاد از آنکه به جورم زپافکندی و من خوش
بدین که قوت رفتن نماند از آن سر کویم
رقیب گفت سگت گفته تا برنجم و من خوش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.