گنجور

 
حکیم نزاری

به دردِ عشق شدم مبتلا دوا ز که جویم

به هیچ کس نتوانم که این حدیث گویم

ز بهرِ‌آن که نیارم به دوست گفت و به دشمن

خوش است سرزنشِ دوست و دشمن از همه سویم

زبان دراز کنم هم چو شمع سر ببریدم

ز گفت‌وگوی همان به بود که دست بشویم

ز بیمِ سر نکنم نیز احتیاط و لیکن

خلافِ‌رای کسی چون کنم که عاشقِ‌اویم

هزار توبه بکردم ز عشق و سنگِ‌ملامت

چو باد می‌شکند باز توبه‌ی چو سبویم

خیال بود مرا پیش ازین که در طلبِ وصل

به قدر وسع بکوشم به پایِ جهد بپویم

صواب نیست جز اینم کنون که خوش بنشینم

چو دور نیست چه پویم چو با من است چه چویم

به شخص ساکن کنجم به دل ملازمِ‌ یارم

به دیده بر لب بامم به گوش بر سرِ کویم

چه حاجت است به گفتن غمِ نهانِ نزاری

بیا مطالعه کن رازِ دل ز صفحه‌ی رویم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟

علاج خود ز که سازم، دوای دل ز که جویم؟

بریخت اشک من آن را که پاره گشت دروغم

برفت آب من آن را که رخنه گشت سبویم

از این دو دیده پر آب من که ریخته بادا

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
یغمای جندقی

نریخت ساقی چشم تو ساغری به گلویم

جز آنکه خون شد و از جام دیده ریخت به رویم

تو شاد از آنکه به جورم زپافکندی و من خوش

بدین که قوت رفتن نماند از آن سر کویم

رقیب گفت سگت گفته تا برنجم و من خوش

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از یغمای جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه