گنجور

 
یغمای جندقی

زلف تو نشسته تا سر دوش

در ماتم عاشقان سیه پوش

از ما به غلط نمی کنی یاد

وز غیر نمی کنی فراموش

آن پنبه که بر لب صراحی است

ای کاش مرا نهند در گوش

چشم تو به قصد شیر گردون

آهوی حرم به خواب خرگوش

با موی سفید عشقم آن کرد

کآتش نکند به عهن منفوش

بسته است مرا زبان گفتار

فریاد از آن لبان خاموش

ابروت به چهره یا مه سلخ

بگشوده بر آفتاب آغوش

بر دیده نهم گر آیدم تیر

زآن ترک کمان کشیده تا گوش

یغما ز خطش قوی تر افتاد

چون گرگ حریص و چاه خس پوش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

آن زلف نگر بر آن بر و دوش

وان خط سیه بر آن بناگوش

هر دو شده پیش ماه و خورشید

مانندهٔ حاجبان سیه‌پوش

بی‌گرمی و بی‌فروغ آتش

[...]

سنایی

در عشق تو ای نگار خاموش

بفزود مرا غمان و شد هوش

من عشق ترا به جان خریدم

تو مهر مرا به یاوه مفروش

هرگز نشود غمت ز یادم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
قوامی رازی

آن خط دمیده بر بناگوش

ماه است ز شب شده زره پوش

درد دل عاشقان بی صبر

رنج تن بی دلان مدهوش

ای روز به روز فتنه باتو

[...]

عطار

ترسا بچهٔ شکر لبم دوش

صد حلقهٔ زلف در بناگوش

صد پیر قوی به حلقه می‌داشت

زان حلقهٔ زلف حلقه در گوش

آمد بر ِمن شراب در دست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه