گنجور

 
واقف لاهوری

خوش آن شب‌ها که در گوشش حدیثی می‌رسید از من

گهی افسانه گفته ماجرای می شنید از من

اگر مانند زخم تازه خون گریم عجب نبود

که آن هم‌صحبت دیرینه یعنی دل پرید از من

به آهو نسبتش از سادگی دادم خطا کردم

ندانستم غلط فهم است او خواهد رمید از من

من آن دلتنگ هجرم در مصیبت‌خانهٔ گیتی

که غمگین رفت همچون شام ماتم صبح عید از من

مرا ای درد هجران می‌کشی انصاف کن آخر

روا نبود اگر دانی اجل را ناامید از من

چرا ای غنچهٔ محبوب خاموشی به من وا شو

بگو حرفی وگرنه حرف‌ها خواهی شنید از من

محبت بی‌مروت نیست تا ضایع کند رنجم

چو خاکستر شدم پروانه خواهد آفرید از من

تو نیکوکار و من عصیان شعارم از سرم بگذر

به من زاهد نزاعت چیست و عد از تو وعید از من

ز نیرنگ تو رفتم ازجهان با داغ گوناگون

شوم چون خاک رنگارنگ گل خواهد دمید از من

کباب حیرت آن جلوهٔ مستانه‌ام واقف

نه دودی سرکشید ازمن نه خون‌نابی چکید از من

 
 
نامبردگان شاهنامه
بابافغانی

بمن هر کس که روزی یار شد دامن کشید از من

که جز درد و بلای عاشقی چیزی ندید از من

بود بر هر سر ره دردمندی واقف حالم

که در عشق و جنون بر هر دلی دردی رسید از من

نگردد رام اگر چون سگ دهم جان در وفاداری

[...]

میلی

محبت ز اضطراب دل، پشیمانی کشید از من

گر از من راست پرسی، عشق روز خوش ندید از من

رضی‌الدین آرتیمانی

مه نامهربانم بی‌گنه دامن کشید از من

چه بد کردم، چه بد رفتم، چه بد گفتم چه دید از من

سخن میرفت از بیگانگان، از خویشتن رفتم

باین ترتیب درس آشنائی را شنید از من

بخود بیگانه‌تر امروز دیدم آن ستمگر را

[...]

نظیری نیشابوری

بسی الطاف و احسان کرد حیرانم چه دید از من

گلم را خود سرشت و عشق خود را آفرید از من

عنایت‌های پنهانیش را گویم معاذالله

به جز از دیگری یوسف که نتوانی خرید از من

خیال او لبالب کرد بیرون و درونم را

[...]

عرفی

خوش آن ساعت که می رفتی و طاقت می رمید از من

تغافل از تو می بارید و حسرت می چکید ازمن

خوش آن ساعت که هرگز بر مراد ما نبود، اما

نصیحت های بی تابانه گاهی می شنید از من

خوش آن غیرت که می افزود بیدادش اگر گاهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه