گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

بمن هر کس که روزی یار شد دامن کشید از من

که جز درد و بلای عاشقی چیزی ندید از من

بود بر هر سر ره دردمندی واقف حالم

که در عشق و جنون بر هر دلی دردی رسید از من

نگردد رام اگر چون سگ دهم جان در وفاداری

سیه چشمی که همچون آهوی وحشی رمید از من

برغم من کشد بر دیگران شمشیر و می ترسم

که در روز جزا خواهند خون صد شهید از من

بخون دل نهالی در کنار خویش پروردم

چو وقت آمد که از وی گل بچینم سرکشید از من

بخواری مردم و یکره نگفت آن غنچه ی خندان

که برد این بینوا صد حسرت و برگی نچید از من

ز بس خواری که امشب در رهش با خویشتن کردم

بمن هر کس که روزی داشت یاری دل برید از من

ملولم چون فغانی دور از او از طعن بدگویان

اجل کوتا کند کوتاه این گفت و شنید از من