بستهام عهدی درستی در غمت با سوختن
من نخواهم لحظهای از سوختن واسوختن
عشق ما را منصب پروانگی بخشیده است
شمع حسن افروختن از یار و از ما سوختن
از تب عشق توام حالی عجب رو داده است
روزها مردن مثال شمع شبها سوختن
کمترین بازی بود آن طفل آتشپاره را
خانمان خلق از بهر تماشا سوختن
سوختم اما ز من دود شکایت برنخاست
عشق فرمود است ما را ساختن با سوختن
میتوان افروختن از رنگ روی او چراغ
بر چنین روی توان پروانهآسا سوختن
واقف از بزمش برو خود را به جای خود بسوز
چند خواهی پیش آن بیدرد بیجا سوختن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.