گنجور

 
واقف لاهوری

بسته‌ام عهدی درستی در غمت با سوختن

من نخواهم لحظه‌ای از سوختن واسوختن

عشق ما را منصب پروانگی بخشیده است

شمع حسن افروختن از یار و از ما سوختن

از تب عشق توام حالی عجب رو داده است

روزها مردن مثال شمع شب‌ها سوختن

کمترین بازی بود آن طفل آتش‌پاره را

خانمان خلق از بهر تماشا سوختن

سوختم اما ز من دود شکایت برنخاست

عشق فرمود است ما را ساختن با سوختن

می‌توان افروختن از رنگ روی او چراغ

بر چنین روی توان پروانه‌آسا سوختن

واقف از بزمش برو خود را به جای خود بسوز

چند خواهی پیش آن بی‌درد بیجا سوختن

 
 
نسکبان اندروید