گنجور

 
واقف لاهوری

در خون نشاند دل را مژگان دل‌شکاران

یک تن چه‌سان برد جان از فوج نیزه‌داران

افتاده‌اند شیخان دنبال باده‌خواران

کس نیست تا بپرسد از این بزرگواران

ابروکمان بتان را یا رب چه کیش باشد

کز جرم یک گناهم کردند تیرباران

خیزد مگر غباری از شوق دامن او

ورنه دگر چه خیزد از خاک خاکساران

تا چند از لب تو بی‌جا نمک بریزد

رحمی دهد خدایت بر حال دلفگاران

بودم به گریه کان ماه بنمود چهره ناگاه

زان‌سان که مهر گردد پیدا به عین باران

ای دل پیاده‌ای تو زین‌سان نفس چه سوزی

رفتند گرم زین دشت آتش‌ عنان سواران

مشتی سپند قاصد در پیش راهش افکن

گر از تو یار پرسد احوال بی‌قراران

گل چاک زد گریبان سنبل کشاد گیسو

از رفتنت گلستان شد بزم سوگواران

دل در برم ز شوقت مشغول پرزدن‌هاست

زان‌سان که در پریدن چشم امیدواران

خمیازه‌های حیرت تا کی کشم نگاهی

ای مست کرده چشمت یک شهر هوشیاران

واقف کسی نیاید با نعش من پس و پیش

مردم ولی ندیدم همراهی ز یاران

 
 
نسکبان اندروید