واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۹

خوش آن شب‌ها که در گوشش حدیثی می‌رسید از من

گهی افسانه گفته ماجرای می شنید از من

اگر مانند زخم تازه خون گریم عجب نبود

که آن هم‌صحبت دیرینه یعنی دل پرید از من

به آهو نسبتش از سادگی دادم خطا کردم

ندانستم غلط فهم است او خواهد رمید از من

من آن دلتنگ هجرم در مصیبت‌خانهٔ گیتی

که غمگین رفت همچون شام ماتم صبح عید از من

مرا ای درد هجران می‌کشی انصاف کن آخر

روا نبود اگر دانی اجل را ناامید از من

چرا ای غنچهٔ محبوب خاموشی به من وا شو

بگو حرفی وگرنه حرف‌ها خواهی شنید از من

محبت بی‌مروت نیست تا ضایع کند رنجم

چو خاکستر شدم پروانه خواهد آفرید از من

تو نیکوکار و من عصیان شعارم از سرم بگذر

به من زاهد نزاعت چیست و عد از تو وعید از من

ز نیرنگ تو رفتم ازجهان با داغ گوناگون

شوم چون خاک رنگارنگ گل خواهد دمید از من

کباب حیرت آن جلوهٔ مستانه‌ام واقف

نه دودی سرکشید ازمن نه خون‌نابی چکید از من