گنجور

 
واقف لاهوری

همچو بی‌دردان نه گل چیدن هوس باشد مرا

داغ سوزم شمع‌سان تا دسترس باشد مرا

کی در آزادی برم ذوق اسیری را ز یاد

گر روم سوی چمن دل در قفس باشد مرا

طرز نالدین دهم مرغ گلستان را به یاد

یک دو روزی در قفس گر هم نفس باشد مرا

نالهٔ او همچنان باشد بیابان‌گرد شوق

دل اگر در قید آهن چون جرس باشد مرا

تا ابد واقف نخواهم تشنه شد دیگر که من

خوردم از تیغش دم آبی که بس باشد مرا

 
 
نامبردگان شاهنامه
سنایی

مَن کِیَ‌ام کاندیشهٔ تو هم‌نَفَس باشَد مَرا؟

یا تَمَنّایِ وِصالِ چون تو کس باشد مرا؟

گر بُوَد شایستهٔ غم خوردنِ تو جانِ من،

اینْ نصیبَ ازْ دولتِ عشقِ تو بَس باشد مرا

گر نَه عشقت سایهٔ من شد؟ چرا هر گه که من

[...]

میبدی

گر بود غم خوردنت شایسته جان رهی

این نصیب از دولت عشق تو بس باشد مرا

ابن یمین

بر وصالش یک نفس گر دسترس باشد مرا

حاصل عمر عزیز آن یکنفس باشد مرا

خواهم افکندن ز دست دل سراندر پای دوست

گر زمن بپذیردش این فخر بس باشد مرا

عاشقم بر روی جانان هر که خواهی گو بدان

[...]

کلیم

من نه آن صیدم که آزادی هوس باشد مرا

از قفس گویم، نفس تا در قفس باشد مرا

از پی راه فنا سامان ندارم، ورنه من

خویش را می‌سوزم ار یک مشت خس باشد مرا

بر سراپای دلاویزت نمی‌پیچم چو زلف

[...]

صائب

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟

خون دل چندان نمی‌یابم که بس باشد مرا

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه