کو پریشان بلبلی تا همنفس باشد مرا
گه انیس دام وگه یار قفس باشد مرا
پای بوس ناقه هم نقلیست از خون وصال
کاش بامحمل نشین قرب جرس باشد مرا
بلبلم نی زاغ گلبانگ مرا عاشق بسی است
با چنین فریاد بس فریاد رس باشد مرا
نیستم فارغ چو شمع از سوختن تا زندهام
اولین آرام تا آخر نفس باشد مرا
نارسا بختم وگرنه همتم کوتاه نیست
اوج عنقا گیرم از بال مگس باشد مرا
من چراغم کشتنم را حاجت شمشیر نیست
میتوان افشاند دامانی که بس باشد مرا
نیمشب میآیم از گلشن غزلخوان سوی شهر
بلبل مستم چه پروای عسس باشد مرا
نه قفس میبایدم طی کرد تا گلزار قدس
کاش چون مرغان دیگر یک قفس باشد مرا
درد او «طالب» عجب مارا موافق مشربست
تا نفس باشد الهی هم نفس باشد مرا



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.