گنجور

 
واقف لاهوری

می‌توانم ز سر هر دو جهان برخیزم

نتوانم ز در پیر مغان برخیزم

نام من بندهٔ عشق است و نشانم داغ است

روز محشر به همین نام و نشان برخیزم

هجر از پای فکندست ازان پیر شدم

گر دهد دست وصال تو جوان برخیزم

چند گویی که فلانی ز بر من خیز

در کنارم بنشین تا ز میان برخیزم

ای که گفتی به سر طرهٔ من سودا کن

باش تا من ز سر سود و زبان برخیزم

گر پی کشتن من یار ز جا برخیزد

من هم از روی ادب از سر جان برخیزم

هر کجا ذکر شهیدان تو آید به میان

از سر صبر و خرد مرثیه‌خوان برخیزم

گر کشی تیغ ز بزم تو نخیزم هرگز

من نه آنم که به تحریک زبان برخیزم

ندهم دامن دیوانگی از کف که به حشر

چون گل از خاک همان جامه‌دران برخیزم

در غمت بر سر آتش بنشینم خاموش

نه سپندم که ز جا گرم فغان برخیزم

این مکان پیر خرابات به من تعیین کرد

واقف از پای خم باده چسان برخیزم

 
 
نامبردگان شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

گر چه از عقل و دیده و جان برخیزم

حاش لله که ز سودای فلان برخیزم

یک زمان پیش من، ای جان و جهانم، بنشین

تا بدان خوشدلی از جان و جهان برخیزم

گفتیم یا ز من و یا ز سر جان برخیز

[...]

سلمان ساوجی

صبح محشر که من از خواب گران برخیزم

به جمالت که چو نرگس نگران برخیزم

در مقامی که شهیدان غمت را طلبند

من به خون غرقه کفن رقص کنان برخیزم

گرچه چون گل دگران جامه درند از عشقت

[...]

حافظ

مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم

طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم

به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی

از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم

یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی

[...]

امیرعلیشیر نوایی

مستم آنسان که گر از دیر مغان برخیزم

افتم ای مغبچه خود گو که چسان برخیزم

سر گرانم ز خمار اینکه نیارم برخاست

لطف کرده چو دهی رطل گران برخیزم

مگس روح نشسته به لبت چون گویم

[...]

صائب

جذبه ای کو که ز خود دست فشان برخیزم؟

از جهان بی دل و چشم نگران برخیزم

گرد من برتو گران است، بیفشان دستی

که ز دامان تو ای سرو روان برخیزم

مغز را پوست حجاب است ز آمیزش قند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه